اخلاق عرفانی : استاد دکتر سید مرتضی حسینی شاهرودی

 

درس اول

در مبحث اخلاق نخست توضیح مختصری درباره چیستی انسان و مراتب وجود او مطرح می شود که این موارد مقدمه ای برای تبیین ضرورت اخلاق می باشد .و در پایان به پاسخ این سؤالات،پرداخته می شودکه: قصه اخلاق چیست؟ یا هدف ما از مباحث اخلاقی چیست؟ و چه چیزی را می خواهیم از این راه بدست بیاوریم؟

چیستی انسان
در تعریف چیستی انسان، برحسب ظاهر دین و شریعت، می توان گفت: انسان موجودی است که از سویی خلیفه خداست و از دیگر سو هبوط کرده است. مقصود از هبوط، نازل شدن بخشی از وجود انسان نیست؛ بلکه انسان با تمام وجودش نازل شده است. نکته قابل توجه این است که منظور از اینکه ملائک و دیگران – که همتا و فراتر از ملائک بودند- بر آدم سجده کردند، مانند سجده کردن انسان بر خاک نیست.  بسیاری به خاطر درک نادرست و نارسا از توحید این پرسش را مطرح مي کنند که آیا سجده بر غیر خدا جایز است؟  برخی در پاسخ به پرسش مطرح شده ، گفته اند که؛ سجده برای خدا، ولی بر انسان بود. اینها سخنان سطحی، ابتدائی و عامیانه است؛ هر چند بزرگان گفته باشند. اگر ابلیس می دانست که می خواهد بر آدم سجده کند و آدم همانند مهر باشد، انکار نمی کرد و ملائک نیز اعتراض نمی کردند. چنانچه این گونه هم باشد، این نوع سجده كردن امتیازی ندارد، همان طور که سجده کردن ما بر خاک، امتیازی برای خاک نیست. ما بر این خاک را ه می رویم، به امر خدا هم پیشانیمان را بر خاک می گذاریم، این نه کوچکی برای ما و نه بزرگی برای خاک است. زیرا خاک یک ابزار است. آنچه که اهمیت دارد و کوچکی و حقارت ما را آشکار خواهد کرد، آن است که بر چیزی سجده کنیم که برتر از ما و ارزش ذاتی برای سجده کردن داشته باشد.

حقیقت سجده ملائکه بر آدم
 سجده ای که بر انسان انجام شده است، سجده ای است که کوچک بودن همه عالم هستی ـ از جمله بزرگترین آنها که ملائک و اساتید ملائک باشند ـ را مقابل آدم می رساند. حال این انسان باید کمالی داشته باشد، زیرا این سجده، سجده قراردادی نیست که چون خداوند فرموده است سر بر این بگذارید، سر می گذاریم. سجده آدم، سجده تکوینی است؛ به همین خاطر است که اگر کسی آن سجده را ولو یک سجده باشد، انکار کند، نه تنها به خاطر همین یک سرپیچی اخراج می شود بلکه امکان توبه هم ندارد. در سجده تشریعی اگر کسی هزاران سجده را ترک کند، راه توبه باز است. سجده بر آدم، سجده ای ویژه است؛ یعنی سجده بر اساس امر و نهی تشریعی و مانند اینها نیست. امر خدا در آن عالم عبارتست از آشکارکردن حقیقتی که هرگاه کسی آن حقیقت را بیابد، باید تسلیم شود. بنابراین ملائک و دیگر موجوداتی که بر آدم سجده کردند در وجود آدمی کمالی، استعدادی، قابلیتی و فعلیتی را یافتند که نه فقط در وجود خودشان نبود بلکه، یک هزارم آن نیز یافت نمی شد. تفاوت، میان ساجد و مسجود و نيز میان عبد و رب است. اگر شیطان سجده می کرد؛ به این معنا بود که مالکیت انسان را بر خویش پذیرفته است و در مقابل، مملوکیت خویش را نیز قبول کرده است. این پذیرش به صورت اعتباری نیست. ابلیس كمالي بدست آورده و به درجه ای رسیده است که هیچ ملکی همتای او نیست. سایر ملائک باید در حضور او علم بیاموزند و کسب کمال کنند، بنابراین در عالم هستی او بزرگتر از خویش نیافت.

ظهور مشیت خدادر خلافت الهی
 وقتی که شیطان به این عظمت و بزرگی رسیده است،  خداوندمی خواهد،مشیت ازلی و ذاتی خویش را آشکار کند .چونکه او «یفعل ما یشاء یعذّب ما یشاء بما یشاء کیف یشاء» است می خواهد ، بگوید من هر که را بخواهم، به هر دلیل و به هر شکلی عذاب می کنم؛ بنگرید چگونه عذاب می کنم. آدم را آفرید تا همه عالمیان بدانند، با اطمینان قلب بدانند، که خدا اگر بخواهد کسی را به کمال برساند و هدایت کند، با منت است و با استحقاق و استعداد نیست و اگر کسی را بخواهد بیازماید و مردود کند، با مشیت است و با کارکرد نیست. کارکردها هر کدام ظهور مشیت خداست، بنابراین در شرایطی که بر حسب ظاهر و با توجه به محاسباتی که ملائک می توانند انجام بدهند، ـ خود ابلیس نیز که استاد ملائک است می تواند انجام بدهد ـ مقام خلافت الهی شایسته ابلیس است.
خدا فرموده برای اینکه مشیتم را نشان بدهم، از گل آدم می آفرینم و همین گل را نیز رب شما قرار می دهم، به گونه ای که اگر می خواهید عبادت کنید، عبادت شما شایسته من نیست بلكه شایسته این گل است، بنابراین آدم را آفرید. پس این آدمی که سمت مالکیت دارد، به لحاظ قرآنی نیز نمی توان انکار کرد که سمت مسجودیت دارد. حال کسی که این گونه مقام ویژه و سمت مالکیت نسبت به همه عالم دارد باید بر او سجده کنند- در این سجده هم فقط اشاره شده که اگر به حقیقت او بنگرید، همه سجده خواهید کرد ـ و اگر کسی سجده نکرد ـ یقیناً رقیب آدمی است. احتمالاً دلیل این که ابلیس کوتاه نمی آید، با اینکه می داند که درافتادن با آدم عذاب و قهر الهی را- که هیچ موجودی از موجودات ممکن قادر به تحمل آن نیست- به دنبال دارد این است که هنوز رقابت می کند.  او امیدوار است که در این رقابت برنده شود و آدمیان را وادار کند که بر او سجده کنند و خود سجده کننده بر انسان نباشد. پناه بر خدا از روزی که او برنده شود. حال اینکه  شیطان چقدر موفق شده هر کس باید در زندگی خویش بنگرد که چنین اتفاقی افتاده است یا نه؟ البته تا اندازه ای شیطان موفق شده است. حداقل در این میدان رقابت انسانهای متوسط را از صحنه بیرون کرده است.
پس این انسان موجودی است که به خاطر استعدادها و قابلیتها و فعلیتهایش خلافت الهی را دارد، این خلافت الهی اعتباری نیست. بنابراین در ابتدا باید شرایط خلافت را در او ایجاد کند. مشیت الهی هم این است که موجودی بسازد که در شباهت و همانندی با خدا، در علم، قدرت، عفو، ستاریت جز تفاوت عبد و معبود، تفاوت دیگری نداشته باشد. و یا به تعبیری بهتر همه صفات او را دارا باشد. بعضی 7 و برخی 74 و برخی دیگر 99 و بالاخره با توجه به دعای جوشن کبیر، برخی صفات خدا را 999 ذکر کرده اند. شايان ذكر است خلیفه خدا کسی است که همه این صفات در او فعلیت پیدا کند؛ و باید به گونه ای باشد که اگر کسی بخواهد علم و قدرت خدا را ببیند به خلیفه که نگاه کند، علم و قدرت خدا را دیده باشد و ذره ذره وجودش همانند صاحب خلافت باشد.


