اخلاق در قرآن : جلد اول :تالیف آیت الله مکارم

 

 

اخلاق در قرآن جلد اول

آيت الله مكارم شيرازى با همكارى جمعى از فضلاء و دانشمندان

فهرست -

 
 

----------------------------

 

 

فهرست

پیشگفتار:

بسم الله الرحمن الرحيم

مسائل اخلاقى در هر زمان از اهميت فوق‏العاده‏اى برخوردار بوده، ولى در عصر و زمان ما اهميت ويژه‏اى دارد، زيرا:

1- از يك سو عوامل و انگيزه‏هاى فساد و انحراف در عصر ما از هر زمانى بيشتر است و اگر در گذشته براى تهيه مقدمات بسيارى از مفاسد اخلاقى هزينه‏ها و زحمتها لازم بود در زمان ما از بركت پيشرفت صنايع بشرى همه چيز در همه جا و در دسترس همه كس قرار گرفته است!

2- از سوى ديگر، با توجه به اين كه عصر ما عصر بزرگ شدن مقياسهاست و آنچه در گذشته بطور محدود انجام مى‏گرفت در عصر ما به صورت نامحدود انجام مى‏گيرد، قتل و كشتار انسانها به بركت وسائل كشتار جمعى، و مفاسد اخلاقى ديگر به كمك فيلمهاى مبتذلى كه از ماهواره‏ها در سراسر دنيا منتشر مى‏شود و اخيرا كه به بركت <اينترنت‏» هرگونه اطلاعات مضر در اختيار تمام مردم دنيا قرار مى‏گيرد، مفاسد اخلاقى بسيار گسترش پيدا كرده و مرزها را در هم شكسته و تا اقصا نقاط جهان پيش مى‏رود تا آنجا كه صداى بنيانگذاران مفاسد اخلاقى نيز درآمده است.

اگر در گذشته توليد مواد مخدر در يك نقطه، يك روستا و حداكثر شهرهاى مجاور را آلوده مى‏كرد امروز به كمك سوداگران مرگ به سراسر دنيا كشيده مى‏شود.

3- از سوى سوم، همان گونه كه علوم و دانشهاى مفيد و سازنده در زمينه‏هاى مختلف پزشكى و صنايع و شؤون ديگر حيات بشرى گسترش فوق‏العاده‏اى پيدا كرده، علوم شيطانى و راهكارهاى وصول به مسائل غيرانسانى و غيراخلاقى نيز به مراتب گسترده‏تر از سابق شده است‏به گونه‏اى كه به دارندگان فساد اخلاق اجازه مى‏دهد از طرق مرموزتر و پيچيده‏تر و گاه ساده‏تر و آسانتر به مقصود خود برسند.

در چنين شرايطى توجه به مسائل اخلاقى و علم اخلاق از هر زمانى ضرورى‏تر به نظر مى‏رسد و هرگاه نسبت‏به آن كوتاهى شود فاجعه يا فاجعه‏هايى در انتظار است.

انديشمندان دلسوز و عالمان آگاه بايد همگى دست‏به دست هم دهند و براى گسترش اخلاق در دنياى امروز كه اخلاق به خطر افتاده تا آن حد كه بعضى آن را بكلى انكار كرده يا غير ضرورى دانسته‏اند و بعضى ديگر هر كار و خصلتى كه انسان را به خواسته سياسى‏اش برساند اخلاق شمرده‏اند، تمام تلاش و كوشش خود را به كار گيرند.

خوشبختانه ما مسلمانان منبع عظيمى مثل قرآن مجيد در دست داريم كه مملو است از بحثهاى عميق اخلاقى كه در هيچ منبع دينى ديگرى در جهان يافت نمى‏شود.

گرچه مباحث اخلاقى قرآن از سوى مفسران بزرگ و عالمان اسلامى بطور پراكنده مورد تفسير قرار گرفته ولى تا آنجا كه ما مى‏دانيم كتابى به عنوان <اخلاق در قرآن‏» به سبك تفسير موضوعى كه اين مسائل را به صورت جمعى و با استفاده از روش تفسير موضوعى مورد توجه قرار دهد، تاليف نيافته با آن كه جاى آن كاملا خالى است.

لذا بر اين شديم كه بعد از پايان دروه اول پيام قرآن كه پيرامون معارف و عقايد اسلامى به سبك تفسير موضوعى بحث مى‏كرد، به سراغ بحث اخلاق اسلامى در قرآن مجيد به عنوان دوره دوم پيام قرآن برويم.

بحمدالله اين كار انجام شد و مجموعه اين مباحث در دو مجلد تهيه شد كه مجلد اول در كليات مسائل اخلاقى بحث مى‏كند و اكنون در دسترس شماست ولى مى‏توان از آن به عنوان يك متن جامع درسى نيز استفاده كرد، و جلد دوم پيرامون جزئيات مباحث اخلاقى و مصاديق آن بطور گسترده بحث مى‏كند كه بحمدالله قسمت عمده آن آماده براى چاپ است.

اميدواريم اين گام ديگر در طريق استفاده از قرآن مجيد در حل مشكلات زندگى انسانها، مورد قبول خداوند متعال و ذخيره يوم‏المعاد قرار گيرد و اگر كاستيهايى در آن است‏با تذكر صاحبنظران تكميل گردد.

والحمدلله رب العالمين

 

اهميت‏بحثهاى اخلاقى -

 

اشاره

اين بحث از مهمترين مباحث قرآنى است، و از يك نظر مهمترين هدف انبياى الهى را تشكيل مى‏دهد، زيرا بدون اخلاق نه دين براى مردم مفهومى دارد، و نه دنياى آنها سامان مى‏يابد; همان‏گونه كه گفته‏اند:

اقوام روزگار به اخلاق زنده‏اند

قومى كه گشت فاقد اخلاق مردنى است! اصولا زمانى انسان شايسته نام انسان است كه داراى اخلاق انسانى باشد و در غير اين صورت حيوان خطرناكى است كه با استفاده از هوش سرشار انسانى همه چيز را ويران مى‏كند، و به آتش مى‏كشد; براى رسيدن به منافع نامشروع مادى جنگ به پا مى‏كند، و براى فروش جنگ افزارهاى ويرانگر تخم تفرقه و نفاق مى‏پاشد، و بى‏گناهان را به خاك و خون مى‏كشد!

آرى! او ممكن است‏به ظاهر متمدن باشد ولى در اين حال حيوان خوش علفى است، كه نه حلال را مى‏شناسد و نه حرام را! نه فرقى ميان ظلم و عدالت قائل است و نه تفاوتى در ميان ظالم و مظلوم!

با اين اشاره به سراغ قرآن مى‏رويم و اين حقيقت را از زبان قرآن مى‏شنويم; در آيات زير دقت كنيد:

1 - هو الذى بعث فى‏الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم ويعلمهم الكتاب والحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين (سوره جمعه، آيه‏2)

2 - لقد من الله على المؤمنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين (سوره آل عمران، 164)

3 - كما ارسلنا فيكم رسولا منكم يتلوا عليكم آياتنا و يزكيكم و يعلمكم الكتاب و الحكمة و يعلمكم ما لم تكونوا تعلمون (سوره بقره، آيه‏151)

4 - ربنا و ابعث فيهم رسولا منهم يتلوا عليهم آياتك و يعلمهم الكتاب و الحكمة و يزكيهم انك انت العزيز الحكيم (سوره بقره، آيه‏129)

5 - قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها (سوره شمس، آيات‏9 و 10)

6 - قد افلح من تزكى و ذكر اسم رب-ه فصلى (سوره اعلى، آيات 14 و 15)

7 - و لقد آتينا لقمان الحكمة ان اشكر لله (سوره لقمان، آيه‏12)

ترجمه:

1 - او كسى است كه در ميان جمعيت درس نخوانده رسولى از خودشان برانگيخت كه آياتش را بر آنها مى‏خواند و آنها را تزكيه مى‏كند و به آنان كتاب و حكمت مى‏آموزد هرچند پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند!

2 - خداوند بر مؤمنان منت نهاد (و نعمت‏بزرگى بخشيد) هنگامى كه در ميان آنها پيامبرى از خودشان برانگيخت كه آيات او را بر آنها بخواند، و آنان را پاك كند و كتاب و حكمت‏به آنها بياموزد، هرچند پيش از آن، در گمراهى آشكارى بودند.

3 - همان‏گونه (كه با تغيير قبله نعمت‏خود را بر شما ارزانى داشتيم) رسولى از خودتان در ميانتان فرستاديم، تا آيات ما را بر شما بخواند، و شما را پاك كند و كتاب و حكمت‏بياموزد، و آنچه را نمى‏دانستيد، به شما ياد دهد.

4 - پروردگارا! در ميان آنها پيامبرى از خودشان برانگيز! تا آيات تو را بر آنان بخواند، و آنها را كتاب و حكمت‏بياموزد و پاكيزه كند، زيرا تو توانا و حكيمى (و بر اين كار قادرى)!

5 - هركس نفس خود را پاك و تزكيه كرد، رستگار شد - و آن كس كه نفس خويش را با معصيت و گناه آلوده ساخت، نوميد و محروم گشت!

6 - به يقين كسى كه پاكى جست (و خود را تزكيه كرد) رستگار شد - و (آن كس) نام پروردگارش را ياد كرد، سپس نماز خواند!

7 - ما به لقمان حكمت (ايمان و اخلاق) آموختيم (و به او گفتيم) شكر خدا را به جا آور!

چهار آيه‏نخستين در واقع يك حقيقت را دنبال مى‏كند، و آن اين‏كه يكى از اهداف اصلى بعثت پيامبراسلام صلى الله عليه و آله تزكيه نفوس و تربيت انسانها و پرورش اخلاق حسنه بوده است; حتى مى‏توان گفت تلاوت آيات الهى و تعليم كتاب و حكمت كه در نخستين آيه آمده، مقدمه‏اى است‏براى مساله تزكيه نفوس و تربيت انسانها; همان چيزى كه هدف اصلى علم اخلاق را تشكيل مى‏دهد.

شايد به همين دليل <تزكيه‏» در اين آيه بر <تعليم‏» پيشى گرفته است، چرا كه هدف اصلى و نهائى <تزكيه‏» است هرچند در عمل <تعليم‏» مقدم بر آن مى‏باشد.

و اگر در سه آيه‏ديگر (آيه دوم و سوم و چهارم از آيات مورد بحث) <تعليم‏» بر <تزكيه اخلاق‏» پيشى گرفته، ناظر به ترتيب طبيعى و خارجى آن است، كه معمولا <تعليم‏» مقدمه‏اى ست‏براى <تربيت و تزكيه‏»; بنابراين، آيه‏اول و آيات سه گانه اخير هر كدام به يكى از ابعاد اين مساله مى‏نگرد. (دقت كنيد)

اين احتمال در تفسير آيات چهارگانه فوق نيز دور نيست كه منظور از اين تقديم و تاخير اين است كه اين دو (تعليم و تربيت) در يكديگر تاثير متقابل دارند; يعنى، همان‏گونه كه آموزشهاى صحيح سبب بالا بردن سطح اخلاق و تزكيه نفوس مى‏شود، وجود فضائل اخلاقى در انسان نيز سبب بالابردن سطح علم و دانش اوست; چرا كه انسان وقتى مى‏تواند به حقيقت علم برسد كه از <لجاجت‏» و <كبر» و <خودپرستى‏» و <تعصب كوركورانه‏» كه سد راه پيشرفتهاى علمى است‏خالى باشد، در غير اين صورت اين گونه مفاسد اخلاقى حجابى بر چشم و دل او مى‏افكند كه نتواند چهره حق را آن چنان كه هست مشاهده كند و طبعا از قبول آن وا مى‏ماند.

اين نكات نيز در آيات چهارگانه فوق قابل دقت است:

اولين آيه، قيام پيغمبرى كه معلم اخلاق است‏به عنوان يكى از نشانه‏هاى خداوند ذكر شده، و نقطه مقابل <تعليم و تربيت‏» را <ضلال مبين‏» و گمراهى آشكار شمرده است (و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين) و اين نهايت اهتمام قرآن را به اخلاق نشان مى‏دهد.

در دومين آيه، بعثت پيامبرى كه مربى اخلاقى و معلم كتاب و حكمت است‏به عنوان منتى بزرگ و نعمتى عظيم از ناحيه خداوند شمرده است; اين نيز دليل ديگرى بر اهميت اخلاق است.

در سومين آيه كه بعد از آيات تغيير قبله (از بيت المقدس به كعبه) آمده و اين تحول را يك نعمت‏بزرگ الهى مى‏شمرد، مى‏فرمايد: اين نعمت همانند اصل نعمت قيام پيامبراسلام صلى الله عليه و آله است كه با هدف تعليم و تربيت و تهذيب نفوس و آموزش امورى كه وصول انسان به آن از طرق عادى امكان پذير نبود انجام گرفته است. (1)

نكته ديگرى كه در چهارمين آيه قابل دقت است، اين است كه در اين جا با تقاضاى ابراهيم و دعاى او در پيشگاه خدا روبه‏رو مى‏شويم; او بعد از بناى كعبه و فراغت از اين امر مهم الهى، دعاهايى مى‏كند كه يكى از مهمترين آنها تقاضاى به وجود آمدن امت مسلمانى از <ذريه‏» اوست، و بعثت پيامبرى كه كار او تعليم كتاب و حكمت و تربيت و تزكيه نفوس باشد.

اين نكته نيز در پنجمين آيه جلب توجه مى‏كند كه قرآن پس از ذكر طولانى‏ترين سوگندها كه مجموعه‏اى از يازده سوگند مهم به خالق و مخلوق و زمين و آسمان و ماه و خورشيد و نفوس انسانى است، مى‏گويد: <آن كس كه نفس خويش را تزكيه كند رستگار شده، و آن كس كه آن را آلوده سازد مايوس و نااميد گشته است! (قد افلح من زكاها وقد خاب من دساها)».

اين تاكيدهاى پى در پى و بى‏نظير دليل روشنى است‏بر اهميتى كه قرآن مجيد براى پرورش اخلاق و تزكيه نفوس قائل است، و گويى همه ارزشها را در اين ارزش بزرگ خلاصه مى‏كند، و فلاح و رستگارى و نجات را در آن مى‏شمرد.

همين معنى با مختصر تفاوتى در آيه‏ششم آمده و جالب اين كه <تزكيه اخلاق‏» در آن مقدم بر نماز و ياد خدا ذكر شده كه اگر تزكيه نفس و پاكى دل و صفاى روح در پرتو فضائل اخلاقى نباشد، نه ذكر خدا به‏جا مى‏رسد و نه نماز روحانيتى به بار مى‏آورد.

و بالاخره در آخرين آيه، از معلم بزرگ اخلاق يعنى لقمان سخن مى‏گويد و از علم اخلاق به <حكمت‏» تعبير مى‏كند و مى‏گويد: <ما (موهبت‏بزرگ) حكمت را به لقمان داديم، سپس به او دستور داديم كه شكر خدا را در برابر اين نعمت‏بزرگ به جا آورد!(ولقد آتينا لقمان الحكمة ان اشكرلله)».

با توجه به اين كه ويژگى <لقمان حكيم‏» آن چنان كه از آيات سوره لقمان استفاده مى‏شود تربيت نفوس و پرورش اخلاق بوده است‏بخوبى روشن مى‏شود كه منظور از <حكمت‏» در اين جا همان <حكمت عملى‏» و آموزشهايى است كه منتهى به آن مى‏شود يعنى <تعليم‏» براى <تربيت‏»!

بايد توجه داشت كه حكمت همان‏گونه كه بارها گفته‏ايم در اصل به معنى <لجام‏» اسب و مانند آن است; سپس به هر <امر بازدارنده‏» اطلاق شده است، و از آنجا كه علوم و دانشها و همچنين فضائل اخلاقى انسان را از بديها و كژيها باز مى‏دارد، اين واژه بر آن اطلاق شده است.

نتيجه

آنچه از آيات بالا استفاده مى‏شود اهتمام فوق‏العاده قرآن مجيد به مسائل اخلاقى و تهذيب نفوس به عنوان يك مساله اساسى و زيربنايى است كه برنامه‏هاى ديگر از آن نشات مى‏گيرد; و به تعبير ديگر، بر تمام احكام و قوانين اسلامى سايه افكنده است.

آرى! تكامل اخلاقى در فرد و جامعه، مهمترين هدفى است كه اديان آسمانى بر آن تكيه مى‏كنند، و ريشه همه اصلاحات اجتماعى و وسيله مبارزه با مفاسد و پديده‏هاى ناهنجار مى‏شمرند.

اكنون به روايات اسلامى باز مى‏گرديم و اهميت اين مساله را در روايات جستجو مى‏كنيم.

اهميت اخلاق در روايات اسلامى

اين مساله در احاديثى كه از شخص پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و همچنين از ساير پيشوايان معصوم عليهم السلام رسيده است‏با اهميت فوق‏العاده‏اى تعقيب شده، كه به عنوان نمونه چند حديث پرمعناى زير را از نظر مى‏گذرانيم:

1- در حديث معروفى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مى‏خوانيم:

<انما بعثت لاتمم مكارم الاخلاق; من تنها براى تكميل فضائل اخلاقى مبعوث شده‏ام.» (2)

و در تعبير ديگرى: <انما بعثت لاتمم حسن الاخلاق‏» آمده است. (3)

و در تعبير ديگرى: < بعثت‏بمكارم الاخلاق ومحاسنها» آمده است. (4)

تعبير به <انما» كه به اصطلاح براى حصر است نشان مى‏دهد كه تمام اهداف بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله در همين امر يعنى تكامل اخلاقى انسانها خلاصه مى‏شود.

2- در حديث ديگرى از اميرمؤمنان على عليه السلام مى‏خوانيم كه فرمود: <لو كنا لانرجو جنة ولانخشى نارا ولاثوابا ولاعقابا لكان ينبغى لنا ان نطالب بمكارم الاخلاق فانها مما تدل على سبيل النجاح; اگر ما اميد و ايمانى به بهشت و ترس و وحشتى از دوزخ، و انتظار ثواب و عقابى نمى‏داشتيم، شايسته بود به سراغ فضائل اخلاقى برويم، چرا كه آنها راهنماى نجات و پيروزى و موفقيت هستند.» (5)

اين حديث‏بخوبى نشان مى‏دهد كه فضائل اخلاقى نه تنها سبب نجات در قيامت است‏بلكه زندگى دنيا نيز بدون آن سامان نمى‏يابد! (در اين باره در آينده به خواست‏خدا بحثهاى مشروحترى خواهيم داشت)

3- در حديث ديگرى از رسول‏خدا صلى الله عليه و آله آمده است كه فرمود: <جعل الله سبحانه مكارم الاخلاق صلة بينه وبين عباده فحسب احدكم ان يتمسك بخلق متصل بالله; خداوند سبحان فضائل اخلاقى را وسيله ارتباط ميان خودش و بندگانش قرار داده، همين بس كه هر يك از شما دست‏به اخلاقى بزند كه او را به خدا مربوط سازد.» (6)

به‏تعبير ديگر، خداوند بزرگترين معلم اخلاق و مربى نفوس انسانى و منبع تمام فضائل است، و قرب و نزديكى به خدا جز از طريق تخلق به اخلاق الهى مكان پذير نيست!

بنابراين، هر فضيلت اخلاقى رابطه‏اى ميان انسان و خدا ايجاد مى‏كند و او را گام به گام به ذات مقدسش نزديكتر مى‏سازد.

زندگى پيشوايان دينى نيز سرتاسر بيانگر همين مساله است كه آنها در همه جا به فضائل اخلاقى دعوت مى‏كردند، و خود الگوى زنده و اسوه حسنه‏اى در اين راه بودند و به واست‏خدا در مباحث آينده در هر بحثى به نمونه‏هاى اخلاقى آنها آشنا خواهيم شد; و همين بس كه قرآن مجيد به هنگام بيان مقام والاى پيامبراسلام صلى الله عليه و آله مى‏فرمايد: <وانك لعلى خلق عظيم; تو اخلاق عظيم و برجسته‏اى دارى!» (7)

نكته‏ها:

1- تعريف علم اخلاق

در اين جا لازم است قبل از هر چيز به سراغ تعريف اخلاق برويم; <اخلاق‏» جمع <خلق‏» (بر وزن قفل) و <خلق‏». (بر وزن افق) مى‏باشد، به گفته <راغب‏» در كتاب <مفردات‏»، اين دو واژه در اصل به يك ريشه باز مى‏گردد، خلق به معنى هيئت و شكل و صورتى است كه انسان با چشم مى‏بيند و خلق به معنى قوا و سجايا و صفات درونى است كه با چشم دل ديده مى‏شود.

بنابراين مى‏توان گفت: <اخلاق مجموعه صفات روحى و باطنى انسان است‏» و به گفته بعضى از دانشمندان، گاه به بعضى از اعمال و رفتارى كه از خلقيات درونى انسان ناشى مى‏شود، نيز اخلاق گفته مى‏شود (اولى اخلاق صفاتى است و دومى اخلاق رفتارى).

<اخلاق‏» را از طريق آثارش نيز مى‏توان تعريف كرد، و آن اين‏كه <گاه فعلى كه از انسان سر مى‏زند، شكل مستمرى ندارد; ولى هنگامى كه كارى بطور مستمر از كسى سر مى‏زند (مانند امساك در بذل و بخشش و كمك به ديگران) دليل به اين است كه يك ريشه درونى و باطنى در اعماق جان و روح او دارد، آن ريشه را خلق و اخلاق مى‏نامند.

اينجاست كه <ابن مسكويه‏» در كتاب <تهذيب الاخلاق وتطهير الاعراق‏»، مى‏گويد: <خلق همان حالت نفسانى است كه انسان را به انجام كارهايى دعوت مى‏كند بى آن كه نياز به تفكر و انديشه داشته باشد.» (8)

همين معنى را مرحوم فيض كاشانى در كتاب <حقايق‏» آورده است، آنجا كه مى‏گويد: <بدان كه خوى عبارت است از هيئتى استوار با نفس كه افعال به آسانى و بدون نياز به فكر و انديشه از آن صادر مى‏شود.» (9)

و به همين دليل اخلاق را به دو بخش تقسيم مى‏كنند: <ملكاتى كه سرچشمه پديدآمدن كارهاى نيكو است و اخلاق خوب و ملكات فضيله ناميده مى‏شود، و آنها كه منشا اعمال بد است و به آن اخلاق بد و ملكات رذيله مى‏گويند.

و نيز از همين جا مى‏توان علم اخلاق را چنين تعريف كرد: <اخلاق علمى است كه از ملكات و صفات خوب و بد و ريشه‏ها و آثار آن سخن مى‏گويد» و به تعبير ديگر، <سرچشمه‏هاى اكتساب اين صفات نيك و راه مبارزه با صفات بد و آثار هر يك را در فرد و جامعه مورد بررسى قرار مى‏دهد».

البته همانطور كه گفته شد، گاه به آثار عملى و افعال ناشى از اين صفات نيز واژه <اخلاق‏» اطلاق مى‏شود; مثلا، اگر كسى پيوسته آثار خشم و عصبانيت نشان مى‏دهد به او مى‏گويند: اين اخلاق بدى است، و بعكس هنگامى كه بذل و بخشش مى‏كند مى‏گويند: اين اخلاق خوبى است كه فلان كس دارد; در واقع اين دو، علت و معلول يكديگرند كه نام يكى بر ديگرى اطلاق مى‏شود.

بعضى از غربيها نيز علم اخلاق را چنان تعريف كرده‏اند كه از نظر نتيجه با تعريفهايى كه ما مى‏كنيم يكسان است، از جمله در كتاب <فلسفه اخلاق‏» از يكى از فلاسفه غرب به نام <ژكس‏» مى‏خوانيم كه مى‏گويد: <علم اخلاق عبارت است از تحقيق در رفتار آدمى به آن گونه كه بايد باشد.» (10)

در حالى كه بعضى ديگر كه بينشهاى متفاوتى دارند (مانند فولكيه) در تعريف علم اخلاق مى‏گويد: <مجموع قوانين رفتار كه انسان به واسطه مراعات آن مى‏تواند به هدفش برسد، علم اخلاق است.» (11)

اين سخن كسانى است كه براى ارزشهاى والاى انسانى اهميت‏خاصى قائل نيستند بلكه از نظر آنان رسيدن به هدف (هر چه باشد) مطرح است; و اخلاق از نظر آنها چيزى جز اسباب وصول به هدف نيست!

2- رابطه اخلاق و فلسفه

فلسفه در يك مفهوم كلى به معنى آگاهى بر تمام جهان هستى است‏به مقدار توان انسانى; و به همين دليل، تمام علوم مى‏تواند در اين مفهوم كلى و جامع داخل باشد; و روى همين جهت، در اعصار گذشته كه علوم محدود و معدود بود، علم فلسفه از همه آنها بحث مى‏كرد، و فيلسوف كسى بود كه در رشته‏هاى مختلف علمى آگاهى داشت.

در آن روزها فلسفه را به دو شاخه تقسيم مى‏كردند:

الف - امورى كه از قدرت و اختيار انسان بيرون است كه شامل تمام جهان هستى بجز افعال انسان، مى‏شود.

ب - امورى كه در اختيار انسان و تحت قدرت او قرار دارد; يعنى، افعال انسان.

بخش اول را حكمت نظرى مى‏ناميدند،و آن را به سه شاخه تقسيم مى‏كردند.

1- فلسفه اولى يا حكمت الهى كه درباره احكام كلى وجود و موجود و مبدا و معاد صحبت مى‏كرد.

2- طبيعيات كه آن هم رشته‏هاى فراوانى داشت.

3- رياضيات كه آن هم شاخه‏هاى متعددى را در بر مى‏گرفت.

اما قسمتى كه مربوط به افعال انسان است، آن را حكمت عملى مى‏دانستند و آن نيز به سه شاخه تقسيم مى‏شد.

1- اخلاق و افعالى كه مايه سعادت يا بدبختى انسان مى‏شود و همچنين ريشه‏هاى آن در درون نفس آدمى.

2- تدبير منزل است كه مربوط است‏به اداره امور خانوادگى و آنچه تحت اين عنوان مى‏گنجد.

3- سياست و تدبير مدن كه درباره روشهاى اداره جوامع بشرى سخن مى‏گويد.

و به اين ترتيب آنها به اخلاق شكل فردى داده، آن را در برابر <تدبير منزل‏» و <سياست مدن‏» قرار مى‏دادند.

بنابراين <علم اخلاق‏» شاخه‏اى از <فلسفه عملى‏» يا <حكمت عملى‏» است.

ولى امروز كه علوم شاخه‏هاى بسيار فراوانى پيدا كرده و به همين دليل از هم جدا شده است، فلسفه و حكمت غالبا به همان معنى حكمت نظرى و آن هم شاخه اول آن، يعنى امور كلى مربوط به جهان هستى، و همچنين مبدا و معاد اطلاق مى‏شود. (دقت كنيد)

در اين كه حكمت نظرى با ارزشتر است‏يا حكمت عملى، در ميان فلاسفه گفتگو است، گروهى اولى را با ارزشتر مى‏دانستند و گروهى دومى را، و اگر ما از زاويه‏هاى مختلف نگاه كنيم حرف هر دو گروه صحيح است كه فعلا جاى بحث آن نيست.

درباره رابطه <فلسفه‏» و <اخلاق‏» باز هم به مناسبتهاى ديگر به خواست‏خدا سخن خواهيم گفت.

3- رابطه اخلاق و عرفان

اما در مورد رابطه <اخلاق‏» و <عرفان‏» و اخلاق و <سير و سلوك الى الله‏» نيز مى‏توان گفت: <عرفان‏» بيشتر به معارف الهى مى‏نگرد، آن هم نه از طريق علم و استدلال، بلكه از طريق شهود باطنى و درونى، يعنى قلب انسان آنچنان نورانى و صاف گردد و ديده حقيقت‏بين او گشوده شود و حجابها بر طرف گردد كه با چشم دل ذات پاك خدا و اسماء و صفات او را ببيند و به او عشق ورزد.

بديهى است علم اخلاق چون مى‏تواند به برطرف شدن رذائل اخلاقى كه حجابهايى است در برابر چشم دل، كمك كند; يكى از پايه‏هاى عرفان الهى و مقدمات آن خواهد بود.

و اما <سير و سلوك الى الله‏» كه هدف نهايى آن، رسيدن به <معرفة الله‏» و قرب جوار او است، آن هم در حقيقت مجموعه‏اى از <عرفان‏» و <اخلاق‏» است. سير و سلوك درونى، نوعى عرفان است كه انسان را روز به روز به ذات پاك او نزديكتر مى‏كند، حجابها را كنار مى‏زند، و راه را براى وصول به حق هموار مى‏سازد; و سير و سلوك برونى همان اخلاق است، منتها اخلاقى كه هدفش را تهذيب نفوس تشكيل مى‏دهد نه فقط بهتر زيستن از نظر مادى.

4- رابطه <علم‏» و <اخلاق‏»

در آيات مورد بحث ديديم كه قرآن مجيد كرارا تعليم كتاب و حكمت را در كنار تزكيه و پاكسازى اخلاقى قرار مى‏دهد; گاه <تزكيه‏» را بر <تعليم‏» مقدم مى‏دارد، و گاه <تعليم‏» و بر <تزكيه‏»; و اين نشان مى‏دهد كه ميان اين دو رابطه عميقى است.

يعنى هنگامى كه انسان از خوبى و بدى اعمال و صفات اخلاقى آگاه گردد و آثار و پيامدهاى هر يك از صفات <فضيلت‏» و <رذيلت‏» را بداند، بى‏شك در تربيت و پرورش او مؤثر است; بطورى كه مى‏توان گفت‏بسيارى از زشتيهاى عمل و اخلاق، از ناآگاهيها سرچشمه مى‏گيرد. به همين دليل، اگر علم و آگاهى جاى جهل و نادانى را بگيرد، و به تعبير ديگر، سطح فرهنگ بالا برود، بسيارى از زشتيها جاى خود را به زيبائيها، و بسيارى از مفاسد اخلاقى جاى خود را به محاسن اخلاقى مى‏دهد; ولى بايد توجه داشت اين مساله كليت ندارد.

و متاسفانه گاه در اين مساله مبالغه شده، گروهى راه افراط را پيش گرفته، و گروهى راه تفريط را.

گروهى به پيروى از گفتار معروف سقراط، فيلسوف يونانى، كه معتقد بود علم و كمت‏سرچشمه اخلاق حميده است، و رذائل اخلاقى معلول جهل و نادانى است، عقيده دارند كه تنها راه براى مبارزه با رذائل اخلاق و پيدايش فضائل اخلاقى گسترش علم و دانش و بالا بردن سطح افكار جامعه است، و به اين ترتيب <فضيلت‏» مساوى با <معرفت‏» مى‏شود.

آنها مى‏گويند هيچ كس آگاهانه به دنبال بدى و شر نمى‏رود، و اگر خوبى را تشخيص دهد آن را رها نمى‏سازد، پس وظيفه ما آن است كه هم براى خود و هم ديگران كسب آگاهى كنيم، و نتايج‏خير و شر، و بد و نيكو را بدانيم، تا جوانه‏هاى فضائل اخلاقى بر شاخسار وجود ما ظاهر شود!

در مقابل شايد كسانى هستند كه مايلند رابطه اين دو را بكلى نفى كنند، و بگويند كه دانش و هوشيارى در افراد آلوده، سبب مى‏شود كه جنايات را هوشيارانه‏تر انجام دهند، و طبق مثل معروف: <دزدانى كه با چراغ مى‏آيند، كالاهاى گزيده‏تر مى‏برند!»

ولى انصاف اين است كه رابطه علم و اخلاق را نه مى‏توان بكلى انكار كرد و نه مى‏توان بطور كامل، اخلاق را معلول علم دانست.

شاهد اين سخن تجارب زنده‏اى است كه از جامعه كسب كرده‏ايم; افراد آلوده‏اى بودند كه وقتى آنها را به حسن و قبح اعمالشان آگاه كرده‏ايم، و به نتايج‏سوء اعمال و افعال بد آشنا شده‏اند، دست از كار خود برداشته، و گرايش به خوبيها پيدا كرده‏اند، حتى در خودمان نيز اين تجربه را داشته‏ايم.

در مقابل افرادى را مى‏شناسيم كه آگاهى كافى به نيك و بد اعمال و نتايج و آثار آن دارند ولى همچنان به بدى ادامه مى‏دهند، و اخلاق سوء بر وجود آنها حاكم است.

اينها همه به خاطر آن است كه انسان موجودى است دو بعدى، يك بعد وجود او را علم و ادراك و آگاهى تشكيل مى‏دهد، و يك بعد وجود او را اميال و غرائز و شهوات; به همين دليل، گاه با ميل و اختيار خود بعد اول را ترجيح مى‏دهد و گاه دوم را.

از اينجا روشن مى‏شود، آنها كه يكى از دو قول بالا را پذيرفته‏اند انسان را يك بعدى فرض كرده، و توجه به بعد ديگر وجود انسان نداشته‏اند.

از آيات ديگر قرآن نيز بخوبى مى‏توان آنچه را كه گفتيم استفاده كرد.

قرآن مجيد در چندين آيه به رابطه‏اى ميان جهل و اعمال سوء اشاره كرده است; مثلا، مى‏فرمايد: <انه من عمل منكم سوء بجهالة ثم تاب من بعده واصلح فانه غفور رحيم; هر كس از شما كار بدى از روى نادانى انجام دهد، سپس توبه و اصلاح و جبران نمايد، خداوند آمرزنده و مهربان است.» (سوره انعام، آيه‏54)

شبيه همين معنى در سوره نساء، آيه‏17 و سوره نحل، آيه‏119 نيز آمده است.

بديهى است منظور در اينجا جهل مطلق نيست كه با توبه سازگار نباشد بلكه مرتبه‏اى از مراتب جهل است كه اگر بر طرف گردد انسان به راه حق روى مى‏آورد.

در جلد اول از دوره اول پيام قرآن در آنجا كه بحث درباره معرفت و شناخت آمده، آيات بسيارى نقل كرده‏ايم كه از آنها استفاده مى‏شد، جهل سرچشمه كفر است، جهل سرچشمه اشاعه فساد، تعصب و لجاجت، بهانه جويى، تقليد كوركورانه، اختلاف و پراكندگى، سوءظن و بدبينى، جسارت و بى‏ادبى و در يك جمله جهل مايه دگرگون شدن بسيارى از ارزشها است! (12)

از سوى ديگر، در بعضى از آيات صريحا مى‏گويد: <كسانى هستند كه با علم و آگاهى، راه غلط را مى‏پيمايند; مثلا، درباره آل فرعون مى‏فرمايد: <وجحدوا بها واستيقنتها انفسهم ظلما وعلوا; آنها آيات ما را از روى ظلم و سركشى انكار كردند در حالى كه در دل به آن يقين داشتند.» (سوره نمل، آيه‏14)

و درباره گروهى از اهل كتاب مى‏فرمايد: <ويقولون على الله الكذب وهم يعلمون; آنها بر خدا دروغ مى‏بندند در حالى كه مى‏دانند.» (سوره آل عمران، آيه‏75).

شبيه همين معنى در چند آيه‏بعد از آن نيز آمده است (سوره آل عمران، آيه‏78).

علم و آگاهى در اين آيه ممكن است اشاره به آگاهى بر موضوع دروغ باشد، ولى باز هم شاهد مدعاى ما است، چرا كه حكم عقل و شرع درباره دروغ و زشتى آن، چيزى نيست كه بر كسى مكتوم باشد.

تجربيات روزمره نيز اين واقعيت را نشان مى‏دهد كه آگاهى بر زيانهاى اخلاق رذيله در بسيارى از موارد مى‏تواند باز دارنده باشد، و در عين حال موارد زيادى هم ديده مى‏شود كه افراد آگاه، دست‏به اعمال سوء زده، و اخلاق رذيله را براى خود ترجيح مى‏دهند. و به اين ترتيب، مكتب واسطه در اينجا با واقعيتها منطبق‏تر است. (دقت كنيد)

5- آيا اخلاق قابل تغيير است؟

سرنوشت علم اخلاق و تمام بحثهاى اخلاقى و تربيتى به اين مساله بستگى دارد، زيرا اگر اخلاق قابل تغيير نباشد نه تنها علم اخلاق بيهوده خواهد بود، بلكه تمام برنامه‏هاى تربيتى انبيا و كتابهاى آسمانى لغو خواهد شد; تعزيرات و تمام مجازاتهاى بازدارنده نيز بى‏معنى خواهد بود.

بنابراين، وجود آنهمه برنامه‏هاى اخلاقى و تربيتى در تعاليم انبياء و كتب آسمانى و نيز وجود برنامه‏هاى تربيتى در تمام جهان بشريت، و همچنين مجازاتهاى بازدارنده در همه مكاتب جزائى، بهترين دليل بر اين است كه قابليت تغيير اخلاق، و روشهاى اخلاقى، نه تنها از سوى تمام پيامبران كه از سوى همه عقلاى جهان پذيرفته شده است.

اما با اين همه، عجيب است كه فلاسفه و علماى اخلاق بحثهاى فراوانى درباره اين كه <آيا اخلاق قابل تغيير است‏يا نه؟» مطرح كرده‏اند!

بعضى مى‏گويند: اخلاق قابل تغيير نيست! و آنها كه بدگوهرند و طينتى ناپاك دارند عوض نمى‏شوند، و به فرض كه تغيير يابند، سطحى و ناپايدار است و بزودى به حال اول باز مى‏گردند!

آنها براى خود دلائلى دارند از جمله اين كه ساختمان جسم و جان رابطه نزديكى با اخلاق دارد، و در واقع اخلاق هر كس تابع چگونگى آفرينش روح و جسم اوست، و چون روح و جسم آدمى عوض نمى‏شود، اخلاق او نيز قابل تغيير نيست.

جمعى از شعرا كه پيرو اين طرز تفكر بوده‏اند نيز در اشعار خود بطور گسترده به اين مطلب اشاره كرده‏اند (هر چند ممكن است اشعار آنها را بر نوعى مبالغه در اين امر حمل كرد).

نمونه‏اى از اشعار شعراى معروف را در اين زمينه در ذيل مى‏خوانيد:

پرتو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بد است تربيت نااهل را چون گردكان بر گنبد است شمشير نيك زآهن بد چون كند كسى؟ ناكس به تربيت نشود اى حكيم كس! باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست در باغ لاله رويد و در شوره‏زار خس!

برسيه دل چه سود خواندن وعظ نرود ميخ آهنين در سنگ آهنى را كه موريانه بخورد نتوان برد از آن به صيقل زنگ!

چون بود اصل گوهرى قابل تربيت را در او اثر باشد هيچ صيقل نكو نداند كرد آهنى را كه بدگهر باشد سگ به درياى هفتگانه مشوى كه چو تر شد پليدتر باشد! خر عيسى گرش به مكه برند چون بيايد هنوز خر باشد!

دليل ديگرى كه براى اين امر ذكر كرده‏اند اين است كه دگرگون شدن اخلاق به واسطه عوامل خارجى، از قبيل تاديب و نصيحت و اندرز است، و هنگامى كه اين عوامل زايل گردد، انسان به اخلاق اصلى خود باز خواهد گشت، درست مانند سردى آب كه به وسيله عوامل حرارت‏زا از بين مى‏رود و هنگامى كه آن عوامل از بين برود، حرارت را پس داده، به حال اول باز مى‏گردد!

اين طرز فكر و اين‏گونه استدلالات همه مايه تاسف و سبب انحطاط جوامع بشرى است!

طرفداران <قابليت تغيير» در امور اخلاقى، از دو دليل فوق چنين پاسخ مى‏گويند:

1- ارتباط اخلاق با ساختمان روح و جسم انسان قابل انكار نيست، ولى اين ارتباط به اصطلاح در حد <مقتضى‏» است نه <علت تامه‏»، يعنى مى‏تواند زمينه‏ساز باشد نه اين كه الزاما و اجبارا تاثير قطعى بگذارد، همان‏گونه كه بسيارى از افرادى كه از پدران و مادران مبتلا به پاره‏اى از بيماريها متولد مى‏شوند زمينه آلودگى به آن بيماريها را دارند، ولى با اين حال مى‏توان با پيشگيريهاى مخصوص جلو تاثير عامل وراثت را گرفت.

افراد ضعيف البنيه از نظر جسمانى با استفاده از بهداشت و ورزش، افراد نيرومندى مى‏شوند و بعكس، افراد قوى البنيه بر اثر ترك اين دو، ضعيف و ناتوان خواهند شد.

افزون‏براين، روح و جسم انسان نيز قابل‏تغيير است تاچه رسدبه‏اخلاق زاييده‏ازآن!

مى‏دانيم تمام <حيوانات اهلى امروز» يك روز در زمره حيوانات وحشى بودند، انسان آنها را گرفت و رام كرد، و به صورت حيوانات اهلى در آورد; بسيارى از گياهان و درختان ميوه نيز چنين بوده‏اند. جايى كه با تربيت‏بتوان خلق و خوى يك حيوان و ويژگيهاى يك گياه يا درخت را تغيير داد چگونه نمى‏توان اخلاق انسان را به فرض كه اخلاق ذاتى باشد تغيير داد؟

هم اكنون نيز بسيارى از حيوانات را براى كارهايى كه بر خلاف طبيعت آنها است تربيت مى‏كنند و آنها اين كارها را بخوبى انجام مى‏دهند.

2- از آنچه در بالا گفته شد پاسخ استدلال ديگر آنان نيز روشن مى‏شود زيرا گاه عوامل بيرونى آنقدر تاثير قوى دارد كه ويژگيهاى ذاتى را بكلى دگرگون مى‏سازد، و حتى ويژگيهاى جديد به وراثت‏به نسلهاى آينده نيز مى‏رسد همان‏گونه كه در حيوانات اهلى مثال زده شد.

تاريخ، انسانهاى بسيارى را نشان مى‏دهد كه بر اثر تربيت‏بكلى خلق و خوى خود را تغيير دادند، و به اصطلاح يكصد و هشتاد درجه چرخش كردند، افرادى كه يك روز مثلا در صف دزدان قهار جاى داشتند به زاهدان و عابدان مشهورى مبدل گشتند.توجه به طرز به وجود آمدن يك ملكه اخلاقى به ما اين قدرت را مى‏دهد كه راه از ميان بردن آن را نيز پيدا كنيم; مساله چنين است كه هر عمل خوب يا بد اثر موافق خود را در روح انسان باقى مى‏گذارد، و روح را تدريجا به سوى خود جلب مى‏كند، تكرار اين عمل آن اثر را بيشتر و قويتر مى‏سازد، و كم كم كيفيتى به نام <عادت‏» حاصل مى‏شود، و هر گاه عادت استمرار يابد به صورت <ملكه‏» در مى‏آيد.

بنابراين، همان‏گونه كه عادات و ملكات اخلاقى زشت در سايه تكرار عمل تشكيل مى‏گردد، از همين طريق قابل زوال است; البته، اثر تلقين، تفكر، تعليمات صحيح و محيط سالم در فراهم كردن زمينه‏هاى روحى براى پذيرش و تشكيل ملكات خوب را نمى‏توان ناديده گرفت.

در اينجا قول سومى نيز وجود دارد و آن اين‏كه بعضى از صفات اخلاقى قابل تغيير است، و بعضى غير قابل تغيير، آن صفاتى كه طبيعى و فطرى است، قابل تغيير نمى‏باشد، ولى آن صفاتى كه عوامل خارجى دارد قابل تغيير است. (13)

اين قول نيز فاقد هرگونه دليل است، زيرا اين تفصيل و تفاوت گذارى، بين صفات فرع، بر قبول اخلاق طبيعى و فطرى است، در حالى كه چنين چيزى ثابت نيست; و به فرض كه چنين باشد چه كسى مى‏تواند ادعا كند كه صفات فطرى قابل تغيير نيست؟ مگر حيوانات وحشى را نمى‏توان اهلى كرد؟ مگر تعليم و تربيت نمى‏تواند آنقدر ريشه‏دار شود كه اعماق وجود انسان را دگرگون سازد؟

آيات و روايات دليل بر قابليت تغيير اخلاق است

آنچه را در بالا گفتيم از نظر دلائل عقلى و تاريخى بود، هنگامى كه به دلائل نقلى يعنى آنچه از مبدا وحى و سخنان معصومين(ع) به دست آمده مراجعه كنيم مساله از اين هم روشنتر است; زيرا:

1- نفس مساله بعثت انبيا و ارسال رسل و انزال كتب آسمانى و بطور كلى ماموريتى كه آنها براى هدايت و تربيت همه انسانها داشتند، محكمترين دليل بر امكان تربيت و پرورش فضائل اخلاقى در تمام افراد بشر است.

آياتى مانند: هو الذى بعث فى‏الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته ويزكيهم ويعلمهم الكتاب والحكمة وان كانوا من قبل لفى ضلال مبين (سوره جمعه، آيه‏2) (14) و آيات مشابه آن بخوبى نشان مى‏دهد كه هدف از ماموريت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله هدايت و تربيت و تعليم و تزكيه همه كسانى بود كه در <ضلال مبين‏» و گمراهى آشكار بودند.

2- تمام آياتى كه خطاب به همه انسانها به عنوان <يا بنى‏آدم‏» و <ياايها الناس‏» و <ياايها الانسان‏»، و <يا عبادى‏» مى‏باشد و مشتمل بر اوامر و نواهى و مسائل مربوط به تهذيب نفوس و كسب فضائل اخلاقى است، بهترين دليل بر امكان تغيير <اخلاق رذيله‏» و اصلاح صفات ناپسند است، در غير اين صورت، عموميت اين خطابها لغو و بيهوده خواهد بود.

ممكن است گفته شود: اين آيات غالبا مشتمل بر احكام است، و احكام مربوط به جنبه‏هاى عملى است، در حالى كه اخلاق ناظر به صفات درونى است.

ولى نبايد فراموش كرد كه <اخلاق‏» و <عمل‏» لازم و ملزوم يكديگر و به منزله علت و معلولند، و در يكديگر تاثير متقابل دارند; هر اخلاق خوبى سرچشمه اعمال خوب است، همان‏گونه كه اخلاق رذيله، اعمال زشت را به دنبال دارد; و در مقابل، اعمال نيك و بد نيز اگر تكرار شود تدريجا تبديل به خلق و خوى خوب و بد مى‏شود.

3- اعتقاد به عدم امكان تغيير اخلاق سر از اعتقاد به جبر در مى‏آورد; زيرا مفهومش اين است كه صاحبان اخلاق بد و خوب قادر به تغيير آن نيستند و چون اعمال آنها بازتاب اخلاق آنها است، پس در انجام كار خوب يا بد مجبورند، و در عين حال مكلف به انجام خوبيها و ترك بديها هستند; اين عين جبر است، و تمام مفاسدى را كه مذهب جبر دارد بر آن مترتب مى‏شود. (15)

4- آياتى كه با صراحت تشويق به تهذيب اخلاق مى‏كند و از رذايل اخلاقى بر حذر مى‏دارد نيز دليل محكمى است‏بر امكان تغيير صفات اخلاقى، مانند <قد افلح من زكيها وقد خاب من دسيها; هر كس نفس خود را تزكيه كند رستگار شده، و آن كس كه نفس خويش را با معصيت و گناه آلوده سازد نوميد و محروم گشته است.» (سوره شمس - آيه‏9 و 10).

تعبير به <دسيها» از ماده <دس‏» و <دسيسه‏» در اصل به معنى آميختن شى‏ء ناپسندى با چيز ديگر است; مثل اين كه گفته مى‏شود: <دس الحنطة بالتراب; گندم را با خاك مخلوط كرده‏»، اين تعبير نشان مى‏دهد كه طبيعت انسان بر پاكى و تقوا است و آلودگيها و رذائل اخلاقى از خارج بر انسان نفوذ مى‏كند و هر دو قابل تغيير و تبديل است.

در آيه‏34 سوره فصلت مى‏خوانيم: <ادفع بالتى هى احسن فاذا الذى بينك وبينه عداوة كانه ولى حميم; بدى را با نيكى دفع كن ناگهان (خواهى ديد) همان كسى كه ميان تو و او دشمن است گويى دوست گرم و صميمى (و قديمى تو) است!»

اين آيه بخوبى نشان مى‏دهد كه عداوت و دشمنيهاى عميق كه در خلق و خوى انسان ريشه دوانده باشد، با محبت و رفتار شايسته ممكن است تبديل به دوستيهاى داغ و ريشه‏دار شود; اگر اخلاق، قابل تغيير نبود، اين امر امكان نداشت.

در روايات اسلامى نيز تعبيرات روشنى در اين زمينه ديده مى‏شود مانند احاديث زير:

1- حديث معروف انى بعثت لاتمم مكارم الاخلاق، (16) دليل واضحى بر امكان تغيير صفات اخلاقى است.

2- روايات فراوانى كه تشويق به حسن خلق مى‏كند، مانند: حديث نبوى: <لو يعلم العبد ما فى حسن الخلق لعلم انه يحتاج ان يكون له خلق حسن; اگر بندگان مى‏دانستند كه حسن خلق چه منافعى دارد، يقين پيدا مى‏كردند كه محتاج به اخلاق نيكند!»، (17) نشانه ديگر است.

3- در حديث ديگرى از همان حضرت مى‏خوانيم: <الخلق الحسن نصف الدين; اخلاق خوب، نيمى از دين است.» (18)

4- و در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام مى‏خوانيم: <الخلق المحمود من ثمار العقل، الخلق المذموم من ثمار الجهل; اخلاق خوب از ميوه‏هاى عقل و آگاهى است و اخلاق بد از ثمرات جهل و نادانى است.» (19)

و از آنجا كه <علم‏» و <جهل‏» قابل تغيير است، اخلاق هم به تبع آن قابل تغيير مى‏باشد.

5- در حديث ديگرى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله آمده است: <ان العبد ليبلغ بحسن خلقه عظيم درجات الاخرة وشرف المنازل وانه لضعيف العبادة; بنده خدا به وسيله حسن اخلاق به درجات عالى آخرت و بهترين مقامات مى‏رسد، در حالى كه ممكن است از نظر عبادت ضعيف باشد!» (20)

در اين حديث اولا مقايسه حسن اخلاق به عبادت، و ثانيا ذكر درجات بالاى اخروى كه حتما مربوط به اعمال اختيارى است، و ثالثا تشويق به تحصيل حسن خلق، همگى نشان مى‏دهد كه اخلاق يك امر اكتسابى است، نه اجبارى و الزامى و خارج از اختيار! (دقت كنيد)

اين گونه روايات و تعبيرات گويا و پرمعنى در كلمات معصومين(ع) زياد ديده مى‏شود (21) و همه آنها نشان مى‏دهد كه صفات اخلاقى قابل تغيير است، و گرنه اين تعبيرات و تشويقها لغو و بيهوده بود.

6- در حديث ديگرى از رسول‏خدا صلى الله عليه و آله مى‏خوانيم كه به يكى از يارانش به نام <جرير بن عبدالله‏» فرمود: <انك امرء قد احسن الله خلقك فاحسن خلقك; خداوند به تو چهره زيبا داده، اخلاق خود را نيز زيبا كن!» (22)

كوتاه سخن اين كه: كتب روايى ما پس از رواياتى است كه همگى دلالت‏بر امكان تغيير اخلاق آدمى دارد. (23)

اين بحث را با حديثى از امير مؤمنان على عليه السلام كه تشويق به فضائل اخلاقى مى‏كند پايان مى‏دهيم، فرمود: <الكرم حسن السجية و اجت-ناب الدن-ية; ارزش و كيفيت انسان به اخلاق پسنديده و اجتناب و دورى از اخلاق پست است!» (24)

دلائل طرفداران عدم تغيير اخلاق

در برابر دلائل بالا بعضى به رواياتى تمسك جسته‏اند كه در نظر بد وى از آنها چنين بر مى‏آيد كه اخلاق قابل تغيير نيست، از جمله:

1- در حديث معروفى از پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است كه فرمود:

<الناس معادن كمعادن الذه-ب والفض-ة، خيارهم فى الجاهلي-ة خياره-م فى الاس-لام; مردم همچون معدنهاى طلا و نقره‏اند، بهترين آنها در زمان جاهليت‏بهترين آنها در اسلامند.»

2- در حديث ديگرى از همان حضرت صلى الله عليه و آله آمده است: <اذا سمعتم ان جبلا زال عن مكانه فصد قوه، و اذا سمعتم برجل زال عن خلقه فلا تصد قوه! فانه سيعود الى ما جبل عليه! هر گاه بشنويد كوهى از جايش حركت كرده، تصديق كنيد، اما اگر بشنويد كسى اخلاقش را رها نموده تصديق نكنيد! چرا كه بزودى به همان فطرت خويش باز مى‏گردد!» (25)

پاسخ

تفسير اين گونه روايات به قرينه دلائل روشن سابق و رواياتى كه صراحت در امكان تغيير اخلاق دارد، چندان مشكل نيست.

زيرا اين نكته قابل قبول است كه روحيات مردم ذاتا متفاوت است، بعضى همچون معدن طلا هستند و بعضى نقره، ولى اينها دليل بر اين نمى‏شود كه اين روحيات قابل تغيير نباشند; و به تعبير ديگر، اين گونه صفات روحى در حد مقتضى است نه علت تامه، لذا با تجربه ديده‏ايم كه اين افراد بر اثر تعليم و تربيت‏بكلى عوض مى‏شوند.

اضافه بر اين، اگر ما بخواهيم مطابق اين حديث‏حكم كنيم بايد بگوييم كه همه مردم داراى اخلاق نيكند، بعضى خوبند و بعضى خوبتر، (همانند نقره و طلا)، بنابراين، جايى براى اخلاق رذيله طبيعى وجود نخواهد داشت. (دقت كنيد)

در مورد حديث دوم نيز مساله جنبه مقتضى دارد نه علت تامه، و يا به تعبير ديگر ناظر به غالب مردم است نه همه مردم; وگرنه مضمون حديث، مخالف صريح تواريخى است كه در دست است و نشان مى‏دهد افرادى اخلاق خود را تغيير داده‏اند، و تا پايان عمر بر همان روش باقى ماندند.

همچنين مخالف تجربيات روزمره ما است كه بسيارى از افراد فاسد را مى‏بينيم به وسيله تعليم و تربيت راه زندگى خود را عوض مى‏كنند و تا آخر نيز بر روش جديد مى‏مانند.

كوتاه سخن اين كه: در عين قبول تفاوت روحيات و سجاياى اخلاقى مردم با يكديگر، هيچ كس مجبور نيست كه بر اخلاق بد باقى بماند، يا بر اخلاق خوب; صاحبان سجيه نيك ممكن است‏بر اثر هواپرستى در منجلاب اخلاق سوء سقوط كنند و صاحبان سجاياى زشت، ممكن است زير نظر استاد مربى و در سايه خودسازى به بالاترين مراحل كمال عروج نمايند!

اين نكته نيز گفتنى است كه بعضى از افراد فاسد و مفسد، براى اين كه اعمال خود را توجيه كنند، به اين گونه منطقها روى مى‏آورند كه خدا ما را چنين آفريده، اگر مى‏خواست، مى‏توانست ما را با اخلاق ديگرى بيافريند!

به هر حال، روى آوردن به مكتب طرفداران عدم قابليت تغيير اخلاق نتيجه‏اى جز سقوط در دامان اعتقاد به جبر، و انكار مكتب انبيا و بيهوده شمردن تلاش علماى اخلاق و روانكاوان و سرانجام فساد جوامع بشرى نخواهد داشت.

