آزادی و دین

 

آزادی

یکی از مسائل علم کلام جدید، بحث درباره آزادی و مباحث پیرامون آن است. واژه آزادی از زیباترین واژه هایی است که گوش بشر آن را شنیده و با آن انس گرفته است. می توان گفت: آزادی، عمری به بلندای عمر انسان دارد و شاید در جهان، فردی پیدا نشود که آن را نکوهش کند، و یا بر ضد آن تبلیغ کند. حتی مستبدترین انسان ها برای تحکیم حکومت های استبدادی خود، از همین واژه بهره می گیرند، و با مغالطه ها و خطابه های پرطنین، هر نوع محدودیتی را مایه تأمین آزادی قلمداد می کنند، لذا در طول تاریخ، از این واژه بیش از هر واژه دیگر بر ضد خودش استفاده شده است. این نوع سوء استفاده از آزادی حاکی از آن است که نوعی ابهام بر واقعیت آن سایه افکنده تا آن جا که ضد آزادی، عین آن قلمداد می شود؛ از این جهت باید به تبیین معنای صحیح آزادی پرداخت.[۳۲۸]

آزادی در لغت

«آزاد» در زبان فارسی، غالبا در مقابل «بنده» به کار می رود. در لغت نامه دهخدا آمده است: آزاد: آن که بنده نباشد. آن که در رقیت نباشد. حُرّ. حُرّه. ضد بنده. وی می افزاید: آزاد؛ یعنی آن که به نظام و قیود و آداب سپاهیان و سایر ارباب مناصب مقید نباشد.[۳۲۹]

آزادی در اصطلاح

تعاریف اصطلاحی گوناگونی از آزادی شده است که به بعضی از آنها اشاره می شود:

  1. نفی سلطه بیرونی.[۳۳۰]
  2. نبودن مانع خارجی که از جنبش جلوگیری کند.[۳۳۱]
  3. هر انسانی بتواند مصلحت خویش را به شیوه مورد نظر خود دنبال کند، مشروط بر این که به مصالح دیگران آسیبی نرساند.[۳۳۲]
  4. فقدان موانع در راه تحقق آرزوهای انسان.[۳۳۳]

جهان بینى هاى مختلف و تعریف آزادى

در تعریف پدیده هاى طبیعى، مى توان به تعریف یکسانى که مورد پذیرش تمام گروه ها قرار گیرد دست یافت؛ مثلاً آب و نمک دو پدیده طبیعى مى باشند و مى توان هر دو را به نوعى معرّفى کرد که الهى و مادى در برابر آن یکسان باشند؛ زیرا هر دو از یک واقعیت خارجى برخوردار هستند که ذهن و اندیشه در واقعیت بخشیدن به آن، تأثیرى ندارد، امّا مفهوم آزادى، یک مفهوم اجتماعى ـ سیاسى آن هم مربوط به زندگى فردى و اجتماعى انسان مى باشد. اگر در شناخت انسان اختلاف نظر باشد، و به اصطلاح درباره او دو نوع جهان بینى داشته باشیم، هرگز ممکن نیست به تعریف واحدى که مورد پذیرش تمام صاحب نظران باشد، دست یافت.

در جهان بینى الهى، انسان مخلوق موجود برترى است که او را پدید آورده و به انجام امورى و اجتناب از امور دیگر فرمان داده است. از آن جا که آفریدگار او بهتر از هر کس از خصوصیات زندگى و عوامل سعادت و شقاوت او آگاه است، قهراً به حکم آن که او حکیم و عادل است دستورهاى وى به صورت تکلیف، مایه سعادت و خوشبختى مى باشد و در صورت سرپیچى، بازتاب منفى خواهد داشت.