مثل اعلی
به تعبیر خیلی کوتاه در قرآن، همان خدایی که « لیس کمثله شی » است « له المثل الاعلی » نيز است. یعنی مِثل ندارد، ولی مثَل دارد. در تعبیرهای فارسی بین مِثل و مثَل خیلی نمی توان فرق گذاشت. شاید بتوان گفت شبیه ندارد، مشابه دارد. البته این ها بازی با الفاظ خواهد بود. نه فقط «مثَل» دارد بلکه «مثَل اعلی» دارد. در تعریف « اعلی» در روایاتی که مربوط به کیفیت نماز خواندن است، اینگونه آمده است که حضرت ختمی مرتبت (صلوات الله و السلام  عليه) شروع به نماز خواندن کرد. قیام و نیت کرد-مربوط به معراج است- همین طور قدم به قدم پیش رفت، رکوع کرد، وقتی به عالی ترین مرتبه عبودیت و اظهار آن که سجده است – وقتی بنده سجده می کند،یعنی حقیقت ذلت، حقارت و مسکنت خویش را که عبودیت است ،مشاهده کرده و پذیرفته- رسید فرمود بگو«سبحان ربی الاعلی» نه عظیم. عظیم مرتبه کمال نیست، چنانکه «اعلی» مرتبه کامل نیست. «اعلی» یعنی از این ذکر، تصور تعبد بالاتر وجود ندارد. پس می توان گفت که «اعلی» عالی ترین وصف خداست که در اوج بندگی که فروترین مرتبه وجود آدمی است، باید گفته شود. در این موقعیت گویی خدا می فرماید: می دانید که من اعلی هستم و همه عالمیان نيز می دانند؛ آن کس که نمی داند از جهل اوست؛ مَثَل من نیز اعلی است. بنابراین اگر ملائک مَثَل خدا را سجده کنند، اعلی را نه کمتر و نه زیادتر سجده کرده اند. مرتبه اعلي پیش از جهان طبیعت آدمی است. مَثَلِ خدا، همه صفات الهی را در وجود خود دارد و به تعبیر دقیق تر تجلی اسم اعظم بلکه خود اسم اعظم و آیینه تمام نمای وجود مطلق خداست که هبوط کرده است.

هبوط خلیفه خدا
 هبوط مثل اعلی، یعنی فرود آمدن همه آن حقیقت، ولی به هم فشرده شده، به صورتی که به آسانی مخاطب نمی تواند ببیند. به تعبیر فلسفی، رقیقه آن آمده است. حقیقت آنجاست؛ یعنی آن وجودی که هر که در آن نظر کند همه کمالات را در وجودش می بیند – كه آن مقام تفضیلی است- آمده است، به گونه ای که اگر کسی بخواهد همه کمالات را در وجودش ببیند، باید دقیق نگاه کند و به تعبیر قرآن، چشمهایش حدید باشد.
 در قیامت همه عالمیان چشمهایشان حدید خواهد بود؛ یعنی تیز، تند و حاد نفوذ می کند. پیش از جهان طبیعت بسیاری از موجودات همین گونه هستند. در جهان طبیعت انسان می تواند به این حدت چشم برسد به گونه ای که به همین وجود پنجاه ، شصت کیلویی كه نگاه می کند بتواند علم مطلق ، قدرت مطلق، عزت، جمال و جلال مطلق را ببیند. آن چنان که وقتی به این وجود نگاه می کند، بگوید: « ما رأیت شیءً الاّ و قد رأیت الله قبله و بعده و معه وفیه »- این سخن امیرالمؤمنین است-یعنی به هر چیز از جمله انسان، که نگاه کردم قبل از آنها، بعد از آنها، درونشان و بیرونشان خدا را دیدم. به تعبیر دیگر انسان به گونه ای است که اگر كسي بصر تیز داشته باشد، جمال و کمال مطلق را می تواند در او ببیند. البته همه موجودات همین گونه اند، با یک تفاوت که سایر موجودات آیه هستند. همه کمالات الهی را به اندازه وجود خود و به صورت اجمالی، نهفته دارند و با انتخاب و اختیار نمی توانند آشکار کنند، بنابراین مجمل آمده اند و خدا به سیر اضطراری آن ها را به کمالشان می رساند. در سیر بازگشت نیز اختیار ندارند، وقتی اختیار نداشته باشند، ملکی هستند. این بعید نیست و به احتمال قوی اینها در سیر بازگشت، بدون انتخاب و اختیار ملکی شوند که در سیر اضطراری به کمال خود رسیده است، اما انسان اختیار دارد؛ یعنی تمام کمالات عالم هستی را که در وجود خود به صورت اجمالی دارد و می تواند به تفصیل آشکار کند. این هوایی که در ریه داریم به صورت مقام اجمال است . وقتی اراده می کنیم همین هوا را مفصل کنیم ؛ یعنی از ریه خارج کنیم این هوا از تارهای صوتی عبور کرده و کمی شکل می گیرد. بعد از آن به دهان و لب که می رسد به صورت کلماتی می شود، که هزاران ومیلیونها کتاب می شود. البته مثال نمی تواند بدون اشکال باشد و فقط برای تقریب به ذهن است. انسان این کمالات را در مقام هبوط داشته است. همانند طوماری باز بود و پیچیده شد و سپس به این جهان فرستاده شد. حال او باید با انتخاب و اختیارش این طومار را باز کند. قرآن که نازل شده است به این معنا نیست که قرآن غیر نازل، خیلی زیاد بود و سپس یک قسمتهایی از آن انتخاب و به این جهان آورده شد. این گونه نیست که همان قرآنی که در لوح محفوظ و قلم اعلی و علم خداست و در یک مرتبه عین ذات خداست از آن کاسته شده باشد و به هم فشرده کرده اند. بلکه تمامی آن به صورت مجمل، در لوح فشرده ای است و نیاز به ابزاری دارد که آنرا تفصیل بدهد. مقام انسان نیز همانند لوح فشرده ای است که همه کمالات عالم هستی در آن به صورت فشرده موجود است.
-----------------------------------------------------------------------------------------------

درس دوم

 علم اخلاق راهکار بازگشت انسان از اجمال به تفصیل
برای بازگشت انسان از اجمال به تفصیل نیاز به ابزاری است تا کمالات نهفته در وجودش، آشکار شود که این ابزارهمان علم اخلاق است. چونهدف اخلاق این است که جمال، جلال و کمال مجمل آدمی را که نقد و بالفعل در وجود آدمی نهفته است، آشکار کند.

بهشت مشتاق چه کسانی است
انسان موجودی است که مثل خداست، او مطلق است و انسان مجمل، و یقیناً برای بازگشت به مقام اطلاق نیازمند راهکار است. انسانی که همه کمالات عالم هستی را در مشت دارد اگر باز کند می شود فرمایش حضرت علی (ع) که به شخصی فرمود: «أتزعم أنّک جرم صغیر و فیک انطوی العالم الاکبر» ؛ یعنی گمان نکن که انسان کوچکی هستی و از نظر ظاهر فضای زیادی را اشغال نمی کنی بلکه به صورت فشرده هستی. اگر این انسان گسترده شود نه تنها کمالاتش به فعلیت می رسد، بلکه توانایی تماشای جمال و کمال خود را نیز دارد و از مشاهده خود، لذتی می برد که هیچ موجودی در عالم چنین لذتی نبرده است. بلکه چنان مشتاق (اسم مفعول) عالم قرار می گیرد که همه موجودات عالم هستی برای مشاهده کردن انسان نوبت می گیرند. در روایات آمده است که ملائک چه جانها سوختند و چه جگرها پاره کردند تا انسان را ببینند.
در روایات، در مورد اهل بهشت آمده است که آنها دو دسته اند – البته سه دسته اند که این دسته اخیر در حرفها و بحثها نمی گنجد- یک دسته مشتاق بهشت هستند. اشتیاق دارند که به بهشت بروند و در آن جای گیرند و از آسودگی و آرامش بی حد و اندازه برخوردار شوند. مؤمنان، صالحان و شهیدان از این دسته هستند. دسته دیگر کسانی هستند که بهشت مشتاق آنان است. بهشت می خواهد از جمال و کمال آنان و در یک کلام از رحمت خاصی که در وجودشان جمع شده است، برخوردار شود. همان طور که آدمیان می خواهند در بهشت آرام بگیرند، بهشت نیز می خواهد در وجود جمع دیگری آرام گیرد.
ودر روایات نام سلمان و مقداد، از زمره افرادی آمده است که بهشت مشتاق آنهاست.حال، چه کسانی بهشت طالب آنهاست و برای دیدن آنها لحظه شماری می کند؟ کسانی که –بحث اخلاق ما مربوط به همین نکته است- کمال، جمال و جلال اجمالی خویش را با حسن انتخاب و اختیار به تفصیل رسانده باشند. انبیاء، اولیاء و نیز مبلّغان تعالیم و معارف الهی که به جز از خدا خوف و خشیتی ندارند، آمده اند که این گنج نهان را آشکار کنند. برای این کار لازم نیست که شهر به شهر دنبال کسی بگردیم. آن کسی که دنبال او می گردیم همین جاست؛ «اقرب الیه من حبل الورید» از رگ گردن به آدمی نزدیک تر است؛ «اقرب الیکم من انفسکم» از خودتان به خودتان نزدیک تر است؛ آن چنان به ما نزدیک است که بین ما و خودمان که قابل تصور نیست، حائل شده است «یحول بین المرء و نفسه».

