رد پای ربوبیت در جوهره عبودیت

چکیده:
 

پیرامون مقام و منزلت عبد بودن و نسبت به اوامر الهی تعبد داشتن سخنان ارزشمند فراوانی گفته شده است؛ از جمله این سخنان کلام گهرباریست که نهایت عبودیت را رسیدن به مقام ربوبی می داند. اما در ابتدای امر این سوال برای انسان مطرح می گردد که این عبودیت چه امریست که ارزش و غایتی چنین متعالی را در پیش دارد؟ وآیا اصلاً رسیدن به این مقام ممکن و شدنی می باشد؟ به فرض هم که جواب مثبت باشد، این ربوبیت بندگان با توحید ربوبی آیا سر ناسازگاری ندارد؟ این سوالات و امثال اینگونه مباحث ما را بر آن داشت تا پیرامون مفردات و پیام های این کلام قدری سخن بگوییم.
کلید واژه:
عبودیت، ربوبیت، توحید ربوبی، مقام خلیفه الهی

مقدمه
 

آنگاه که خداوند انسان را خلق کرد و او را خلیفه و جانشین خود در زمین نامید و تاج کرامت را بر سر او نهاد، تا به امروز که ما این مطالب را می خوانیم، کسان بسیار بوده اند که در منزلت انسانی سخن گفته اند و خفتگان را با داستان ها، تمثیلات، اشعار، و موارد دیگر مورد سرزنش قرار داده اند.
ناگهان پرده بر انداخته ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته ای چه
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب
این چنین با همه در ساخته ای یعنی چه
شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای
قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه
گاه به او با دید دنیوی نگریسته اند و سرزنشش کرده¬اند:مالابن آدم والفجر: اوله نطفة، و آخره جیفة ولا یرزق نفسه، ولا یدفع حتفه. فرزند آدم را با فخر فروشی چه کار؟ او که در آغاز نطفه ای گندیده و در پایان مرداری بدبو است، نه می تواند روزی خویش را فراهم کند و نه مرگ را از خود دور نماید! (نهج البلاغه حکمت 454 )و گاه نگاهی الهی داشته و در وصف او چنین سروده اند: «اتزعم انك جرم صغير؛ آيا تو خيال مي كني كه يك جرم كوچكي هستي؟» و «فيك انطوي عالم اكبر؛ درحالي كه عالم بزرگي در تو نهاده شده است» (دیوان أمیرالمؤمنین، ص 44) به هر حال انسان موجودیست با دو بعد وجودی که استعداد کمال و ترقی در وجودش به ودیعه نهاده شده است.اگر این انسان، راه صحیح را، که چیزی جز عودیت و بندگی ذات اقدس پروردگار نمی باشد به نیکی و سلامت طی کند آنچنان روحانیتی در او حاصل خواهد شد که به درجات غیر قابل وصف دسترسی پیدا خواهد کرد
بار دیگر از ملک پران شوم
آنچه اندر وهم نآید آن شوم
یکی از این مقامات غیر قابل وصف مقام ربوبی می¬باشد که در این مقاله به بررسی آن می¬پردازیم:

متن حدیث:
 