6 - تاريخچه علم اخلاق

بحث فوق را با فشرده‏اى از <تاريخچه علم اخلاق‏» پايان مى‏دهيم:

بى‏شك بحثهاى اخلاقى از زمانى كه انسان گام بر روى زمين گذارد آغاز شد، زيرا ما معتقديم كه حضرت آدم عليه السلام پيامبر خدا بود، نه تنها فرزندانش را با دستورهاى اخلاقى آشنا ساخت‏بلكه خداوند از همان زمانى كه او را آفريد و ساكن بهشت‏ساخت مسائل اخلاقى را با اوامر و نواهى‏اش به او آموخت.

ساير پيامبران الهى يكى پس از ديگرى به تهذيب نفوس و تكميل اخلاق كه خمير مايه سعادت انسانها است پرداختند، تا نوبت‏به حضرت مسيح عليه السلام رسيد كه بخش عظيمى از دستوراتش را مباحث اخلاقى تشكيل مى‏دهد، و همه پيروان و علاقه‏مندان او، وى را به عنوان معلم بزرگ اخلاق مى‏شناسند.

اما بزرگترين معلم اخلاق پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بود كه با شعار <انما بعثت لا تم-م مكارم الاخلاق‏» مبعوث شد و خداوند درباره خود او فرموده است: <و انك لعلى خلق عظيم; اخلاق تو بسيار عظيم و شايسته است!» (26)

در ميان فلاسفه نيز بزرگانى بودند كه به عنوان معلم اخلاق از قديم الايام شمرده مى‏شدند، مانند: افلاطون، ارسطو، سقراط و جمعى ديگر از فلاسفه يونان.

به هر حال بعد از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله امامان معصوم عليهم السلام به گواهى روايات اخلاقى گسترده‏اى كه از آنان نقل شده، بزرگترين معلمان اخلاق بودند; و در مكتب آنها مردان برجسته‏اى كه هر كدام از آنها را مى‏توان يكى از معلمان عصر خود شمرد، پرورش يافتند.

زندگانى پيشوايان معصوم عليهم السلام و ياران با فضيلت آنان، گواه روشنى بر موقعيت اخلاقى و فضائل آنها مى‏باشد.

اما اين كه <علم اخلاق‏» از چه زمانى در اسلام پيدا شد و مشاهير اين علم چه كسانى بودند داستان مفصلى دارد كه در كتاب گرانبهاى <تاسيس الشيعه لعلوم الاسلام‏» نوشته آيت الله صدر، به گوشه‏اى از آن اشاره شده است.

نامبرده اين موضوع را به سه بخش تقسيم مى‏كند:

الف - مى‏گويد اولين كسى كه علم اخلاق را تاسيس كرد امير مؤمنان على عليه السلام بود كه در نامه معروفش (به فرزندش امام مجتبى عليه السلام ) بعد از بازگشت از صفين، اساس و ريشه مسائل اخلاقى را تبيين فرمود; و ملكات فضيلت و صفات رذيلت‏به عاليترين وجهى در آن مورد تحليل قرار گرفته است! (27)

اين نامه را (علاوه بر مرحوم سيد رضى در نهج‏البلاغه) گروهى ديگر از علماى شيعه نقل كرده‏اند.

بعضى از دانشمندان اهل سنت مانند ابو احمد حسن بن عبدالله عسكرى نيز در كتاب الزواجر و المواعظ تمام آن را آورده و مى‏افزايد:

<لو كان من الحكمة ما يجب ان يكتب بالذهب لكانت هذه; اگر از كلمات پندآموز، چيزى باشد كه با آب طلا بايد نوشته شود، همين نامه است!»

ب - نخستين كسى كه كتابى به عنوان <علم اخلاق‏» نوشت اسماعيل بن مهران ابى نصر سكونى بود كه در قرن دوم مى‏زيست، كتابى به نام صفة المؤمن و الفاجر تاليف كرد (كه نخستين كتاب شناخته شده اخلاقى در اسلام است).

ج - نامبرده سپس گروهى از بزرگان اين علم را اسم مى‏برد ( هر چند صاحب كتاب و تاليفى نبوده‏اند، از آن جمله:

<سلمان فارسى‏» است كه از على عليه السلام درباره‏اش نقل شده كه فرمود: <سلمان الفارسى مثل لقمان الحكيم - علم علم الاول و الاخر، بحر لاينزف، و هو منا اهل البيت; سلمان فارسى همانند لقمان حكيم است - دانش اولين و آخرين را داشت و او درياى بى پايانى بود و او از ما اهل‏بيت است.» (28)

2 - <ابوذر غفارى‏» است ( كه عمرى را در ترويج اخلاق اسلامى گذراند و خود نمونه اتم آن بود. درگيرى‏هاى او با خليفه سوم <عثمان‏» و همچنين <معاويه‏» در مسائل اخلاقى معروف است; و سرانجام جان خويش را نيز بر سر اين كار نهاد.

3 - <عمار ياسر» است كه سخن اميرمؤمنان على عليه السلام درباره او و يارانش مقام اخلاقى آنها را روشن مى‏سازد، فرمود: <اين اخوانى الذين ركبوا الطريق ومضوا على الحق، اين عمار... ثم ضرب يده على لحيته الشريفة الكريمة فاطال البكاء، ثم قال: اوه على اخوانى الذين تلوا القران فاحكموه، وتدبروا الفرض فاقاموه، احيوا السنة واماتوا البدعة; كجا هستند برادران من! همانها كه سواره به راه مى‏افتادند و در راه حق گام بر مى‏داشتند، كجاست عمار ياسر!... سپس دست‏به محاسن شريف خود زد و مدت طولانى گريست، پس از آن فرمود: آه بر برادرانم همانها كه قران را تلاوت مى‏كردند و به كار مى‏بستند، در فرائض دقت مى‏كردند و آن را به پا مى‏داشتند، سنتها را زنده كرده،و بدعتها را ميراندند!» (29)

4- <نوف بكالى‏» كه بعد از سنه 90 هجرى چشم از جهان پوشيد، و داراى مقام والايى در زهد و عبادت و علم اخلاق است.

5- <محمد بن ابى‏بكر» كه راه و روش خود را از اميرمؤمنان على عليه السلام مى‏گرفت و در زهد و عبادت گام در جاى گامهاى او مى‏نهاد، و در روايات به عنوان يكى از شيعيان خاص على عليه السلام شمرده شده و در اخلاق، نمونه بود.

6- <جارود بن منذر» كه از ياران امام چهارم و پنجم و ششم بود و از بزرگان علما است و در علم و عمل و جامعيت مقام والائى دارد.

7- <حذيفة بن منصور» كه از ياران امام باقر و امام صادق و امام كاظم: بود و درباره او گفته شده: <او علم را از اين بزرگواران اخذ كرده و نبوغ خود را در مكارم اخلاق و تهذيب نفس نشان داد.»

8- <عثمان بن سعيد عمرى‏» كه از وكلاى چهارگانه معروف ولى عصر حضرت مهدى ارواحنافداه مى‏باشد، و از نواده‏هاى عمار ياسر بود، بعضى درباره او گفته‏اند: <ليس له ثان فى المعارف والاخلاق والفقه والاحكام; او در معارف و اخلاق و فقه و احكام، دومى نداشت!»

و بسيارى ديگر از بزرگانى كه ذكر نام همه آنها به درازا مى‏كشد.

ضمنا در طول تاريخ اسلام كتابهاى فراوانى در علم اخلاق نوشته شده است كه از آن ميان، كتب زير را مى‏توان نام برد:

1- در قرن سوم كتاب <المانعات من دخول الجنة‏» را نوشته جعفر بن احمد قمى كه يكى از علماى بزرگ عصر خود بود مى‏توان نام برد.

2- در قرن چهارم كتاب <الآداب‏» و كتاب <مكارم الاخلاق‏» را داريم كه نوشته <على بن احمد كوفى‏» است.

3- كتاب <طهارة النفس‏» يا تهذيب الاخلاق و تطهير الاعراق نوشته ابن مسكويه متوفاى قرن پنجم از كتب معروف اين فن است; او كتاب ديگرى در علم اخلاق به نام <آداب العرب و الفرس‏» نيز دارد كه شهرتش در حد كتاب بالا نيست.

4- كتاب <تنبيه الخاطر و نزهة الناظر» كه به عنوان مجموعه ورام مشهور است‏يكى ديگر از كتب معروف اخلاقى است كه نوشته <ورام بن ابى فوارس‏» يكى از علماى قرن ششم است.

5- در قرن هفتم به آثار معروف خواجه نصير طوسى، كتاب اخلاق ناصرى و اوصاف الاشراف و آداب المتعلمين برخورد مى‏كنيم كه هر كدام نمونه بارزى از كتب تصنيف شده در اين علم در آن قرن است.

6- در قرون ديگر نيز كتابهايى مانند ارشاد ديلمى، مصابيح القلوب سبزوارى، مكارم الاخلاق حسن بن امين الدين، والآداب الدينيه امين الدين طبرسى، و محجة البيضاء فيض كاشانى كه اثر بسيار بزرگى در اين علم است، و جامع السعادات و معراج السعاده و كتاب اخلاق شبر و كتابهاى فراوان ديگر. (30)

مرحوم علامه تهرانى نام دهها كتاب را كه در زمينه علم اخلاق نگاشته شده است در اثر معروف خود <الذريعه‏» بيان نموده است. (31)

اين نكته نيز حائز اهميت است كه بسيارى از كتب اخلاقى به عنوان كتب سير و سلوك، و بعضى تحت عنوان كتب عرفانى انتشار يافته است، و نيز بعضى از كتابها فصل يا فصول مهمى را به علم اخلاق تخصيص داده بى آن كه منحصر به آن باشد كه نمونه روشن آن كتاب بحار الانوار و اصول كافى است كه ببخشهاى زيادى از آن در زمينه مسائل اخلاقى مى‏باشد و از بهترين سرمايه‏ها براى اين علم محسوب مى‏شود.

 

نقش اخلاق در زندگى و تمدن انسانها -

 

بعضى از ناآگاهان، مسائل اخلاقى را، به عنوان يك امر خصوصى در زندگى شخصى مى‏نگرند، و يا آنها را مسائل مقدس روحانى و معنوى مى‏دانند كه تنها در زندگى سراى ديگر اثر دارد، در حالى كه اين يك اشتباه بزرگ است; اكثر مسائل اخلاقى بلكه همه آنها، آثارى در زندگى اجتماعى بشر دارد، اعم از مادى و معنوى، و جامعه انسانيت منهاى اخلاق به باغ وحشى تبديل خواهد شد كه تنها قفسها مى‏تواند جلو فعاليتهاى تخريبى اين حيوانات انسان‏نما را بگيرد، نيروها به هدر خواهد رفت، استعدادها سركوب خواهد شد، امنيت و آزادى بازيچه دست هوسبازان مى‏گردد و زندگى انسانى مفهوم واقعى خود را از دست مى‏دهد.

اگر درست در تاريخ گذشته بينديشيم، اقوام زيادى را پيدا مى‏كنيم كه هر كدام بر اثر پاره‏اى از انحرافات اخلاقى، شكست‏خورده يا بكلى نابود شدند.

چه بسيار زمامدارانى كه بر اثر نقاط ضعف اخلاقى، قوم و ملت‏خود را در كام مصائب دردناكى فرو بردند، و چه بسيار فرماندهان فاسدى كه جان سربازان خود را به خطر افكنده و بر اثر خودكامگى آنها را به خاك و خون كشيدند.

درست است كه زندگى فردى نيز بدون اخلاق، لطافت و شكوفايى و زيبايى ندارد; درست است كه خانواده‏ها بدون اخلاق سامان نمى‏پذيرند; ولى از آنها مهمتر، زندگى اجتماعى بشر است كه با حذف مسائل اخلاقى به سرنوشت دردناكى گرفتار مى‏شود كه بدتر از آن تصور نمى‏شود.

ممكن است گفته شود، سعادت و خوشبختى و تكامل جوامع بشرى را مى‏توان در پرتو عمل به قوانين و احكام صحيح به دست آورد، بى آن كه مبانى اخلاقى در افراد وجود داشته باشد.

در پاسخ مى‏گوييم عمل به مقررات و قوانين نيز بدون پشتوانه اخلاق ممكن نيست; تا از درون انسانها انگيزه‏هايى براى اجراى مقررات و قوانين وجود نداشته باشد، تلاشهاى برونى به جايى نمى‏رسد.

زور و فشار، بدترين ضمانت اجرايى قوانين و مقررات است كه جز در موارد ضرورى نبايد از آن استفاده كرد و در مقابل آن، ايمان و اخلاق، بهترين ضامن اجرايى قوانين و مقررات محسوب مى‏شود.

با اين اشاره به قرآن مجيد باز مى‏گرديم و نمونه‏هايى از آيات قرآن را كه ناظر به اين مساله مهم است مورد توجه قرار مى‏دهيم:

1- ولو ان اهل القرى آمنوا واتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء والارض ولكن كذبوا فاخذناهم بما كانوا يكسبون (سوره اعراف، آيه‏96).

2- ولاتستوى الحسنة ولاالسيئة ادفع بالتى هى احسن فاذا الذى بينك وبينه عداوة كان-ه ولى حميم - ومايل-ق-ها الا الذين صبروا ومايل-ق-ها الا ذوح-ظ عظيم (سوره فصلت، آيه‏34 و 35)

3- فبما رحمة من الله لنت لهم ولو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم واستغفر لهم وشاورهم فى‏الامر فاذا عزمت فتوكل على الله ان الله يحب المتوك-لين (سوره آل عمران، آيه‏159)

4- وما ارس-لنا فى قرية من نذير الا قال مترفوها ان-ا بما ارسلتم به كافرون (سوره‏سبا، آيه‏34)

5- وابتغ فيما اتك الله الدار الآخرة ولاتنس نصيبك من الدنيا واحسن كما احسن الله اليك ولاتبغ الفساد فى الارض ان الله لايحب المفسدين - قال انما اوتيته على علم عندى اولم يعلم ان الله قد اهلك من قبله من القرون من هو اشد منه قوة واكثر جمعا ولايسئل عن ذنوبهم المجرمون (سوره قصص، آيه‏77 و 78)

6- فقلت استغفروا ربكم انه كان غفارا - يرسل السماء عليكم مدرارا - ويمددكم باموال وبنين ويجعل لكم جنات ويجعل لكم انهارا (سوره نوح، آيه‏10 تا 12)

7- ولو انهم اقاموا التورية والانجيل وما انزل اليهم من ربهم لاكلوا من فوقهم ومن تحت ارجلهم منهم امة مقتصدة وكثير منهم ساء مايعملون (سوره مائده، آيه‏66)

8- من عمل صالحا من ذكر او انثى وهو مؤمن فلنحيينه حيوة طيبة ولنجزينهم اجرهم باحسن ماكانوا يعملون (سوره نحل، آيه‏97)

9- ومن اعرض عن ذكرى فان له معيشة ضنكا ونحشره يوم القيمة اعمى (سوره‏طه،آيه‏124)

10- ولاتنازعوا فتفشلوا وتذهب ريحكم (سوره انفال، آيه‏46)

ترجمه:

1- و اگر اهل شهرها و آباديها، ايمان مى‏آوردند و تقوا پيشه مى‏كردند بركات آسمان و زمين را بر آنها مى‏گشوديم، ولى (آنها حق را) تكذيب كردند، ما هم آنان را به كيفر اعمالشان مجازات كرديم.

2- هرگز نيكى و بدى يكسان نيست، بدى را با نيكى دفع كن ناگاه (خواهى ديد) همان كس كه ميان تو و او دشمنى است، گوئى دوستى گرم و صميمى است!

3- به (بركت) رحمت الهى، در برابر آنان [ مردم] نرم (و مهربان) شدى! و اگر تندخو و سنگدل بودى، از اطراف تو، پراكنده مى‏شدند، پس آنها را ببخش و براى آنها آمرزش بطلب! و در كارها با آنان مشورت كن! اما هنگامى كه تصميم گرفتى (قاطع باش و) بر خدا توكل كن زيرا خداوند متوكلان را دوست دارد!

4- و ما در هيچ شهر و ديارى پيامبرى بيم دهنده نفرستاديم مگر اين كه مترفين آنها (كه مست ناز و نعمت‏بودند) گفتند: <ما به آنچه فرستاده شده‏ايد كافريم!»

5- و در آنچه خدا به تو داده. سراى آخرت را بطلب، و بهره‏ات را از دنيا فراموش مكن! و همان‏گونه كه خدا به تو نيكى كرده نيكى كن! و هرگز در زمين در جستجوى فساد مباش، كه خدا مفسدان را دوست ندارد! - (قارون) گفت: <اين ثروت را به وسيله دانشى كه نزد من ست‏به دست آورده‏ام!» آيا او نمى‏دانست كه خداوند اقوامى را پيش از او هلاك كرده كه نيرومندتر و ثروتمندتر از او بودند؟! (و هنگامى كه عذاب الهى فرا رسد) مجرمان از گناهانشان سؤال نمى‏شوند!

6- به آنها گفتيم: از پروردگار خويش آمرزش بطلبيد كه او بسيار آمرزنده است! - تا بارانهاى پر بركت آسمان را پى در پى بر شما فرستد! - و شما را با اموال و فرزندان فراوان كمك كند و باغهاى سرسبز و نهرهاى جارى در اختيارتان قرار دهد!

7- و اگر آنان تورات و انجيل و آنچه را از سوى پروردگارشان بر آنها نازل شده [ قرآن] برپادارند، از آسمان و زمين روزى خواهند خورد، جمعى از آنها معتدل و ميانه‏رو هستند، ولى بيشترشان اعمال بدى انجام مى‏دهند.

8- هر كس كار شايسته‏اى انجام دهد. خواه مرد باشد يا زن، در حالى كه مؤمن است، او را به حياتى پاك زنده مى‏داريم، و پاداش آنها را به بهترين اعمالى كه انجام مى‏دادند، خواهيم داد.

9- و هر كس از ياد من روى گردان شود، زندگى (سخت و) تنگى خواهد داشت، و روز قيامت او را نابينا محشور مى‏كنيم!

10- ... و نزاع (و كشمكش) نكنيد، تا سست نشويد و قدرت (و شوكت) شما از ميان نرود!

تفسير و جمع‏بندى

در نخستين آيه، سخن از رابطه بركات زمين و آسمان; باتقوا است، با صراحت مى‏فرمايد: ايمان و تقوا سبب مى‏شود كه بركات آسمان و زمين به سوى انسانها سرازير گردد; و بعكس، تكذيب آيات الهى (و بى تقوايى) سبب نزول عذاب‏مى‏گردد. (ولو ان اهل القرى آمنوا واتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء والارض ولكن كذبوا فاخذناهم بما كانوا يكسبون)

بركات آسمان و زمين، معنى وسيعى دارد كه نزول بارانها، رويش گياهان، فزونى نعمتها، و افزايش نيروهاى انسانى را شامل مى‏شود.

<بركت‏» در اصل به معنى ثبات و استقرار چيزى است، و اين واژه بر هر نعمت و موهبتى كه پايدار بماند اطلاق مى‏گردد; بنابراين موجودات بى‏بركت آنها هستند كه ثبات و قرارى ندارند و زود فانى و نابود مى‏شوند.

بسيارند از امتهايى كه داراى امكانات مادى فراوان هستند و منابع زيرزمينى و روزمينى و انواع صنايع را دارند، ولى به خاطر تباهى اخلاق و فساد اعمال كه نتيجه مستقيم فساد اخلاق است، اين مواهب براى آنها ناپايدار و فاقد بركت است و غالبا در مسير نابودى‏شان به كار گرفته مى‏شود.

به همين دليل، آيات قرآن، از كسانى سخن مى‏گويد كه نعمتهاى آنها وبال و مايه بدبختى‏شان شد.

مثلا، در آيه‏85 سوره توبه مى‏خوانيم: <ولاتعجبك اموالهم واولادهم انما يريد الله ان‏يعذبهم بها فى‏الدنيا وتزهق انفسهم وهم كافرون;مبادا اموال و اولادشان مايه اعجاب‏تو گردد، خدا مى‏خواهد به وسيله آن، آنها را عذاب كند و جانشان بر آيد در حالى كه كافر باشند.»

آرى! اين نعمتها هنگامى كه با فساد اخلاق توام شود، هم مايه عذاب دنيا است، هم موجب خسران و زيان آخرت!

به تعبير ديگر، هرگاه مواهب الهى با ايمان و اخلاق و اصول انسانى همراه باشد مايه عمران و آبادى و رفاه و آسايش و سعادت و نيكبختى است اين همان چيزى است كه در آيه‏مورد حث‏به آن اشاره شده است.

بعكس، هرگاه با سوءاخلاق و بخل و ظلم و خودكامگى و هوسبازى همراه باشد، مايه تباهى و فساد است!

در دومين آيه، طريقه بسيار مؤثر و مهمى را براى پايان دادن به كينه‏توزيها و عداوتها، ارائه مى‏دهد و نقش اخلاق را در برچيدن نفرتها و كينه‏ها روشن مى‏سازد، مى‏فرمايد: <با نيكى، بدى را دفع كن، تا دشمنان سرسخت همچون دوستان گرم و صميمى شوند.» (ادفع بالتى هى احسن فاذا الذى بينك وبينه عداوة كانه ولى حميم)

سپس مى‏افزايد: اين كار كار همه كس نيست، و اين بزرگوارى وسعه صدر، از هر كس بر نمى‏آيد، <تنها كسانى به اين مرحله مى‏رسند كه داراى صبر و استقامتند، و تنها كسانى به اين فضيلت اخلاقى نائل مى‏شوند، كه بهره عظيمى از ايمان و تقوا دارند!» (ومايلقها الا الذين صبروا ومايلقها الا ذوحظ عظيم)

هميشه يكى از مشكلات بزرگ جوامع بشرى، انباشته شدن كينه‏ها و نفرتها بوده كه وقتى به اوج خود برسد، آتش جنگها از آن زبانه مى‏كشد و همه چيز را در كام خود فرو مى‏برد و خاكستر مى‏كند.

حال اگر با روش بالا (دفع بدى با نيكى) با آن برخورد شود، كينه‏ها، همچون برف در تابستان، بزودى ذوب مى‏شود و از ميان مى‏رود، و جوامع بشرى را از خطر بسيارى از جنگها مصون مى‏دارد، از جنايات مى‏كاهد و راه را براى همكارى عمومى هموار مى‏سازد.

ولى همان‏گونه كه قرآن مى‏گويد، اين كار كار همه كس نيست و بهره عظيمى از ايمان و تقوا و تربيت اخلاقى لازم دارد.

بديهى است اگر خشونت‏با خشونت پاسخ گفته شود، و سيئه با سيئه دفع گردد، خشونتها به صورت تصاعدى بالا مى‏گيرد، و روز به روز دامنه آن گسترده‏تر مى‏شود و مايه بدبختيهاى عظيمى در سطح جامعه بشرى مى‏گردد!

بديهى است اين امر (دفع بدى با نيكى) شرايط و حدود و استثناهايى دارد كه در جاى خود مشروحا خواهد آمد.

در سومين آيه، از تاثير حسن اخلاق در جلب و جذب مردم سخن مى‏گويد و نشان مى‏دهد يك مدير متخلق به اخلاق الهى تا چه حد در كار خود موفق است، و چگونه دلهاى رميده را در اطراف خود جمع و متحد مى‏سازد، اتحادى كه مايه پيشرفت و تكامل جامعه‏ها است، مى‏فرمايد:

<از پرتو رحمت الهى در برابر آنها نرم و مهربان شدى! و اگر تندخو و سنگدل بودى از اطراف تو پراكنده مى‏شدند، آنها را عفو كن و براى آنها آمرزش الهى بخواه، و در كارها با آنها مشورت كن، اما هنگامى كه تصميم گرفتى، قاطع باش و بر خدا توكل كن چرا كه خدا متوكلان را دوست دارد! (فبما رحمة من الله لنت لهم ولو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم واستغفر لهم وشاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على الله ان الله يحب المتوك-لين)

اين آيه تاثير عميق حسن اخلاق را در پيشرفت امر مديريت و جلب و جذب دلها و وحدت صفوف و پيروزى و موفقيت جامعه نشان مى‏دهد; بنابراين، تاثير حسن اخلاق تنها در بعد الهى و معنوى آن خلاصه نمى‏شود، بلكه اثر وسيعى در زندگى مادى انسانها نيز دارد.

دستورات سه گانه‏اى كه در ذيل آيه آمده يعنى مساله <عفو و گذشت از خطاها» و <طلب آمرزش از پيشگاه خدا» و <مشورت در كارها» نيز در همين راستا است، چرا كه اين خلق و خوى كه از مهربانى و تواضع سرچشمه مى‏گيرد سبب عفو و گذشت و استغفار جبران خطاهاى پيشين و احترام به شخصيت و ارزش وجودى انسانها مى‏شود.

چهارمين آيه، آثار منفى بعضى از اخلاق سوء را نشان مى‏دهد كه هميشه و همه جا در برابر پيامبران راستين، گروهى مترفين قيام كردند، همانها كه مست ناز و نعمت‏بودند، و روح تكبر و خودخواهى تمام وجودشان را پر كرده بود، مى‏فرمايد: <ما در هيچ شهر و ديارى پيامبران انذار كننده نفرستاديم، مگر اين‏كه مترفين گفتند ما به آنچه شما فرستاده شده‏ايد كافريم!» (وما ارسلنا فى قرية من نذير الا قال مترفوها انا بما ارسلتم به كافرون)

سپس مى‏افزايد: آنها به قدرى مغرور بودند كه <گفتند اموال و اولاد ما (از شما) بيشتر است و ما هرگز مجازات نخواهيم شد» (وقالوا نحن اكثر اموالا واولادا وما نحن بمعذبين)

اين خلق و خوى زشت‏سبب مى‏شود كه در برابر هرگونه اصلاح اجتماعى بايستند; مردان حق را بكشند، و صداى حق طلبان را خاموش كنند و بذر فساد و ظلم و طغيان در جامعه‏ها بپاشند، و از اينجا نمونه ديگرى از تاثير اخلاق سوء، در وضع جوامع بشرى روشن مى‏شود.

عجب اين كه روحيه استكبار ناشى از ناز و نعمت، سبب مى‏شد كه از نظر تفكر نيز گرفتار خطاهاى زشت و روشنى بشوند، و كثرت و وفور نعمت را دليل بر قرب خود در درگاه الهى بپندارند كه اگر ما مقرب درگاه او نبوديم، اين همه نعمت‏به ما نمى‏داد! و به اين ترتيب تمام ارزشهاى معنوى و اخلاقى را انكار مى‏كردند كه قرآن در آيه‏بعد از آن، اين منطق سست و واهى را درهم مى‏ريزد، و معيار قرب درگاه الهى را ايمان و عمل صالح مى‏داند.

نه تنها مشركان ثروتمند قريش كه همه ناز پروردگان و ثروت اندوزان مستكبر، همين موقف را در برابر پيامبران و مصلحان جوامع بشرى داشتند.

در پنجمين آيه، به چهره ديگرى از اين مساله رو به رو مى‏شويم كه داستان <قارون‏» ثروتمند مغرور و خودخواه بنى‏اسرائيل را بيان مى‏كند.

هنگامى كه آگاهان بنى‏اسرائيل به او نصيحت كردند كه <مال و ثروت عظيم خويش را ابزارى براى سعادت خود و جامعه‏اى كه در آن زندگى مى‏كنى قرار ده و آن گونه كه خدا به تو احسان كرده است‏به خلق خدا نيكى كن، و راه ظلم و فساد را نپوى كه خدا مفسدان را دوست ندارد!» (وابتغ فيما اتك الله الدار الآخرة ولا تنس نصيبك من الدنيا واحسن كما احسن الله اليك ولاتبغ الفساد فى الارض ان الله لايحب المفسدين)

او با غرور و تكبر مخصوص به خود گفت: <اين ثروت عظيم را به وسيله علم و دانش (و لياقت و كار دانى‏ام) به دست آورده‏ام!» (قال انما اوتيته على علم عندى)

يعنى، نگوييد خدا به من داده است، بگوييد علم و لياقت و درايتم، به من داده است; و سرانجام همين كبر و غرور او را به وادى هولناك انكار آيات الهى و ادامه فساد و ظلم و همكارى با دشمنان حق و عدالت كشانيد، و در يك حادثه عجيب، او و تمام اموالش در كام زمين فرو رفت.

و باز در اينجا مشاهده مى‏كنيم كه چگونه رذائل اخلاقى مى‏تواند چهره اشخاص حتى جامعه‏ها را دگرگون سازد و از رسيدن به خير و سعادت و نيكبختى باز دارد.

جالب اين كه در آيات قبل از آن مى‏خوانيم كه آگاهان بنى‏اسرائيل گفتند: <اين همه شادى نكن كه خدا شادى كنندگان را دوست نمى‏دارد!» (اذ قال له قومه لاتفرح ان الله لايحب الفرحي-ن)

بديهى است‏شاد بودن و شاد زيستن در منطق اسلام و در هيچ منطقى كار بدى نيست، منظور در اينجا، شادى ناشى از غرور و غفلت و بى‏خبرى از خدا و شادى آميخته با ظلم و فساد و گناه است، همان شادى كه به دنبال آن عربده‏هاى مستانه و سركشى و فساد است و همه اينها بازتاب صفات زشتى است كه در درون دل لانه گزيده است.

در ششمين آيه، شكايت‏حضرت نوح عليه السلام را در پيشگاه خدا مى‏خوانيم كه در لابه‏لاى آن اشارات پر معنايى به تاثير اعمال آدمى - و خلق و خوهايى كه پشتوانه اين اعمال است - در زندگى فردى و اجتماعى انسان شده است، مى‏فرمايد: <بارالها! من به آنها گفتم: از پروردگار خويش آمرزش بطلبيد (و از مركب غرور و نخوت فرود آييد و از گناهان خويش و كفر و عناد و لجاج توبه كنيد!) كه او بسيار آمرزنده است - تا بارانهاى پربركت آسمان را پى‏درپى بر شما بفرستد و شما را با اموال و فرزندان فراوان يارى دهد و باغهاى سرسبز و نهرهاى جارى در اختيارتان بگذارد.» (فقلت استغفروا ربكم انه كان غفارا - يرسل السماء عليكم مدرارا - ويمددكم باموال وبني-ن - ويجعل لكم جنات ويجعل لكم انهارا)

و در ادامه اين آيات، سرپيچى آنها را از فرمانهاى الهى و صفات زشت آنان را بر مى‏شمرد، كه سرچشمه اصلى گناهان آنها بود.

ممكن است آنچه در بالا آمده به عنوان يك رابطه معنوى و الهى در ميان ترك گناه و استغفار، با فزونى نعمتها تفسير شود، ولى هيچ مانعى ندارد كه اين پيوند و ارتباط هم جنبه معنوى داشته باشد هم جنبه ظاهرى، لذا در جاى ديگر از قرآن مجيد مى‏خوانيم:

<ظهر الفساد فى البر والبحر بما كسبت ايدى الناس; فساد در خشكى و دريا به خاطر كارهايى كه مردم انجام داده‏اند آشكار شده است.» (سوره روم، آيه‏41)

همين معنى‏در سوره‏هود به‏شكل‏ديگرى آمده‏است كه‏از زبان پيامبراسلام صلى الله عليه و آله خطاب به مشركان مكه مى‏فرمايد: <دعوت من اين است كه از پروردگار خويش آمرزش بطلبيد و استغفار كنيد، و به سوى او باز گرديد، تا مواهب نيكو در مدت معينى در اختيار شما بگذارد! (وان‏استغفروا ربكم ثم توبوا اليه يمتعكم متاعا حسنا الى اجل مسمى) (سوره‏هود، آيه‏3)

بى‏شك بخشش <متاع حسن‏» تا سرآمد معينى، اشاره به مواهب مادى زندگى دنيا است كه در گرو استغفار و توبه از گناه و بازگشت‏به سوى خدا و تخلق به اخلاق‏قرار داده شده است.

شك نيست كه صفات زشت‏سرچشمه انواع گناهان است و گناهان سبب گسترش فساد در جامعه و از هم گسيختگى رشته وحدت و اتحاد و دوستى و برادرى و اعتماد در ميان آنها است و همين امر سبب عقب‏ماندگى در مسائل عمران و آبادى و توسعه اقتصادى و سلامت نفوس و رفاه مادى و تكامل معنوى مى‏شود.

در هفتمين آيه، اشاره به وضع اهل كتاب و طغيان و سركشى آنها كرده، مى‏فرمايد: <اگر اهل كتاب تورات و انجيل و آنچه بر آنها از طرف پروردگارشان نازل شده است را بر پادارند (و تقوا پيشه كنند و عمل صالح به جا آورند) از آسمان و زمين روزى خواهند خورد، (ولى) گروه اندكى از آنها ميانه رو هستند (و از افراط و تفريط بر كنارند) اما اكثريت آنها اعمال بدى دارند! (ولو انهم اقاموا التورية والانجي-ل وما انزل اليهم من ربهم لاكلوا من فوقهم ومن تحت ارجلهم منهم امة مقتصدة وكثير منهم ساء مايعملون)

باز در اينجا رابطه و پيوند نزديك را در ميان اعمال صالح و تقوا از يكسو، و نزول بركات زمين و آسمان را از سوى ديگر، مشاهده مى‏كنيم; اين رابطه مى‏تواند هم جنبه روحانى داشته باشد و هم طبيعى، و در حقيقت هر دو آنها است.

آرى، فيض الهى محدود نيست! اين ما هستيم كه بايد با تحصيل قابليت و شايستگيها خود را به آن منبع پرفيض متصل سازيم; ولى افراط و تفريطها و انحراف از جاده اعتدال، آسمان و حيات و زندگى را براى انسانها تيره و تار ساخته و آرامش را بر چيده است!

جنگهاى ويرانگر، نفوس انسانى و سرمايه‏هاى معنوى و مادى را تحليل مى‏برد، و محصول سالها تلاش انسانها را بر باد مى‏دهد.

جمله وما انزل اليهم من رب-هم همه كتب آسمانى حتى قرآن مجيد را شامل مى‏شود، چرا كه در واقع اصول همه آنها يكى است، هر چند با گذشت زمان، همراه تكامل و پيشرفت جامعه اسلامى، دستورات والاترى نازل شده است.

در هشتمين آيه، به تعبير تازه‏اى برخورد مى‏كنيم و آن پيوند و ارتباط حيات طيبه (زندگى پاك و پاكيزه) با اعمال صالح (و صفاتى كه سرچشمه آن اعمال است) مى‏باشد، مى‏فرمايد: <هر كس عمل صالح انجام دهد در حالى كه مؤمن است‏خواه مرد باشد يا زن، به او حيات پاكيزه مى‏بخشيم و پاداش آنها را به بهترين اعمالى كه انجام داده اند خواهيم داد!» (من عمل صالحا من ذكر او انثى وهو مؤمن فلنحيينه حيوة طيبة ولنجزينهم اجرهم باحسن ماكانوا يعملون)

در آيات گذشته، بيشتر تاثير اخلاق در جنبه‏هاى زندگى اجتماعى مطرح بود، در حالى كه ظاهر آيه‏مورد بحث، بيشتر جنبه زندگى فردى را مطرح مى‏كند، لذا مى‏گويد هر فرد از انسانها مرد باشد يا زن، داراى ايمان و عمل صالح باشد، صاحب حيات طيبه خواهد بود.

در اين آيه، هيچ اشاره‏اى به اين كه منظور منحصرا <حيات طيبه‏» در قيامت است وجود ندارد، بلكه بيشتر اشاره به <حيات طيبه‏» دنيا يا مفهوم عامى كه دنيا و آخرت را شامل بشود، دارد.

حيات طيبه چيست؟

در اين‏كه منظور از حيات طيبه (زندگى پاكيزه) در اينجا چيست؟ مفسران تفسيرهاى متعددى ذكر كرده‏اند، بعضى آن را به معنى روزى حلال، و بعضى به قناعت و رضا به داده الهى، بعضى به عبادت همراه با روزى حلال، بعضى به توفيق بر اطاعت فرمان الهى، تفسير كرده‏اند. و بعضى هرگونه پاكيزگى از آلودگيها، ظلمها، خيانتها، عداوتها، اسارتها و ذلتها و طهارت و پاكيزگى و رفاه و آسايش را در مفهوم آن مندرج دانسته‏اند; ولى با توجه به جمله ولنجزينهم اجرهم كه ناظر به پاداش آخرت است، بيشتر به نظر مى‏رسد كه <حيات طيبه‏» اشاره به زندگى پاكيزه اين دنيا باشد.

در نهمين آيه از آيات مورد بحث، اعراض از ياد خدا و حالت غفلت و بى‏خبرى را سرچشمه <معيشت ضنك‏» (زندگى تنگ و سخت) مى‏شمرد و مى‏فرمايد: <هر كس از ياد من روى گردان شود زندگى سخت و تنگى خواهد داشت، و روز قيامت او را نابينا محشور مى‏كنيم.» (ومن اعرض عن ذكرى فان له معيشة ضنكا ونحشره يوم القيمة اعمى)

مى‏دانيم ياد خدا و توجه به اسماء و صفات والاى او كه ذات پاكش منبع تمام كمالات، بلكه كمال كل فى الكل است، سبب پرورش فضائل اخلاقى در نهاد آدمى است; و او را روز به روز از نظر خلق و خوى به اسماء و صفات الهى نزديكتر مى‏سازد، و اين خلق و خوى او كه سرچشمه اصلى اعمال صالح است، زندگى را براى او گسترده و آسان و پاك و پاكيزه مى‏كند; و بعكس، اعراض و روى گردانى از ذكر خدا، او را از اين منبع نور، دور ساخته و به خلق و خوى ظلمانى شياطين نزديك مى‏كند; و همان، سبب معيشت ضنك مى‏شود و زندگى مرگبار در انتظار او مى‏باشد; و اين يكى ديگر از آيات قرآنى است كه با صراحت رابطه اخلاق و ايمان را با وضع زندگى فردى و اجتماعى انسانها آشكار مى‏سازد.

جمعى از مفسران يا ارباب لغت، <معيشت ضنك‏» را به زندگى و درآمدهاى حاصل از كسب حرام تفسير كرده‏اند، چرا كه چنين زندگى سرچشمه ناراحتيهاى فراوان است.

و به گفته بعضى ديگر از مفسران، افراد بى‏ايمان معمولا داراى حرص شديد، و عطش مادى پايان‏ناپذير و بيم از فناى نعمتها و غلبه بخل بر آنها و صفات نكوهيده ديگرى از اين قبيل هستند كه آنها را در جهنمى سوزان - على رغم امكانات گسترده مادى - فرو مى‏برد.

نابينايى آنها در قيامت نيز نتيجه يا تجسمى از نابينايى آنها در دنيا است كه چشم بر هم نهادند و راه حق و سعادت را نديدند، و در ظلمات شهوات مادى فرو رفتند.

شرح بيشتر درباره اين نكته در پايان اين بخش خواهد آمد.

در دهمين آيه، به يكى از اثرات سوء عداوت و دشمنى و نزاع - كه موجب فرو ريختن و ويران شدن پايه‏هاى وحدت و بر باد رفتن قوت و قدرت است - اشاره كرده، مى‏فرمايد: <نزاع و كشمكش نكنيد كه سست مى‏شويد و قدرت و شوكت‏شما از ميان مى‏رود» (ولاتنازعوا فتفشلوا وتذهب ريحكم)

بديهى است منازعات و اختلافات و كشمكشها همواره زاييده يك سلسله خلق و خوهاى رذيله و پست است; انحصار طلبى، خودخواهى، منفعت پرستى، خودبرتربينى، حرص و كينه و حسد و مانند اينها هر يك از سرچشمه‏هاى نزاع محسوب مى‏شود، و نتيجه آن فشل و سستى و بر باد رفتن عزت و شوكت است.

جالب اين كه، قرآن در اينجا تعبير به تذهب ريحكم مى‏كند.

<ريح‏» در اصل به معنى <باد» است و بطور كنايه در <قدرت و قوت و غلبه‏» به كار مى‏رود، و شايد اين معنى از آنجا به وجود آمده كه وزيدن باد به پرچم قوم و ملتى، كنايه از قوت و قدرت و غلبه آنها است; بنابراين مفهوم جمله بالا چنين مى‏شود كه اگر اختلاف كنيد قدرت و قوت و عظمت‏شما از بين خواهد رفت.

يا از اين نظر كه وزش بادهاى موافق سبب سرعت گرفتن كشتيها و رفتن به سوى مقصد بوده.

نويسنده <التحقيق‏» مى‏گويد: در ميان روح و ريح، رابطه‏اى است، روح به معنى جريان روحانى ماوراء ماده است، و ريح به معنى جريان در ماده است.

در پاره‏اى از موارد، <ريح‏» به معنى رائحه و بوى خوش است، مانند: <انى لاجد ريح يوسف لولا ان تفندون‏». (سوره يوسف، آيه‏94)

بنابراين، ممكن است، معنى جمله اين باشد كه افراد و اقوام با نفوذ رائحه آنها در جهان پخش مى‏شود، ولى اگر اختلاف كنيد، نفوذ خود را در جهان از دست‏خواهيد داد.

و به هر حال، سرچشمه اختلاف هر چه باشد (خودخواهى، سودپرستى، حسد، بخل، كينه‏توزى و غير آن) تاثير آن در زندگى انسانها و عقب‏افتادگى اجتماعى، غير قابل انكار است; و از اينجا پيوند مسائل اخلاقى، و مسائل زندگى اجتماعى انسانها روشن مى‏شود.

نتيجه

از آيات بالا بخوبى استفاده مى‏شود كه هر خلق و خوى برجسته انسانى علاوه بر جنبه‏هاى معنوى و اخروى، تاثير عميقى در زندگى مادى و دنيوى انسانها دارد; به همين دليل، نبايد تصور كرد كه مسائل اخلاقى يك سلسله مسائل فردى و شخصى است، و چيزى جدا از زندگى اجتماعى انسانها است; بلكه بعكس، رابطه بسيار قوى و نزديك با آن دارد، و هرگونه دگرگونى اجتماعى، بدون دگرگونى اخلاقى امكان‏پذير نيست.

به تعبير ديگر، مردمى كه مى‏خواهند در يك جامعه بزرگ، زندگى سعادتمندانه توام با مسالمت و همكارى نزديك داشته باشند لااقل بايد به آن حد از رشد اخلاقى برسند كه حقايق مربوط به تفاوت انسانها را از نظر ساختمان فكرى، روحى و عاطفى درك كنند.

چرا كه انسانها در جهات مختلف با يكديگر متفاوتند; به همين، دليل هرگز نمى‏توان انتظار داشت كه ديگران در همه چيز از ما پيروى كنند، بلكه بايد در حفظ اصول مشترك كوشيد، و اختلاف سليقه‏ها و انديشه‏ها را با گذشت و اغماض و سعه صدر و بلند نظرى و نرمى و بردبارى پذيرا شد.

حتى دو نفر نمى‏توانند براى يك مدت طولانى همكارى نزديك با همديگر داشته باشند مگر اين كه از اصول اخلاقى - كه يك نمونه‏اش در بالا آمد - برخوردار باشند.

بديهى است آمادگيهاى اخلاقى كه براى هضم نقاط اختلاف و رسيدن به وحدت و قدرت و عظمت لازم است، چيزى نيست كه با گفتگو به دست آيد، بلكه نيازمند به تهذيب نفوس و تعليم و تربيت كافى است كه موجب رشد و تعالى در جهات اخلاقى گردد.

رابطه زندگى مادى با مسائل اخلاقى در روايات اسلامى

آنچه در بالا از آيات قرآن مجيد در اين زمينه استفاده كرديم، در روايات اسلامى نيز بازتاب گسترده‏اى دارد كه حاكى از تاثير عميق صفات اخلاقى در زندگى فردى و اجتماعى انسانها است كه در ذيل به قسمتى از اين احاديث پرمعنى اشاره مى‏شود:

1- در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام مى‏خوانيم: <فى سعة الاخلاق كنوز الارزاق; گنجهاى روزيها، در اخلاق خوب و گسترده، نهفته شده است!» (1)

2- در حديث ديگر از امام صادق عليه السلام مى‏خوانيم: <حسن الخلق يزيد فى‏الرزق; حسن خلق، روزى را زياد مى‏كند!» (2)

3- در حديث ديگرى از على عليه السلام درباره تاثير حسن اخلاق در جلب و جذب مردم به استحكام رابطه دوستى در ميان آنها چنين آمده است:

<من حسن خلقه كثر محبوه وآنست النفوس به; كسى كه اخلاقش نيكو باشد، دوستانش فراوان مى‏شوند و مردم به او انس مى‏گيرند.» (3)

4- باز در حديث ديگرى از امام ششم، امام صادق عليه السلام اين معنى با صراحت‏بيشترى آمده، مى‏فرمايد:

<ان البر وحسن الخلق يعمران الديار ويزيدان فى الاعمار; نيكوكارى و حسن اخلاق، خانه‏ها (و شهرها) را آباد و عمرها را زياد مى‏كند!» (4)

شك نيست كه عمران و آبادى در سايه اتحاد و صميميت و همكارى در ميان قشرهاى جامعه به وجود مى‏آيد، و آنچه باعث تحكيم اين امور شود، از عوامل مهم عمران و آبادى خواهد بود.

طول عمر نيز مولود آرامش فكر و آسودگى خيال و جلوگيرى از فقر و همكارى و همبستگى اجتماعى است و اين امور در سايه اخلاق به دست مى‏آيد.

5- در همين رابطه، در حديثى از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله آمده است كه فرمود: <حسن الخلق يثبت المودة; اخلاق خوب پيوند محبت و دوستى را محكم مى‏كند.» (5)

و نيز در احاديث متعددى درباره تاثير سوء خلق در ايجاد نفرت اجتماعى و پراكندگى مردم، و تنگى معيشت و سلب آرامش و آسايش مطالب فراوانى آمده است; از جمله:

6- در حديثى از على عليه السلام مى‏خوانيم: <من ساء خلقه ضاق رزقه; كسى كه اخلاقش بدباشد، روزى او تنگ مى‏شود!» (6)

7- و نيز از همان حضرت آمده است كه فرمود: <من ساء خلقه اعوزه الصديق والرفيق; كسى كه بد اخلاق باشد دوستان و رفيقان او پراكنده مى‏شوند و او را رها مى‏كنند» (7)

8- باز از همان حضرت آمده است: <سوء الخلق نكد العيش وعذاب النفس; اخلاق بد موجب سختى و تنگى زندگى و ناراحتى روح و وجدان مى‏شود.» (8)

9- از اميرمؤمنان على عليه السلام پرسيدند: <من ادوم الناس غما; چه كسى غم و اندوهش از همه بيشتر است؟» قال عليه السلام: <اسوئهم خلقا! فرمود: كسى كه از همه اخلاقش بدتر است!» (9)

10- و بالاخره در حديثى مى‏خوانيم كه لقمان حكيم به فرزندش چنين نصيحت مى‏كرد: <اياك والضجر وسوء لخلق وقلة الصبر فلايستقيم على هذه الخصال صاحب;

از بى‏حوصلگى و سوء خلق و كم صبرى بپرهيز كه با داشتن اين صفات بد، دوستى براى تو باقى نمى‏ماند!» (10)

 
   

مكتبهاى اخلاقى -

فهرست

در علم اخلاق مكاتب فراوانى است كه بسيارى از آنها انحرافى است و به ضد اخلاق منتهى مى‏شود، و شناخت آنها در پرتو هدايتهاى قرآنى كار مشكلى نيست; قرآن مى‏گويد:

وان هذا صراطى مستقيما فاتبعوه ولاتتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله ذالكم وصاكم به لعلكم تتقون (سوره انعام، آيه‏153)

آيه فوق كه بعد از ذكر بخش مهمى از عقائد و برنامه‏هاى عملى و اخلاقى اسلام در سوره انعام آمده، و مشتمل بر فرمانهاى دهگانه اسلامى است، مى‏گويد: <به آنها بگو اين راه مستقيم من است، از آن پيروى كنيد و از راههاى مختلف (و انحرافى) پيروى مكنيد كه شما را از راه حق دور مى‏سازد; اين چيزى است كه خداوند شما را به آن سفارش فرموده تا پرهيزگار شويد!»

مكتبهاى اخلاقى همانند ساير روشهاى فردى و اجتماعى از <جهان‏بينى‏» و ديدگاههاى كلى درباره جهان آفرينش سرچشمه مى‏گيرد و اين دو، يك واحد كاملا به هم پيوسته و منسجم است.

آنها كه <جهان‏بينى‏» را از <ايدئولوژى‏» (و <هستها» را از <بايدها») جدا مى‏سازند و مى‏گويند رابطه‏اى بين‏اين دونيست زيرا جهان‏بينى و هستها از دلائل‏منطقى و تجربى سرچشمه مى‏گيرد در حالى كه‏<بايدها» و <نبايدها» يك‏سلسله فرمانها و دستورها است، از يك نكته مهم غفلت كرده‏اند، و آن اين‏كه: فرمانها و <بايدها» هنگامى حكيمانه است كه رابطه‏اى با<هستها» داشته‏باشد، وگرنه امور اعتبارى بى‏محتوا و غيرقابل قبولى خواهد بود.

در اينجا مثالهاى روشنى داريم كه اين مطلب را كاملا باز مى‏كند: هنگامى كه اسلام مى‏گويد: <شراب نخوريد!» و يا قوانين بين‏المللى مى‏گويد: <مواد مخدر ممنوع است!» اينها فرمانهاى الهى يا مردمى است كه بى‏شك از يك سلسله هستها سرچشمه گرفته; زيرا، واقعيت عينى چنين است كه شراب و مواد مخدر تاثير بسيار مخربى در روح و جسم انسان دارد به گونه‏اى كه هيچ بخشى از آن، از شر اين مواد ويرانگر در امان نيست; اين واقعيت، سبب آن بايد يا نبايد مى‏شود.

اين كه مى‏گوئيم احكام الهى از مصالح و مفاسد سرچشمه مى‏گيرد، درست اشاره به همين رابطه است، و اين كه مى‏گوئيم <كلما حكم به العقل حكم به الشرع; هر كارى را عقل حكم به خوبى يا بدى آن كند، شرع نيز مطابق آن فرمان مى‏دهد!» نيز اشاره به وجود رابطه تنگاتنگ ميان واقعيتها و احكام (بايدها و نبايدها) مى‏باشد.

و اين كه در مجالس قانون‏گذارى در جوامع بشرى مى‏نشينند و پيامدهاى فردى و اجتماعى هر پديده‏اى را بررسى و بر اساس آن قانون وضع مى‏كنند نيز دقيقا در همين راستا است.

كوتاه سخن اين كه، محال است‏يك حكم حكيمانه بى‏ارتباط با واقعيتهاى موجود در زندگى بشر باشد; در غير اين صورت، حكم و قانون نيست‏بلكه گزافه‏گوئى و خرافه و قلدرى است; و چون واقعيت‏يكى بيش نيست طبيعتا راه مستقيم و محكم و قانون صحيح هم بيش از يكى نمى‏تواند باشد و اين مساله سبب مى‏شود كه ما تمام تلاش و كوشش خود را براى پيدا كردن واقعيتها و احكام و قوانين نشات گرفته از آن به كار گيريم.

از آنچه در بالا گفته شد رابطه ديدگاههاى كلى در مجموعه هستى و آفرينش انسان، با مسائل اخلاقى روشن مى‏شود و منشا پيدايش مكتبهاى مختلف اخلاقى نيز همين است.

اكنون با توجه به مطالب فوق به سراغ مكاتب اخلاقى مى‏رويم:

1- اخلاق در مكتب خداپرستان

از اين ديدگاه، آفريننده همه آثار خداست. ما از سوى او هستيم و به سوى او باز مى‏گرديم و هدف آفرينش تكامل انسان در جنبه‏هاى معنوى است و پيشرفتهاى مادى تا آنجا كه راه را براى وصول به تكامل معنوى هموار مى‏سازد نيز هدف معنوى محسوب مى‏شود.

تكامل معنوى را مى‏شود بدينسان معنى كرد: <قرب به خداوند و پيمودن راهى كه انسان را به صفات كمال او نزديك مى‏سازد».

بنابراين معيار، اخلاق از اين ديدگاه تمام صفات افعالى است كه انسان را براى پيمودن اين راه آماده مى‏سازد و نظام ارزش‏گذارى در اين مكتب نيز بر محور ارزشهاى والاى انسانى و كمال معنوى و قرب به خداست.

2- اخلاق ماديگرى

مى‏دانيم ماديها شعبى دارند كه يك شعبه معروف آن ماديگرى كمونيستى است. از ديدگاه اين مكتب كه همه چيز را از دريچه ماده مى‏نگرد و به خدا و مسائل معنوى، ايمان ندارد، و اصالت را براى اقتصاد قائل است و براى تاريخ نيز ماهيت مادى و اقتصادى قائل مى‏باشد، هر چيز كه جامعه را به سوى اقتصاد كمونيستى سوق دهد اخلاق است، و يا به تعبير خودشان <آنچه انقلاب كمونيسم را تسريع كند، اخلاق محسوب مى‏شود.» مثلا اين كه راست گفتن يا دروغ گفتن كدام اخلاقى و يا غير اخلاقى است‏با توجه به تاثير آنها در انقلاب ارزيابى مى‏شود، اگر دروغ به انقلاب سرعت‏ببخشد، يك امر اخلاقى است و اگر راست تاثير منفى بگذارد يك امر غير اخلاقى محسوب مى‏شود!

شاخه‏هاى ديگر ماديگرى نيز هر كدام طبق مسلك خود اخلاق را تفسير مى‏كنند; آنها كه اصل را بر لذت و كام گرفتن از لذائذ مادى نهاده‏اند چيزى به نام اخلاق قبول ندارند و يا به تعبير ديگر، اخلاق را در صفات و افعالى مى‏دانند كه راه را براى وصول به لذت هموار سازد.

و آنها كه اصل را بر منافع شخصى و فردى نهاده‏اند و حتى جامعه بشرى را تا آن اندازه محترم مى‏شمرند كه در مسير منافع شخصى آنها باشد (همان‏گونه كه در مكتبهاى سرمايه دارى غرب ديده مى‏شود) اخلاق را به امورى تفسير مى‏كنند كه آنها را به منافع مادى و شخصى آنها برساند و همه چيز را در پاى آن قربانى مى‏كنند!

3- اخلاق از ديدگاه فلاسفه عقلى

آن گروه از فلاسفه كه اصالت را براى عقل قائلند و مى‏گويند غايت فلسفه اين است كه در وجود انسان يك عالم عقلى بسازد همانند عالم عينى خارجى (صيروة الانسان عالما عقليا مضاهيا للعالم العينى)، در مباحث اخلاقى - اخلاق را به صفات و اعمالى تفسير مى‏كنند كه به انسان كمك كند تا عقل بر وجود او حاكم باشد نه طبايع حيوانى و خواسته‏هاى نفسانى.

4 - اخلاق در مكتب غيرگرايان!

گروه ديگر از فلاسفه كه بيشتر به جامعه مى‏انديشند و اصالت را براى جمع قائلند نه افراد، فعل اخلاقى را به افعالى تفسير مى‏كنند كه هدف غير باشد; بنابراين، هر كارى كه نتيجه‏اش تنها به خود انسان برگردد غير اخلاقى است و كارهائى كه هدفش ديگران باشد اخلاقى است.

5 - اخلاق از ديدگاه وجدان گرايان

گروهى از فلاسفه كه اصالت را براى وجدان قائلند نه عقل، كه مى‏توان از آنها به <وجدان‏گرا» تعبير كرد و گاه به طرفداران <حسن و قبح عقلى‏» كه در واقع منظور از آن عقل عملى است نه عقل نظرى، آنها مسائل اخلاقى را يك سلسله امور وجدانى مى‏دانند نه عقلانى كه انسان بدون نياز به منطق و استدلال آنها را درك مى‏كند; مثلا، انسان عدالت را خوب مى‏شمرد و ظلم را بد، ايثار و فداكارى و شجاعت را خوب مى‏داند و خودپرستى و تجاوزگرى و بخل را بد مى‏بيند بى آن‏كه نيازى به استدلال عقلانى و تاثير آنها در فرد و جامعه داشته باشد.