خسارت بارترین معامله در دنیا
امیر مؤمنان – صلوات الله و سلامه علیه- فرمود: «فرزند آدم، قدر و قیمت تو بالا است، مراقب باش خود را نفروشی». قدم اول این است که نفروشی زیرا مشتری وجود ندارد. جنسی که ارزان باشد خریدار زیاد دارد ولی جنسی که قیمتش بالا باشد، کسی نمی تواند بخرد. حال اگر قصد فروش داشتی، قیمت پایه را انتخاب کن. قیمت پایه فرزند آدم، بهشت است و اگر خود را به کمتر از بهشت فروختی، خسارت بارترین معامله در عالم هستی رخ داده است. از این معاملات ابلهانه زیاد اتفاق افتاده است، برای مثال اگر کسی هر چه را که دارد، مال، زندگی، ملک، ایمان، همه اینها را با یک شکلات عوض کند، هنوز خسارت این معامله به معامله انسان نرسیده است. امیر مؤمنان – صلوات الله و سلامه علیه – می فرماید که اگر به کمتر از بهشت خود را فروختی، خسارت بارترین معامله در دنیا رخ داده است؛ بنابراین قیمت خیلی بالاست و خیلی ارزش داریم.

گنجینه های در بسته الهی
 در توضیح بزرگی آدم، لازم است به این عبارت اشاره کنیم که خدا فرمود: «کرمنا بنی آدم، فضلنا بنی آدم». همین اندازه ما را بس است که محور عالم قرار گرفته ایم. محور عالم بودن، به این معناست که اگر موجودات عالم هستی، هستی بخواهند، کمال و دوام هستی بخواهند، به تعبیر عرفی روزی، علم، قدرت، عزت و آرامش بخواهند، باید دستشان را در مقابل آدم دراز کنند. منبع، مبدأ و خزانه همه کمالات الهی، آدم است و از آنجا باید طلب کنند. برخی بندگان خدا گفته اند، آدمی به جایی می رسد که به جز خدا نمی بیند. در توضیح این مطلب، بجز خدا ندیدن اختصاص به آدم ندارد بلکه ملائکی به نام «مهیمن» هم، به مقامی رسیده اند که به جز خدا نمی بینند. در روایات آمده است که برخی از ملائک الهی هستند که از همان اول، خدا را تماشا می کردند و هنوز  هیچ گاه به فکرشان نرسیده و ندیدند که خدا آیا جهانی و یا آدمی، را آفریده یا نیافریده، به هیچ عنوان متوجه نشده اند. بنابراین عبارت «رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند» اختصاص به انسان ندارد، بلکه در حد ملائک است.
ما نباید انسان را از مقام ربوبیت، مولویت و سروری همه عالم هستی، در حد ملائک پائین بیاوریم. البته افراد به اندازه خودشان باید بگویند، بنابراین اگر گفته اند: « به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست» ، «همه از اوست و اگر نیک بنگری همه اوست»،«به هر جا که نگاه می کنم تو را می بینم ، جمال تو را ، قامت تو را می بینم»، به اندازه خودشان خوب گفته اند.
در نهایت همه حرفها به بزرگی انسان برمی گردد. اگر بزرگ نبودیم بزرگی خدا را درک نمی کردیم و به همین دلیل است که فهم و درکی که انسانها نسبت به خدا دارند، هیچ موجودی از موجودات دیگر ندارد. بزرگان، بزرگان را شناسند. ما در این عالم خلیفه ایم؛ البته برخی اصطلاحات به آن معنایی که قبلاً بوده، کسی استفاده نمی کند. البته باید استفاده نکنند، مانند کلمه«شاه» در فارسی و «سلطان» در عربی. انسانهای ناشایست، حقیر و کوچک، انسانهایی که شیطان هم آنها را به بندگی قبول ندارد، این کلمات را خراب کرده اند. چنانکه برخی دیگر خود را خلیفه رسول خدا نامیدند و با این کار واژه خلیفه را نیز خراب کردند. بنابراین باید از واژگانی که هنوز خراب نشده، استفاده کنیم و یا یادآوری کنیم که به معنای ویژه خودش مورد نظر است؛ مخصوصاً در زبان فارسی اگر می گوییم شاه دو جهان، قبله دو عالم، به آن معنایی که خراب شده است، نیست. در هر صورت خدا ما را بزرگ آفریده که بزرگی اش را بیابیم، ما را صاحب جمال آفریده تا جمالش را دریابیم، صاحب جلال آفریده تا جلال او را دریابیم. همان طور که می دانید، هر کسی به آن اندازه که دارد می تواند مشابهش را بشناسد، همانند کسی که ریاضیات بداند، مقام ریاضیدانان را می تواند درک کند. حال انسانی که بزرگ است، وقتی تنزل پیدا کرده، کوچک شده، جمع شده، ولی چیزی از او حذف نشده است. بنابراین ما گنجینه های دربسته الهی در این جهان هستیم که گشودن و باز کردن در این گنجینه ها و به تفصیل رسانیدن آنها مقصد ماست و این یک قدم در مقدمات بحث اخلاق است.

آیا انسان می تواند در این خزائن را بگشاید؟
 قدم دوم این است که آیا انسان می تواند در این گنجینه را بگشاید؟ یقیناً هر جا که گنجینه ای باشد اول، باید مفاتیح داشته باشد، دوم، مطمئن باشید گنجینه بدون نگهبان نیست. خزانه وجود انسان، همه ارزشهای عالم هستی، همه جمال، کمال و حسن و بهای عالم هستی را در وجود خودش دارد و در یک کلمه، عالم اکبر است. امیر مؤمنان –صلوات الله و سلامه علیه- فرمود: «گمان مبر که کوچک هستی، عالم اکبر در وجود تو است»؛ عالم کبیر نیست زیرا عالم ملکوت و جبروت کبیر است، بلکه اکبر از همه عوالم است.

شیاطین نگهبانان این  گنجینه ها
اکنون این گنجینه باید سپاهی از نگهبانهای بزرگ و قدرتمند داشته باشد که بتواند با هر نوع دشمنی و لشکری مقابله کند. آیا گنجینه وجود ما این سپاه را دارد؟ بله و ابلیس فرمانده کل این سپاه است و شیاطین تفنگداران و تانکهای او هستند. روایتی از امام سجاد و نیز پیامبر – صلوات الله و سلامه علیهما- نقل شده، هر دو فرمودند: «لو لا الشیاطین یحومون علی قلوب بنی آدم، لنظروا الی ملکوت السماوات و الارض». معنایی که پیش از این گفته بودم، این بود که شیاطین گرد دل آدمی را احاطه کرده اند، پیوسته طواف می کنند و حراست می کنند. آن قدر جمعیتشان زیاد است که کاملاً دور انسان را گرفته اند و اگر شیاطین یک لحظه به گرد آدمی نچرخند، آدمی می تواند ملکوت آسمان و زمین را مشاهده کند. پس ما توانایی دیدن ملکوت آسمان و زمین را داریم ولی شیاطین اطراف ما را گرفته اند. در چنین شرایطی چه کاری می توان انجام داد؟ یکی از راه ها این است که یک مقدار روی پنجه پاهایمان بایستیم، ولی می بینیم قد آنها چند متر از ما بلندتر است. در چنین شرایطی فرد زرنگی پیدا می شود و از آنها می خواهد که قلاب بگیرند و روی سر آنها بایستد. حال هر چه قد آنها بلندتر باشد، بهتر است.
معنای دیگری که مناسب با بحث ما است- و تا کنون به این صورت معنا نکرده بودم- این است که شیاطین گرد دل آدمی، برای محافظت از اغیار هستند. به این معنا که چون دل آدمی مرکز تجلی جمال الهی است و هیچ جمالی بدون جلال نیست، - البته هر جا کمالی، حسنی، و بهایی وجود داشته باشد، پس حتماً نگهبان لازم دارد- اینها نگهبان های جمال الهی در قلب آدمی هستند.
ما می خواهیم به وجود خودمان بنگریم، به عظمت و بزرگی خود، که نشان بزرگی و عظمت خداست، بنگریم، اما پاسداران جمال الهی که جلال او هستند، اگر چه در شکل شیطان ظهور پیدا کرده اند، نمی گذارند. شیطان می گوید: حق نگاه کردن به خود را نداری، اول استعداد و قابلیت پیدا کن، بعد بیا خودت را تماشا کن. حال علاوه بر اینکه شیطان باید وظیفه اش را انجام بدهد و نامحرم را داخل این خانه راه ندهد، برای آدمی، عدو مبین هم است.
شایان ذکر است که دستیابی به اسرار، حقایق و کمالات ویژه و در یک کلمه رحمت خاص الهی به آسانی امکان پذیر نیست زیرا محافظان فراوان دارد. به همین ترتیب در ظاهر شریعت هم امر شده برای هر چیزی که مورد طمع واقع می شود، محافظ بگذارید. لازم به ذکر است که دقت کنید، هر جا حکم شده که مراقبت کنید به عنوان مثال حجاب چشم، حجاب بدن و ... داشته باشید، همه این ها حاکی از آن است که یک چیز باارزش وجود دارد و باید از آن مراقبت کرد.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درس سوم

