علم و دین

 

علم و دین

شواهد تاریخی بیانگر این حقیقت‌اند که علم و دین پیوسته مورد توجه بشر بوده‌اند. بشر از یک سو در صدد کشف قوانین طبیعت و شناخت اسرار جهان برآمده و در این راه لحظه‌ای آرام نگرفته است. از سوی دیگر، مسئله پرستش و نیایش، فکر و روان او را به خود مشغول ساخته است. چنان که در زندگی عملی خویش نیز، برای دست یافتن به امکاناتی بیشتر و شرایطی مطلوب‌تر، از علم و دین بهره گرفته است. بنابراین انسان پیوسته مرکز و محور تلاقی علم و دین بوده و این واقعیت در تمام ادوار تاریخ بشر جریان داشته است.

مطلب یاد شده که گزارش‌ها و شواهد تاریخی، آن را تأیید می‌کند از نگاه کلامی نیز پذیرفته است؛ زیرا پیامبران الهی که برای هدایت بشر برگزیده شده‌اند، بشر را به پرستش، نیایش و شناخت جهان دعوت کرده‌اند، چنان که امام علی (علیه السلام) از راهنمایی بشر و یادآوری او نسبت به مطالعه آثار قدرت الهی در جهان طبیعت به عنوان یکی از اهداف بعثت پیامبران یاد کرده است[۱۵۵] و متکلمان اسلامی تعلیم پاره‌ای از صنایع، اخلاق و سیاست را از دستاوردهای نبوت برای بشر دانسته‌اند.[۱۵۶]

آن چه گفته شد مربوط به ارائه علم و دین در متن زندگی فکری و عملی بشر بود، اما بحث درباره چگونگی رابطه علم و دین سابقه چندانی ندارد و از مسائل جدید کلامی به شمار می‌رود. تاریخ این بحث به عصر جدید و تحولاتی که در جهان غرب در حوزه علم و دین رخ داد، باز می‌گردد. طرح نظریه خورشید مرکزی توسط کوپرنیک[۱۵۷] (۱۴۷۳- ۱۵۴۳ م) نخستین چالش جدید میان علم و الهیات مسیحی به شمار می‌رود. در پی طرح این دیدگاه شورای مقدس کلیسای کاتولیک رومی در سال ۱۶۱۶ م، نظریه کوپرنیک را مخالف کتاب مقدس که مدعی است زمین ثابت است و خورشید می‌گردد، اعلان کرد. بدین ترتیب کتاب کوپرنیک به نام «دگرگونی اجرام آسمانی» در فهرست کتاب‌های ممنوعه قرار گرفت. در همان دوران کلیسا به گالیله[۱۵۸] (۱۵۶۴- ۱۶۴۲ م) دستور داد تا نظریه کوپرنیک را، که وی در نوشته‌ها و مباحثه‌های علمی خود از آن دفاع می‌کرد، رها کند، ولی گالیله به این دستور کلیسا اعتنایی نکرد و به دفاع از نظریه کوپرنیک ادامه داد. سرانجام در سال ۱۶۳۲ م، گالیله در سن شصت و سه سالگی به محکمه تفتیش عقاید در فلورانس احضار شد و به جرم تعلیم امور باطل، گناهکار شناخته شد و در طول هشت سال باقیمانده عمرش او را در خانه‌ای بازداشت کردند.[۱۵۹]

منازعات دیگری نیز در طول قرون اخیر و معاصر میان علم و دین درگرفته که بر اهمیت این بحث می افزاید. گرچه بسیاری از نزاع ها دامنگیر دین مسیحیت و عهدین است، ولی پاره ای از دستاوردهای علمی، باورهای مشترک ادیان را به چالش می اندازد؛ مانند بحث درباره خلقت و تکامل انسان که منشأ انسان را نه از خاک، بلکه از حیوان انسان نما می داند و یا نظریه «روان کاوی فرویدی» که دین را عامل سرکوب امیال دانسته است و حقانیت آن را مخدوش می سازد. نظریه کیهان شناسی نیوتن،[۱۶۰] ماکس پلانک[۱۶۱] و نسبیت انیشتین[۱۶۲] با تلقی جدید از علیت و زمان، نحوه ارتباط خداوند با جهان را تحول می بخشد و نیز پیشرفت های جدید رایانه ای و هوش مصنوعی یا کشف مولکول هایDNA ، نگرش انسان شناسی دینی را به مخاطره می اندازد.[۱۶۳]

به دنبال این گونه حوادث، نزاع ها و بحث ها به تدریج این مسئله مطرح شد که اساساً میان علم و دین چه نوع رابطه‌ای برقرار است؟ آیا رابطه آن دو از قبیل تعارض و ناسازگاری است، یا از نوع هماهنگی و سازگاری است، و یا این که آن دو از نظر موضوع، هدف و روش با یکدیگر متفاوت‌اند و نه باید آن دو را هماهنگ با یکدیگر دانست، و نه معارض و ناسازگار با یکدیگر؟ در صورت تعارض چه راه حل هایی پیشنهاد می گردد؟ آیا علم و دین می توانند مکمل یکدیگر باشند؟ آیا اسلام رویکرد مثبتی به علم دارد؟

چیستی علم و دین

واژه علم کاربردهای گوناگونی دارد و از جهات مختلف به اقسام متفاوتی تقسیم می‌شود. یکی از کاربردهای رایج واژه علم، اطلاق آن بر شاخه‌ها و رشته‌های علمی است؛ مانند: علم تاریخ، علم ریاضی، علم منطق، علم فقه، علم تفسیر، علم کلام، و واژه علم در این کاربرد از جهات مختلف مورد تقسیم قرار می‌گیرد؛ مانند علوم عقلی و نقلی، علوم دینی و غیر دینی، علوم طبیعی و اجتماعی یا انسانی، علوم قدیم و جدید، علوم تجربی و غیر تجربی.