قال الصادق (ع): العبودية جوهرة كنهها الربوبية، فما فقد من (في) العبودية وجد في الربوبية، و ما خفى عن الربوبية اصيب في العبودية. حضرت صادق (ع) فرموده است: بندگى حقيقى جوهره‏ايست كه اساس و ذات آن ربوبيت است، پس آنچه از مقام عبوديت كم و ناپيدا شد، در مقام ربوبيت پيدا و هويدا گردد. و هر مقدارى كه از مراتب و صفات ربوبيت مخفى و پوشيده گشت: در مراحل عبوديت جلوه‏ گر و آشكار شود(مصباح الشريعة-ترجمه مصطفوى ص 453)
سند روایت
این روایت در کتاب شریف مصباح الشریعه ذکر گردیده است« مؤلّف كتاب « مصباح الشريعة » تاكنون ناشناخته مانده است . شايد علّت ناشناخته ماندنش از شدّت خلوص او بوده كه نخواسته نامش معلوم شود . اين كتاب داراى صد فصل است و در هر فصلى روايتى ، از قول امام جعفر صادق (عليه السلام) ، آن درياى حقايق كه حاوى عالى ترين مسائل عرفانى و اخلاقى است نقل شده است .يادگيرى مسائل مطرح شده در اين كتاب آسان و عمل به آن در خور قدرت هر مكلّفى است... « مصباح الشّريعه » كتابى است كه بيشتر مطالب آن با آيات قرآن و رواياتِ مستندِ وارده از رسول حق و امامان معصوم مطابقت دارد و به گونه¬اى نيست كه نتوان به آن اعتماد كرد»(عرفان اسلامي ج1ص1)درباره اعتبار این کتاب شریف سخنان فراوانی در بین علماء مطرح گردیده که چون مقاله ما از حوصله این بحث خارج می باشد در این قسمت به جمع بندی دانشمند و محقق ارجمند حجه الاسلام انصاریان اکتفا می کنیم:«در يك جمع بندى نظر بزرگان را در جهت گيرى به آن پنج دسته مى بينيم :
1. گروهى كه در نفى و اثبات و ردّ و قبولش سكوت كرده اند .
2. دانشمندان و بزرگانى كه عقيده دارند ، مؤلّف عارف اين كتاب ، از فرهنگ به جامانده ى حضرت صادق (عليه السلام) ، اين صد باب را تنظيم كرده و انشاى آن از خود مؤلّف است نه كلمات مستقيم امام (عليه السلام) .
3. بيشتر بزرگان دين و پرچمداران تربيت و اخلاق و عرفان به اين كتاب به ديده ى احترام نگريسته و آن را قابل قبول و عمل دانسته و عقيده دارند كه مؤلّف كتاب از مجموع روايات حضرت صادق (عليه السلام) اين كتاب را تأليف كرده است; چيزى كه هست از ده ها روايت جملاتى انتخاب كرده و آن جملات را به هم پيوسته تا براى هر فصلى روايتى تنظيم كرده باشد .
4. عدّه اى كه به اين كتاب با نظر بدبينى نگريسته و آن را از ساخته هاى صوفيّه يا دست پخت فضيلِ عياض دانسته اند و به طور كلّى اين مجموعه را مردود شمرده اند .
5. دسته اى از دانشمندان كه در قبول و ردّش جانب احتياط را مراعات كرده و فرموده اند : گرچه سند آن قطعى نيست ولى عمل به محتويّات آن ـ كه قسمت مهمّى از مطالبش موافق آيات و روايات مستند است ـ مانعى ندارد . علاّمه ى مجلسى (قدس سره) از اين گروه است و اين فقير بى مايه هم پس از بررسى هاى لازم اين نظر را انتخاب كرده ام».(عرفان اسلامی ج ص )به هر حال این کلام گهربار در بردارنده پیامی ارزشمند می باشد، که ما در این نوشته به محتوای آن نگاهی گذرا می اندازیم:
الف. عبودیت:
یکی از الفاظ رائج در قرآن و ادبیات دینی ما کلمه «عبد» و «عبودیت» می باشد. صاحب مفردات عبودیت را به این صورت معنا می کند:«العُبُودِيَّةُ: إظهار التّذلّل، و العِبَادَةُ أبلغُ منها، لأنها غاية التّذلّل»‏(المفردات في غريب القرآن، ص 542)عبوديّت، اظهار تذلّل و خاری و عبادت غايت تذلّل است و از عبوديّت رساتر مي¬باشد. این کلمه با مشتقاتش 275 بار در قران ذکر شده است که تحقیق و تفحص پیرامون آن ما را وارد بحث¬های شیرینی خواهد کرد که البته از حوصله و هدف این مقاله خارج و بحث جداگانه¬ای را می-طلبد.این شدت توجه قرآن به این موضوع به خاطر این است که اگر کسی عبادت چند هزار ساله شیطان را هم داشته باشد اما عبد نباشد، باز مستحق ندای «... کان من الکافرین» خواهد شد. این نکته در قضیه داستان توبه شیطان به خوبی ظاهر می¬شود؛ گویند: چون نوح سوار كشتى شد ابليس نزد او آمد و حضرت نوح فرمود: تو كيستى؟ گفت من ابليسم فرمود: براى چه آمدى؟ گفت: آمدم تا از پروردگارت بپرسى آيا من می¬توانم توبه کنم؟ خدا بدو وحى كرد، توبه‏اش اينست كه به قبر آدم سجده كند، گفت: من بزنده او سجده نكردم. چگونه بمرده او سجده كنم(بحار الأنوار، ج‏60، ص: 281)در این قضیه یکی از حکمت¬های وضع احکام شریعت به خوبی دیده می¬شود، و آن هم همان درس عبد و بندگی می¬باشد، تا ببینند چه کسی لبیک می¬گوید و چه کسی با ان قلت¬های مختلف از زیر بار این تکالیف شانه خالی می¬کند، لذا خداوند همچنان امر خود به ابلیس را در این ماجرا تکرار می¬نماید. داستان طالوت در قرآن نیز پیام بندگی را به دنبال دارد: « فَلَمَّا فَصَلَ طالُوتُ بِالْجُنُودِ قالَ إِنَّ اللَّهَ مُبْتَلِيكُمْ بِنَهَرٍ فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّي وَ مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّي إِلَّا مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِيَدِهِ» منع کردن لشکری خسته و تشنه از آب خوردن، آن هم زمانی که رهسپار جنگ می¬باشند چه دلیلی می¬تواند داشته باشد شاید«طالوت مى‏خواست بداند انبوه لشكر تا چه اندازه، فرمان او را اطاعت مى‏كنند، به ويژه اينكه آنها با ترديد و دودلى و حتى اعتراض، رهبرى او را پذيرفته بودند،اگر چه در ظاهر تسليم شده بودند ولى شايد هنوز در باطن، شك و ترديد بر دل¬هاى آنها حكومت مى‏كرد، به همين دليل مامور مى‏شود كه آنها را امتحان كند، تا روشن شود، آيا اين سربازان كه مى‏خواهند در برابر شمشير آتشبار دشمن بايستند، توانايى تحمل مقدارى تشنگى را دارند يا نه؟»( تفسير نمونه، ج‏2، ص 243) وآیا حاضرند به خاطر اطاعت از رهبر خود، سختی را بدون چون و چرا بپذیرند.اگر عبودیت به معنای واقعی در کسی ظاهر شود و زندگی شخص وقف مولای خویش گردد، آنگاه زمینه عروج به آسمان¬های معنویت و رستگاری برای او فراهم می¬گردد. چه زیبا در ابتدای سوره اسراء خداوند فرموده: سُبْحانَ الَّذي أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ لَيْلاً... و از میان تمام القاب و صفات پیامبر عزیز اسلام کلمه عبد را برمی¬گزیند زیرا« کلمه عبد نشان می¬دهد كه اين افتخار و اكرام به خاطر مقام عبوديت و بندگى پيامبر ص بود، چرا كه بالاترين مقام براى انسان این است كه بنده راستين خدا باشد، جز بر پيشگاه او جبين نسايد، و در برابر فرمانى جز فرمان او تسليم نگردد، هر كارى مى‏كند براى خدا باشد و هر گام برمى‏دارد رضاى او را بطلبد»،( تفسیر نمونه ج12ص:9)
باء بندگی:
پس اساس و ریشه عبودیت، بندگی خدا و سر تسلیم بر آستان او ساییدن است و برنامه¬های عبادی ما اگر روح بندگی در آن نباشد انتظار رشد و بالندگی از آن نباید داشته باشیم. بین «عبادت» و «عادت» یک باء، فاصله و تفاوت است که اگر این باء از عبادت ما بیافتد چیزی جز عادت باقی نمی¬ماند و شخص در این عادت برکات زیادی را از دست می¬دهد. مناجات و حس نجوا کردن با خالق بی¬نیاز اکسیریست که اگر توجه بیشتری به آن شود، رنگ و بوی بندگی را در اعمال عبادی یک بنده پاک خدا خواهد پیچاند و آن عادت ملال آور را کنار خواهد زد. مثلاً یک نمازگزار اگر می¬خواهد حقیقت بندگی را در عبادت خود در یابد، باید بداند که در حال صحبت کردن و نجوا نمودن با خالق خویش است همانطور که در معراج به پیامبر فرمودند، و علامه حسن زاده، در نکته¬ای لطیف بدان اشاره نموده¬اند:« معراج ، ولوج به ملكوت است نه عروج به كرات، صلات معراج مومن است و مصلي با خدايش در مناجات است. رسول اله صلي الله عليه و آله فرمود: المصلّي يناجي ربّه».( هزارويك كلمه علامه حسن¬زاده ج2ص144)و امیر المومنین در معنای «قد قامت الصلوه» فرمودند:« و معنى قد قامت الصلوة در اقامه اين است كه حان وقت الزيارة و المناجاة و قضاء الحوائج و درك المنى و الوصول الى الله عزوجل و الى كرامته و غفرانه و عفوه و رضوانه»هنگام دیدار رسید و هنگام مناجات و برآورده شدن حاجات و رسیدن آرزوها شد و هنگام رسیدن به پیشگاه پروردگار و عنایت و آمرزش و عفو و رضایت خدا رسید.( توحيد شیخ صدوق، ص 24)
علامه حداد
ماجرای خواندنی زیر از کتاب روح مجرد طراوت خاصی به این بحث ما می¬بخشد و مطلب را برای ما ملموس می¬گرداند:در زمانی که جناب سید هاشم به ایران سفر کرده بود، شهید مطهری با ایشان ملاقات خصوصی داشت. ساعتی با هم بحث می کنند. موقع برگشت، شهید بزرگوار با شادابی می گوید: این سید حیاتبخش است. در دیدار بعدی، استاد مطهری از ایشان درخواست دستورالعمل می نماید. سید عارف نیز دستوراتی به ایشان می دهد.این دیدارهای پر خاطره می گذرد تا اینکه شهید مطهری سفری به عتبات عالیات می کند. در آنجا چند بار به خدمت حاج سید هاشم می رسد. استاد مطهری می گوید: یک بار که به دیدن ایشان رفتم از من سؤال کردند: نماز را چگونه می خوانی؟ گفتم با توجه کامل به معانی و کلمات آن، نماز را میخوانم. ایشان فرمودند: پس کی نماز می خوانی؟ در نماز توجه ات فقط به خدا باشد و به معانی توجه مکن.(روح مجرد) آری باید با درک صحیح از عبادت پرده¬ها را کنار زد و این حجاب بین خود و خدا را درید تا با آن رفیق بی رفیقان و دلسوز بی دلسوزان (دعای جوشن کبیر)همچون عاشقی شیدا سخن راند و با او احساس غریبی ننمود. باباطاهر یک شاعر، عالم و یک عارف است اما ببینیم چه رفیقانه و صمیمانه با خدای خویش سخن می¬گوید:
ازآن روزی که ما را آفریدی
بغیر از معصیت چیزی ندیدی
خداوندا به حق هشت و چارت
ز مو بگذر شتر دیدی ندیدی
این است آن عبادتی که از عادت خارج شده و نردبان عروج و ولوج به ملکوت می¬گردد.قال رسول اللّه ( صلّی الله علیه و آله و سلّم): «أفضل النّاس من عشق العباده فعانقها، و أحبّها بقلبه، و با شرها بجسده، و تفرّغ لها، فهو لایبالی علی ما أصبح من الدّنیا علی عسر أم علی یسر». پیامبر خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم): برترین مردم كسی است كه عاشق عبادت شود; پس، دست در گردن آن آویزد و از صمیم دل دوستش بدارد و با پیكر خود با آن در آمیزد و خویشتن را وقف آن گرداند; و او را باكی نباشد كه دنیایش به سختی گذرد یا به آسانی.( كافی ج2 ص82) خوشا به حال آنکه لذت عشق در عبادت را با رعایت آداب ظاهری و باطنی آن بچشد و در زمره اولیایی در بیاید که همواره در عبادات خود با خداوند متعال مناجات محبوبانه داشته و ندای الهی هب لی کمال الانقطاع الیک را سر می¬دادند.علامه حسن زاده آملی که خود از سالکین و شیفتگان درگاه ربوبی می¬باشند در وصف استاد خویش چنین می¬فرمایند: استادم جناب علامه حاج میرزا الهی قمشه¬ای رضوان الله علیه تعبیرشان این بود که تمام این دیوان¬ها فدای دیوان این چند تن ملای رومی؛ نظامی ؛ سعدی؛حافظ ؛سنایی ؛ و بعد فرمودند که همه این گفته¬ها واین دیوان¬ها هم فدای این دوبیت باباطاهر :
خوشا آنان که الله یارشان بی
به حمد وقل هو الله کارشان بی
خوشا آنان که دایم در نمازند
بهشت جاودان بازارشان بی
در این مقام سخن بسیار است، تا انسان آداب و موانع عبادت را نشناسد و در کسب و رفع آن کوشا نباشد نمی¬تواند به کنه عبادت دسترسی یابد و تا به کنه آن نرسد ربوبیت ظهوری پیدا نخواهد کرد. در آخر جهت حسن ختام به نمونه¬ای از مناجات در عبادت مولی الموحدین اشاره می¬کنیم ودر ادامه به بررسی قسمت بعد روایت می¬پردازیم:عروة بن زبير گويد ما در مسجد رسول خدا «ص» انجمنى داشتيم و در كارهاى اهل بدر و بيعت رضوان گفتگو مي¬كرديم ابو درداء گفت اى مردم من شما را آگاه نكنم از كسى كه مالش از همه کمتر است و ورعش بیشتر و كوشش او در عبادت فزونتر؟ گفتند او كيست؟ گفت على بن ابى طالب (ع) گويد بخدا هر كه در انجمن بود از او روى گردانيد و مردى از انصار باو گفت اى عويمر سخنى گفتى كه كسى با تو موافقت نكرد ابو درداء گفت اى مردم من آنچه را ديدم ميگويم و شما هم بايد آنچه ديديد بگوئيد من خود على بن ابى طالب را در «شويحطات نجار» ديدم كه از موالى خود كناره كرد و از آنان كه همراه ويند مخفى شده و پشت نخلها خلوت كرده من او را گم كرده بودم و از من دور شده بود، گفتم بمنزل خود رفته است بناگاه آوازى حزين و آهنگى دلگداز شنيدم كه مي¬گفت:
«معبودا چه بسيار جرم بزرگى كه از من برخوردى و در برابرش بمن نعمت دادى و چه بسيار جنايتى كه بكرم خود از كشف آن بزرگوارى نمودى معبودا اگر چه بدرازا كشيد در نافرمانيت عمرم و بزرگ است در دفتر جرمم من جز آمرزشت آرزوئى ندارم و جز رضايت اميدم نيست» اين آواز مرا بخود جلب كرد و دنبالش رفتم و ناگاه ديدم خود على بن ابى طالب است خود را از او پنهان كردم و آرام حركت نمودم چند ركعتى بجا آورد در آن نيمه شب تار سپس بدرگاه خدا مشغول گريه و زارى و دعا و شكوه شد و در ضمن مناجاتش ميگفت: «معبودا در گذشت تو انديشم و خطايم بر من آسان آيد و ياد سختگيرى تو افتم و گرفتاريم بر من بزرگ شود سپس فرمود آه اگر من در نامه عملم گناهى بخوانم كه از ياد بردم و تو آن را بر شمردى و بگوئى او را بگيريد واى از اين گرفتارى كه عشيره‏اش نتوانند نجاتش داد و قبيله‏اش سودى بدو نرسانند همه مردم بحال او رقت كنند گاهى كه او را احضار نمايند سپس فرمود: آه از آن آتشى كه جگرها و كليه‏ها را كباب كند آه از آتش بركننده كباب از سيخ آه از فروشدن در لجه شراره‏هاى سوزان، در گريه اندرشد تا از نفس افتاد و ديگر حس و حركتى از او نديدم گفتم خوابش ربوده است براى شب‏نشينى طولانى او، بيدارش كنم براى نماز بامداد نزد او رفتم و ديدم چون چوبه خشكى افتاده او را جنبانيدم حركت نكرد و نشانيدمش نشستن نتوانست گفتم إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ بخدا على بن ابى طالب از دنيا رفته دوان بمنزلش رفتم كه خبر مرگ او را برسانم فاطمه «ع» فرمود داستان او چيست؟ باو گزارش دادم فرمود: اى ابو درداء بخدا اين همان غشى است كه از ترس خدا باو دست مي¬دهد و آب آوردند و بر چهره او پاشيدند و بهوش آمد و بمن نگاه كرد كه ميگريستم فرمود اى ابو دردا براى چه گريه ميكنى؟ گفتم از اين آسيبى كه بخود ميزنى، فرمود اى ابو درداء چطور باشى گاهى كك بينى مرا براى حساب دعوت كرده‏اند، بزه‏كاران كيفر را معاينه كنند و فرشتگان سخت گير و دوزخيانان تندخو گرد مرا دارند و من در برابر ملك جبار ايستاده‏ام دوستان از من دست كشيده و اهل دنيا به من دلسوزى كنند اينجا تو بايد بيشتر بحالم رقت كنى در برابر كسى كه چيزى بر او پوشيده نيست ابو درداء گفت اين حالت را بخدا در هيچ كدام اصحاب رسول خدا نديدم. ‏( امالى، شيخ صدوق ،ترجمه كمره‏اى، ص78)