آیا رسیدن به صفات اخلاقی رمز دستیابی به مخزن اسرار الهی است؟
مجموعه بحثهایی را که در این چند جلسه به آنها خواهیم پرداخت، درپاسخ به این سه سؤال خواهد بود: آیا گشودن خزائن غیب الهی ممکن است؟ اگر ممکن است آیا انسان توانایی گشودن آنها را دارد؟ و اگر توانایی دارد راهش چیست؟ بنابراین ما از این دیدگاه به بحث اخلاق می پردازیم. شایان ذکر است که ما به بحث اخلاق متعارف که در کتابها و گفته ها رواج دارد و اخلاق را آراستن نفس به صفات پسندیده تعریف کرده اند، نمی پردازیم. در اینجا، این سؤال مطرح می شود که آیا رسیدن به این صفات، آخر خط است و اگر کسی به این صفات برسد، به کمال شایسته خویش رسیده است؟ اگر دانستن به تنهایی، سبب دستیابی به کمال ویژه یا به تعبیر بنده، سبب دستیابی به مخزن اسرار الهی شود، چرا عالمان، قاریان قرآن و شب زنده داران نیز چراگاه شیطان هستند؟ در میان آنها عالم، قدرتمندترین قدرتمندان است به این معنا که تیغ دو لبه بران در دست دارد. گاهی ممکن است که هوس کند و تیغ اش را در هوا بچرخاند که این کار موجب به بندگی گرفتن خلق خدا می شود. این فرد نه فقط توانایی دستیابی به اسرار الهی را ندارد بلکه توانایی دستیابی به معارف سطحی و ظاهری الهی را نیز ندارد.

ملائک مقرب الهی سدنه خزائن غیب وجودآدمی

اکنون، مقصود از اسرار و خزائن غیب وجود آدمی چیست که هر کدام از آنها سبب شده است که نوعی از انواع ملائک را تسلیم خویش سازد. در وجود انسان چیزی است که جبرئیل و آن دسته از ملائکه الهی که مظهر علم خدا هستند و نیز جمع دیگری از ملائک که بزرگ آنها اسرافیل – مظهر حیات الهی است، سدنه و در معنای عام یعنی خدمه او هستند، کلیددار او هستند.
کمالی در وجود انسان است که گروه دیگری از ملائک که ملائک قهر و غضب الهی و اماته هستند مانند عزرائیل – علیه الصلاة و السلام- و دیگر ملائکی که در خدمت او هستند سدنه او هستند. برای فهمیدن این موضوع فقط اشاره ای می کنم به آیاتی از قرآن که در مورد جان ستاندن و قبض روح وارد شده است مانند «الله یتوفی انفسهم حین موتها» و آیاتی که جان ستاندن را به ملک الموت نسبت می دهد و نیز آیاتی که همین کار را به رسولان خویش و ملائک نسبت می دهد. به این آیات نگاه کنید، دقت کنید تا معلوم شود در این گنج نهان آدمی چه قرار گرفته است که هر شعاع و جلوه ای از آن سبب شده است که جمعی از ملائک الهی (مجرد، ملکوتی و جبروتی) را به خدمت گرفته است.

قبله حقیقی
در روایتی که درکتاب آداب الصلاة حضرت امام – رضوان الله تعالی علیه- آمده است، بیان شده که در قیامت دو گروه به گونه ای محشور می شوند که بدنشان، بدن آدم است ولی سرشان ، سر کودن ترین حیوان در کمال بلاهت است. شایان ذکر است این کسانی که در قیامت بدنشان سالم و بدن آدم است حاکی از رفتارها و قالبهای رفتاری درست بوده است. بنابراین بدن آدمی است ولی بنیان رفتارها که عقاید و ایمان است با سادگی و بلاهت همراه بوده در نتیجه آن گونه در قیامت محشور می شوند.
این گروه چه کسانی هستند؟ کسانی که به هنگام نماز خواندن رو به کعبه نماز می خوانند ولی از قبله حقیقی غافلند یا به طرف کعبه حقیقی نماز نمی خوانند. بعد فرمود: می دانید که قبله حقیقی کیست؟ سپس خود فرمود: ولی خدا، امیرمؤمنان – صلوات الله و سلامه علیه- البته به عنوان مثال امیرمؤمنان را گفتند زیرا خاندان پیامبر همه قبله حقیقی هستند. شیخ بهایی فیلسوف، عارف و فقیه بزرگ در سفری چند ماهه که برای زیارت امام رضا – صلوات الله و سلامه علیه- به مشهد داشتند، گفته بودند که اگر از خلق خدا هراس نداشتم، به جای آنکه به طرف کعبه نماز بخوانم، به سمت امام رضا نماز می خواندم. البته این سخن به معنای عوض کردن قبله نیست زیرا کسی ظاهر شریعت را نمی تواند دست بزند بلکه نظر ایشان به همین روایت بوده است.آن گنج نهان «ولایت و معرفت» است.

آگاهی بر قدروقیمت خویش
در طی حرکت، در سیر کمالی و به مقصد رسیدن نخست باید، به قدر و قیمت خویش آگاه شویم.
کمترین فایده خویشتن شناسی، این است که انسان را از بسیاری کارها باز می دارد و به بسیاری از کارها مجبور می کند. اولین مرتبه حرکت و تخلق به اخلاق الهی این است که قدر خویش را بشناسیم. بر حسب روایات، رحمت خدا شامل حال کسی است که قدر خویش را بشناسد.
آن کس که قدر خویش را نمی شناسد، جای خویش را نیز نمی تواند بشناسد و در نتیجه انگیزه حرکت به سوی مقصد و جایگاه خویش را نخواهد داشت و در نهایت کسی که انگیزه نداشته باشد، حرکت هم نخواهد داشت. بنابراین اگر در جلسه گذشته، درباره آدم، جایگاه او و مانند آن سخن گفتیم، بدین منظور بود که بدانیم کیستیم. اگر نمی توانیم بفهمیم که چیستیم، حداقل بدانیم که کیستیم. چیستی ما، مانند چیستی سایر موجودات، مانند چیستی اسماء خدا و خود خدا مجهول است، کنه اش آشکار نیست. اگر در دعاهای مشهوری که پیامبر و همه خاندان او – صلوات الله علیهم اجمعین- مکرر می خواندند، آمده است که خدایا می خواهم حقیقت اشیاء را ببینم، اشیاء را آن گونه که هستند، ببینم، نه آن گونه که می بینم و وانمود می کنند – این میز، تابلو و این حیوان و انسان چیزی را وانمود می کنند و این همان چیزی است که می بینیم. اگر چه این نمودارها با حقیقت و واقعیت شان تعارض و تناقض ندارد، ولی وجهی از وجوه آن حقیقت است. این سخن نشان می دهد که دیدن حقیقت اشیاء امر ممکن است ولی ممکن عادی و متعارفی که هر کسی بطلبد و به این طلب دست پیدا کند، نیست. زیرا اگر این گونه بود، خواسته وجود مبارک پیامبر – صلوات الله و سلامه علیه- نبود.

دعاهای پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و خاندان مطهرش ( علیهم السلام) دعاهای ویژه است.
اگر رسول خدا – صلوات الله و سلامه علیه- درخواست می کنند، باید این خواسته در شأن او باشد. شاید این مطلب به ذهن برسد که خاندان پیامبر طلب مغفرت گناه کرده اند و عامه مردم نیز طلب مغفرت گناه می کنند، بنابراین خاندان پیامبر مطالب مشترک و خواسته هایی همانند خواسته های سایر خلق دارند؟ پاسخ این است که همان خواسته ها، خواسته های ویژه است، به این معنا که، زمانی ما می گوییم : «اللهم اغفرلی الذنوب التی تهتک العصم» ، و اگر کمیل نیز همین گونه می گوید و امیرمؤمنان و حضرت خضر –صلوات الله و سلامه علیه- نیز همین گونه می فرمایند، همه به این صورت نیست که چون با ظاهر شریعت مخالفت کرده اند، پس مغفرت طلب می کنند. زیرا ممکن است ما با ظاهر شریعت مخالفت کنیم و طلب مغفرت ما خطای موافق با ظاهر شریعت باشد ولی کمیل این گونه نیست. ممکن است کمیل در جایی به خاطر محدودیت وجود، استعداد و مانند آن با باطن شریعت مخالفت کند، ولی امیرمؤمنان این گونه نیست.