مقصود از علم در بحث بررسی رابطه علم و دین، همین کاربرد است و از میان شاخه‌های مختلف علوم، علوم تجربی، اعم از طبیعی و اجتماعی یا انسانی، مقصود است؛ زیرا اساساً بحث بررسی رابطه علم و دین پس از طرح نظریه‌های جدیدی در حوزه طبیعت شناسی مطرح گردید. اگر چه چالش‌هایی که در عصر جدید در برابر دین ایجاد شد، صرفاً نشأت یافته از علوم تجربی نبود، بلکه نظریه ‌های فلسفی جدید نیز چالش ‌های دینی بسیاری را پدید آورده‌اند، ولی آنها خارج از حوزه علم قرار دارند و با این که آنها نیز مشمول کاربرد عام علم هستند، ولی درکاربرد اصطلاحی و رایج آن، با وصف فلسفی شناخته می‌شوند نه با وصف علمی؛ از این رو، بحث رابطه فلسفه و دین به صورت مستقل از بحث رابطه علم و دین مطرح می‌شود.

حاصل آن که مقصود از علم در بحث مربوط به بررسی رابطه علم و دین، علم تجربی است که در زبان انگلیسی آن را ساینس (science) می‌گویند. در فرهنگ انگلیسی آکسفورد واژه مزبور این گونه تعریف شده است: «مطالعه ساختار و رفتار فیزیکی و طبیعی جهان و جامعه از طریق مشاهده و تجربه».[۱۶۴]

منظور از دین در این نوشتار، مجموعه آموزه هایی است که از منبع وحی جهت هدایت انسان ها به پیامبران (علیهم السلام) نازل شده و به صورت گزاره های توصیفی و ارزشی در منابع دینی ثبت شده است.[۱۶۵]

رابطه علم و دین در جهان اسلام

تاریخ تفکر شرق و اسلام حکایت از آن دارد که مسئله تعارض علم و دین، آن گونه که در مغرب زمین بوده، در جهان اسلام مطرح نگردیده است؛ زیرا اسلام چه به لحاظ متون دینی و چه از جهت تاریخی، هیچ گاه با علم مخالفت نکرده است. توصیه به کسب علم و آگاهی، به ویژه علوم تجربی و طبیعی به صورت مکرر در قرآن و روایات آمده است. مراکز علمی و دانشگاهی عالم اسلام در نظامیه ها و سایر مراکز دینی و علمی، نشانگر گسترش علم در جهان اسلام است. علم در نزد مسلمانان، همزاد دین بوده است و رشته های مختلف علمی؛ چون نجوم، فیزیک (منظر و مرایا)، زمین شناسی، پزشکی، ریاضیات، تدریس می شده است. کتابخانه های چند صد هزاری در مراکز علمی و دینی تأسیس گشته و علم و دین، مکمل، هم سخن و هماهنگ یکدیگر پیش رفته اند.

با این همه، همخوانی علم و دین در جهان اسلام، با روند تعارض علم و دین در غرب، تا حدودی کم رنگ شد و هر چند اندک، گرفتار مصادیقی از تعارض علم و دین گشت. برای نمونه می توان به موارد ذیل اشاره کرد:

-فاعلیت خداوند متعال نسبت به همه موجودات و بی توجهی دانشمندان علوم تجربی جدید به این رویکرد و سایر امور غیبی؛

-هدف داری جهان و حکمت الهی و تفسیر غایت انگارانه از عالم ناسوت و ملکوت در دین و تبیین چگونگی به جای چرایی در علم؛

-داشتن نظام اخلاقی جهان و اختیار انسان در نگاه دین و خلاف آن در علم؛

-قسر و جبر در نگاه علم جدید و تأکید عوامل بیرونی در امور روان شناختی انسان در نگرش علمی، و اختیار انسان و تأکید بر عوامل درونی در آسیب های انسان در نگرش دینی؛

-حذف متافیزیک در شناخت عالم طبیعت و نفی اسرار غیبی از جهان در علم جدید؛

-در پی تسخیر طبیعت و تسلط بر آن در علم جدید و گام برداشتن جهت دار از طبیعت در کنار اهداف دیگر دین؛

-حصر روابط دختران و پسران در چارچوب خاص و جلوگیری از روابط نامشروع در دین، و آزادی روابط جنسی در علم جدید؛

-سه راه پیشنهادی موعظه، کناره گیری و تنبیه، برای مقابله با نشوز زن در دین و راه های دیگر در علم جدید؛

-نظریه های نجومی قرآن کریم، غروب خورشید در چشمه گل آلود، برگشت خورشید با دعای پیامبر (صلی الله علیه و آله) هنگام قضای نماز امام علی (علیه السلام) و استراق سمع شیاطین و جلوگیری شهاب ها از آنها و سایر معجزات پیامبران و اولیا (علیهم السلام) در دین، و عدم توجیه علمی آنها در علم جدید؛

-نظریه تکامل داروین و خلقت انسان در هر دو منظر؛

-نظریه هفت آسمان در دین و یک آسمان در علم.[۱۶۶]

ناسازگاری تفاهم ناپذیر

درباره این که میان علم و دین چه نسبتی برقرار است چند دیدگاه کلی اظهار شده است، یکی از آنها دیدگاه «ناسازگاری تفاهم‌ناپذیر» است.