بنابراين، بايد وجدان‏اخلاقى را زنده‏كرد و آنچه را موجب‏تضعيف وجدان مى‏شوداز ميان برداشت; سپس وجدان قاضى خوبى براى تشخيص اخلاق خوب از بد خواهدبود.

طرفداران <حسن و قبح عقلى‏» گر چه دم از عقل مى‏زنند ولى پيداست كه منظور آنها عقل وجدانى است و نه عقل استدلالى، آنها مى‏گويند حسن احسان و قبح ظلم كه دو فعل اخلاقى مى‏باشد بدون هيچ گونه نياز به دليل و برهان براى انسان سليم‏النفس آشكار است، و به اين ترتيب اصالت را براى وجدان قائلند.

ولى بسيارى از آنها انكار نمى‏كنند كه وجدان ممكن است درباره بعضى از امور ساكت‏باشد و ادراكى نداشته باشد، در اينجا بايد دست‏به دامن شريعت و وحى شد تا امور اخلاقى را از غير اخلاقى جدا سازد; بعلاوه اگر نسبت‏به آنچه عقل حاكم است تاييدى از سوى شرع باشد انسان با اطمينان بيشترى در راه آن گام مى‏نهد.

نتيجه:

با توجه به اشاراتى كه به مهمترين مكاتب اخلاقى در اين فصل آمد، امتيازات مكتب اخلاقى اسلام كاملا روشن است: <اساس اين مكتب اخلاقى، ايمان به خداوندى است كه كمال مطلق و مطلق كمال است و فرمان او بر تمام جهان هستى جارى و سارى است و كمال انسانها در اين است كه پرتوى از صفات جمال و جلال او در خود منعكس كنند و به ذات پاكش نزديك و نزديكتر شوند.»

ولى اين به آن معنا نيست كه صفات اخلاقى در بهبودى حال جامعه بشرى و نجات انسانها از چنگال بدبختيها بى‏اثر است; بلكه در يك جهان‏بينى صحيح اسلامى عالم هستى يك واحد بهم پيوسته است، واجب‏الوجود قطب اين دايره و ماسواى خدا همه به او وابسته و پيوسته و در عين حال با هم منسجم و در ارتباطند. بنابراين، هر چيزى كه سبب صلاح حال فرد باشد سبب صلاح حال جامعه، و هر چيز كه در صلاح جامعه مؤثر باشد در صلاح فرد نيز مؤثر است.

به تعبير ديگر، ارزشهاى اخلاقى تاثير دوگانه دارد، هم فرد را مى‏سازد، هم جامعه را. و آنها كه تصور مى‏كنند هميشه مسائل اخلاقى چيزى است كه هدف در آن غير باشد نه خويشتن، در اشتباه بزرگى هستند زيرا مصلحت اين دو در واقع از هم جدا نيست و جدائى اين دو از يكديگر تنها در مقاطع محدود و كوتاه مدت است. شرح اين سخن را قبلا داشتيم و در مناسبتهاى ديگر خواهد آمد.

نكته‏ها

1- اخلاق و نسبيت

آيا اخلاق خوب و بد و رذائل و فضائل جنبه مطلق دارد; يعنى، مثلا شجاعت و فداكارى و تسلط بر نفس در هر زمان و هر مكان بدون استثنا خوب است، يا خوبى و بدى اين صفات نسبى است، در پاره‏اى از جوامع و بعضى از زمانها و مكانها خوب در حالى كه در جامعه يا زمان و مكان ديگر، بد است؟

آنها كه اخلاق را نسبى مى‏دانند دو گروهند:

گروه اول كسانى هستند كه نسبيت را در تمام هستى قائل هستند; هنگامى كه وجود و عدم نسبى باشد، اخلاق مشمول نسبيت‏خواهد بود.

گروه دوم كسانى هستند كه كارى به رابطه مسائل مربوط به وجود و اخلاق ندارند، بلكه معتقدند معيار شناخت اخلاق خوب و بد، پذيرش و عدم پذيرش جامعه است. بنابراين، ممكن است صفتى مانند شجاعت در جامعه‏اى مقبول و در جامعه و زمان و مكان ديگرى غير مقبول باشد، در آن جامعه‏اى كه مقبول است جزو فضائل اخلاقى محسوب مى‏شود و در جامعه‏اى كه غير مقبول است جز و رذائل اخلاقى است.

اين گروه، حسن و قبح افعال اخلاقى را نيز تابعى از شاخص قبول و رد جامعه مى‏شمرند و اعتقادى به حسن و قبح ذاتى افعال ندارند.

همان‏گونه كه در بحث گذشته گفتيم، مسائل اخلاقى بستگى به معيارهاى سنجش زائيده از جهان‏بينى‏ها دارد; آنها كه اصل و اساس را، جامعه - آن هم در شكل مادى‏اش - مى‏بينند، چاره‏اى جز قبول نسبيت در اخلاق ندارند; زيرا جامعه بشرى دائما در تغيير و تحول است و شكل مادى آن پيوسته دگرگون مى‏شود; بنابراين، چه جاى تعجب كه اين گروه مرجع تشخيص اخلاق خوب و بد را افكار عمومى جامعه و قبول و رد آن بدانند.

نتيجه چنين تفكرى ناگفته پيداست; زيرا سبب مى‏شود كه اصول اخلاقى به جاى اين كه پيشرو جوامع بشرى و اصلاح كننده مفاسد آنها باشد، دنباله رو و هماهنگ با هر وضع و شرائطى گردد.

از نظر اين گروه كشتن دختران و زنده به گور كردن آنها در جامعه جاهليت عرب، يك امر اخلاقى بوده چرا كه جامعه آن روز آن را پذيرفته بود، همچنين غارتگرى كه از افتخارات عرب جاهلى بود و پسران را به خاطر اين گرامى مى‏داشتند كه وقتى بزرگ شدند سلاح به دست مى‏گيرند و در صفوف غارتگران فعاليت مى‏كنند نيز يك امر اخلاقى محسوب مى‏شود و البته همجنس‏گرائى در جوامعى كه غرق اين بدبختيها هستند از نظر آنها اعمال اخلاقى محسوب مى‏شود!

عواقب مرگبار و خطراتى كه اين گونه مكتبها براى جوامع بشرى به وجود مى‏آورد بر هيچ عاقلى پوشيده نيست.

ولى در اسلام كه معيار اخلاقى و ارزش فضائل و رذائل از سوى خدا تعيين مى‏شود و ذات پاك او ثابت ولايتغير است، ارزشهاى اخلاقى ثابت ولايتغير خواهد بود و افراد و جوامع انسانى بايد از آن الگو بگيرند و تابع آن باشند نه اين‏كه اخلاق تابع خواست آنها باشد!

خداپرستان حتى فطرت انسانى و وجدان اخلاقى را اگر آلوده نگردد ثابت مى‏دانند; و آن را پرتوى از فروغ ذات پروردگار مى‏شمرند و به همين دليل اخلاقيات متكى بر وجدان، يا به تعبير ديگر، حسن و قبح عقلى (منظور عقل عملى است نه عقل نظرى) را نيز ثابت مى‏شمرند.

اسلام نسبى بودن اخلاق را نفى مى‏كند

در آيات متعددى از قرآن مجيد، خوب و بد يا <خبيث و طيب‏» را بطور مطلق مطرح كرده و وضع جوامع بشرى را در اين امر بى‏اثر مى‏شمرد; در آيه‏100 سوره مائده.

مى‏خوانيم: <قل لايستوى الخبيث والطيب ولو اعجبك كثرة الخبيث; بگو (هيچ گاه) ناپاك و پاك مساوى نيستند هر چند فزونى ناپاكها تو را به شگفتى اندازد!»

و در آيه‏157 سوره اعراف در توصيفى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مى‏خوانيم: <ويحل لهم الطيبات ويحرم عليهم الخبائث; پيامبر، طيبات را براى آنها حلال و خبائث را حرام مى‏كند.»

در آيه‏243 سوره بقره مى‏فرمايد: <ان الله لذو فضل على الناس ولكن اكثر الناس لايشكرون; خداوند نسبت‏به بندگان خود احسان مى‏كند ولى اكثر مردم شكر او را به جا نمى‏آورند!»

در آيه‏103 سوره يوسف مى‏فرمايد: <وما اكثر الناس ولو حرصت‏بمؤمنين; و بيشتر مردم هر چند اصرار داشته باشى ايمان نمى‏آورند!»

در اين آيات ايمان و پاكيزگى و شكر به عنوان يك ارزش محسوب شده هر چند اكثريت مردم با آن مخالف باشند; و بى‏ايمانى و ناپاكى و كفران، يك ضد ارزش به حساب آمده هر چند از سوى اكثريت پذيرفته شود.

اميرمؤمنان على عليه السلام نيز كرارا در خطبه‏هاى <نهج البلاغه‏» بر اين معنى تاكيد كرده است كه پذيرش و عدم پذيرش خو يا عملى از سوى اكثريت هرگز معيار فضيلت و رذيلت و حسن و قبح و ارزش و ضد ارزش نيست.

در يك جا مى‏فرمايد: <ايها الناس لاتستوحشوا فى طريق الهدى لقلة اهله فان الناس قد اجتمعوا على مائدة شبعها قصير وجوعها طويل; اى مردم! در طريق هدايت از كمى نفرات وحشت نكنيد; زيرا مردم گرد سفره‏اى جمع شده‏اند كه سيرى آن كوتاه و گرسنگى‏اش طولانى است!» (1)

و در جاى ديگر مى‏فرمايد: <حق وباطل، ولكل اهل; فلئن امر الباطل لقديما فعل، ولئن قل الحق فلربما ولعل; حق و باطلى داريم، و براى هر كدام طرفدارانى است; اگر باطل حكومت كند، جاى تعجب نيست، از دير زمانى چنين بوده; و اگر پيروان حق كم باشند، چه بسا افزوده گردند (و پيروز شوند)!» (2)

اينها همه نسبيت در مسائل اخلاقى را نفى مى‏كند و پذيرش يا عدم پذيرش از سوى اكثريت جامعه را معيار ارزشهاى اخلاقى و اعمال نيك نمى‏شمرد.

در قرآن و روايات معصومين(ع) شواهد فراوانى بر اين مساله است كه اگر گردآورى شود، كتاب مستقلى را تشكيل مى‏دهد.

سؤال

در اينجا سؤالى مطرح است و آن اين‏كه: در تعليمات شريعتهاى آسمانى - بويژه اسلام - نيز نسبيت احيانا پذيرفته شده است; در مثل، اسلام دروغ را يك ضد ارزش و عمل غير اخلاقى مى‏شمرد در حالى كه دروغ براى اصلاح ميان مردم يا در مقام مشورت، ارزش و عمل اخلاقى محسوب مى‏شود; و مانند اين مساله در تعليمات اسلامى كم نيست، و اين نوعى پذيرش نسبيت در اخلاق و حسن و قبح است.

پاسخ

اين سؤال مهمى است، و لى پاسخ زنده‏اى دارد و آن اين‏كه نسبى بودن اخلاق يا حسن و قبح مطلبى است، و وجود استثناها در مباحث مختلف، مطلبى ديگر.

به تعبير ديگر، در بحث نسبيت هيچ اصل ثابتى وجود ندارد، دروغ نه خوب است و نه بد، همچنين احسان و ظلم، نيكى و بدى آنها هنگامى روشن مى‏شود كه از سوى اكثريت جامعه به عنوان يك ارزش پذيرفته يا نفى شود.

ولى در اسلام و تعليمات آسمانى، دروغ يا ظلم و ستم و نيز بخل و كينه و حسد ضدارزش است; خواه از سوى اكثريت مردم ارزش محسوب شود يا نه; و بعكس، احسان و عدالت و راستى و امانت ارزشهاى والائى هستند خواه از سوى جامعه‏اى پذيرفته شوند يا نه.

اين يك اصل ثابت است ولى مانعى ندارد كه در گوشه و كنار آن گاهى استثنائى وجود داشته باشد. اصل همان‏گونه كه از نامش پيدا است اساس و ريشه چيزى را تشكيل مى‏دهد و استثنائات به منزله بعضى از شاخ و برگهاى اضافى است; بنابراين، هرگز نبايد وجود پاره‏اى از استثنائات را كه در هر قاعده كلى يافت مى‏شود دليل بر نسبيت گرفت; و اگر به تفاوت اين دو بخوبى توجه كنيم جلو بسيارى از اشتباهات گرفته خواهد شد.

اين نكته نيز در خور توجه است كه گاه مى‏شود موضوعات با گذشت زمان دگرگون مى‏گردد و احكام كه تابع موضوعات است نيز عوض مى‏شود; اين مطلب را هرگز نبايد دليل بر مساله نسبيت گرفت.

توضيح اين‏كه: هر حكم، موضوعى مخصوص به خود دارد; مثلا، شكافتن بدن ديگرى و ايراد جرح بر آن يك جنايت است، و قابل قصاص و تعقيب، ولى گاه اين موضوع عوض مى‏شود، چاقو به دست جراحى مى‏افتد كه براى نجات جان بيمار، شكم او را پاره مى‏كند، تا غده خطرناكى را در بياورد، يا قلب او را مى‏شكافد تا دريچه و رگهاى قلب را اصلاح كند، در اينجا موضوع عوض مى‏شود و ديگر جنايت نيست. و طبيب جراح شكافنده قلب و شكم، در خور ستايش و جايزه است.

هيچ كس نبايد اين گونه دگرگونى احكام را كه به خاطر دگرگونى موضوعات پيدا مى‏شود، دليل بر نسبيت‏بگيرد. نسبيت آن است كه موضوع بدون دگرگونى ماهوى و موضوعى، سبت‏به اشخاص يا زمانهاى متفاوت احكام متفاوتى پيدا كند.

احكام شرع نيز همين‏گونه است، شراب حرام و نجس است، اما ممكن است‏با گذشت چند روزى و يا با اضافه ماده‏اى به آن، تبديل به سركه پاك و حلال گردد. هيچ كس نمى‏تواند اينها را به حساب نسبيت‏بگذارد. نسبيت آن است كه شراب را مثلا در جوامعى كه علاقه به شراب دارند حلال بدانيم و در جوامعى كه علاقه ندارند حرام بدانيم بى اين‏كه تغيير در اهيت‏شراب ايجاد شود.

در مسائل اخلاقى نيز گاه به موضوعاتى برخورد مى‏كنيم كه در يك شكل فضيلت است و با دگرگونى تبديل به رذيلت مى‏شود; نترسيدن در حد اعتدال شجاعت است و فضيلت، ولى اگر از حد بگذرد، تهور و بى‏باكى و رذيلت است. و همچنين در موارد مشابه آن. يا اين‏كه دروغ درآنجا كه معمولا منشا مفاسد و تضعيف اعتماد عمومى است، حرام و رذيله است; و آنجا كه به منظور اصلاح ذات البين باشد، حلال و فضيلت است.

ممكن است كسانى نام اين دگرگونى موضوعات را نسبيت‏بگذارند، نزاعى با آنها در مساله نامگذارى نداريم، و چنين نزاعى را نزاع لفظى مى‏شمريم زيرا اين گونه موارد از قبيل تغيير موضوع و ماهيت چيزى است، و اگر منظور بعضى از طرفداران نسبيت اين باشد، مشكلى نيست; مشكل آن است كه شاخص فضيلت و رذيلت و حسن و قبح اخلاقى را پسنديدن اكثريت جامعه بدانيم.

از مجموع آنچه گفته شد نتيجه مى‏گيريم كه مساله نسبيت در اخلاق از ديدگاه اسلام و قرآن و منطق عقل مردود است و در واقع طرح مساله نسبيت در مباحث اخلاقى مساوى با نفى اخلاق است، چرا كه طبق نظريه نسبيت اخلاقى، هر رذيله‏اى در جامعه فراگير شود فضيلت است; و هر بيمارى اخلاقى فراگير، صحت و سلامت محسوب مى‏شود و اخلاق به جاى اين‏كه وسيله‏اى براى سالم‏سازى اجتماع گردد، عاملى براى توسعه فساد خواهد شد.

2- تاثير متقابل <اخلاق‏» و <رفتار»

رابطه اخلاق و عمل، و تاثير اخلاق در عمل، چيزى نيست كه بر كسى مخفى باشد چرا كه اعمال ما معمولا از صفات درونى ما سرچشمه مى‏گيرد، شخصى كه بخل يا حسد يا تكبر در درون قلب او لانه كرده و روح و فكر او را به رنگ خود در آورده است، طبيعى است كه اعمالش به همان رنگ باشد; حسود هميشه اعمالش نشان مى‏دهد كه اين خوى زشت، همچون جرقه آتشى در جان او شعله‏ور است و او را آرام نمى‏گذارد و همچنين افراد متكبر، راه رفتن، سخن گفتن، نشست و برخاست آنها همه رنگ تكبر دارند، و اين حكم در تمام صفات اخلاقى خوب و بد جارى و سارى است.

به همين دليل ، بعضى از محققان اين گونه اعمال را اعمال اخلاقى مى‏دانند; يعنى، اعمالى كه صرفا ناشى از اخلاق نيك و بد است، در مقابل اعمالى كه گاه از انسان سر مى‏زند، و مثلا تحت تاثير امر به معروف و نهى از منكر و ارشاد و اندرز صورت گرفته، بى آن‏كه ريشه اخلاقى داشته باشد، البته اين گونه اعمال نسبت‏به اعمال اخلاقى كمتر است.

و از اينجا مى‏توان نتيجه گرفت كه براى اصلاح جامعه، و اصلاح اعمال مردم بايد به اصلاح ريشه‏هاى اخلاقى عمل پرداخت، چرا كه غالب اعمال متكى به ريشه‏هاى اخلاقى است.

به همين دليل، بيشترين كوششهاى انبياى الهى و مصلحان جوامع اسلامى، مصروف اين امر شده است كه با تربيت صحيح، فضائل اخلاقى را در فرد فرد جامعه پرورش دهند و رذائل را به حد اقل برسانند تا اعمال كه تراوش صفات اخلاقى است اصلاح گردد. تعبير به تزكيه در آيات متعدد از قرآن مجيد نيز اشاره به همين معنى است، اين از يك سو.

از سوى ديگر، تكرار يك عمل نيز مى‏تواند تاثيرى در شكل‏گيرى اخلاق بگذارد، زيرا هر عملى انسان انجام مى‏دهد، خواه‏ناخواه اثرى در روح او مى‏گذارد و تكرار آن، آن اثر را پررنگ‏تر مى‏كند و تدريجا تبديل به عادت مى‏شود، و باز تكرار بيشتر سبب مى‏گردد كه از مرحله عادت بگذرد و به <حالت‏» و <ملكه‏» تبديل شود، و يك ويژگى اخلاقى در انسان به وجود آورد.

بنابراين، عمل و اخلاق در يكديگر تاثير متقابل دارند و هر كدام مى‏تواند به نوبه خود سبب پيدايش ديگرى شود.

اين مساله در آيات قرآن مجيد و روايات اسلامى، بازتاب گسترده‏اى دارد، از جمله:

1- در آيه‏14 سوره <مطففين‏» بعد از اشاره به صفات زشت گروهى از دوزخيان مى‏فرمايد:

<كلا بل ران على قلوبهم ماكانوا يكسبون; چنين نيست كه آنها خيال مى‏كنند، بلكه اعمالشان چون زنگارى بر دلهايشان نشسته است.»

اين تعبير بخوبى نشان مى‏دهد كه اعمال سوء، همچون زنگار تيره بر قلب مى‏نشيند، و نور و صفاى فطرى آن را مى‏گيرد، و درون انسان را تاريك مى‏سازد، و به شكل خود در مى‏آورد.

2- در آيه‏81 سوره بقره مى‏خوانيم: <بلى من كسب سيئة واحاطت‏به خطيئته فاولئك اصحاب النار هم فيها خالدون; آرى كسانى كه تحصيل گناه كنند و آثار گناه سراسر وجودشان را احاطه نمايد آنها اهل آتشند و جاودانه در آن خواهند بود!»

منظور از احاطه گناه (خطيئه) بر تمام وجود انسان، آن است كه آثارش در درون روح‏او چنان متراكم گردد، كه روح را تاريك و به رنگ گناه در آورد، و در اين هنگام پند و موعظه و ارشاد معمولا اثر نخواهد داشت; گوئى ماهيت انسان عوض مى‏شود، و صفات اخلاقى و حتى اعتقادات او بر اثر تكرار گناه دگرگون مى‏گردد.

همان‏گونه كه در آيه‏7 سوره بقره درباره گروهى از كفار لجوج و متعصب مى‏خوانيم: <ختم الله على قلوبهم وعلى سمعهم وعلى ابصارهم غشاوة ولهم عذاب عظيم; خدا بر دلها و گوشهاى آنها مهر نهاده، و بر چشمهاى آنها پرده افكنده شده است، و براى آنها عذاب بزرگى است.»

روشن است كه خداوند، نسبت‏به هيچ كس، عداوت و كينه‏اى ندارد. كه بر دل و گوش او مهر نهد و بر چشم او پرده بيفكند، اين در واقع آثار اعمال آنها است، كه به صورت حجابها و پرده‏ها در مى‏آيد و حواس او را مى‏پوشاند، و از درك حقيقت‏باز مى‏دارد (و نسبت دادن اين امور به خداوند به خاطر آن است كه هر سبب و مسببى در عالم هر چه دارد از ناحيه ذات پاك اوست كه مسبب‏الاسباب است).

در آيه‏10 سوره <روم‏»، از اين هم فراتر مى‏رود و مى‏فرمايد: اعمال سوء، عقيده انسان را نيز دگرگون مى‏سازد و تباه مى‏كند، چنان كه مى‏خوانيم: <ثم كان عاقبة الذين اسآؤا السواى ان كذبوا بآيات الله وكانوا بها يستهزؤن; سرانجام كسانى كه اعمال بد مرتكب شدند به جايى رسيد كه آيات خدا را تكذيب كردند و آن را به سخريه گرفتند.»

اين تعبير نشان مى‏دهد كه انجام كارهاى زشت و ارتكاب گناه هر گاه ادامه پيدا كند در اعماق جان انسان، نفوذ خواهد كرد; نه تنها اخلاق بلكه عقائد را نيز زير و رو مى‏كند.

حتى در جاى ديگر از قرآن مى‏خوانيم كه تكرار گناه و اعمال سوء، حس تشخيص انسان را نيز عوض مى‏كند; خوب در نظرش بد و بد در نظرش خوب جلوه‏گر مى‏شود; آيه‏103 و 104 سوره كهف در اين رابطه چنين مى‏گويد: <قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالا الذين ضل سعيهم فى‏الحيوة الدنيا وهم يحسبون انهم يحسنون صنعا; بگو آيا به شما خبر دهم كه زيانكارترين شما از مردم چه كسانى هستند؟ آنها كه تلاششان در زندگى دنيا گم شده (و تمام سرمايه‏هاى الهى خود را از دست داده‏اند) با اين حال گمان مى‏كنند كار نيك انجام مى‏دهند.»

3- در جاى ديگر پيدايش صفت نفاق را نتيجه دروغ‏گويى مكرر و خلف وعده الهى مى‏شمرد، مى‏فرمايد: <فاعقبهم نفاقا فى قلوبهم الى يوم يلقونه بما اخلفوا الله ما وعدوه وبما كانوا يكذبون; عمل آنها نفاق را در دلهايشان تا روزى كه خدا را ملاقات كنند مستقر ساخت، اين (پيدايش خوى نفاق ريشه‏دار) به خاطر آن است كه از پيمان الهى تخلف جستند، و كرارا دروغ گفتند.» (سوره توبه، آيه‏77)

توجه داشته باشيد كه <يكذبون‏» فعل مضارع است و دلالت‏بر استمرار دارد، و بيانگر تاثير اين عمل سوء، يعنى دروغ، در پيدايش روح نفاق است; زيرا مى‏دانيم دروغ گفتن آن هم در چهره انسان راستگو چيزى جز دوگانگى ظاهر و باطن نيست و نفاق درونى مبدل شدن اين الت‏به يك ملكه است.

تاثير متقابل اخلاق و عمل در احاديث اسلامى

اين حقيقت كه اعمال نيك و بد در روح انسان اثر مى‏گذارد، و به آن شكل مى‏دهد، و خوهاى نيك و بد را مستحكم مى‏كند، بازتاب گسترده‏اى در احاديث اسلامى نيز دارد، كه به عنوان نمونه سه حديث زير قابل دقت فراوان است:

1- در حديثى از امام صادق عليه السلام مى‏خوانيم: <كان ابى يقول ما من شى‏ء افسد للقلب من خطيئة، ان القلب ليواقع الخطيئة فما تزال به حتى تغلب عليه فيصير اعلاه اسفله; پدرم (امام باقر عليه السلام ) مى‏فرمود: چيزى بدتر از گناه قلب را فاسد نمى‏كند، گناه قلب را تحت تاثير خود قرار مى‏دهد و تدريجا در آن اثر مى‏كند تا بر آن غالب گردد; در اين هنگام قلب وارونه مى‏شود، و بالاى آن پايين قرار مى‏گيرد.» (3)

البته اين حديث‏بيشتر ناظر به دگرگون شدن افكار بر اثر گناه است، ولى در مجموع، تاثير گناه را در تغيير روح انسان منعكس مى‏كند.

2- در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام آمده است:

<اذا اذنب الرجل خرج فى قلبه نكتة سوداء فان تاب انمحت وان زاد زادت، حتى تغلب على قلبه، فلايفل-ح بعدها ابدا; هنگامى كه انسان گناه مى‏كند، نقطه سياهى در قلب او پيدا مى‏شود; اگر توبه كند، آن نقطه سياه محو مى‏شود، و اگر بر گناه بيفزايد زيادتر مى‏شود تا تمام قلب او را فراگيرد و بعد از آن هرگز روى رستگارى نخواهد ديد!» (4)

به همين دليل، در احاديث اسلامى، نسبت‏به اصرار بر گناه، هشدار داده شده حتى اصرار بر گناهان كوچك، جزء گناهان كبيره ذكر شده است. (5)

در حديث معروف امام على بن موسى الرضا عليه السلام كه در جواب تقاضاى مامون براى بيان جامعى درباره حلال و حرام و فرائض و سنن، آمده از جمله مسائلى كه بر آن تكيه شده است، اصرار بر گناهان صغيره است كه آن را در رديف گناهان كبيره ذكر فرموده‏است. (6)

3- در حديثى كه در كتاب <خصال‏» از رسول‏خدا صلى الله عليه و آله نقل شده چنين مى‏خوانيم: <اربع خصال يمتن القلب: الذنب على الذنب...; چهار عمل است كه قلب را مى‏ميراند: گناه بعد از گناه ...» (7)

شبيه همين معنى در تفسير <الدر المنثور» نيز آمده است. (8)

اين تعبيرات بخوبى نشان مى‏دهد كه تكرار يك عمل در قلب و جان انسان بطور قطع اثر مى‏گذارد و سرچشمه تشكيل صفات رذيله و زشت‏خواهد شد; و به همين دليل دستور داده شده است كه هرگاه لغزش و گناهى از مؤمنى سر زند، هر چه زودتر آن را با آب توبه بشويد، و آثار منفى آن را از قلب بزدايد تا به صورت يك <حالت‏» و <ملكه‏» و صفت زشت درونى در نيايد; مخصوصا دستور داده شده است كه با احاديث روشنى بخش پيشوايان معصوم: اين گونه زنگارها را از دل بزدايند; چنان كه در حديثى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مى‏خوانيم: <ان القلوب لترين كما يرين السيف وجلائه الحديث; دلهاى آدميان زنگار مى‏گيرد همان‏گونه كه شمشير زنگار مى‏گيرد و صيقل آن حديث است.» (9)

3- اخلاق فردى و اجتماعى

مساله مهم ديگرى كه ذكر آن در اينجا لازم به نظر مى‏رسد اين است كه: آيا مسائل اخلاقى در رابطه به انسانهاى ديگر شكل مى‏گيرد بطورى كه اگر يك انسان تنهاى تنها زندگى كند، اخلاق براى او مفهوم نخواهد داشت؟ يا اين‏كه پاره‏اى از مفاهيم اخلاقى درباره يك انسان تنهاى تنها نيز صادق است، هر چند قسمت اعظم مسائل اخلاقى در رابطه انسانهاى ديگر پيدا مى‏شود، و از اين نظر مى‏توانيم اخلاق را به دو بخش تقسيم كنيم؟

در پاسخ اين سؤال توجه شما را به بحثى كه در كتاب <زندگى در پرتو اخلاق‏» آمده و عينا آن را در زير مى‏آوريم، جلب مى‏كنيم:

<بعضى معتقدند تمام اصول اخلاقى بازگشت‏به مناسبات خاص اجتماعى انسان با ديگران مى‏كند، بطورى كه اگر اجتماعى اصلا وجود نمى‏داشت و هر انسان كاملا جدا از ديگران مى‏زيست، و هر فردى بى‏خبر از وجود ديگرى زندگى مى‏كرد، اخلاق اصلا مفهومى نداشت!

<زيرا غبطه، حسد، و تواضع، و تكبر، و حسن ظن، و عدالت، و جور، و عفت، و سخاوت، و امثال اينها همه از مسائلى است كه فقط و فقط در اجتماع و برخورد انسان با ديگران، مفهوم دارد; بنابراين، انسان منهاى اجتماع، با انسان منهاى اخلاق، همراه خواهد بود.

<ولى به عقيده ما در عين اين‏كه بايد اعتراف كرد كه بسيارى از فضائل و رذائل اخلاقى با زندگى اجتماعى انسان بستگى دارد، چنان نيست كه اين مساله عموميت داشته باشد، زيرا بسيارى از مسائل اخلاقى هستند كه فقط جنبه فردى دارند، و در مورد يك انسان تنها نيز كاملا صادق است; مثلا، صبر و جزع بر مسائل، شجاعت و ترس در برابر پيشامدها، استقامت و تنبلى در راه رسيدن يك فرد به هدف خود، غفلت و توجه نسبت‏به آفريدگار جهان، شكر و كفران در برابر نعمتهاى بى‏پايان او و امثال اين امور كه علماى اخلاق در كتب اخلاقى از آن بحث نموده‏اند و جزء فضائل يا رذائل اخلاقى شمرده‏اند مى‏تواند جنبه فردى داشته باشد، و درباره يك فرد كه زندگى كاملا جدا از اجتماع دارد نيز صدق كند، از اينجا تقسيم اخلاق به اخلاق فردى و اخلاق اجتماعى روشن مى‏گردد، ولى ناگفته پيدا است كه اخلاق اجتماعى وزنه سنگينترى در علم اخلاق دارد و شخصيت انسان بيشتر بر محور آن دور مى‏زند، اگر چه اخلاق فردى نيز سهم قابل توجهى در مورد خود دارد.» (10)

شك نيست كه اين تقسيم دوگانه چيزى از ارزش مسائل اخلاقى نمى‏كاهد هر چند مى‏تواند تفاوت اهميت مباحث اخلاقى را از نظر درجه بندى آشكار سازد; بنابراين، صرف وقت در اين كه كداميك از خلق و خوهاى اخلاقى فقط جنبه فردى دارد، و كداميك جنبه اجتماعى، چندان مفيد به نظر نمى‏رسد; و ما همين اشاره كلى را كه در بالا آورديم براى اين بحث كافى مى‏دانيم.

البته نمى‏توان انكار كرد كه اخلاق فردى نيز تاثير غير مستقيم بر مسائل اجتماعى دارد. (دقت كنيد)

 

پشتوانه‏هاى اخلاق -

 

فضايل اخلاقى غالبا با يكديگر مربوطند همان‏گونه كه رابطه نزديكى در ميان رذايل اخلاقى ديده مى‏شود. به همين دليل، جدائى كامل آنها از يكديگر غالبا امكان پذيرنيست.

اين پيوند و ارتباط گاهى به خاطر ريشه‏هاى مشترك آنها است و گاه به خاطر پيوند ثمرات و نتايج آنها با يكديگر.

در قسمت اول يعنى پيوند ريشه‏ها، مثالهاى روشنى داريم; غيبت كردن در بسيارى از موارد زائيده صفت رذيله حسد است، شخص حسود مى‏كوشد با غيبت كردن كسى كه مورد حسد اوست، آبروى او را ببرد و شخصيتش را درهم بشكند; تهمت و افتراء، تكبر و خودبرتربينى، تحقير و كوچك شمردن ديگران نيز بسيار مى‏شود كه از همان رذيله حسد سرچشمه مى‏گيرد.

بعكس، علو طبع همان‏گونه كه جلو طمع را مى‏گيرد، با حسد و كبر و غرور و تملق و چاپلوسى نيز مبارزه مى‏كند.

در مورد نتائج و ثمرات نيز اين پيوند بخوبى ديده مى‏شود، يك دروغ ممكن است‏سرچشمه دروغهاى ديگر شود، و گاه براى توجيه آن دست‏به گناهان و خطاهاى ديگرى بيالايد; و يا با انجام يك جرم، جرائم ديگرى انجام دهد تا آثار جرم اول را بپوشاند; و بعكس، انجام يك عمل اخلاقى مانند رعايت امانت، منتهى به محبت و دوستى و پيوند در ميان افراد يا تعاون اجتماعى و مانند آن مى‏شود.

در روايات اسلامى نيز اشارات لطيفى به اين امر مهم آمده است; در حديثى از على عليه السلام مى‏خوانيم كه فرمود: <اذا كان فى‏الرجل خلة رائعة فانتظر اخواتها; هنگامى كه در كسى صفت جالب و زيبايى ببينى، در انتظار بقيه صفات نيك او، باش!» (1)

در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام مى‏خوانيم كه فرمود: <ان خصال المكارم بعضها مقيد ببعض; صفات شايسته با يكديگر مربوط و مقيدند.» و در ذيل همين حديث اشاره شده است‏به <صدق الحديث وصدق الباس واعطاء السائل والمكافات بالصنايع واداء الامانة وصلة الرحم والتودد الى الجار والصاحب وقرى الضيف وراسهن الحياء; راستگويى، مقاومت در ميدان جنگ، بخشش به درخواست كننده، پاداش نيكى به نيكى، اداى امانت، صله رحم، محبت نسبت‏به همسايه و دوست، و پذيرايى شايسته از مهمان، و در راس همه آنها حياء قرار گرفته است.» (2)

در واقع حيا كه روح آن تنفر از گناه و زشتيها است مى‏تواند سرچشمه تمام افعال اخلاقى بالا بشود، همان‏گونه كه صداقت پيوند نزديكى با امانت و مقاومت در ميدان مبارزه و پيوند و محبت و دوستى با بستگان و دوستان و همسايگان دارد.

در حديث‏سومى از امام باقر عليه السلام مى‏خوانيم: <ان الله عزوجل جعل للشر اقفالا وجعل مفاتيح تلك الاقفال‏الشراب، والكذب شر من الشراب; خداوند براى بديها قفلهايى قرار داده و كليد آن قفلها را شراب قرار داده است و دروغ از شراب بدتر است.» (3) اشاره به اين كه دروغ مى‏تواند سرچشمه انواع گناهان شود.

شبيه همين معنى به صورت فشرده‏ترى در حديث امام حسن عسكرى عليه السلام آمده است آنجا كه فرمود: <جعلت الخبائث كلها فى‏بيت وجعل مفتاحها الكذب; تمام زشتيها و بديها در اطاقى قرار داده شده (كه در آن بسته است) و كليد آن دروغ است.» (4)

اين سخن را با حديثى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله پايان مى‏دهيم:

در روايتى آمده است، مردى خدمت رسول‏خدا صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: يارسول‏الله! من در پنهانى مرتكب چهار گناه مى‏شوم، زنا و شرب خمر و سرقت و دروغ، فايتهن شئت تركتها لك; هر يك از آنها را كه بفرمايى به خاطر تو آن را ترك مى‏كنم! (گويا آماده ترك همه آنها نبود، مى‏خواست‏يكى را به خاطر رسول‏خدا صلى الله عليه و آله ترك كند. )

پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: <دع الكذب; دروغ را رها كن!»

آن مرد از خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله بازگشت; هنگامى كه تصميم گرفت‏به سراغ عمل منافى عفت‏برود، به خودش گفت اگر اين كار را انجام دهم ممكن است پيامبر صلى الله عليه و آله از من سؤال كند، اگر راست گويم حد بر من جارى مى‏كند، و اگر دروغ بگويم پيمان خود را با او شكسته‏ام (ناچار اين عمل را ترك كرد).

سپس تصميم به سرقت و شرب خمر گرفت، باز همين فكر براى او پيش آمد، به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله برگشت و گفت:

<قد اخذت على السبيل كله فقد تركتهن اجمع; شما تمام راهها را بر من بستى، به همين جهت من تمام اين گناهان را ترك خواهم نمود!» (5)

از مجموع آنچه گفته شد مى‏توان نتيجه گرفت كه در بسيارى از موارد براى تربيت نفوس و تهذيب اخلاق و مخصوصا اصلاح بعضى از خلق و خوها بايد از امورى كه پيوسته و وابسته به آن است‏شروع كرد، و از مقارنات و خلق و خوهاى ديگر كه با آن مرتبط است كمك گرفت.

 
 

از كجا شروع كنيم؟ -

فهرست

تاكنون كلياتى را درباره علم اخلاق و نتائج و آثار و انگيزه‏ها و شاخ و برگهاى ديگر آن شناخته‏ايم; اكنون موقع آن است كه با در دست داشتن اين اطلاعات و آگاهيهاى كلى، راه تهذيب نفس را شروع كنيم; و يا به تعبير ديگر، از مسائل ذهنى به مسائل عينى بپردازيم، و از كليات وارد جزئيات شويم.

ولى در اينجا نيز لازم است توقف كنيم و آمادگيهاى لازم را براى اين سفر روحانى فراهم سازيم، تا در مسير راه، گرفتار سرگردانى و حيرانى و بى‏برنامگى و بى‏نقشه بودن نشويم، و نيز لازم است‏به امور زير توجه شود:

1- سه ديدگاه در چگونگى برخورد با مسائل اخلاقى

2- آيا در هر مرحله استاد و راهنمايى لازم است؟

3- نقش واعظ درون و واعظ برون

4- امورى كه مى‏تواند به انسان براى رسيدن به اين هدف بسيار بزرگ كمك كند; مانند: ياد خدا، عبادات و دعاها، و زيارات، اندرزهاى مداوم، و تلقين.

5- پاك بودن محيط

سه ديدگاه در برخورد با مسائل اخلاقى

ديدگاه اول، تهذيب نفس نوعى جهاد
ديدگاهى است كه مى‏گويد: تهذيب نفس نوعى جهاد و مبارزه با دشمنان درونى است، كه در كمين انسانها هستند.

اين ديدگاه از حديث معروف پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله گرفته شده است آنجا كه مى‏خوانيم: پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله گروهى از مجاهدان اسلام را به سوى ميدان جهاد فرستاد، هنگامى كه از جهاد بازگشتند فرمود: <مرحبا بقوم قضوا الجهاد الاصغر وبقى عليهم الجهاد الاكبر فقيل يارسول الله ماالجهاد الاكبر، قال صلى الله عليه و آله: جهاد النفس; آفرين بر جمعيتى كه جهاد اصغر را انجام دادند و جهاد اكبر بردوش آنها مانده است; كسى عرض كرد: اى رسول‏خدا! جهاد اكبر چيست؟ فرمود: جهاد با نفس.» (1)

در بحارالانوار در ذيل همين حديث چنين آمده است: <ثم قال صلى الله عليه و آله: افضل الجهاد من جاهد نفسه التى بين جنبيه; سپس فرمود برترين جهاد، جهاد با نفسى است كه در ميان دو پهلو قرار گرفته است.» (2)

بعضى از آيات قرآنى كه در زمينه جهاد وارد شده نيز به جهاد اكبر تفسير شده است، يا از اين نظر كه ناظر به خصوص جهاد با نفس است، و يا از اين نظر كه مفهوم عامى دارد كه هر دو بخش از جهاد را شامل مى‏شود.

در تفسير قمى در ذيل آيه‏6 سوره عنكبوت: <ومن جاهد فانما يجاهد لنفسه ان الله لغنى عن العالمين; كسى كه جهاد كند براى خود جهاد مى‏كند، چرا كه خداوند از همه جهانيان بى‏نياز است.» مى‏خوانيم: ومن جاهد... قال نفسه عن الشهوات واللذات والمعاصى; يعنى، منظور مبارزه با نفس در برابر شهوات و لذات نامشروع و گناهان است.» (3)

اين تفسير از آنجا سرچشمه مى‏گيرد كه در اين آيه فايده جهاد را متوجه خود انسان مى‏كند، و اين بيشتر در جهاد با نفس است، بويژه اين كه در آيه‏قبل از آن سخن از لقاءالله است (من كان يرجوا لقاء الله...) و مى‏دانيم لقاءالله و شهود الهى و رسيدن به قرب او هدف اصلى جهاد با نفس مى‏باشد.

در آخرين آيه‏سوره عنكبوت نيز آمده است: <والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا وان الله لمع المحسنين; آنها كه در راه ما (با خلوص نيت) جهاد كنند به يقين هدايتشان خواهيم كرد و خدا با نيكوكاران است.»

اين آيه نيز به قرينه فينا (در طريق ما) و جمله لنهدينهم سبلنا (آنها را به راههاى خود هدايت مى‏كنيم) بيشتر ناظر به جهاد اكبر است; و يا مفهوم عامى دارد كه هر دو جهاد را شامل مى‏شود.

در آيه‏78 سوره حج نيز آمده است: <وجاهدوا فى‏الله حق جهاده هواجتباكم وما جعل عليكم فى‏الدين من حرج; در راه خدا جهاد كنيد و حق جهادش را ادا نمائيد، او شما را برگزيده و در دين (و آيين خود) كار سنگين و شاقى بر شما نگذارده است.»

غالب مفسران اسلامى جهاد را در اين آيه به مفهوم عام كه شامل جهاد اكبر و اصغر هر دو مى‏شود، يا به معنى خصوص جهاد اكبر تفسير كرده‏اند، چنان كه مرحوم علامه طبرسى در مجمع‏البيان از اكثر مفسران نقل مى‏كند كه منظور از حق جهاد، اخلاص‏نيت و انجام اعمال طاعات براى خداست. (4)

مرحوم علامه مجلسى نيز اين آيه را در زمره آياتى كه ناظر به جهاد اكبر است در بحارالانوار آورده است. (5)

در حديث معروف ابوذر نيز آمده است كه مى‏گويد: <قلت‏يارسول الله اى الجهاد افضل; عرض كردم كدام جهاد برتر است؟»

فرمود: <ان يجاهد الرجل نفسه وهواه; برترين جهاد آن است كه انسان با نفس و هواى خويش جهاد كند.» (6)

در حديثى كه در بحث گذشته درباره جنود عقل و جهل آورديم نيز اين ديدگاه بخوبى نمايان است كه صحنه وجود انسان را به ميدان جنگى تشبيه مى‏كند كه در يك طرف عقل و لشكريانش قرار دارد، و در طرف ديگر جهل و هواى نفس با لشكريانش، اين دو لشكر دائما در حال پيكارند و پيشرفت انسان در كمالات نفسانى از اين طريق حاصل مى‏شود كه جنود عقل بر جنود جهل پيروز شود، پيروزى موضعى آن نيز سبب پيشرفت نسبى در كمالات انسانى است.

ديدگاه دوم، ديدگاه طب روحانى

در اين ديدگاه، روح انسان همچون جسم انسان گرفتار انواع بيماريها مى‏شود و براى بهبود و سلامت آن بايد دست‏به دامن طبيبان روحانى و مسيحانفسان معنوى شود، و از داروهاى ويژه‏اى كه براى هر يك از بيماريهاى اخلاقى وجود دارد بهره بگيرد تا روحى سالم، پرنشاط و پر تلاش و فعال پيدا كند.

شايان توجه اين كه در دوازده آيه‏قرآن مجيد (7) از بيماريهاى روحى و اخلاقى، تعبير به مرض شده است; از جمله در آيه‏10 سوره بقره، صفت زشت نفاق را به عنوان بيمارى قلمداد كرده، درباره منافقان مى‏فرمايد: <فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا; در دلهاى آنها نوعى بيمارى است، و خداوند (به خاطر اصرارشان بر گناه و نفاق) بر بيمارى آنها مى‏افزايد.»

در آيه‏32 سوره احزاب، شهوت پرستان را بيمار دلانى معرفى مى‏كند كه در كمين زنان باعفتند; خطاب به همسران پيامبر صلى الله عليه و آله مى‏فرمايد: <فلا تخضعن بالقول فيطمع الذى فى قلبه مرض; به گونه‏اى هوس‏انگيز سخن نگوييد كه بيماردلان در شما طمع كنند.»

و در آيات ديگر نيز به همين معانى يا معنى وسيعتر كه تمام انحرافات اخلاقى و عقيدتى را فرا مى‏گيرد اشاره شده است.

در يك تعبير پرمعناى ديگر، دلهايى را كه كانون نور معرفت و اخلاق و تقوا است‏به عنوان قلب سليم معرفى كرده از زبان ابراهيم مى‏فرمايد:

<ولات-خزنى يوم يبعثون - يوم لاينف-ع مال ولابنون - الا من اتى الله بق-لب سليم; در آن روز كه مردم براى حساب مبعوث مى‏شوند، مرا شرمنده و رسوا نكن! - آن روز كه مال و فرزندان سودى نمى‏بخشد! - مگر كسى كه با قلب سليم به پيشگاه خدا آيد.»

(سوره شعراء، آيات‏87 تا89)

سليم از ماده سلامت در برابر فساد و انحراف و بيمارى است; و قلب سليم، بطورى كه از روايات معصومين(ع) كه در تفسير اين آيه‏وارد شده بر مى‏آيد، قلبى است كه خالى از غير خدا باشد (از هرگونه بيمارى اخلاقى و روحانى بر كنار باشد).

قرآن مجيد در جاى ديگر مى‏گويد: ابراهيم (كه در آيات بالا تلويحا از خداوند تقاضاى قلب سليم كرد) به مقصود خود رسيد، و به لطف و عنايات حق صاحب قلب سليم شد; در آيه‏83 و 84 صافات مى‏خوانيم:

<وان من شيعته لابراهيم - اذ جاء ربه بقلب سليم; از پيروان او (نوح) ابراهيم عليه السلام بود - آن هنگام كه با قلب سليم به پيشگاه پروردگارش آمد.»

آرى! ابراهيم عليه السلام آرزو داشت كه صاحب قلب سليم گردد و با تلاش و كوششهايى كه در مسير بندگى خدا و ايثار و مبارزه با شرك و هواى نفس نمود، سرانجام به اين مقام رسيد.

در احاديث اسلامى نيز اشارات زيادى به اين ديدگاه شده است، كه احاديث زير نمونه‏اى از آن است:

1- اميرمؤمنان على عليه السلام در توصيف پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در نهج‏البلاغه مى‏فرمايد: <طبيب دوار بطبه قد احكم مراهمه واحمى مواسمه يضع ذلك حيث الحاجة اليه من قلوب عمى وآذان صم والسنة بكم، متتبع بدوائه مواضع الغفلة ومواطن الحيرة; او طبيبى است‏سيار كه با طب خويش همواره به گردش مى‏پردازد، مرهمهايش را بخوبى آماده ساخته و (براى مواقع اضطرار و سوزاندن محل زخمها) ابزارش را داغ كرده تا هر جا نياز باشد از آن براى دلهاى كور و نابينا، و گوشهاى كر و ناشنوا، و زبانهاى گنگ بهره گيرد; با داروهاى خويش در جستجوى بيماران فراموش شده و سرگردان است!» (8)

2- در تفسير قلب سليم كه در دو مورد از آيات قرآن مجيد آمده (و در بالا به آن اشاره شد) روايات زيادى وارد شده است:

در يك مورد مى‏خوانيم كه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله سؤال كردند: <ماالقلب السليم; قلب سليم چيست؟» فرمود:

<دين بلاشك وهوى، وعمل بلا سمعة ورياء; منظور دينى است كه شك و هواپرستى در آن نباشد، و عملى است كه سمعه و ريا در آن راه نيابد.» (9)

در حديث ديگرى از امام باقر عليه السلام مى‏خوانيم: <لاعلم كطلب السلامة ولاسلامة كسلامة القلب; هيچ علمى مانند جستجوى سلامت نيست، و هيچ سلامتى همانند سلامت قلب نمى‏باشد!» (10)

در حديث ديگرى از على عليه السلام آمده است كه فرمود: <اذا احب الله عبدا خيرا رزقه قلبا سليما وخلقا قويما; هنگامى كه خداوند بنده‏اى را دوست‏بدارد، به او قلب سليم و اخلاق معتدل و شايسته مى‏دهد.» (11)

3- در روايات متعددى از اخلاق رذيله تعبير به بيماريهاى قلب شده است.

در حديثى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مى‏خوانيم: <اياكم والمراء والخصومة فانهما يمرضان القلوب على الاخوان، وينبت عليهما النفاق; بپرهيزيد از جر و بحثها و خصومتها كه اين دو دلهاى برادران دينى را بيمار مى‏سازد، نفاق و تفرقه بر آنها مى‏رويد.» (12)

در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام مى‏خوانيم:

<ما من شى‏ء افسد للقلب من خطيئته; چيزى بيش از گناه، قلب را فاسد نمى‏كند.» (13)

4- در حديث ديگرى از اميرمؤمنان على عليه السلام مى‏خوانيم: <الا ومن البلاء الفاقة، واشد من الفاقه مرض البدن، واشد من مرض البدن مرض القلب; آگاه باشيد فقر يكى از بلاها است، و از آن بدتر، بيمارى تن است. و از آن سخت‏تر بيمارى قلب است.» (14)

5- در حديث ديگرى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مى‏خوانيم كه در آن حسد به عنوان يك بيمارى مستمر در طول تاريخ بشريت، معرفى شده است; فرمود: <الا انه قد دب اليكم داء الامم من قبلكم وهو الحسد، ليس بحالق الشعر، لكنه حالق الدين، وينجى فيه ان يكف الانسان يده ويحزن لسانه ولايكون ذاغمز على اخيه المؤمن; مرضى كه امتهاى پيشين به آن گرفتار شده‏اند به سوى شمار روى آورده است و آن بيمارى حسد است كه موى بدن را نمى‏ريزد (اشاره به بيماريهايى است كه باعث ريزش موهاى بدن مى‏شود) ولى دين را مى‏ريزد و از بين مى‏برد، و راه نجات از آن و درمان آن اين است كه انسان (هنگام پيدايش نشانه‏هاى حسد) دست و زبانش را نگاه دارد و حتى نسبت‏به برادر مؤمن خود با اشاره چشم و ابرو اهانت نكند!» (15)

6- در بسيارى از روايات اسلامى از رذايل اخلاقى تعبير به <داء» كه به مفهوم بيمارى ست‏شده; مثلا، در خطبه‏176 نهج‏البلاغه، درباره قرآن مى‏فرمايد:

<فاستشفوه من ادوائكم ... فان فيه شفاء من اكبر الداء وهو الكفر والنفاق والغى والضلال; از قرآن براى شفاى بيماريهاى خود كمك بطلبيد، زيرا در قرآن، شفاى بزرگترين بيماريها، يعنى كفر و نفاق و گمراهى و ضلالت است.»

اين تعبير در روايات فراوان ديگرى نيز ديده مى‏شود.

خلاصه اين كه، مطابق اين ديدگاه كه فضائل و رذائل اخلاقى را به عنوان نشانه‏هاى سلامت روح انسان يا بيمارى آن معرفى مى‏كند، پيامبران الهى و پيشوايان معصوم و همچنين معلمان اخلاق، طبيبان روحانى هستند و دستورات آنها داروهاى شفابخش.

و بر اين اساس، همان‏گونه كه در طب جسمانى علاوه بر دارو، پرهيزهايى هم براى رسيدن به بهبودى كامل لازم است، در طب روحانى و اخلاقى نيز پرهيز از دوستان فاسد، محيط آلوده و تمام امورى كه به پيشرفت مفاسد اخلاقى در وجود انسان كمك مى‏كند، ضرورت دارد.

در طب جسمانى گاه نياز به جراحى مى‏افتد و طبيب جراح با چاقوى جراحى به درمان بيمار مى‏پردازد، در طب روحانى نيز چنين مواردى پيش‏بينى شده است; حدود و تعزيرات و مجازاتهاى گوناگون در برابر پاره‏اى از اعمال منافى اخلاق نيز به منزله جراحى است.

در طب جسمانى دو مرحله مشخص ترسيم شده، طب پيشگيرى و طب درمانى كه معمولا از اولى به عنوان بهداشت، و از دومى به عنوان درمان تعبير مى‏كنند، در طب روحانى و اخلاقى نيز همين دو مرحله وجود دارد، و معلمان اخلاق از يك سو براى درمان آلودگان برنامه‏ريزى مى‏كنند; و از سوى ديگر، براى پيشگيرى از آلودگى سالمان.

تعبيرهايى كه در خطبه 108 نهج‏البلاغه درباره شخص پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله وارد شده بود كه هم سخن از مرهمها به ميان آمده بود، و هم ابزار داغ كردن و سوزاندن زخمها، بيانگر تنوع درمانها در طب اخلاقى همانند طب جسمانى است.

در طب جسمانى، يك رشته دستورهاى كلى براى درمان بيماريها است و يك رشته دستورهايى كه ويژه هر يك از بيماريها مى‏باشد; در طب روحانى نيز همين گونه است; توبه، ذكر خدا، نماز و روزه و عبادات ديگر، و محاسبه و مراقبه، اصول كلى درمانند; و در هر يك از بيماريهاى اخلاقى نيز دستورهاى ويژه‏اى در روايات اسلامى و كتب اخلاقى وارد شده است.

ديدگاه سوم، ديدگاه سير و سلوك

در اين ديدگاه، انسانها به مسافرانى تشبيه شده‏اند كه از نقطه عدم به راه افتاده و به سوى لقاءالله و قرب ذات پاك حق كه از هر نظر بى‏نهايت است پيش مى‏روند.

در اين سفر روحانى مانند سفرهاى جسمانى دليل راه و مركب و زاد و توشه و نفى موانع و طريق مقابله با رهزنان راه و دزدان و دشمنان جان و مال لازم است.

اين سفر روحانى و معنوى داراى منزلگاههايى است و گردنه‏هاى صعب‏العبور، و پرتگاههاى خطرناك كه بايد با كمك راهنمايان آگاه بسلامت از آنها گذشت، و يكى را بعد از ديگرى شت‏سرگذاشت تا به سر منزل مقصود نائل شد.

گر چه بعضى اصرار دارند كه مساله سير و سلوك الى الله و آگاهى بر راه و رسم و منزلگاهها و مركب و زاد و توشه و راهنما، علم جداگانه‏اى است غير از علم اخلاق، ممكن است از يك نظر چنين باشد ولى با يك ديد وسيع كلى سير و سلوك روحانى در همان مسيرى قرار دارد كه تربيتهاى اخلاقى و پرورش صفات فضيلت در آن قرار دارد; يا حداقل، اخلاق الهى، بخشى از سير و سلوك روحانى است.

به هر حال، در آيات و روايات اسلامى نيز اشاراتى به اين ديدگاه ديده مى‏شود.

از جمله در آيه‏شريفه‏156 سوره بقره مى‏خوانيم: <الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انالله وانا اليه راجعون; صابران كسانى هستند كه هنگامى كه مصيبتى به آنها برسد مى‏گويند ما از آن خدا هستيم و به سوى او بازگشت مى‏كنيم.»

در اين آيه از يك سو انسان خود را ملك خدا مى‏داند و از سوى ديگر خود مسافرى مى‏شود كه به سوى او در حركت است.