با توجه به چنین جهان بینى، آزادى مفهومى خواهد داشت که غیر از مفهوم آن در مکتب مادى است که انسان را بریده از عالم بالا مى اندیشد و او را بسان دیگر پدیده هاى مادى تلقّى مى کند که از عوامل مادى پدید آمده و با آنها زندگى مى کند و پس از مدّتى به خاطر به هم ریختن شرایط مادى، به دیار عدم رهسپار مى شود و پس از مرگ هیچ مسئولیت و بازجویى از او وجود ندارد.

در جهان بینى نخست، هر نوع آزادى باید در چهارچوب تکالیف الهى قرار گیرد. این نوع محدودیت از درون عقیده استوار او سرچشمه مى گیرد، و نباید آن را ضدّ آزادى انگاشت. در حالى که در جهان بینى دوم، وابستگى انسان و تکالیف او در برابر خدا، اندیشه ارتجاعى است و هر نوع محدودیت از این جانب، مزاحم آزادى بوده و مطرود مى باشد.

از این دو مکتب الهى و مادى که بگذریم، به مکتب «اگزیستانسیالیسم»[۳۳۴] مى رسیم که یک مکتب فلسفى است. نحله اى از آن، خواهان نگرش سوم درباره آزادى است. در این مکتب، «انسان محورى» جانشین «خدامحورى» گشته و بسان هیئت بطلمیوسى که جهان را به گرد زمین در حال گردش تصور مى کرد، او نیز انسان را محور هستى اندیشیده و همه چیز را براى او مى خواهد، و تا آن جا پیش رفته که براى او هیچ نوع حد و ماهیتى قایل نشده و مى گوید: بودن چنین حد و ماهیت، با آزادى او منافات دارد و باید او حدّ و ماهیت خود را با کار خود به دست آورد. در این چشم انداز، آزادى معناى وسیع ترى پیدا کرده و هر اندیشه که مزاحم لذت انسانى باشد، مردود شناخته مى شود.

با توجه به این چشم اندازهاى مختلف درباره انسان، چگونه مى توان براى آزادى تعریف یکسان کرد که با هر سه جهان بینى سازگار باشد؟[۳۳۵]

آزادی در جهان بینی الهی

در جهان بینی الهی، آزادی جز این نیست که شرایط شکوفایی استعدادها شکوفا گردد؛ زیرا هر فردى، با استعداد و توان خاصى آفریده شده و اختلاف در لیاقت و شایستگى ها، رمز همزیستى و پیوستگى افراد به یکدیگر است، ولى استعدادها در هر شرایطى شکوفا نبوده، بلکه در شرایط خاصى، خود را نشان مى دهند.

واقعیت آزادى عبارت است از فراهم ساختن شرایط شکوفایى استعدادها در جامعه، به گونه اى که هر فرد و هر گروهى از شرایط موجود بهره مند شده و راه رشد و تکامل را در پیش بگیرد و توان ها را به فعلیت تبدیل سازد. مساعد ساختن شرایط براى شکوفایى استعدادها نامى جز آزادى که شاخه اى از عدالت است ندارد.

این مطلب را مى توان درباره موجود زنده اى به نام درخت در نظر گرفت، درخت در هر شرایطى به بار نمى نشیند، بلکه باید شرایطى فراهم شود که این موجود زنده راه تکامل را در پیش گیرد و توان خود را به فعلیت برساند. البته این مثال از یک نظر مى تواند هدف این بحث را تأمین کند و آن این که تأمین شرایط مایه تکامل است، امّا از جهتى این مسئله با مورد بحث این نوشتار فاصله زیادى دارد؛ زیرا، در درخت، اختیار و انتخاب نیست و به بار نشستن، نتیجه قهرى فراهم گشتن شرایط است، در حالى که انسان باید به دست تواناى خود به فراهم کردن شرایط تن دهد یا کمک کند، آن گاه با کمال اختیار از شرایط بهره گیرد و به سوى تکامل گام بردارد.