برخی بر این عقیده‌اند که میان علم و دین ناسازگاری‌هایی رخ می‌دهد که قابل رفع نمی‌باشد. این گروه در این باره که در موارد تعارض علم و دین چه باید کرد، به دو دسته تقسیم شده‌اند: یک دسته موضع الحادی برگزیده و دین را انکار می‌کنند، و دسته دوم موضع ایمانی اتخاذ نموده و علم را تخطئه می‌کنند. نمونه آشکار این دو موضع‌گیری متضاد در مسئله خلقت انسان و نظریه تکامل[۱۶۷] داروین[۱۶۸]گزارش شده است. طرفداران طبیعت‌گرایی تکاملی، نظریه تکامل را با همه لوازم آن برگزیدند و مسیحیت و همه اشکال خداباوری را نفی کردند. داروین (۱۸۰۹- ۱۸۸۲ م) که در آغاز اعتقاد مبهمی به قدرتی برتر داشت، سرانجام به لاادری‌گری[۱۶۹] رسید. هاکسلی[۱۷۰](۱۸۸۷- ۱۹۸۵م) که از طرفداران و مروجان نظریه تکامل بود، اعتبار حجیت کتاب مقدس و همه تلاش‌هایی را که در قلمرو الهیات عقلی صورت می‌گرفت، رد می‌کرد.

در نقطه مقابل، بنیاد پردازان (فاندامندالیست‌ ها) می‌باشند که عدول از ظواهر دین را به هیچ وجه جایز ندانسته و نظریه تکامل را به دلیل مخالفت با ظواهر دینی رد می‌کردند.[۱۷۱] هواداران افراطی‌تر این جریان فکری نه تنها به تکامل، بلکه به طور کلی به علوم و آموزش جدید حمله می‌کردند؛ زیرا آنها را دارای فحوای مادی و الحادی می‌دانستند.[۱۷۲]

ناسازگاری تفاهم‌پذیر

یکی دیگر از دیدگاه ها پیرامون نسبت علم و دین، دیدگاه «ناسازگاری تفاهم پذیر» است. عده‌ای از متفکران بر این باورند که میان علم و دین درگیری ‌ها و ناسازگاری ‌هایی رخ داده و خواهد داد، ولی این ناسازگاری‌ها قابل رفع و تفاهم‌پذیر است. از نظر آنان میان علم و دین در مواردی که هر دو نظریه علمی و دینی، قطعی و یقینی باشند، تعارضی رخ نخواهد داد؛ زیرا در چنین وضعی هر دو نظریه حقیقت داشته و مطابق با واقع و نفس الامر خواهند بود، و حقایق هرگز با یکدیگر ناسازگار نخواهند بود.

بنابراین، موارد ناسازگاری میان علم و دین عبارت‌اند از:

  1. معرفت دینی قطعی و معرفت علمی غیر قطعی است، در این صورت ناسازگاری جنبه احتمالی دارد و اگر معرفت علمی قابل تأویل و توجیه نباشد، باید توقف کرد و از اظهار نظر قطعی خودداری نمود. این مطلب مربوط به علوم طبیعی است، ولی در علوم اجتماعی که از مبانی فلسفی تأثیر مستقیم می‌پذیرند، ناسازگاری در واقع میان مبانی فلسفی اومانیستی و الهی خواهد بود که در این صورت، مبانی فلسفی اومانیستی و نظریه‌های علمی مبتنی بر آنها مردود شناخته می‌شود؛ مانند دیدگاه‌های علمی ناسازگار با دین که در زمینه سیاست، اقتصاد، اخلاق و مانند آن اظهار می‌شود.
  2. عکس صورت پیشین، در این فرض نیز تعارض علم و دین شکل قطعی نخواهد داشت و با توجیه و تأویل معرفت دینی می‌توان به تفاهم رسید.
  3. هیچ یک از دو معرفت علمی و دینی جنبه قطعیت ندارند، بلکه ظنی و غیر یقینی‌اند چنان که غالب نظریه‌های علمی این گونه‌اند و آن دسته از معرفت‌های دینی که از نصوص به دست نیامده باشند، بلکه از ظواهر و از طریق اجتهاد به دست آمده باشند، قطعی و یقینی نخواهند بود. در این فرض از طریق تأویل ظواهر دینی یا نظریه علمی، یا هر دوی آنها (در صورت امکان)، ناسازگاری برطرف خواهد شد.