در سوره علق مى‏خوانيم: <ان الى ربك الرجعى; به يقين بازگشت همه به سوى پروردگارتوست.» (سوره علق، آيه‏8)

در سوره انشقاق آمده است: <ياايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه; اى انسان تو با تلاش و رنج‏به سوى پروردگارت پيش مى‏روى و سرانجام او را ملاقات خواهى كرد.» (سوره انشقاق، آيه‏6)

در سوره رعد آمده است: <رفع السموات بغير عمد ترونها... يفصل الآيات لعلكم بلقاء ربكم توقنون; خداوند همان كسى است كه آسمان را بدون ستونى كه قابل رؤيت‏باشد آفريد... او آيات (خود) را (براى شما) شرح مى‏دهد تا به لقاى پروردگارتان يقين پيدا كنيد.» (16)

متجاوز از بيست آيه از آيات قرآن سخن از لقاءالله است كه در واقع سر منزل مقصود سالكان الى الله و عارفان الهى مى‏باشد، يعنى لقاء معنوى و ديدار روحانى با آن محبوب بى‏نظير و مقصود بى‏مانند.

درست است كه اين آيات و آيات رجوع الى الله از يك نظر جنبه عمومى دارد و همگان را شامل مى‏شود ولى مانعى ندارد كه سير و سلوك مؤمن و كافر از نظر فطرت و خلقت، به سوى او جهت‏گيرى شده باشد، ولى گروهى به خاطر انحراف از مسير فطرت در وسط راه بمانند يا در پرتگاه سقوط كنند ولى اولياء الله با تفاوت مراتب به سر منزل مقصود واصل شوند. درست همانند نطفه‏هايى كه همه از نظر آفرينش در عالم جنين به سوى تكامل انسانى پيش مى‏روند و بعد از تولد نيز آن را آنچنان ادامه مى‏دهند ولى بعضى از اين نطفه‏ها در همان مراحل اوليه جنين بر اثر آفاتى از حركت‏باز مى‏ايستد و ساقط مى‏شود يا بعد از تولد در نيمه راه زندگى به خاطر همين آفات از كار مى‏افتد و سقوط مى‏كند.

از اين تعبيرها روشنتر، تعبيرى است كه در قرآن مجيد از تقوا به عنوان بهترين زاد و توشه شده (و مى‏دانيم زاد و توشه، معمولا به غذا و طعام مسافر گفته مى‏شود; هر چند از بعضى از منابع لغت استفاده مى‏شود كه در اصل، مفهوم اعمى دارد و شامل هرگونه ذخيره‏سازى مى‏شود.)

بنابراين، تعبير بالا كه مى‏گويد: تقوا بهترين زاد و توشه است، اشاره به سير انسان الى الله دارد كه به هر حال در اين سفر روحانى نياز به زاد و توشه‏اى خواهد داشت، و زاد اين سفر روحانى نيز روحانى است.

در روايات اسلامى نيز اين تعبيرات به صورت گسترده‏ترى ديده مى‏شود.

در نهج‏البلاغه، در خطبه‏هاى متعددى، سخن از برگرفتن زاد و توشه از اين دنيا براى سفر الهى آخرت شده است:

در خطبه‏157 مى‏خوانيم: <فتزودوا فى ايام الفناء لايام البقاء; در اين ايام فانى براى ايام باقى زاد و توشه برگيريد!»

در خطبه 132 در تعبير روشنترى مى‏فرمايد: <ان الدنيا لم تخلق لكم دارمقام، بل خلقت لكم مجازا لتزودوا منها الاعمال الى دارالقرار; دنيا براى سكونت هميشگى شما خلق نگرديده، بلكه آن را در گذرگاه شما ساخته‏اند تا اعمال صالح را به عنوان زاد و توشه در مسير سراى ديگر، از آن فراهم سازيد.»

در خطبه‏133 در يك تعبير لطيف و دقيق چنين آمده است، مى‏فرمايد: <والبصير منها متزود والاعمى لها متزود; بينايان از آن زاد و توشه (براى سفر آخرت) مى‏گيرند، و نابينايان براى خود آن (دنيا) زاد توشه مى‏اندوزند.

تعبيراتى همچون <صراط العزيز الحميد» (سوره ابراهيم، آيه‏1) و <الصراط المستقيم‏» (سوره‏حمد) و <سبيل الله‏» در آيات زيادى از قرآن و <ليصدوا عن سبيل الله‏»(سوره‏انفال، آيه‏36) و مانند اينها، مى‏تواند اشاره‏اى به اين ديدگاه باشد.

 

روشهاى مختلف ارباب سير و سلوك -

فهرست

گفتنى است كه ارباب سير و سلوك و علما و دانشمندانى كه در اين راه گام برداشته و تعليمات قرآن و سنت را راهنماى خويش قرار داده (نه صوفيانى كه تحت تاثير مكتبهاى التقاطى و غير اسلامى بوده‏اند) هر يك براى خود روشى را پيشنهاد كرده‏اند; يا به تعبير دقيقتر، مراحل و منزلگاههايى در نظر گرفته‏اند كه در ذيل به بخشى از آنها به صورت فشرده اشاره مى‏شود، تا اين بحث كاملتر و پربارتر گردد:

1- سير و سلوك منسوب به <بحرالعلوم‏»

در اين كتاب كه به فقيه باهر و علامه ماهر <بحرالعلوم‏» نسبت داده شده است هر چند انتساب بعضى از بخشهاى آن به اين بزرگوار بعيد به نظر مى‏رسد ولى قسمتهايى از آن داراى اهميت فوق‏العاده‏اى است; براى سير و سلوك الى الله و پيمودن راه قرب به پروردگار عوالم چهارگانه و به تعبير ديگر، چهار منزلگاه مهم ذكر شده است:

1- اسلام

2- ايمان

3- هجرت

4- جهاد

و براى هر يك از اين عوالم چهارگانه سه مرحله ذكر شده است كه مجموعا دوازده مرحله مى‏شود كه پس از طى آنها، سالك الى الله وارد عالم خلوص مى‏گردد، و اين مراحل دوازده‏گانه به شرح زير است:

منزل اول، اسلام اصغر است، و منظور از آن اظهار شهادتين و تصديق به آن در ظاهر و انجام وظائف دينى است.

منزل دوم، ايمان اصغر و آن عبارت از تصديق قلبى و اعتقاد باطنى به تمام معارف اسلامى است.

منزل سوم، اسلام اكبر است و آن عبارت است از تسليم در برابر تمام حقايق اسلام و اوامر و نواهى الهى.

منزل چهارم، ايمان اكبر است و آن عبارت از روح و معنى اسلام اكبر مى‏باشد كه از مرتبه و اطاعت‏به مرتبه شوق و رضا و رغبت منتقل شود.

منزل پنجم، هجرت صغرى است، و آن انتقال از <دارالكفر» به <دارالاسلام‏» است مانند هجرت مسلمانان از مكه كه در آن زمان كانون كفر بود به مدينه.

منزل ششم، هجرت كبرى است، و آن هجرت و دورى از اهل عصيان و گناه و از همنشينى با بدان و ظالمان و آلودگان است.

منزل هفتم، جهاد اكبر است، و آن عبارت از محاربه و ستيز با لشكر شيطان است‏با استمداد از لشكر رحمان كه لشكر عقل است.

منزل هشتم، منزل فتح و ظفر بر جنود و لشكريان شيطان، و رهايى از سلطه آنان و خروج از عالم جهل و طبيعت است.

منزل نهم، اسلام اعظم، و آن عبارت از غلبه بر لشكر شهوت و آمال و آرزوهاى دور و دراز است كه بعد از فتح و ظفر، عوامل بيدار كننده برون بر عوامل انحرافى درون پيروز مى‏شود و اينجاست كه قلب، مركز انوار الهى و افاضات ربانى مى‏گردد.

منزل دهم، ايمان اعظم است، و آن عبارت از مشاهده نيستى و فناى خود در برابر خداوند است، و مرحله دخول در عالم فادخلى فى عبادى وادخلى جنتى است كه در اين هنگام حقيقت عبوديت و بندگى خدا ظاهر مى‏شود.

منزل يازدهم، هجرت عظمى است، و آن مهاجرت از وجود خود و به فراموشى سپردن آن، و سفر به عالم وجود مطلق، و توجه كامل به ذات پاك خداست كه در جمله <وادخلى جنتى‏» خطاب به آن شده است.

منزل دوازدهم، جهاد اعظم است كه بعد از هجرت از خويشتن، متوسل به ذات پاك خداوند مى‏شود تا تمام آثار خودبينى در او محو و نابود گردد و قدم در بساط توحيد مطلق نهد.

بعد از پيمودن اين عوالم دوازده‏گانه وارد عالم خلوص مى‏شود، و مصداق <بل احياء عند ربهم يرزقون‏» مى‏گردد. (1)

چگونگى سير و سلوك در اين روش

در رساله سير و سلوك منسوب به علامه بحرالعلوم بعد از ذكر عوالم و منازل بالا به چگونگى طى نمودن اين راه پرمشقت و پرافتخار پرداخته و بيست و پنج دستور براى وصول به اين مقاصد بالا و والا مى‏دهد كه آنها را بطور فشرده در ذيل مى‏آوريم:

سالك الى الله و رهرو راه قرب به پروردگار براى وصول به اين عوالم، بعد از آن كه اصول دين را از طرق معتبر شناخت و به فروع احكام دينى و اسلامى كاملا آشنا شد، بار سفر مى‏بندد و به راه مى‏افتد و با انجام دستورهاى بيست و پنجگانه زير به سوى مقصد همچنان پيش مى‏رود:

اول، ترك آداب و عادات و رسومى است كه انسان را از پيمودن راه باز مى‏دارد و غرق در آلودگيها مى‏كند.

دوم، عزم قاطع بر پيمودن راه، كه از هيچ چيز نترسد و با استمداد از لطف‏ترديدى به خود راه ندهد.

سوم، رفق و مدارا، و آن اين كه در آن واحد امور زيادى را بر خود تحميل نكند مبادا دلسرد و متنفر شود، و از پيمودن راه بازماند.

چهارم، وفا، و آن عبارت از اين است كه نسبت‏به آنچه توبه كرده وفادار بماند و به آن باز نگردد، و نسبت‏به آنچه استاد راه مى‏گويد وفادار بماند.

پنجم، ثبات و دوام است، به اين معنى كه برنامه‏هايى را كه انتخاب مى‏كند به صورت عادت مستمر در آيد تا بازگشتى در آن صورت نگيرد.

ششم، مراقبت است، و آن عبارت از توجه به خويش در تمام احوال است كه تخلفى صورت نگيرد.

هفتم، محاسبه است، كه در حديث <ليس منا من لم يحاسب نفسه كل يوم; كسى كه همه روز به حساب خويش نرسد از ما نيست!» (2) به آن اشاره شده است.

هشتم، مؤاخذه است، منظور از مؤاخذه اين است كه هر گاه مرتكب خطايى شدبه خويشتن تنگ بگيرد و از اين راه خود را مجازات كند.

نهم، مسارعت است، يعنى به مقتضاى امر <وسارعوا الى مغفرة من ربكم‏» (3) كه در قرآن مجيد آمده در مسير حق شتاب كند، پيش از آن كه شيطان مجال وسوسه يابد.

دهم، ارادت است، و آن عبارت از اين است كه باطن خود را چنان خالص كند كه هيچ غشى در آن نباشد، و نسبت‏به صاحب شريعت و اوصياى معصوم او كاملا عشق ورزد.

يازدهم، ادب است، يعنى نسبت‏به ساحت قدس خداوند و رسول‏اكرم صلى الله عليه و آله و جانشينان معصوم او شرط ادب نگاه دارد، و كمترين سخنى كه نشانه اعتراض باشد بر زبان نراند، و در تعظيم اين بزرگان بكوشد و حتى در بيان حاجت از الفاظى كه نشانه امر و نهى است‏بپرهيزد.

دوازدهم، نيت است، و آن عبارت است از خالص ساختن قصد در اين سير و حركت و جميع اعمال از براى خداوند متعال.

سيزدهم، صمت است، به معنى خاموشى و حفظ زبان از سخنان زائد و اكتفا به مقدار لازم.

چهاردهم، جوع و كم خوردن، كه از شروط مهمه پيمودن اين راه است ولى نه تا آن حد كه باعث ضعف و ناتوانى گردد.

پانزدهم، خلوت است، و آن عبارت است از كناره‏گيرى از اهل عصيان و طالبين دنيا و صاحبان عقول ناقصه; و به هنگام عبادات و توجه به اذكار، دور از ازدحام و غوغا بودن.

شانزدهم، سهر و شب بيدارى (مخصوصا بيدارى در آخر شب)، كه در آيات و روايات اسلامى كرارا به آن اشاره شده است.

هفدهم، دوام طهارت، يعنى هميشه با وضو بودن است كه نورانيت‏خاصى به باطن انسان مى‏دهد.

هيجدهم، تضرع به درگاه خداوند رب‏العزة است، كه هر چه بيشتر بتواند اظهار خضوع در پيشگاه پروردگار كند.

نوزدهم، پرهيز از خواسته‏هاى نفس (هر چند مباح باشد) تا آنجا كه در توان دارد.

بيستم، رازدارى و كتمان سر، كه از مهمترين شرايط است، كه اساتيد اين رشته به آن اصرار مى‏ورزيدند، و آن اين كه اعمال و برنامه‏هاى خويش را در اين راه مكتوم دارد (تا كوچكترين تظاهر و ريا در آن حاصل نشود) و اگر مكاشفاتى از عوالم غيب براى او دست داد آن را نيز پنهان دارد و به اين و آن بازگو نكند (تا گرفتار عجب و خودبينى نگردد).

بيست و يكم، داشتن مربى و استاد است، اعم از استاد عام كه در كارهاى مربوط به سير و سلوك با ارشاد او پيش مى‏رود و استاد خاص كه آن رسول‏خدا صلى الله عليه و آله و امامان‏معصوم: مى‏باشد.

البته بايد سالك توجه داشته باشد كه اين، مرحله بسيار دقيق و باريكى است; تا كسى را نيازمايد و از صلاحيت علمى و دينى او آگاه نشود، در ارشادات به او تكيه نكند كه گاه شياطين در لباس استاد درآيند و گرگان ملبس به لباس چوپان شوند و سالك را از راه منحرف سازند.

مرحوم علامه طباطبايى در اين زمينه مى‏گويد: كه حتى به ظاهر شدن خارق عادت و اطلاع بر علوم پنهانى و اسرار نهان انسان، و عبور بر آب و آتش، و اطلاع بر مسائل مربوط به آينده و مانند آن نمى‏توان اطمينان كرد كه صاحب چنين اعمالى مقام پيشرفته‏اى در سلوك راه حق دارد; زيرا، اينها همه در مرتبه مكاشفه روحيه حاصل مى‏شود، و از آنجا تا سرحد وصول و كمال، راه بسيار است.

بيست‏ودوم،<ورد» است، و آن‏عبارت است‏از ذكرهاى‏زبانى كه‏راه را به‏روى‏سالك مى‏گشايد و او را براى گذشتن از گردنه‏هاى صعب‏العبور مسير الى‏الله يارى مى‏دهد.

بيست و سوم، نفى خواطرات است، و آن عبارت است از تسخير قلب خويشتن و حكومت‏بر آن، و تمركز فكر به گونه‏اى كه هيچ تصور و خاطره‏اى بر او وارد نشود مگر به اختيار و اذن آن; و به تعبير ديگر، افكار پراكنده بى‏اختيار فكر او را به خود مشغول ندارد، و اين يكى از كارهاى مشكل است.

بيست و چهارم، فكر است، و منظور از آن، آن است كه سالك با انديشه عميق و فكر صحيح در آگاهى و معرفت‏بكوشد، و تمام تفكر او مربوط به صفات و اسماء الهى و تجليات و افعال او بوده باشد.

بيست و پنجم، ذكر است، و منظور از آن، توجه قلبى است‏به ذات پاك پروردگار; نه ذكر با زبان كه به آن ورد گفته مى‏شود; و به تعبير ديگر، منظور اين است كه تمام نظر خويش را به جمال پروردگار متوجه سازد و از غير او چشم بپوشد.

اين بود خلاصه آنچه از سير و سلوك منسوب به علامه بحرالعلوم استفاده مى‏شود كه علامه طباطبائى نيز همين روش را با مختصر تفاوتى - مطابق آنچه در رساله <لب‏اللباب‏» - آمده دنبال كرده است.

2- روش مرحوم ملكى تبريزى:

ايشان (مرحوم حاج ميرزا جواد آقا تبريزى) كه يكى از اساتيد معروف سير و سلوك محسوب مى‏شود، در رساله <لقاءالله‏» راهى را پيموده است كه در جهاتى با آنچه در رساله منسوب به بحرالعلوم آورديم متفاوت است.

نامبرده، نخست لقاءالله را عنوان مقصد اعلاى سير و سلوك معرفى مى‏كند و از آيات مختلف قرآن بهره مى‏گيرد و شواهد زيادى از روايات براى آن مى‏آورد و صريحا به اين اشاره مى‏كند كه منظور از لقاءالله مشاهده با چشم نيست چرا كه خداوند منزه از كيفيتى است كه‏موجب رؤيت‏است; همچنين‏منظور از لقاءالله ملاقات‏ثواب و نعمت‏او در قيامت‏نيست، بلكه‏منظورنوعى‏<شهود»و ملاقات قلبى‏و روحى و مشاهده باچشم‏دل‏است.

سپس براى پيمودن اين راه طولانى و پرفراز و نشيب، برنامه‏اى را پيشنهاد مى‏كند كه در جهات زير خلاصه مى‏شود:

1- تصميم و نيت‏براى پيمودن اين راه است

2- توبه صحيح از گذشته، توبه‏اى كه در اعمال و اعماق انسان نفوذ كند و او را دگرگون سازد و آثار گناه را از جسم و جان و روح او بشويد.

3- برگرفتن توشه راه است; و براى آن چند برنامه ذكر كرده است:

الف - در صبح، مشارطه (با خود شرط كند كه جز راه حق نپويد); در روز، مراقبه (توجه به اين كه از راه منحرف نگردد); در شامگاهان، محاسبه (توجه به اين كه در روز گذشته چه انجام داده است).

ب - توجه به اوراد و اذكار و توجه به وظائف بيدارى و هنگام خواب.

ج - توجه به نماز شب و خلوت با خداوند و شب‏زنده‏دارى و رياضت در مساله خواب و خوراك كه از حد لازم تجاوز نكند.

4- بهره‏گيرى از تازيانه سلوك، و آن عبارت است از مؤاخذه كردن خويشتن به خاطر توجه به دنيا و قصور و كوتاهى در برابر حق، و پوزش خواستن از پروردگار و سرزنش خويشتن به خاطر بى‏وفائيها و اطاعت از شيطان در حضور پروردگار، و سعى و تلاش در طريق اخلاص.

5- در آستانه تحول، و در اين مرحله بايد قبل از هر چيز، به پايان زندگى و مرگ بينديشد كه فكر مرگ براى سوزاندن حب دنيا و اصلاح بيشتر صفات زشت داروى مؤثرى است. (سپس به عظمت پروردگار و اسماء و صفات او بينديشد و به ياد اولياء حق باشد و بكوشد خود را به صفات آنان نزديك سازد.)

6- در آستانه سر منزل مقصود، در اين بخش اشاره به اين معنى مى‏كند كه انسان داراى سه عالم است:

1- عالم حس و طبيعت

2- عالم خيال و مثال

3- عالم عقل و حقيقت.

عالم حس و طبيعت‏يكپارچه ظلمت است و تا از آن نگذرد به عالم مثال كه عبارت از عالمى است كه حقايق آن داراى صورتند و عارى از ماده نمى‏رسد.

و تا از عالم مثال نگذرد به عالم عقل نمى‏رسد; و منظور از عالم عقل، عالمى است كه حقيقت و نفس انسان در آن عالم، نه ماده دارد و نه صورت; و هنگامى كه به عالم عقل رسيد و نفس خويش را خالى از ماده و صورت شناخت، به معرفت پروردگار دست مى‏يابد; و مصداق <من عرف نفسه فقد عرف ربه‏» (4) مى‏شود. (5)

3- روش ديگر

در رساله <لقاءالله‏» عالم و محقق بزرگوار، آقاى مصطفوى، برنامه ديگرى براى اين سير و سلوك الهى ذكر شده است.

در اين رساله كه رساله جامع و پربار و متكى به آيات و اخبار است، نخست اشاره به آيات مربوط به لقاءالله مى‏كند و بعد از آن كه اين لقاء و ملاقات را به معنى ملاقات معنوى و روحانى تفسير مى‏نمايد، در شرح آن مى‏افزايد كه براى رسيدن به سر منزل مقصود بايد انسان حدود برانگيخته شده از جهان ماده و حد زمان و مكان و حتى حدود ذاتى كه در همه ممكنات موجود است درهم بشكند و غرق و فناى عالم لاهوت گردد و به لقاى پروردگار نائل آيد و مخاطب <يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية فادخلى فى عبادى وادخلى جنتى; تو اى روح آرام يافته! به سوى پروردگارت بازگرد در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است، سپس در سلك بندگانم در آى و در بهشتم وارد شو!» (6)

سپس براى رسيدن به اين سرمنزل بزرگ و بى‏مانند طى پنج مرحله را پيشنهاد مى‏كند:

مرحله اول: تكميل و تقويت اعتقادات و توجه خاص به اصول دين.

مرحله دوم: توبه و بازگشت‏به اعمال صالح و پرهيز از گناهان و انجام واجبات است.

مرحله سوم: مهيا و آماده شدن براى پاكسازى نفس از رذائل و آراستن آن با فضائل اخلاق است.

مرحله چهارم: محو انانيت و حصول فنا در برابر عظمت‏حق است.

در اين مرحله كه تعلق زندگى مادى برطرف شده و تعلقات به اموال و اولاد و لذات، مشتهيات مادى و خيالى تغيير كرده و به تعلق روحانى و معنوى مبدل شده، تنها چيزى كه باقى مانده تعلق به نفس خويش است و اين تعلق به اندازه‏اى ريشه‏دار و محكم است كه گوئى از شدت ظهور خفا پيدا كرده است; ولى يك نكته باقى است و آن اين كه سالك در تمام اين مراحل مقصودش رسيدن به لقاى او، به پروردگار، بوده; يعنى، در واقع و در باطن هر كارى كرده براى خود كرده است.

به تعبير ديگر، او مى‏خواسته به مقامات والا نائل گردد و از مقربين درگاه خدا باشد و به كمالات روحانى و معنوى برسد; پس در همه جا سخن از خود او بوده نه از هدف، به دليل اين كه هرگاه به چنين مقامى واصل مى‏شد نهايت‏سرور و خوشحالى پيدا مى‏كرد ولى اگر ديگرى براى او اين مقامات پيدا مى‏شد حداقل تا اين حد خوشحال نبود. اينجا است كه بايد من و توجه به خود بر طرف گردد و محبوب و مورد علاقه سالك جلوه و ظهور خدا باشد نه مقيد به خود او; به تعبير آشكارتر، <من‏» بايد حذف شود و اين حجاب كه بزرگترين مانع و سد راه حق و آخرين حجاب سالك براى وصول به لقاءالله است، بر طرف گردد.

براى از ميان بردن اين حجاب چندين راه است:

1- راه توجه قلبى به خداوند و توحيد ذاتى و صفاتى و افعالى و از اين طريق مى‏فهمد كه غير او در برابر او هيچ و پوچ است.

2- تفكر و استدلال براى مبارزه با انانيت و حجاب نفس، به اين معنى كه خدا را وجودى نامحدود و ازلى و ابدى وحى مطلق مى‏بيند و خود را وجودى از هر نظر محدود و در منتهاى عجز و ضعف و فقر و سراپا نياز كه يك لحظه بى وجود او نمى‏تواند باقى بماند.

3- معالجه با اضداد و آن اين كه در هر مورد بجاى <من‏» توجه به خدا و بندگان صالح خداوند باشد و خود را در حضور دائم در پيشگاه حق ببيند.

مرحله پنجم: در اين مرحله سالك به صورت يك انسان ملكوتى در آمده و داخل در جبروت مى‏شود!

منظور از ورود در مرحله جبروت آن است كه انسان به خاطر كمال صفا و خلوص و محو در نور الهى، نفوذ و سلطه پيدا مى‏كند و براى فعاليت و انجام وظائف الهى و ارشاد خلق و امر به معروف و نهى از منكر از روى معرفت كامل قدم برمى‏دارد.

به تعبير ديگر، تا حد زيادى از فكر خود فارغ گشته و به تمام مسائل و وظائف و احكام و آداب شرع و سير و سلوك اطلاع پيدا كرده و در مقام تشخيص درد و درمان، همچون طبيبى حاذق و ماهر گشته است. (7)

نكته قابل توجه اين كه ايشان در همه جا از آيات و روايات اسلامى به عنوان گواه و شاهد مطالب خويش استفاده كرده‏اند.

خلاصه و جمع‏بندى مكتبهاى سير و سلوك

از آنچه علماى سير و سلوك و رهروان اين راه (البته آنهايى كه در طريق شريعت و مسير اسلام و اهل‏بيت گام برمى‏داشتند نه التقاطيهاى صوفى مآب) بر مى‏آيد و نمونه‏هائى از آنها در بالا آمد، اصول مشترك زير استفاده مى‏شود:

1- هدف اصلى لقاءالله و شهود ذات پاك پروردگار با چشم دل و حضور روحانى و معنوى در محضر اوست.

2- براى رسيدن به اين مقصد، نخستين گام توبه از همه گناهان و شستن رذائل اخلاقى و آراسته شدن به فضائل اخلاقى است.

3- در اين راه بايد آداب چهارگانه مشارطه و مراقبه و محاسبه و معاقبه را فراموش نكند; يعنى، صبحگاهان با خود شرط كند كه گرد گناه و خلاف رضاى حق نگردد و در تمام مدت روز مراقب نفس سركش باشد و شامگاهان و هنگام خواب به محاسبه بنشيند و اگر خلافى از او سرزده بود خود را به‏وسيله ترك انواع لذائذ مجازات و عقوبت كند.

4- مبارزه با هواى نفس كه بزرگترين سد اين راه است از واجب‏ترين واجبات مى‏باشد.

5- توجه به اذكار و اورادى كه در شرع مقدس وارد شده همچون ذكر <لاحول ولاقوة الا بالله‏» و ذكر <لااله الا انت‏سبحانك انى كنت من الظالمين‏» و ذكر <الله‏» و <ياحى‏» و <يا قيوم‏» و امثال اين اذكار، سبب قوت بر پيمودن اين راه است.

6- توجه قلبى به حقيقت توحيد ذات و صفات و افعال خداوند و غرق شدن در صفات كمال و جمال او، توشه ديگرى براى اين راه پرفراز و نشيب است.

7- شكستن بزرگترين بت و آن بت انانيت و توجه به خويشتن، از مهمترين شرائط وصول به مقصد است.

8- استفاده از وجود استاد و مربى كه زير نظر او كار كند و همچون طبيب به درمان او بپردازد، گروهى شرط دانسته‏اند; و بعضى نيز روى آن تكيه خاصى ندارند هر چند متاسفانه توجه به استاد در مورد بسيارى از اشخاص سبب شده كه در دام شياطين خطرناكى كه خود را به صورت فرشته نشان مى‏داده‏اند! بيفتند و دين و دنيا و ايمان و اخلاق آنها بر باد رود!

بعضى وظيفه ارشاد خلق و پيمودن راه انبيا و اوليا در هدايت مردم، و امر به معروف و نهى از منكر را به عنوان آخرين مرحله آورده‏اند در حالى كه بسيارى مطلقا سخنى از اين مرحله بر زبان نرانده و سالك را به خودش واگذارده‏اند.

غرض از آوردن اين بحث در ضمن مباحث اخلاقى اين كتاب اين بود كه:

اولا - عصاره‏اى از اين تفكرات كه به هر حال با مباحث اخلاقى سرو كار دارد ارائه گردد و خوانندگان اين كتاب با بصيرت بيشترى در وادى تهذيب اخلاق گام بردارند.

و ثانيا - به تمام پويندگان اين راه هشدار دهيم كه مرز ميان حق و باطل بسيار باريك است و چه بسا جوانان پاكدل كه به اميد راه يافتن به سرچشمه آب بقا در اين وادى به راه افتاده‏اند ولى از طريق عقل و شرع منحرف شده و در وادى كفر و ضلالت‏سرگردان گشته و در چنگال گرگانى كه به لباس شبان در آمده‏اند گرفتار شده و همه چيز خود را از دست داده‏اند.

 

 

 

- See more at: http://www.ic-el.com/Show_book_inside.asp?idnum=381&idsub=7#sthash.4bjGNq55.dpuf

آيا در هر مرحله استاد و راهنما لازم است؟ -

فهرست

بسيارى از علماى سير و سلوك عقيده دارند كه رهروان راه كمال و فضيلت و تقوا و اخلاق و قرب الى الله بايد زير نظر استادى كار كنند; همان‏گونه كه در بحث گذشته از رساله سير و سلوك منسوب به محقق بحرالعلوم و رساله لب‏اللباب تقريرات مرحوم علامه طباطبايى نقل كرديم كه فصل بيست و يكم وظائف سالك الى الله را كار كردن زير نظر مربى و استاد شمرده‏اند، اعم از استادان خاص الهى كه پيشوايان معصومند و استادان عام كه بزرگان پوينده اين راهند.

ولى آگاهان ذى فن هشدار مى‏دهند كه رهروان راه تقوا و تهذيب نفس نبايد به آسانى خود را به اين و آن بسپارند، و تا كسى را به قدر كافى آزمايش نكنند و از صلاحيت علمى و دينى آنها آگاه نگردند، خود را در اختيار آنان قرار ندهند، و حتى به ظاهر شدن كارهاى خارق‏العاده و خبر از اسرار پنهانى يا مربوط به آينده و حتى عبور از روى آب و آتش قناعت نكنند، چرا كه صدور اين گونه اعمال از مرتاضان غير مهذب نيز امكان پذير است.

بعضى از آنان لزوم رجوع به استاد را فقط در ابتداى كار لازم دانسته‏اند، اما پس از پيمودن مراحل قابل ملاحظه‏اى ديگر همراهى آنها را لازم نمى‏دانند; ولى بهره‏گيرى از استاد خاص يعنى پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و پيشوايان معصوم عليهم السلام در تمام مراحل لازم است.

به هر حال، گاه براى لزوم انتخاب استاد و ارشاد كننده طريق، از آيه‏<فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لاتعلمون; از آگاهان بپرسيد اگر نمى‏دانيد!» (سوره انبياء، آيه‏7) استدلال كرده‏اند كه سخن از تعليم مى‏گويد نه از تربيت; ولى از آنجا كه تربيت در بسيارى از موارد متكى بر تعليم است، بى‏شك بايد در اين گونه موارد از آگاهان كمك گرفت، و اين معنى با انتخاب يك فرد خاص براى نظارت بر اعمال و اخلاق او، تفاوت روشنى دارد.

و گاه در اينجا از داستان موسى و خضر كه در قرآن بطور مشروح آمده كمك گرفته مى‏شود، چرا كه موسى با آن‏كه پيامبر اولوالعزم بود، بى‏نياز از خضر نبود، و بخشى از راه را به كمك او پيمود; آنها مى‏گويند:

طى اين مرحله بى‏همرهى خضر مكن ظلمات است‏بترس از خطر گمراهى

ولى با دقت در داستان خضر و موسى: مى‏توان دريافت كه شاگردى موسى عليه السلام نزد خضر، به فرمان الهى صورت گرفت و براى فراگيرى علوم خاصى از اسرار حكمت‏خداوند در مورد حوادث مختلف اين جهان بود، و در واقع علم موسى عليه السلام علم ظاهر بود (و مربوط به دائره تكاليف) و علم خضر، علم باطن بود (و مربوط به دائره فوق تكليف) (1) و اين مساله با انتخاب يك استاد خصوصى در تمام مراحل تهذيب نفس و پيمودن راه تقوا، تفاوت دارد، هر چند اجمالا به اهميت كسب فضيلت از محضر استاد اشاره دارد.

و گاه در اينجا به مساله لقمان و فرزندش اشاره مى‏شود كه اين استاد الهى، اخلاق فرزندش را زير نظر گرفت و در پيمودن راه كمال به او كمك كرد. (2)

علامه مجلسى در بحارالانوار در حديثى از امام على‏بن‏الحسين عليه السلام نقل مى‏كند كه فرمود: <هلك من ليس له حكيم يرشده; كسى كه دانشمند و حكيمى او را ارشاد نكند، هلاك مى‏شود!» (3)

ولى از مجموع آنچه گفته شد اين امر استفاده نمى‏شود كه در مباحث اخلاقى هميشه استاد خصوصى لازم است‏بطورى كه اگر نباشد برنامه تربيت و پرورش اخلاق و تقوا و ادامه سير و سلوك مختل گردد، چه بسيارند كسانى كه با استفاده از آيات قرآن و روايات اسلامى و كلمات بزرگان در كتب اخلاقى و التزام عملى به آنها، اين راه را پيموده و به مقامات والايى رسيده‏اند، هر چند نمى‏توان انكار كرد كه وجود استاد خصوصى و مدد گرفتن از انفاس قدسيه نيكان و پاكان وسيله خوبى براى نيل كمال و طى طريق در كوتاهترين مدت و حل مشكلات اخلاقى مى‏باشد.

در نهج‏البلاغه نيز آمده است: <ايها الناس استصبحوا من شعلة مصباح واعظ متعظ; اى مردم چراغ دل را از شعله گفتار واعظى با عمل، روشن سازيد!» (4)

ولى متاسفانه در بسيارى از اين موارد نتيجه معكوس حاصل شده است، و افرادى به عناوين مختلف، خود را به عنوان مربى اخلاق و استاد مقام ارشاد قلمداد كرده، در حالى كه از رهزنان اين راه بوده‏اند و افراد پاكدل و حق طلب را به راه تصوف تا طرق انحرافى ديگر، و يا خداى نكرده به مفاسد اخلاقى ننگين كشانيده‏اند; به همين دليل، ما به تمام پويندگان اين راه هشدار مى‏دهيم كه اگر مى‏خواهند استادى براى مسائل اخلاقى انتخاب كنند بسيار با احتياط گام بردارند و در اين انتخاب سختگير و دقيق باشند و هرگز به ظواهر عمل نكنند و به سوابق اشخاص، خوب بنگرند و با مشورت با آگاهان دست‏به چنين انتخابى بزنند تا به مقصود خود نائل گردند.

نقش واعظ درون

درباره واعظ برون به اندازه كافى صحبت‏شد، اكنون سخن از واعظ درون است; از بعضى از روايات اسلامى استفاده مى‏شود كه وجدان بيدار كه از آن به واعظ درون تعبير مى‏شود، نقش مهمى در پيمودن راه تكامل اخلاقى و تقوا دارد، بلكه بدون آن پيمودن اين راه مشكل است.

در حديثى از امام على‏بن‏الحسين عليه السلام آمده است كه فرمود: <ابن آدم انك لاتزال بخير ماكان لك واعظ من نفسك، وما كانت المحاسبة من همك; اى فرزند آدم! تو همواره در مسير خير و خوبى قرار دارى مادام كه واعظى از درون داشته باشى، و مادام كه حسابرسى خويشتن از كارهاى اصلى تو باشد.» (5)

شبيه همين معنى با كمى تفاوت نيز از آن حضرت نقل شده است. (6)

در يكى از خطب نهج‏البلاغه نيز چنين آمده است: <واعلموا انه من لم يعن على نفسه حتى يكون له منها واعظ وزاجر، لم يكن له من غيرها لازاجر ولاواعظ; آگاه باشيد آن كس كه به خويش كمك نكند تا واعظ و مانعى از درون جانش براى او فراهم گردد، موعظه و اندرز ديگران در او اثر نخواهد داشت!» (7)

بديهى است در اين راه انسان بيش از هر چيز نياز به واعظى دارد كه در همه حال با او باشد و از اسرار درونش با خبر گردد، و همواره او را تحت مراقبت‏خود قرار دهد; و چه عاملى جز واعظ درون يعنى وجدان بيدار مى‏تواند اين نقش را عملى كند، و در لغزشها و خطاها در اولين فرصت‏به انسان هشدار دهد و او را از سقوط در پرتگاه انحرافات اخلاقى باز دارد.

در حديثى از امام اميرمؤمنان عليه السلام چنين مى‏خوانيم: <اجعل من نفسك على نفسك رقيبا; از خودت مراقبى بر خويشتن قرار ده!» (8)

در حديث ديگرى از همان امام عليه السلام آمده است: <ينبغى ان يكون الرجل مهيمنا على نفسه مراقبا قلبه، حافظا لسانه; شايسته است كه انسان بر نفس خويش مسلط باشد، و قلب خود را مراقبت كند، و زبان خويش را حفظ نمايد!» (9)

 

آمادگيهاى لازم براى پرورش فضائل اخلاقى -

فهرست

اضافه بر آنچه تاكنون براى پيشرفت‏برنامه تهذيب اخلاق گفته‏ايم، امور ديگرى وجود دارد كه تاثير بسزائى در مبارزه با رذائل اخلاقى و تقويت اصول فضائل در وجود آدمى دارد كه از جمله امور زير را مى‏توان برشمرد:

1- پاك بودن محيط

بى‏شك وضع محيط اجتماعى زندگى انسان اثر فوق‏العاده‏اى در روحيات و اعمال او دارد چرا كه انسان بسيارى از صفات خود را از محيط كسب مى‏كند. محيطهاى پاك غالبا افراد پاك پرورش مى‏دهد و محيطهاى آلوده غالبا افراد آلوده.

درست است كه انسان مى‏تواند در محيط ناپاك، پاك زندگى كند و بعكس در محيطهاى پاك سير ناپاكى را طى كند و به تعبير ديگر، شرايط محيط علت تامه در خوبى و بدى افراد نيست ولى تاثير آن را به عنوان يك عامل مهم زمينه ساز نمى‏توان انكار كرد.

ممكن است كسانى قائل به جبر محيط باشند - همان‏گونه كه هستند - ولى ما هر چند جبر را در تمام اشكالش نفى مى‏كنيم اما تاثير قوى عوامل زمينه ساز را هرگز انكار نخواهيم كرد.

با اين اشاره كوتاه به قرآن باز مى‏گرديم و آياتى را كه درباره تاثير محيط در شخصيت انسان به دلالت مطابقى يا به اصطلاح التزامى سخن مى‏گويد، مورد بحث قرار مى‏دهيم:

1- والبلد الطيب يخرج نباته باذن ربه والذى خبث لايخرج الانكدا كذلك نصرف الآيات لقوم يشكرون (سوره اعراب، آيه‏58)

2- وجاوزنا ببنى اسرائيل البحر فاتوا على قوم يعكفون على اصنام لهم قالوا يا موسى اجعل لنا الها كما لهم آلهة قال انكم قوم تجهلون (سوره اعراف، آيه‏138)

3- وقال نوح رب لاتذر على الارض من الكافرين ديارا - انك ان تذرهم يضلوا عبادك ولايلدوا الافاجرا كفارا (سوره نوح، آيات‏26 و27)

4- يا عبادى الذين آمنوا ان ارضى واسعة فاياى فاعبدون (سوره عنكبوت، آيه‏56)

5- ان الذين توفيهم الملائكة ظالمى انفسهم قالوا فيهم كنتم قالوا كنا مستضعفين فى الارض قالوا الم تكن ارض الله واسعة فتهاجروا فيها فاولئك ماويهم جهنم وساءت مصيرا (سوره نساء، آيه‏97)

ترجمه:

1- سرزمين پاكيزه (و شيرين) گياهش به فرمان پروردگار مى‏رويد; اما سرزمين‏هاى بد طينت (و شوره زار) جز گياه ناچيز و بى‏ارزش از آن نمى‏رويد; اين گونه آيات (خود) را براى آنها كه شكر گزارند، بيان مى‏كنيم.

2- و بنى‏اسرائيل را (سالم) از دريا عبور داديم (ناگاه) در راه خود به گروهى رسيدند كه اطراف بتهايشان با تواضع و خضوع گرد آمده بودند (در اين هنگام بنى‏اسرائيل) به موسى گفتند: <تو هم براى ما معبودى قرار ده همان‏گونه كه آنها معبودان (و خدايانى) دارند!» گفت: <شما جمعيتى جاهل و نادان هستيد!»

3- نوح گفت: <پروردگارا! هيچ يك از كافران را بر روى زمين باقى مگذار! چرا كه اگر آنها را باقى بگذارى، بندگانت را گمراه مى‏كنند و جز نسلى فاجر و كافر به وجود نمى‏آوردند!»

4- اى بندگان من كه ايمان آورده‏ايد! زمين من وسيع است، پس تنها مرا بپرستيد (و در برابر فشارهاى دشمنان تسليم نشويد!)

5- كسانى كه فرشتگان (قبض ارواح) روح آنها را گرفتند در حالى كه به خويشتن ستم كرده بودند، به آنها گفتند: <شما در چه حالى بوديد؟(و چرا با اين كه مسلمان بوديد، در صف كفار جاى داشتيد؟!)» گفتند: <ما در سرزمين خود، تحت فشار و مستضعف بوديم.» آنها [ فرشتگان] گفتند: <مگر سرزمين خدا، پهناور نبود كه مهاجرت كنيد؟!» آنها (عذرى نداشتند، و) جايگاهشان دوزخ است و سرانجام بدى دارند.

تفسير و جمع‏بندى

در نخستين آيه تاثير محيط در اعمال و افعال انسان به صورت لطيفى بيان شده است.

توضيح اين كه: مفسران بزرگ در تفسير اين آيه بيانات گوناگونى دارند.

بعضى گفته‏اند منظور اين است كه آب زلال و حى همچون قطرات باران بر سرزمين دلها فرو مى‏ريزد; دلهاى پاك آن را مى‏پذيرد و گلهاى زيباى معرفت و ميوه‏هاى لذتبخش تقوا و طاعت از آن مى‏رويد در حالى كه دلهاى ناپاك و آلوده واكنش مناسبى نشان نمى‏دهند; پس اگر مى‏بينيم عكس‏العمل همه در برابر دعوت پيامبر و تعليمات اسلام يكسان نيست، اين به خاطر نقص در فاعليت فاعل، نمى‏باشد بلكه اشكال در قابليت قابل است. (1)

ديگر اين كه، هدف از بيان اين مثال اين است كه هميشه نيكيها و خوبيها را از محل مناسبش طلب كنيد چرا كه تلاش و كوشش در محلهاى نامناسب چيزى جز هدر دادن نيروها محسوب نمى‏شود. (2)

احتمال سومى كه در تفسير اين آيه وجود دارد و مى‏تواند براى بحث ما مورد استفاده قرار گيرد اين است كه: در اين مثال انسانها به گياهان تشبيه شده‏اند و محيط زندگى آنها به زمينهاى شور و شيرين; در يك محيط آلوده، پرورش انسانهاى پاك مشكل است هر چند تعليمات قوى و مؤثر باشد، همان‏گونه كه قطرات حياتبخش باران هرگز در شوره زار سنبل نمى‏روياند. به همين دليل، براى تهذيب نفوس و تحكيم اخلاق صالح بايد به اصلاح محيط اهميت فراوان داد.

البته تفسيرهاى سه گانه بالا هيچ گونه منافات با هم ندارد; ممكن است تمثيل فوق ناظر به همه اين تفسيرها باشد.

آرى! محيط اجتماعى آلوده، دشمن فضائل اخلاقى است; در حالى كه محيطهاى پاك بهترين و مناسبترين فرصت را براى تهذيب نفوس دارد.

در حديث معروفى از پيغمبر اكرم مى‏خوانيم كه روزى ياران خود را مخاطب ساخته و فرمود: <اياكم وخضراء الدمن، قيل يارسول الله ومن خضراء الدمن قال صلى الله عليه و آله: المرئة الحسناء فى منبت السوء; از گياهان (زيبايى كه) بر مزبله‏ها مى‏رويد بپرهيزيد! عرض كردند اى رسول‏خدا! گياهان زيبايى كه بر مزبله‏ها مى‏رويد اشاره به چه كسى است; فرمود: زن زيبايى كه در خانواده (و محيط) بد پرورش يافته!» (3)

اين تشبيه بسيار گويا مى‏تواند اشاره به تاثير محيط خوب و بد در شخصيت انسان باشد و يا اشاره به مساله وراثت‏به عنوان يك وسيله زمينه‏ساز و يا هر دو.

در آيه‏دوم سخن از قوم بنى‏اسرائيل است كه سالها تحت تعليمات روحانى و معنوى موسى عليه السلام در زمينه توحيد و ساير اصول دين قرار داشتند و معجزات مهم الهى را همچون شكافته شدن دريا و نجات از چنگال فرعونيان، بطور خارق‏العاده با چشم خود ديدند; اما همين كه در مسير خود به سوى شام و سرزمينهاى مقدس، با گروهى بت‏پرست‏برخورد كردند، چنان تحت تاثير اين محيط ناسالم قرار گرفتند كه صدا زدند: <يا موسى اجعل لنا الها كما لهم آلهة; اى موسى براى ما بتى قرار بده همان‏گونه كه آنها داراى معبودان و بتها هستند! »

موسى از اين سخن بسيار متعجب و خشمگين شد و گفت: <به يقين شما جمعيتى جاهل و نادان هستيد! (قال انكم قوم تجهلون)

سپس بخشى از مفاسد بت‏پرستى را براى آنها شرح داد.

و عجب آن كه بنى‏اسرائيل بعد از توضيحات صريح موسى عليه السلام نيز اثر منفى آن محيط مسموم در آنها باقى بود، بطورى كه سامرى توانست از غيبت چند روزه موسى عليه السلام استفاده كند و بت طلائى خود را بسازد و اكثريت آن گروه نادان را به دنبال خود بكشاند و از توحيد به شرك و بت‏پرستى ببرد.

اين موضوع بخوبى نشان مى‏دهد كه محيطهاى ناسالم تا چه حد مى‏تواند در مسائل اخلاقى و حتى عقيدتى اثر بگذارد; شك نيست كه بنى‏اسرائيل پيش از مشاهده اين گروه بت‏پرست، زمينه فكرى مساعدى در اثر زندگى مداوم در ميان مصريان بت‏پرست، براى اين موضوع داشتند ولى مشاهده آن صحنه تازه به منزله جرقه‏اى بود كه زمينه‏هاى قبلى را فعال كرد; و به هر حال، همه اينها دليل بر تاثير محيط در افكار و عقائد انسان است.

در سومين آيه كه از زبان حضرت نوح به هنگام نفرين بر قوم بت‏پرست مى‏باشد، شاهد و گواه ديگرى بر تاثير محيط در اخلاق و عقائد انسان است.

نوح، نفرين خود را درباره نابودى آن قوم كافر با اين جمله تكميل كرد، و در واقع نفرين خود را مستدل كرد; عرض كرد: <خداوندا اگر آنها را زنده بگذارى، بندگانت را گمراه و جز نسلى فاجر و كافر به وجود نمى‏آيد! (انك ان تذرهم يضلوا عبادك ولايلدوا الا فاجرا كفارا)

هم نسل امروز آنها كافر و منحرف است و هم نسلهاى آينده كه در اين محيط پرورش مى‏يابد، آلوده مى‏شوند.

در چهارمين و پنجمين آيه، سخن از لزوم هجرت از محيطهاى آلوده است; در چهارمين آيه خداوند بندگان با ايمان خود را مخاطب ساخته و مى‏گويد: <زمين من گسترده است تنها مرا بپرستيد (تسليم فشار دشمن نشويد و در محيط آلوده نمانيد) (يا عبادى الذين آمنوا ان ارضى واسعة فاياى فاعبدون)

و در پنجمين آيه، به كسانى كه ايمان آورده‏اند و هجرت نكرده‏اند هشدار مى‏دهد و مى‏گويد عذر آنها در پيشگاه خداوند پذيرفته نيست; مضمون آيه چنين است: <كسانى كه فرشتگان قبض ارواح، روح آنها را گرفتند در حالى كه به خود ستم كرده بودند; به آنها گفتند شما در چه حالى بوديد (و چرا با اين‏كه مسلمان بوديد در صف كفار جاى داشتيد) آنها در پاسخ گفتند ما در زمين خود تحت فشار بوديم فرشتگان گفتند مگر سرزمين خداوند پهناور نبود چرا هجرت نكرديد آنها (عذرى نداشتند و به عذاب الهى گرفتار شدند) جايگاهشان جهنم و سرانجام بدى دارند (ان الذين توفيهم الملائكة ظالمى انفسهم قالوا فيهم كنتم قالوا كنا مستضعفين فى الارض قالوا الم تكن ارض الله واسعة فتهاجروا فيها فاولئك ماويهم جهنم وساءت مصيرا)

اصولا مساله هجرت كه از اساسى‏ترين مسائل در اسلام است تا آنجا كه تاريخ اسلام بر پايه آن بنياد شده، فلسفه‏هائى دارد كه يكى از مهمترين آنها فرار از محيط آلوده و نجات از تاثيرات سوء آن است.

هجرت، بر خلاف آنچه بعضى مى‏پندارند، مخصوص آغاز اسلام نبوده بلكه در هر عصر و زمانى جارى است كه اگر مسلمانان در محيطهاى آلوده به شرك و كفر و فساد باشند و عقائد يا اخلاق آنها به خطر بيفتد، بايد از آنجا مهاجرت كنند. در حديثى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مى‏خوانيم: <من فربدينه من ارض الى ارض وان كان شبرا من الارض استوجب الجنة وكان رفيق محمد صلى الله عليه و آله وابراهيم عليه السلام ; كسى كه براى حفظ آئين خود از سرزمينى به سرزمين ديگر - اگر چه به اندازه يك وجب فاصله داشته باشد - مهاجرت كند، مستحق بهشت مى‏گردد و همنشين محمد صلى الله عليه و آله و ابراهيم عليه السلام (دو پيامبر بزرگ مهاجر) خواهدبود! (4)

تكيه بر مقدار شبر (مقدار يك وجب) دليل بر اهميت فوق‏العاده اين مساله است كه به هر مقدار و در هر عصر و زمان مهاجرت انجام گيرد، هماهنگى با پيامبراسلام صلى الله عليه و آله و ابراهيم عليه السلام حاصل خواهد شد.

كوتاه سخن اين كه، در هر عصر و زمان، محيط در ساختن شخصيت و اخلاق انسانها مؤثر بوده است و پاكى و يا ناپاكى محيط، عامل تعيين كننده‏اى محسوب مى‏شود; هر چند مساله، جنبه جبرى ندارد. بنابراين، براى پاكسازى اخلاق و پرورش ملكات فاضله، يكى از مهمترين امورى كه بايد مورد توجه قرار گيرد، مساله پاكسازى محيط است.

و اگر محيط به قدرى آلوده باشد كه نتوان آن را پاك كرد، بايد از چنين محيطى مهاجرت نمود.

آيا هنگامى كه حيات مادى انسان در يك محيط به خاطر آلودگى به خطر بيفتد، از آن جا هجرت نمى‏كند؟ پس چرا هنگامى كه حيات معنوى و اخلاقى او كه از حيات مادى ارزشمندتر است‏به خطر افتد، به عذر اين كه اين جا زادگاه من است، تن به انواع آلودگيهاى خود و خانواده و فرزندانش بدهد و مهاجرت نكند!

بر تمام علماى اخلاق لازم است كه براى پرورش فضائل اخلاقى برنامه‏هاى مؤثرى براى پاكسازى محيط بينديشند; چرا كه بدون آن، كوششهاى فردى و موضعى كم اثر خواهد بود.

2- نقش معاشران و دوستان

موضوع ديگرى كه تاثير عميق آن به تجربه ثابت‏شده و همه علماى اخلاق و تعليم و تربيت اتفاق نظر دارند، مساله معاشرت و دوستى است. غالبا دوستان و معاشران ناباب و آلوده سبب آلودگى افراد پاك شده‏اند; عكس آن نيز صادق است، زيرا بسيارى از افراد پاك و قوى‏الاراده توانسته‏اند بعضى از معاشران ناباب را به پاكى و تقوا دعوت كنند. با اين اشاره به قرآن باز مى‏گرديم و اشاراتى را كه قرآن به اين مساله دارد با هم مى‏شنويم:

1- ومن يعش عن ذكر الرحمن نقيض له شيطانا فهو له قرين - وانهم ليصدونهم عن السبيل ويحسبون انهم مهتدون - حتى اذا جاءنا قال ياليت‏بينى وبينك بعد المشرقين فبئس القرين. (5)

2- قال قائل منهم انى كان لى قرين - يقول اءنك لمن المصدقين - اءذامتنا وكنا ترابا وعظاما اءنالمدينون - قال هل انتم مطلعون - فاطلع فراه فى سواء الجحيم - قال تالله ان كدت لتردين - ولولا نعمة ربى لكنت من المحضرين. (6)

3- ويوم يع-ض الظالم على يديه ي-قول يال-يتنى ات-خذت مع الرسول سبيلا - يا ويلتى ليتنى لم اتخذ فلانا خليلا - لقد اضلنى عن الذكر بعد اذجآءنى وكان الشيطان للانسان خذولا. (7)

ترجمه:

1- و هر كس از ياد خدا روى گردان شود شيطان را به سراغ او مى‏فرستيم پس همواره قرين اوست - و آنها [ شياطين] اين گروه را از ياد خدا باز مى‏دارند در حالى كه گمان مى‏كنند هدايت‏يافتگان حقيقى آنها هستند! - تا زمانى كه (در قيامت) نزد ما حاضر شود مى‏گويد: اى كاش ميان من و تو فاصله مشرق و مغرب بود; چه بد همنشينى بودى!

2- كسى از آنها مى‏گويد: <من همنشينى داشتم - كه پيوسته مى‏گفت آيا (به راستى) تو اين سخن را باور كرده‏اى - كه وقتى ما مرديم و به خاك و استخوان مبدل شديم، (بار ديگر) زنده مى‏شويم و جزا داده خواهيم شد؟! - (سپس) مى‏گويد آيا شما مى‏توانيد از او خبرى بگيريد؟ - اينجاست كه نگاهى مى‏كند، ناگهان او را در ميان دوزخ مى‏بيند - مى‏گويد: به خدا سوگند نزديك بود مرا (نيز) به هلاكت‏بكشانى! - و اگر نعمت پروردگارم نبود، من نيز از احضار شدگان (در دوزخ) بودم!

3- و (به خاطر آور) روزى را كه ستمكار دست‏خود را (از شدت حسرت) به دندان مى‏گزد و مى‏گويد: <اى كاش با رسول (خدا) راهى برگزيده بودم! - اى واى بر من، كاش فلان (شخص گمراه) را دوست‏خود انتخاب نكرده بودم! - او مرا از ياد آورى (حق) گمراه ساخت‏بعد از آن كه (ياد حق) به سراغ من آمده بود!» و شيطان هميشه خوار كننده انسان بوده است!

تفسير و جمع‏بندى

نخستين آيات كه در بالا آمد گرچه درباره همنشينى شيطان با غافلان از ياد خداست، ولى تاثير همنشين بد در اخلاقيات و در سرنوشت هر انسانى روشن مى‏سازد.

نخست مى‏فرمايد: <هر كس از ياد خدا روى گردان شود شيطان را بر او مسلط مى‏سازيم كه همواره قرين و همنشين او باشد! (ومن يعش عن ذكر الرحمن نقيض له شيطانا فهو له قرين) (8)

سپس نقش اين قرين سوء (همنشين بد) را چنين بيان مى‏كند كه آنها، يعنى شياطين، راه هدايت و حركت‏به سوى خداوند را به روى آنها مى‏بندد و آنها را از رسيدن به اين هدف مقدس باز مى‏دارد و غم‏انگيزتر، اين كه در عين گمراهى گمان مى‏كنند كه هدايت‏يافته‏اند! (وانهم ليصدونهم عن السبيل ويحسبون انهم مهتدون)!