از این بیان مى توان این نتیجه را گرفت که آزادى کالاى وارداتى نیست که از خارج بر جامعه تحمیل شود و اصلاً آزادى وارداتى، رشد مصنوعى است، و بسان دیگر امور تحمیلى، نشانه کمال جامعه و عظمت و عزت او نیست بلکه آزادى یک ارزش درونى است که باید خود جامعه در تحصیل آن بکوشد.

در اینجا مطلبى دیگر پیش مى آید و آن این که جامعه ها از نظر ظرفیت و پذیرش شرایط مساعد مختلفند، برخى از جامعه ها قدرت جذب شرایط را بیش از جامعه هاى دیگر دارند و طبعاً آزادى در آن جامعه از رشد بیشترى برخوردار بوده و زودتر به مقصد مى رسد، در حالى که در برخى دیگر جریان به گونه دیگری است. چه بسا پایبندى برخى از جامعه ها به یک رشته عادات و تقالید ناموزون؛ مانند تقدیس گاو در هند، مانع از فراهم گشتن شرایط مناسب براى رشد مى باشد.

انبیا و امامان (علیهم السلام)، منادیان آزادى به این معنا بودند؛ یعنى پس از رفع موانع، شرایط تکامل را براى همگان فراهم مى آورند تا جامعه بر اثر رهایى از خرافات و اندیشه بت پرستى به کمال مطلوب برسد، و توان خود را به فعلیّت برساند.

امیر مؤمنان (علیه السلام) نقش انبیا را چنین معرّفى مى کند:

«خداوند سبحان از میان فرزندان او (حضرت آدم علیه السلام)، پیامبرانى برگزید و از آنان پیمان وحى گرفت، و از آنها خواست که امانت رسالتش را به مردم برسانند. در زمانى که اکثر مردم پیمان خدا را نادیده گرفته و حق او را نمى شناختند، همتایان و شریکانى براى او قرار داده بودند، و شیاطین، آنها را از معرفت خدا باز داشته، و از عبادت و اطاعتش آنها را جدا نموده بودند، پیامبرانش را در میان آنها مبعوث ساخت، و پى در پى رسولان خود را به سوى آنان فرستاد تا پیمان فطرت را از آنان مطالبه نموده و نعمت هاى فراموش شده را به یاد آنها آورند و با ابلاغ دستورات خدا، حجت را بر آنها تمام کرده، گنج هاى پنهان عقل ها را آشکار سازند».[۳۳۶]

امیر مؤمنان (علیه السلام)، پیامبران را پیش از آن که معلمان بشر معرفى کند، آنها را یادآوران فطرت، و تذکر دهندگان نعمت هاى فراموش شده مى داند؛ زیرا آنان کمالات نهادینه انسان را به فعلیت رسانیده، و گنج هاى پنهان خردها را آشکار مى سازند؛ یعنى در سایه مبارزه با طاغوت ها و رفع موانع، شرایط را براى بروز کمالات فطرى، و ارزش هاى نهادى فراهم مى سازند، و در نتیجه انسان، به نهاد خود بازگشت نموده و آن چه دست آفرینش به قلم تکوین در لوح وجود او نوشته است، خود را نشان مى دهد.

بنابراین مسئله آزادى ملت ها در جهان بینی الهی، در فراهم شدن شرایط تکامل خلاصه مى شود، تا هر فرد به کمال واقعى خود برسد و مسلّماً نظامات استبدادى با چنین ایده اى در تضادند، حاکم مستبد جز سلطه و تحمیل تمایلات خود، چیز دیگرى نمى طلبد و چه بسا شکوفایى استعدادها و کمال جامعه را براى خود خطر مى اندیشد.