تأویل‌گرایی اعتدالی و افراطی

حل تعارض علم و دین از طریق تأویل پذیردانستن ظواهر دینی، رایج‌ترین روش میان متفکران دینی به شمار می‌رود؛ اما در چگونگی تأویل، دو شیوه اعتدالی و افراطی وجود دارد. روش اعتدالی در تأویل این است که

اولاً: میان نظریه‌های قطعی علمی و نظریه‌های ظنی (که غالباً این گونه است) فرق می‌گذارد؛

ثانیاً: نظریه‌های مربوط به علوم طبیعی را از نظریه‌های مربوط به علوم اجتماعی جدا می‌سازند و همه جا اصل را بر تأویل ظواهر و احکام دینی قرار نمی‌دهند؛

ثالثاً: در تأویل ظواهر و احکام دینی از تحمیل نظریه‌های علمی بر ظواهر دینی دوری می‌گزینند و با رعایت مجموعه اصول و قواعد فهم دین – به ویژه در نظر گرفتن مجموعه ظواهر دینی مربوط به یک موضوع – به تأویل دست می‌زنند؛ اما تأویل گرایی افراطی بدون در نظر گرفتن نکات یاد شده، همیشه و همه جا اصالت را به نظریه ‌های علمی داده و دین را مطابق آنها تفسیر و تأویل می‌کند. بر اساس این روش، حتی معجزاتی که در متون اولیه دینی آمده است نیز به شیوه علمی تأویل می‌شود.

«ایان باربور»،[۱۷۳] آن جا که دیدگاه‌ های متفاوت متکلمان مسیحی درباره نظریه تکامل را بازگو کرده است، از گروهی به نام تجددطلبان یاد کرده که می‌کوشیدند در پرتو علوم جدید تفسیر جدیدی از آن چه خود، جانِ کلام و جوهر اصلی مسیحیت می‌دانستند، ارائه دهند. نخستین کاری که انجام دادند این بود که وحیانی بودن کتاب مقدس را انکار کردند و گفتند: کتاب مقدس یک کتاب الهام یافته نیست، هر چند الهام بخش می‌باشد و از این نظر مانند آثار بزرگی است که آرا و اندیشه‌های ژرفی را بیان می‌کنند. آن گاه نخستین ابواب «سفر تکوین»[۱۷۴] را بیان شاعرانه عقاید دینی در باب اتکای انسان به خداوند و تعبیر ادبی سامانمندی و نظام احسن جهان دانستند. فعالیت آفرینش گرانه خداوند را نیز از طریق تکامل طبیعی تفسیر کرده و می‌گفتند: اخص صفات خداوند، حلول در طبیعت است نه تنزه و تعالی از آن، آنان هر نوع دو گانگی بین حوزه‌های طبیعی و ماوراء الطبیعی را تخطئه و وحدت خداوند، انسان و طبیعت را تأیید و تحسین می‌کردند. این گونه تفسیرها و تأویل‌ های علمی از وحی و آموزه‌ های وحیانی در جهان اسلام نیز طرفداران و معتقدانی داشته است. گروهی از تجدد گرایان مسلمان نیز برای حل ناسازگاری ‌های علم و دین، نظریه‌ های علمی را مسلم انگاشته و به تطبیق آیات و روایات اسلامی بر آنها پرداختند، و تا آن جا پیش رفتند که وحی را به عنوان حقایقی ماوراء الطبیعی که از جانب خداوند توسط جبرئیل بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) نازل شده است انکار کردند و آن را به تجربه‌ای دینی و عرفانی که برای پیامبر (صلی الله علیه و آله) رخ داده است، تأویل نمودند. سید احمد خان هندی[۱۷۵] از پیشگامان چنین رویکردی در مسئله علم و دین بوده است.[۱۷۶]

سازگاری یگانه‌انگار

برخی از متفکران دینی کوشیده‌اند تا علم و دین را در نظامی یگانه و هماهنگ جای دهند تا از طریق نفی دوگانگی میان آن دو، موضوع ناسازگاری میان علم و دین را منتفی سازند.

فلسفه پویش

یکی از کوشش‌های مؤثر که علم و دین را در برداشت یگانه‌ای از حقیقت کنار یکدیگر نشانده، «فلسفه پویش»[۱۷۷] وایتهد (۱۸۶۱- ۱۹۴۷م)؛ فیلسوف و ریاضی‌دان انگلیسی است.

وی متافیزیک را به مطالعه عام‌ترین خصایص امور تعریف کرده است. نظام متافیزیکی او از چنان مقولات و مفاهیم عام و شاملی تشکیل می‌گردد که علم و دین را در خود جای می‌دهد. از سوی دیگر، او خاستگاه دین و علم را دو گونه تجربه می‌داند، یکی تجربه دینی و دیگری تجربه طبیعی و علمی. کار متافیزیک این است که داده‌های این دو نوع تجربه را تبیین و تحلیل نماید. عقاید دینی کوشش ‌هایی است در جهت تنظیم و تنسیق آن چه از طریق تجربه دینی دریافت می‌شود. چنان که نظریه ‌های علمی نیز کوشش ‌هایی هستند در جهت تنظیم و تنسیق حقایقی که از طریق ادراک حسی به دست می‌‌آیند.[۱۷۸]

روشن‌ترین نقد نظریه فوق این است که حقیقت وحی را به تجربه دینی فرو کاسته است و آموزه ‌ها و عقاید دینی را تنسیق بشری تجربه‌های دینی دانسته است. این تفسیر از وحی با دیدگاه رایج در مسیحیت کاتولیک و نیز نظریه مورد اجتماع مفسران، متکلمان و فقیهان اسلامی سازگاری ندارد. آیات و روایات اسلامی در این که آموزه‌ها و احکام دینی از جانب خداوند بر قلب پیامبر (صلی الله علیه و آله) نازل شده است صراحت دارند و قابل تأویل نیستند. نظریه وایتهد به نظریه تجدد طلبان و تاویل گرایان افراطی باز می‌گردد. می‌توان گفت، آن چه او ارائه کرده است، تصویر جدیدی از تأویل گرایی افراطی است.