اصالت با علی(علیه السلام ) است.
امیرمؤمنان – صلوات الله و سلامه علیه- خود هم ظاهر و باطن شریعت است. شریعتی که در اختیار ماست، ظاهر و باطن آن، نسخه رونوشته از وجود مبارک امیرمؤمنان – صلوات الله و سلامه علیه- است. به همین خاطر است که پیامبر – صلوات الله و سلامه علیه- در مورد امیرالمؤمنین نفرمود که علی را با حق نگهدار. زمانی ما می گوییم: « خدایا حق معلوم است، بنابراین ما را پیوسته با حق نگهدار.»، به این معنا است که اصالت با حق است. حال اگر در دعایی آمده است که علی با حق است و حق با علی است، به این معناست که اصالت با علی است. سهم حق از حقانیت، میزان موافقت آن با امیرالمؤمنین –علیه الصلوة و السلام- است. بنابراین اگر می خواهیم در صحت شریعت دقت كنيم، و يا مطالعه كنيم که آیا این سخنی که در شریعت آمده است درست است یا خير ، باید ببینیم آیا موافق و مطابق با گفته، فکر، اندیشه و عمل امیرالمؤمنین – علیه الصلوة و السلام – است؟ باطن شریعت نیز، همین گونه است. بنابراین اگر فرموده اند: « اللهم اغفرلی الذنوب التی تهتک العصم» ، این بخشیدن، مربوط به مخالفت با ظاهر و باطن شریعت نیست زیرا ظاهر شریعت حقانیت و صدق اش را از موافقت با امیر المومنین بدست می آورد و باطن شریعت نیز، موافقت و حقانیت اش را از وجود مبارک امیرالمومنین کسب می کند، بنابراین شریعت باید برای مطابقت با امیرالمومنین اصلاح شود.
معیار کمال وسعادت تشبه به ولی خداست
ما الفاظ و کلماتی که آن حضرت بر زبان مبارک اش با فهم ویژه و درک متناسب – که فوق فهم همه موجودات عالم هستی است- جاری ساخت را تلقی می کنیم و به زبان می آوریم، به این معنا که در گفتارمان و سخنانمان به آنها شباهت پیدا کردیم .زیرا معیار کمال و سعادت – چنانکه در جای دیگری به تفصیل توضیح خواهم داد- تشبه به ولی است. نخست شباهت ظاهری، شباهت گفتاری، رفتاری، اخلاقی و ... . تا هر جایی که برای ما امکان پذیر است، این شباهت را بدست آوریم.امیر المومنین هنگام دعا کردن می فرمود:«بسم الله الرحمن الرحیم»، ما نیز برای شباهت به آن حضرت هنگام دعا کردن، می گوییم: «بسم الله الرحمن الرحیم». بنابراین یک وجهه شباهتی به آن بزرگوار پیدا کردیم و این کم نیست.
اگر چه این عالی ترین درجه شباهت نیست ولی اولین قدم شباهت است. بنابراین برای بدست آوردن شباهت چاره ای نداریم که از قدم اول شروع کنیم- بنابراین دعای فارسی، ترکی، انگلیسی کفایت نمی کند، نه اینکه ممنوع باشد، تشبه ایجاد نمی کند.برای کسب تشبه که کلید ورود در حوزه ولایت است، باید به ظواهر اقتدا کرد و تمسک جست، در نتیجه باید آن گونه که آنها فرمودند، گفتند، مناجات کردند به زبانمان جاری کنیم. البته این قال ماست تا برسد به حال و استعداد و موارد دیگری که تفسیر آن بماند.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درس چهارم

مشاهده حقیقت انسان
موجودات حقیقتی دارند که مشاهده این حقیقت، مطلوب حبیب خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و خاندان پاک او(علیهم الصلوة و السلام) است.
خداوند عالم طبیعت و نیز ماوراء طبیعت را برای ما آفرید. این جمله دو تعبیر دارد که تعبیر مشهور آن، این است که خدا این جهان را آفرید که ما از آن برخوردار شویم، لذت ببریم و استفاده کنیم، بنابراین همه جهان طبیعت باید در خدمت ما باشند تا ما آنها را در جهت مقاصد خویش بکار بریم.  تعبیر دیگر این است که خدا، موجودی آفریده است که آن چنان صاحب کمال و جمال است که خود در شگفت است بنابراین «تبارک الله احسن الخالقین» گفته است. خدا، این عالم هستی را نیافریده که ما آنها را بکار بگیریم بلکه آفريده است كه آنها به حسن و جمال ما بنگرند.
 ملائک برای این آفریده نشده اند که ما را تربیت کنند بلکه همه عالم هستی در حوزه تربیت انسان قرار دارد _ یادآوری می کنم که مقصود از انسان، انسانی با ویژگیهای خاصی که گفته شد، می باشد. جمع بسیاری از موجودات این عالم، مشتاق دیدن لحظه ای و برگرفتن یک نگاهی از وجود انسان هستند ولی هنگامی که می خواهند نگاه کنند، محافظان و حارسان وجود کمال و مقام انسان، به آنها می گویند که هنوز شایستگی پیدا نکرده اید، بروید درس بخوانید، مطالعه و عبادت کنید و یا به تعبیر دیگر، هر زمانی که توانستید چشم خود را از اغیار پاک کنید، شایستگی دیدن انسان را دارید. آنها خیلی زحمتها، ریاضتها را تحمل می کنند ولی باید با چشم باز حرکت کنند.  به همین دلیل، فرموده اند که در نماز چشم فرو بستن مکروه است.  نباید به هنگام نماز خواندن چشمها را ببندیم تا دچار تخیلات شویم و بعد خیال کنیم حضور خدا را ادراک کردیم.  اگر کسی نتواند با چشم باز خدا را ببیند، یقین بداند که با چشم بسته هرگز نمی تواند خدا را ببیند. اگر می توانید با چشمهایتان در عین حال که باز است غیر را نبینید، آنگاه این چشمها شایستگی دارند که مقام آدمی را مشاهده کنند.  این دل نباید کاروان سرا باشد و مقام آدمی، فرود آمدن و هبوط در کاروان سرا نیست زیرا اگر کسی به مقام خویش آگاه باشد، همه جا نمی فرماید، تا چه رسد به اینکه همه جا برود و همه جا نزول کند.  بنابراین چشمی که هر کسی را دیده باشد، شایستگی ندارد بنده ویژه ما را ببیند و سر آن، این است که انسان آیینه تمام نمای خداست.  هر که می خواهد خدای نازل شده را با همه کمالاتش مشاهده کند، به انسان نگاه کند، البته به این شرط که قبلاً ابزار نگاه و رؤیت را فراهم کرده باشد.

راهکار شناسایی چیستی انسان
حال، ما اسیر آخور چهارپایان هستیم و همه همّت مان خوردن و آشامیدن، اقتدار و خود برتربینی، غلبه بر دیگران و مانند آن است.  خدا کسی را آفریده است که همه عالم هستی به خدمت کردن به او، افتخار می کنند و آرزومند هستند و این خود، نمی داند.  این خود، خدمت کردن به اسب و قاطر را بر همه چیز ترجیح می دهد، چرا؟ زیرا نمی داند كه  کیست. بنابراین باید با تشبه حقیقی به خاندان پیامبر (علیهم الصلاة و السلام) در مسیر شناسایی چیستی خود باشیم و قدمهای پیوسته و بزرگ در این مسیر برداریم.  در این صورت محمدی می شویم، علوی، حسینی، حسنی و سجادی می شویم و البته کار بسیار گران و بزرگی است.  بنده، حداقل در خود نمی بینم که تشبه پیدا کنیم و در پی شناسایی و رؤیت کنه و حقیقت خود باشیم، آن حقیقتی که مطلوب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و خاندان پاک و مطهرش بود.  شایان ذکر است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نمی خواست آیتی از آیات خدا، و یا اثر انگشت خدا را ببیند -که ذره، ذره این عالم آیه و نشانه اوست- زیرا اختصاص به خاندان پیامبر ندارد.  دیدن اثر انگشت خدا برای مجموعه خلق، ممکن است، برای دوستان و محبان صادق خاندان پیامبر نیز ممکن است؛ آنچه را که او می خواهد ببیند، فراتر از اینهاست.