ب. ربوبیت:‏
الرَّبُّ في الأصل: التربية، و هو إنشاء الشي‏ء حالاً فحالاً إلى حدّ التمام(المفردات في غريب القرآن، ص363)راغب در مفردات خود شی¬ای را از حالی به حال دیگر در آوردن تا به حد کمال و تمام خود برسد را همان تربیت می¬داند که ثمره امری به نام ربوبیت است. «ربّ» در اصطلاح اسلامى از اسماى حسناى خداوند است، و نامى است براى آفريدگار و مالك مخلوقات و بنيانگذار نظام زندگى و مربّى آنها در طى مراحل حيات، تا هر يك به‏درجه كمال وجود خود برسند...بنابر آنچه آورديم، «ربّ» در لغت عرب و اصطلاح اسلامى هر دو، به معناى مالك و مربّى آمده است، اضافه بر آن، در اصطلاح اسلامى معناى بنيانگذار نظام زندگى در طى مراحل پرورش، تا رسيدن به درجه كمال، بر معناى مربّى افزون شده، و معناى مربّى كامل گرديده.( عقايد اسلام در قرآن كريم ج‏1 ص150 )
توحید ربوبی:
با توجه به معانی ذکر شده جای دارد تا در اینجا به اصطلاح دیگری تحت عنوان «توحید ربوبی» اشاره¬ای بشود. در کتب کلامی اقسام گوناگونی از توحید و یگانگی خداوند ذکر شده است. یکی از این اقسام توحید ربوبی می¬باشد. آیت الله جعفر سبحانی در تعریف توحید در ربوبیت چنین فرموده¬اند:والتوحيد في الربوبية هو الإعتقاد بأنّ تدبير العالم الإمكاني بيد اللّه سبحانه وأمّا الأسباب والعلل الكونية فكلّها جنود له سبحانه يعملون بأمره ويفعلون بمشيئته‏( المحاضرات فى الالهيات ص 68) و توحيد در ربوبيت، عبارت است از اعتقاد به اينكه تدبير عالم ممكنات به دست خداوند است، و اسباب و علل طبيعی همگی سربازان و كارگزاران خداوند هستند كه به امر و مشيّت او عمل مي‌كنند. با توجه به این دید و تعریف، نسبت به توحید ربوبی در اسلام، حال به معنای این حدیث نورانی می¬پردازیم و بررسی می¬کنیم که آیا واقعاً انسان می¬تواند به این درجه¬ای برسد که ربوبیت در او آشکار شود؟ و اگر جواب مثبت است این چه ربوبیتیست که با توحید حق تعالی در ربوبیت قابل جمع می¬باشد؟
خداوندگاری
کسی که می¬خواهد تربیت کننده و مربی شخص یا جمعی باشد ابتدا باید بر آنها تسلط داشته باشد تا بتواند اعمال ربوبیت بنماید و الا بدون استیلا بر آنها تربیت ممکن نمی¬باشد. حال کسیکه در عبودیت قدم راستینی داشته باشد کم کم به خداوند خویش تقرب جسته و نزدیک می¬شود؛ از حضرت علی (علیه السّلام) روایت شده است : ما تقرّب متقرّب بمثل عباده اللّه.(غرر الحکم ) هیچ تقرّب جوینده¬ای، به چیزی چون عبادت خدا، به او نزدیك نشد. البته پرواضح است که این تقرب یک تقرب جسمانی و مکانی نیست، بلکه نزدیک شدن به اسماء و صفات خداوند است که هرچه بیشتر این صفات در انسان تجلی یابد انسان به حق تعالی نزدیک¬تر می¬گردد. خداى تبارك و تعالى در حديث قدسى مى‏فرمايد:
يَا ابْنَ آدَمَ أَنَا غَنِيٌّ لَا أَفْتَقِرُ أَطِعْنِي فِيمَا أَمَرْتُكَ أَجْعَلْكَ غَنِيّاً لَا تَفْتَقِرُ يَا ابْنَ آدَمَ أَنَا حَيٌّ لَا أَمُوتُ أَطِعْنِي فِيمَا أَمَرْتُكَ أَجْعَلْكَ حَيّاً لَا تَمُوتُ يَا ابْنَ آدَمَ أَنَا أَقُولُ لِلشَّيْ‏ءِ كُنْ فَيَكُونُ أَطِعْنِي فِيمَا أَمَرْتُكَ أَجْعَلْكَ تَقُولُ لِشَيْ‏ءٍ كُنْ فَيَكُونُ(عدة الداعي و نجاح الساعي ص 307)بنده من!مرا اطاعت كن تا تو را مثل خود قرار دهم. من زنده¬ای هستم كه هرگز نميرم، تو را نيز زنده‏اى قرار دهم كه هرگز نميرى.من‏بى‏نيازى هستم كه هيچ گاه فقير نگردم، تو را نيز بى‏نيازى قرار دهم كه هيچ گاه‏فقير نگردى. من كسى هستم كه هر گاه مشيتم به هستى چيزى تعلق گيرد، بودشود، تو را نيز موجودى قرار دهم كه هر گاه مشيتت‏به هستى چيزى تعلق گيرد، بود شود. آری این است حقیقت بندگی و پرستش، حقیقتی که تمام عبادات ما بهانه¬ایست برای رسیدن به این هدف والا و گوهربار. چه نیکو فرمود بنیان¬گذار نظام جمهوری اسلامی ایران:« تمام عبادات وسيله است ، تمام ادعيه وسيله است ، همه وسيله اين است كه انسان اين لبابش ظاهر بشود. آنچه بالقوه است و لب انسان است به فعليت برسد و انسان بشود. انسان بالقوه ، انسان بالفعل شود، انسان طبيعى يك انسان الهى بشود، به طورى كه همه چيزش الهى بشود، هر چه مى¬بيند، حق ببيند، انبيا هم براى همين آمده-اند. همه اينها هم وسيله¬اند. انبيا نيامده¬اند حكومت درست كنند. حكومت براى چه مى¬خواهند؟ اين هم هست ، اما نه اينكه انبيا آمده¬اند دنيا را اداره كنند، حيوانات هم دنيا دارند و دنيايشان را اداره مى¬كنند..البته بحث عدالت همان بحث صفت حق تعالى است . براى اشخاصى كه چشم بصيرت دارند، بحث عدالت هم مى¬كنند. عدالت اجتماعى هم به دست آنهاست ، حكومت هم تاءسيس ‍ مى¬كنند، حكومتى كه حكومت عادله باشد. لكن مقصد اين نيست . اينها هم وسيله است ، براى اينكه انسان برسد به يك مرتبه ديگرى كه براى او انبيا آمده¬اند(تفسير سوره حمد، ص 103)یکی از همین صفات که شخص در اثر عبودیت در وجود خود تجلی می¬دهد صفت «رب» می¬باشد. با این صفت شخص مربی عوالمی متفاوت می¬گردد که لازمه این ربوبیت، همان تسلطی می¬باشد که به آن اشاره نمودیم. این تسلط و مربیگری همان خداوندگاری می¬باشد که زمین تا آسمان با خداوندی تفاوت دارد و حدیث مورد بحث ما نیز به همین معنا اشاره دارد.
پس «معنى ربوبيّت يعنى تسلط، خداوندگارى، نه خدايى. فرق است ميان خداوندگارى و خدايى. خداوندگارى يعنى صاحب بودن، صاحب اختيار بودن‏ما؛ به خدا هم كه مى‏گوييم رَبّ، از باب اينكه خداوندگار و صاحب حقيقى تمام عالم و تمام عالمهاست»(‏ مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى ج‏23 ص 475) هرچه انسان در کنه عبادت بیشتر سیر کند این تسلط و ربوبیت بیشتر آشکار می¬گردد و انسان به آن مقام اشرف مخلوقات بودنش نزدیک¬تر می¬گردد. در این سیر انسان ابتدا به نفس اماره خود، سپس به فکر و خیال خویش و کم کم به موارد بالاتر مسلط می¬گرددو البته «بالاتر از این هم درجه‏اى هست؟ بله، يك انسان مستجاب الدعوه- لااقل درباره خودتان- مى‏شويد. حتى مى‏توانيد روى بدن خودتان اثر بگذاريد، اعجاز كنيد، كرامت كنيد،آيا بالاتر از اين هم هست؟ بله، اما اين بالاتر، براى فهم¬ها و فكرهاى ما خيلى زياد است، خيلى از اشخاص نمى‏توانند باور كنند كه انسانى در اثر عبوديت و بندگى خدا و تذلّل، در اثر اين كه صراط عبوديت را طى كرده است، برسد به جايى كه در جهان هم بتواند تصرف كند، يعنى بتواند يك بيمارى را از راه روحى معالجه كند، يك كور مادرزاد را شفا بدهد، يك پيس را شفا بدهد»( مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى ج‏23 ص 469) از این بالاتر باید به سخن صدرای شیرازی اشاره نمود، که خداوندگاری انسان را در حدی والا به نمایش می¬گذارد و تا حدودی انسان را با مقام والای او آشنا می¬کند:« لو لا اشتغال النفس بتدبير قواها الطبيعية و انفعالها عنه لكان لها اقتدار على إنشاء الأجرام العظيمة المقدار الكثيرة العدد فضلا عن التصرف فيها بالتدبير كما وقع لأصحاب الرياضات و قد جربوا من أنفسهم أمورا عظيمة و هم بعد في هذه النشأة فما ظنك بنفوس كريمة إلهية عاشقة لأنوار كبريائه‏ »(الشواهد الربوبية فى المناهج السلوكية ص : 215) اگر نفس به تدبیر قوای طبیعی خویش و تاثیر پذیری از آن مشغول نبود می-توانست اجرام بسیار بزرگ و زیادی مانند ستاره¬ها و سیارات را ایجاد کند تا چه رسد به تصرف کردن در آنها؛ همانگونه که واقع شده است برای صاحبان ریاضات، و تجربه کرده¬اند در نفس خود امور بس بزرگی را با اینکه هنوز به این عالم و قوانین آن توجه دارند، پس چه گمان خواهی کرد درباره نفوس کریمه الهیه که عاشقان انوار کبریای می¬باشند؟
برگی از قرآن
در قرآن نیز نمونه¬های زیادی دال بر مدعای مطرح شده وجود دارد که به نمونه¬ای از آن اشاره می¬کنیم: خداوند در سوره قصص آیه 77 می¬فرماید:« وَ أَحْسِنْ كَما أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْك»‏و چنان كه خدا با تو نيكى كرده است، نيكى كن؛ و این یعنی همان تَخَلَّقُوا بِأَخْلَاقِ اللَّه‏( بحار الأنوار ج‏58 ص 129)اخلاق الهی به احسان بر دیگران میل دارد، پس تو ای انسان اخلاق خویش را چون اخلاق حق تعالی بگردان و صفت احسان را در خویشتن متجلی ساز. متصف شدن به صفات حق، همان متخلق به اخلاق الهی شدن می-باشد که رمز سعادت و خلیفه الهی شدن می¬باشد. خلیفه خدا شدن در زمین یعنی ایجاد صفات الهی در وجود انسانی و «مقام خلافت همانطور كه از نام آن پيداست، تمام نميشود مگر به اينكه خليفه نمايشگر مستخلف باشد، و تمامى شئون وجودى و آثار و احكام و تدابير او را حكايت كند، البته آن شئون و آثار و احكام و تدابيرى كه بخاطر تامين آنها خليفه و جانشين براى خود معين كرده. و خداى سبحان كه مستخلف اين خليفه است، در وجودش مسماى باسماء حسنى، و متصف بصفات عليايى از صفات جمال و جلال است، و در ذاتش منزه از هر نقصى، و در فعلش مقدس از هر شر و فسادى است، (جلت عظمته).(ترجمه الميزان، ج‏1، ص 177). باز هم این نکته را متذکر می¬شویم که این «خداوندگاری» می¬باشد نه «خدایی کردن» و در تعبير به ربوبيت نه الوهيت، لطيفه‏اى است؛ و آن اشاره به اينست كه مقام الوهيت يعنى مقام معبوديت و مقصود بودن، و در این جهت كسى را اشتراكى با خداوند متعال نبوده و نخواهد بود. (مصباح الشريعة-ترجمه مصطفوى ص 454) سخن آخر
در پایان این حدیث نورانی می¬فرماید: فما فقد في العبودية وجد في الربوبية، و ما خفى عن الربوبية اصيب في العبودية(مصباح الشريعة-ترجمه مصطفوى ص 453) پس آنچه از مقام عبوديت كم و ناپيدا شد، در مقام ربوبيت پيدا و هويدا گردد. و هر مقدارى كه از مراتب و صفات ربوبيت مخفى و پوشيده گشت در مراحل عبوديت جلوه‏گر و آشكار شود. پس از آنچه در معنای عبودیت و ربوبیت بیان گردید، این قسمت از سخن امام صادق(ع) تا حدودی برای ما آشکار می¬گردد، اما برای حسن ختام و نتیجه¬گیری از مطالب ارائه شده کلام جناب آقای مصطفوی را در شرح این قسمت از حدیث ذکر می¬نماییم:«حقيقت عبوديت، سلب تمام آثار و نمايشهاى شخصى، و گذشت و عبور از همه منازل مادى و نفسانى، و فنا و محو در مقابل جمال و جلال احديت است. و اما عبوديت تكوينى و مظهر بندگى در وجود خارجى، پس آن جوهرى است كه صفات مادى را از خود رها كرده و به صفات الهى آراسته شده و مظهريت تامه براى اسماء و صفات پيدا كرده است. پس اگر در شئون و مقامات عبوديت چيزى كسر و كم شد، اين نقطه نقيصه را بايد در ميدان ربوبيت پيدا كرده و از آنجا اين كسرى را اتمام و جبران كرد. و همچنين اگر نقطه‏اى از مقامات صفات و اسماء الهى مبهم و پوشيده و مجهول گشت: مى‏بايد آن نقطه مجهول را از راه عبوديت و در مقام عبوديت به دست آورده، و ظهور آن را از اينجا مشاهده كرد.پس معلوم شد كه انسان چون به مرحله حقيقت و كمال عبوديت منتهى شد، مظهر تام و تجلى كامل ربوبيت قرار خواهد گرفت(مصباح الشريعة ترجمه مصطفوی ص 454)
منابع و مآخذ:
1 . قرآن کریم.
2. نهج البلاغه.
3 . ملاصدرا، الشواهد الربوبیه فی مناهج السلوکیه، چاپ چهارم، قم، انتشارات موسسه بوستان کتاب، 1386شمسی.
4 . شیخ صدوق، امالى، مترجم محمد باقر‏ کمره¬ای، چاپ ششم، تهران، انتشارات اسلامیه،1376شمسی.
5 . زمانی، مصطفی، ترجمه دیوان امیر المؤمنین، چاپ اول، انتشارات نصایح، 1374شمسی.
6 . حسینی طهرانی، محمد حسین، روح مجرد، چاپ چهارم، مشهد، انتشارات علامه طباطبائی، 1418قمری.
7 . سبحانی، جعفر، محاضرات فی الالهیات، چاپ دوازدهم، قم، انتشارات موسسه امام صادق(ع)، 1430قمری. ‏
8 . تميمى آمدى، عبد الواحد، تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، چاپ اول، قم، انتشارات دفتر تبليغات، 1366شمسی.
9 . مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، چاپ دهم، قم، انتشارات صدرا، 1387شمسی.
10. حسن زاده آملی، حسن، هزار و یک کلمه، چاپ اول، قم، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، 1375شمسی.
11. عسكرى، سيد مرتضى، عقايد اسلام در قرآن كريم، مترجم محمد جواد كرمي‏،چاپ اول، نشر ‏مجمع علمي اسلامي، ‏1378شمسی.
12. حلی، ابن فهد،عدة الداعي و نجاح الساعي، چاپ اول‏، قم، انتشارات دار التكاب اسلامى، 1407قمری.
13. مصطفوى، حسن، مصباح الشريعة، چاپ اول، تهران‏، انتشارات انجمن اسلامى حكمت و فلسفه ايران‏،1360 شمسی.
14. موسوى همدانى،‏ سيد محمد باقر ، ترجمه تفسير الميزان‏، چاپ پنجم، قم‏، انتشارات دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسين حوزه علميه قم، ‏1374 شمسی.
15. راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القران، چاپ دوم، تهران، نشر سبحان، 1388شمسی.
16. مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، چاپ چهل و یکم، تهران، انتشارات دارالکتب الاسلامیه، 1388شمسی.
17. شيخ صدوق، ‏التوحيد، چاپ اول، قم، انتشارات جامعه مدرسين‏، 1398قمری.
18. مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار، چاپ اول، بیروت، نشر الامیره، 1429هجری.‏ 19. انصاریان، حسین، عرفان اسلامی، قم، دارالعرفان‏‫، ۱۳۸۶شمسی.‬
20. موسوی خمینی، روح الله، تفسیر سوره حمد
 