سپس به نتيجه آن پرداخته و مى‏گويد: روز قيامت كه همه در محضر الهى حاضر مى‏شوند و پرده‏ها كنار مى‏رود و حقايق فاش مى‏شود، اين انسان گمراه خطاب به دوست اغواگر شيطانش كرده، مى‏گويد اى كاش فاصله ميان من و تو فاصله مشرق و مغرب بود، چه همنشين بدى هستى! (حتى اذا جاءنا قال يال-يت‏ب-ينى وبين-ك بع-دالمشرقين فبئس القرين)

از اين تعبيرات بخوبى استفاده مى‏شود كه همنشين بد مى‏تواند انسان را بكلى از راه خدا منحرف سازد; پايه‏هاى اخلاق را بر روى او ويران كند و واقعيتها را چنان دگرگون نشان دهد كه انسان در عين گمراهى خود را در زمره هدايت‏يافتگان ببيند; و به يقين در چنين حالى امكان هدايت و بازگشت‏به صراط مستقيم غير ممكن است; و زمانى بيدار مى‏شود و به هوش مى‏آيد كه راه برگشت‏بكلى بسته شده; حتى از تعبير آيه استفاده مى‏شود كه اين همنشينان بد در آن زندگى ابدى نيز با او هستند و چه دردآور است كه انسان كسى را كه مايه بدبختى او شده هميشه در برابر خود ببيند و به او گفته شود بيهوده آرزوى جدا شدن از او را مكن شما با هم سرنوشت مشتركى داريد! (ولن ينفعكم اليوم اذ ظلمتم انكم فى‏العذاب مشتركون). (9)

شبيه آيات فوق، آيه‏25 سوره فصلت مى‏باشد كه مى‏گويد: <وقيضنا لهم قرنآء فزينوا لهم ما بين ايديهم وما خلفهم وحق عليهم القول فى‏امم قدخلت من قبلهم من الجن والانس انهم كانوا خاسرين; ما براى آنها همنشينانى (زشت‏سيرت) قرار داديم كه زشتيها را از پيش رو و پشت‏سر آنها در نظرشان جلوه دادند; و فرمان الهى درباره آنان تحقق يافت و به سرنوشت اقوام گمراهى از جن و انس كه قبل از آنها بودند گرفتار شدند; آنها مسلما زيانكار بودند!»

در بخش دوم از اين آيات، از كسانى سخن مى‏گويد كه همنشين بدى داشتند كه پيوسته در گمراهى آنها مى‏كوشيدند ولى آنها به لطف و رحمت الهى و با تلاش و كوشش توانسته‏اند خود را از چنگال وسوسه آنها رهائى بخشند در حالى كه تا لب پرتگاه پيش رفته بودند; در اينجا نيز سخن از تاثير فوق‏العاده همنشين بد در شكل‏گيرى عقائد و اخلاق انسان است ولى در عين حال چنان نيست كه انسان مجبور باشد و نتواند با تلاش و كوشش، خويشتن را نجات دهد; مى‏فرمايد: در روز قيامت‏بعضى از بهشتيان به بعضى ديگر مى‏گويد من در دنيا همنشينى داشتم كه پيوسته به من مى‏گفت آيا به راستى تو اين سخن را باور كرده‏اى كه وقتى ما مرديم و خاك شديم و استخوان پوسيده شديم، بار ديگر زنده مى‏شويم و به جزاى اعمال خود مى‏رسيم (ولى من به فضل الهى تسليم وسوسه‏هاى او نشدم و در ايمان خود ثابت قدم ماندم!)

(فاقبل بعضهم على بعض يتسآءلون - قال قائل منهم انى كان لى قرين - يقول ءانك لمن المصدقين - ءاذامتنا وكنا ترابا وعظاما ءانالمدينون) (10)

در اين هنگام او به فكر همنشين نااهل قديمى خود مى‏افتد و به جستجو برمى‏خيزد و از همان اوج بهشت نگاهى به سوى دوزخ مى‏افكند و ناگهان او را در وسط جهنم مى‏بيند (فاطلع فراه فى سوآء الحجيم)

به او مى‏گويد به خدا سوگند نزديك بود مرا نيز به هلاكت‏بكشانى و همچون خودت بدبخت كنى و اگر لطف الهى و نعمت پروردگارم شامل حال من نبود من نيز امروز در آتش دوزخ احضار مى‏شدم (قال تالله ان كدت لتردين ولولا نعمت ربى لكنت من المحضرين).

مجموع اين آيات بخوبى نشان مى‏دهد كه همنشين بد، انسان را تا لب پرتگاه دوزخ مى‏برد و اگر ايمان قوى و تقوا و لطف پروردگار نباشد در آن پرتگاه سقوط مى‏كند!

در سومين بخش از آيات مورد بحث، سخن از تاسف و تاثر عميق ستمگران در قيامت است كه از انتخاب دوستان ناباب تاسف مى‏خورند; چرا كه عامل اصلى بدبختى خود را در رفاقت‏با آنان مى‏بينند; مى‏فرمايد: و (به خاطر آور) روزى را كه ظالم دست‏خويش را از (شدت حسرت) به دندان مى‏گزد و مى‏گويد: اى كاش (با رسول‏خدا) راهى برگزيده بودم! اى واى بر من! كاش فلان (شخص گمراه) را دوست‏خود انتخاب نكرده بودم! او مرا از يادآورى (حق) گمراه ساخت‏بعد از آن كه (ياد حق) به سراغ من آمده بود! و شيطان هميشه خوار كننده انسان بوده است! (ويوم يعض الظالم على يديه يقول ياليتنى اتخذت مع الرسول سبيلا - يا ويلتى ليتنى لم اتخذ فلانا خليلا - لقد اضلنى عن الذكر بعد اذجآءنى وكان الشيطان للانسان خذولا)

به اين ترتيب، ستمگران در قيامت، نخست از ترك رابطه با پيامبر شديدا اظهار تاسف مى‏كنند، و سپس از ايجاد رابطه با افراد آلوده و فاسد; و بعد با صراحت، عامل اصلى گمراهى خود را همين دوستان منحرف و آلوده معرفى مى‏كنند! و حتى تاثير آنها را بالاتر از تاثير پيامهاى الهى (البته در بيمار دلان) مى‏شمرند; و از تعبير آخرين آيه، استفاده مى‏شود كه دوستان بد جزء لشكر شيطانند; و يا به تعبير ديگر، از شياطين انس محسوب مى‏شوند.

قابل توجه اين‏كه، در اين آيات تاسف اين گروه را با جمله <يعض الظالم على يديه; ظالم هر دو دست‏خود را به دندان در آن روز مى‏گزد» بيان فرموده; و اين آخرين مرحله تاسف است; و اين در موارد ضعيفتر، انسان انگشت‏خود را به دندان مى‏گيرد و در مرحله بالاتر، پشت دست را به دندان مى‏گزد و در مراحل شديد هر دو دست‏خود را يكى بعد از ديگرى به دندان مى‏گزد; و در حقيقت اين يك نوع انتقام گيرى از خويشتن است كه چرا كوتاهى كردم و با دست‏خود وسائل بدبختى خويش را فراهم كردم!

آنچه از آيات فوق و بعضى از آيات ديگر قرآن بخوبى استفاده مى‏شود اين است كه دوستان و معاشران و همنشينان در سعادت و شقاوت انسان تاثير فوق‏العاده‏اى دارند; نه تنها اخلاق و رفتار افراد را تحت تاثير قرار مى‏دهند، كه در شكل‏گيرى عقائد آنها مؤثرند; اينجاست كه يك استاد اخلاق بايد همواره با دقت تمام افراد تحت تربيت‏خود را از اين نظر مورد توجه قرار دهد; مخصوصا در عصر و زمان ما كه نشر وسائل فساد از طريق دوستان ناباب به صورت وحشتناكى در آمده و يكى از سرچشمه‏هاى اصلى انواع انحرافات را تشكيل مى‏دهد.

نقش معاشران در روايات اسلامى

در اين زمينه احاديث‏بسيار گويايى از پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله و ائمه معصومين عليهم السلام به ما رسيده است.

در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله تا آنجا به اين مساله اهميت داده شده كه مى‏فرمايد: <انسان بر همان دينى است كه دوست و رفيقش از آن پيروى مى‏كند; المرء على دين خليله وقرينه‏» (11)

همين معنى را امام صادق عليه السلام با استفاده از كلام پيامبر به گونه ديگرى بيان كرده است; مى‏فرمايد: <لاتصحبوا اهل البدع ولاتجالسوهم فتصيروا عند الناس كواحد منهم قال رسول الله صلى الله عليه و آله: المرء على دين خليله وقرينه; با بدعتگذاران رفاقت نكنيد و با آنها همنشين نشويد كه نزد مردم همچون يكى از آنها خواهيد بود! رسول‏خدا فرمود: انسان پيرو دين دوست و رفيقش مى‏باشد!» (12)

همين معنى در حديث ديگرى از امام على‏بن‏ابى‏طالب عليهما السلام به صورت تاثير متقابل بيان شده است; مى‏فرمايد: <مجالسة الاخيار تلحق الاشرار بالاخيار ومجالسة الابرار للفجار تلحق الابرار بالفجار; همنشينى با خوبان، بدان را به خوبان ملحق مى‏كند; و همنشينى نيكان با بدان، نيكان را به بدان ملحق مى‏سازد!» و در ذيل اين حديث جمله پرمعنى ديگرى آمده، مى‏فرمايد: <فمن اشتبه عليكم امره ولم تعرفوا دينه فانظروا الى خلطائه; كسى كه وضع او بر شما مبهم باشد، و از دين او آگاه نباشيد، نگاه به دوستان و همنشينانش كنيد (اگر همنشين با دوستان خداست او را از مؤمنان بدانيد; و اگر با دشمنان حق است، او را از بدان بدانيد!) (13)

در بعضى از روايات اين معنى با تشبيه روشنى بيان شده مى‏فرمايد: <صحب-ة الاش-رار تكسب الشر كالريح اذا مرت بالنتن حملت نتنا; همنشينى با بدان موجب بدى مى‏گردد; همچون بادى كه از جايگاه متعفن و آلوده مى‏گذرد; بوى بد را با خود مى‏برد. (14)

از تعبيرات بالابخوبى استفاده‏مى‏شود همان‏گونه كه‏معاشرت با بدان زمينه‏هاى بدى را فراهم‏مى‏سازد،معاشرت با نيكان نور هدايت و فضائل اخلاقى را در دل انسان مى‏افزوزد.

در حديثى از اميرمؤمنان مى‏خوانيم: <عمارة الق-لوب فى معاشرة ذوى العقول; آبادى دلها در معاشرت با صاحبان عقل و خرد است!» (15)

و در تعبير ديگرى از همان حضرت آمده است: <معاشرة ذوى الفضائل حياة القلوب; همنشينى با ارباب فضيلت، مايه حيات دلها است!» (16)

تاثير مجالست و همنشينى و روحيات دوستان در انسان به اندازه‏اى است كه در حديثى از حضرت سليمان عليه السلام مى‏خوانيم: <لاتحكموا على رجل بشى‏ء حتى تنظروا الى من يصاحب فانما يعرف الرجل باشكاله واقرانه; وينسب الى اصحابه واخدانه; درباره كسى قضاوت نكنيد تا نگاه كنيد با چه كسى همنشين است; چرا كه انسان را به وسيله دوستان و همنشين‏هايش مى‏توان شناخت; و او نسبتى با اصحاب و يارانش دارد.» (17)

در حديث جالبى از لقمان حكيم در باب نصايحى كه به فرزندش مى‏كرد، مى‏خوانيم: <يابنى صاحب العلماء، واقرب منهم، وجالسهم وزرهم فى بيوتهم، فلعلك تشبههم فتكون معهم; فرزندم با دانشمندان دوستى كن! و به آنها نزديك باش! و همنشينى كن! و به زيارت آنها در خانه‏هايشان برو! باشد كه شبيه آنها شوى، و با آنها (در دنيا و آخرت) باشى!» (18)

كوتاه سخن اين‏كه، در احاديث اسلامى، تعبيرات فراوان پرمعنايى در زمينه تاثير و تاثر دوستان از يكديگر و شباهت اخلاقى آنها با هم، مى‏خوانيم كه اگر تمام آنها گرد آورى شود، بحث مشروحى را تشكيل مى‏دهد.

براى حسن ختام، اين سخن را با حديث كوتاه و پرمعنايى از على عليه السلام پايان مى‏دهيم; امام در وصايايش به فرزندش امام حسن مجتبى عليه السلام فرمود:

<قارن اهل الخير، تكن منهم، وباين اهل الشر تبن عنهم; با نيكان قرين و همنشين باش تا از آنها شوى! و از بدان جدايى اختيار كن تا (از بديها) جدا شوى!» (19)

تاثير معاشرت در تحليلهاى منطقى

مى‏گويند: بهترين دليل بر امكان چيزى وقوع آن است; در موضوع مورد بحث، مشاهده نمونه‏هاى عينى كه معاشرت با بدان سرچشمه انواع انحرافات اخلاقى مى‏شود، و معاشرت با نيكان در پاكسازى روح و جان انسان اثر مى‏گذارد، بهترين دليل براى بحث مورد نظر است.

اين تشبيه قديمى، كه اخلاق زشت و بد همانند بيماريهاى واگيردار است، كه بسرعت‏به نزديكان و همنشينان سرايت مى‏كند، تشبيه صحيح گويايى است، مخصوصا در مواردى كه بر اثر كمى سن و سال يا كمى معلومات و يا سستى ايمان و اعتقاد مذهبى، زمينه‏هاى روحى براى پذيرش اخلاق ديگران آماده است، معاشرت اين گونه افراد با افراد آلوده سم مهلك و كشنده‏اى است.

بسيار ديده شده است كه سرنوشت افراد خوب و بد، بر اثر معاشرتها بكلى دگرگون شده، و مسير زندگانى آنها تغيير يافته است; و اين امر دلائل مختلفى از نظر روانى دارد:

1- از جمله مسائلى كه روانكاوان در مطالعات خود به آن رسيده‏اند وجود روح محاكات در انسانها است; يعنى، افراد، آگاهانه يا ناآگاه، آنچه را در دوستان و نزديكان خود مى‏بينند، حكايت مى‏كنند; افراد شاد بطور ناآگاه شادى در اطرافيان خود مى‏پاشند و <افسرده دل افسرده كند انجمنى را».

افراد مايوس، دوستان خود را مايوس، و افراد بدبين، همنشينان خود را بدبين بار مى‏آورند، و همين امر سبب مى‏شود كه دوستان با سرعت در يكديگر تاثير بگذارند.

2- مشاهده بدى و زشتى و تكرار آن، از قبح آن مى‏كاهد و كم كم به صورت يك امر عادى در مى‏آيد; و مى‏دانيم يكى از عوامل‏مؤثر در ترك گناه و زشتيها، احساس قبح آن است.

3- تاثير تلقين در انسانها غير قابل انكار است; و دوستان بد همنشينان خود را معمولا زير بمباران تلقينات مى‏گيرند و همين امر سبب مى‏شود كه گاه بدترين اعمال در نظر آنان، تزيين يابد و حس تشخيص را بكلى دگرگون سازد.

4- معاشرت با بدان، حس بدبينى را در انسان، تشديد مى‏كند و سبب مى‏شود كه نسبت‏به همه كس بدبين باشد، و اين بدبينى يكى از عوامل سقوط در پرتگاه گناه و فساد اخلاق است. در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام مى‏خوانيم: <مجالسة الاشرار تورث سوء الظن بالاخيار; همنشينى با بدان موجب بدبينى به نيكان مى‏شود.» (20)

حتى در حديثى، معاشرت با بدان سبب مرگ دلها شمرده شده، پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در اين حديث مى‏فرمايد: <اربع يمتن القلب... ومجالسة الموتى; فقيل له يارسول‏الله وما الموتى؟ قال صلى الله عليه و آله: كل غنى مسرف; چهار چيز است كه قلب انسان را مى‏ميراند... از جمله همنشينى مردگان است، عرض شد: منظور از مردگان كيست اى رسول‏خدا! فرمود: هر ثروتمند اسرافكارى است.» (21)

روشنى اين موضوع، يعنى سرايت‏حسن و قبح اخلاقى از دوستان به يكديگر سبب شده كه شعرا و ادبا، نيز در اشعار خود هر كدام به نوعى درباره اين مطلب داد سخن بدهند.

در يك جا مى‏خوانيم:

كم نشين با بدان كه صحبت‏بد گر چه پاكى، تو را پليد كند آفتاب ار چه روشن است آن را پاره‏اى ابر ناپديد كند

در جاى ديگر آمده است:

با بدان كم نشين كه بدمانى خو پذير است نفس انسانى

و نيز گفته‏اند:

صحبت نيك را زدست مده كه و مه به شود زصحبت‏به

اشعار در اين زمينه بسيار فراوان است و اين بحث را با شعر معروفى از سعدى كه با تكرار هرگز كهنه نشده است پايان مى‏دهيم:

گلى خوشبوى در حمام روزى رسيد از دست محبوبى به دستم بدو گفتم كه مشكى يا عبيرى كه از بوى دل آويز تو مستم بگفتا من گلى ناچيز بودم وليكن مدتى با گل نشستم كمال همنشين در من اثر كرد وگرنه من همان خاكم كه هستم

3- تاثير تربيت‏خانوادگى و وراثت در اخلاق

همه مى‏دانيم كه اولين مدرسه براى تعليم و تربيت كودك محيط خانواده است، و بسيارى از زمينه‏هاى اخلاقى در آنجا رشد و نمو مى‏كند; محيط سالم يا ناسالم خانواده تاثير بسيار عميقى در پرورش فضائل اخلاقى، يا رشد رذائل دارد; و در واقع بايد سنگ زيربناى اخلاق انسان در آنجا نهاده شود.

اهميت اين موضوع، زمانى آشكار مى‏شود كه توجه داشته باشيم كه اولا كودك، بسيار اثر پذير است، و ثانيا آثارى كه در آن سن و سال در روح او نفوذ مى‏كند، ماندنى و پا برجا است!

اين حديث را غالبا شنيده‏ايم كه اميرمؤمنان على عليه السلام فرمود: <العلم (فى) الص-غر كالنقش فى‏الحجر; تعليم در كودكى همانند نقشى است كه روى سنگ كنده مى‏شود!» (كه ساليان دراز باقى و برقرار مى‏ماند.) (22)

كودك بسيارى از سجاياى اخلاقى را از پدر و مادر و برادران بزرگ و خواهران خويش مى‏گيرد; شجاعت، سخاوت، صداقت و امانت، و مانند آنها، امورى هستند كه به راحتى كودكان از بزرگترهاى خانواده كسب مى‏كنند; و رذائلى مانند دروغ و خيانت و بى‏عفتى و ناپاكى و مانند آن را نيز از آنها كسب مى‏نمايند.

افزون بر اين، صفات اخلاقى پدر و مادر از طريق ديگرى نيز كم و بيش به فرزندان منتقل مى‏شود، و آن از طريق عامل وراثت و ژنها است; ژنها تنها حامل صفات جسمانى نيستند، بلكه صفات اخلاقى و روحانى نيز از اين طريق به فرزندان، منتقل مى‏شود، هرچند بعدا قابل تغيير و دگرگونى است، و جنبه جبرى ندارد تا مسؤوليت را از فرزندان بطور كلى سلب كند.

به تعبير ديگر، پدر و مادر از دو راه در وضع اخلاقى فرزند اثر مى‏گذارند، از طريق تكوين و تشريع، منظور از تكوين در اينجا صفاتى است كه در درون نطفه ثبت است و از طريق ناآگاه منتقل به فرزند مى‏شود، و منظور از تشريع، تعليم و تربيتى است كه آگاهانه انجام مى‏گيرد، و منشا پرورش صفات خوب و بد مى‏شود.

درست است كه هيچ كدام از اين دو جبرى نيست ولى بدون شك زمينه‏ساز صفات و روحيات انسانها است، و بسيار با چشم خود ديده‏ايم كه فرزندان افراد پاك و صالح و شجاع و مهربان، افرادى مانند خودشان بوده‏اند و بعكس، آلوده زادگان را در موارد زيادى آلوده ديده‏ايم. بى‏شك اين مساله در هر دو طرف استثنائاتى دارد كه نشان مى‏دهد تاثير اين دو عامل (وراثت و تربيت) تاثير جبرى غير قابل تغيير نيست. با اين اشاره به قرآن مجيد باز مى‏گرديم و مواردى را كه قرآن به آن اشاره كرده است، مورد بررسى قرار مى‏دهيم.

1- انك ان تذرهم يضلوا عبادك و لايلدوا الا فاجرا كفارا (سوره نوح، آيه‏27)

2- فتقبلها ربها بقبول حسن و انبتها نباتا حسنا و كفلها زكريا (سوره آل عمران، آيه‏37)

3- ان الله اصطفى آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران على العالمين - ذرية بعضها من بعض و الله سميع عليم (سوره آل عمران، آيه‏33 و 34)

4- يا اي-ها الذين آمنوا قوا ان-فسكم واهليكم نارا و قوده-ا الناس و الحجارة (سوره تحريم، آيه‏6)

5- يا اخت هارون ما كان ابوك امرء سوء و ما كانت امك بغيا (سوره مريم، آيه‏28)

ترجمه:

1- چرا كه اگر آنها را باقى بگذارى، بندگانت را گمراه مى‏كنند و جز نسلى فاجر و كافر به وجود نمى‏آورند!

2- خداوند، او (مريم) را به طرز نيكويى پذيرفت; و بطور شايسته‏اى، (نهال وجود) او را رويانيد (و پرورش داد); و كفالت او را به <زكريا» سپرد.

3- خداوند، آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان برترى داد.

آنها فرزندان (و دودمانى) بودند كه (از نظر پاكى و تقوا و فضيلت) بعضى از بعضى ديگر گرفته شده بودند; و خداوند شنوا و دانا است (و از كوششهاى آنها در مسير رسالت‏خود، آگاه مى‏باشد).

4- اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! خود و خانواده خويش را از آتشى كه هيزم آن انسان و سنگها است نگه داريد!

5- اى خواهر هارون! نه پدرت مرد بدى بود و نه مادرت زن بد كاره‏اى!

تفسير و جمع‏بندى

در نخستين آيه‏مورد بحث، باز سخن از قوم نوح است، كه وقتى تقاضاى نابودى آنها را به عذاب الهى مى‏كند، تقاضاى خود را با اين دليل مقرون مى‏سازد، كه اگر آنها باقى بمانند ساير بندگان تو را گمراه مى‏كنند،و جز نسلى فاجر و كافر از آنها متولد نمى‏شود (انك ان تذرهم يضلوا عبادك و لايلدوا الا فاجرا كفارا ).

اين سخن ضمن اين‏كه نشان مى‏دهد افراد فاسد و مفسد كه داراى نسل تبهكار هستند، از نظر سازمان خلقت، حق حيات ندارند و بايد به عذاب الهى گرفتار شوند و از ميان بروند، اشاره به اين حقيقت است كه محيط جامعه، تربيت‏خانوادگى، و حتى عامل وراثت مى‏تواند در اخلاق و عقيده مؤثر باشد.

قابل توجه اين كه نوح عليه السلام بطور قاطع مى‏گويد: تمام فرزندان آنها فاسد و كافر خواهند بود، چرا كه موج فساد در جامعه آنها به قدرى قوى بود كه نجات از آن، كار آسانى نبود; نه اين كه اين عوامل صد در صد جنبه جبرى داشته باشد و انسان را بى‏اختيار به سوى خود بكشاند. بعضى گفته‏اند آگاهى نوح بر اين نكته به خاطر وحى الهى بوده، كه به نوح فرمود: <انه لن يؤمن من قومك الا من قد آمن; جز آنها كه (تاكنون) ايمان آورده‏اند، ديگر هيچ كس از قوم تو ايمان نخواهد آورد!» (سوره هود، آيه‏36)

ولى روشن است اين آيه، شامل نسل آينده آنها نمى‏شود، بنابراين بعيد نيست كه نسبت‏به نسل آينده بر اساس امور سه گانه‏اى كه گفته شد (محيط، تربيت‏خانوادگى و عامل وراثت) قضاوت كرده باشد.

در بعضى از روايات، آمده كه فاسدان قوم نوح هنگامى كه فرزند آنها به حد تميز مى‏رسيد، او را نزد نوح عليه السلام مى‏بردند، و به كودك مى‏گفتند اين پيرمرد را مى‏بينى، اين مرد دروغگويى است، از او بپرهيز، پدرم مرا اين چنين سفارش كرده (و تو نيز بايد فرزندت را به همين امر سفارش كنى)!

و به اين ترتيب نسلهاى فاسد، يكى پس از ديگرى مى‏آمدند و مى‏رفتند. (23)

در قرآن مجيد در داستان حضرت مريم عليها السلام زنى كه از مهمترين و با شخصيت‏ترين زنان جهان است، تعبيراتى آمده كه نشان مى‏دهد مساله وراثت و تربيت‏خانوادگى و محيط پرورشى انسان در روحيات او بسيار اثر دارد، و براى پرورش فرزندان برومند پاكدامن بايد به تاثير اين امور توجه داشت.

از جمله روحيات مادر اوست كه از زمان باردارى، پيوسته او را از وسوسه‏هاى شيطان به خدا مى‏سپرد، و آرزو مى‏كرد از خدمتگزاران خانه خدا باشد و حتى براى اين كار نذر كرده بود.

آيه فوق مى‏گويد: خداوند او را به حسن قبول پذيرفت و به طرز شايسته‏اى گياه وجودش را پرورش داد (فتقبلها ربها بقبول حسن و انبتها نباتا حسنا).

تشبيه وجود انسان پاك به گياه برومند، اشاره به اين حقيقت است كه همان طور كه براى برخوردارى از يك بوته گل زيبا يا يك درخت پرثمر بايد نخست از بذرهاى اصلاح شده استفاده كرد و سپس وسائل پرورش آن گياه را از هر نظر فراهم ساخت، و باغبان نيز بايد بطور مرتب در تربيت آن بكوشد، انسانها نيز چنين‏اند، هم عامل وراثت در روح و جان آنها مؤثر است، و هم تربيت‏خانوادگى و هم محيط.

و قابل توجه اين كه در ذيل اين جمله مى‏افزايد و كفلها زكريا; و خداوند زكريا را براى سرپرستى و كفالت او (مريم) برگزيد (24) پيدا است‏حال كسى كه در آغوش حمايت پيامبر عظيم‏الشانى است كه خداوند او را براى كفالت او برگزيده است.

و جاى تعجب نيست كه با چنين تربيت عالى، مريم به مقاماتى از نظر ايمان و اخلاق و تقوا برسد كه در ذيل همين آيه به آن اشاره شده:

<كلما دخل عليها زكريا المحراب وجد عندها رزقا قال يا مريم انى لك هذا قالت هو من عند الله ان الله يرزق من يشاء بغير حساب;

هر زمان زكريا وارد محراب او مى‏شد، غذاى مخصوصى در آنجا مى‏ديد; از او پرسيد اى مريم! اين را از كجا آورده‏اى؟ گفت: اين از سوى خداست; خداوند به هر كس بخواهد، بى‏حساب روزى مى‏دهد.»

آرى آن تربيت‏بهشتى نتيجه‏اش اين اخلاق و غذاى بهشتى است!

در سومين آيه‏مورد بحث كه در واقع مقدمه‏اى براى آيه‏مربوط به مريم و كفالت زكريا محسوب مى‏شود، باز سخن از تاثير عامل وراثت و تربيت در پاكى و تقوا و فضيلت است; مى‏فرمايد: خداوند آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان برگزيد و برترى داد; آنها دودمانى بودند كه (از نظر پاكى و فضيلت، بعضى از آنها از بعضى ديگر بودند، و خداوند شنوا و دانا است (ان الله اصطفى آدم و نوحا وآل‏ابراهيم و آل عمران على العالمين - ذرية بعضها من بعض و الله سميع عليم).

گرفته شدن بعضى از آنها از بعضى ديگر، يا اشاره به عامل وراثت است، و يا تربيت‏خانوادگى و يا هر دو، و در هر حال شاهد گويايى براى مساله مورد بحث، يعنى تاثير وراثت و تربيت در شخصيت و تقوا و فضيلت است.

در رواياتى كه ذيل اين آيه نقل شده است، به اين معنى اشاره شده (25) و به هر حال دلالت آيات فوق، بر اين كه محيط تربيتى يك انسان و مساله وراثت، تاثير عميقى در شايستگيها و لياقتهاى او براى پذيرش مقام رهبرى معنوى خلق دارد، قابل انكار نيست، و هرگز نمى‏توان، اين گونه افراد را كه از چنين وراثتها و تربيتهائى برخوردارند، با افراد ديگرى كه از يك وراثت آلوده و تربيت نادرست‏برخوردار بوده‏اند، مقايسه كرد.

در چهارمين آيه، خداوند مؤمنان را مخاطب ساخته و مى‏گويد: اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، خود و خانواده خويش را از آتشى كه آتش‏افروزه و هيزمش انسانها و سنگهاست، بركنار داريد! » (يا ايها الذين آمنوا قوا انفسكم و اهليكم نارا وقودها الناس والحجارة)

اين آيه، به دنبال آياتى است كه در آغاز سوره تحريم آمده و به همسران پيامبر صلى الله عليه و آله هشدار مى‏دهد كه دقيقا مراقب اعمال خويش باشند; سپس مطلب را به صورت يك حكم عام مطرح نموده و همه مؤمنان را مخاطب ساخته است.

بديهى است، منظور از آتش در اينجا همان آتش دوزخ است، و دور داشتن از آن، جز از طريق تعليم و تربيت‏خانواده كه موجب ترك معاصى و اقبال بر طاعات و تقوا و پرهيزگارى گردد، نخواهد بود; و به اين ترتيب اين آيه هم وظيفه سرپرست‏خانواده را نسبت‏به خانواده حت‏سرپرستى خود روشن مى‏سازد، و هم تاثير تعليم و تربيت را در تقوا و فضائل اخلاقى.

اين برنامه‏اى است كه بايد از نخستين سنگ زير بناى خانواده يعنى از مقدمات ازدواج، سپس نخستين لحظه تولد فرزند آغاز گردد و در تمام مراحل با برنامه‏ريزى صحيح و با نهايت دقت تعقيب شود.

در حديثى مى‏خوانيم هنگامى كه آيه‏فوق نازل شد، يكى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله سؤال كرد: چگونه خانواده خود را از آتش دوزخ حفظ كنيم؟

فرمود:

<تامرهم بما امر الله و تنهاهم عما نهاهم الله ان اطاعوك كنت قد وقيتهم، و ان عصوك كنت ق-د قض-يت ما عليك; آنها را امر به معروف و نهى از منكر كن، اگر از تو پذيرا شوند، آنها را از آتش دوزخ حفظ كرده‏اى و اگر نپذيرند، وظيفه خود را انجام داده‏اى!» (26)

اين نكته نيز روشن است كه امر به معروف يكى از ابزار كار براى دور داشتن خانواده از آتش دوزخ است; و براى تكميل اين هدف بايد از هر وسيله استفاده كرد و از تمام جنبه‏هاى عملى، روانى و قولى كمك گرفت; حتى بعيد نيست آيه، شامل مسائل مربوط به وراثت نيز بشود; مثلا، به هنگام انعقاد نطفه غذاى حلال خورده باشد، و به ياد خدا باشد تا جنين در حال انعقاد نطفه از وراثت مثبتى برخوردار گردد، چرا كه دور نگه داشتن از آتش، همه آنها را شامل مى‏شود.

پنجمين و آخرين آيه‏مورد بحث، اشاره به داستان مريم و تولد حضرت مسيح عليه السلام بدون پدر مى‏كند و مى‏گويد هنگامى كه مريم نوزاد خود حضرت مسيح را با خود به نزد بستگان و اقوام خويش آورد، آنها از روى تعجب گفتند تو كار عجيب و بدى انجام دادى <اى خواهر هارون! پدر تو آدم بدى نبود، مادرت نيز هرگز آلودگى به اعمال خلاف نداشت (پس تو چرا بدون همسر صاحب فرزند شدى)!» (يا اخت هارون ما كان ابوك امرا سوء و ما كانت امك بغيا)

اين تعبير (مخصوصا با توجه به اين‏كه قرآن آن را نقل كرده است و عملا به آن صحه نهاده) نشان مى‏دهد كه تاثير عامل وراثت از سوى پدر و مادر و همچنين تربيت‏خانوادگى در اخلاق انسانها از مسائلى بوده كه همه مردم آن را به تجربه دريافته بودند و اگر چيزى بر خلاف آن مى‏ديدند تعجب مى‏كردند.

از مجموع آنچه در شرح آيات بالا آمد بخوبى مى‏توان نتيجه گرفت كه عامل وراثت و تربيت از عوامل‏مؤثر و مهم در مسائل اخلاقى چه در جنبه‏هاى مثبت و چه در جنبه‏هاى منفى مى‏باشد.

رابطه اخلاق و تربيت‏خانوادگى در احاديث اسلامى

بى شك نخستين مدرسه هر انسانى دامان مادر و آغوش پدر اوست، و در همين جا است كه نخستين درسهاى فضيلت‏يا رذيلت را مى‏آموزد. و اگر مفهوم تربيت را اعم از <تكوينى‏» و <تشريعى‏» در نظر بگيريم نخستين مدرسه رحم مادر و صلب پدر است كه آثار خود را بطور غير مستقيم در وجود فرزند مى‏گذارد، و زمينه‏ها را براى فضيلت و رذيلت آماده مى‏سازد.

در احاديث اسلامى تعبيرات بسيار لطيف و دقيقى در اين قسمت وارد شده كه به بخشى از آن ذيلا اشاره مى‏شود:

1- على عليه السلام فرمود: <حسن الاخلاق برهان كرم الاعراق; اخلاق پاك و نيك، دليل وراثتهاى پسنديده انسان (از پدر و مادر) است‏». (27)

به همين دليل در خانواده‏هاى پاك و با فضيلت غالبا فرزندانى با فضيلت پرورش مى‏يابند و بعكس افراد شرور غالبا در خانواده‏هاى شرور و آلوده‏اند.

2- در حديث ديگرى از همان حضرت مى‏خوانيم: <عليكم فى طلب الحوائج‏بشراف النفوس و ذوى الاصول الطيبة فانها عندهم اقضى وهى لديهم ازكى; در طلب حوائج‏به سراغ مردم شريف‏النفس كه در خانواده‏هاى پاك و اصيل پرورش يافته‏اند برويد، چرا كه نيازمنديها نزد آنها بهتر انجام مى‏شود و پاكيزه‏تر صورت مى‏گيرد!» (28)

3- در عهد نامه مالك اشتر در توصيه‏اى كه على عليه السلام به مالك درباره انتخاب افسران لايق براى ارتش اسلام مى‏كند، چنين مى‏خوانيم: <ثم الصق بذوى المروءات والاحساب و اهل البيوتات الصالحة والسوابق الحسنة ثم اهل النجدة و الشجاعة والسخاء و السماحة فانهم جماع من الكرم و شعب من العرف; سپس پيوند خود را با شخصيتهاى اصيل و خانواده‏هاى صالح و خوش سابقه برقرار ساز و پس از آن با مردمان شجاع و سخاوتمند و بزرگوار، چرا كه آنها كانون فضيلت و مركز نيكى هستند.» (29)

4- تاثير پدر و يا مادر آلوده در شخصيت اخلاقى فرزندان تا آن اندازه است كه در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام آمده است: <ايما امراة اطاعت زوجها و هو شارب الخمر، كان لها من الخطايا بعدد نجوم السماء، و كل مولود يلد منه فهو نجس; هر زنى اطاعت از همسرش كند در حالى كه او شراب نوشيده (و با او همبستر شود) به عدد ستارگان آسمان مرتكب گناه شده است و فرزندى كه از او متولد مى‏شود آلوده خواهد بود!» (30)

در روايات متعدد ديگرى نيز از قبول خواستگارى مرد شراب خوار و بد اخلاق و آلوده نهى شده است. (31)

5- تاثير تربيت پدر و مادر در فرزندان تا آن پايه است كه در حديث مشهور نبوى آمده است:

كل مولود يولد على الفطرة حتى يكون ابواه هما اللذان يهودانه و ينصرانه; هر نوزادى بر فطرت پاك توحيد (و اسلام) متولد مى‏شود مگر اين كه پدر و مادر او را به آئين يهود و نصرانيت وارد كنند» (32)

جائى كه تربيت‏خانوادگى، ايمان و عقيده را دگرگون سازد چگونه ممكن است در اخلاق اثر نگذارد؟

6- همين امر سبب شده است كه مساله تربيت فرزندان به عنوان يكى از اساسى‏ترين حقوق آنها بر پدر و مادر شمرده شود; در حديث نبوى صلى الله عليه و آله مى‏خوانيم:

<حق الولد على الوالد ان يحسن اسمه و يحسن ادبه; حق فرزند بر پدر اين است كه نام نيكى بر او بگذارد و او را بخوبى تربيت كند» (33)

روشن است نامها آثار تلقينى بسيار مؤثرى در روحيه فرزندان دارد; نام شخصيتهاى بزرگ و پيشگامان تقوا و فضيلت، انسان را به آنها نزديك مى‏كند، و نام سردمداران فجور و رذيلت، انسان را به سوى آنها مى‏كشاند; در اسلام حتى از اين مساله ظريف روانى غفلت نشده و فصل مبسوطى درباره نامهاى خوب و نامهاى بد در كتب حديث آمده است. (34)

7- در حديث ديگرى از همان حضرت مى‏خوانيم: <ما نحل والد ولده افضل من ادب حسن; بهترين بخششى يا ميراثى كه پدر براى فرزندش مى‏گذارد، همان ادب و تربيت نيك است.» (35)

8- امام سجاد على بن الحسين عليه السلام در همين زمينه تعبير رسائى فرموده است مى‏فرمايد: <وانك مسؤول عما وليته به من حسن الادب و الدلالة على ربه عزوجل و المعونة له على طاعته; تو در برابر آنچه ولايتش برعهده تو گذارده شده است (از خانواده و فرزندان) مسؤول هستى نسبت‏به تربيت نيكوى آنها و هدايت‏به سوى پروردگار و اعانت او بر اطاعتش.» (36)

9- اميرمؤمنان على عليه السلام در يكى از كلمات خود تعبيرى دارد كه نشان مى‏دهد كه خلق و خوى پدران ميراثى است كه به فرزندان مى‏رسد; مى‏فرمايد: <خير ما ورث الآباء الابناء الادب; بهترين چيزى كه پدران براى فرزندان خود به ارث مى‏نهند ادب و تربيت صحيح و فضائل اخلاقى است.» (37)

10- اين بحث را با سخن ديگرى از على عليه السلام در نهج‏البلاغه پايان مى‏دهيم:

امام عليه السلام به هنگام شرح شخصيت و بيان موقعيت‏خود براى ناآگاهانى كه او را با ديگران مقايسه مى‏كردند مى‏فرمايد: <و قد علمتم موضعى من رسول الله بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة وضعنى فى حجره و انا وليد يضمنى الى صدره ... يرفع لى كل يوم علما من اخلاقه و يامرنى بالاقتداء;شما قرابت و نزديكى مرا با پيامبر صلى الله عليه و آله و نزلت‏خاصم را نزد آن حضرت بخوبى مى‏دانيد; كودك خردسالى بودم پيامبر مرا در دامان خود مى‏نشاند و به سينه‏اش مى‏چسباند... او هر روز براى من پرچمى از فضائل اخلاقى خود مى‏افراشت و مرا امر مى‏كرد كه به او اقتدا كنم (و اين خلق و خوى من زائيده آن تربيت است.)

جالب اين كه امام در لابه‏لاى همين سخن هنگامى كه از خلق و خوى پيغمبر اكرم بحث مى‏كند، چنين مى‏فرمايد: <و لقد قرن الله به صلى الله عليه و آله من لدن ان كان فطيما اعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم و محاسن اخلاق العالم ليله و نهاره; از همان زمان كه رسول‏خدا صلى الله عليه و آله از شير باز گرفته شد، خداوند بزرگترين فرشته از فرشتگان خويش را مامور ساخت تا شب و روز وى را به راههاى مكارم اخلاق و صفات نيك جهان سوق دهد.» (38) بنابراين پيامبر صلى الله عليه و آله خود نيز از تربيت‏يافتگان فرشتگان بود.

درست است كه اخلاق و صفات روحى انسان اعم از خوب و بد، از درون او بر مى‏خيزد و با اراده او شكل مى‏گيرد ولى انكار نمى‏توان كرد كه زمينه‏هاى متعددى براى شكل‏گيرى اخلاق خوب و بد وجود دارد كه يكى از آنها وراثت از پدر و مادر و همچنين تربيت‏خانوادگى است; و اين مساله قطع نظر از تحليلهاى علمى و منطقى، شواهد عينى و تجربى فراوان دارد كه قابل انكار نيست.

به همين دليل براى ساختن فرد يا جامعه آراسته به زيورهاى اخلاقى بايد به مساله راثت‏خانوادگى و تربيت‏هائى كه از نونهالان در دامن مادر و آغوش مادر مى‏بينند توجه داشت و اهميت اين‏دوران در ساختار شخصيت انسانها را هرگز فراموش نكرد.

4- تاثير علم و آگاهى در تربيت

ديگر از زمينه‏هاى پرورش اخلاق بالا بردن سطح علم و معرفت افراد است، چرا كه هم با دليل منطقى و هم با تجربه‏هاى فراوان به ثبوت رسيده است كه هر قدر سطح معرفت و دانش الهى نسان بالاتر برود فضائل اخلاقى در او شكوفاتر مى‏شود; و بعكس، جهل و فقدان معارف الهى ضربه شديد بر پايه ملكات فضيله وارد مى‏سازد و سطح اخلاق را تنزل مى‏دهد.

در آغاز اين كتاب در بحث رابطه <علم‏» و <اخلاق‏» بحث فشرده‏اى درباره پيوند اين دو داشتيم، و گفتيم بعضى از دانشمندان و فلاسفه آنقدر در اين باره مبالغه كرده‏اند كه گفته‏اند <علم مساوى است‏با اخلاق‏».

و به تعبير ديگر، علم و حكمت‏سرچشمه اخلاق است (آن گونه كه از سقراط نقل شده) و رذائل اخلاقى معلول جهل و نادانى است.

مثلا، انسانهاى متكبر و حسود به اين دليل گرفتار دو رذيله شده‏اند كه از آثار شوم و زيانهاى حسد و تكبر بى‏خبرند; آنها مى‏گويند هيچ كس آگاهانه به دنبال بديها و زشتيها نمى‏رود.

بنابراين اگر سطح معرفت جامعه بالا رود كمك به ساختار سالم اخلاقى آنها مى‏كند.

هرچند اين سخن مبالغه آميز است، و تنها از يك زاويه به مسائل اخلاقى در آن نگاه شده است، ولى اين واقعيت را نمى‏توان انكار كرد كه علم، يكى از عوامل زمينه‏ساز اخلاق است و به همين دليل افرادى كه گرفتار جهل و جاهليت هستند آلودگى بيشتر دارند و عالمان آگاه كه داراى معارف الهى هستند آلودگى كمترى دارند هر چند هر يك از اين دو نيز استثناهائى دارند!

به همين دليل، در قرآن مجيد در مورد دعوت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مى‏خوانيم كه او مبعوث شد تا <آيات خداوند را بر مردم بخواند و از آلودگيهاى اخلاقى و گناهان پاكسازى كند. (هو الذى بعث فى الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين) (سوره جمعه، آيه‏2)

و به اين ترتيب، نجات از ضلال مبين و گمراهى آشكار و همچنين پاكسازى از رذائل اخلاقى و گناهان به دنبال تلاوت آيات قرآن مجيد و تعليم كتاب و حكمت فراهم است كه بى‏شك نشانه روشنى بر وجود ارتباط در ميان اين دو است.

در جلد اول از دوره اول پيام قرآن، به هنگام بحث پيرامون مسائل مربوط به معرفت و شناخت، شواهد زنده فراوانى از آيات قرآن مجيد بر ارتباط علم و معرفت‏با فضائل اخلاقى و رابطه جهل و عدم شناخت‏با رذائل اخلاقى بيان گرديده كه در اينجا به ده نمونه از آن به صورت فشرده اشاره مى‏كنيم:

1- جهل سرچشمه فساد و انحراف است! در آيه‏55 سوره نمل مى‏خوانيم كه لوط پيامبر برگ خدا به قوم منحرفش فرمود: <انكم لتاتون الرجال شهوة من دون النساء بل‏انتم قوم تجهلون; آيا شما به جاى زنان از روى شهوت به سراغ مردان مى‏رويد؟! شما قومى نادانيد!»

در اينجا، جهل و نادانى قرين با انحراف جنسى و فساد اخلاقى شمرده شده.

2- جهل سبب بى‏بندوبارى جنسى است! در آيه‏33 سوره <يوسف‏» مى‏خوانيم كه آن حضرت در كلام خودش بى‏بندوبارى جنسى را همراه با جهل مى‏شمارد: <قال رب السجن احب الى مما يدعوننى اليه والا تصرف عنى كيدهن اصب اليهن و اكن من الجاهلين; او (يوسف) گفت: پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از آنچه اين زنان مرا به سوى آن مى‏خوانند! و اگر مكر و نيرنگ آنها را از من باز نگردانى، به آنها متمايل مى‏شوم و از جاهلان خواهم بود!»

3- جهل يكى از عوامل حسادت است! در آيه‏89 سوره يوسف مى‏خوانيم: (در آن زمان كه او عزيز مصر شد و بر تخت قدرت نشست و بطور ناشناس در برابر برادرانش كه براى تحويل گرفتن گندم از كنعان به مصر آمده بودند، ظاهر شد;) چنين گفت: <قال هل علمتم ما فعلتم بيوسف و اخيه اذانتم جاهلون; آيا دانستيد با يوسف و برادرش (بنيامين) چه كرديد، آن گاه كه جاهل بوديد!»

يعنى جهل شما سبب آن حسادت شديد و آن حسادت سبب شد كه توطئه قتل يوسف را بچينيد و او را شكنجه دهيد و در چاه بيفكنيد!

4- جهل سرچشمه تعصب و لجاجت است! در آيه‏26 سوره فتح تعبيرى به چشم مى‏خورد كه نشان مى‏دهد تعصب كور مشركان عرب در عصر پيامبر از جهل و نادانى آنها سرچشمه مى‏گرفت: <اذ جعل الذين كفروا فى‏قلوبهم الحمية حمية الجاهلية; (به خاطر بياوريد) هنگامى را كه كافران در دلهاى خود خشم و تعصب جاهليت را قرار دادند.»

5- رابطه جهل و بهانه‏جوئى: تاريخ انبياء پر است از بهانه‏جوئيهائى كه امتهاى نادان در برابر آنها داشتند; در قرآن مجيد مكرر به آن اشاره مى‏كند و گاه روى رابطه آن با جهل انگشت مى‏گذارد; از جمله در آيه‏118 سوره بقره مى‏خوانيم: <و قال الذين لايعلمون لولا يكلمنا الله او تاتينا آية كذلك قال الذين من قبلهم مثل قولهم تشابهت قلوبهم; افرادى جاهل و ناآگاه گفتند چرا خدا با ما سخن نمى‏گويد و چرا آيه و نشانه‏اى بر خود ما نازل نمى‏كند! پيشينيان آنها نيز همين گونه سخن مى‏گفتند; دلها و افكارشان شبيه يكديگر است.»

در اينجا تكيه بر جهل به عنوان زمينه بهانه‏جويى شده است، و نشان مى‏دهد كه اين انحراف اخلاقى، رابطه نزديكى با جهل دارد، همان‏گونه كه تجربيات فراوان نيز آن را نشان مى‏دهد.

6- رابطه سوء ظن و بدبينى با جهل: در آيه‏154 سوره آل عمران كه در مورد جنگجويان احد مى‏خوانيم: <ثم انزل عليكم من بعد الغم امنة نعاسا يغشى طائفة منكم و طائفة قد اهمتهم انفسهم يظنون بالله غير الحق ظن الجاهلية; سپس به دنبال اين غم و اندوه (كه از شكست احد حاصل شد) خداوند آرامش را به صورت خواب سبكى بر شما فرستاد كه جمعى را فرا گرفت; اما جمع ديگرى در فكر جان خود بودند (و خواب به چشمانشان نرفت) آنها گمانهاى نادرستى درباره خداوند مانند گمانهاى دورانهاى جاهليت داشتند!»

بى شك سوء ظن يكى از رذائل اخلاقى است كه سرچشمه مفاسد بسيارى براى فرد و جامه است ; در اينجا رابطه ميان جهل و سوء ظن به روشنى بيان شده است.

7- بى ادبى از جهل سرچشمه مى‏گيرد! قرآن مجيد در آيه‏4 سوره حجرات، غالب كسانى را كه نسبت‏به مقام والاى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله احترام لازم را نمى‏كردند، افراد كم فكر و نادان مى‏شمرد; مى‏فرمايد: <ان الذين ينادونك من وراء الحجرات اكثرهم لايعقلون; كسانى كه از پشت‏حجره‏ها (ى خانه‏ات) بلند صدا مى‏زنند، اكثرشان نمى‏فهمند.»

اين آيه اشاره به كسانى است كه وقت و بى‏وقت، پشت در خانه پيامبر صلى الله عليه و آله مى‏آمدند و بلند صدا مى‏زدند: <يا محمد! يا محمد! اخرج الينا!; اى محمد! اى محمد! بيرون بيا (با تو كار داريم)!»

پيامبر صلى الله عليه و آله از بى‏ادبى و مزاحمتهاى پى در پى آنان، سخت آزرده خاطر بود ولى بر اثر حجب و حيا سكوت مى‏كرد، تا اين‏كه آيه‏4 سوره حجرات نازل شد و آداب سخن گفتن و خطاب با پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را شرح داد.

تعبير به اكثرهم لايعقلون (غالب آنها نمى‏فهمند) اشاره لطيفى است‏به اين كه اين خلق و خوى زشت (جسارت و بى‏ادبى) غالبا از پايين بودن سطح آگاهى سرچشمه مى‏گيرد.

8- دوزخيان جاهلانند! بى شك كسانى راهى جهنم مى‏شوند كه داراى اعمال زشت و اخلاق رذيله‏اند; و به تعبير ديگر، صفات اخلاقى و نيز اعمال اخلاقى آنها آلوده است; و با توجه به اين كه قرآن، دوزخيان را افرادى ناآگاه و جاهل و نادان معرفى مى‏كند بخوبى روشن مى‏شود كه رابطه نزديكى در ميان اعمال زشت و جهل و نادانى است.

در آيه‏179 سوره اعراف مى‏خوانيم:

<و لقد ذرانا لجهنم كثيرا من الجن و الانس لهم قلوب لايفقهون بها و لهم اعين لايبصرون بها، ولهم آذان لايسمعون بها، اولئك كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون; به يقين گروه بسيارى از جن و انس را براى دوزخ آفريديم; آنها دلها (عقلها)يى دارند كه با آن (انديشه نمى‏كنند و) نمى‏فهمند; و چشمانى كه با آن نمى‏بينند; و گوشهايى كه با آن نمى‏شنوند; آنها همچون چهارپايانند; بلكه گمراهترند! اينان همان غافلانند!»

در اين آيه و بسيارى ديگر از آيات قرآن، رابطه‏اى ميان جهل و اعمال و اخلاق سوء، تبيين شده است.

9- صبر و شكيبايى از آگاهى سرچشمه مى‏گيرد! در آيه‏65 سوره انفال اين نكته به مسلمانان گوشزد شده است كه در عين نابرابرى سپاه خود با سپاه دشمن مى‏توانند به وسيله سپاه ايمان و صبر كه زائيده علم و آگاهى است جبران كنند; مى‏فرمايد:

<يا ايها النبى حرض المؤمنين على القتال ان يكن منكم عشرون صابرون يغلبوا ماتين و ان يكن منكم ماة يغلبوا الفا من الذين كفروا بانهم قوم لا يفقهون; اى پيامبر! مؤمنان را به جنگ (با دشمن) تشويق كن! هرگاه بيست نفر با استقامت از شما باشند، بر دويست نفر غلبه مى‏كنند; و اگر صد نفر باشند بر هزار نفر از كسانى كه كافر شدند، پيروز مى‏گردند; چرا كه آنها گروهى هستند كه نمى‏فهمند!»

آرى، ناآگاهى كافران سبب سستى و عدم شكيبايى آنها مى‏شود; و آگاهى مؤمنان، سبب استقامت و پايمردى مى‏گردد; تا آنجا كه يك نفر از آنها با ده نفر از سپاه دشمن، مى‏تواند مقابله كند.

10- نفاق و پراكندگى از جهل سرچشمه مى‏گيرد! قرآن مجيد در آيه‏14 سوره حشر، اشاره به گروهى از يهود مى‏كند (يهود بنى نضير) كه به سبب اختلاف و پراكندگى (على رغم ظاهر فريبنده آنها) از مقابله با مسلمانان عاجز و ناتوان ماندند; مى‏فرمايد: < لايقاتلونكم جميعا الا فى قرى محصنة او من وراء جدر باسهم بينهم شديد تحسبهم جميعا و قلوبهم شتى ذالك بانهم قوم لا يعقلون; آنها هرگز به صورت گروهى با شما نمى‏جنگند جز در دژهاى محكم يا از پشت ديوارها! پيكارشان در ميان خودشان شديد است، (اما در برابر شما ضعيف!) آنها را متحد مى‏پندارى در حالى كه دلهايشان پراكنده است; اين به خاطر آن است كه آنها قومى نادان هستند!»

به اين ترتيب، نفاق و پراكندگى آنها را كه از رذائل اخلاقى است ناشى از جهل و نادانى آنها مى‏شمرد.

نتيجه

آنچه در بالا تحت عناوين دهگانه آمد، بخشى از آياتى است كه در قرآن مجيد پيرامون رابطه علم و فضيلت از يك سو و جهل و رذيلت از سوى ديگر آمده است و به عنوان مشت نمونه خروار مى‏تواند ما را به واقعيت اين رابطه محكم آشنا سازد.

به تجربه روزمره خود نيز اين مساله را بسيار ديده‏ايم كه افراد جاهل و ناآگاه، مرتكب اعمال زشتى مى‏شوند و داراى صفات رذيله‏اى هستند، و هنگامى كه آگاهى كافى درباره قبح آن اعمال و مفاسد و زيانهاى آن صفات پيدا مى‏كنند يا سطح و معارف آنها درباره مبدا و معاد بالاتر مى‏رود، بكلى آن اعمال و صفات را رها كرده، يا لااقل به مقدار زيادى از آن مى‏كاهند.

دليل منطقى اين مساله نيز روشن است; زيرا حركت‏به سوى صفات والا و اعمال صالحه احتياج به انگيزه‏اى دارد; بدون شك يكى از بهترين انگيزه‏ها، آگاهى از مصالح اعمال و صفات نيك و مفاسد اعمال و صفات رذيله است، و نيز آگاهى بر مبدا و معاد، و آشنائى با برنامه‏هاى مكتب انبياء و اولياء، انسان را به سوى آنها سوق مى‏دهد و بازتاب وسيعى در اصلاح مفاسد اخلاقى دارد.

ناگفته پيدا است كه منظور از علم و آگاهى در اينجا، آگاهى بر فنون صنايع و مسائل مادى نيست; چرا كه بسيارند كسانى كه از اين مسائل آگاهند و از همه آلودگان آلوده‏ترند; بلكه منظور علم و آگاهى به ارزشهاى والاى انسانى و تعليمات الهى و مصالح و مفاسد معنوى و معارف الهيه است.