نظریه علوم دینی

نظریه دیگری که در جهت یگانه‌سازی علم و دین ارائه شده است، به جای آن که به دین جامه عمل بپوشاند، جامه دین را بر تن علم نیز می‌پوشاند و همه شاخه ‌های علوم عقلی و تجربی را به عنوان زیر مجموعه علوم دینی تلقی می‌کند. دلیلی که بر این نظریه اقامه شده این است که در دینی بودن یک شاخه معرفتی دو چیز لازم است، یکی این که در کتاب و سنت اصول و کلیاتی درباره مسائل آن علم بیان شده باشد و دیگری این که روش معرفتی متناسب با آن رشته علمی نیز مورد تأیید وحی (کتاب و سنت) قرار گرفته باشد. این دو شرط در مورد همه علوم عقلی تجربی وجود دارد؛ زیرا در کتاب و سنت درباره همه امور و مسائل، آیات و روایاتی یافت می‌شود، و از طرفی استفاده از حواس، تفکر، تعقل، کشف و شهود نیز مورد تأیید وحی است، اما این که مسائل یک علم به صورت تفصیلی در کتاب و سنت آمده باشد، شرط دینی بودن یک علم نیست، دلیل این امر آن است که اگر چنین شرطی لازم باشد، بخش معاملات فقه هم دینی نخواهد بود؛ زیرا تفاصیل احکام آن در کتاب و سنت نیامده است، بلکه از طریق اجتهاد روشمند و مشروع به دست آمده است. ظنی بودن و تحول‌پذیری نظریه‌های علمی نیز با دینی دانستن آنها منافات ندارد؛ زیرا این دو ویژگی در نظریه ‌های فقهی نیز وجود دارد.[۱۷۹]

بر اساس این نظریه سخن گفتن از بحث علم و دین معنایی نخواهد داشت؛ زیرا علم چیز جدایی از دین نخواهد بود. علم عنوان عامی است که بر معرفت‌هایی؛ چون زیست‌شناسی، فیزیک، شیمی، و جامعه شناسی، اطلاق می‌شود، هر گاه این علوم از اقسام علوم دینی باشند در کنار فقه، تفسیر و کلام خواهند بود. پس آن چه ما با آن سرو کار داریم یکی دین (کتاب و سنت) است و دیگری علوم دینی. بنابراین، موضوع «علم و دین» به «علوم دینی و دین» مبدل خواهد شد. اما این تبدل موضوع، مشکل تعارض علم و دین را حل نخواهد کرد؛ زیرا در هر صورت میان پاره‌ای از نظریه‌های علمی با ظواهر کتاب و سنت و نیز با نظریه‌های فقهی یا کلامی ناسازگاری رخ می‌دهد، به صرف این که بر نظریه‌های علمی برچسب دینی بزنیم، ناسازگاری مزبور برطرف نخواهد شد.[۱۸۰]

تفکیک و جدا انگاری

عده‌ای از فیلسوفان و متکلمان راه حل تعارض علم و دین را در تفکیک و جداسازی تمام عیار آن دو از یکدیگر دانسته‌اند. بر این اساس هیچ یک از علم و دین نه معارض دیگری خواهد بود و نه مؤید دیگری؛ زیرا هر یک از آن دو از نظر موضوع، روش و غایت با دیگری تفاوت و تمایز دارد. این نظریه به صورت روشن، نخستین بار توسط کانت (۱۷۲۴- ۱۸۰۴) مطرح شد. وی علم را مربوط به عقل نظری و دین را مربوط به عقل عملی دانست. از دیدگاه او آن چه در مرحله اول در حوزه عقل عملی قرار دارد اخلاق است؛ اما به اعتقاد او دین نیز به اخلاق باز می‌گردد. بر این اساس هر یک از علم و دین به حوزه جداگانه‌ای تعلق دارد. از نظر کانت، علم و دین حوزه‌های کاملاً متفاوتی را در برگرفته و وظایف جداگانه‌ای را بر عهده دارند، به نحوی که هرگز نیازی به تعارض ندارند. حوزه معرفت ممکن، متعلق به علم است، و علم، آزادی کاملی در کشف و کاوش این حوزه، با روش‌های خود دارد. وظیفه دین، راهنمایی و روشنگری ایثار اخلاقی ما و آرامش هر چه جامع‌تر بخشیدن به آن است.[۱۸۱]