مقام رضای تام، برای چه کسی امکان پذیر است؟
 شاید این باور که اگر نیک بنگری همه از اوست، این همه از او بودن، برای غیر خاندان پیامبر نیز، معلوم و قابل فهم ، مشاهده است.  تا کسی، به این درجه از رؤیت نرسد، به مقام رضای تام که طلیعه فناست دست پیدا نمی کند. کسی نمی تواند حین تحمل اوج سختی، گرفتاری، حوادث و زحمتهای زندگی- که هر کدام آنها ملتی را از پا درمی آورد- بگوید:«الهی رضاً برضاک» و در آخر نیز بفرماید که «لامعبود سواک». برای کسی امکان پذیر است که توانایی مشاهده حقیقت اشیاء را داشته باشد و یا به تعبیر دقیق تر، برای کسی که توانایی مشاهده کنه و حقیقت انسان را داشته باشد. این سخن امام حسین در عصر عاشوراست که تا کنون، مصیبتی به این عظمت، در تاریخ بشر رخ نداده است.  فکر نکنیم مصیبت، گرسنگی، تشنگی، جنگ و کشتن بوده زیرا از این قبیل مصیبتها، بارها در عالم رخ داده است.  عظمت مصیبت، به این نیست که ضربه چقدر سنگین است بلکه به اين است كه بر چه کسی وارد می شود و از چه کسی وارد می شود.  مصیبت از این بزرگتر نیست که لبی را که حبیب خدا، سرور کائنات مکرر بوسیده است، بر آن چوب زنند.  در آن مصیبت عظیم، سخن امام حسین (صلوات الله و سلامه علیه) را ملاحظه بفرمایید که فرمود: «یا شیعة آل ابی سفیان، ان لم یکن لکم دین و لا یتخافون المعاد و یوم القیامه، فکونوا أحراراً فی الدنیا»، این سخن را کجا گفته اند؟ دختر امیرمؤمنان، به تعبیر همه، اهل سرّ انبیاء و اولیاء عصاره همه هستی که حتی در شب تاریک هم ولی کامل به او می گوید: «دخترم، زینبم، نمی خواهم در شب تاریک هم کسی قامت تو را و سیاهی تو را ببیند.»
دختر امیرمؤمنان هنگامیکه کاروان امام حسین از مدینه به سوی مکه حرکت می کند، مردم برای خداحافظی آمدند، جمعی سوار شدند سپس فرزند امیر المؤمنین، ابوالفضل العباس آمد و اعلام کرد که بندگان خدا بروید، یا چشمان خود را فرو بندید که زینب می خواهد سوار بر محمل شود.
حال امام حسین، باید ببیند که در مقابل چشمانش قومی که در وحشی گری بی مانند هستند به او حمله کنند ولی باز هم فرمود: «رضاً برضاک». چه زمانی انسان می تواند این رضایت را بیابد و بعد در آخر بفرماید: «لا معبود سواک»؟ هنگامی که توانایی مشاهده حقیقت اشیاء را داشته باشد. هنگامیکه ابن زیاد به حضرت زینب (سلام الله علیها) گفت: «دیدی خدا با قوم و خویش، فرزندان و برادرانت چه کرد؟» حضرت فرمود که «ما رأیت الا جمیلا».  خیلی زیبا بود.
اعتقاد بنده هم، همین است که اگر خدا می خواست زیباترین مظهر جمال خویش را که ذره ذره آن را جلالش قرار گرفته باشد، در همه عوالم هستی از زمین و آسمان بیافریند، باید روز عاشورا را بیافریند و بهتر از آن امکان پذیر نبود. هر چه که آفریده است و در هر مرتبه ای که آفریده است، تا آنجا که می دانیم، وجهی از وجوه روز عاشوراست. فرمود:«شما فقط بدی ها و کجی های آنرا دیدید، سختی های آن را دیدید ولی من جز زیبایی ندیدم یعنی همان جایی که اشک می ریختم، زیبایی هایش را می دیدم و جز زیبایی نمی دیدم، بنابراین این گریه ها هم می تواند معانی متعدد و مختلف داشته باشد که یکی از آنها، گریه های عاطفی است.                              
درجات دیگری نیز دارد که دیگران گفته اند.  به سروده های عمان سامانی می توانید مراجعه کنید و وجه دیگری را نیز، از این جلوه عظیم و بی مانند، زیبایی مطلقی که در هیچ مرتبه ای از مراتب عالم هستی تحقق پیدا نکرده است، در این گفته ها و این گونه نوشته ها ببینید.
بنابراین ما انسانها، قابلیت و استعداد مشتاق عالم واقع شدن را داریم، قابلیت محور قرار گرفتن را داریم، مواظب باشیم اشتباه نکنیم و با اشتباه خود، دچار ضرر و زیان نشویم.

خدای متعال، مشتاق انسان است.
وقتی همه منتظرند و لحظه شماری می کنند که ما را ببینند، ما دنبال که باشیم؟ شایان ذکر است که ما وجودی هستیم که خدا به ما مشتاق است و اگر مشتاق نبود، ما را نمی آفرید. ما را برای خوردن و خوابیدن نیافریده است بلکه ما را بدین خاطر آفرید که خود می خواست، بنگرد و ما را تماشا کند. نیمه اول مصرع، «ما بدو محتاج بودیم او به ما مشتاق بود»، به معنای محتاج بودن، نیست بلکه به تعبیر دقیق تر، هر دو به هم مشتاق بودیم. در صورتی ما به او محتاج هستیم که دوئیت حقیقی وجود داشته باشد، فعل با فاعل دوئیت ندارد، بنابراین احتیاج معنا ندارد.  بندگان خدا، تک تک شما، آن گنج نهان هستید.  خداوند که همه عالم هستی ثمره یک نگاه اوست، همه نگاه های خود را ذخیره کرده است تا نثار آدمی کند، آن گاه ما نگاه خودمان را مصروف و معطوف چه و کجا می کنیم.  با توجه به صحبتهای جلسه گذشته و آنچه در این جلسه اضافه کردم، شایسته ما نیست که طلبی غیر از او، نگاهی به غیر او و حرکتی به سوی غیر او داشته باشیم که در غیر این صورت ضرری کرده ایم که جبران پذیر نیست.

خروج آدم از بهشت توأم با اشتیاق بود.
ممکن است سؤال بشود که اگر ما چنین مقامی داشتیم که همه عالم هستی برای ما، به خاطر مشتاق بودن آفریده شده اند، به چه دلیل ما مشتاق درختی شدیم و بعد دچار این همه زحمت، گرفتاری و اخراج شدیم.  اخراج آدم یا هبوط او، با توجه به این مقام ظاهراً در مورد انسان سازگاری ندارد. در توضیح این مطلب اینکه، خروج از بهشت، خروج توأم با اشتیاق بود. آدم با توجه به اینکه در بهشت در ناز و نعمت بود و همه ملائک بر او سجده کردند، تسلیم او بودند و خدا هم فرمود: «کلا منها حیث شئتما رغدا» هر چه که در این بهشت می طلبید، اشتها دارید، بخورید و بیاشامید، فقط به این درخت نزدیک نشوید، این کار را کرد؟ آدم و حوا به هیچ درختی، نعمتی، لذتی و بهجتی نگاه نکردند جز به همان درختی که نهی شده بودند و این از عظمت انسان است.

صاحب ولایت کلیه در حضور یار به عکس یار نمی نگرد.
آدمی آن اندازه بزرگ است که در حضور یار چشم به غیر ندارد و این ویژگی انسان است. به تعبیر بنده و به تعبیر عرفی، این توهین به آدم بود که توجه خود را به عکس، نوشته، خوردنی و آشامیدنی جلب کند. این نابخردانه نیست که عاشقی، محبی در حضور معشوق و محبوب خویش به عکس او بنگرد؟ البته ما در این دنیا به خاطر احاطه جهل و ناتوانی، عکس را می خواهیم و به صاحب عکس کاری نداریم.
سرّ بت پرستی در این است که به خدا کاری ندارند، چیزی شبیه او می سازند و به او نگاه می کنند.  آدم گفت که خوردن و آشامیدن در حضور خدا، غفلت کردن از او، شایسته من نیست، بنابراین اگر قرار است در بهشت باشم و بخورم و حتی یک لحظه در حضور تو، به نعمت تو توجه کنم، می پسندم که هیچ گاه نخورم و زحمت، گرفتاری، مرارت و تلخی را تحمل کنم ولی جز به تو ننگرم؛ به همین خاطر است که آدم معصوم است و معصوم خطا نمی کند، بنابراین آدم در بهشت خطا نکرد. در بهشت تکلیف وجود نداشت بنابراین امر مولوی واجب، حرام، مکروه و مستحب وجود نداشته است و آدم هیچ امری را ترک نکرده است و هیچ نهی و بازداشتی را نادیده نگرفته است.  آدم صاحب ولایت  کلیه الهی است و  صاحب این مقام است، ابلیس با آنها که بندگان مخلص هستند، کاری ندارد زیرا به آنها احاطه ندارد.  آدم صاحب ولایت در سیر صعودی، در آسمان چهارم قرار دارد به این معنا که آدم از جمع کثیر انبیاء بزرگ الهی بزرگتر است. بسیاری از انبیاء در آسمان اول قرار دارند، بسیاری در آسمان دوم و جمعی در آسمان سوم، آسمان چهارم محل اخص خواص انبیاء و اولیاء بزرگ الهی است و آدم در آنجاست، البته در آسمان پنجم و ششم و هفتم به صورت انگشت شمار هستند.  کسیکه به مقام ولایت کلیه الهی رسیده باشد بر همه کون و مکان – ملائک، شیاطین، جنیان، وحوش، خزندگان و ... احاطه و تسلط تکوینی دارد و ضمانت شده است که نمی تواند کسی او را بفریبد. شایان ذکر است که، کسی ،فریب خوردنی را، می خورد که اهل خوردن باشد، آدم اهل خوردن نبود و در بهشت جز همین یک درخت، هیچ چیز نخورد. نشانه های ایمان مؤمنان در دنیا، بر ما عیان است که همین انسانهای معمول و متعارف که در بهشت و فراوانی نعمت نیستند و در بدست آوردن آن زحمت می کشند، مراعات حلال و حرام می کنند. چنان چه در ماه مبارک رمضان، خدا فرمود که از مال خودتان نخورید و ما که اهل خوردن هستیم، چشم می گوییم، آدم به اندازه ما که بود. درست نیست ولی خدا را که مسجود فرشتگان است در حد خودمان بدانیم. علاوه بر این، دشمنی شیطان بر آدم، دشمنی عیان و آشکار است و به تعبیر قرآن، عدو مبین است. شیطان، رقابت و مبارزه ای را به آدم پیشنهاد کرده است که در آن احتمال عدم موفقیت است بلکه احتمال عدم موفقیت آن بیشتر از احتمال موفقیت است. 
--------------------------------------------------------------------------------------------------