رابطه <علم‏» و <اخلاق‏» در احاديث اسلامى

احاديث اسلامى نيز مملو است از تعبيراتى است كه نشان مى‏دهد رابطه تنگاتنگى در ميان علم و معرفت و آگاهى، با فضائل اخلاقى; و جهل و بى‏خبرى و ناآگاهى، با رذائل اخلاقى وجود دارد كه نمونه‏هائى از آن را در ذيل مى‏خوانيد:

1- در رابطه معرفت‏با زهد كه از مهمترين فضائل اخلاقى است از على عليه السلام چنين روايت‏شده است:

<ثمرة المعرفة العزوف عن الدنيا; ميوه درخت معرفت، زهد در دنيا است.» (39)

2- در حديث ديگرى در همين زمينه از همان حضرت مى‏خوانيم: <يسير المعرفة يوجب الزهد فى‏الدنيا; مختصر معرفت و آگاهى، موجب زهد در دنيا است.» (40)

در اينجا معرفت مى‏تواند اشاره به معرفة الله باشد كه در برابر ذات پاك بى‏نهايتش همه چيز كوچك و بى‏ارزش است، و از قطره در برابر دريا نيز ناچيزتر مى‏باشد، و اين خود از اسباب زهد و بى‏اعتنايى و زرق و برق دنيا است. يا اين كه اشاره به آگاهى از ناپايدارى دنيا و تاريخ اقوام پيشين باشد كه آن نيز روح زهد را در انسان زنده مى‏كند و يا آگاهى به سراى جاويدان و عظمت نعمتهاى آنجا است و يا همه اينها.

3- در حديث ديگرى در ارتباط غناى ذاتى و ترك حرص و آز، با علم و معرفت، از همان امام عليه السلام مى‏خوانيم: < من سكن قلبه العلم بالله سبحانه، سكنه الغنى عن الخلق; هر كس معرفت‏خداوند در دل او، جايگزين شود، غنى و بى نيازى از خلق در قلبش جايگزين خواهد شد.» (41)

روشن است كسى كه آگاه به صفات جلال و جمال خداست و جهان هستى را پرتو كوچكى از آن ذات بى‏نياز مى‏داند، تنها بر او توكل مى‏كند و از غير او خود را مستغنى و بى‏نياز مى‏بيند.

4- در ارتباط معرفة الله با حفظ زبان از سخنان ناشايست و شكم از حرام; در حديثى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله آمده است: <من عرف الله و عظمه منع فاه من الكلام، وبطنه من الطعام; كسى كه خدا را بشناسد و بزرگ بشمرد، دهانش را از سخن (ناشايست) باز مى‏دارد، و شكمش را از غذا (ى حرام)!» (42)

5- در رابطه معرفت و خوف از خدا كه سرچشمه انواع فضايل اخلاقى است، در حديثى از امام صادق عليه السلام چنين آمده است: <من عرف الله خاف الله و من خاف الله سخت نفسه عن الدنيا; كسى كه خدا را بشناسد، از (مجازات) او مى‏ترسد، و كسى كه از خدا بترسد نسبت‏به زرق و برق دنيا، بى‏اعتنا مى‏شود!» (43)

6- در ارتباط روح گذشت و ترك انتقامجويى با معرفة الله، در حديثى از امام اميرالمؤمنين عليه السلام مى‏خوانيم: <اعرف الناس بالله اعذرهم للناس وان لم يجد لهم عذرا; آگاهترين مردم به خدا كسى است كه بيش از همه مردم را در برابر خطاهايى كه مرتكب شده‏اند، معذور دارد، هرچند عذر (موجهى) براى آنها نيابد.» (44) (بديهى است اين حديث ناظر به مسائل شخصى است نه مسائل اجتماعى).

7- در ارتباط معرفة الله با ترك تكبر، در حديث ديگرى از همان حضرت مى‏خوانيم <و انه لاينبغى لمن عرف عظمة الله ان يتعظم ; شايسته نيست‏براى كسى كه از عظمت‏خدا آگاه است، بزرگى بفروشد!» (45)

8- در ارتباط پاكى عمل بطور كلى با علم و دانش، على عليه السلام در حديث ديگرى مى‏فرمايد: <لن يزكى العمل حتى يقارنه العلم; هرگز اعمال آدمى پاك نمى‏شود، مگر اين‏كه قرين با علم و معرفت گردد!» (46)

پيدا است كه پاكى عمل و پاكى اخلاق معمولا از يكديگر جدا نيست.

9- در همين رابطه، در حديثى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مى‏خوانيم: <بالعلم يطاع الله و يعبد و بالعلم يعرف الله و يوحد و به توصل الارحام و يعرف الحلال و الحرام، و العلم امام العقل; به وسيله علم و معرفت‏خداوند اطاعت و عبادت مى‏شود; و به وسيله علم خدا شناخته و يكتا شمرده مى‏شود; و نيز به وسيله آن صله رحم، برقرار مى‏گردد; و حلال و حرام شناخته مى‏شود; و علم پيشواى عمل است!» (47)

در اين حديث نيز بسيارى از اعمال اخلاقى ثمره شجره علم و معرفت‏شمرده شده‏است.

10- همين معنى با صراحت‏بيشترى در حديث ديگرى از اميرمؤمنان على عليه السلام آمده‏است كه فرمود: <ثمرة العقل مداراة الناس; ميوه درخت عقل، مدارا و نرمخوئى با مردم است!» (48)

در برابر احاديث كه عمدتا رابطه علم و معرفت را با فضائل اخلاقى يا اعمال اخلاقى، نشان مى‏دهد، رواياتى نيز در منابع اسلامى آمده است كه رابطه ميان جهل و رذائل را تبيين مى‏كند كه آن هم تاكيدى است‏بر موضوع مورد نظر، از جمله:

1- در حديثى از على عليه السلام مى‏خوانيم: <الجهل اصل كل شر; جهل و نادانى ريشه هر شر و بدى است!» (49)

2- در حديثى ديگرى از همان حضرت مى‏فرمايد: <الحرص و الشره و البخل نتيجة الجهل; حرص و طمع و بخل، نتيجه جهل و نادانى است!» (50)

چرا كه شخص حريص و طماع، غالبا به سراغ چيزهايى مى‏رود كه بيش از نياز زندگى اوست; و در واقع، علاقه او به مال و ثروت و مواهب مادى يك علاقه غير منطقى و غير عقلانى‏است; و همچنين بخيل بابخلش، چيزهايى رابراى خود نگهدارى مى‏كند كه‏هرگز در زندگى شخصى او قابل جذب نيست، بلكه آن را براى ديگران وا مى‏گذارد و مى‏رود!

3- در تعبير زيباى ديگر از همان حضرت، رابطه جهل با رذايل اخلاقى به گونه جامعترى بيان شده است; مى‏فرمايد: <الجاهل صخرة لاينفجر مائها! و شجرة لا يخضر عودها! و ارض لايظهر عشبها!; جاهل سنگى است كه هرگز آب از آن جارى نمى‏شود; و درختى است كه شاخه‏هايش سبز نمى‏گردد; و زمينى است كه گياهى از آن نمى‏رويد!» (51)

4- در حديث ديگرى از اميرمؤمنان على عليه السلام به اين نكته اشاره شده است كه جاهل هميشه يا در طرف افراط است، يا در طرف تفريط; فرمود: <لاترى الجاهل الا مفرطا او مفرطا» (52)

با توجه به اين كه طبق نظر معروف علماى اخلاق فضائل اخلاقى همواره حد وسط در ميان افراط و تفريطى است كه به رذائل منتهى مى‏شود، از حديث فوق بخوبى مى‏توان اين حقيقت را دريافت كه در ميان جهل و رذائل اخلاقى رابطه بسيار نزديكى است.

5- بسيارى از علماى اخلاق گام نخستين را براى اصلاح اخلاق و تهذيب نفس و خودسازى، اصلاح زبان مى‏دانند; و در احاديث اسلامى به رابطه ميان جهل و نادانى با آلودگى زبان، اشاره شده است; در حديثى از امام دهم حضرت هادى عليه السلام مى‏خوانيم: <الجاهل اسير لسانه; جاهل اسير زبان خويش است!» (53)

كوتاه سخن اين كه در مورد رابطه ميان علم و اخلاق حسنه، و جهل و اخلاق سيئه،آيات و روايات فراوانى وجود دارد، و نشان مى‏دهد كه يكى از طرق‏مؤثر تهذيب نفوس، بالا بردن سطح دانش و معرفت آنها و افزايش آگاهى، و شناخت مبدا و معاد، و اطلاع بر آثار و پيامدهاى فضايل و رذايل اخلاقى است.

اين افزايش معرفت، در واقع دو شاخه دارد:

يك شاخه آن افزايش معرفت نسبت‏به زيانهاى رذائل اخلاقى در مورد فرد و جامعه است; درست مثل اين كه اگر انسان بداند استعمال مواد مخدر يا مشروبات الكلى چه زيانهاى غير قابل جبرانى دارد، زمينه ترك آن در وجودش فراهم مى‏گردد; بنابراين، همان‏گونه كه براى مبارزه با مواد مخدر و مشروبات الكلى، بايد مردم را به زيانهاى اين امور آگاه ساخت; همچنين براى مبارزه با رذائل اخلاقى و پرورش صفات فضائل، بايد عيب و حسن آنها را برشمرد; و افراد را از آن آگاه نمود; هرچند هيچ كدام از اين دو، علت تامه نيست ولى بى شك زمينه‏ها را براى فضائل اخلاقى آماده و راه را همواره مى‏سازد.

شاخه دوم، بالا بردن سطح معرفت‏بطور كلى است; يعنى، هنگامى كه معارف الهيه نسبت‏به مبدا و معاد و احوال اولياء و انبياء، و امور ديگرى از اين قبيل، بالا برود; انسان نسبت‏به فضائل اخلاقى، علاقه‏مند و از رذائل، متنفر مى‏گردد.

و به تعبير ديگر، پايين بودن سطح معارف و جهل در امور اعتقادى، محيط مناسبى را در فكر و جان انسان براى رويش خارهاى رذائل فراهم مى‏سازد، در حالى كه افزايش آگاهى، سرزمين روح و جان را براى دميدن گلهاى فضيلت، مهيا مى‏كند.

5- تاثير فرهنگ جامعه در پرورش فضائل و رذائل

فرهنگ، مجموعه امورى است كه به روح و فكر انسان، شكل مى‏دهد و انگيزه اصلى او را به سوى مسائل مختلف، فراهم مى‏سازد.

مجموعه‏عقائد،تاريخ،آداب و رسم جامعه،ادبيات و هنر،همان فرهنگ جامعه است.

درباره تاثير بعضى از اين امور، مانند: تاثير محيط و آگاهى و معرفت در زمينه‏سازى فضائل و رذائل، در گذشته صحبت‏شد; در اينجا به سراغ تاثير ساير بخشهاى فرهنگ جامعه در تحكيم پايه‏هاى فضائل يا تعميق صفات رذيله در جامعه، سخن مى‏گوييم.

يكى از آنها همان آداب و عادات و رسوم و سنن و تاريخ يك جامعه است كه اگر بر محور فضائل دور زند، زمينه بسيار مناسبى براى پرورش صفات عالى انسانى و تهذيب نفوس فراهم مى‏سازد، و اگر از رذائل اخلاقى مايه بگيرد، محيط را كاملا آماده پذيرش رذائل مى‏سازد.

در آيات قرآن، اشارات بسيار روشنى در اين زمينه ديده مى‏شود و نشان مى‏دهد چگونه بسيارى از اقوام منحرف پيشين، به خاطر آداب و رسوم غلط و سنن جاهلى و فرهنگ منحط، به دره هولناك رذائل اخلاقى سقوط كردند; به عنوان نمونه:

1- <و اذا فعلوا فاحشة قالوا وجدنا عليها آبائنا والله امرنا بها قل ان الله لايامر بالفحشاء، اتقولون على الله مالا تعلمون; و هنگامى كه زشتى انجام مى‏دهند مى‏گويند: پدران خود را بر اين عمل يافتيم; و خداوند ما را به آن دستور داده است! - بگو خدا (هرگز) به كار زشت فرمان نمى‏دهد، آيا چيزى به خدا نسبت مى‏دهيد كه نمى‏دانيد!» (سوره اعراف، آيه‏28)

2- <و اذا قيل لهم اتبعوا ما انزل الله قالوا بل نتبع ما الفينا عليه آبائنا اولو كان آبائهم لايعقلون شيئا و لا يهتدون; و هنگامى كه به آنها گفته شود: از آنچه خدا نازل كرده است پيروى كنيد! مى‏گويند: نه! ما از آنچه پدران خود را بر آن يافتيم پيروى مى‏نماييم. آيا اگر پدران آنها چيزى نمى‏فهميدند و هدايت نيافتند (باز از آنها پيروى خواهند كرد؟)» (سوره‏بقره،آيه‏170)

3- <اذ قال لابيه و ق-ومه ما هذه الت-ماثيل التى انتم لها عاك-فون - قالوا وجدنا آبائنا لها عابدين; آن هنگام كه به پدرش (آزر) و قوم او گفت: اين مجسمه‏هاى بى‏روح چيست كه شما همواره آنها را پرستش مى‏كنيد؟ - گفتند: ما پدران خود را ديديم كه آنها را عبادت مى‏كنند.» (سوره انبياء، آيه‏52 و53)

4- <وكذلك ما ارسلنا من قبلك فى قرية من نذير الا قال مترفوها انا وجدنا آبائنا على امة و انا على آثارهم مقتدون; و اين گونه در هيچ شهر و ديارى، پيش از تو، پيامبر انذار كننده‏اى نفرستاديم مگر اين‏كه ثروتمندان مست و مغرور آن گفتند: ما پدران خود را بر آيينى يافتيم و به آثار آنان اقتدا مى‏كنيم!» (سوره زخرف، آيه‏23)

5- <وما كان جواب قومه الا ان قالوا اخرجوهم من قريتكم انهم اناس يتطهرون; ولى پاسخ قومش چيزى جز اين نبود كه گفتند: اينها را از شهر و ديار خود بيرون كنيد، كه اينها مردمى هستند كه پاكدامنى را مى‏طلبند (و با، همصدا نيستند)!» (سوره‏اعراف، آيه‏82)

6- <و اذا بشر احدهم بالانثى ظل وجهه مسودا و هو كظيم يتوارى من القوم من سوء ما بشر به ايمسكه على هون ام يدسه فى التراب الاساء ما يحكمون; در حالى كه هرگاه به يكى از آنها بشارت دهند دختر نصيب تو شده، صورتش (از فرط ناراحتى) سياه مى‏شود و بشدت خشمگين مى‏گردد - به خاطر بشارت بدى كه به او داده شده، از قوم و قبيله خود متوارى مى‏گردد; (و نمى‏داند) آيا او را با قبول ننگ نگهدارد، يا در خاك پنهانش كند؟! چه بد حكم مى‏كنند!» (سوره نحل، آيه‏58و59)

7- <محمد رسول الله و الذين معه اشداء على الكفار رحماء بينهم تراهم ركعا سجدا يبتغون فضلا من الله و رضوانا سيماهم فى وجوههم من اث-ر السجود;محمد صلى الله عليه و آله فرستاده خداست; و كسانى كه با او هستند در برابر كفار سرسخت و شديد، و در ميان خود مهربانند; پيوسته آنها را در حال ركوع و سجود مى‏بينى در حالى كه همواره فضل خدا و رضاى او را مى‏طلبند; نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمايان است.» (سوره‏فتح،آيه‏29)

تفسير و جمع بندى

سخن در اين است كه فرهنگ هر قوم و ملتى هر چه باشد در پرورش صفات اخلاقى اثر تعيين كننده‏اى دارد; فرهنگهاى عالى و شايسته، افرادى با صفات عالى پرورش مى‏دهد، و فرهنگهاى منحط و آلوده، عامل پرورش رذايل اخلاقى است; و آيات فوق اشارات پرمعنايى به هر دو قسمت دارد.

در نخستين آيه سخن از عذر گروهى از منحرفان شيطان صفت‏به ميان مى‏آورد كه وقتى عمل زشت و قبيحى را انجام مى‏دهند، اگر از دليل آن سؤال شود مى‏گويند: اين راه و رسمى است كه نياكان خود را بر آن يافتيم (و اذا فعلوا فاحشة قالوا وجدنا عليها آبائنا)!

بلكه پا را از اين هم فراتر مى‏نهند و مى‏گويند كه خداوند نيز به ما دستور داده است كه آن را انجام دهيم (والله امرنا بها)

به اين ترتيب، سنت پيشينيان را دليلى بر حسن عمل، و حتى دليلى بر حكم الهى مى‏گرفتند; و نه تنها از قباحت و زشتى عمل، يا صفات اخلاقى مربوط به آن شرم نداشتند، بلكه به آن نيز افتخار مى‏كردند.

در دومين آيه، همين معنى به صورت ديگرى مطرح شده، هنگامى كه به آنها پيشنهاد مى‏شد بياييد و از آنچه خداوند بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل كرده پيروى كنيد، آنها با غرور و تكبر مى‏گفتند: نه! ما اين كار را انجام نمى‏دهيم، بلكه از آنچه پدران خود را بر آن يافتيم پيروى مى‏كنيم - و به اين ترتيب، سنتهاى جاهلى و رذائل اخلاقى، به خاطر اين كه جزء فرهنگ آنها شده بود، در نظر آنان ارزشمندتر از آيات الهى و بينات قرآنى بود - (و اذا قيل لهم اتبعوا ما انزل الله قالوا بل نتبع ما الفينا عليه آبائنا)!

قرآن اضافه مى‏كند: آيا پدران آنها نادان و گمراه نبودند (چرا با اين حال، سنت آن گمراهان نادان را بر آيات حياتبخش و روشنى آفرين قرآن مقدم مى‏داريد - (اولو كان آبائهم لايعقلون شيئا و لا يهتدون)

در سومين آيه باز به تاثير سنت و فرهنگ غلط در اعمال ضد اخلاقى برخورد مى‏كنيم; در بيانى شبيه آيات گذشته،در داستان ابراهيم عليه السلام و بت پرستان بابل مى‏خوانيم: هنگامى كه ابراهيم عليه السلام آنها را ملامت كرد كه چرا پيوسته اين مجسمه‏هاى بى‏روح را پرستش مى‏كنيد (و از اين كار ابلهانه دست‏بر نمى‏داريد)! آنها گفتند: اين به دليل آن است كه ما همواره پدران خود را مى‏ديديم كه آنها را عبادت مى‏كنند (اذ قال لابيه و قومه ما هذه التماثيل التى انتم لها عاكفون - قالوا وجدنا آبائنا لها عابدين)!

در اينجا ابراهيم شديدترين حمله خود را بر اين تقليد كوركورانه كرد و گفت: بطور مسلم شما و پدرانتان در گمراهى آشكارى بوديد (قال لقد كنتم انتم و آبائكم فى ضلال مبين)!

ولى متاسفانه اين ضلال مبين از نسلى به نسلى منتقل مى‏شد و به صورت فرهنگى در مى‏آمد، و نه تنها قبح آن از بين مى‏رفت، بلكه تبديل به يك افتخار مى‏شد.

در چهارمين آيه باز با همين معنى در شكل ديگرى روبه‏رو مى‏شويم:

در پاسخ اين سؤال كه چرا شما انسانهاى با شعور، بتهاى بى‏شعور را پرستش مى‏كنيد، مى‏گويند: <ما نياكان خود را بر مذهبى يافتيم و مادر پرتو آثار آنها هدايت‏يافته‏ايم‏»! (بل قالوا انا وجدنا آبائنا على امة و انا على آثارهم مهتدون)

آنها اين كار ابلهانه را نه تنها ضلالت و گمراهى نمى‏شمردند بلكه هدايتى مى‏دانستند كه از نياكانشان به آنها رسيده، و در آيه‏متعاقب آن، اين منطق را، منطق همه مترفين (ثروتمندان مست و مغرور)، در تمام طول تاريخ مى‏شمرد (وكذلك ما ارسلنا من قبلك فى قرية من نذير الا قال مترفوها انا وجدنا آبائنا على امة و انا على آثارهم مقتدون).

بديهى است اين تقليد كوركورانه كه در سايه آن زشتيها، زيبا، خودنمايى مى‏كرد، عوامل زيادى داشت; ولى بى شك، يكى از عوامل آن تبديل زشتيها به يك سنت و فرهنگ دير پا بوده است.

و نيز همين معنى در آيه‏103 و 104 سوره مائده آمده كه عربهاى جاهلى يك سلسله بدعتهاى ابلهانه در زمينه حلال و حرام براى خود گذارده بودند; غذاهاى مباح و حلالى را بر خود تحريم مى‏كردند، و حرامهايى را بر خود حلال مى‏شمردند، و چنان به اين سنت غلط چسبيده بودند كه آيات الهى را درباره آن بى‏رنگ مى‏پنداشتند و در مقابل آن مى‏گفتند: <حسبنا ما وجدنا عليه آبائنا; آنچه را از پدران خود يافته‏ايم ما را بس است!»

و از مجموع اين بخش از آيات به روشنى ثابت مى‏شود كه تا چه حد سنتهاى غلط مى‏تواند زمينه‏ساز اعمال ضد اخلاقى گردد، و رذائل را فضائل نشان دهد، و عقايد انحرافى را درست و صواب معرفى كند.

در پنجمين آيه به مطلب تازه‏اى در زمينه تاثير سنتها بر دگرگونى ارزشهاى اخلاقى، برخورد مى‏كنيم، و آن اين كه قوم لوط كه انحرافات اخلاقى آنها صفحات تاريخ را سياه كرده، (و با نهايت تاسف در جاهليت عصر ما در مراكز تمدن غربى، به صورتى بدتر از گذشته و در شكل قانونى بروز و ظهور نموده است) هنگامى كه دعوت حضرت لوط و ياران اندكش را به پاكى و تقوا بطور مكرر شنيدند ناراحت‏شدند، و فرياد زدند: اينها را از شهر و ديار خود بيرون كنيد، اينها آدمهايى هستند كه مى‏خواهند به پاكى و تقوا روى آورند (يا تظاهر به پاكى و تقوا كنند) (وماكان جواب قومه الا ان قالوا اخرجوهم من قريتكم انهم اناس يتطهرن).

محيط آلوده، سنتهاى غلط و فرهنگ منحط، آنچنان اثر سوء، در ميان آنها گذارده بود كه پاكى و تقوا، جرم محسوب مى‏شد، و ناپاكى و آلودگى افتخار!

بديهى است در چنين محيطى رذائل اخلاقى بسرعت پرورش مى‏يابد و رذائل كمرنگ و بى‏رنگ مى‏شود.

در ششمين آيه، سخن از داستان وحشتناك زنده به گور كردن دختران در عصر جاهليت، به خاطر خو گرفتن به يك سنت غلط مى‏باشد.

عرب جاهلى تولد دختر را ننگى براى خود مى‏پنداشت، و هرگاه به او خبر مى‏دادند دخترى نصيب تو شده است، چنان خشمگين مى‏شد كه صورتش از شدت ناراحتى كبود و سياه مى‏شد! (54)

وگاه روزها يا هفته‏ها خود را پنهان مى‏كرد و پيوسته در فكر بود، آيا اين ننگ را بر خود بپذيرد، و دختر را نگه‏دارد يا در زير خاك پنهانش سازد; و خود را از اين غم و اندوه ننگ رهايى بخشد (و اذا بشر احدهم بالانثى ظل وجهه مسوادا و هو كظيم يتوارى من القوم من سوء ما بشر به ايمسكه على هون ام يدسه فى التراب الاساء ما يحكمون).

بى شك آدم كشى آن هم در جايى كه پاى فرزند نوزاد در ميان باشد از قبيحترين اعمال و زشت‏ترين كارها است ولى سنتهاى غلط چنان قبح و زشتى آن را از بين مى‏برد كه به صورت يك فضيلت و افتخار در مى‏آيد.

از مسائل وحشتناكى كه در مورد مساله زنده به گور كردن دختران در بعضى از تفاسير آمده، اين‏است كه‏نوشته‏اند دفن‏كردن در زيرخاك يكى ازطرق نابودكردن آنهابود، گاه دختران‏را در آب‏مى‏انداختند و غرق‏مى‏كردند وگاه ازبالاى كوه‏پرتاب مى‏نمودندوگاهى آنها را سر مى‏بريدند! (55) در اين‏كه از چه زمانى‏اين سنت ننگ‏آلود در ميان عرب جاهلى رايج‏شد و انگيزه اصلى آن چه بود، بحثهاى مفصلى است كه اين جا، جاى آن نيست. (56)

سخن در اين است كه چگونه اين گونه سنتها راه را براى رذائل اخلاقى در بدترين اشكالش هموار مى‏سازد; و بدترين رذائل را در رديف بهترين فضائل قرار مى‏دهد; و اين گواه ديگرى است‏بر اين كه فرهنگ قوم و ملت، يكى از انگيزه‏هاى مهم گرايش به فضائل يا رذائل است و آنان كه مى‏خواهند با رذائل اخلاقى مبارزه كنند، بايد در اصلاح فرهنگهاى فاسد بكوشند.

شبيه همين معنى را در عصر و زمان خود مشاهده مى‏كنيم كه فرهنگهاى شبيه فرهنگ عرب جاهلى، سرچشمه انواع رذائل اخلاقى شده است‏به عنوان نمونه: در يك كنفرانس بزرگ جهانى كه در سالهاى اخير در پكن پايتخت چين درباره حقوق زن برگزار شد، گروه عظيمى از كشورهاى شركت كننده در آن كنفرانس اصرار داشتند كه اين سه اصل در برنامه كنفرانس جاى گيرد: آزادى روابط جنسى زنان; مشروع بودن همجنس گرايى آنان; و آزادى سقط جنين; كه با جنجال عظيمى از سوى بعضى از كشورهاى اسلامى از جمله كشور ما رو به رو شد.

بديهى است هنگامى كه نمايندگان به اصطلاح تحصيل كرده اقوام و ملتها از اين گونه كارهاى زشت و ننگين به عنوان حقوق زن دفاع كنند و فرهنگى بر اساس آن پديد آيد، چه رذائل اخلاقى در ميان اقوام و ملل شايع مى‏گردد! رذائلى كه آثار زيانبار آن نه تنها در مساله تهذيب اخلاق، بلكه در زندگى اجتماعى و اقتصادى آنها نيز نمايان مى‏شود.

در هفتمين و آخرين آيه‏مورد بحث كه بيانگر رابطه فضائل با فرهنگ محيط است، سخن از ياران پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به ميان آمده و نشان مى‏دهد كه آنها در سايه فرهنگى كه آن حضرت در آن جامعه تاريك و ظلمانى به وجود آورد، با چه سرعتى مراحل فضائل اخلاقى را پيمودند و از نردبان علم و فضيلت‏بالا رفتند; مى‏فرمايد: محمد فرستاده خداست و آنها كه با او هستند (داراى اين صفات برجسته‏اند) در برابر كفار سر سخت و در ميان خود مهربانند; همواره آنها را در حال ركوع و سجود (و نيايش و عبادت) مى‏بينى، كه فضل و رضاى پروردگار را مى‏طلبند، نشانه آنان در صورتشان از آثار سجده نمايان است (محمد رسول الله و الذين معه اشداء على الكفار رحماء بينهم تراهم ركعا سجدا يبتغون فضلا من الله و رضوانا سيماهم فى‏وجوههم من اثر السجود).

بديهى است منظور از و الذين معه (كسانى كه با او هستند) همراهى در زمان و مكان نيست; بلكه همراهى در آموزشها و عقائد و پذيرش سنتها و فرهنگ خاص الهى اوست.

رابطه آداب و سنن با اخلاق در روايات اسلامى

در اسلام اهميت فوق‏العاده‏اى به مساله ايجاد سنتهاى صالحه و مبارزه با سنتهاى سيئه داده شده است; و اين مساله بازتاب گسترده‏اى در احاديث اسلامى دارد; و از مجموع اين حاديث‏بخوبى روشن مى‏شود كه هدف اين بوده كه با فراهم آمدن سنتهاى نيك، زمينه‏هاى اعمال اخلاقى فراهم گردد; و بعكس، زمينه‏هاى رذائل برچيده شود; از جمله روايات زير است كه هر كدام نكته‏اى خاص خود دارد.

1- در حديثى از رسول‏خدا صلى الله عليه و آله آمده است كه مى‏فرمود: <خمس لا ادعهن حتى الممات الاكل على الحضيض مع العبيد ...، و حلب العنز بيدى و لبس الصوف و التسليم على الصبيان، لتكون سنة من بعدى; پنج چيز است كه تا آخر عمر آن را رها نمى‏كنم; غذا خوردن با بردگان در حال نشسته روى زمين و ... و دوشيدن شير بز ماده با دست‏خودم،و پوشيدن لباسهاى پشمينه (ى خشن كه لباس قشرهاى كم درآمد و محروم بود) و سلام كردن به كودكان، تا به صورت سنتى براى بعد از من درآيد.» (57)

هدف از اين گونه كارها اين بوده است كه روح تواضع و فروتنى را در مردم ايجاد كند، و تواضع از گردن‏فرازان به صورت سنتى درآيد و مردم به آن اقتدا كنند.

در حديث ديگرى از آن حضرت آمده است: <من سن سنة حسنة عمل بها من بعده كان له اجره و مثل اجورهم من غير ان ينقص من اجورهم شيئا، ومن سن سنة سيئة فعمل بها بعده كان عليه وزره و مثل اوزارهم من غير ان ينقص من اوزارهم شيئا; كسى كه سنت نيكى را در ميان مردم بگذارد كه بعد از وى به آن عمل كنند، هم اجر كار خود را دارد و هم مساوى پاداش تمام كسانى كه به آن عمل مى‏كنند; بى آن‏كه چيزى از پاداش آنها را بكاهد; و كسى كه سنت‏بدى بگذارد، و بعد از وى به آن عمل كنند، كيفر آن، همانند كيفر كسانى كه به آن عمل مى‏كنند بر او خواهد بود بى آن كه چيزى از كيفر آنها كاسته شود.» (58)

شبيه همين مضمون را مرحوم علامه مجلسى در بحار آورده است.

اين حديث كه به‏تعبيرهاى مختلف از پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله و امام‏باقر عليه السلام و امام‏صادق عليه السلام نقل شده نشان مى‏دهد كه فراهم آوردن زمينه‏ها براى اعمال اخلاقى، تا آن حد اهميت دارد كه پديد آورنده‏اش در تمام آثار آن شريك است; همچنين فراهم آوردن زمينه‏هاى رذائل با ايجاد سنتهاى ضلالت و گمراهى و فساد.

3- روى همين جهت، اميرمؤمنان على عليه السلام از سفارشهاى مؤكدى كه به مالك اشتر مى‏كند، همان حفظ سنتهاى صالحه و جلوگيرى از شكسته شدن احترام آنهاست; مى‏فرمايد: <لا تنقص سنة صالحة عمل بها صدور هذه الامة و اجتمعت‏بها الالفة و صلحت عليها الرعية، و لاتحدثن سنة تضر بشى‏ء من ماضى تلك السنن فيكون الاجر لمن سنها و الوزر عليك بما نقضت منها; هرگز سنت پسنديده‏اى را كه پيشوايان اين امت‏به آن عمل كرده‏اند و امت اسلامى به آن انس و الفت گرفته، و امور رعيت، به وسيله آن اصلاح شده، نقض مكن! و سنت و روشى را كه به آن سنتهاى صالحه پيشين زيان وارد سازد، ايجاد منما! كه اجر آن براى كسى خواهد بود كه آن سنتها را برقرار كرده و گناهش بر توست كه آن سنتها را شكسته‏اى!» (59)

در واقع سنتهاى نيك از آنجا كه كمك به انجام كارهاى خير و پرورش فضائل اخلاقى مى‏كند، داخل در تحت عنوان اعانت‏برخير است و ايجاد يا احياى سنتهاى شر، مصداق معاونت‏بر اثم محسوب مى‏شود; و مى‏دانيم معاونان، در اعمال خوب و بد فاعلان خير و شر، سهيم و شريكند بى آن‏كه چيزى از پاداش و كيفر آنها كاسته شود.

اهميت‏سنت‏حسنه تا آن حد است كه در روايت معروفى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مى‏خوانيم: عبدالمطلب جد گرامى پيامبر اسلامى صلى الله عليه و آله پنج‏سنت قبل از اسلام در ميان عرب قرار داد، و خداوند همه آنها را امضا فرمود و جزء احكام اسلام قرار داد: همسر پدر را بر فرزند تحريم كرد; و در ديه قتل، صد شتر قرار داد; و در دور خانه خدا هفت‏شوط طواف مى‏كرد; و گنجى پيدا كرد خمس آن را ادا نمى‏نمود; و زمزم را در آن روز كه از نو حفر كرد، <سقاية‏الحاج‏» ناميد (كانت لعبد المطلب خمسا من السنن اجريها الله عزوجل فى الاسلام حرم نساء الاباء على الابناء، و سن الدية فى القتل ماة من الابل و كان يطوف البيت‏سبعة اشواط، و وجد كنزا فاخرج منه الخمس، و سمى زمزم حين حفرها سقاية الحاج).

از مجموع آنچه در بالا آمد و روايات فراوان ديگرى كه در اين زمينه وارد شده است‏بخوبى استفاده مى‏شود كه آداب و سنن و فرهنگ يك قوم و ملت اثر تعيين كننده‏اى در اخلاق و اعمال آنها دارد; و به همين دليل، اسلام اهميت فوق‏العاده‏اى به اين مساله مى‏دهد و حفظ سنتهاى حسنه را لازم مى‏شمرد و ايجاد يا حفظ سنتهاى سيئه را يك گناه بسيار بزرگ معرفى مى‏كند.

6- رابطه عمل و اخلاق‏درست است كه اعمال انسان از اخلاق او سرچشمه مى‏گيرد و خلق‏وخوهاى درونى در لابه‏لاى اخلاق نمايان مى‏شود، بطورى كه مى‏توان گفت، اعمال و رفتارهاى انسان ثمره خلق و خوى درونى اوست; ولى از سوى ديگر، اعمال انسان نيز به نوبه خود به اخلاق او شكل مى‏دهد; يعنى، تكرار يك عمل خوب يا بد، تدريجا تبديل به يك حالت درونى مى‏شود و ادامه آن سبب پيدايش يك ملكه اخلاقى مى‏گردد، خواه فضيلت‏باشد يا رذيلت; به همين دليل، يكى از راههاى‏مؤثر براى تهذيب نفوس، تهذيب اعمال است، و مبادا تكرار يك عمل بد در درون روح و جان انسان ريشه بدواند، و روح را به رنگ خود در آورد و سبب پيدايش رذائل اخلاقى گردد!

به همين دليل، در روايات اسلامى دستور داده شده است كه مردم بعد از لغزشها و گناهان فورا توبه كنند; يعنى، با آب توبه آثار آن را از دل و جان بشويند مبادا گناه تكرار شود و تبديل به يك اخلاق رذيله گردد!

بعكس، دستور داده شده است كه كارهاى نيك، آنقدر تكرار گردد كه تبديل به يك عادت شود.

با اين اشاره به قرآن باز مى‏گرديم، و بخشى از آياتى را كه اشاره به اين معنى دارد، مورد بررسى قرار مى‏دهيم:

1- كلا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون (سوره مطففين، آيه‏14)

2- كذلك زين للمسرفين ما كانوا يعملون (سوره يونس، آيه‏12)

3- افمن زين له سوء عمله فرآه حسنا (سوره فاطر، آيه‏8)

4- وجدتها وقومها يسجدون للشمس من دون الله و زي-ن له-م الش-يطان اعمال-هم... (سوره نمل، آيه‏24)

5- قل هل ننبئكم بالا خسرين اعمالا الذين ضل سعيهم فى‏الحياة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا (سوره كهف، آيه‏103)

6- انما التوبة على الله للذين يعملون السوء بجهالة ثم يتوبون من قريب فاولئك يتوب الله عليهم و كان الله عليما حكيما (سوره نساء، آيه‏17)

7- خذ من اموالهم صدقة تطهرهم و تزكيهم بها (سوره توبه، آيه‏103)

ترجمه:

1- چنين نيست‏كه آنها مى‏پندارند، بلكه اعمالشان چون‏زنگارى بردلهايشان نشسته است.

2- اين گونه براى اسرافكاران اعمالشان زينت داده شده است (كه زشتى اين عمل را درك نمى‏كنند).

3- آيا كسى كه عمل بدش براى او آراسته شده و آن را خوب و زيبا مى‏بيند همانند كسى است كه واقع را آنچنان كه هست مى‏يابد.

4- او و قومش را ديدم كه براى غير خدا- خورشيد- سجده مى‏كنند و شيطان اعمالشان را در نظرشان جلوه داده ...

5- بگو آيا به شما خبر دهيم كه زيانكارترين مردم در كارها چه كسانى هستند; آنها كه تلاشهايشان در زندگى دنيا گم (و نابود) شده با اين حال مى‏پندارند كار نيك انجام مى‏دهند.

6- توبه تنها براى كسانى است كه كار بدى از روى جهالت انجام مى‏دهند، سپس بزودى توبه مى‏كنند; خداوند توبه چنين اشخاصى را مى‏پذيرد و خدا دانا و حكيم است.

7- از اموال آنها صدقه‏اى (زكات) بگير، تا به وسيله آن آنها را پاك سازى و پرورش دهى!

تفسير و جمع بندى

در نخستين آيه، اشاره به آثارى شده است كه اعمال گناه آلوده بر قلب و روح انسان مى‏گذارد; صفا و نورانيت را از آن مى‏گيرد، و تاريكى و ظلمت‏به جاى آن مى‏نشاند; مى‏فرمايد: <چنين نيست كه آنها (كم فروشان) مى‏پندارند، بلكه اعمالشان چون زنگارى بر دلهايشان نشسته; كلا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون.»

جمله <ما كانوا يكسبون‏» كه از فعل مضارع در آن استفاده شده و دلالت‏بر استمرار دارد، دليل روشنى بر اين معنى است كه اعمال بد تغييرات مهمى در دل و جان ايجاد مى‏كند، و همچون زنگارى كه آئينه را از نورانيت و صفا مى‏اندازد، روح را كدر و تاريك مى‏كند; و به اين ترتيب، صفت رذيله قساوت و بى‏حيايى و بى‏تفاوتى در برابر گناه، و به تعبير ديگر، ظلمت‏شقاوت و بى‏تقوايى را بر قلب انسان چيره مى‏كند.

زين (بر وزن عين) زنگارى است كه روى اشياء قيمتى مى‏نشيند; و به تعبير ديگر، قشر قرمز رنگى است كه بر اثر رطوبت هوا، روى آهن و مانند آن ظاهر مى‏شود، و معمولا نشانه پوسيدن و ضايع شدن فلزات است.

انتخاب اين تعبير براى آثار ويرانگر گناهان در قلب و روح انسان تعبير بسيار مناسبى است، كه در روايات اسلامى نيز كرارا روى آن تكيه شده و در بحث آينده كه پيرامون روايات اسلامى است‏خواهد آمد.

در دومين آيه به مرحله‏اى فراتر از مرحله رين (زنگار) اشاره شده و آن مرحله تزيين است; به اين ترتيب كه تكرار عمل سوء باعث تزيين آن در نظر انسان مى‏شود; يعنى، روح انسان چنان با آن هماهنگ مى‏گردد كه آن را براى خود موهبت و افتخار مى‏پندارد; مى‏فرمايد: <اين چنين اعمال مسرفان در نظرشان جلوه داده شده است; كذلك زين للمسرفين ما كانوا يعملون‏».

جمله <ما كانوا يعملون‏» و همچنين تعبير به <مسرفين‏» دليل روشنى بر تكرار گناه از سوى آنهاست; يعنى با تكرار زشتيها و بديها نه تنها قبح و زشتى آنها از بين مى‏رود بلكه تدريجا به صورت يك فضيلت در نظر گنهكاران خود نمايى مى‏كند; و اين در واقع يكى از رذائل اخلاقى است كه نتيجه شوم تكرار اعمال گناه آلود است.

در اين‏كه چه كسى اعمال زشت اين گونه افراد را در نظرشان جلوه مى‏دهد سخن بسيار است.

در بعضى از آيات، اين كار به خداوند نسبت داده شده است; و در واقع مجازاتى است كه خداوند براى اين گونه افراد كه بر گناه اصرار مى‏ورزند قرار داده است; چرا كه وقتى اعمال زشتشان در نظرشان تزيين شود، بيشتر به سراغ آن مى‏روند، و خود را در دنيا و آخرت رسواتر و بدبخت‏تر مى‏كنند; مى‏فرمايد: <ان الذين لايؤمنون بالآخرة زينا لهم اعمالهم; كسانى كه ايمان به آخرت ندارند، اعمالشان را در نظرشان زينت مى‏دهيم.» (60) در جاى ديگر، اين كار به شيطان نسبت داده شده، چنان‏كه در آيه‏43 سوره انعام درباره گروهى از كفار لجوج و اندرز ناپذير، مى‏فرمايد: <ولكن قست قلوبهم و زين لهم الشيطان ما كانوا يعملون; ولى دلهاى آنها سخت و با قساوت شد و شيطان، كارهايى را كه انجام مى‏دادند در نظرشان زينت داد.»

و گاه اين معنى به بتها نسبت داده شده، مى‏فرمايد: <وكذلك زين لكثير من المشركين قتل اولادهم شر كاؤهم ...; اين گونه شركاى آنها (بتها) قتل فرزندانشان را در نظرشان جلوه دادند ... (زيرا كودكان خود را براى بتها قربانى مى‏كردند و افتخار مى‏نمودند).» (61)

وگاه- چنان كه‏در آيه‏مورد بحث آمده- اين مطلب به صورت فعل مجهول ذكر شده، مى‏فرمايد: <اين چنين براى اسرافكاران اعمالى را كه انجام مى‏دادند زينت داده‏شده.»

با كمى دقت روشن مى‏شود كه اين تعبيرات هيچ گونه منافاتى با هم ندارند، بلكه مكمل يكديگرند; گاه عامل زينت، تكرار عمل است، زيرا تكرار يك عمل زشت، كم كم از قبح آن مى‏كاهد و به مرحله‏اى مى‏رسد كه نسبت‏به آن بى‏تفاوت مى‏گردد،و اگر باز ادامه يابد به صورت يك كار خوب در نظر صاحبش جلوه مى‏كند، و همچون زنجيرى بر دست و پاى او مى‏افتد و اجازه خروج از اين دام را به او نمى‏دهد; و اين مطلبى است كه هر كس مى‏تواند با مطالعه حال تبهكاران در زندگى خود، آن را تجربه كند.

در موارد ديگرى، وسوسه‏هاى نفس از درون، و وسوسه‏هاى شيطان از برون عمل زشتى را در نظر انسان تزيين مى‏كند، بى آن‏كه آن را تكرار كرده باشد. و كار به جاى مى‏رسد كه يك گناه بزرگ را به گمان اين كه وظيفه دينى يا انسانى اوست مرتكب مى‏شود، و مى‏گويد شخص فلان مثلا واجب‏الغيبه است- در حالى كه شخص مزبور گناهى‏نداشته، بلكه عامل‏حسد، چنين‏كارى را درنظر غيبت‏كننده جلوه‏داده‏است; وتاريخ پر است از كار كسانى كه مرتكب جنايات هولناكى مى‏شدند و چون مطابق هواى نفس و وسوسه‏هاى شيطانى بود نه تنها آن را قبيح نمى‏شمردند بلكه به آن افتخار مى‏كردند.

گاه خداوند مى‏خواهد افرادى را به خاطر لجاجت و اندرز ناپذيرى مجازات كند،يكى از طرق مجازات آنان اين است كه زشتيها را خوبى در نظرشان جلوه مى‏دهد تا رسوايى بيشتر به بار آورند و مجازات سنگينتر.

اين نكته نيز قابل توجه است كه مطابق توحيد افعالى، هر كار و هر اثرى را در اين عالم مى‏توان به خدا نسبت داد; چرا كه علت‏العلل، ذات پاك اوست، هر چند اين امر مانع مصونيت افراد در برابر اعمالشان نخواهد بود; حمد و ثنا براى خداست كه قوت و قدرت بخشيده، و لعن و نفرين براى كسانى است كه اين قدرت و قوت را در راه گناه مصرف مى‏كنند.

گاه طبيعت آفرينش چيزى نيز اقتضا مى‏كند كه فريبنده و داراى زرق و برق باشد; چنان‏كه در آيه‏14 سوره آل عمران مى‏خوانيم:

<زين للناس حب الشهوات من النساء و البنين و القناطير المقنطرة من الذهب و الفضة ... ; محبت‏به امور مادى: زنان و فرزندان و اموال هنگفت از طلا و نقره .... در نظر مردم جلوه داده شده است (تا بدين وسيله آزمايش شوند)».

يكى از عوامل تزيين كارهاى زشت و ناپسند،تكرار آن است كه در روح و جان انسان اثر مى‏گذارد و اخلاق و خوى او را دگرگون مى‏سازد همان‏گونه كه تكرار اعمال نيك تدريجا به صورت ملكه‏اى در درون جان انسان در مى‏آيد و مبدل به اخلاق فاضله مى‏شود; بنابراين، براى تهذيب نفوس و پرورش فضائل اخلاقى،بايد پويندگان اين راه، از تكرار اعمال نيك كمك بگيرند، و از تكرار اعمال سوء بر حذر باشند كه اولى معين و مدد كار است و دومى دشمن غدار.

در سومين آيه باز سخن از تزيين اعمال بد در نظر انسانها است; مى‏فرمايد: آيا كسى كه عمل بدش براى او تزيين شده و آن را خوب و زيبا مى‏بيند (همانند كسى است كه واقعيتها را همان‏گونه كه هست مى‏بيند); <افمن زين له سوء عمله فرآه حسنا».

همان‏گونه كه در تفسير آيه‏قبل گفته شد: يكى از عوامل تزيين اعمال سوء، تكرار و خو گرفتن با آنها است، كه تدريجا در برابر اين گونه اعمال بى‏تفاوت و سپس به آن علاقه‏مند مى‏شود، و كار خوبى مى‏پندارد و به آن افتخار مى‏كند.

جالب اين كه هنگامى كه قرآن اين سؤال را مطرح مى‏كند: <آيا كسى كه زشتى عملش، در نظرش تزيين شده و آن را زيبا مى‏بيند ...» نقطه مقابل آن را آشكارا ذكر نمى‏كند، گويا مى‏خواهد به شنونده مجال وسيعى بدهد كه امور مختلفى را كه مى‏تواند نقطه مقابل آن باشد در نظر خويش مجسم كند و بيشتر بفهمد; مى‏خواهد بگويد آيا چنين كسى همانند افراد واقع بين است كه حق را حق و باطل را باطل مى‏بينند؟ آيا چنين كسى همانند پاكدلانى است كه هميشه به محاسبه نفس خويش مشغولند و از خو گرفتن به زشتيها دور مى‏مانند و ...؟ اين نكته نيز قابل ملاحظه است كه در ذيل اين آيه به پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مى‏فرمايد: بر حال اينها تاسف مخور و جان خود را به خطر نيفكن! خدا هر كس را بخواهد گمراه مى‏سازد، و هركس را بخواهد هدايت مى‏كند (فان الله يضل من يشاء و يهدى من يشاء فلا تذهب نفسك عليهم حسرات ان الله عليم بما يصنعون)!

در واقع اين يك مجازات الهى است كه دامن كسانى را كه در انجام اعمال زشت، جسور هستند، مى‏گيرد و بايد به چنين سرنوشتى گرفتار شوند.

در تفسير <فى ظلال‏» آمده است: كسى كه خداوند هدايت و خير او را (به خاطر نيت و اعمالش) مى‏خواهد، در قلبش حساسيت و توجه و حساب خاصى در برابر اعمال سوء قرار مى‏دهد; چنين كسى از آزمايش و مجازات الهى، هرگز خود را در امان نمى‏بيند; و همچنين از دگرگونى قلب و از خطا و لغزش و نقصان و عجز; به همين دليل، دائما حسابگرى مى‏كند; دائما از شيطان برحذر است و هميشه در انتظار امدادهاى الهى است; و اينجا محل جدايى راههاى هدايت و ضلالت و رستگارى و هلاكت است. (62)

يكى از ياران امام كاظم عليه السلام (يا امام على بن موسى الرضا عليهما السلام) مى‏گويد: از آن حضرت پرسيدم آن عجب و خودپسندى كه عمل انسان را باطل مى‏كند، چيست؟ فرمود: <العجب درجات منها ان يزين للعبد سوء عمله فيراه حسنا فيعجبه و يحسب انه يحسن صنعا; عجب و خودپسندى درجاتى دارد; يكى از آنها اين است كه اعمال سوء انسان در نظرش تزيين شود آن را خوب ببيند و از آن خوشحال شود و در شگفتى فرو رود و گمان كند عمل نيكى انجام داده است.» (63)

در چهارمين آيه، سخن از سرگذشت ملكه سبا و اخبارى است كه هدهد از سرزمين آنها براى سليمان آورد; گفت: من ملكه و ملت او را ديدم كه در برابر آفتاب سجده مى‏كنند، و غير خدا را پرستش مى‏نمايند، و شيطان اعمالشان را در نظرشان تزيين كرده بود (وجدتها وقومها يسجدون للشمس من دون الله و زين لهم الشيطان اعمالهم).

درست است كه خورشيد و نور آفتاب بسيار با عظمت و پر بركت و حياتبخش است، ولى طلوع و غروب و دگرگونى و تحول و پوشيده شدن با قطعات ابر، نشان مى‏دهد كه اين موجود با عظمت نيز اسير قوانين آفرينش است و از خود كمترين اراده‏اى ندارد; و به همين دليل، هرگز شايسته پرستش نيست; ولى تعليم و تربيتهاى غلط و سنت نياكان و نيز تكرار عمل سبب مى‏شود كه قبح و زشتى آن، از نظرها برود و به صورت يك عمل زيبا جلوه كند.

در بعضى از كشورهاى دنيا گاوهاى به اصطلاح مقدسى هستند كه گروهى آنها را پرستش مى‏كنند، اعمالى در برابر گاو ماده انجام مى‏دهند و امتيازاتى براى آن قائلند كه هر بيننده خالى الذهن را به خنده وا مى‏دارد در حالى كه پرستش كنندگان گاو با قيافه‏هاى جدى آن اعمال را مرتكب مى‏شوند و به آن افتخار مى‏كنند; چرا ديگران مى‏خندند و آنها افتخار مى‏كنند؟ يكى از دلائل آن، اين است كه تكرار عمل، قبح و زشتى آن را از ميان برده و عادت كردن به آن، حجابى در برابر زشتيها مى‏شود.

درست است كه در اين آيه تزيين عمل به شيطان نسبت داده شده ولى واضح است كه شيطان ابزار و اسبابى دارد كه يكى از آنها همان تكرار زشتيها و خو گرفتن به آنها است.

در پنجمين آيه مورد بحث، همان محتواى آيات گذشته با تعبيرات تازه‏اى به چشم مى‏خورد; روى سخن را به پيامبر صلى الله عليه و آله كرده مى‏فرمايد: بگو آيا شما را خبر دهم كه زيانكارترين مردم چه اشخاصى هستند؟- آنها كه تلاشهايشان در زندگى دنيا گم و نابود شده در حالى كه گمان مى‏كنند كار نيك انجام مى‏دهند (قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالا الذين ضل سعيهم فى الحياة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا).

در اينجا سخن از زيانكارترين مردم است كه سرمايه‏هاى مهم زندگى خود را از قبيل عمر و جوانى و نيروى فكرى و جسمانى را در راههاى غلط از دست مى‏دهند، در حالى كه مى‏پندارند كار نيكى انجام مى‏دهند و خوشحالند و افتخار مى‏كنند.

چرا اين گونه افراد به چنين روز سياهى مى‏افتند؟ دليلش خو گرفتن به زشتيها و بديها و هوا پرستى و خود خواهى و خود بينى است كه همچون پرده‏هاى سياه ظلمانى بر چشم عقل آنها فرو مى‏افتد و از ديدن حقايق باز مى‏مانند، و واقعيتها را غير از آنچه هست تصور مى‏كنند.

نتيجه اين گرفتارى و بدبختى، همان است كه در آيه‏بعد از آن آمده است; مى‏گويد: <آنها كسانى هستند كه به آيات پروردگارشان و لقاى او كافر شدند، و به همين دليل اعمالشان حبط و نابود گشته‏است!» (اولئك الذين كفروا بايات ربهم و لقائه و حبطت اعمالهم).

در روايات اسلامى در تفسير آيه‏فوق تعبيراتى ديده مى‏شود كه هر يك بيان مصداق روشنى از مصداقهاى اين آيه است، و همه در آن جمعند; در بعضى از روايات، به منكران ولايت اميرمؤمنان على عليه السلام تفسير شده، و در بعضى به رهبانهاى مسيحى، يعنى مردان و زنان تارك دنيا كه چشم از همه لذات دنيا پوشيده‏اند، در حالى كه در راه انحرافى گام بر مى‏دارند.

و در بعضى از روايات به بدعتگذاران از مسلمين، و بعضى به خوارج نهروان و در بعضى به بدعتگذاران يهود و نصارى تفسير شده است; همه اينها كسانى هستند كه اعمالشان در واقع زشت و آميخته به گناه و جنايت‏بوده در حالى كه خود را بر طريق حق و صواب مى‏پنداشتند.

قابل توجه اين كه جمله <حبطت اعمالهم‏» كه در ذيل آيه‏بعد آمده بود از ماده <حبط‏» (بروزن سبد) مى‏باشد كه يكى از معانى معروف آن اين است كه شتر يا حيوان ديگرى، علف زياد و احيانا علفهاى مضر و مسموم بخورد و شكم او باد كند و به مرگ او منتهى گردد; بديهى ست‏باد كردن شكم اين حيوان دليل بر فربهى و قوت او نيست; بلكه نشانه بيمارى و چه بسا مقدمه مرگ اوست، هرچند ممكن است ناآگاهان آن را فربهى و قدرت و قوت پندارند.

گروهى از انسانها نيز به همين سرنوشت گرفتار مى‏شوند،تمام تلاش و كوشش خود را در طريق بدبختى خويش به كار مى‏گيرند در حالى كه گمان مى‏كنند در مسير خوشبختى گام بر مى‏دارند.

در ششمين آيه مورد بحث‏سخن از مساله توبه كامل به ميان آمده و آن را براى كسانى معرفى مى‏كند كه

اولا از روى جهل و نادانى، عدم آگاهى به اثرات شوم و عواقب دردناك گناه كار بدى را انجام داده‏اند;

و ثانيا بزودى از كار خود پشيمان شده و به سوى خدا باز مى‏گردند; اينها هستند كه مشمول رحمت الهى مى‏گردند و خدا توبه آنان را مى‏پذيرد و خدا دانا و حكيم است (انما التوبة على الله للذين يعملون السوء بجهالة ثم يتوبون من قريب فاولئك يتوب الله عليهم و كان الله عليما حكيما).

روشن است كه منظور از <جهالت‏» در اين آيه، جهالت مطلق كه موجب عذر است نيست; زيرا در زمينه جهل مطلق گناهى وجود ندارد; بلكه منظور جهل نسبى است‏يعنى آگاهى كامل به گناه و عواقب و آثار آن نداشته باشد.