کارل بارت (۱۸۸۶۹- ۱۹۶۸م)؛ متکلم پروتستان که نماینده سنت‌گرایی نوین (نو ارتدوکسی) است، از دیگر طرفداران این دیدگاه است. به اعتقاد وی، علم و الهیات با موضوعات اساساً متفاوتی، سر و کار دارند. موضوع الهیات تجلی خداوند در مسیح است و موضوع علم، جهان طبیعت. غایت دین این است که انسان را برای مواجهه با خداوند آماده کند، اما غایت معرفت علمی این است که الگوی حاکم بر جهان تجربی را بشناسد. به دلیل تفاوت موضوع و غایت علم و دین، روش‌های آن دو نیز متفاوت خواهد بود. خداوند فقط از آن روی شناخته می‌شود که خود را در مسیح جلوه‌گر ساخته است. خداوند را از طریق مطالعه آفرینش و با تلاش فکری نمی‌توان شناخت؛ زیرا گناهکاری جبلی انسان، بصیرت عقل او را در مشاهده جهان که صنع الهی است، زایل کرده است، ولی علم با کشف و کوشش بشری پیش می‌رود.[۱۸۲]

متکلمانی که تحت تأثیر اگزیستانسیالیسم[۱۸۳] قرار داشته‌اند نیز طرفدار تمایز کامل حوزه علم و دین بوده‌اند. از نظر آنان موضوع معرفت دینی واقعیت‌های شخصی و اخلاقی است، و موضوع معرفت علمی واقعیت‌های طبیعی و غیر اخلاقی. غایت معرفت دینی معطوف به رابطه متقابل دو شخص، یعنی مؤمن و خدا است و غایت معرفت علمی معطوف به رابطه یک شخص (عالم) و یک شیء (عالم طبیعت) است. به دلیل تمایز موضوع و غایت علم و دین، روش آن دو نیز متفاوت است. روش علمی، عقلی و بدون دغدغه است، اما روش الهیات متضمن درگیری شخصی شدید است.

نتیجه می‌گیریم که جداانگاری روش‌های علم و دین ناشی از تمایز میان حوزه خودآگاهی انسان و حوزه فاقد آگاهی اشیا است، مارتین بوبر؛ متکلم یهودی (۱۸۷۸- ۱۹۶۵م) و رودلف بولتمان؛ متکلم پروتستان مسیحی (۱۸۸۴- ۱۹۷۶م) از طرفداران این دیدگاه‌اند.[۱۸۴]

فیلسوفان تحلیل زبانی نیز طرفدار تمایز حوزه علم و دین می‌باشند. مشغله فکری این فیلسوفان بررسی کارکردهای متفاوت زبان است، از نظر آنان هر یک از علم و دین زبان ویژه‌ای دارد. زبان علم پیش بینی و کنترل حوادث و رخدادها است؛ ولی زبان دینی مقاصدی؛ چون نیایش، کسب آرامش و توصیه یک نحوه زندگی اخلاقی را دنبال می‌کند. بدین ترتیب علم و دین دو فعالیت کاملاً متمایز به شمار می‌آیند که موضوعات، غایات و روش‌های متفاوتی دارند، و امکان تعامل یا تعارض آنها اساساً منتفی است.[۱۸۵]

نقد دیدگاه جدا انگاری علم و دین

دیدگاه جداانگاری علم و دین، با رویکردهای متفاوت آن، پذیرفته نیست؛ زیرا دین قلمرو گسترده‌ای دارد و همه شئون زندگی بشر را در برمی‌گیرد، گذشته از این، کارکرد هدایت گرانه دین در حوزه اخلاق و پرستش نیز بدون داشتن جهان بینی و معرفت واقعی درباره انسان و جهان امکان‌پذیر نیست. دین چشم‌انداز ویژ‌ه‌ای به انسان و جهان دارد و بر اساس همین چشم‌انداز ویژه است که توصیه‌های اخلاقی و رفتاری ویژه‌ای را صادر می‌کند. جدا انگاری علم و دین که نخستین بار در اندیشه‌های فلسفی کانت مطرح گردید، مبتنی بر تفکیک قلمرو حکمت عملی از قلمرو حکمت نظری و به عبارت دیگر، تفکیک حوزه ایدئولوژی از حوزه جهان‌بینی است، که نظریه‌ای نادرست می‌باشد؛ زیرا نظام بایدها و نبایدها مبتنی بر نظام هست‌ها و نیست‌ها است. در فراسوی هر باید و نبایدی، معرفتی نسبت به انسان و جهان و آفریدگار جهان قرار دارد. اگر دین، بشر را به پرستش خداوند فرمان می‌دهد، قبل از آن خداوند را به عنوان آفریدگار و پروردگار جهان معرفی می‌کند و می‌گوید:«(آرى) این است پروردگار شما! هیچ معبودى جز او نیست، آفریدگار همه چیز است او را بپرستید[۱۸۶]».[۱۸۷]

دیدگاه اسلام پیرامون تعارض علم و دین

برای روشن شدن دیدگاه اسلام پیرامون تعارض علم و دین، باید به نکاتی پیرامون «بیانات دینی» و «اکتشافات علمی» اشاره نمود:

الف. در رابطه با بیانات دینی:

  1. هنگام رجوع به منابع دینی (کتاب و سنت) باید به تخصیص ها و قیدهای یک دستور و گزاره دینی توجه داشت، به طوری که در برخورد ابتدایی با این نصوص بدون جستجو از این تخصیص ها و قیدها، به عمومیت یا اطلاق (بی قید و شرط بودن) آن دستور و گزاره دینی، حکم نداد.