این شرایط و نظایر آنها در نظامات استبدادى پدید نمى آیند، تنبلى و سرخوردگى جاى خلاّقیت، عصیان گرى جاى وظیفه شناسى، کارشکنى جاى تعاون را مى گیرد، در این صورت ملّت ها چگونه مى توانند به کمال واقعى برسند؟

این بیان نتیجه مى دهد: در تطبیق آزادى بر زندگى، نخست باید ریشه هاى گندیده استبداد را سوزاند، آن گاه در سایه رهبرى دلسوزانه، به فراهم ساختن رشد استعدادها پرداخت، تا جامعه راه کمال را در پیش گیرد.[۳۳۷]

آزادى و دین سالارى

آزادى با دین سالارى کاملاً همسو بوده و مقتضاى طبیعت انسان مى باشد، و اگر در آیین الهى، تکالیف و باید و نباید هایى براى انسان وضع شود که طبعاً ضامن سعادت و خوشبختى او است، با آزادى خردورزانه او کاملاً همسو است. او باید آزادى اندیشه و عمل را در چارچوب این قوانین رعایت کند، آن گاه براى زندگى فردى، اجتماعى و سیاسى برنامه ریزى نماید.

این که گاهى گفته مى شود: انسان میان دو اصل: «آزادى» و «تکالیف» دینى مخالف، درگیر است که اگر اوّلى را بگیرد باید دومى را رها کند و اگر دومى را برگزیند، آزادى را از دست داده است. این نوع نگرش به تعالیم مذهبى نگرشى واقع بینانه نیست. تعالیم دینى، ساخته و پرداخته انسان رقیب نیست که به حریم آزادى او تجاوز کند، بلکه این تعالیم از جهانى برتر همراه با رحمت و مهربانى فرود آمده است. در این صورت، نباید معادله رقابتى میان این دو برقرار کرد، بلکه باید هر دو را گرفت. اینجا اگر بخواهیم از مثلى بهره بگیریم، باید بگوییم: تعالیم دینى از قبیل تربیت پدر و مادر است که کودک را از آزادى مطلق باز مى دارد. در چنین شرایط به فکر کسى نمى رسد که یا باید کودک آزاد باشد یا فرمان پدر و مادر اجرا گردد. بلکه همگان به خاطر آگاهى از نیاز کودک به تربیت و گستره آگاهى پدر و مادر یک نظر بیش نمى دهند و آن این که آزادى کودک باید در محدوده امر و نهى پدر و مادر صورت باشد.

اصولاً باید هر نوع آزادى طلبى با توجّه به واقعیت هاى وجود انسان باشد، و هر نوع بى توجهى به آن واقعیت، کج اندیشى است که به نتیجه نمى رسد، واقعیت آفرینش انسان بندگى و وابستگى او به جهان بالا است، و این واقعیت جزو آفرینش او است و هر کارى انجام دهد بندگى خود را نمى تواند نسبت به خالق خود منکر شود، چنانچه قرآن نیز این اندیشه را چنین بیان مى کند: «إِنْ کُلُّ مَنْ فِى السَّمواتِ وَالأَرْضِ إِلاّ آتِى الرَّحْمنِ عَبْداً؛[۳۳۸] هر که در آسمان ها و زمین است، جز بنده‏وار به سوى [خداى‏] رحمان نمى‏آید».

در این صورت، هر نوع طلب آزادى و رهایى از قید که در نقطه مقابل بندگى انسان باشد، یک نوع تخلّف از واقعیت به شمار مى رود.

گذشته از این، هرگاه نظرى بر قوانین اسلام بیفکنیم، درست است که در وهله نخست، آزادى انسان را محدود مى سازد، ولى آن گاه که در آثار سازنده این قوانین فکر کنیم، خواهیم دید که همه این قوانین مایه پیدایش زندگى اجتماعى سالم است که در آن همه افراد به سان اعضاى یک خانواده در کنار هم زندگى مى کنند. اگر دستورات اسلام را در مورد خوردنى ها و نوشیدنى ها در نظر بگیرید، از آن چه که نهى کرده، دانش امروز ضرر آن را اثبات نموده و آن چه را که مجاز شمرده، مفید بودن و لااقل بى ضرر بودن آن از نظر علمى روشن گشته است.