و اما جمله يتوبون من قريب به عقيده جمعى از مفسران به معنى قبل از مرگ است، در حالى كه اطلاق كلمه <قريب‏» به اين معنى كه گاه پنجاه سال يا بيشتر طول مى‏كشد مناسب به نظر نمى‏رسد، رواياتى را هم كه طرفداران اين نظريه به آن استدلال كرده‏اند اشاره‏اى به تفسير اين آيه ندارد، بلكه بيان مستقل و جداگانه‏اى است. (دقت كنيد)

ولى بعضى ديگر آن را به معنى زمان نزديك به گناه گرفته‏اند- يعنى بزودى از كار خود پشيمان شود و به سوى خدا باز گردد; زيرا توبه كامل آن است كه آثار و رسوبات گناه را بطور كلى از روح و جان انسان بشويد و كمترين اثرى از آن در دل باقى نماند و اين در صورتى ممكن است كه در فاصله نزديكى (قبل از آن كه گناه در وجود انسان ريشه بدواند و به شكل طبيعت ثانوى در آيد) از آن پشيمان شود; در غير اين صورت، غالبا اثرات گناه در قلب و جان انسان باقى خواهد ماند. پس توبه كامل توبه‏اى است كه بزودى انجام پذيرد و كلمه <قريب‏» از نظر لغت و فهم عرف نيز با اين معنى تناسب بيشترى دارد.

در هفتمين و آخرين آيه‏مورد بحث، در مورد مساله زكات و آثار آن دستور مى‏دهد <از مؤمنان زكات بگير!» (خذ من اموالهم صدقة)

سپس در ادامه اين بيان به آثار اخلاقى و معنوى زكات اشاره كرده مى‏فرمايد: <تو با اين عمل، آنها را پاك مى‏كنى، و نمو و رشد مى‏دهى!» (تطهرهم و تزكيهم بها)

آرى! پرداختن زكات آنها را از دنيا پرستى و بخل و امساك، پاك مى‏كند و نهال نوعدوستى و سخاوت و توجه به حقوق ديگران را در نهاد آنان پرورش مى‏دهد.

اضافه بر اين، مفاسد و آلودگيهايى كه در جامعه به خاطر فقر و محروميت‏به وجود مى‏آيد، با انجام اين فريضه الهى بر چيده مى‏شود و صحنه اجتماع از آن پاك مى‏گردد; بنابراين زكات، هم رذائل اخلاقى را از ميان مى‏برد و هم زكات دهنده را به فضائل اخلاقى آراسته مى‏كند، و اين همان چيزى است كه ما در اين بحث‏به دنبال آن هستيم; يعنى، تاثير عمل نيك و بد در پرورش فضائل و رذائل اخلاقى.

همين تعبير به صورت ديگرى در آيه‏حجاب به چشم مى‏خورد; مى‏فرمايد: <و اذا سئلتموهن متاعا فاسئلوهن من وراء حجاب ذلكم اطهر لقلوبكم و قلوبهن; هنگامى كه از آنها (همسران پيامبر صلى الله عليه و آله) چيزى از وسائل زندگى را (به عنوان عاريت) مى‏خواهيد، از پشت پرده بخواهيد! اين كار براى پاكى دلهاى شما و آنها بهتر است!» (64)

اين تعبير نيز نشان مى‏دهد كه رعايت عفت در عمل، باعث پاكى قلب است و بعكس، ترك عفت، قلب و روح انسان را آلوده مى‏كند و مايه پرورش رذائل اخلاقى است.

نتيجه:

هدف از شرح آيات بالا اين بود كه تاثير اعمال را در اخلاق، و شكل گيرى روح و جان انسان را در پرتو آن روشن سازيم; و از مجموع آنها چنين مى‏توان نتيجه گرفت كه براى خود سازى و تهذيب نفس بايد مراقب اعمال خود بود; زيرا تكرار گناه و زشتيها از يك سو قبح اعمال را از بين مى‏برد و از سوى ديگر روح انسان به آن عادت مى‏كند، و تدريجا به صورت ملكات رذيله رسوخ پيدا مى‏كند به گونه‏اى كه انسان نه تنها از آن ناراحت نخواهد بود، بلكه گاه به آن افتخار مى‏كند!

چگونگى تاثير <عمل‏» در <اخلاق‏» در روايات اسلامى

آنچه در بالا در آيات فوق در مورد رابطه عمل و اخلاق منعكس بود، در روايات اسلامى نيز بوضوح ديده مى‏شود، از جمله:

1- در حديثى از امام باقر عليه السلام مى‏خوانيم كه فرمود: <ما من عبد الا و فى قلبه نكتة بيضاء فاذا اذنب ذنبا خرج فى النكتة نكتة سوداء فان تاب ذهب ذلك السواد، و ان تمادى فى‏الذنوب زاد ذلك السواد حتى يغطى البياض، فاذا غطى البياض لم يرجع صاحبه الى خير ابدا، و هو قول الله عزوجل: كلا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون; هيچ بنده‏اى نيست مگر اين كه در قلب او نقطه روشنى است (كه حقايق را با آن درك مى‏كند و او را به سوى سعادت و فضيلت فرا مى‏خواند) هنگامى كه گناهى مرتكب مى‏شود، در آن نقطه روشن، نقطه سياهى پيدا مى‏شود; اگر توبه كند، آن نقطه سياه برطرف مى‏گردد; و اگر به گناهان خويش ادامه دهد، پيوسته آن سياهى رو به فزونى مى‏رود تا تمام نقطه روشن را بپوشاند; هنگامى كه نقطه روشن پوشيده شد، آن شخص هرگز به سوى خير و نيكى بر نمى‏گردد; و اين همان است كه خداوند عزوجل فرموده: چنين نيست كه آنها مى‏پندارند، بلكه اعمالشان همچون زنگارى بر دلهايشان نشسته است!» (65)

اين روايت‏بخوبى نشان مى‏دهد كه تراكم گناهان، سبب پيدايش رذائل و دور ماندن از فضائل است، تا آنجا كه روح بكلى تاريك مى‏شود و پلهاى پشت‏سر ويران مى‏گردد، و راه بازگشت وجود نخواهد داشت!

2- در وصيتنامه معروف اميرمؤمنان على عليه السلام به فرزند رشيدش امام‏حسن عليه السلام مى‏خوانيم: <ان الخير عادة; نيكى عادت است!» (66)

همين مضمون در كنزالعمال از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده است كه فرمود: <الخير عادة و الشر لجاجة; نيكى عادت است و شر لجاجت است!» (67)

باز همين معنى به شكل ديگرى در سخنان امام سجاد على‏بن‏الحسين عليهما السلام ديده مى‏شود، فرمود: <احب لمن عود منكم نفسه عادة من الخير ان يدوم عليها ; دوست دارم كسى كه از شما عادت نيكى را پذيرفته است آن را پيوسته ادامه دهد!» (68)

از اين روايات مى‏توان استفاده كرد كه تكرار عمل اعم از نيك و بد سبب مى‏شود كه حالتى در نفس به عنوان عادت به نيكى يا بدى پيدا شود; يا به تعبير ديگر، خلق و خوى خاصى از آن شكل گيرد و همان خلق و خوى در آينده مبدا اعمال مشابه مى‏شود; در نتيجه، هم اعمال نيك و بد، در ايجاد اخلاق نيك و بد اثر مى‏گذارد و هم اخلاق نيك و بد در ايجاد اعمال نيك و بد مؤثر است (تاثيرمتقابل).

3- در حديث ديگرى از اميرمؤمنان على عليه السلام در همان وصيتنامه معروف امام‏حسن عليه السلام مى‏خوانيم: <و عود نفسك التصبر على المكروه، و نعم الخلق التصبر فى‏الحق; خود را به شكيبايى در برابر ناملايمات عادت ده! و چه نيك است‏شكيبايى در طريق حق!» (69)

در اينجا نيز به روشنى رابطه <عادت‏» كه زاييده تكرار عمل است‏با خلق و خوى شكيبايى و صبر ديده مى‏شود.

4- در بسيارى از روايات توبه آمده است كه بايد در توبه از گناه، تعجيل كرد و از <تسويف‏» يعنى به عقب انداختن آن پرهيز نمود (مبادا آثار گناه در دل بماند و با گذشت زمان تبديل به يك خلق و خو شود; در حديثى از امام جواد عليه السلام مى‏خوانيم: <تاخير التوبة اغترار، و طول التسويف حيرة ... و الاصرار على الذنب امن لمكر الله; تاخير توبه موجب غرور و غفلت، و امروز و فردا كردن سبب حيرت، و اصرار بر گناه موجب بى‏اعتنايى به مجازات الهى است.» (70)

تعبير جالب ديگرى در حديث نبوى كه در زمينه توبه وارد شده است، ديده مى‏شود، مى‏فرمايد: < من تاب، تاب الله عليه و امرت جوارحه ان تستر عليه، و بقاع الارض ان تكتم عليه و انسيت الحفظة ما كانت تكتب عليه; كسى كه توبه كند و به سوى خدا باز گردد، خداوند به سوى او باز مى‏گردد; و به اعضاء و جوارح او دستور داده مى‏شود كه گناه را مكتوم دارند و به نقاط مختلف زمين (كه بر آن گناه كرده) نيز همين دستور داده مى‏شود، و فرشتگان نويسنده اعمال، آنچه را نوشته بودند به فراموشى مى‏سپرند.» (71)

اين تعبير نشان مى‏دهد كه توبه، آثار گناه را مى‏شويد و صفا و قداست اخلاقى نخستين را با مى‏گرداند.

همين معنى بطور آشكارتر در حديث علوى آمده است، مى‏فرمايد: <التوبة تطهر القلوب و تغسل الذنوب; توبه قلبها را پاك مى‏كند و گناهان را مى‏شويد!» (72)

اين تعبير نيز بخوبى نشان مى‏دهد كه گناه آثارى بر قلب مى‏گذارد كه تدريجا به صورت خلق و خوى باطنى در مى‏آيد و توبه اين آثار را مى‏شويد و اجازه نمى‏دهد تشكيل خلق و خوى دهد.

تعبير به <طهور» بودن <توبه‏» در روايات متعدد ديگر نيز آمده است كه همه حاكى از رابطه گناه و تشكيل حالات زشت درونى است. (73)

در مناجاتهاى پانزده‏گانه معروف و بسيار پرمعناى امام على‏بن‏الحسين عليه السلام، در مناجات اول كه مناجات توبه كنندگان است، چنين آمده است: <وامات قلبى عظيم جنايتى فاحيه بتوبة منك يا املى و بغيتى ; خداوندا! جنايت‏بزرگ من موجب مرگ قلبم شده و از تو مى‏خواهم كه با توبه آن را زنده كنى اى اميد و آرزوى من!» (74)

آرى! گناه روح و جان انسان را آلوده‏تر مى‏كند و بر اثر تكرار چنان مى‏شود كه گويى مرده است; و توبه موجب حيات دل و نشاط جان مى‏شود!

بنابراين، پويندگان راه فضيلت و سير و سلوك الى الله، براى تحكيم پايه‏هاى فضائل اخلاقى بايد دقيقا مراقب آثار مثبت و منفى اعمال نيك و بد در روح و جان خود باشند و بدانند هيچ عملى نيست مگر اين كه در دل و جان اثر مى‏گذارد; اگر اعمال پاك و نيك است، روح را به رنگ خود در مى‏آورد و اگر زشت و آلوده و ناپاك است، آلودگى را به درون روح و جان و اخلاق مى‏كشاند.

7- رابطه <اخلاق‏» و <تغذيه‏»

شايد در ابتداى امر، عنوان بالا براى بعضى مايه شگفتى شود، كه چگونه مى‏تواند تغذيه در اخلاق و روحيات و ملكات نفسى اثر بگذارد؟ چرا كه آن مربوط به جسم است و اين مربوط به روح، ولى با توجه به رابطه بسيار نزديك و تنگاتنگى كه در ميان جسم و روح آدمى است، جايى براى اين تعجب باقى نمى‏ماند.

بسيار مى‏شود كه يك حالت‏بحرانى روحى و غم و اندوه شديد جسم را در مدت كوتاهى، ضعيف و پژمرده و ناتوان مى‏سازد، موهاى انسان را سفيد، چشم را كم نور، قوت و توان را از دست و پا مى‏گيرد; عكس اين مساله نيز صادق است كه حالات خوب جسمانى در روح انسان اثر مى‏گذارد، روح را شاداب و فكر را قوت مى‏بخشد.

از قديم الايام تاثير غذاها بر روحيات اخلاق انسانى مورد توجه دانشمندان بوده است و حتى اين مطلب جزء فرهنگ توده‏هاى مردم شده است; مثلا، خونخوارى را مايه قساوت و سنگدلى مى‏شمردند، و معتقد بودند كه عقل سالم در بدن سالم است.

در آيات قرآن مجيد و روايات اسلامى نيز نشانه‏هاى روشنى براى اين معنى ديده مى‏شود.

از جمله در آيه‏41 سوره مائده درباره گروهى از يهود كه مرتكب كارهاى خلافى از قبيل جاسوسى بر ضد اسلام و تحريف حقايق كتب آسمانى شده بودند، مى‏فرمايد:

<آنها كسانى هستند كه خدا نخواسته است دلهايشان را پاك كند (اولئك الذين لم يرد الله ان يطهر قلوبهم ...)!

و بلافاصله در آيه‏بعد مى‏فرمايد: <سماعون للكذب اكالون للسحت; آنها بسيار به سخنان تو گوش فرا مى‏دهند تا آن را تكذيب كنند و بسيار مال حرام مى‏خورند!»

اين تعبير نشان مى‏دهد كه آلودگى دلهاى آنها بر اثر اعمالى همچون تكذيب آيات الهى، و خوردن مال حرام بطور مداوم بوده است; زيرا بسيار از فصاحت و بلاغت دور است كه اوصافى را براى آنها بشمرد كه هيچ ارتباطى با جمله <لم يرد الله ان يطهر قلوبهم‏» نداشته باشد.

و از اين جا روشن مى‏شود كه خوردن مال حرام سبب تيرگى آيينه دل و نفوذ اخلاق رذيله و فاصله گرفتن با فضائل اخلاقى است.

در آيه‏91 سوره مائده درباره شراب و قمار مى‏فرمايد: <شيطان مى‏خواهد در ميان شما به وسيله شراب و قمار، عداوت ايجاد كنند; انما يريد الشيطان ان يوقع بينكم‏العداوة و البغضاء فى‏الخمر و الميسر».

بى شك عداوت و بغضاء دو حالت درونى و اخلاقى است كه در آيه‏بالا رابطه ميان آن و نوشيدن شراب ذكر شده، و اين نشان مى‏دهد كه غذا و نوشيدنى حرامى همچون شراب مى‏تواند در شكل گيرى رذائل اخلاقى همانند پرخاشگرى و ستيزه‏جويى و عداوت و دشمنى اثر بگذارد.

در آيه‏51 سوره مؤمنون مى‏خوانيم: <اى پيامبر! از غذاهاى پاكيزه بخوريد و عمل صالح انجام دهيد; يا ايها الرسل كلوا من الطيبات و اعملوا صالحا».

بعضى از مفسران معتقدند ذكر اين دو (خوردن غذاهاى پاك و انجام عمل صالح) پشت‏سر يكديگر دليل بر وجود يك نوع ارتباطى بين اين دو است، و اشاره به اين است غذاهاى مختلف آثار اخلاقى متفاوتى دارد، غذاى حلال و پاك، روح را پاك مى‏كند و سرچشمه عمل صالح مى‏شود، و غذاهاى حرام و ناپاك روح و جان را تيره و سبب اعمال ناصالح مى‏گردد. (75)

در تفسير <روح‏البيان‏» بعد از اشاره به ارتباط عمل صالح با بهره‏گيرى از غذاى حلال به اشعار زير استناد شده:

علم و حكمت زايد از لقمه حلال عشق و رقت آيد از لقمه حلال! لقمه تخم است و برش انديشه‏ها لقمه بحر و گوهرش انديشه‏ها

و در شعر ديگرى نقل مى‏كند:

قطره باران تو چون صاف نيست گوهر درياى تو شفاف نيست! (76)

در تفسير اثنى عشرى، در ذيل همين آيه نيز اشاره به رابطه صفا و نورانيت قلب و اعمال صالح با تغذيه حلال شده است. (77)

رابطه تغذيه و اخلاق در روايات اسلامى

گرچه رابطه بالا در آيات قرآنى كمرنگ است، و تنها اشارتى به چشم مى‏خورد; ولى اين معنى (رابطه اخلاق و تغذيه) در روايات اسلامى دامنه گسترده‏اى دارد كه نمونه‏هايى از آن را در ذيل از نظر مى‏گذرانيم:

در يك سلسله از روايات، به رابطه تغذيه با سوء اخلاق اشاره شده است از جمله:

1- در روايات متعددى مى‏خوانيم: يكى از شرايط استجابت دعا پرهيز از غذاى حرام; از جمله، در حديثى آمده است كه شخصى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: <احب ان يستجاب دعائى; دوست دارم دعاى من مستجاب شود!» پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: <طهر ماكلك ولاتدخل بطنك الحرام; غذاى خود را پاك كن از غذاى حرام پرهيز نما!» (78)

همين معنى از همان بزرگوار با تعبير ديگرى آمده است، مى‏فرمايد: <من احب ان يستجاب دعائه فليطيب مطعمه و مكسبه; كسى كه دوست دارد دعايش مستجاب شود، طعام و كسب خود را از حرام پاك كند!» (79)

با توجه به اين كه در حديثى از امام صادق عليه السلام مى‏خوانيم: <ان الله لايستجيب دعاء بظهر قلب قاس; خداوند دعايى را كه از قلب قساوتمند برخيزد مستجاب نمى‏كند!» (80) مى‏توان نتيجه گرفت كه غذاى ناپاك و حرام، قلب را تاريك و قساوتمند مى‏كند; و به همين دليل، دعاى حرامخواران مستجاب نمى‏شود. و از اينجا به رابطه نزديكى كه در ميان ناپاكى درون و تغذيه حرام وجود دارد، مى‏توان پى‏برد.

در حديث معروف امام حسين عليه السلام در روز عاشورا آمده است كه بعد از ايراد آن سخنان داغ و پر محتوا و گيرا در برابر لشكر لجوج و قساوتمند كوفه، هنگامى كه ملاحظه كرد آنها حاضر به سكوت و گوش دادن به سخنانش نيستند، فرمود: (آرى! شما حاضر به شنيدن سخن حق نيستيد زيرا) ملئت‏بطونكم من الحرام فطبع الله على قلوبكم; شكمهاى شما از غذاهاى حرام پر شده است، در نتيجه خداوند بر دلهاى شما مهر زده است (و هرگز حقايق را درك نمى‏كنيد!)» (81)

2- در روايات ديگرى آمده است; كه رابطه‏اى در ميان خوردن غذاى حرام و عدم قبول نماز و روزه و عبادات، وجود دارد; از جمله، در حديثى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مى‏خوانيم: <من اكل لقمة حرام لن تقبل له صلوة اربعين ليلة، و لم تستجب له دعوة اربعين صباحا و كل لحم ينبته الحرام فالنار اولى به و ان اللقمة الواحدة تنبت اللحم; هركسى لقمه‏اى از غذاى حرام بخورد تا چهل شب نماز او قبول نمى‏شود،و تا چهل روز دعاى او مستجاب نمى‏گردد; و هر گوشتى كه از حرام برويد، آتش دوزخ براى آن سزاوارتر است; و حتى يك لقمه نيز باعث روييدن گوشت مى‏شود!» (82)

بديهى است‏براى قبولى نماز، شرايط زيادى لازم است، از جمله حضور قلب و پاكى دل، اما غذاى حرام پاكى قلب و صفاى دل را از انسان مى‏گيرد.

3- در روايات متعدد ديگرى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و امامان معصوم عليهم السلام آمده است كه: <من ترك اللحم اربعين صباحا ساء خلقه; كسى كه چهل روز گوشت را ترك كند، اخلاق او بد مى‏شود!» (83)

از اين احاديث‏بخوبى استفاده مى‏شود كه در گوشت ماده‏اى است كه اگر براى مدت طولانى از بدن انسان قطع شود،در روحيات و اخلاق او اثر مى‏گذارد،و كج‏خلقى و بد اخلاقى به بار مى‏آورد.

البته استفاده زياد از گوشت‏حيوانات نيز در بعضى از روايات مزموم شمرده شده، ولى از ترك آن براى مدت طولانى نيز در بسيارى از روايات نهى شده است.

4- در روايات زيادى كه در كتاب <اطعمه و اشربه‏» آمده است، رابطه‏اى ميان بسيارى از غذاها و اخلاق خوب و بد، بيان گرديده به عنوان نمونه:

در حديثى از رسول‏خدا صلى الله عليه و آله مى‏خوانيم: <عليكم بالزيت فانه يكشف المرة .... و يحسن الخلق; بر شما لازم است كه از زيت (زيت‏به معنى روغن زيتون يا هرگونه روغن مايع است) استفاده كنيد، زيرا صفرا را از بين مى‏برد... و اخلاق انسان را نيكو مى‏كند!» (84)

5- در حديثى از امام صادق عليه السلام مى‏خوانيم: كه از كلام پيامبر صلى الله عليه و آله چنين نقل مى‏كند <من سره ان يقل غيظه فلياكل لحم الدراج; كسى كه دوست دارد خشم او كم شود گوشت دراج را بخورد!» (85)

از اين تعبير بخوبى استفاده مى‏شود كه رابطه‏اى ميان تغذيه و خشم و بردبارى وجوددارد.

6- در روايت مشروحى از تفسير عياشى از امام صادق عليه السلام نقل شده درباره اين كه چرا خداوند خون را حرام كرده مى‏فرمايد: <و اما الدم فانه يورث الكلب و قسوة القلب و قلة الرافة و الرحمة لا يؤمن ان يقتل ولده و والديه ....; اين كه خداوند خوردن خون را حرام كرده به خاطر آن است كه سبب جنون و سنگدلى و كمبود رافت و مهربانى مى‏شود ... تا آنجا كه ممكن است فرزند و يا پدر و مادرش را به قتل برساند!»

در بخش ديگرى از اين روايت مى‏فرمايد: <و اما الخمر فانه حرمها لفعلها و فسادها وقال ان مدمن الخمر كعابد الوثن و يورث ارتعاشا و يذهب بنوره و يهدم مروته; و اما شراب، خداوند آن را به خاطر تاثير و فسادش حرام كرده است و فرمود شخص دائم‏الخمر مانند بت پرست است‏بدنش لرزان مى‏شود، و نور (معنويت) او را از بين مى‏برد، و شخصيت او را ويران مى‏سازد!» (86)

7- در روايات متعددى كه در كافى درباره انگور آمده است رابطه ميان خوردن انگور و برطرف شدن غم و اندوه ديده مى‏شود; از جمله، در حديثى از امام صادق عليه السلام مى‏خوانيم: <شكى نبى من الانبياء الى الله عزوجل الغم فامره الله عزوجل باكل العنب; يكى از پيامبران الهى از غم و اندوه (و افسردگى) به پيشگاه خداوند متعال شكايت كرد; خداوند متعال به او دستور داد كه انگور بخورد!» (87)

اين حديث تاكيد بيشترى است‏بر مساله ارتباط تغذيه با مسائل اخلاقى.

8- در احاديث متعددى نيز رابطه خوردن انار و از ميان رفتن وسوسه‏هاى شيطانى و به وجود آمدن نورانيت قلب ديده مى‏شود; از جمله، در حديث معتبرى از امام صادق عليه السلام آمده است كه مى‏فرمود: <من اكل رمانة على الريق انارت قلبه اربعين يوما; كسى كه يك انار را ناشتا بخورد، چهل روز قلبش را نورانى مى‏كند.» (88)

9- در روايت متعددى در باب <خوردن‏» تعبيراتى ديده مى‏شود كه همه نشانه ارتباط تغذيه با روحيات و مسائل اخلاقى است; از جمله، در حديثى از رسول‏خدا صلى الله عليه و آله مى‏خوانيم كه به جعفر (ابن‏ابى‏طالب)عليهماالسلام فرمود: <يا جعفر كل السفرجل فانه يقوى القلب و يشجع الجبان; اى جعفر! <به‏» بخور قلب را تقويت مى‏كند و ترسو را شجاع مى‏سازد!» (89)

10- در بعضى از احاديث رابطه ميان غذاى اضافى و سنگدلى و قساوت و عدم پذيرش موعظه ديده مى‏شود; از جمله، در كتاب <اعلام الدين‏» از پيغمبر اكرم نقل شده كه فرمود: <اياكم و فضول المطعم فانه يسم القلب بالقسوة و يبطى‏ء بالجوارح عن‏الطاعة و يصم الهمم عن سماع الموعظة; از غذاى اضافى بپرهيزيد كه قلب را پر قساوت مى‏كند و از اطاعت‏حق تنبل مى‏سازد و گوش را از شنيدن موعظه كر مى‏نمايد!»

فضول الطعام (غذاى اضافى) ممكن است اشاره به پرخورى باشد يا غذاهاى باقى مانده و فاسد شده، و در هر حال از رابطه تغذيه و مسائل اخلاقى خبر مى‏دهد.

همين معنى در بحارالانوار از بعضى از روات اهل سنت از پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله نقل شده‏است. (90)

از اين حديث‏بخوبى استفاده مى‏شود كه غذاى اضافى سه پيامد سوء دارد: قساوت مى‏آورد; انسان را در انجام عبادات و طاعات تنبل مى‏كند; و گوش شنوا را در برابر مواعظ از انسان مى‏گيرد!

اين مطلب كاملا محسوس است كه وقتى انسان غذاى زياد و سنگين مى‏خورد عبادات را به زحمت‏به‏جا مى‏آورد و نشاطى براى عبادت ندارد بعكس هنگامى كه غذاى ساده و كم مى‏خورد قبل از اذان صبح بيدار است نشاط دارد و حالت مطالعه و عبادت دارد.

همچنين به تجربه رسيده است هنگامى كه انسان روزه مى‏گيرد رقت قلب پيدا مى‏كند و آمادگى بيشتر براى شنيدن مواعظ در او حاصل مى‏شود; بعكس هنگامى كه شكم پر است فكر انسان درست كار نمى‏كند و خودش را از خدا دور مى‏بيند.

11- در احاديث اسلامى در ارتباط نوشيدن عسل با صفاى قلب، از اميرمؤمنان‏على عليه السلام مى‏خوانيم: <العسل شفاء من كل داء و لا داء فيه يقل البلغم و يجلى القلب; عسل شفاى تمام بيماريها است و در آن بيمارى نيت‏بلغم را كم مى‏كند و قلب را صفا مى‏بخشد.» (91)

نتيجه:

از مجموع آنچه در بالا آورديم و روايات فراوان ديگر كه ذكر آنها به طول مى‏انجامد بخوبى استفاده مى‏شود كه رابطه نزديكى ميان تغذيه و روحيات و اخلاقيات وجود دارد، هرگز نمى‏گوئيم غذاها علت تامه براى اخلاق خوب يا بد است، بلكه همين اندازه مى‏دانيم كه طبق روايات بالا يكى از عوامل زمينه‏ساز پاكى و اخلاق، تغذيه است هم از نظر نوع غذاها و هم از نظر حلال و حرام بودن آنها.

دانشمندان امروز نيز معتقدند بسيارى از پديده‏هاى اخلاقى به خاطر هورمونهائى است كه غده‏هاى بدن تراوش مى‏كند و تراوش غده‏ها رابطه نزديكى با تغذيه انسان دارد; بر همين اساس، بعضى معتقدند كه گوشت هر حيوانى حاوى صفات آن حيوان است، واز طريق غده‏ها و تراوش آنها در اخلاق كسانى كه از آن تغذيه مى‏كنند اثر مى‏گذارد. گوشت درندگان انسان را درنده‏خو مى‏كند، و گشت‏خوك صفت‏بى‏بندوبارى جنسى را كه از ويژگيهاى اين حيوان ست‏به خورنده آن منتقل مى‏سازد.

اين از نظر رابطه طبيعى و مادى، از نظر رابطه معنوى نيز آثار خوردن غذاى حرام غير قابل انكار است، غذاى حرام قلب را تاريك و روح را ظلمانى مى‏كند و فضائل اخلاقى را ضعيف مى‏سازد.

اين سخن با ذكر يك داستان تاريخى كه مورخ معروف مسعودى در <مروج‏الذهب‏» آورده پايان مى‏دهيم:

او از <فضل بن ربيع‏» نقل مى‏كند كه <شريك ابن عبدالله‏» روزى وارد بر <مهدى‏» خليفه عباسى شد، مهدى به او گفت‏بايد حتما يكى از سه كار را انجام دهى، شريك سؤال كرد كدام سه كار؟ گفت‏يا قضاوت را از سوى من بپذيرى و يا تعليم فرزندم را برعهده بگيرى، و يا غذائى (با ما) بخورى! شريك فكرى كرد و گفت‏سومى از همه آسانتر است، مهدى او را نگهداشت و به آشپز گفت انواعى از خوراك مغز آميخته با شكر و عسل براى او فراهم ساز.

هنگامى كه <شريك‏» از آن غذاى بسيار لذيذ و (طبعا حرام) فارغ شد، آشپز رو به خليفه كرد و گفت اين پيرمرد بعد از خوردن اين غذا هرگز بوى رستگارى را نخواهد ديد! فضل ابن ربيع مى‏گويد مطلب همين گونه شد، و شريك ابن عبدالله بعد از اين ماجرا هم به تعليم فرزندان آنها پرداخت و هم منصب قضاوت را از سوى آنها پذيرفت. (92)

صفات اخلاقى و اعمال اخلاقى

مى‏دانيم اعمال انسان هميشه در درون و جان او ريشه دارد; يا به تعبير ديگر، اعمال ظهور و بروز صفات درونى است، يكى به منزله ريشه و ديگرى به منزله ساقه و شاخ و برگ و ميوه است.

به همين دليل، اعمال اخلاقى از صفات اخلاقى جدا نيست; مثلا، نفاق كه از صفات رذيله است، ريشه‏اى در عمق جان انسان دارد و از شخصيت دو گانه و ضد توحيدى او، حكايت مى‏كند. همين صفت درونى سبب انجام اعمال منافقانه يا رياكارانه مى‏شود.

حسد نيز حالتى در درون جان است كه نسبت‏به نعمتهاى خداوند كه به ديگران داده شده است رشك مى‏برد، همين صفت‏خود را در لابه‏لاى اعمال خرابكارانه، در برابر شخص محسود و سنگ انداختن در مسير سعادت او نشان مى‏دهد.

<كبر» و <غرور» خود برتر بينى، همگى از صفات درون است كه ناشى از جهل انسان به قدر و مقام خويش مى‏باشد، و يا كمى ظرفيت در برابر مواهب الهى، اما همين صفت درونى در لابه‏لاى اعمال بخوبى خود را آشكار مى‏سازد، و از طريق بى‏اعتنايى، پرخاشگرى، هتاكى و تحقير ديگران، ظاهر مى‏شود.

و شايد به همين دليل، علماى اخلاق در كتب اخلاقى، معمولا اين دو را از هم جدا نكرده‏اند، گاه به سراغ ريشه و صفات درون مى‏روند، و گاه به سراغ شاخ و برگ و اعمال برون، از اولى به <صفات اخلاقى‏» مى‏شود و از دومى به <اعمال‏اخلاقى‏».

البته اعمال اخلاقى، موضوع مباحث فقهى است، و فقهاء پيرامون آن از ديدگاه خود بحث مى‏كنند، ولى با اين حال علماى اخلاق نيز از آن سخن مى‏گويند، البته ديدگاه عالم اخلاق با فقيه متفاوت است، فقيه از نظر احكام پنجگانه (وجوب و حرمت و استحباب و كراهت و اباحه) و احيانا ثواب و عقاب، به اين افعال مى‏نگرد، ولى عالم اخلاق، از اين نظر كه نشانه كمال روح يا انحطاط و نقص آن است‏به آن نگاه مى‏كند.

و با اين بيان فرق صفات اخلاقى و اعمال اخلاقى و همچنين ديدگاه فقيه و عالم اخلاق روشن مى‏گردد.

 
 

اسوه‏ها و الگوها -

فهرست

اشاره

هركس در زندگى خود، اسوه و پيشوايى دارد كه سعى مى‏كند خود را به او نزديك سازد، و پرتوى از صفات او را در درون جان خود ببيند.

به تعبير ديگر، در درون دل انسان جايى براى اسوه‏ها و قهرمانها است; و به همين دليل، تمام ملتهاى جهان در تاريخ خود به قهرمانان واقعى، وگاه پندارى متوسل مى‏شوند، و بخشى از فرهنگ و تاريخ خود را بر اساس وجود آنها بنا مى‏كنند; در مجالس خود از آنها سخن مى‏گويند و آنها را مى‏ستايند; و سعى مى‏كنند خود را از نظر صفات و روحيات به آنها نزديك سازند.

اضافه بر اين، اصل <محاكات‏» (همرنگ شدن با ديگران، مخصوصا افراد پرنفوذ و با شخصيت) يكى از اصول مسلم روانى است. مطابق اين اصل، انسان كششى در وجود خود به سوى هماهنگى و همرنگى با ديگران (مخصوصا با قهرمانان) احساس مى‏كند; و به همين علت، به سوى اعمال و صفات آنان جذب مى‏شود.

اين جذب و انجذاب، در برابر افرادى كه انسان نسبت‏به آنها ايمان كامل دارد، بسيار نيرومندتر و جذابتر است.

به همين دليل، ما در اسلام دو اصل به نام <تولى‏» و <تبرى‏» داريم; يا به تعبير ديگر: <حب فى الله‏» و <بغض فى الله‏» كه هر دو در واقع اشاره به يك حقيقت است. طبق اين دو اصل ما موظفيم دوستان خدا را دوست داريم و دشمنان خدا را دشمن، و پيشوايان بزرگ دين يعنى پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و امامان معصوم: را در همه چيز اسوه و الگوى خود قرار دهيم.

اين دستور بقدرى مهم است، كه در آيات قرآن به عنوان نشانه ايمان، و در روايات اسلامى به عنوان <اوثق عرى الايمان‏»(محكمترين دستگيره ايمان) معرفى شده، و تا <تولى‏» و <تبرى‏» نباشد، بقيه اعمال عبادات و اطاعات، بى حاصل شمرده شده است، كه مدارك آن از آيات و روايات را به خواست‏خدا در بحثهاى آينده خواهيم ديد.

اين تولى و تبرى يا <حب فى الله و بغض فى الله‏» يكى از گامهاى بسيار مهم و مؤثر در تهذيب نفس و سير و سلوك الى الله است.

روى همين اصل، بسيارى از علماى اخلاق وجود استاد و مربى را براى رهروان اين راه، لازم شمرده‏اند، كه بحث مشروح آن در آينده خواهد آمد.

با اين اشاره به سراغ آيات قرآن مى‏رويم و مساله تولى و تبرى را در قرآن مجيد مورد بررسى قرار مى‏دهيم:

1- قد كانت لكم اسوة حسنة فى ابراهيم والذين معه اذ قالوا لقومهم انا برآء منكم و مما تعبدون من دون الله (سوره ممتحنه، آيه‏4)

2- لقد كان لكم فيهم اسوة حسنة لمن كان يرجوالله و اليوم الآخر و من يتول فان الله هو الغنى الحميد (سوره ممتحنه، آيه‏6)

3- لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة لمن كان يرجوا الله و اليوم الآخر و ذكر الله كثيرا (سوره احزاب، آيه‏21)

4- لا تجد قوما يؤمنون بالله و اليوم الآخر يوادون من حاد الله و رسوله و لوكانوا آبائهم اوابنائهم او اخوانهم او عشيرتهم اولئك كتب فى قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه و يدخلهم جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها رضى الله عنهم و رضوا عنه اولئك حزب الله الا ان حزب الله هم المفلحون (سوره مجادله، آيه‏22)

5- يا ايها الذين آمنوا لا تتولوا قوما غضب الله عليهم (سوره ممتحنه، آيه‏13)

6- والمؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و يقيمون الصلوة و يؤتون الزكاة و يطيعون الله و رسوله اولئك سيرحمهم الله ان الله عزيز حكيم (سوره توبه، آيه‏71)

7- الله ولى الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور و الذين كفروا اوليائهم الطاغوت يخرجونهم من النور الى الظلمات اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون (سوره بقره، آيه‏257)

8- يا ايها الذين آمنوا اتقوالله و كونوا مع الصادقين (سوره توبه، آيه‏119)

ترجمه:

1- سرمشق خوبى در زندگى ابراهيم و كسانى كه با او بودند براى شما وجود داشت، در آن هنگام كه به قوم (مشرك) خود گفتند ما از شما و آنچه غير از خدا مى‏پرستيد بيزاريم!

2- (آرى) براى شما در زندگى آنها اسوه حسنه (و سرمشق نيكويى) بود، براى كسانى كه اميد به خدا و روز قيامت دارند; و هر كس سر پيچى كند (به خويشتن ضرر زده است، زيرا) خداوند بى نياز و شايسته ستايش است.

3- مسلما براى شما در زندگى رسول‏خدا سرمشق نيكويى بود، براى آنها كه اميد به حمت‏خدا و روز رستاخيز دارند و خدا را بسيار ياد مى‏كنند.

4- هيچ قومى را كه ايمان به خدا و روز رستاخيز دارند نمى‏يابى كه با دشمنان خدا و رسولش دوستى كنند، هر چند پدران يا فرزندان يا برادران يا خويشاوندانشان باشند; آنان كسانى هستند كه خدا ايمان را بر صفحه دلهايشان نوشته، و با روحى از ناحيه خودش آنها را تقويت فرموده، و آنها را در باغهايى از بهشت وارد مى‏كند كه نهرها از زير (درختانش) جارى است، جاودانه در آن مى‏مانند; خدا از آنها خشنود است و آنان (نيز) از خدا خشنودند، آنها <حزب الله‏»اند، بدانيد <حزب الله‏» پيروز و رستگارند.

5- اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! با قومى كه خداوند آنان را مورد غضب قرار داده دوستى‏نكنيد!

6- مردان و زنان با ايمان ولى (ويار و ياور) يكديگرند; امر به معروف و نهى از منكر مى‏كنند; نماز را بر پا مى‏دارند; و زكات را مى‏پردازند; و خدا و رسولش را اطاعت مى‏كنند; بزودى خدا آنان را مورد رحمت‏خويش قرار مى‏دهد; خداوند توانا و حكيم است!

7- خداوند، ولى و سرپرست كسانى است كه ايمان آورده‏اند; آنها را از ظلمتها، به سوى نور خارج مى‏سازد; (اما) كسانى كه كافر شدند، اولياى آنها طاغوتها هستند كه آنها را از نور، به سوى ظلمتها بيرون مى‏برند; آنها اهل آتشند و هميشه در آن خواهند ماند.

8- اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد تقواى الهى پيشه كنيد و (هميشه) با صادقان باشيد!

تفسير و جمع بندى

از آيات سوره ممتحنه بخوبى بر مى‏آيد كه بعضى از مؤمنان تازه كار و بى‏خبر از دستورات اسلام، با دشمنان سر و سرى داشتند.

از شان نزول آيات آغاز اين سوره استفاده مى‏شود كه پيش از فتح مكه فردى به نام <حاطب بن ابى بلتعه‏» توسط زنى به نام <ساره‏» نامه‏اى مخفيانه به اهل مكه نوشت كه رسول‏خدا صلى الله عليه و آله قصد دارد به سوى شما بيايد و مكه را فتح كند، آماده دفاع از خود باشيد.

اين‏در حالى‏بود كه پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله آماده فتح‏مكه مى‏شد،و ترتيبى داده‏بود كه اين‏خبر به‏هيچ وجه منتقل به مردم مكه نشود تا مقاومت چندانى نشود، و خونها كمتر ريخته‏شود.

زن آن نامه را گرفت و در لاى گيسوان خود پنهان نمود و بسرعت‏به سوى مكه حركت نمود.

جبرئيل اين ماجرا را به پيامبر صلى الله عليه و آله خبر داد، و آن حضرت، على عليه السلام را براى گرفتن نامه به تعقيب او فرستاد; او در آغاز منكر شد، و هنگامى كه مورد تهديد قرار گرفت، نامه را بيرون‏آورد و خدمت‏حضرت على عليه السلام‏داد; و آن‏حضرت نامه را خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله‏آورد.

حاطب احضار شد، و سخت مورد سرزنش قرار گرفت; و عذرى آورد و پيامبر صلى الله عليه و آله عذر او را ظاهرا پذيرفت; و آيات آغاز سوره ممتحنه به عنوان يك هشدار براى پيشگيرى از تكرار اين گونه اعمال نازل گرديد; و يكى از اصول اساسى اسلام، يعنى مساله اقتداء به نيكان و پاكان و اولياء الله و قطع علاقه و پيوند با دشمنان حق و در يك جمله <حب فى الله و بغض فى الله‏» را بيان كرد.

در آغاز اين سوره، همه مؤمنان را مخاطب ساخته مى‏فرمايد: <اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد دشمن‏من و دشمن‏خود را دوست‏خويش قرار ندهيد، شما نسبت‏به آنها اظهار محبت مى‏كنيد در حالى كه آنها نسبت‏به آنچه بر شما نازل شده است كفر مى‏ورزند، و رسول‏خدا صلى الله عليه و آله و شما را به خاطر ايمان آوردن به پروردگارتان، از شهر و ديارتان بيرون مى‏كنند!» (يا ايها الذين آمنوا لا تتخذوا عدوى و عدوكم اولياء تلقون اليهم بالمودة و قد كفروا بما جائكم من الحق يخرجون الرسول و اياكم ان تؤمنوا بالله ربكم)

اين نكته روشن است كه اگر هنگام تضاد <پيوندهاى محبت و دوستى‏» با <پيوندهاى اعتقادى و ارزشى‏» پيوند محبت و دوستى مقدم شمرده شود، پايه‏هاى اعتقاد و ارزشها متزلزل مى‏گردد و انسان تدريجا به سوى باطل و فساد گرايش پيدا مى‏كند; و نكته اساسى <حب فى الله و بغض فى الله‏» يا به تعبير ديگر، تولاى اولياء الله و تبراى از اعداءالله نيز همين است. (دقت كنيد)

سپس در ادامه اين سخن (در آيه‏چهارم همين سوره) مسلمانان را به پيروى از ابراهيم عليه السلام و يارانش، به عنوان يك <اسوه حسنه‏» و <الگوى زيبا و پر ارزش‏» دعوت كرده، مى‏فرمايد: <در زندگى ابراهيم و كسانى كه با او بودند اسوه خوبى براى شما وجود داشت، در آن هنگام كه به قوم مشرك خود گفتند: ما از شما و آنچه غير از خدا مى‏پرستيد بيزاريم!» (قد كانت لكم اسوة حسنة فى ابراهيم والذين معه اذ قالوا لقومهم انا برآؤ منكم و مما تعبدون من دون الله)

اسوه (بروزن لقمه) معنى مصدرى دارد; به معنى تاسى نمودن و در اصل به معنى حالتى است كه از پيروى كردن ديگرى حاصل مى‏شود; به تعبيرى ديگر، به معنى اقتدا كردن و پيروى نمودن است.

و ما در فارسى معمولى امروز از آن به عنوان سرمشق گرفتن تعبير مى‏كنيم.

بديهى است اين امر ممكن است در كارهاى خوب باشد يا كارهاى بد; به همين دليل، در آيه‏مورد بحث تعبير به اسوه حسنه شده; يعنى، كار ابراهيم و يارانش سرمشق خوبى براى شما بود، چرا كه آنها پيوندهاى ظاهرى و مادى را با قومشان به خاطر گسستن پيوندهاى توحيدى و اعتقادى قطع كردند.

<راغب‏» در <مفردات‏» معتقد است كه واژه <اسى‏» (بروزن عصا) به معنى غم و اندوه، نيز از همين ماده گرفته شده (و اين به خاطر آن است كه به افراد ماتم زده و غمگين گفته مى‏شود: <لك بفلان اسوة; تو بايد از فلان كس سرمشق بگيرى (كه فلان مصيبت‏بزرگ بر او وارد شد و صبر و شكيبايى كرد!)»

ولى بعضى از ارباب لغت مانند: ابن فارس در <مقاييس‏»، اين دو ماده را از يكديگر جدا مى‏داند (اولى را به اصطلاح ناقص واوى و دومى را ناقص يايى با دو معنى متفاوت مى‏شمرد).

به هر حال، قرآن مجيد براى تشويق مسلمانان، به مساله مهم <حب فى الله و بغض فى الله‏» ابراهيم و يارانش را سرمشق قرار مى‏دهد، چرا كه انتخاب سرمشقها و الگوهاى پاك و با ايمان و شجاع و مقاوم، تاثير عميقى در پاكسازى روح و فكر و اخلاق و اعمال انسان دارد.

اين همان چيزى است كه علماى اخلاق روى آن تكيه كرده و در سير و سلوك الى‏الله انتخاب <قدوه‏» و <اسوه‏»را وسيله پيشرفت و تعالى مى‏دانند.

در آيه دوم مورد بحث، كه ادامه همان بحث آيه‏بالا است، بار ديگر به برنامه ابراهيم و يارانش اشاره كرده، مى‏فرمايد: <براى شما مسلمانان در برنامه زندگى آنها سرمشق نيكويى بود; براى آنها كه اميد به خدا و روز قيامت دارند، و هر كس (از تاسى به اين مردان خدا) سرپيچى كند (و طرح دوستى با دشمنان خدا بريزد به خود زيان رسانده است و خداوند نيازى به او ندارد.)، او از همگان بى‏نياز و شايسته ستايش است.» (لقد كان لكم فيهم اسوة حسنة لمن كان يرجوالله و اليوم الآخر و من يتول فان الله هو الغنى الحميد)

تفاوتى كه اين آيه با آيه‏قبل دارد در دو قسمت است: نخست اين كه، در اين آيه بر اين موضوع تكيه مى‏كند كه <حب فى الله و بغض فى الله‏» از آثار ايمان به خدا و معاد است; و ديگر اين كه اين مساله چيزى نيست كه خدا به آن نياز داشته باشد، اين نياز شماست و براى تكامل روحى و معنوى و حفظ سلامت جامعه شما مى‏باشد.

چهارمين آيه، كه ناظر به جنگ احزاب است; به نكته مهمى اشاره مى‏كند و آن اين كه على رغم ضعفها و بى‏تابيها و بدگمانيهاى بعضى از تازه مسلمانان در اين ميدان نبرد عظيم، پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مانند كوهى استوار، مقاومت و ايستادگى كرد; از آرايش جنگهاى صحيح و انتخاب بهترين روشهاى نظامى لحظه‏اى غافل نمى‏ماند و در عين حال از راههاى متخلف براى ايجاد شكاف در جبهه دشمن از پاى نمى‏نشست; همراه ديگر مؤمنان كلنگ به دست گرفت و خندق كند، و براى حفظ يارانش با آنها مزاح و شوخى مى‏كرد; براى دلگرم ساختن مؤمنان، آنان را به خواندن اشعار حماسى تشويق مى‏نمود; آنى از ياد خدا غافل نبود، و يارانش را به آينده درخشان و فتوحات بزرگ نويد مى‏داد.

همين امور سبب حفظ جمعيت اندك مسلمين در برابر گروه عظيم احزاب كه از نظر ظاهرى‏كاملا برترى‏داشتند، شد;اين ايستادگى و مقاومت عجيب سرمشقى براى همه‏بود.

قرآن مى‏فرمايد: <رسول‏خدا (در ميدان جنگ احزاب) اسوه نيكويى بود براى آنها كه اميد به خدا و روز رستاخيز دارند، و خدا را بسيار ياد مى‏كنند.» (لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة لمن كان يرجوا الله و اليوم الآخر و ذكر الله كثيرا)

نه تنها در ميدان جنگ احزاب كه مصداق جهاد اصغر محسوب مى‏شد، پيغمبر صلى الله عليه و آله اسوه و الگو بود، بلكه در ميدان جهاد اكبر و مبارزه با هوى و هوسهاى نفسانى و تهذيب اخلاق نيز اسوه و سرمشق بسيار مهمى بود; و آن كسى كه بتواند گام در جاى گامهاى آن بزرگوار بنهد، اين راه پر فراز و نشيب را با سرعت‏خواهد پيمود.

قابل توجه اين كه در اين آيه، علاوه بر مساله ايمان به خدا و روز جزا (لمن كان يرجوا الله و اليوم الآخر)، روى ياد خدا نيز تكيه شده است، و با ذكر جمله (و ذكر الله كثيرا) نشان مى‏دهد آنها كه بسيار به ياد خدا هستند، از هدايتهاى چنين پيشوايى الهام مى‏گيرند، زيرا ايمان و ذكر خدا، آنها را متوجه مسؤوليتهاى بزرگشان مى‏كند; در نتيجه به دنبال رهبر و پيشوايى مى‏گردند، و كسى را بهتر از رسول‏خدا صلى الله عليه و آله براى اين كار نمى‏يابند.

در پنجمين آيه، روى نقطه مقابل اين مساله يعنى بغض فى الله تكيه كرده، مى‏فرمايد: <هيچ قومى را كه ايمان به خدا و روز قيامت دارد نمى‏يابى كه با دشمنان خدا و رسولش دوستى كند، هر چند پدران يا فرزندان يا برادران يا خويشاوندان آنها باشند; آنها كسانى هستند كه خدا ايمان رابر صفحه دلهايشان نوشته و با روحى از ناحيه خودش آنان را تقويت فرموده است. » (لا تجد قوما يؤمنون بالله و اليوم الآخر يوادون من حاد الله و رسوله و لوكانوا آبائهم او اخوانهم او عشيرتهم اولئك كتب فى‏قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه)

اين آيه نشان مى‏دهد كه هنگام قرار گرفتن بر سر دو راهى <حفظ پيوندهاى الهى‏» و <حفظ پيوندهاى خويشاوندى‏» كدام را بايد مقدم شمرد; با صراحت مى‏گويد: اگر نزديكترين خويشاوندان از راه خدا منحرف شوند، و آلوده به كفر و فساد گردند، بايد از آنها بريد و به خدا و ارزشهاى والاى الهى انسانى پيوست.

قابل توجه اين كه با دو جمله بسيار پر معنى (اولئك كتب فى قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه) (آنها كسانى هستند كه خدا ايمان را بر صفحه قلوبشان نوشته و با روح الهى آنان را تقويت فرموده است.) بر اين مساله تاكيد مى‏نهد.

يعنى <حب فى الله و بغض فى الله‏» از ايمان سرچشمه مى‏گيرد، و تداوم تكامل ايمان هم از <حب فى الله و بغض فى الله‏» است.

و به تعبير ديگر، هر دو در يكديگر تاثير متقابل دارند، با اين تفاوت كه آغاز كار بايد از ايمان به مبدا و معاد شروع شود، و تكامل آن از <حب فى الله و بغض فى الله‏» حاصل‏گردد.

در ششمين آيه، سخن از پيوند معنوى و روحانى مؤمنان با يكديگر است; مى‏فرمايد: <مردان و زنان با ايمان ولى (ويار و ياور) يكديگرند; امر به معروف و نهى از منكر مى‏كنند; نماز را بر پا مى‏دارند; و زكات را مى‏پردازند; و خدا و رسولش را اطاعت مى‏كنند; بزودى خدا آنان را مورد رحمت‏خويش قرار مى‏دهد، خداوند توانا و حكيم است!» (والمؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و يقيمون الصلوة و يؤتون الزكاة و يطيعون الله و رسوله الئك سيرحمهم الله ان الله عزيز حكيم)

اين پيوند معنوى و روحانى كه بر اساس امر به معروف و نهى از منكر و اقامه نماز و اداء زكات و اطاعت‏خدا و پيامبرش، استوار است; سبب مى‏شود كه آنها نه تنها در اعمال و رفتار، بلكه در خلق و خوى خويش از يكديگر الهام بگيرند; و هر كدام سرمشق براى ديگرى باشند; و اگر مى‏خواهند همرنگ جماعت‏شوند، بايد همرنگ اين جماعت‏شوند، نه جماعتهاى گمراه و منحرفى كه بايد رابطه خود را از آنها بريد!

در واقع امر به معروف و نهى از منكر كه در سرلوحه برنامه‏هاى آنها - طبق آيه‏فوق - قرار گرفته، آنها را ملزم مى‏دارد كه مراقب اخلاق و اعمال يكديگر باشند; و اين خود كمك‏مؤثرى به تهذيب اخلاق و نفوس مى‏كند.

در هفتمين آيه، تفاوت خط مؤمنان و كافران تبيين شده است; مؤمنان، به خدا وابسته‏اند و از صفات جمال و جلال او سرمشق مى‏گيرند; و كافران به طاغوت وابسته بوده و اعمال و اخلاق آنها بازتابى از صفات طاغوت است; مى‏فرمايد: <خداوند، ولى و سرپرست كسانى است كه ايمان آورده‏اند; آنها را از ظلمتها، به سوى نور خارج مى‏سازد; (اما) كسانى كه كافر شدند، اولياى آنها طاغوتها هستند كه آنها را از نور، به سوى ظلمتها بيرون مى‏برند; آنها اهل آتشند و هميشه در آن خواهند ماند.» (الله ولى الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور و الذين كفروا اوليائهم الطاغوت يخرجونهم من النور الى الظلمات اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون)

در اين آيه، خارج شدن از ظلمات به نور، به صورت نتيجه ولايت‏خداوند بر مؤمنان ذكر شده است، و خروج از نور به سوى ظلمتها از آثار ولايت طاغوت.

نور و ظلمت در اين آيه، معنى وسيعى دارد كه تمام نيكيها و بديها، خوبيها و زشتيها و فضائل رذائل را شامل مى‏شود.

آرى! آن كس كه در سايه ولايت <الله‏» قرار گيرد، هجرتش از رذائل به فضائل و از بديها به خوبيها آغاز مى‏گردد; زيرا سرمشق او در همه جا صفات جلال و جمال خداست. او به سوى پاكى مى‏رود، چرا كه ذات مقدس خدا از هر آلودگى و نقص، پاك و منزه است. او به سوى رحمت و رافت، و جود و سخاوت پيش مى‏رود، چرا كه ذات خداوند، رحمان و رحيم، و جواد و كريم است; و به همين ترتيب، حركت‏به سوى فضائل ديگر شروع مى‏شود، چرا كه نقطه اميد و مقصد و مقصود و معبود و محبوب، اوست.

درست عكس اين حركت، يعنى از فضائل به سوى رذائل از آن كسانى است كه طاغوت (بتهاى بى‏شعور و بى‏خاصيت و فاقد چشم و گوش و هوش، و همچنين انسانهاى طغيانگر و خود كامه) را ولى خود قرار داده‏اند.

در هشتمين آيه، قرآن مجيد همه مؤمنان را مخاطب ساخته و مى‏گويد: <اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد تقواى الهى پيشه كنيد و (هميشه) با صادقان باشيد! (يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و كونوا مع الصادقين)

در حقيقت جمله دوم در آيه شريفه (كونوا مع الصادقين) تكميل جمله اول (اتقوا الله) است. آرى! براى پيمودن راه تقوا و پرهيزكارى، و پاكى ظاهر و باطن بايد همراه و همگام صادقان بود و در سايه آنها قدم برداشت.

در روايات فراوانى كه از طرق شيعه و اهل سنت در منابع معروف اسلامى آمده است، اين آيه تطبيق بر على عليه السلام يا همه اهل بيت: شده است.

اين روايات را مى‏توانيد در <الدر المنثور سيوطى‏» و <مناقب خوارزمى‏» و <دررالسمطين زرندى‏» و <شواهد التنزيل‏» حاكم حسكانى و كتب ديگر، مطالعه كنيد. (1)

<حافظ سليمان قندوزى‏» در <ينابيع المودة‏»، و <علامه حموينى‏» در <فرائد السمطين‏»، و <شيخ ابو الحسن كازرونى‏» در <شرف النبى‏» نيز بخشى از اين احاديث را آورده‏اند. (2)

در يكى از اين احاديث مى‏خوانيم كه بعد از نزول آيه فوق، سلمان فارسى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله پرسيد: آيا اين آيه عام است‏يا خاص؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: <اما المامورون فعامة المؤمنين، و اما الصادقون فخاصة اخى على و اوصيائه من بعده الى يوم القيامة; ماموران به اين آيه، همه مؤمنانند، و اما صادقان، خصوص برادرم على عليه السلام و اوصياى بعد از او تا روز قيامت هستند!» (3)

بديهى است اين همراهى و همگامى با على عليه السلام و اوصياى او كه تا روز قيامت تداوم دارد براى تمسك به رهبرى آنها و اقتدا در عمل و اخلاق و هدايت است.