نويسنده: بهزاد حبیبی
 
منبع کوثرنامه: راسخون:
 
 
 
 
 
Image result for ‫کتاب مصباح الشریعه‬‎
 
 
 
 
 
 
-------------
 

عبادت : روح عبادت ( از شهید مطهری)

 
 

روح عبادت ،یاد خدا

روح عبادت یاد پروردگار است. روح عبادت این است كه انسان وقتی كه عبادت می كند، نمازی می خواند، دعایی می كند و هر عملی كه انجام می دهد، دلش به یاد خدای خودش زنده باشد: وَ أَقِمِ اَلصَّلاةَ لِذِكْرِی [۱] قرآن می گوید نماز را بپا بدار، برای چه؟ برای اینكه به یاد من باشی. و در جای دیگر قرآن كریم می فرماید: إِنَّ اَلصَّلاةَ تَنْهی عَنِ اَلْفَحْشاءِ وَ اَلْمُنْكَرِ وَ لَذِكْرُ اَللّهِ أَكْبَر [۲]. در این آیه خاصیت نماز ذكر می شود، البته نماز حقیقی، نماز واقعی، نمازی كه با شرایط و آداب صحیح صورت گرفته باشد. می فرماید اگر واقعاً انسان نمازخوان باشد و نمازِ درست بخواند خود نماز جلو انسان را از كار زشت و منكرات می گیرد. محال است كه انسان نماز درست و مقبول بخواند و دروغگو باشد. محال است كه انسان نماز صحیح و درست بخواند و دلش به طرف غیبت كردن برود

روایتی است از امام صادق علیه السلام كه در كتاب معروف مصباح الشریعه نقل شده است. ما كتابی داریم به نام «مصباح الشریعه» كه بسیاری از علمای بزرگ این كتاب را معتبر می دانندگو اینكه بعضی از علما مثل مرحوم مجلسی چندان معتبر نمی دانند به اعتبار اینكه مضامین آن یك سلسله مضامین عرفانی است. ولی كتاب معروفی است. مثل حاجی نوری، سید بن طاووس و دیگران از این كتاب نقل می كنند. در این كتاب احادیث زیادی هست. مردی است به نام فضیل بن عیاض، معاصر با امام صادق علیه السلام. او ازمعاریف است. یكی از مردانی است كه دورانی از عمر خودش را به گناه و فسق و فجور و دزدی و سرقت و این حرفها بسر برده است، بعد یك انقلاب روحی عجیبی پیدا می كند و تتمه ی عمر خودش یعنی نیمی از آن را در تقوا و زهد و عبادت و در معرفت و حقیقت خواهی بسر می برد.

كتاب مصباح الشریعه كتابی است كه این مرد مدعی است كه من رفتم خدمت امام صادق و مسائلی از امام سؤال كردم و امام این جوابها را به من داد. بدیهی است مردی اینچنین عارف و بامعرفت و باتقوا و زاهد وقتی نزد امام صادق برود، خیلی فرق می كند با فلان ساربان كه مثلاً مسئله ای از شكّیات می خواهد بپرسد و نزد امام صادق می رود. قهراً سؤالات او در یك سطح بالاتر است و جوابهای امام هم از جوابهایی كه به دیگران می دهد در یك سطح بالاتر است. طبعاً كتاب در یك سطح بالاتری قرار می گیرد. مثلاً امام صادق در این كتاب اسرار وضو و اسرار نماز را بیان می كند.

حدیثی از امام صادق علیه السلام

جمله ای كه محل شاهد من است در آن كتاب است و این جمله را شاید كم و بیش در كتابهای عرفانی دیده باشید. امام صادق به فضیل فرمود: یا فُضَیلُ اَلْعُبودِیَّةُ جَوْهَرَةٌ كُنْهُهَا الرُّبوبِیَّةُ (خیلی جمله ی عجیبی است و از یك نظر جمله ی زننده ای هم هست. ( فضیل! آیا تو می دانی كه عبودیت چیست؟ آیا می دانی عبودیت چه گوهری است؟ عبودیت گوهری است كه ظاهرش عبودیت است و كنه و نهایت و باطنش، آخرین منزل و هدف و مقصدش ربوبیت است. ممكن است بگویید یعنی چه؟ آیا امام جعفر صادق خواسته بفرماید كه عبودیت اولش بندگی است و آخرش خدایی؟ آیا می خواهد بگوید كه یك بنده از بندگی به خدایی می رسد؟ نه، در تعبیرات ائمه هرگز چنین تعبیراتی نمی آید. اهل عرفان برای اینكه مردم دیگر را دست بیندازند، معانی ای كه در نظر می گیرند با یك تعبیراتی می گویند كه دیگران تكان بخورند و ناراحت بشوند.

اصلاً معنی ربوبیّت یعنی تسلط، خداوندگاری، نه خدایی. فرق است میان خداوندگاری و خدایی. خداوندگاری یعنی صاحب بودن، صاحب اختیار بودن. در قضیه ی اصحاب الفیل كه ابرهه آمد و می خواست كعبه را خراب كند و غارت می كردند، شترهای جناب عبدالمطّلب را هم كه در بیابان بود گرفته و با خودشان برده بودند. عبدالمطّلب رفت نزد ابرهه. قیافه و عظمت و شخصیت عبدالمطّلب خیلی ابرهه را گرفت به گونه ای كه با خود فكر كرد كه اگر این مرد بزرگ شفاعت كند و از من بخواهد كه متعرض كعبه نشوم و آن را خراب نكنم خراب نمی كنم. ولی برخلاف انتظار او عبدالمطّلب وقتی كه لب به سخن گشود فقط درباره ی شتران خودش صحبت كرد، درباره ی كعبه یك كلمه هم صحبت نكرد. ابرهه تعجب كرد، گفت من تو را خیلی آدم بزرگی حساب می كردم، من خیال كردم تو آمده ای برای اینكه برای كعبه شفاعت كنی، حالا می بینم آمده ای برای شترهای خودت شفاعت می كنی. او هم جواب خوبی داد، گفت: «اَنَا رَبُّ الْاِبِلِ وَ لِلْبَیْتِ رَبٌّ» من خداوندگارشتران هستم و آن خانه هم از خود خداوندگاری دارد.

كلمه ی «ربّ» یعنی خداوندگار، صاحب. ما به خدا هم كه می گوییم رَبّ، از باب اینكه خداوندگار و صاحب حقیقی تمام عالم و تمام عالمهاست. می گوییم: اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ اَلْعالَمِینَ *سپاس خدای را كه خداوندگار و صاحب است، صاحب تمام عالمها.

پس اصل معنی «ربّ» یعنی صاحب و خداوندگار، و ربوبیّت یعنی خداوندگاری نه خدایی. فرق است میان خدایی و خداوندگاری. هر كسی مالك هر چیزی كه هست، ربّ و خداوندگار آن چیز هم هست. حال معنی این حدیث چیست كه امام فرمود عبودیت یك جوهره ای است كه نهایت و كُنهش ربوبیّت است. نكته ی بسیار جالبی است. عبودیت، بندگی خدا خاصیتش این است كه هرچه انسان راه بندگی خدا را بیشتر طی كند بر تصاحب و قدرت و خداوندگاری اش افزوده می شود، چطور؟ من در این جلسه فقط یك موضوع كوچكش را برایتان عرض می كنم؛ فهرستی از بعضی مسائل دیگرش را عرض می كنم ولی یك موضوعش را بسط می دهم.

اولین درجه ی ربوبیّت: تسلط بر نفس

اوّلین درجه ی ربوبیّت و خداوندگاری كه در نتیجه ی عبودیت پیدا می شود این است كه انسان ربّ و مالك نفس خودش می شود، تسلط بر نفس خودش پیدا می كند. یكی از بیچارگیهای ما كه كاملاً احساس می كنیم این است: زمام نفس خودمان دراختیار ما نیست، اختیار خودمان را نداریم؛ اختیار زبان خودمان را نداریم، اختیار شهوات خودمان را نداریم، اختیار شكم خودمان را نداریم، اختیار دامن خودمان را نداریم، اختیار چشم خودمان را نداریم، اختیار گوش خودمان را نداریم، اختیار دست خودمان را نداریم، اختیار پای خودمان را نداریم؛ و این نهایت بدبختی است. ما می رویم در این خیابانها ولی این چشم دراختیار ما نیست، ما در اختیار این چشم هستیم؛ یعنی این ما هستیم كه این چشم دلش می خواهد چشم چرانی كند، دلش می خواهد به نوامیس مردم نظر شهوت بكند.ما مالك زبان خودمان نیستیم، اختیار زبان خودمان را نداریم. وقتی كه گرم می شویم به حرف زدن، به اصطلاح چانه مان گرم می شود، نمی فهمیم كه چه می گوییم. مجلس گُل انداخته، حالا كه مجلس گل انداخته است نه راز خودمان را می توانیم نگه داریم نه راز مردم را؛ نمی توانیم عیب پوش مردم باشیم، نمی توانیم از مردم غیبت نكنیم... اختیار گوش خودمان را نداریم. هرچه كه گوشمان از آن خوشش بیاید، مثلاً از غیبت خوشش می آید ما هم تسلیم هستیم، از لهو و لعب خوشش می آید ما هم تسلیمش هستیم. اختیار دستمان را نداریم. اختیار پای خودمان را نداریم. اختیار غضب خودمان را نداریم. می گوییم (خود من یكی از آن اشخاص هستم) آقا دیگر عصبانی شدم، هرچه به دهانم آمد گفتم. عصبانی شدم یعنی چه؟ ! عصبانی شدم یعنی من یك آدمی هستم كه مالك نفس خودم نیستم، همین قدر كه عصبانی شدم اختیار من دیگر دست اوست، هرچه كه به دهانم می آید چون عصبانی هستم می گویم. آن دیگری مالك شهوت خودش نیست. آیا نباید انسان مالك نفس خودش باشد؟ اصلاً تا ما مالك نفس خودمان نباشیم آیا می توانیم مسلمان باشیم؟ نه، مسلمان باید مالك نفس خودش باشد.