برای روشن شدن مطلب مثالی از متون دینی نقل می شود: در قرآن کریم از عسل به عنوان شفا برای مردم نام برده شده است،[۱۸۸]حال اگر کسی از این کلام خداوند متعال چنین استنباط کند که عسل برای هر دردی شفا است و از طرف دیگر اگر علم ثابت کند که عسل برای فلان بیماری مضر است، در نهایت چنین نتیجه می گیرد که کشف علمی با متون دینی متعارض است، حال آن که آیه مبارکه نمی فرماید عسل برای هر دردی شفا است.

فخر رازی در ذیل همین آیه با بیان همین اشکال می گوید: خداوند نمی فرماید که عسل شفا، برای همه مردم و برای هر دردی و در هر حالی است، بلکه می فرماید فی الجمله شفاء است،[۱۸۹] و به تعبیر فنی و منطقی، این یک قضیه مهمله و در حکم قضیه جزئیه است.

این نکته را باید در برخورد با خطاب ها و بیان هایی که در منابع دینی ما آمده در نظر داشت و بدون دقت در آنها نباید حکم به عمومیت یا مطلق بودن آنها بشود.

  1. بر خلاف نظریات بعضی از غربی ها، اسلام برای عقل و براهین عقلی جایگاه والایی قرار داده، به طوری که عقل را رسول باطنی انسان[۱۹۰] بر شمرده است و عبادت عاقل را از عبادت دیگران ارجح و با فضیلت تر دانسته است.[۱۹۱]

و به همین جهت همانطور که دلائل نقلی دینی، توسط دیگر ادله نقلی احیاناً تخصیص یا تقیید می پذیرند، این ادله – همان طور که در اصول فقه بیان شده است- توسط مخصصات لُبّی (ادله عقلی و علمی قطعی) نیز تخصیص و تقیید می یابند؛ مثلا در بعضی از روایات با فرض قبول سند آنها آمده است که بیماری از شخصی به شخص دیگر سرایت نمی کند،[۱۹۲] اما علم ثابت کرده که در بعضی از بیماری ها سرایت وجود دارد، در چنین حالتی هیچ تعارضی پیش نیامده است بلکه این دلایل قطعی علمی که محصول تفکر، تعقل و آزمایش انسان است، همانند مخصص لُبی عمل می کند؛ یعنی می گوییم منظور روایت تمام بیماری ها نبوده، بلکه ناظر به بیماری هایی است که در آن مجلس مطرح بوده است.

لازم است توجه شود که در این گونه موارد بین عقل و نقل تعارضی مشاهده می شود نه بین عقل و دین؛ زیرا آموزه های دینی هم از نقل به دست می آید و هم از عقل.

  1. گاهی بعضی از روایات علت مادی یک واکنش را توضیح نمی دهند بلکه علت معنوی آن را بیان می کند که اگر با علت مادی اشتباه شود موجب توهم تعارض علم و دین می شود.[۱۹۳].

مثلا در روایات داریم زلزله به خاطر گناهان مردم اتفاق می افتد، از طرفی علم ثابت کرده که زلزله به خاطر یک سری فعل و انفعالات طبیعی و تدریجی یا دفعی زمین اتفاق می افتد، اینجا نباید توهم تعارض پیش آید و گفته شود: بالاخره زلزله به خاطر گناهان مردم اتفاق می افتد؟ و یا ربطی به آن ندارد و فقط به خاطر فعل و انفعالات درون زمین است؟

چرا که بیان دینی، بیان علت معنوی این پدیده است که عامل معنوی زلزله گناهان مردم است و این منافات ندارد که در عالم ماده وقتی بخواهد چنین پدیده ای رخ دهد باید فعل و انفعالاتی انجام گیرد. پس باید بین علل مادی و معنوی پدیده ها فرق گذاشت.

ب. در رابطه با اکتشافات علمی:

در بحث تعارض علم و دین در رابطه با اکتشافات علمی نیز لازم است نکاتی بیان شود:

  1. در برخورد با مباحث علمی باید بین تئوری ها و فرضیه هایی که هنوز به اثبات نرسیده با قوانین قطعی علوم فرق گذاشت، یک فرضیه و یا حتی نظریه علمی تا به قطعیت صددرصد نرسیده و به صورت قانون در نیامده، نمی تواند با منابع و متون دینی تعارضی ایجاد کند؛ زیرا هنوز در حد فرضیه و تئوری است و چه بسا در آینده خلافش ثابت شود و یا در حد نظریه ای است که هنوز درستی آن در همه موارد و افرادی که در خطابات و بیانات دینی آمده است صدق نمی کند، بنابراین اساسا در این دو صورت هیچ تعارض و منافاتی با خطابات قطعی شریعت وجود ندارد. آری اگر روزی درستی این فرضیه ثابت شد و با آموزه ای از آموزه های دین تعارض داشت باید به دنبال رفع تعارض آن بود.
  2. نکته دیگری که در مورد علم، باید توجه داشت این که در فلسفه علم، بعضی از دانشمندان معتقدند، نظریات علمی برگردان و نشانگر واقعیت های خارجی نیستند، بلکه بر ساخته های ذهنی انسان استوارند که به دلیل سودمندی در تحلیل و تبیین حوادث عالم مقبول افتاده است؛ مثلاً گفته اند نظریه تکامل داروین سخنی در مورد این که به واقع انسان از میمون زاده شده است، نمی گوید بلکه فقط می گوید اگر چنین فرض کنیم، برخی از مجهولات ما درباره حیات انسان حل می شود. این نظریه، که در فلسفه علم امروز رواج دارد، «ابراز انگاری» نامیده می شود.[۱۹۴] بر این اساس برخی مدعی شده اند که تعارضی بین علم و دین نیست؛ زیرا آن چه دین می گوید واقعیت است، اما آن چه علم می گوید افسانه ای مجعول برای بهره مندی در عمل است.
  3. عده ای گفته اند: کارکرد علم به کلی با کارکرد دین متفاوت است و تعارض بین دو چیز در صورتی پدید می آید که هر دو بر موضوع واحدی وارد شوند و احکام متفاوتی در باره آنها داده شود و چنین چیزی درباره علم و دین وجود ندارد.

«ایان بار بور» در این زمینه می نویسد:

در مورد علم، تحلیل گران غالبا نگاه «وسیله انگارانه» دارند؛ یعنی نظریه ها را بیش تر «مفید» می دانند تا واقعی و وظیفه اصلی زبان علمی را پیش بینی و مهار می دانند، ولی درباره زبان دین معمولا آن را «توصیه و تصویب یک نحوه زندگی»، «اظهار سرسپاری به یک سلسله اصول اخلاقی»… می دانند.[۱۹۵]

به رغم نکات مثبتی که در این دیدگاه وجود دارد. اشکال اساسی آن، نادیده گرفتن بخشی از زبان دین است، که بیان حقایق طبیعی است. در هر کتاب مقدسی – از جمله قرآن کریم – در مورد باد و باران و سایر حوادث طبیعی سخن رفته است و نمی توان آن را انکار کرد. ما نمی توانیم برای اجتناب از تعارض ادعایی، بخشی از گفتارهای دینی را، که در متون مقدس است، نادیده بگیریم و بر کارکردهای دیگر زبان دینی تأکید ورزیم. درست است که دین برای اظهار «سر سپاری به خداوند» آمده و یا توصیه و تصویب زندگی وِیژه ای است، اما همین دین درباره عالم نیز سخن گفته است و گاهی چنین می نماید که این سخنان با داده های علمی در تعارض است؛ پس باید چاره ای اندیشید.[۱۹۶]

نکته ای که در پایان باید توجه کرد این است که قرآن کریم کتاب آسمانی دین اسلام، نه تنها تعارضی با علوم تجربی ندارد، بلکه دارای یک اعجاز علمی بزرگ است؛ یعنی به مطالب و نکاتی از علوم تجربی اشاره نموده که امروزه علم بعد از گذشت قرن ها توانسته است به آن دست پیدا کند؛ به عنوان مثال در آیه ۱۲۵ سوره مبارک انعام در مقام تشبیه گمراهان که سینه شان تنگ می شود، می فرماید: «آنها مانند کسی می مانند که در حال صعود به لایه های بالایی جوّ است و در اثر این صعود دچار تنگی نفس و فشار سخت بر سینه می شود». و این در حالی است که عقیده عالمان تجربی گذشته تا همین چند قرن گذشته این بود که هوا وزن و فشار ندارد؛ تا در سال ۱۶۴۳ میلادی «توریچلی»[۱۹۷] دستگاه هواسنج را اختراع کرد و بدین وسیله پی به فشار هوا برده شد؛ پس امروز بعد از گذشت قرن ها با پی بردن به پدیده فشار هوا در سطح زمین و تناسب آن با فشار درجه خون از داخل بدن، که موجب تعادل فشار بیرونی و درونی است، وجه تشبیه در آیه روشن می شود.[۱۹۸]

با توجه به تغییر و تحول گسترده در علوم تجربی و نکات دیگری که بیان شد روشن شد که دستورات و آموزه ها و گزاره های معتبر و قطعی دین مبین اسلام هیچ گونه تعارض و تنافی با علوم قطعی و برهانی ندارد و علوم برهانی نیز در حیطه علوم تجربی حجت خداوند می باشد و تعارض با منقولاتی که از طرف خداوند توسط قرآن کریم یا روایات معصومان (علیم السلام) به ما رسیده است ندارد.[۱۹۹

منبع کوثرنامه: اسلام پدیا

بازدید 246 بار
برچسب‌ها
محتوای بیشتر در این بخش: « عقل و دین تجربه دینی »

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

مطالب تصادفی

 

پرتال جامع فرهنگی کوثرنامه،درحوزه فرهنگ عمومی فعالیت میکند .هدف این پایگاه، تأمین نیازمندیهای فرهنگ عمومی خانواده ایرانی است.

 کانال کوثرنامه در تلگرام کانال کوثرنامه در سروش کانال کوثرنامه در ایتا

اینستاگرام

آمـاربازدیـد

امروز585
دیروز405
ماه16985
مجموع1840178

افراد آنلاین

آنلاین

مجوزها

logo-samandehi
بالا