نتيجه:

از مجموع آنچه در آيات بالا آمد كه بخشى از آيات تولى و تبرى است‏بخوبى استفاده مى‏شود كه مساله پيوند با ذات پاك خداوند و اولياءالله، و بريدن از ظالمان و فاسدان و طاغوتها، و در يك كلمه <حب فى الله و بغض فى الله‏» از اساسى‏ترين و اصولى‏ترين تعليمات قرآن است، كه اثر عميقى در مسائل اخلاقى دارد.

اين اصل قرآنى و اسلامى، در تمام مسايل زندگى انسان تاثير مستقيم دارد اعم از مسائل فردى و اجتماعى و دنيايى و آخرتى. و از جمله در مسائل اخلاقى كه مورد بحث ما است، نيز اثر فوق‏العاده‏اى دارد.

مؤمنان را مى‏سازد; آنها را تهذيب مى‏كند; و به آنها تعليم مى‏دهد كه در هر قدم، نيكان و پاكان مخصوصا پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و امامان معصوم: را اسوه و قدوه و سرمشق خود قرار دهند; و اين از گامهاى‏مؤثر براى وصول به هدف آفرينش انسان يعنى تهذيب نفس و پرورش فضائل اخلاقى است.

تولى و تبرى در روايات اسلامى

احاديث‏بسيار فراوانى در كتب اسلامى اعم از شيعه و اهل سنت در زمينه حب فى الله و بغض فى الله و تولى و تبرى آمده است، و به قدرى در اين باره اهميت داده شده كه در كمتر چيزى نظير آن ديده مى‏شود.

بى شك اين اهميت‏به خاطر آثار مثبتى است كه پيوند دوستى با اولياء الله و دوستان خدا، و بيزارى از دشمنان حق، دارد; اين آثار مثبت هم در قدرت ايمان ظاهر مى‏شود و هم در تهذيب اخلاق، و هم در پاكى اعمال و تقوا.

اين احاديث نشان مى‏دهد كه بايد در طريق تهذيب نفس و سير و سلوك الى الله، هر كس پيشوا و مقتدايى را برگزيند.

در اينجا به بخشى از اين احاديث كه از كتب مختلف گلچين شده است اشاره مى‏شود:

1- در خطبه قاصعه تعبيرجالبى درباره پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله و على عليه السلام ديده مى‏شود; مى‏فرمايد: <و لقد قرن الله به صلى الله عليه و آله من لدن ان كان فطيما اعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم، و محاسن اخلاق العالم، ليله و نهاره و لقد كنت اتبعه اتباع الفصيل اثر امه يرفع لى فى كل يوم من اخلاقه علما و يامرنى بالاقتداء به; از همان زمان كه رسول‏خدا صلى الله عليه و آله از شير باز گرفته شد، خداوند بزرگترين فرشته از فرشتگان خويش را مامور ساخت تا شب و روز او را به راههاى مكارم اخلاق و صفات خوب انسانى سوق دهد; و من (هنگامى كه به حد رشد رسيدم نيز) همچون سايه به دنبال آن حضرت حركت مى‏كردم، و او هر روز نكته تازه‏اى از اخلاق نيك خود را براى من آشكار مى‏ساخت; و به من فرمان مى‏داد تا به او اقتدا كنم.» (4)

اين حديث‏شريف كه بخشى از خطبه قاصعه را تشكيل مى‏دهد، اين حقيقت را روشن مى‏سازد كه حتى پيغمبرگرامى اسلام در آغاز كارش مقتدا و پيشوايى داشته كه بزرگترين فرشتگان الهى بوده است.

على عليه السلام نيز پيامبر صلى الله عليه و آله را مقتدا و پيشواى خود قرار داده بود و سايه به سايه او حركت مى‏كرد; و اين مقتداى بزرگوار هر روز درس تازه‏اى به على عليه السلام مى‏آموخت و چهره نوينى از اخلاق انسانى را به او نشان مى‏داد.

آنجا كه پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام در آغاز كارشان در برنامه سير الى‏الله نياز به پيشوا و مقتدا داشته باشند، تكليف ديگران پيداست.

2- در روايت معروف <بنى‏الاسلام ...» كه با طرق متعدد با تفاوت مختصرى از معصومين(ع) نقل شده است اين موضوع بخوبى منعكس شده است; از جمله در حديثى كه يار وفادار امام باقر عليه السلام <زراره‏» از آن حضرت نقل كرده، مى‏خوانيم: <بنى‏الاسلام على خمسة اشياء، على الصلوة و الزكاة و الحج و الصوم والولاية، قال زرارة: فقلت: واى شى‏ء من ذلك افضل؟ فقال: الولاية افضل لانها مفتاحهن و الوالى هو الدليل عليهن; اسلام بر پنج پايه بنا شده: بر نماز و زكات و حج و روزه و ولايت (رهبرى معصومين)، زراره مى‏گويد: عرض كردم: كداميك از اينها افضل است؟ فرمود: ولايت افضل است، زيرا كليد همه آنها است، و والى و رهبر الهى راهنما به سوى چهار اصل ديگر است.» (5)

از اين تعبير بخوبى استفاده مى‏شود كه ولايت و اقتدا به اولياء الله سبب احياء ساير برنامه‏هاى دينى و مسايل عبادى و فردى و اجتماعى است; و اين اشاره روشنى به تاثير مساله ولايت در امر تهذيب نفوس و تحصيل مكارم اخلاق مى‏باشد.

3- در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام مى‏خوانيم: روزى پيامبر صلى الله عليه و آله به يارانش فرمود: <اى عرى الايمان اوثق؟ فقالوا: الله و رسوله اعلم و قال بعضهم الصلوة، و قال بعضهم الزكاة، و قال بعضهم الصيام، و قال بعضهم الحج و العمرة، و قال بعضهم الجهاد، فقال رسول‏الله صلى الله عليه و آله لكل ما قلتم فضل و ليس به، ولكن اوثق عرى الايمان الحب فى الله و البعض فى الله و تولى اولياء الله و التبرى من اعداء الله; كداميك از دستگيره‏هاى ايمان محكمتر و مطمئن‏تر است؟ ياران عرض كردند خدا و رسولش آگاهتر است، و بعضى گفتند نماز، و بعضى گفتند زكات و بعضى روزه، و بعضى حج و عمره، و بعضى جهاد! رسول‏خدا صلى الله عليه و آله فرمود: همه آنچه را گفتيد داراى فضيلت است ولى پاسخ سؤال من نيست; محكمترين و مطمئن‏ترين دستگيره‏هاى ايمان، دوستى براى خدا و دشمنى براى خداست، و دوست داشتن اولياء الله و تبرى از دشمنان خدا.» (6)

پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله‏نخست‏بااين سؤال مهم،افكار مخاطبان را در اين مساله سرنوشت‏ساز به جنب و جوش در آورد - و اين كارى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله گاه قبل از القاء مسايل مهم انجام مى‏داد - گروهى اظهار بى‏اطلاعى كردند، و گروهى با شمردن يكى از اركان مهم اسلام پاسخ‏گفتند; ولى‏پيامبر صلى الله عليه و آله‏درعين تاكيد براهميت آن برنامه‏هاى مهم‏اسلامى،سخنان آنها را نفى‏كرد،سپس‏افزود: مطمئن‏ترين دستگيره ايمان، حب‏فى‏الله و بعض‏فى‏الله است!

تعبير به <دستگيره‏» در اينجا گويا اشاره به اين است كه مردم براى وصول به مقام قرب الى الله، بايد به وسيله‏اى چنگ بزنند و بالا بروند، كه از همه مهمتر و مطمئن‏تر، دستگيره حب فى الله و بغض فى الله است.

اين به خاطر آن است كه پيوند محبت‏با دوستان خدا و اقتدا و تاسى به اولياءعاملى است‏براى حركت در تمام زمينه‏هاى اعمال خير و صفات نيك.

بنابراين، با احياء اين اصل، اصول ديگر نيز زنده مى‏شود; و با ترك اين اصل، بقيه تضعيف يا نابود مى‏گردد.

4- در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام مى‏خوانيم كه خطاب به يكى از يارانش به نام جابر كرد و فرمود: <اذا اردت ان تعلم ان فيك خيرا فانظرالى قلبك فان كان يحب اهل طاعة الله و يبغض اهل معصيته، ففيك خير، و الله يحبك; و ان كان يبغض اهل طاعة الله و يحب اهل معصيته، فليس فيك خير، و الله يبغضك و المرء مع من احب; هرگاه بخواهى بدانى در تو خير و نيكى وجود دارد يا نه؟ نگاهى به قلبت كن! اگر اهل اطاعت الهى را دوست مى‏دارد و اهل معصيت را دشمن مى‏شمرد، تو انسان خوبى هستى، و خدا تو را دوست دارد; و اگر اهل اطاعت الهى را دشمن مى‏دارد و اهل معصيتش را دوست مى‏دارد، نيكى در تو نيست، و خدا تو را دشمن مى‏دارد; و انسان با كسى است كه او را دوست مى‏دارد!» (7)

جمله <والمرء مع من احب‏» اشاره لطيفى به اين واقعيت است كه هر انسانى از نظر خط و ربط اجتماعى و خلق و خو و صفات انسانى و همچنين سرنوشت نهايى در روز رستاخيز، با كسانى خواهد بود كه به آنها عشق مى‏ورزد و پيوند محبت دارد; و اين نشان مى‏دهد كه مساله <ولايت‏» در مباحث اخلاقى سرنوشت‏ساز است.

5- در حديث ديگرى از امام باقر عليه السلام مى‏خوانيم كه رسول‏خدا صلى الله عليه و آله فرمود: <ود المؤمن للمؤمن فى الله من اعظم شعب الايمان، الا و من احب فى الله وابغض فى الله و اعطى فى الله و منع فى الله فهو من اصفياء الله; محبت مؤمن نسبت‏به مؤمن به خاطر خدا از بزرگترين شاخه‏هاى ايمان است; (8) آگاه باشيد كسى كه به خاطر خدا دوست‏بدارد و به خاطر خدا دشمن بدارد، به خاطر خدا ببخشد و به خاطر خدا خود دارى از بخشش كند، او از برگزيدگان خداست!» (9)

6- در حديث ديگرى از امام على‏بن‏الحسين عليه السلام مى‏خوانيم: اذا جمع الله عزوجل الاولين و الآخرين قام مناد فنادى يسمع الناس فيقول: اين المتحابون فى الله قال: فيقوم عنق من الناس فيقال لهم اذهبوا الى الجنة بغير حساب قال: فتلقاهم الملائكة فيقولون الى اين؟ فيقولون الى الجنة بغير حساب! قال فيقولون فاى ضرب انتم من الناس؟ فيقولون نحن المتحابون فى الله، قال فيقولون واى شى‏ء كانت اعمالكم؟ قالوا كنا نحب فى الله و نبغض فى الله، قال فيقولون نعم اجر العاملين!; هنگامى كه خداوند متعال اقوام اولين و آخرين را(در قيامت) جمع كند، ندا دهنده‏اى ندا مى‏دهد، به گونه‏اى كه به گوش همه مردم برسد، مى‏گويد كجا هستند آنهايى كه به خاطر خدا همديگر را دوست داشتند، فرمود در اين هنگام گروهى از مردم بر مى‏خيزند و به آنها گفته مى‏شود، بدون حساب به سوى بهشت‏برويد! فرمود: در اين موقع فرشتگان الهى از آنها استقبال مى‏كنند، مى‏گويند به كجا مى‏رويد؟ مى‏گويند: به بهشت‏بدون حساب! مى‏گويند شما از كدام گروه مردم هستيد؟ مى‏گويند ما كسانى هستيم كه به خاطر خدا يكديگر را دوست مى‏داشتيم، مى‏گويند، اعمال شما چه بود؟ مى‏گويند ما به خاطر خدا گروهى را دوست مى‏داشتيم و به خاطر خدا گروهى را دشمن مى‏داشتيم، فرشتگان مى‏گويند: چه خوب است پاداش عمل كنندگان!» (10)

تعبير <نعم اجرالعاملين‏» نشان مى‏دهد كه محبت‏با اولياء الله و دشمنى با اعداءالله سرچشمه اعمال نيك و پرهيز از اعمال بد است.

7- در حديث ديگرى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله چنين آمده است: <ان حول العرش منابر من نور عليها قوم لباسهم و وجوههم نور ليسوا بانبياء يغبطهم الانبياء و الشهداء قالوا يا رسول‏الله حل لنا قال: هم المتحابون فى الله و المتجالسون فى الله و المتزاورون فى الله; در اطراف عرش الهى منبرهايى از نور است كه بر آنها گروهى هستند كه لباسها و صورتهايشان از نور است; آنها پيامبر نيستند ولى پيامبران و شهداء به حال آنها غبطه مى‏خورند! عرض كردند: اى رسول‏خدا! اين مساله را ما براى حل كن (آنها چه كسانى هستند؟) فرمود: آنها كسانى هستند كه به خاطر خدا يكديگر را دوست دارند و براى خدا با يكديگر مجالست مى‏كنند، و براى خدا به ديدار هم مى‏روند!» (11)

8- در حديث ديگرى (يا در ادامه حديث‏بالا) مى‏خوانيم: پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: <لو ان عبدين تحابا فى الله احدهما بالمشرق و الآخر بالمغرب لجمع الله بينهما يوم القيامة و قال النبى صلى الله عليه و آله افضل الاعمال الحب فى الله و البغض فى‏الله; اگر دو بنده (از بندگان خدا) يكديگر را به خاطر خدا دوست دارند، يكى در مشرق باشد و ديگرى در مغرب، خداوند آن دو را در قيامت در بهشت كنار هم قرار مى‏دهد، و فرمود: برترين اعمال حب فى الله و بغض فى الله است.» (12)

اين حديث نشان مى‏دهد كه محكمترين پيوند در ميان انسانها، پيوند مكتبى است، كه سبب همگونى در اخلاق و رفتارهاى انسانى مى‏شود; بديهى است آنها كه يكديگر را به خاطر خدا دوست دارند، صفات و افعال خداپسندانه را در يكديگر مى‏بينند، و همين حب فى الله و بغض فى الله گام‏مؤثرى براى تربيت نفوس آنها است.

9- در حديث قدسى مى‏خوانيم: خداوند به موسى عليه السلام فرمود: <هل عملت لى عملا؟! قال صليت لك و صمت و تصدقت و ذكرت لك، قال الله تبارك و تعالى، و اما الصلوة فلك برهان، و الصوم جنة و الصدقة ظل، و الذكر نور، فاى عمل عملت لى؟! قال موسى: دلنى على العمل الذى هو لك، قال يا موسى هل واليت لى وليا و هل عاديت لى عدوا قط فعلم موسى ان افضل الاعمال الحب فى الله و البغض فى الله; آيا هرگز عملى براى من انجام داده‏اى؟ موسى عرض كرد: آرى! براى تو نماز خوانده‏ام، روزه گرفته‏ام، انفاق كرده‏ام و به ياد تو بوده‏ام; فرمود: اما نماز براى تو نشانه (ايمان) است، و روزه سپر آتش، و انفاق سايه‏اى در محشر، و ذكر خدا نور است; كدام عمل را براى من به جا آورده‏اى اى موسى! عرض كرد خداوندا! خودت مرا در اين مورد راهنمايى فرما! فرمود: آيا هرگز به خاطر من كسى را دوست داشته‏اى، و به خاطر من كسى را دشمن داشته‏اى؟ (در اينجا بود كه) موسى عليه السلام دانست‏برترين اعمال حب فى الله و بغض فى الله (دوستى براى خدا و دشمنى براى خدا) است.» (13)

10- اين بحث را با حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام پايان مى‏دهيم (هر چند احاديث در اين زمينه، بسيار فراوان است.) فرمود: <من احب لله و ابغض لله و اعطى لله و منع لله فهو ممن كمل ايمانه; كسى كه به خاطر خدا دوست‏بدارد و به خاطر خدا دشمن بدارد، و به خاطر خدا ببخشد، و به خاطر خدا ترك بخشش كند، او از كسانى است كه ايمانش كامل شده است!» (14)

از احاديث دهگانه بالا استفاده مى‏شود كه در اسلام حساب مهمى براى حب فى الله و بغض فى الله باز شده است; تا آنجا كه به عنوان افضل اعمال، و نشانه كمال ايمان، و برتر از نماز و روزه و حج و جهاد، و انفاق فى سبيل الله معرفى شده و صاحبان اين صفت، پيشگامان در بهشتند، و مقاماتى دارند كه انبياء و شهداء به حال آنها غبطه مى‏خورند.

اين تعبيرات، پرده از نقش مهم مساله ولايت و تولى و تبرى، در تمام برنامه‏هاى دينى و الهى بر مى‏دارد; دليل آن هم روشن است; زيرا انسان پيشوايان بزرگ را به خاطر ايمان و تقوا و فضائل اخلاقى و اعمال صالحه ديگر، دوست مى‏دارد; با اين حال، چگونه ممكن است‏به آنان تاسى نكند، و همگام و همدل و همرنگ نشود!

اين همان است كه علماى اخلاق از آن به عنوان يك اصل اساسى در تهذيب نفوس ياد كرده‏اند; و پيروى و اقتدا كردن به انسان كاملى را شرط موفقيت در سير و سلوك الى الله مى‏دانند.

يكى از دلايل مهمى كه قرآن مجيد در هر مورد و در هر مناسبت از انبياى الهى سخن مى‏گويد و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و مسلمانان را دستور مى‏دهد كه به ياد آنها و تاريخ و زندگانى‏شان باشند، همين است كه از آنان الگو بگيرند و راه موفقيت و نجات را در تاريخ زندگى آنها بجويند.

اين نكته شايان توجه است كه انسانها معمولا داراى روح قهرمان پرورى هستند; يعنى، هركس مى‏خواهد به شخص بزرگى عشق بورزد، و او را در زندگى خود الگو قرار دهد; و در ابعاد مختلف زندگى به او اقتدا كند.

انتخاب چنين قهرمانى در سرنوشت انسان و شكل دادن به زندگى او تاثير فراوانى دارد; و با تغيير شناخت اين قهرمانها، زندگى ممكن است دگرگون شود.

بسيارى از افراد يا ملتها كه دستشان به دامان قهرمانان واقعى نرسيده، قهرمانان خيالى و افسانه‏اى براى خود ساخته‏اند، و در ادبيات و فرهنگ خود جايگاه مهمى براى آنها قائل‏شده‏اند.

محيط زندگى اجتماعى و تبليغات مطلوب و نامطلوب در گزينش قهرمانها مؤثر است.

اين قهرمانها ممكن است مردان الهى، رجال سياسى، چهره‏هاى ورزشى و يا حتى بازيگران فيلمها بوده باشند.

هدايت اين تمايل فطرى بشر به سوى قهرمانان واقعى و الگوهاى والاى انسانى مى‏تواند كمك‏مؤثرى به پرورش فضائل اخلاقى در فرد و جامعه بنمايد.

مساله ولايت اولياء الله در حقيقت در همين راستا است; و به همين دليل، آيات و روايات اسلامى - چنان‏كه ديديم - اهميت فوق‏العاده‏اى براى آن قائل شده است، و بدون آن، بقيه برنامه‏ها را ناقص و حتى در خطر مى‏شمرد.

داستان موسى و خضر

مساله انتخاب معلم و استاد و دليل راه در مسير تربيت نفوس و سير و سلوك الى‏الله به حدى اهميت دارد كه گاه انبياى الهى، در مقطع خاصى نيز مامور به اين انتخاب مى‏شدند.

داستان خضر و موسى عليه السلام در سوره كهف در قرآن مجيد كه داستانى بسيار پر معنى و پرمحتوا است، چهره‏اى از اين انتخاب است.

موسى عليه السلام مامور مى‏شود كه براى فرا گرفتن علومى - كه جنبه نظرى نداشت‏بلكه بيشتر جنبه عملى و اخلاقى داشت - نزد پيامبر و عالم بزرگ زمانش كه قرآن از او به عنوان <عبد من عبادنا آتيناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما; بنده‏اى از بندگان ما كه او را مشمول رحمت‏خود ساخته و از سوى خود علم فراوانى به او تعليم داده بوديم.» ياد كرده‏است.

او بار سفر را بست و به سوى جايگاه خضر با يكى از يارانش به راه افتاد; حوادث اثناء راه بماند، هنگامى كه به خضر رسيد، پيشنهاد خود را به آن معلم بزرگ، مطرح كرد; او نگاهى به موسى عليه السلام افكند و گفت: <باور نمى‏كنم در برابر تعليمات من، صبر و شكيبايى داشته باشى!» ولى موسى عليه السلام قول شكيبايى داد.

سپس سه حادثه مهم يكى بعد از ديگرى اتفاق افتاد; نخست‏سوار بر كشتى شدند و <خضر» اقدام به سوراخ كردن كشتى كرد كه بانگ اعتراض موسى بر خاست، و خطر غرق شدن كشتى و اهلش را به خضر گوشزد نمود; ولى هنگامى كه خضر به او گفت: <من مى‏دانستم تو، توان شكيبائى ندارى! موسى از اعتراض خود پشيمان گشت و سكوت اختيار كرد، چرا كه قرار گذاشته بود لب به اعتراض نگشايد تا خضر خودش توضيح دهد.

چيزى نگذشت در مسير خود به نوجوانى برخورد كردند <خضر» بى‏مقدمه اقدام به قتل او كرد! منظره وحشتناك كشتن اين جوان ظاهرا بى‏گناه، موسى عليه السلام را سخت از كوره به در برد، و بار ديگر تعهد خود را فراموش كرد و زبان به اعتراض گشود، اعتراض شديدتر و رساتر از اعتراض نخستين، كه چرا انسان بى‏گناه و پاكى را بى آن‏كه مرتكب قتلى شده باشد كشتى؟ به يقين اين كار بسيار زشتى است!

براى دومين بار، خضر پيمان خود را با موسى عليه السلام ياد آور شد و به او گفت اگر بار سوم تكرار كنى هميشه از تو جدا خواهم شد; موسى فهميد كه در اين مورد سر مهمى نهفته است و سكوت اختيار كرد تا خضر خودش بموقع توضيح دهد.

چيزى نگذشت كه سومين حادثه رخ داد; آن دو وارد شهرى شدند، مردم شهر حتى حاضر به پذيرايى مختصر از آنان نشدند، ولى خضر عليه السلام به كنار ديوارى كه در حال فرو ريختن بود رسيد، آستين بالا زد و از موسى نيز كمك خواست تا ديوار را مرمت كند، و از فرو ريختن آن مانع شود; باز موسى عليه السلام پيمان خود را به فراموشى سپرد و به معلم خويش اعتراض كرد كه آيا اين دلسوزى در برابر آن بى‏مهرى منطقى است؟ اينجا بود كه خضر اعلام جدايى از موسى عليه السلام نمود، چرا كه سه بار پيمان شكيبايى را كه با خضر داشت‏شكسته بود; ولى پيش از آن كه جدا شوند، اسرار كارهاى سه‏گانه خود را براى او برشمرد و پرده از آن برداشت.

در مورد كشتى گفت: پادشاهى ظالم و جبار، كشتيهاى سالم را غصب مى‏كرد و من كشتى را معيوب ساختم تا مورد توجه او قرار نگيرد; زيرا كشتى تعلق به گروهى از مستضعفان داشت و وسيله ارتزاق آنها را تشكيل مى‏داد.

جوان مقتول فردى كافر و مرتد و اغواگر بود و مستحق اعدام، و بيم آن مى‏رفت كه پدر و مادرش را تحت فشار قرار دهد و از دين خدا بيرون برد.

و اما آن ديوار متعلق به دو نوجوان يتيم در آن شهر بود، و زير آن گنجى متعلق به آنهانهفته بود; و چون پدرشان مرد صالحى بود، خدا مى‏خواست اين گنج را براى آنها حفظ كند; سپس به او حالى كرد كه من اين كارها را خود سرانه نكردم; همه به فرمان پروردگاربود! (15)

در اينجا موسى عليه السلام از خضر جدا شد، در حالى كه كوله‏بارى از علم و آگاهى و اخلاق را همراه خود مى‏برد.

او بخوبى درسهاى زير را از مكتب آن معلم بزرگ و مربى اخلاق فرا گرفت:

1- پيدا كردن رهبرى آگاه و فرزانه، و بهره گيرى از علم و اخلاق او تا آن حد اهميت دارد كه پيامبر اولوالعزمى همچون موسى - بطور نمادين - مامور مى‏شود كه راه دور و درازى را براى حضور در محضر او، و اقتباس از چراغ پر فروغش، بپيمايد.

2- در كارها نبايد عجله كرد، چرا كه بسيارى از امور، نياز به فرصت مناسب دارد; گفته‏اند: <الامور مرهونة باوقاتها!»

3- حوادثى كه در اطراف ما رخ مى‏دهد ممكن است چهره‏اى در ظاهر و چهره‏اى در باطن داشته باشند; هرگز نبايد به چهره ظاهرى رويدادهاى ناخوش آيند قناعت كرد و عجولانه قضاوت نمود; بلكه بايد ماوراى چهره‏هاى ظاهرى را نيز از نظر دور نداشت.

4- شكستن پيمانهاى معنوى بطور مكرر، ممكن است انسان را براى هميشه از فوائد و بركاتى محروم سازد!

5- حمايت از مستضعفان، خيرخواهى يتيمان و مبارزه با ظالمان و كافران اغواگر، وظيفه‏اى است كه هر بهائى را مى‏توان در برابر آن پرداخت.

6- انسان هر قدر عالم و آگاه باشد، نبايد به علم و دانش خويش مغرور گردد و تصور كند ماوراى علوم او علوم ديگرى نيست; چرا كه اين تصور او را از رسيدن به كمالات بيشتر باز مى‏دارد.

7- خداوند بزرگ در اين عالم هستى، ماموران ويژه‏اى دارد كه آنها را بى‏سروصدا به يارى بندگان مظلوم و با اخلاص مى‏فرستد، تا از طرق مختلف آنان را يارى كنند، و اينها از الطاف خفيه الهيه است كه هر انسان با ايمانى مى‏تواند در انتظار آن باشد

و فوائد و بركات ديگر.

اين داستان خواه جنبه آموزش واقعى براى موسى عليه السلام داشته باشد و يا جنبه سرمشق براى ديگران، هر چه باشد، در مورد مطلبى كه ما به دنبال آن هستيم تفاوتى نمى‏كند.

كوتاه سخن اين كه: نياز به رهبر و دليل راه در طريق افزايش علم و تهذيب نفوس نيازى ست‏حتمى و غير قابل انكار!

 
 

چهره ديگر ولايت و تاثير آن در تهذيب نفوس! -

فهرست

تاثير گذارى اعتقاد به ولايت‏بر اخلاق و نفوذ آن در مسايل مربوط به تهذيب نفس، و سير و سلوك الى‏الله، تنها از جهت اسوه بودن اولياءالله و هدايتهاى آنها از طريق گفتار و رفتار نيست; بلكه به عقيده جمعى از بزرگان و دانشمندان، نوعى ديگر از ولايت وجود دارد كه از شاخه‏هاى ولايت تكوينى محسوب مى‏شود، و از نفوذ معنوى مستقيم رهبران الهى، در تربيت نفوس آماده از طريق ارتباط پيوندهاى روحانى خبر مى‏دهد.

توضيح اين كه: پيامبر صلى الله عليه و آله و امام معصوم عليه السلام به منزله قلب تپنده جامعه انسانى هستند; هر عضوى از اعضاء اين پيكر با آن قلب ارتباط بيشترى و هماهنگى افزونترى داشته باشد، بهره بيشترى مى‏گيرد; يا به منزله خورشيد درخشانى هستند كه اگر ابرهاى تيره و تار كبر و غرور و خود بينى و هواى نفس كنار برود، تابش آفتاب وجود آنان به شاخسار ارواح آدميان،سبب رشد و نمو آنها مى‏گردد، و برگ و گل و ميوه مى‏آورد.

در اينجا، ولايت‏شكل ديگرى به خود مى‏گيرد، و از دايره تصرفات ظاهرى فراتر مى‏رود و سخن از تاثير مرموز و ناپيدايى به ميان مى‏آيد كه با آنچه تاكنون گفته‏ايم متفاوت است.

قرآن مجيد مى‏گويد: <يا ايها النبى انا ارسلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا و داعيا الى الله باذنه و سراجا منيرا; اى پيغمبر! ما تو را گواه فرستاديم و بشارت دهنده و انذار كننده، و تو را دعوت كننده به سوى خدا به فرمان او قرار داديم، و چراغى پرفروغ و روشنى بخش.» (1)

اين چراغ پرفروغ و خورشيد تابان هم مسير راه را روشن مى‏سازد تا انسان راه را از چاه باز يابد، و شاهراه را از پرتگاه بشناسد و در آن سقوط نكند;

و هم اين نور الهى بطور ناخودآگاه در وجود انسانها اثر مى‏گذارد، و نفوس را پرورش داده و به سوى تكامل مى‏برد.

حديث معروف <هشام به حكم‏» كه براى مناظره با <عمرو بن عبيد» (عالم علم كلام و عقائد اهل سنت) به بصره رفت، و او را با بيان منطقى زيبايى به اعتراف به لزوم وجود امام در هر عصر و زمان وادار نمود، گواه ديگرى بر اين معنى است.

او وارد مسجد بصره شد; صفوف مردم كه اطراف عمرو بن عبيد را گرفته بودند شكاف و پيش رفت و رو به سوى او كرده و گفت: من مرد غريبى هستم سؤالى دارم اجازه مى‏فرمايى؟

عمرو گفت: آرى!

هشام گفت: آيا چشم دارى؟

عمرو گفت: فرزندم! اين چه سؤالى است مى‏كنى؟ و چيزى را كه با چشم خود مى‏بينى چگونه از آن پرسش مى‏كنى؟!

هشام گفت: سؤالات من از همين قبيل است; اگر اجازه مى‏دهى ادامه دهم؟

عمرو از روى غرور گفت: بپرس، هر چند سؤالى احمقانه باشد!

سپس هشام سؤال خود را تكرار كرد.

هنگامى كه جواب مثبت از عمرو شنيد، پرسيد: با چشمت چه مى‏كنى؟

گفت: رنگها و انسانها را مى‏بينم.

سپس سؤال از دهان، و گوش و بينى كرد و جوابهاى ساده‏اى از عمرو شنيد!

در پايان گفت: آيا قلب (عقل) هم دارى و با آن چه مى‏كنى؟!

گفت: تمام پيامهايى را كه از اين جوارح و اعضاى من مى‏رسد با آن تشخيص مى‏دهم. (و هركدام را در جاى خود به كار مى‏گيرم.)

هشام در آخرين و مهمترين سؤال مقدماتى خود پرسيد: آيا وجود اعضاء و حواس، ما را از قلب و عقل بى‏نياز نمى‏كند؟

گفت: نه. زيرا اعضاء و حواس ممكن است گرفتار خطا و اشتباهى شود; اين قلب است كه آنها را از خطا باز مى‏دارد.

اينجا بود كه هشام رشته اصلى سخن را به دست گرفت و گفت: <اى ابامروان! (ابامروان كنيه عمرو بن عبيد بود.) هنگامى كه خداوند متعال اعضا و حواس انسان را بدون امام و رهبر و راهنمايى قرار نداده، چگونه ممكن است جهان انسانيت را در شك و ترديد و اختلاف بگذارد، و امامى براى اين پيكر بزرگ قرار ندهد؟»

عمرو بن عبيد در اينجا متوجه نكته اصلى بحث‏شد و سكوت اختيار كرد، و بعد فهميد كه اين جوان پرسش كننده، همان هشام بن حكم معروف است، او را در كنار خود نشاند، و احترام شايانى نمود.

امام صادق عليه السلام بعد از شنيدن اين ماجرا در حالى كه خنده بر لب داشت‏به هشام فرمود: <چه كسى اين منطق را به تو ياد داده است؟»

هشام عرض كرد: بهره‏اى است كه از مكتب شما آموخته‏ام.

امام صادق عليه السلام فرمود: <به خدا سوگند اين سخنى است كه در صحف ابراهيم و موسى عليه السلام آمده است.» (2)

آرى! امام به منزله قلب عالم انسانيت است و اين حديث مى‏تواند اشاره به ولايت و هدايتهاى تشريعى او باشد يا تكوينى يا هر دو .

حديث معروف ابوبصير و همسايه توبه كارش گواه ديگرى بر اين مطلب است:

او مى‏گويد: همسايه‏اى داشتم كه از كارگزاران حكومت ظالم (بنى اميه يا بنى عباس) بود و اموال فراوانى از اين طريق فراهم ساخته و به عيش و نوش لهو و شرابخوارى و دعوت گروههاى فساد به اين مجالس مشغول بود; بارها شكايت او را به خودش كردم ولى ست‏برنداشت هنگامى كه زياد اصرار كردم گفت: اى مرد! من مردى مبتلا و آلوده به گناهم و تو مرد پاكى هستى، اگر شرح حال مرا براى دوست‏بزرگوارت، امام صادق عليه السلام بازگويى اميدوارم كه خدا مرا بدين وسيله نجات دهد.

سخن او در دل من اثر كرد; هنگامى كه خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم و حال او را باز گفتم; فرمود: هنگامى كه به كوفه باز مى‏گردى او به ديدار تو مى‏آيد; به او بگو: جعفر بن‏محمد براى تو پيام فرستاده و گفته است كارهاى گناه آلوده‏ات را رها كن و من بهشت را براى تو ضامن مى‏شوم!

ابوبصير مى‏گويد: هنگامى كه به كوفه بازگشتم در ميان كسانى كه از من ديدن كردند، او بود; هنگامى كه مى‏خواست‏برخيزد، گفتم: بنشين تا منزل خلوت شود، كارى با تو دارم. هنگامى كه منزل خلوت شد به او گفتم اى مرد! شرح حال تو را براى امام صادق عليه السلام گفتم، فرمود: سلام مرا به او برسان و بگو اعمال زشت‏خود را ترك كند و من براى او ضامن بهشتم!

همسايه‏ام سخت منقلب شد و گريه كرد; سپس گفت: تو را به خدا جعفربن‏محمد چنين سخنى را به تو گفته است؟! ابو بصير مى‏گويد سوگند ياد كردم كه او چنين پيامى را براى تو فرستاده است!

آن مرد گفت: همين كافى است و رفت!

پس از چند روز به سراغ من فرستاد; ديدم پشت در خانه‏اش در حالى كه بدنش (تقريبا) برهنه است ايستاده و مى‏گويد: اى ابو بصير! چيزى در منزل من (از اموال حرام) باقى نمانده مگر اين كه از آن خارج شدم. (آنچه را كه صاحبانش را مى‏شناختم به آنها دادم و بقيه را به نيازمندان بخشيدم.) و تو مى‏بينى اكنون من در چه حالتم!

ابو بصير مى‏گويد من از برادران شيعه لباس (و ساير نيازمنديهاى زندگى) را براى او جمع آورى كردم; مدتى گذشت كه باز به سراغ من فرستاد كه بيمارم نزد من بيا! من مرتب به او سر مى‏زدم و براى درمان او مى‏كوشيدم. (ولى درمانها سودى نبخشيد) و سرانجام او در آستانه مرگ قرار گرفت.

من در كنار او نشسته بودم و او در حال رحلت از دنيا، بى‏هوش شد; هنگامى كه به هوش آمد، صدا زد اى ابو بصير! يار بزرگوارت به عهد خود وفا كرد! اين سخن را گفت و جان به جان آفرين تسليم نمود.

مدتى بعد به زيارت خانه خدا رفتم; سپس براى زيارت امام صادق عليه السلام به در خانه آن حضرت آمدم و اجازه ورود خواستم; هنگامى كه وارد شدم در حالى كه يك پاى من در دالان خانه و پاى ديگرم در حياط خانه بود، امام عليه السلام بدون مقدمه از داخل اطاق صدا زد اى ابو بصير! ما به عهدى كه با دوست تو كرده بوديم وفا كرديم! (او نيز به عهد خود وفاكرد.) (3)

درست است كه ممكن است اين حديث جنبه يك توبه عادى و معمولى داشته باشد، ولى با توجه به آلودگى فوق‏العاده آن مرد گنهكار و اعتراف خودش به اين كه بدون نظر و عنايت امام قدرت بر تصميم گيرى و نجات از چنگال شيطان را نداشت، اين احتمال بسيار قوى به نظر مى‏رسد كه اين انقلاب و دگرگونى در آن مرد آلوده ولى آماده، با تصرف معنوى امام صورت گرفت; زيرا در اعماق قلبش نقطه روشنى از ولايت داشت و همان نقطه نورانى سبب شد كه امام عليه السلام به او توجه و در او تصرفى كند و او نجات يابد!

نمونه ديگرى از اين تاثير معنوى و ولايت تكوينى در تهذيب نفوس آماده همان موردى است كه مرحوم علامه مجلسى در <بحارالانوار» نقل مى‏كند، مى‏گويد:

<در آن هنگام كه موسى بن جعفر عليه السلام در زندان هارون بود; هارون كنيزى زيبا و صاحب جمال به خدمتش فرستاد (البته در ظاهر براى خدمت‏بود و در باطن به پندار خودش فريب دادن امام عليه السلام از طريق آن كنيز بود) هنگامى كه امام متوجه او شد، همان جمله‏اى را كه سليمان عليه السلام در مورد هداياى <ملكه سبا» گفته بود بيان فرمود: <بل انتم بهديتكم تفرحون; شما هستيد كه بر هدايايتان خوشحال مى‏شويد! (4)

<سپس افزود: من نيازى به اين كنيز و مانند آن ندارم.

<هارون از اين مساله خشمناك شد، فرستاده خود را نزد آن حضرت فرستاد و گفت‏به او بگو ما با ميل و رضاى تو، تو را حبس نكرديم; و با ميل تو، تو را دستگير نساختيم; كنيزك را نزد او بگذار و برگرد!

<مدتى گذشت، هارون خادمش را فرستاد تا از وضع حال كنيز با خبر شود. (آيا توانسته است در امام نفوذ كند يا نه؟) خادم برگشت و گفت كنيز را در حال سجده براى پروردگار ديدم! سر از سجده بر نمى‏داشت و پيوسته مى‏گفت: قدوس سبحانك سبحانك!

<هارون گفت: به خدا سوگند موسى بن جعفر عليه السلام او را سحر كرده! كنيز را نزد من بياوريد! هنگامى كه او را نزد هارون آوردند بدنش (از خوف خدا) مى‏لرزيد و چشمش به سوى آسمان بود.

<هارون گفت: جريان تو چيست؟

<كنيز گفت: من حال تازه‏اى پيدا كرده‏ام; نزد آن حضرت بودم و او پيوسته شب و روز نماز مى‏خواند; هنگامى كه سلام نماز را گفت در حالى كه تسبيح و تقديس خدا مى‏كرد، عرض كردم مولاى من! آيا حاجتى دارى انجام دهم؟ فرمود: من چه حاجتى به تو دارم؟ گفتم: مرا براى انجام حوائج‏شما فرستاده‏اند!

<اشاره به نقطه‏اى كرد و فرمود اينها چه مى‏كنند؟ كنيز مى‏گويد: من نگاه كردم، چشمم به باغى افتاد پر از گلها كه اول و آخر آن پيدا نبود; جايگاههائى در آن ديدم كه همه با فرشهاى ابريشمين مفروش بود; خادمانى بسيار زيبا كه مانند آنها را نديده بودم آماده خدمت‏بودند; لباسهاى بى نظيرى از حرير سبز در تن داشتند، و تاجهايى از در و ياقوت بر سر، و در دستهايشان ظرفها و حوله‏هايى براى شستن و خشك كردن بود; و نيز انواع غذاها را در آنجا آماده ديدم; من به سجده افتادم و همچنان در سجده بودم تا اين خادم مرا بلند كرد، هنگامى كه سر برداشتم خود را در جاى اول ديدم!

<هارون گفت: اى خبيثه! شايد سجده كرده‏اى و به خواب رفته‏اى و آنچه ديدى در خواب ديدى! كنيز گفت: نه به خدا قسم اى مولاى من! من قبلا اين صحنه‏ها را ديدم، سپس به خاطر آن سجده كردم! هارون‏الرشيد به خادم گفت: اين زن خبيث را بگير و نزد خود نگاه دار، تا احدى اين داستان را از او نشنود!

<كنيز بلافاصله مشغول نماز شد; هنگامى كه از او سؤال كردند چرا چنين مى‏كنى؟ گفت: اين گونه عبد صالح (موسى بن جعفر عليه السلام) را يافتم. هنگامى كه توضيح بيشترى خواستند، گفت: در آن زمان كه آن صحنه‏ها را ديدم حوريان بهشتى به من گفتند: از بنده صالح خدا دور شو تا ما وارد شويم، ما خدمتكار او هستيم نه تو!

<كنيز پيوسته در اين حال بود تا از دنيا رفت.» (5)

در اين داستان به نمونه ديگرى از نفوذ معنوى امام عليه السلام در كنيزى كه آمادگى براى پرورش و تربيت روحى داشت‏برخورد مى‏كنيم كه تاثير معنوى و هدايت روحانى پيشواى بزرگى مانند موسى بن جعفر عليه السلام را در دست پروردگان خود به روشنى بيان مى‏كند.

كوتاه سخن اين كه، در تاريخ پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و امامان معصوم: مواردى ديده مى‏شود كه افرادى با يك برخورد با آنان، بكلى دگرگون شدند و تغيير مسير دادند; تغييراتى كه برحسب ظاهر و با اسباب عادى امكان پذير نبوده است. اين نشان مى‏دهد كه آن انسانهاى كامل عنايتى در حق اين اشخاص كرده و آنان را دگرگون ساخته‏اند; و ما از اين تصرف، به نوعى ولايت تكوينى تعبير مى‏كنيم.

بديهى است اين عنايات، بى‏حساب نيست و حتما نقطه قوتى در شخص مورد عنايت وجود داشته كه مشمول عنايت پيامبر صلى الله عليه و آله و يا امام معصوم عليه السلام واقع شده‏اند.

سخنى از علامه استاد شهيد مرتضى مطهرى

در اينجا رشته سخن را به دست علامه شهيد، مرحوم مطهرى، مى‏سپاريم. او در كتاب <ولاءها و ولايتها» مى‏گويد: <اين دو واژه معمولا در چهار مورد استعمال مى‏شود: ولاء محبت (عشق و علاقه به اهل‏بيت)، و ولاء امامت‏به معنى الگو قرار دادن امامان براى اعمال و رفتار خويش، و ولاء زعامت‏به معنى حق رهبرى اجتماعى و سياسى امامان، و ولاء تصرف يا ولاء معنوى كه بالاترين مراحل، ولاء تصرف است‏».

سپس بعد از توضيحاتى درباره معنى اول و دوم و سوم، به توضيح معنى چهارم مى‏پردازد كه مربوط به بحث ما است; مى‏گويد: <ولايت‏يا تصرف معنوى نوعى اقتدار و تسلط فوق‏العاده تكوينى است; به اين معنى كه، انسان بر اثر پيمودن طريق عبوديت و بندگى خدا، به مقام قرب معنوى الهى نائل مى‏گردد; و نتيجه وصول به اين مقام اين است كه به صورت انسان كاملى در مى‏آيد كه قافله سالار معنويات، مسلط بر ضمائر، و شاهد بر اعمال، و حجت زمان مى‏شود!

<از نظر شيعه در هر زمان يك انسان كامل كه نفوذ غيبى بر جهان و انسان دارد و ناظر بر ارواح و قلوب است وجود دارد كه نام او حجت‏خداست.

<مقصود از ولايت تصرف يا ولايت تكوينى اين نيست كه بعضى از جهال پنداشته‏اند كه انسانى از انسانها سمت‏سرپرستى و قيموميت نسبت‏به جهان پيدا كند، بطورى كه او گرداننده زمين و آسمان و خالق و رازق از جانب الله بوده باشد!

<درست است كه اين اعتقاد شرك نيست و شبيه چيزى است كه قرآن درباره ملائكه مدبرات امرا و مقسمات امرا به اذن الله بيان فرموده، ولى قرآن به ما مى‏گويد: مساله خلقت و رزق را و زنده كردن و ميراندن و غير آن، به غير خدا نسبت ندهيم.

<بلكه منظور اين است كه انسان كامل به خاطر قرب به پروردگار به جائى مى‏رسد كه داراى ولايت‏بر تصرف در (بعضى امور) جهان مى‏شود.

سپس مى‏افزايد: <در اينجا كافى است كه اشاره اجمالى به اين مطلب بنمائيم و پايه‏هاى اين طرز فكر را با توجه به معانى و مفاهيم قرآنى روشن سازيم تا گروهى خيال نكنند كه اين يك سخن قلندرى است.

<شك نيست كه مساله ولايت‏به معنى چهارم از مسائل عرفانى است، ولى اين دليل نمى‏شود كه چون يك مساله عرفانى است مردود قلمداد شود.»

سپس با توضيحات فراوانى درباره قرب خداوند و آثار آن چنين نتيجه‏گيرى مى‏كند:

<بنابراين محال است كه انسان بر اثر طاعت و بندگى و پيمودن طريق بندگى خدا به مقام فرشتگان نرسد، يا بالاتر از فرشته نرود، و يا لااقل در حد فرشتگان از كمالات هستى بهره‏مند نباشد (فرشتگانى كه قدرت تدبير و تصرف در جهان هستى به اذن الله دارند.)» (6)

از اين سخن مى‏توان چنين نتيجه گرفت كه رابطه معنوى با اين انسانهاى كامل مى‏تواند سبب نفوذ و تصرف آنان در انسانها آماده گردد; و تدريجا آنها را از رذائل اخلاقى دور كرده و به فضائل و كمالات نزديك سازد.

سوء استفاده‏ها

هميشه و در هر عصر و زمان و در ميان هر قوم و ملتى، از مفاهيم صحيح و سازنده سوء استفاده‏هائى شده است; ولى هرگز اين بهره‏گيريهاى نادرست لطمه‏اى به صحت و قداست اصل مطلب نمى‏زند.

مساله رهبرى اخلاقى و لزوم استفاده از اساتيد عمومى و خصوصى براى بهتر پيمودن راه تهذيب نفس و سير و سلوك الى الله نيز از اين قاعده كلى مستثنا نبوده است.

گروهى از صوفيه خود را به عنوان <مرشد»، <شيخ‏»، <پير طريقت‏» و <قطب‏» عنوان كرده و افراد را به پيروى بى‏قيد و شرط از خود دعوت مى‏كنند، و تا آنجا پيش رفته‏اند كه گفته‏اند اگر از پير طريقت كارهايى كه بر خلاف شرع ببينى زنهار، كه خرده نگيرى، چرا كه با روح تسليم در برابر او مخالفت دارد!

<غزالى‏» كه تمايل او به صوفيه از كلماتش در فصول مختلف كتاب <احياءالعلوم‏» نمايان است، و فرق صوفيه او را از بزرگان خويش مى‏شمارند، در فصل 51 از جلد پنجم احياءالعلوم، در باب پنجم، چنين مى‏گويد:

<ادب مريدان، در برابر شيوخ خود در نزد صوفيه از مهمترين آداب است; مريد در برابر شيخ بايد مسلوب‏الاختيار! باشد و در جان و مال خويش جز به فرمان او تصرف نكند.... بهترين ادب مريد در برابر شيخ، سكوت و خمود و جمود است; تا اين كه شيخ خودش آنچه را از كردار و رفتار صلاح مى‏داند به او پيشنهاد كند ... هرگاه كار خلافى از شيخ ببيند و مطلب بر او مشكل شود، به ياد داستان موسى و خضر بيفتد كه خضر اعمالى انجام داد كه موسى آنها را منكر مى‏شمرد ولى هنگامى كه خضر سر آن را فاش كرد، موسى از انكارش بازگشت; بنابراين، شيخ هر كارى انجام دهد، عذرى به زبان علم و حكمت دارد!» (7)

شيخ عطار در شرح حال يوسف ابن حسين رازى مى‏نويسد: هنگامى كه ذى‏النون مصرى (مرشد او) به او دستور داد كه از مصر خارج شده و به شهر خود بازگردد، يوسف دستورى از او خواست; ذى‏النون گفت: هر چه خوانده‏اى فراموش كن! و هر چه نوشته‏اى بشوى تا حجاب برخيزد!

از ابو سعيد نقل شده كه (به مريدان) مى‏گفت: راس هذا الامر كبس المحابر و خرق الدفاتر و نسيان العلم; اساس اين كار (تصوف) جمع كردن دوات و مركب و پاره كردن دفترها (و كتابها) و فراموش نمودن علم است!» (8)

در حالات <ابو سعيد كندى‏» آمده است كه در خانقاهى منزل داشت و در جمع دراويش به سر مى‏برد و گاهى در پنهانى به حوزه درس وارد مى‏شد; روزى در خانقاه دواتش از جيبش بيرون افتد و رازش كشف شد (و معلوم شد دنبال تحصيل علم است.); يكى از صوفيان به او گفت: عورت خويش را پنهان دار! (9)

بى شك جوى كه بر آن خانقاه حاكم بود نتيجه تعليمات مرشد و راهنماى آن جمع‏است.

اين در حالى است كه در حديث معروف و مشهورى كه در اسلام آمده است مى‏خوانيم كه امام صادق عليه السلام از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل مى‏كند كه فرمود: <وزن مداد العلماء بدماء الشهداء فيرجح مداد العلماء على دماء الشهداء; روز قيامت مركبهاى (نوك قلمهاى) علما و دانشمندان با خونهاى شهيدان در ترازوى سنجنش اعمال مقايسه مى‏شود و مركبهاى دانشمندان بر خونهاى شهيدان برترى مى‏گيرد!» (10)

ببين تفاوت راه از كجاست تا به كجا!

براى اين كه روشن شود هنگامى كه كار به دست نااهل بيفتد چگونه از يك مساله منطقى و شرعى با ايجاد تحريفها و دگرگونيها سوء استفاده مى‏شود، كافى است كه به سخنى كه <كيوان قزوينى‏» (ملقب به <منصور عليشاه‏» كه خود از اقطاب صوفيه بود) در حدود اختيار قطب، آورده است، توجه كنيد!

او مى‏گويد: حدود ادعاى قطب ده ماده است:

1- من داراى همان باطن ولايت هستم كه خاتم‏الانبياء داشت! ... جز اين كه او مؤسس بود و من مروج و مدير و نگهبانم!

2- من مى‏توانم عده‏اى را تكميل كنم به گونه‏اى كه روح قبائح را در تن آنها بميرانم يا از تن آنها بيرون كرده به تن ديگران (كفار) بيندازم!

3- من از قيود طبع و نفس آزادم!

4- همه عبادات و معاملات مريدان بايد به اجازه من باشد!

5- هر نامى را كه به مريدان تلقين كنم و اجازه دهم به دل يا به زبان بگويند، آن اسم خدا مى‏شود و بقيه از درجه اعتبار ساقط است!

6- معارف دينى و عقائد قلبى اگر با امضاء من باشد مطابق واقع است، والا عين خطااست!

7- من <مفترض الطاعة و لازم الخدمة و لازم الحفظ‏» هستم!

8- من در عقائد خود آزادم!

9- من هميشه حاضر و ناظر احوال قلبى مريدم!

10- من تقسيم كننده بهشت و دوزخم! (11)

اين سخنان كه به هذيان شبيه‏تر است تا به بحث منطقى، گرچه شايد مورد قبول همه صوفيان نباشد ولى همين اندازه كه مى‏بينيم كسى كه خود را قطب مى‏دانسته به خود اجازه مى‏دهد چنين ترهاتى بگويد و چنان اختياراتى براى اقطاب قائل شود كه حتى پيامبران بزرگ الهى مدعى‏آن نبودند;كافى است كه بدانيم سوء استفاده كردن از مساله نياز به‏معلم و مربى در امر سير و سلوك و تهذيب اخلاق ممكن است چه عواقب شومى به بار آورد.

اين ادعاها كه قسمتى از آن مخصوص انبياء است و قسمتى از آن را هيچ پيامبر و امامى هم ادعا نكرده، هركس مختصر آگاهى نسبت‏به مسائل مذهبى داشته باشد متوجه عمق خطر فاجعه مى‏كند.

اگر كتابهاى اهل تصوف را مانند: <تذكرة‏الاولياء شيخ عطار» و <تاريخ تصوف‏» و <نفحات الانس‏» و بعضى از بحثهاى احياءالعلوم را به دقت‏بررسى كنيم به ادعاهائى در مورد اقطاب برخورد مى‏كنيم كه راستى وحشتناك است; و همين امور است كه محققان علم كلام و فقهاى شيعه را وا داشته است كه در مقابل اين گروه موضع‏گيرى‏هاى سختى داشته باشند; همان موضع‏گيرى‏هايى كه گاه براى افراد ناآگاه ناراحت كننده است، ولى آگاهان مى‏دانند كه اگر جلو اين ادعاها رها شود، كارى بر سر اصول و فروع اسلام و اخلاق مى‏آورند كه چيزى از آن باقى نمى‏ماند!

در اينجا به پايان بحث درباره كليات مسائل اخلاقى در سايه آيات قرآن مجيد مى‏رسيم; بحثهايى كه اساس و پايه‏هاى اصلى در علم اخلاق و تهذيب نفس را تشكيل مى‏دهد و در پرتو آن راههاى روشنى به سوى بحثهاى آينده كه از تك تك فضائل و رذائل اخلاقى سخن مى‏گويد، گشوده مى‏شود.

بارالها!

رسيدن به اوج فضائل اخلاقى و راه يافتن بر بساط قرب ذات پاك تو، جز به يارى تو ممكن نيست; ما را در اين راه يارى فرما! و به مقام قرب عباد صالحين خود برسان! و صاحب نفس مطمئنه‏اى بگردان كه شايستگى خطاب <فادخلى فى عبادى و ادخلى جنتى‏» را پيدا كنيم!

خداوندا!

دام شيطان بسيار سخت و سهمگين است، و هواى نفس دشمن خطرناكى است; رذائل اخلاقى همچون خارهاى جانگداز مغيلان روح ما را آزار مى‏دهد، تنها عنايات خاص تو است كه مى‏تواند ما را از چنگال آن دام و آن هوى و هوسها و آن خارهاى جانگداز رهايى بخشد.

پروردگارا!

در پايان اين سخن، خود را به تو مى‏سپاريم و دعاى معروف و بسيار پر محتواى پيامبر گرامى‏ات را زمزمه مى‏كنيم و مى‏گوييم: <اللهم لاتكلنى الى نفسى طرفة عين ابدا» (12)

پايان جلد اول اخلاق در قرآن

- منبع کوثرنامه: http://www.ic-el.com/show_book.asp?idnum=381&state=news 

مطالب بیشتر:  http://www.ic-el.com/Show_book_inside.asp?idnum=381&idsub=11#sthash.1HV6J45H.dpuf

 

بازدید 377 بار

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

مطالب تصادفی

 

پرتال جامع فرهنگی کوثرنامه،درحوزه فرهنگ عمومی فعالیت میکند .هدف این پایگاه، تأمین نیازمندیهای فرهنگ عمومی خانواده ایرانی است.

 کانال کوثرنامه در تلگرام کانال کوثرنامه در سروش کانال کوثرنامه در ایتا

اینستاگرام

آمـاربازدیـد

امروز0
دیروز0
ماه0
مجموع2009489

افراد آنلاین

آنلاین

مجوزها

logo-samandehi
بالا