دومین درجه: مالك خاطرات نفس بودن

تازه من تا این درجه گفتم. یك درجه برویم بالاتر، مالك خاطرات نفس خودمان، خاطرات ضمیر خودمان [باشیم. ] این مسئله را كاملاً توجه بفرمایید. همانهایی از ما كه مالك چشم خودمان هستیم، مالك زبان خودمان هستیم، اراده مان قوی است، مالك دست خودمان هستیم، مالك پای خودمان هستیم، مالك شهوت خودمان هستیم، مالك عصبانیت خودمان هستیم، مالك یك موضوعی نیستیم؛ هیچ كدام از همین افرادی كه اینجا نشسته ایم (شاید در اینجا اولیاء اللّه باشند، من نمی دانم) مالك خاطرات ذهنی و خاطرات نفسانی خودمان نیستیم. یعنی چه؟ یعنی این تداعی معانی ای كه در ذهن ما رخ می دهد بدون اینكه اختیارش دست ما باشد. از این شاخ می رود به آن شاخ، از آن شاخ می رود به آن شاخ، . . . قوه ی خیال ما حكم یك گنجشك را دارد. گنجشك را بالای درخت دیده اید، می رود روی این شاخه، فوراً می رود روی شاخه ی دیگر و باز می پرد روی شاخه ی دیگر. قوه ی خیال ما دائماً از این شاخه به آن شاخه می پرد. به ما می گویند خواهش می كنم ده دقیقه تمركز ذهن برای خودت ایجاد كن كه فقط درباره ی یك موضوع بیندیشی. اگر توانستیم؟ ! به ما و شما می گویند نماز كه می خوانی تمركز ذهن و حضور قلب داشته باش. لا صَلوةَ اِلاّ بِحُضُورِ الْقَلْب نماز بدون حضور قلب قبول نیست؛ صحیح است، یعنی به تو نمی گویند چرا نماز نخواندی، اما قبول نیست یعنی تو را به جایی نمی برد، خاصیتی برای تو ندارد. تا گفتیم اللّه اكبر، اگر فرض كنید مغازه دار هستیم مثل این است كه قفل درِ مغازه مان را باز كردیم، حمد و سوره را می خوانیم اما دلمان در مغازه است، دلمان در اداره است، دلمان در فلان مِلكمان است، دلمان دنبال فلان شهوت است، یك وقت متوجه می شویم كه گفتیم السلام علیكم و رحمة اللّه و بركاته. از بس هم زیاد نماز خوانده ایم قهراً عادت شده است، اشتباه نمی كنیم، به طور خودكار از اللّه اكبر تا السلام علیكم می رویم و تمام می كنیم بدون اینكه هیچ بفهمیم؛ و حال آنكه در نماز باید حضور قلب و تمركز ذهن باشد. نگویید نشدنی است. خیر، شدنی است، خیلی هم شدنی است، با عبودیت (اَلْعُبودِیَّةُ جَوْهَرَةٌ كُنْهُهَا الرُّبوبِیَّةُ) . اگر شما كوشش كنید در راه عبودیت قدم بردارید واقعاً می توانید نمازی بخوانید كه اگر پنج دقیقه طول می كشد در تمام این پنج دقیقه فقط متوجه خدا باشید، ده دقیقه نماز می خوانید متوجه خدا باشید، اصلاً ذهنتان از غیر خدا به هیچ چیزی منصرف نشود؛ نیم ساعت، یك ساعت [به همین حال باشید، ] بعد مثل بعضی از اولیاء اللّه باشید كه از اول شب تا صبح یكسره عبادت كنید و ذهنتان به هیچ چیزی غیر از خدا التفات پیدا نكند، آنچنان غرق بشوید كه حتی اگر بیایند بیخ گوش شما داد و فریاد هم بكنند شما نشنوید و نفهمید و متوجه نشوید، اینقدر ذهن شما متمركز بشود.

دو مرحله از تسلط . یك درجه ی از تسلط كه اقل درجه ی تسلط است و اگر این برای انسان پیدا نشود باید انسان یقین داشته باشد عبادتهایش مقبول درگاه الهی نیست، تسلط بر نفس است، همان چیزی است كه قرآن در باب نماز می گوید: إِنَّ اَلصَّلاةَ تَنْهی عَنِ اَلْفَحْشاءِ وَ اَلْمُنْكَرِنماز جلو فحشاء و منكر را می گیرد. نماز چگونه جلو فحشاء و منكر را می گیرد؟ نماز مگر پلیس است كه وقتی شما می خواهید بروید دنبال یك كار زشت بیاید با باتومش جلو شما را بگیرد؟ نه، نماز عبودیت و بندگی است. نتیجه ی این عبودیت، ربوبیت و تسلط است و اقلّ درجه ی تسلط، تسلط بر نفس است.

تقوا

تقوا یعنی چه؟ یعنی خود نگهداری. خود نگهداری یعنی چه؟ یعنی تسلط بر نفس. اِنَّ تَقْوَی اللّهِ حَمَتْ اَولیاءَ اللّهِ مَحارِمَهُ وَ اَلْزَمَتْ قُلوبَهُمْ مَخافَتَهُ [۳]. علی علیه السلام می فرماید تقوای الهی یك خاصیتش این است كه انسان را از محرمات الهی نگهداری می كند.

خاصیت دیگرش این است كه خوف خدا را در دل انسان جایگزین می سازد. قرآن در باب روزه می گوید: یا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَیْكُمُ اَلصِّیامُ كَما كُتِبَ عَلَی اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ(بقره/183) ای مردم باایمان، برای شما روزه فرض شده است همچنان كه برای پیشینیان شما فرض شده بود، چرا؟ قرآن فلسفه را هم ذكر می كند: لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ برای اینكه در شما روح تقوا و ملكه ی تقوا پیدا بشود. ملكه ی تقوا یعنی چه؟ یعنی تسلط بر نفس. تسلط بر نفس همان است كه امام صادق فرمود ربوبیت (اَلْعُبُودیّةُ جوهَرَةٌ كُنْهُهَا الرُّبوبیَّة) . . پس اگر ما ماه رمضانی را گذراندیم، شبهای احیایی را گذراندیم، روزه های متوالی را گذراندیم و بعد از ماه رمضان در دل خودمان احساس كردیم كه بر شهوات خودمان بیش از پیش از ماه رمضان مسلّط هستیم، بر عصبانیت خودمان از سابق بیشتر مسلّط هستیم، بر چشم خودمان بیشتر مسلّط هستیم، بر زبان خودمان بیشتر مسلّط هستیم، بر اعضا و جوارح خودمان بیشتر مسلّط هستیم و بالاخره بر نفس خودمان بیشتر مسلّط هستیم و می توانیم جلو نفس امّاره را بگیریم، این علامت قبولی روزه ی ماست. اما اگر ماه رمضانی گذشت و تمام شد و حظّ ما از ماه رمضان- آن طور كه پیغمبر اكرم فرمود كه بعضی از مردم حظّشان از روزه فقط گرسنگی و تشنگی است- فقط این بوده كه یك ماه یك گرسنگیهایی و یك تشنگیهایی كشیدیم (اغلب هم از بس كه سحر و افطار می خوریم تشنه و گرسنه هم نمی شویم ولی لااقل بدحال می شویم) ، یك بدحالی پیدا كردیم و در نتیجه ی این بدحالی قدرت ما بر كاركردن كمتر شد و بعد آمدیم روزه را متهم كردیم كه روزه هم شد كار در دنیا؟ ! (آن كه محصل و دانشجوست گفت من در تمام این ماه رمضان قدرت درس خواندنم كم شد و آن كه اهل كار دیگری است گفت قدرت فلان كار من كم شد، پس روزه بد چیزی است) ، این علامت قبول نشدن روزه ی ماست؛ درصورتی كه اگر انسان در ماه رمضان روزه گیر واقعی باشد، اگر واقعاً به خودش گرسنگی بدهد و همین طور كه گفته شده است سه وعده غذا را تبدیل به دو وعده كند، یعنی قبلاً یك صبحانه ویك ناهار و یك شام می خورد، حالا دیگر ناهار نداشته باشد، افطارش فقط به اندازه ی یك صبحانه ی مختصر باشد، بعد هم سحر نه خیلی زیاد بر معده تحمیل كند بلكه یك غذای متعارف بخورد، بعد احساس می كند كه هم نیروی بدنی اش بر كار افزایش پیدا كرده است و هم نیروی روحی اش بر كار خیر و برای تسلط بر نفس. این حداقل عبادت است.

قرآن و نهج البلاغه و امام جعفر صادق و امام زین العابدین هرچه كه كلمات را متفرّق و به زبانهای مختلف گفته باشند ولی وقتی كه شما نگاه می كنید می بینید همه یك حقیقت را دریافته اند و یك حقیقت را ذكر می كنند. ما در دو آیه از آیات قرآن اینچنین می خوانیم، یعنی در دو جا این آیه تكرار شده است: یا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اِسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ اَلصَّلاةِ [۴] ای اهل ایمان! از نماز و از صبر- كه به روزه تفسیر شده است- كمك بگیرید. این تعبیر خیلی عجیب است! به ما می گویند از نماز استمداد كن، از روزه استمداد كن، یعنی تو نمی دانی كه این نماز چه منبع نیرویی است! این روزه چه منبع نیرویی است! اگر به شما گفتند نماز بخوانید، شما را به یك منبع نیرو هدایت كرده اند و اگر گفته اند روزه بگیرید شما را به یك منبع نیرو هدایت كرده اند. برای اینكه بر نفس و روح خودتان مسلط بشوید نماز بخوانید، روزه بگیرید. اَلْعُبودیَّةُ جَوْهَرَةٌ كُنْهُهَا اَلرُّبوبیَّةُ.

حال آیا این ربوبیت و تسلط به همین جا خاتمه پیدا می كند؟ نه، درجات و مراتب دارد. به هر درجه كه شما در مسیر عبودیت جلو بروید ربوبیت پیدا می كنید و به اصطلاح ولایت یعنی تسلط پیدا می كنید. از این درجه ای كه عرض كردم یك درجه بالاتر، به آنجا می رسید كه مالك خاطرات نفس خودتان می شوید.


درجات بالاتر

بالاتر از این هم درجه ای هست؟ بله، یك انسان مستجاب الدعوه- لااقل درباره ی خودتان- می شوید. حتی می توانید روی بدن خودتان اثر بگذارید، اعجاز كنید، كرامت كنید، درنتیجه ی عبودیت كه جوْهرةٌ كنهها الرُّبوبیَّة نتیجه ی عبودیت تسلط است.