درس پنجم

نصیحت شیطان
در درس قبل گفته شد که شیطان به آدم گفت که من از تو بهترم و دلیل دارم.  دلیل من این است که در جهان طبیعت بودم، شهوت، غضب و شیطنت داشتم، در حلال و حرام و وسوسه ها بودم و از همه اینها خودم را نجات دادم و از طبیعت بیرون آمدم، از ملکوت و جبروت عبور کردم و معلم ملائک شدم.  من امتحان دادم، قبول شدم و به نتیجه رسیده ام.  تو هم اگر می خواهی مسجود ملائک و فرشتگان باشی، باید در این رقابت شرکت کنی و در زمین با همه وسوسه ها و تمایلات گوناگون مبارزه کنی و اگر پیروز شدی، هنوز مثل من شده ای و اکنون زمان مبارزه جدی ماست.  در این زمان خداوند فرمود که او عدو مبین است و بعد شیطان گفت که «انی لکما لمن الناصحین» (من برای شما دلسوزی می کنم) بنابراین از این درخت بخور.

لازم به ذکر است که آدمی سرش کلاه نرفته است زیرا صاحب علم به اسماء است که ما یک هزارم و حتی کمتر از آن را نمی دانیم، صاحب ولایت تامه الهی است و از این گذشته شیطان دروغ نمی گوید. گمان بنده، این است که اگر چه در زبان عرف ما شهرت پیدا کرده که شیطان خیلی نامرد است ولی رفتاری که با آدم در بهشت انجام داده، نشان مردانگی اوست و از خود گذشتگی کرده است. چرا؟ زیرا اگر آدم در بهشت می ماند و از آن درخت نمی خورد، آدم، آدم نبود بلکه فرشته بود و شانس موفقیت شیطان بالا می رفت زیرا دو نفر مدعی خلافت – انسان و ابلیس – بودند. شیطان گفت: «من حتی حاضرم از سهم خود بگذرم ولی تو باید مردانه مبارزه کنی و سختیها و مشکلاتی که من تحمل کردم و تا اینجا آمدم، استاد ملائک شدم را تحمل کنی تا یک رقابت برابر و عادلانه داشته باشیم». بنابراین یک تعبیر این است که پیشنهاد شیطان به آدم، از دلسوزی بوده است.

خلیفه ی زمین ، در بهشت چه می کند؟
در روایات،آمده است که خدا فرمود:«ما آدم را آفریدیم، اگر او گناه نمی کرد، آدم دیگری می آفریدیم تا گناه کند.» و بعد، خلق خدا معنا می کنند که اگر ما امروز گناه نکنیم، آدم دیگری جای ما می آید. در اینجا مقصود از آدم، مقام خلافت بوده است و منظور از خطا، خطا به معنای ویژه است که اگر انسان این خطا را نکند، به این درخت ممنوعه نزدیک نشود و از بهشت خارج نشود، فرشته ای از دیگر فرشتگان و در عرض آنان می شود. خدا، آدم دیگری می آفریند که به این درخت نزدیک شود، که این درخت راه هبوط و ورود در طبیعت است، ورود در سختیها و در نتیجه به مقام خلافت رسیدن است. شایان ذکر است که خدا فرموده است: «انی جاعل فی الارض خلیفه»، کسی را که برای جهان طبیعت و به عنوان خلیفه خود در زمین آفریده است، چرا در بهشت باشد؟ آدم و فرشتگان نیز این سؤال را مطرح کردند، در این هنگام خدا فرمود: «لاتقربا هذه الشجره» ما آدم را در زمین می خواهیم و این خلیفه، هر کسی می تواند باشد.

شجره ممنوعه ، علم خاندان پیامبربود.
در روایتی از امام صادق – صلوات الله و سلامه علیه- در مورد شجره وارد شده است که بعد از اینکه حضرت فرمود: خلق در این زمینه چه می گویند؟ یکی گفت: می گویند گندم بوده و دیگری گفت: می گویند جو یا انگور بوده و بدین ترتیب هر کسی چیزی گفت. حضرت فرمود که دروغ گفتند. این شجره، علم ما خاندان پیامبر بود. آدم وقتی به بهشت و به وجود خاندان پیامبر نگاه کرد متوجه شد که بهشت در مقابل وجود مبارک و نورانی خاندان پیامبر ظلمت است. بهشت بودن بهشت، به این خاطر است که وجهی از وجوه بی حد و اندازه سرور شهیدان، امام حسین – صلوات الله و سلامه علیه- در آن تابیده است. آدم می بیند که بهشت با همه عظمت، حسنی از محاسن بی حد و اندازه امام حسین – صلوات الله و سلامه علیه- است و با توجه به اینکه همه عالم هستی در خدمت اوست یا به حسن جمال او می نگرند، درست نیست که نگاهش به غیر باشد. به تعبیر دیگر، آدم و حوا هنگامیکه متوجه شدند کمالی دارند که خلق مشتاق آنهاست به عنوان مثال به علم خود که نگاه کردند، دیدند که علم شان قطره ای است از اقیانوس بیکران علم خاندان پیامبر و به هر وجهی و کمالی از کمالشان که نگاه کردند، متوجه شدند که یک نشانی از او دارند و نیز زمینه فراهم است، خواستند به آن علم دست پیدا کنند. آدم از خدا درخواست کرد که از علوم خاندان پیامبرش او را برخوردار کند و او را عضو ششم خاندان حبیب قرار دهد . خدا فرمود: «لا تقربا هذه الشجره فتکونا من الظالمین».خود را به زحمت نینداز. گفت: اگر به زحمت بیندازم چه می شود؟ معلوم نیست بتوانی برگردی. آیا بازگشت به بهشت محال است؟  نه، محال نیست و در نهایت آدم این ریسک را پذیرفت. حال، مقام آدم این است و ما فرزندان او هستیم. به دلیل داشتن نشانی از اوست که محبت پیوستن، تشبه، همراهی و همتایی خاندان پیامبر، همه وجود ما را پر کرده است. البته این نعمتی از نعمتهای خداست که استحقاق نداشتیم .بلکه منتی از منتهای اوست. اگر بدست آوردن این نعمت با زرنگی امکان پذیر بود، ما محب خاندان پیامبر نبودیم، چون این زرنگی را ما نداریم. در همین زندگی دنیا، در همه امور محتاج دیگران هستیم. ملتی که آن قدر هوش و فراست ندارد که حداقل در دنیای خودش با دیگران رقابت کند، آیا توانایی دستیابی به محبت خاندان پیامبر را دارد؟ همه نعمتها از جمله کمال، جمال، دنیا و غیره را به آسانی و راحتی به ما داده اند و ما به این روش سخت عادت کرده ایم. اگر چه ممکن است در اثر ناسپاسی، خداوند سفره را جمع کند که سبب زحمت ما می شود ولی شیوه او این است که بی تمنا می آفریند، روزی می دهد، می آمرزد و در یک کلام همه بی تمناست.