درست است «روزه» محدودیت خاصى در زندگى انسان پدید مى آورد، ولى همین محدودیت سرچشمه یک رشته آثار سازنده اى است که در زندگى فردى و اجتماعى انسان نمایان مى گردد. پس نباید محدودیت هاى دینى را بر خلاف آزادى شمرد یا دین را رقیب آزادى خواند، بلکه باید تعالیم آن را تعالیم ولىِّ مهربانى اندیشید که به آزادى کودک و نوجوان خود بهبودى خاصّى مى بخشد.

اگر در میان برخى از غربیان تعالیم دینى کم رنگ شده و احیاناً دین را رقیب آزادى مى اندیشند، به خاطر این است که از رابطه واقعى بشر با خالق، آگاهى صحیح نداشته، لذا در فکر دین زدایى از جامعه خود هستند و دین را رقیب بشر و دشمن آزادى معرّفى مى کنند، این سخن بسان این است که یک کودک ناآگاه از راهنمایى هاى تربیتى والدین خود، ناراحت شده و احیاناً گریه مى کند و خود و مادر را آزار مى دهد؛ چون از رابطه واقعى خود با مادر ناآگاه است. امروز افرادى که سکولاریسم، پلورالیسم و لیبرالیسم و امثال اینها را بر زندگى دینى ترجیح مى دهند و جامعه را به سوى این مکتب ها سوق مى دهند دچار دو اشتباه مى باشند:

  1. واقعیت انسان را با خدا نادیده انگاشته و احیاناً درک نمى کنند.
  2. زندگى به ظاهر زیبایى به دست مى آورند، امّا در درون آن، صدها تضاد و بدبختى دامنگیر آنها مى شود و گسترش جنایت ها، انحلال خانواده ها، ذوب شدن عواطف و امثال آن، نتیجه چنین تفکر مادى گرایانه است.

نتیجه این که:

دین داری نشانه آزادی است؛ زیرا: اجابت به دین، لازمه آفرینش و خلقت انسان است، و یکی از ابعاد وجودی او را تشکیل می دهد و پیروی از آن را نباید سلطه غیر اندیشید، و آن را منافی آزادی دانست. هر نوع مزاحمت در راه دینداری، به معنای نفی آزادی است.[۳۳۹]

آزادى عقیده و ارتداد

یکى از مباحث مهمّ مطبوعات و رسانه هاى معاصر، مسئله آزادى عقیده است. گروهى از نویسندگان، عقیده را در حدّ گزینش شغل، همسر، مسکن، لباس، آرایش و عضویت در حزب قرار داده و مى گویند: همان طور که انسان در انتخاب این امور حرّ و آزاد است، همچنین در انتخاب عقیده نیز آزاد مى باشد. آنان، براى تأیید گفتار خود، هیجدهمین مادّه اعلامیه جهانى حقوق بشر را پیش مى کشند که مى گوید:

«هر کس حق دارد که از آزادى فکر، وجدان و مذهب بهره مند شود. این حق متضمّن آزادى تغییر مذهب یا عقیده و هم چنین متضمّن آزادى اظهار عقیده و ایمان مى باشد و نیز شامل تعلیمات مذهبى و اجراى مراسم دینى است. هر کس مى تواند از این حقوق، منفرداً و مجتمعاً به طور خصوصى یا عمومى برخوردار باشد».

این گروه از نویسندگان بر اساس آزادى عقیده، مسئله نحوه برخورد اسلام با ارتداد و مرتد را مطرح ساخته می گویند: مرتد کسى است که از عقیده اسلامى خود بازگردد یا دین دیگرى را انتخاب کند، چنین فردى اگر از پدر یا مادر مسلمانى متولّد شده باشد، محکوم به اعدام است، و اگر پدر و مادر او مسلمان نباشند و خود او اسلام را برگزیند و سپس به آن پشت کرده باشد، محکوم به حبس مى گردد. اگر اسلام طرفدار آزادى است و شعار آن «لا إِکراهَ فِی الدِّین»[۳۴۰] است، چرا با مرتد چنین معامله خشنى را انجام مى دهد؟