آیا بالاتر از این هم هست؟ بله، اما این بالاتر، برای فهمها و فكرهای ما خیلی زیاد است، خیلی از اشخاص نمی توانند باور كنند كه انسانی در اثر عبودیت و بندگی خدا و تذلّل، در اثر این كه صراط عبودیت را طی كرده است، برسد به جایی كه در جهان هم بتواند تصرف كند، یعنی بتواند یك بیماری را از راه روحی معالجه كند، یك كور مادرزاد را شفا بدهد، یك پیس را شفا بدهد (آن طور كه قرآن درباره ی عیسی بن مریم نقل می كند) البته به اذن اللّه؛ خدا به آنها چنین قدرتی داده است. اذن خدا همان قدرتی است كه خدا افاضه می كند: وَ تُبْرِئُ اَلْأَكْمَهَ وَ اَلْأَبْرَصَ بِإِذْنِی وَ إِذْ تُخْرِجُ اَلْمَوْتی بِإِذْنِی [۵] یا در آیه ی دیگر: وَ أُحْیِ اَلْمَوْتی بِإِذْنِ اَللّهِ [۶]. این یك درجه ی بالاتر است

علی از آن عبدها و بنده هایی است كه به این خداوندگاری نائل شده است. اما اشتباه نكنید، خیال نكنید این عبودیت كه نتیجه اش خداوندگاری و تسلط است، نتیجه اش خودبینی و غرور و منیّت هم هست؛ ابداً، خودبینی با عبودیت سازگار نیست. آن بنده ای كه بندگی كند برای ربوبیّت، كارش به جایی نمی رسد. عبودیت جز تذلّل و خاكساری چیز دیگری نیست. علی علیه السلام در مناجاتهای خودش عرض می كند: خدایا! كَفی لی فَخراً اَنْ اَكونَ لَكَ عَبْداً وَ كَفی لی عِزّاً اَنْ تَكونَ لی رَبّاً. خدایا! این افتخار برای من بس كه بنده ی تو باشم و این عزت و شرافت برای من بس كه تو رب و خداوندگار و پروردگار من باشی. ما برای علی علیه السلام خیلی مقامات قائل هستیم و باید هم قائل باشیم. اصلاً مسئله ی ولایت كه می گویند، بدون ولایت تكوینی- در یك حدودی- اساساً ولایت نیست. اشتباه كرده اند، نفهمیده اند، سواد ندارند كسانی كه منكر ولایت تكوینی شده اند و حتی ولایت تكوینی را نمی فهمند كه چیست؛ یك چیز دیگر را پیش خودشان جاهلانه فرض و تصور كرده اند و همانها را هم مرتب به مردم گفته اند، در كتابهایشان هم نوشته اند چون شعورشان به این مسائل نمی رسد. آنها اساساً انسان و خدا را نمی شناسند. در این جور مسائل اظهارنظر كردن، فرع بر دو مسئله است: اول شناختن خدا، دوم شناختن انسان و استعدادهای درونی انسان و معنی تقرب انسان به خدا و معنی عبودیت و معنی عبادت. علی كه اینچنین محبوب است به خاطر عبودیت است.

پانویس

  1.  سوره طه ،آیه 14
  2.  سوره عنکبوت ،آیه 45
  3.  نهج البلاغه فیض الاسلام، خطبه ی 113
  4.  سوره بقره،آیه 153
  5.  سوره مائده، آیه 110
  6.  سوره آل عمران،آیه 49

منبع کوثرنامه: آزادی معنوی،استاد مطهری به نقل از دانشنامه اسلامی موسسه تحقیقات و نشر معارف اهل البیت:

http://wiki.ahlolbait.com/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%AA/%D8%B1%D9%88%D8%AD_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%AA_(%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B7%D9%87%D8%B1%DB%8C) 

Image result for ‫کتاب مصباح الشریعه‬‎

-----------------

لطفا حدیث منسوب به امام صادق (ع) در مصباح الشریعه که می فرماید: «العبودیة جوهرة کنهها الربوبیة» را باز کرده و توضیح دهید.


مراد از عبودیّت و بندگی ، صرفاً به جا آوردن عبادتهای شرعی نیست ؛ بلکه مقصود رسیدن به درجه ای از معرفت و خلوص قلبی است که در آن مرتبه ، شخص هیچ اعتباری برای خود و دیگر مخلوقات قائل نیست و جز خدا هیچ نمی بیند و همه ی موجودات و از جمله خود را بند به اراده ی خدا می یابد ؛ لذا بنده ی خدا (بند شده به خدا) نامیده می شود. در این رتبه است که بنده ی خدا مظهر اسماء الله می شود و اسماء الهی در وجود او ظاهر می گردند ؛ لذا خلیفة الله و نماینده ی خدا ( نمایان کننده ی خدا) می گردد ؛ چون تمام وجودش خدا را می نمایاند.
در این مرتبه ، شخص آیینه ی تمام نمای خداست. شنیدن او شنیدن خداست ؛ دیدن او دیدن خدا ، سخن گفتن او سخن گفتن خدا و فعل او کار کار خداست.
خداوند متعال در حدیث قدسی فرمود: « عبدي أطعني أجعلك مثلي، أنا حيّ لا اموت اجعلك حيّا لا تموت، أنا غنيّ لا أفتقر أجعلك غنيّا لا تفتقر، أنا مهما أشاء يكون أجعلك مهما تشاء يكون. ــــ بنده‏ ی من! مرا اطاعت كن تا تو را مثل خود سازم. من زنده ای هستم که نمى‏ميرم تو را هم زنده ای قرار دهم که نمیری. من دارایی هستم که فقير نمى‏شوم تو هم چنان سازم که فقیر نگردی. من هر چه را اراده كنم مى‏شود تو را هم چنان قرار دهم که هر چه بشود» (الجواهر السنية (كليات حديث قدسى) ،ص709)
رسول الله (ص) فرمودند: « قَالَ اللَّهُ مَا تَحَبَّبَ إِلَيَّ عَبْدِي بِشَيْ‏ءٍ أَحَبَّ إِلَيَّ مِمَّا افْتَرَضْتُهُ عَلَيْهِ وَ إِنَّهُ لَيَتَحَبَّبُ إِلَيَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّى أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِي يُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ وَ يَدَهُ الَّتِي يَبْطِشُ بِهَا وَ رِجْلَهُ الَّتِي يَمْشِي بِهَا إِذَا دَعَانِي أَجَبْتُهُ وَ إِذَا سَأَلَنِي أَعْطَيْتُهُ وَ مَا تَرَدَّدْتُ فِي شَيْ‏ءٍ أَنَا فَاعِلُهُ كَتَرَدُّدِي فِي مَوْتِ الْمُؤْمِنِ يَكْرَهُ الْمَوْتَ وَ أَنَا أَكْرَهُ مَسَاءَتَه‏ ــــــ خداوند متعال مى‏فرمايد بندگان مى‏توانند با انجام واجبات خود را نزد من محبوب كنند و هر كس واجبات را انجام دهد نزد من از همگان محبوب‏تر مى‏باشد. بنده من مى‏خواهد با انجام مستحبات خود را نزد من محبوب كند، و هر گاه من او را محبوب خود قرار دهم در اين هنگام گوش او خواهم شد كه با آن مى‏شنود، و ديدگان او مى‏شوم كه به وسيله آن خواهد ديد و زبان او خواهم شد كه با آن سخن خواهد گفت. من دست او خواهم شد كه با آن هر چيزى را برمى‏دارد، و پاهايش مى‏شوم كه به هر جا مى‏رود. هر گاه مرا بخواند اجابت مى‏كنم و اگر از من چيزى بخواهد عطا مى‏كنم، و در قبض روح مؤمن همواره مردد هستم، او از مرگ كراهت دارد و من هم نمى‏خواهم او ناراحت گردد » (بحار الأنوار ،ج‏67،ص22)
بر همین اساس است که امیرمومنان(ع) فرمودند: « أَنَا عِلْمُ اللَّهِ وَ أَنَا قَلْبُ اللَّهِ الْوَاعِي وَ لِسَانُ اللَّهِ النَّاطِقُ وَ عَيْنُ اللَّهِ النَّاظِرَةُ وَ أَنَا جَنْبُ اللَّهِ وَ أَنَا يَدُ اللَّهِ ـــ منم علم خدا و منم قلب الله پرگنجایش ؛ و منم زبان گویای خدا ؛ و منم چشم نظاره گر خدا ؛ و منم همسایه ی خدا ؛ و منم دست خدا» (بحار الأنوار ،ج‏24،ص200)
پس آنکه عبد حقیقی خدا گردد ، ذات او خدایی می شود ؛ و فعل خدا و ربوبیّت او از وجود او تراوش می نماید.

منبع کوثرنامه: پرسمان دانشجویی ؛ بخش معارف:

http://www.maaref.porsemani.ir/node/5180 

Image result for ‫کتاب مصباح الشریعه‬‎

----------

 
پرسش: آیا می شود به ربوبیت دست یافت؟
 
پاسخ اجمالی

مقام ربوبیت دارای نسبتها و مراتب و معانی مختلفی است و برای پاسخ به این سؤال باید همه این جوانب را در نظر داشت.اگر رسیدن به ربوبیت به معنای انقلاب در ذات و تبدیل مخلوق به خالق باشد بدیهی است که امری است باطل و ادعایی است مردود. ولی در معنایی دیگر این سخن می تواند اشاره به روایت منقول از امام صادق (ع) داشته باشد که : العبودیه جوهرة کنهها الربوبیه ، که به معنای رسیدن به نهایت عبودیت و فنا شدن از خویشتن است نه دعوی ربوبیت.

 

پاسخ تفصیلی

مقام ربوبیت دارای نسبتها و مراتب و معانی مختلفی است و برای پاسخ به این سؤال باید همه این جوانب را در نظر داشت.

 

اگر رسیدن به ربوبیت برای انسان به معنای انقلاب در ذات و تبدیل مخلوق به خالق باشد بدیهی است که امری است باطل و ادعایی است مردود و توهمی است بی اساس. همچنانکه در قرآن ذکر شده است که فرعون دعوی ربوبیت و خدایی کرد و رسوا شد:

 

«فَقالَ أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلى‏ فَأَخَذَهُ اللَّهُ نَکالَ الْآخِرَةِ وَ الْأُولى‏ »[1]؛ پس [فرعون] گفت من پروردگار برتر شما هستم و خداوند او را به عذاب دنیا و آخرت گرفتار کرد.

 

ولی آنچه در مباحث عرفانی در باب تجلی صفات ربوبی و غیره مطرح شده سخنی دیگر بوده و مرتبط با روایت منقول از امام صادق (ع) است که : «العبودیة جوهرة کنهها الربوبیة»[2]؛ عبودیت جوهره ای است که کنه آن ربوبیت است. مشابه همین کلام به تفصیل در بیانات عرفا نیز بیان شده است.

 

این کلام اشاره به بالاترین مقام انسان دارد که بعد از فنای از خود باقی به بقای خداوند می شود. مقام بقاء بعد از فنا به این معنی نیست که انسان تبدیل به خدا می شود یا به مقام خدائی و ربوبیت می رسد. بلکه به این معنی است که عارف، بعد از فانی شدن و خالی شدن از خود، محل تجلی صفات خداوند می شود.

 

بنابراین هیچ گاه انسان به ربوبیت نمی رسد بلکه در نهایت از خودی خود فانی می شود و بعد، این خداوند است که ربوبیت خود را از انسان آشکار می کند و به قول عرفا با باقی بودن هستی عبد، امکان تجلی ربوبی هم نیست. بدین گونه همواره عبد، عبد باقی می ماند و رب هم رب و این دو هرگز قابل جمع نیستند.

 

در روایات نیز با بیانات و تعبیرات مختلفی از این مقام یاد شده است از جمله در حدیث قدسی مشهور چنین می می فرماید:

 

« لا یزال العبد یتقرب إلی بالنوافل و العبادات حتى أحبه فإذا أحببته کنت سمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصر به و یده التی یبطش بها و رجله التی یمشی بها»[3]؛ عبد با عباداتی که بر او واجب نشده پیوسته به من نزدیک می شود تا آنجا که مشمول محبت خاصه من می شود و چون من او را دوست بدارم، (من همه هستی او می شوم)؛ گوشی که می شنود منم. چشمی که می بیند منم.دستی که حرکت می دهد منم ... .

 

بررسی روایات و زیارات و خطبه های مربوط به مقامات معصومان نیز نشان می دهد که همین مقام در اوج خود برای ائمه معصومین محقق بوده و از طرفی برای برخی که توان درک این سخنان را نداشته اند توهم غلو را دامن زده است که در جای خود باید به این روایات از این دیدگاه پرداخته شود.

 

در اینجا به برخی از سخنان حکما نیز اشاره می شود که از این مقامات اولیاء و عرفا بیانی فلسفی و حکمی و نظری ارائه داده اند. از جمله ملا صدرا در کتاب ایقاظ الئائمین در بیان سفر عرفانی سالک الی الله آن گاه که به مقام توحید می رسد چنین آورده است:

 

« قیل هذا التوحید عبارة عن ستر وجه العبودیة بوجه الربوبیة و اختفاء کوکب ذاته عند وجود شمس العظمة و الکبریاء و یکون الرب ظاهرا و العبد مخفیا ... و قد یکون تبدیل الصفات البشریة بالصفات الإلهیة دون الذات فکلما ارتفعت صفة من صفاتها قامت صفة إلهیة مقامها فیکون الحق سمعه و بصره کما نطق به الحدیث المشهور و یتصرف فی الوجود بما أراد الله »[4].

 

ترجمه:

 

گفته شده است که این توحید عبارت است از پوشیده شدن وجه عبودیت با وجه ربوبیت و مخفی شدن ذات سالک در پیشگاه آفتاب عظمت و کبریاء، به گونه ای که رب، ظاهر است و عبد، پنهان.... این امر تبدیل صفات بشری به صفات الاهی است بدون تبدیل ذات. پس به میزانی که صفتی از صفات بشری مرتفع شود صفتی از صفات الاهی جایگزین آن می شود و همچنانکه در حدیث مشهور بیان شده است حق سمع و بصر او می شود و آن گونه که خدا بخواهد در وجود تصرف می کند.

 

همچنین ملا علی نوری در این باب می نویسد:

 

«فحینئذ صار العبد مصدوقة قوله صلى الله علیه و اله: خلق الله آدم على صورته، و منزلة صورة الشى‏ء منه منزلة الوجه و الظل من الکنه و الحقیقة، کما قال الصادق الامین علیه السلام: العبودیة جوهرة کنهها الربوبیة، و من ها هنا اشار الى منزلته من حضرة الحق الحقیقى، حیث قال: من رانى فقد رأى الحق، و قال الصادق فى قوله تعالى: کُلُّ شَیْ‏ءٍ هالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ: نحن الوجه ... و من ها هنا قال قبلة العارفین على امیر المؤمنین معرفتى بالنورانیة معرفة الله، اذ منزلة نورانیته علیه السلام من حضرة ذات نور الانوار الواحد القهار منزلة صوره الشى‏ء و وجهه ...»[5].

 

ترجمه:

 

در این هنگام عبد، مصداق قول پیامبر (ص) می شود که فرمود: خداوند آدم را بر صورت خویش آفرید چرا که می دانیم جایگاه صورت شیئ نسبت به آن مثل جایگاه وجه و ظل است نسبت به کنه و حقیقت شیئ. همچنان که امام صادق(ع) فرمودند: عبودیت جوهره ای است که کنه آن ربوبیت است و [پیامبر اسلام] اشاره به همین منزلت خود در پیشگاه حق داشت آنگاه که فرمود: هرکس من را دید حق را دیده است. و از همین باب امام صادق (ع) در بیان آیه « کُلُّ شَیْ‏ءٍ هالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ» فرمودند: منظور از وجه در این آیه ما هستیم. و از همین جاست که قبله عارفان امیر مؤمنان فرمودند: معرفت من به نورانیت معرفت الله است، چرا که نورانیت آن حضرت نسبت به نور الانوار همچون صورت شیئ و وجه آن است.

 

عرفا نیز در سخنان منظوم و منثور خود بسیار از این مقام سخن گفته اند از جمله سید حیدر آملی در تعریف مقام «ولایت خاصه» در عرفان می نویسد:

 

«فالولایة الخاصّة عبارة عن فناء العبد فی الحقّ. و الولىّ هو الفانی فیه (أی فی الحقّ)، الباقی به. و لیس المراد بالفناء هنا انعدام«2» عین العبد مطلقا، بل المراد منه فناء الجهة البشریّة فی الجهة الربّانیّة، إذ لکلّ عبد جهة فی الحضرة الإلهیّة، هی المشار إلیها بقوله «وَ لِکُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّیها»«3» الآیة. و ذلک لا یحصل الا بالتوجّه التامّ الى جناب الحقّ المطلق سبحانه، إذ به تقوى جهة حقّیّته، فتغلب جهة خلقیّته الى أن تقهرها و تفنیها بالاصالة، کالقطعة من الفحم المجاورة للنار».

 

ترجمه:

 

ولایت خاصه عبارت است از فناء عبد در حق. و ولی همان فانی در حق است و باقی به حق. در اینجا منظور از فنا معدوم شدن عین عبد بطور مطلق نیست بلکه منظور فنا شدن جهت بشریت در جهت ربوبیت است چرا که هر عبدی جهتی در حضرت الاهی دارد که در قرآن به آن اشاره شده است: وَ لِکُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّیها (برای هرکسی وجهه ای است که خداوند ولی آن است) و این مقام حاصل نمی شود مگر با توجه تام به ذات مطلق (سبحانه و تعالی) تا در اثر این توجه تام جهت حقّی، قوی تر شده و بر جهت خلقی غلبه کند و آن را فانی سازد همچون قطعه ای زغال در مجاورت آتش؛ همچنانکه زغال در اثر مجاورت و استعدادی که دارد به تدریج مشتعل می شود تا آنجا که تبدیل به آتش می شود و آنچه از آتش حاصل می شود از آن هم حاصل می شود حال آن که قبل از اشتعال سیاه و سرد بود.

 

بنابراین انسان کامل مظهر صفات الاهی است و انسان، در کمال نهایی خود می تواند خلیفه صفات خداوندی شود، پس در مقام فنا صفات ربوبی هم در انسان تجلی می کند. اما این به معنای قول به ربوبیت انسان نیست بلکه معنای تجلی خدا از انسان، غیر از اتحاد یا انقلاب در ذات است همچنانکه در مطالب پیشین به آن اشاره کردیم.

 



[1] النازعات، 24و 25.

[2] مصباح الشریعة، ص 7، موسسه الاعلمی للمطبوعات، 1400 ق.

[3] عوالی اللآلی، ج4، ص103، انتشارات سید الشهداء ، قم، 1405 ق.

[4] ملا صدرا، ایقاظ النائمین ص 58، انجمن حکمت و فلسفه ایران،بی تا.

[5] النوری، المولی علی ، التعلیقات علی مفاتیح الغیب، ص742، موسسه تحقیقات فرهنگی، بی تا.

منبع کوثرنامه: اسلام کوئست:

http://www.islamquest.net/fa/archive/question/fa11756 

Image result for ‫کتاب مصباح الشریعه‬‎

-----------

معنی عبودیت در کلام امام صادق علیه السلام

 

روایتی است از امام صادق (ع) که در کتاب معروف به نام مصباح الشریعه نقل شده است: این جمله را شاید کم و بیش در کتابهای عرفانی دیده باشید. امام صادق به فضیل بن عیاض فرمود: «یا فضیل العبودیة جوهرة کنهها الربوبیة» (خیلی جمله عجیبی است و از یک نظر جمله زننده ای هم هست). فضیل! آیا تو می دانی که عبودیت چیست؟ آیا می دانی عبودیت چه گوهری است؟ عبودیت گوهری است که ظاهرش عبودیت است و کنه و نهایت و باطنش، آخرین منزل و هدف و مقصدش ربوبیت است. ممکن است بگویید یعنی چه؟ آیا امام جعفر صادق خواسته بفرماید که عبودیت اولش بندگی است و آخرش خدایی؟ آیا می خواهد بگوید که یک بنده از بندگی به خدایی می رسد؟ نه، در تعبیرات ائمه هرگز چنین تعبیراتی نمی آید. اهل عرفان برای اینکه مردم دیگر را دست بیندازند، معانی ای که در نظر می گیرند با یک تعبیراتی می گویند که دیگران تکان بخورند و ناراحت بشوند. این یک نوع قلقلک دادن به مردم است. مثلا مولوی یا شبستری چنین تعبیراتی دارند. شبستری می گوید:

مسلمان گر بدانستی که بت چیست *** بدانستی که دین در بت پرستی است

این خیلی حرف عجیبی است و مقصودش او غیر از این حرفهاست. یک مقصود صحیح دارد. با یک تعبیری می گوید که به قول خودش زاهد نماها را قلقلک داده باشد. یک شعر معروفی هست که به مولوی نسبت می دهند، نمی دانم در مثنویهست یا نه؛ می گوید:

از عبادت می توان الله شد *** نی توان موسی کلیم الله شد

خیلی عجیب است! می گوید از عبادت نمی شود موسای کلیم الله شد ولی از عبادت می شود الله شد. یعنی چه؟ حال این حدیث را که من برایتان معنی کنم معنی آن شعر هم واضح می شود. اصلا معنی ربوبیت یعنی تسلط، خداوندگاری، نه خدایی. فرق است میان خداوندگاری و خدایی. خداوندگاری یعنی صاحب بودن، صاحب اختیار بودن. در قضیه اصحاب الفیلکه ابرهه آمد و می خواست کعبه را خراب کند و غارت می کردند، شترهای جناب عبدالمطلب را هم که در بیابان بود گرفته و با خودشان برده بودند. عبدالمطلب رفت نزد ابرهه. قیافه و عظمت و شخصیت عبدالمطلب خیلی ابرهه را گرفت به گونه ای که با خود فکر کرد که اگر این مرد بزرگ شفاعت کند و از من بخواهد که متعرض کعبه نشوم و آن را خراب نکنم خراب نمی کنم. ولی برخلاف انتظار او عبدالمطلب وقتی که لب به سخن گشود فقط درباره شتران خودش صحبت کرد، درباره کعبه یک کلمه هم صحبت نکرد. ابرهه تعجب کرد، گفت من تو را خیلی آدم بزرگی حساب می کردم، من خیال کردم تو آمده ای برای اینکه برای کعبه شفاعت کنی، حالا می بینم آمده ای برای شترهای خودت شفاعت می کنی. او هم جواب خوبی داد، گفت: «انا رب الابل و للبیت رب»، من خداوندگار شتران هستم و آن خانه هم از خود خداوندگاری دارد.

کلمه رب یعنی پروردگار، صاحب. ما به خدا هم که می گوییم رب، از باب اینکه خداوندگار و صاحب حقیقی تمام عالم و تمام عالمهاست. می گوییم: «الحمدلله رب العالمین» سپاس خدای را که خداوندگار و صاحب است، صاحب تمام عالمها. پس اصل معنی رب یعنی صاحب و خداوندگار، و ربوبیت یعنی خداوندگاری نه خدایی. فرق است میان خدایی و خداوندگاری. هر کسی مالک هر چیزی که هست، رب و خداوندگار آن چیز هم هست. حال معنی این حدیث چیست که امام فرمود عبودیت یک جوهره ای است که نهایت و کنهش ربوبیت است. نکته بسیار جالبی است. عبودیت، بندگی خدا خاصیتش این است که هرچه انسان راه بندگی خدا را بیشتر طی کند بر تصاحب و قدرت و خداوندگاری اش افزوده می شود.