تبیین رابطه آزادی عقیده و ارتداد

برای تبیین رابطه آزادی عقیده و ارتداد، و فلسفه حکم مرتد، نکاتى ذکر مى شود:

  1. شکى نیست که در آیین اسلام، آزادى هاى فردى و اجتماعى بیش از آن است که در این نوشتار بازگو شود. مطالعه ىک دوره فقه، نمایانگر آزادى هاى فزون از حدّ انسان در زندگى است، البته مشروط به آن که به سعادت او لطمه اى وارد نکند یا حقوق دیگران را پایمال نسازد.
  2. عقیده و مذهب چیزى نیست که با زور و فشار پدید آید؛ زیرا باید بین تسلیم ظاهرى و تسلیم باطنى فرق نهاد. تسلیم ظاهرى با جبر و زور صورت مى پذیرد و دشمن خونى در مقابل دشمن خود، سر فرود مى آورد، ولى دین، تسلیم قلبى است، و تسلیم قلبى براى خود مبادى و مقدّماتى دارد. تا آن مبادى فراهم نشود، تسلیم باطنى تحقق نمى پذیرد. حتى شما با دادن میلیاردها دلار به یک فرد، نمى توانید از او بخواهید که در دل شب معتقد شود که اکنون روز روشن است و بالعکس. آیه مبارکه «لاإکراه فى الدین» نیز ناظر به همین است؛ یعنى دین، اکراه پذیر نیست، و باید از طریق تبلیغ، ترویج و روشنگرى مردم را به آیین حق دعوت کرد تا با آگاهى کامل به آن دل ببندند.
  3. تفتیش عقاید در اسلام ممنوع است، و لذا هر فردى شهادتین را بـر زبان جارى کند، جزیى از جامعه اسلامى مى گردد. دیگر در این فکر نباید بود که او حقیقتـاً نیـز به اسلام روى آورده است یا نه؟
  4. ابزار مهم براى پیشرفت اسلام، کتاب آسمانى و گفتارهاى پیامبر (صلى الله علیه و آله وسلم) و دیگر پیشوایان است، و در جهان امروز نقاط عظیمى تحت پوشش آیین اسلام قرار گرفته که هرگز پاى سربازان اسلام به آنجا نرسیده است. کشورهاى شرق آسیا و اندونزى با آن عظمت، بر اثر تبلیغ بازرگانان مسلمان، به آیین اسلام گرویده اند.

امروز وجود میلیون ها مسلمان در آمریکا نتیجه تبلیغ مردى به نام «فرات» است که در سال ۱۹۲۹ میلادی، از یکى از کشورهاى عربى به آن سرزمین سفر کرده و با منطق گرم، مردم را به آیین اسلام دعوت کرده است. شعار او یکی از آیات قرآن بود که می فرماید: «با حکمت و اندرز نیکو به سوى پروردگارت دعوت کن و با آنان به نیکوترین شیوه مناظره کن، پروردگار تو از هر کسى بهتر مى داند که چه کسانى از راه او منحرف شده اند و چه کسانى هدایت یافته اند».[۳۴۱]

  1. در طول تاریخ اسلام، هرگز دادگاه هایى شبیه دادگاه هاى انگیزیسیون[۳۴۲] وجود نداشته است، و آیه پیشین روشن ترین گواه بر گفتار ما است.

با توجه به این اصول، اگر در اسلام با «مرتد» و «ارتداد» با شدت عمل برخورد شده، به این جهت است که مسئله ارتداد، مسئله ای تک ساحتی نیست. ارتداد هم از بُعد فردی قابل بررسی است و هم از بعد اجتماعی. در بعد فردی هرگاه شخصى، در عقیده دینى خود، متزلزل گردد، یا آن را نپذیرد، در این مورد مشکلى براى او پیش نمى آید، تنها چیزى که هست، افراد آشنا با این فرد، باید سعى کنند که شبهات و مشکلات او را حل کنند، هر چند بحث و گفتگو به طول انجامد، و اگر هم قانع نشد، تا وقتى که در دادگاه، ارتداد او ثابت نشود، کیفر و پیگردى براى او نیست.

ولى هرگاه او گام را از این فراتر نهد و از نظر اجتماعی، با افراد و یا در مجامع عمومى از بازگشت خود از اسلام و گرایش به آیین دیگر سخن بگوید، به طور مسلّم، دین در برابر آن ساکت نخواهد بود؛ زیرا چنین عملى، مایه ایجاد فتنه و اغتشاش در جامعه اسلامى مى گردد و چه بسا، پیروانى هم پیدا کند، و قهراً کار به درگیرى و فتنه مى انجامد. در این صورت آیا صحیح است، نظام اسلامی در برابر چنین فردى که نتیجه کارش، درگیرى ها و فتنه ها و چه بسا خونریزى هاى بسیار باشد، ساکت بنشیند؟

خرده گیران به موضوع ارتداد و سنگینى مجازات، از زاویه مصلحت فردى نگریسته اند، نه از دیدگاه مصالح عمومى که یکى از آنها حفظ عقاید و مقدّسات مردم و حفظ حرمت معتقدان به آنها است، و در حال تعارض، حفظ مصالح همگانى مقدّم بر مصلحت فردى است.

هر نظامى با عوامل براندازى خود، با شدّت عمل برخورد مى کند، خواه جامعه هاى باز و نظام هاى آزادیخواه باشند، و خواه جامعه هاى بسته و نظام هاى استبدادى. هرگاه نظامى روى اصول غیر دینى تأسیس شود، و اکثریت مردم، آن را بپذیرند، هر نوع عملى که سبب فروپاشى نظام و براندازى آن بشود به شدّت با آن مقابله مى شود و این مسئله اى نیست که بر کسى پنهان باشد.

تفاوتى که هست این که نظام هاى غیرالهى براساس اصول مادّى تنظیم مى شوند، و «سکولاریسم»[۳۴۳] یکى از اصول مهم عقیدتى آنها است، در حالى که در نظام دینى، عقیده به خدا اساس نظام سیاسى را تشکیل مى دهد. حالا اگر در نظام هاى مادى گروهى با ترویج بنیادگرایى، اساس نظام را متزلزل کنند، هرگز آنها را به حال خود رها نمى کنند و با شدّت با آنها برخورد مى شود، و سکولاریسم براى آنها به قدرى ارزشمند است که کشتن افراد و ویران کردن لانه ها و خانه ها در مقابل آن چیز مهمّى نیست.

حال اگر فرض کنیم نظامى براساس دین و اعتقاد به خدا و ماوراى طبیعت پدید آمده باشد و مردم نیز روى عقیده به این نظام رأى دهند، ولى گروهى با ترویج سکولاریسم در صدد متزلزل کردن و نابودى نظام برآیند، آیا در این صورت، مسئله آزادى عقیده کارساز است؟ یا این که آزادى عقیده بهانه اى براى واژگون کردن نظام به شمار مى آید؟

مسئله مرتدّ، نمونه اى از کارهاى براندازانه است. مسئله بابیگرى و بهایى گرى که در قرن سیزدهم از سال هاى ۱۲۶۰ آغاز شد، در اثر ارتداد فردى بود که با بیان و ترفندهاى خاصّ خود، گروهى را فریب داد و جنگ ها و خونریزى هایى پدید آورد که هنوز هم جامعه اسلامى با مشکلات آن، دست به گریبان است.