منـبـع کوثرنامه: مرتضی مطهری- آزادی معنوی- صفحه 94-92 به نقل از طهور:

http://tahoor.com/fa/article/view/26596 

Image result for ‫کتاب مصباح الشریعه‬‎

------------

جوهرة العبودیة

بسم الله الرحمن الرحیم

«العبودیّة جوهرة کنهها الرّبوبیّة، فما فقد من العبودیّة وجد فی الرّبوبیّة، وما خفی عن الرّبوبیّة اصیب فی العبودیّة. قال الله تعالی: «سَنُرِیهِم آیَاتِنَا فِی الآفَاقِ وَفِی أنفُسِهِم حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُم أنَّهُ الحَقُّ أوَلَم یَکفِ بِرَبِّکَ أنَّهُ عَلَی کُلِّ شَیءٍ شَهِیدٌ» أی موجود فی غیبتک وفی حضرتک. وتفسیر العبودیّة بذل الکلّ، وسبب ذلک منع النّفس عمّا تهوی، وحملها علی ما تکره، ومفتاح ذلک ترک الرّاحة وحبّ العزلة، وطریقه الافتقار الی الله تعالی. قال النّبی(صلّی الله علیه وآله): اعبد الله کانّک تراه، فان لم تکن تراه فانّه یراک. وحروف العبد ثلاثة: «ع ب د». فالعین علمه بالله؛ والباء بونه عمّن سواه؛ والدّال دنوّه من الله تعالی بلا کیف ولاحجاب»

اینجا بر خلاف آنچه دیگران گمان برده‌اند که عبودیت جوهر و حقیقتش ربوبیت است، که عابدِ واقعی همان کارِ ربِ معبود را انجام می‌دهد؛ یعنی ناچیز همه چیز می‌شود؛ بر خلافِ این بی‌معرفتی‌ها به چهره‌ی معرفت؛ معنای این عبارت چنین است که: «عبودیت واقعی همان درک و حقیقت مربوبیت واقعی است».

زیرا ربوبیت دارای دو بُعد فاعلی و مفعولی است. بُعد فاعلی‌اش حضرت اقدس رب العالمین است که «لیس کمثله شیء» هیچ‌گاه مانند نداشته و نخواهدداشت، و هراندازه بندگان گام‌های بلندتری در راه بندگی‌اش بردارند کمال بندگی‌شان افزون‌تر گردد، و نه آن‌که پای در جرگه‌ی ربوبیت نهند و خود؛ خدا و یا جزئی از خدا گردند!!

بُعد دوم ربوبیتی است که نقشِ کامل در مربوبین دارد، و اگر این نقش کامل از نظر علمی، معرفتی و عملی برای عبد روشن گردد، کُنه این ربوبیت را دریافت کرده است. و با عبارتی روشن‌تر: «هر اندازه برای عبد، مربوب بودن خود و جهان آفرینش؛ نمودِ روشن‌تر و کامل‌تری یابد؛ این خود، کُنه و حقیقت عبودیت است» که هر چه ناچیزی و فقر و نیاز مکلفان، نسبت به خود و سایر آفریدگان روشن‌تر گردد؛ عبودیت و خضوع و تواضعشان نیز نسبت به حضرت رب افزون می‌گردد.

تأیید این معنی با کلّ آیات و روایات مربوطه و دنباله‌ی همین حدیث است که: «آنچه در عبودیت نیست در ربوبیت است و آنچه در ربوبیت نیست در عبودیت است». که البته اینجا مقصود از ربوبیت بُعدِ فاعلی یعنی حضرت اقدس رب العالمین است. و این جمله در جمع بیانگر این حقیقت است که آنچه از حقیقت در جهانِ ما نیست؛ در حضرتِ رب موجود است، و آنچه از بی‌حقیقتی در حضرت رب نیست، در عبد موجود است. بدین معنی که رب کل کمالات است و عبد کل نقصان‌ها.

و این‌جا می‌توان گفت که مثلثِ وجود، صفات، و افعالِ آفریدگان، خود از صفات سلبیه‌ی رب العالمین است. و چنان که این هر سه، در حضرت ربّ، از صفات سلبیه‌ی خلق است. این است بیانِ درونی و برونیِ این جمله‌ی مبارک که «العبودیّة جوهرة کنهها الرّبوبیة».

دنباله‌ی این حدیث هم کلاً بیانگر همین حقیقت است چنان‌که قال الله تعالی «سَنُرِیهِم آیَاتِنَا فِی الآفَاقِ وَفِی أنفُسِهِم حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُم أنَّهُ الحَقُّ أوَلَم یَکفِ بِرَبِّکَ أنَّهُ عَلَی کُلِّ شَیءٍ شَهِیدٌ»(فصلت، ۵۳) که از جمله‌ی معانی‌اش این است که: «انی موجود فی غیبتک و فی حضرتک»، اینجا آمده که «غیبتک» به دو معنای نبودن و یا ناآگاه بودن توست، و «حضرتک» هم بودن و آگاهی است که او در هر صورت هست و تو در هر صورت نیستی.

نیستی مطلقِ آفریدگان، که سایه و شَبَحی از هستیِ نور افشانِ حضرتِ حق است؛ هر اندازه در معرفت؛ به نیستیِ بیشتر و فقر زیادتری گرایش کند؛ این عبودیت؛ بر مبنای این ربوبیت؛ کامل تر است.

اینجا در جمع مثلثی را ترسیم می‌کنیم، ضلع نخست که قاعده‌ی اصلی است؛ ضلعِ ربوبیتِ فاعلی است، ضلع دوم ربوبیت مفعولی و ضلع سومش عبودیت است که پس از ضلع اصلی ربوبیت فاعلی، ربوبیت مفعولی است و نتیجه‌اش عبودیت می‌باشد.

سومین تبیین برای جمله‌ی نخستین این است که «و تفسیر العبودیة بذل الکل» یعنی بیانگر این عبودیتِ حقیقی تقدیمِ کلِّ عبد است به محضر رب، که خود را در برابر او کلاً تسلیم کرده و تسلیم دانسته، که زندگی و مرگش، حرکت و سکونش، زحمت و راحتش و همه چیزش؛ تسلیم در برابر اوست.

سپس «و سبب ذلک مع النفس عما تهوی و حملها علی ما تکره» بدین معنی که این عبودیت حقیقی بر دو مبنای تحقق «لا اله الا الله» است که «لا اله» بازداری نفس است از هواهائی برخلافِ رضای رب، و نه تنها هواهای نفسانی و شیطانی که کلاً در این زمینه مطرود است، بلکه هواهای عقلانی غیرِ مطلق نیز در برابر حق جایگاهی ندارد.

چنانکه راجع به رسول بزرگوار اسلام(صلوات الله علیه وآله وسلم) آیه‌ی نجم بیانگر این حقیقت است که «وما ینطق عن الهوی ان هو الا وحیٌ یوحی» همه تنَطّقات و سخنانِ حضرت را در ظاهر و باطن و فکر و اشاره و عمل در نفی و اثباتش در انحصار وحی ربانی دانسته، که اینجا «ما ینطق عن الهوی» به خوبی روشن است که نه تنها هوای نفس اماره را نفی کرده، بلکه هوای نفس عقلانی محمدی(صلوات الله علیه وآله وسلم) را نیز منهای وحی سلب نموده است. او تنها برمبنای وحی مماس تنطُّق، و سخن دارد و دیگران در حاشیه‌اش بر مبنای وحی قرآن و سنت قطعیه.

این بُعد سلبی است و بُعد ایجابی‌اش «الا الله» و «حملها علی ما تکره» می‌باشد که واداشتن انسان، کلِّ نیروهای درونی و برونی خود را، برای رضای خداست. گرچه آن‌ها از نظر ظاهر خوشایندش نباشد که دادنِ مال و جان طبعاً خوشایند انسان نیست ولی در راه خدا بایستی انجام گردد.

سپس برای این نفی و اثبات کلیدی سه بُعدی بیان گشته که: «مفتاح ذلک ترک الراحة و حب العزل ة و طریقة الافتقار الی الله» که نخست راحتی را در این راه ترک گفتن، و تنهائی را دوست داشتن است. البته ترک آن راحتی و نیز آن پیوستگی که منافات با عبودیت دارد؛ و نه کل عزلت‌ها، بلکه عزلت عمّا سوی الله، به ویژه در حالی که در اجتماع زندگی می‌کنید، و ترک راحتی‌ها در میان راحت طلبان. چنان‌که قرآن در این باره می‌فرماید «رجال لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر الله»(نور، ۳۷) رجولیت و مردانگیِ بزرگ، برای کسانی است که داد و ستدها در میان مردمان؛ آنان را از یاد خدا دور نمی‌کند.

و بالاخره این عزلت دارای دو بُعد است: نخست اگر در میان اجتماع بودن موجب دوری از خداست، دوری کردن از اجتماع، ولی اگر بالاتر و بهتر، با بودن در اجتماع پیوند و توجه خود را از خدا دور نکند، بلکه آن‌ها را نزدیک‌تر کند، این خود وظیفه‌ی اصلی و نهایی است.

بُعد سوم: «طریقة الافتقار الی الله»، که همان عمق عبودیت است که «کنهها الربوبیة».

در مرحله‌ی چهارم برای تبیین این حقیقت استنادی است به روایت حضرت رسالت(صلوات الله علیه وآله) که: «اعبد الله کانّکَ تراه و ان لم تکن تراه فانه یراک»: خدا را چنان عبادت کن که گوئی او را می‌بینی و اگر هم به این مرحله نرسیده‌ای بدانی که او تو را می‌بیند. که این خود بیانگر دو محضر ربانیت است: محضر نخست اینکه با کل ادراکاتت با چشم سِرّ، خدا را می‌نگری که این مقام عصمت است، زیرا با این حال امکان عصیان و دوری از حضرت رحیمِ رحمان مسلوب است.

بُعد دوم اینکه بالاخره بدانی خدا در همه حال حاضر و ناظر توست، که این مرحله‌ی عالی عدالت و تالی تِلوِ عصمت است، و ما برخی از عابدان و عارفان بالله را دیدیم و شنیدیم که می‌فرمودند: مگر عصیان و تخلف از فرمان خدا امکان دارد؟!

مرحله‌ی پنجم برای تبیین این حقیقت اشارات حروف سه‌گانه‌ی عبد است که «فالعین؛ عِلمُهُ بِالله»، حرف «ع» معرفت و علم به الله است، «و الباء؛ بونهُ عَمَّن سِواه» و حرف «ب» دوری او از غیر خداست؛ که هم معرفتش کلی و مطلق است و هم دوری‌اش از غیر خدا، «والدّال؛ دُنُوّهُ مِنَ الله» و حرف «د» دنوّ و نزدیک بودن اوست از نظر معرفتی و عملی به خدا، که این هم نتیجه‌ی همان نفی و اثبات است. و این نزدیکی به خدا «بلا کیف ولا حجاب» است، که از نظر کیفیتی و چهره‌ی ربانی نیست، که بدون حجاب ذات الهی این نزدیکی و شناسائی حاصل نگردیده است. سپس اشاره‌ای به باب گذشته است که «و اصول المعاملات تقع علی اربعة اوجه» پایه و ریشه‌ی داد و ستدها و همبستگی‌ها و پیوستگی‌ها دارای چهار چهره است چنان که گذشت.

Image result for ‫کتاب مصباح الشریعه‬‎

منبع کوثرنامه: 

«درس اخلاق بر مبنای کتاب شريف مصباح الشريعة با محوريت قرآن کريم» ؛جلسه شانزدهم از « آيت الله دکتر محمد صادقی تهرانی(ره) »:

http://www.albalaq.com/publicfiles/bank/Mesbah-o-Sharie/Mesbah-o-Sharie-116.html 

----------

متن مصباح الشریعه:

نام کتاب : مصباح الشريعة نویسنده : المنسوب للإمام الصادق ع    جلد : 1  صفحه : 7
الباب الثاني قال الصادق (ع): العبودية جوهرة كنهها الربوبيه فما فقد من العبودية وجد فی الربوبية وما خفى عن الربوبية اصيب في العبودية ؛ قال الله تعالى (سنريهم آياتنا في الافاق وفي انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق أولم يكف بربك انه على كل شئ شهيد) أي موجود في غيبتك وفي حضرتك. وتفسير العبودية ؛ بذل الكل وسبب ذلك منع النفس عما تهوى وحملها على ما تكره ومفتاح ذلك ترك الراحه وحب العزلة وطريقة الافتقار الى الله تعالى.

منبع کوثرنامه: کتابخانه مدرسه فقاهت:

http://lib.eshia.ir/15255/1/7/%D8%AC%D9%88%D9%87%D8%B1