یکى از ترفندهاى دشمنان در صدر اسلام این بود که به عوامل خود مى گفتند: شما بامدادان تظاهر به اسلام کنید، و شامگاهان، از اسلام بازگردید و با این عمل، شک و تردید را در دل دیگر مسلمانان پدید آورید. قرآن مى فرماید:

«و جمعى از اهل کتاب (از یهود) گفتند: (بروید در ظاهر) به آن چه بر مؤمنان نازل شده، در آغاز روز ایمان بیاورید و در پایان روز، کافر شوید (و باز گردید)! شاید آنها (از آیین خود) بازگردند! (زیرا شما را، اهل کتاب و آگاه از بشارات آسمانى پیشین مى‏دانند و این توطئه کافى است که آنها را متزلزل سازد».[۳۴۴]

مرحوم علاّمه طباطبایى در تفسیر این آیه مى نویسد:

آنان براى توجیه کار خودشان مى گفتند ما فکر مى کردیم اسلام، بر حقانیت و درستى خود دلایلى دارد، ولى وقتى مسلمان شدیم، مشاهده کردیم که چنین نیست و شواهدى بر بطلان آن براى ما آشکار گشت و به همین خاطر از اسلام، دست کشیدیم و این توطئه اى براى ایجاد تردید در مؤمنان بود.[۳۴۵]

شبهه و پاسخ

گاهى گفته مى شود اگر حفظ عقیده مردم یکى از حقوق آنها است، ولى مردم حقوق دیگرى نیز دارند، و آن حق تحقیق، انتقاد و اتخاذ عقیده یا تغییر عقیده است.

یادآور مى شویم هیچگاه اسلام، حق تحقیق و انتخاب را از کسى سلب نکرده، و پیوسته به تفکر و تعقّل دعوت نموده است، ولى هرگاه فرد مرتدّ از حق انتخاب بهره گیرى کند، ولى عملاً به عقیده عمومى احترام نهاده و باورهاى مردم را ویران نسازد، نظام اسلامى با او کارى ندارد. سخن در یک جامعه اسلامى است که اکثریت آن با کمال آزادى به اسلام و مقدّسات رأى مثبت داده و خواهان حفظ آن هستند، ولى مرتدّ، با تظاهر به بازگشت از اصول به نوعى به ملت دهن کجى مى کند.

حاصل سخن این که، دین و نظام اسلامى، در سایه دو اصل عقلایى با ارتداد و سایر انحرافات فکرى مبارزه کرده و اجازه تظاهر برخلاف نظام را نمى دهد:

  1. ارتداد، نوعى تجاوز به حقوق عمومى ملّت است، باورها را به تدریج مى سوزاند و زمینه براندازى را فراهم مى سازد.
  2. بسیارى از ارتدادها نوعى از رویکرد به سوى خرافه پرستى است؛ زیرا در نتیجه، مرتد به بت پرستى و ماده پرستى گرویده و یا لااقل یکى از آیین هایى را که از نظر کمال در درجه پایین تر است، جایگزین عقاید اسلامى مى سازد. و احیاناً به خلأ فکرى و عقیدتى دچار شده و براى جهان و آفرینشِ انسان مبدأ و معادى معتقد نبوده، و هیچ نوع حساب و کتابى براى آفرینش قایل نمى شود. همه اینها نوعى رویکرد به جاهلیت و عقب گردى از کمال است.

منبع کوثرنامه: اسلام پدیا

بازدید 611 بار
برچسب‌ها
محتوای بیشتر در این بخش: « خداشناسی معرفت شناسی »

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

مطالب تصادفی

 

پرتال جامع فرهنگی کوثرنامه،درحوزه فرهنگ عمومی فعالیت میکند .هدف این پایگاه، تأمین نیازمندیهای فرهنگ عمومی خانواده ایرانی است.

 کانال کوثرنامه در تلگرام کانال کوثرنامه در سروش کانال کوثرنامه در ایتا

اینستاگرام

آمـاربازدیـد

امروز0
دیروز0
ماه0
مجموع2009489

افراد آنلاین

آنلاین

مجوزها

logo-samandehi
بالا