حضرت آدم،اسوه ایثار گری
زمانیکه آدم به بهشت پشت پا زد، به او گفتند که بازگشت تو امکان پذیر است ولی رفتن تو سبب می شود که برخی یا جمع زیادی از فرزندان تو نتوانند برگردند.
همان طور که می دانید حب پدر و مادر به فرزند خیلی زیاد است. خلق خدا قبل از اینکه بچه داشته باشند، به فکر این هستند که چه چیزهایی برای او فراهم کنند و برای این کار حتی حلال را حرام می کنند، بعد از بدنیا آمدن او، گرفتاری ها خیلی زیاد می شود و همین طور نوبت به نوه ها می رسد و اگر نوه ها نبودند غصه هر کس دیگر... گویی انسان برای غصه خوردن آفریده شده است و فرصت خوردن چیز دیگر را پیدا نمی کند. البته این آدم به خاطر تمامیت و کمالش این غصه ها را دارد. ولی در عین حال که برخی از فرزندان اش در این سفر در راه می ماندند و بازنمی گشتند، این سفر را قبول کرد و گفت: این سفر، شایسته و مناسب ماست و خدا نیز ما را برای همین سفر آفریده است. تا آنجا که بتوانیم به فرزندان خود کمک می کنیم.
خدا نیز فرمود:«امّا یاتینک منّی هدی» آنقدر پیام و پیامبر برای شما بفرستم که جمع زیادی از فرزندانت نجات پیدا کنند. جمع زیادی به این صورت و با اختیار و جمع زیاد دیگری به خاطر الحاق به پدر و مادرشان نجات پیدا می کنند. جمع دیگر باقیمانده توسط شفاعت انبیاء و اولیاء، عالمان و مؤمنان نجات پیدا می کنند ولی باز هم اندکی باقی می مانند که به جهنم می روند ولی باز هم آدم به این سفر رفت. در مقایسه با این کار، کار کوچکتری حضرت ابراهیم انجام داده و آن قربانی کردن پسرش بود. پسری که با رنجها، مرارتهای زیاد، دعواها و اختلاف دو همسر بزرگ شده است، خداوند فرمان داده است که در بیابان او را رها کن – آیا ما حاضر هستیم فرزند خود را در بیابان رها کنیم تا خود بگردد- حال حضرت ابراهیم مأمور شده است فرزند خود را در بیابان بی آب و علف رها کند و سپس قدری که بزرگ شد ، او را قربانی کند. اسماعیل، فرزند آن حضرت – علیه الصلوة و السلام- عرض کرد که پدرم، من می دانم که هنگام سربریدن، دست و پا می زنم، ناله و گریه می کنم و این طبیعی است. بنابراین دست و پای مرا محکم ببند که مبادا این عمل باعث شود که امر خدا را نادیده گیری. حضرت ابراهیم دست و پای او را محکم بست و با کارد شروع به بریدن گردن فرزند کرد، ولی کارد نمی برّید. کارد را خیلی خوب تیز کرد و این عمل را چندین بار تکرار کرد. حال حضرت ابراهیم، اسوه توحید است. ولی به اعتقاد بنده در توحید، آدم بر حضرت ابراهیم مقدم است. حال چرا آدم شهرت پیدا نکرده به خاطر این است که کسی متوجه نشده که حضرت ابراهیم از یک فرزند گذشت و به این درجه رسید ولی حضرت آدم از میلیاردها فرزند گذشت و همه را در قعر آتش جهنم مشاهده کرد و گفت با این وجود به این سفر می روم و همه خطرات را نیز می پذیرم. اگر بخواهیم ایثار را، از خودگذشتگی را به یک مجسمه تصویر کنیم، آیا تصویری از این بزرگتر می توان برای او یافت؟
یکی از خودش می گذرد، دیگری از فرزند، همسر، قوم و خویش، یکی از همه آنچه را که در عالم هستی دارد می گذرد و این اسوه ایثارگری خواهد بود.

آدم از بهشت اخراج نشد!
با توجه به صحبتهای این جلسه، آدم از بهشت اخراج نشد زیرا خداوند اخراج را به شیطان نسبت می دهد و می گوید : «أخرج» ولی به آدم «اهبطوا» می گوید- و درجایی هم خداوند «أخرج ابویکم من الجنه» را آورده است ولی این عمل را به شیطان نسبت می دهد. مانند این است که مهمانی به خانه ای برود ولی چون صاحب خانه نیست، سرایدار او را راه نمی دهد ولی وقتی صاحب خانه می آید، او را می شناسد و به خانه راه می دهد و به خاطر این کار سرایدار را عوض می کند. آیا صاحب خانه ما را راه ندهد مهم تر است یا اینکه سرایدار ما را بیرون کند؟
شیطان آدم را اخراج کرد و اخراج کردن او به معنای تعبیر قبلي است.

کمالات آدم
 آخرین جمله ای که  در این جلسه مطرح می کنم، برای اینکه بدانیم قدر ما چیست؟ این است که آدم به درجه ای رسیده است که نه فقط همه مظاهر اسماء را می شناسد بلکه همه اصول، مبادی و ریشه های این مظاهر را می شناسد. به این معنا که جبرئیل، شعاعی از این حقیقت است و آن حقیقت را آدم می داند، چون اسم است. عزرائیل – علیه الصلوة و السلام- هم جلوه و شعاعی از آن است و همه اینها را آدم می داند ولی دانستن او در مقام اجمال است.
به تعبیر دیگر، مجموعه کمالاتی که آدم در وجود خود دارد، کمال استعدادی باز نشده است یعنی می تواند شجاع باشد ولی آنجا که جای ابراز شجاعت نیست. چنانچه جهان طبیعت تنها جای ابراز شجاعت است البته اگر مجاز باشد.

اسوه شجاعت
این مطلب مکرر گفته شده ولی نمی توان دوباره نگفت، زمانیکه خاندان پیامبر – علیهم الصلاة والسلام- در مجلس ابن زیاد به عنوان اسیر، برده شدند و همه را به یکدیگر با طنابی بسته بودند و در جلسه بردند، ابن زیاد به لحاظ روحی قصد داشت که خاندان پیامبر را تضعیف کند و شروع کرد به گفتن مطالبی از قبیل اینکه ما مردان شما را کشتیم و زنان شما را به اسارت آوردیم و ... در مقابل حضرت زینب جواب او را می داد. ابن زیاد که لعنت خدا بر او باد- متوجه شد که در جمع حضرت زینب، او را می شکند و با هر کلمه ای، آنها عظمت شان را بیشتر نشان می دهند، گویی اصلاً اسیر نیستند بلکه ما اسیر آنها هستیم و اگر به بحث ادامه دهد، مردم به تهی و خالی بودن ابن زیاد پی می برند، بنابراین خواست مطلب را تمام کند گفت: «من زنی به این شجاعت ندیدم که همه عزیزان و فرزندان خود را کشته ببیند ولی این چنین با شجاعت از فرزندان و برادران خود دفاع کند.» حضرت زینب – سلام الله علیها- فرمود: «ابن زیاد، خیلی چیزها را ندیده ای . به خدا قسم، خدا اجازه نداده است که شجاعتمان را ابراز کنیم و اگر اجازه داشتیم، آن زمان معنی شجاعت را می فهمیدی، چون فرموده که مردانتان شجاعت شان را اظهار کنند، دیدی چکارکردند، بچه ده، دوازده ساله کاری انجام داد که پهلوانها و قهرمانهای شما نمی توانند انجام بدهند. ولی خداوند به زنها اجازه اظهار شجاعت نداده است زیرا اگر حضرت زینب – سلام الله علیها – مجاز باشد که شجاعت اش را اظهار کند، حسین دیگری با همان عظمت خواهد بود و علی دیگری ظهور خواهد یافت.

طبیعت مکان به فعلیت رسیدن کمالات ادمی
بنابراین جای شجاعت بر حسب ظاهر شریعت و حد مجاز ، در جهان طبیعت است. اگر آدم می خواهد شجاعت، عفت، تسلیم بودن و عدالت خود را نشان بدهد، جای آن در جهان طبیعت است. هر صفتی از صفات خلقی را که استعداد ذاتی و درونی دارد، اگر بخواهد نشان بدهد، باید به جهان طبیعت بیاید. بنابراین آدم این جهان طبیعت را، طبیعت و دنیا نمی بیند، جایی می بیند که از طریق سختیها و گرفتاریها، بلاها و مصیبتها، آن استعدادها و قابلیتهایش را به ظهور برساند. مانند هسته خرما که2 یا 3 گرم بیشتر نیست ولی استعداد تبدیل شدن به یک درخت یک تنی را دارد، قابلیت تبدیل به درختی که هر سالی صد کیلو خرما بدهد را دارد و جای آن هم در این دنیاست. بنابراین آدم و ما هم فرزندان آدم به پیروی و به تبع و طفیل او که پدر ما بود به جهان طبیعت آمده ایم تا استعدادها و قابلیت های خودرا به فعلیت برسانیم و الان در طبیعت هستیم. 
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درس ششم

انسان موجودی، بی مثل ومانند
به راستی می توان گفت که انسان مثل و مانند ندارد، به همین دلیل، همه عالم هستی برای انسان، به واسطه انسان و مجرای او آفریده شد، بلکه همه در بقا و دوام شان به وجود انسان نیازمند هستند و سر بقا و دوام آنها نیز خدمت کردن به انسان بوده، هست و خواهد بود. ولی اکنون ما با آن انتخاب بزرگ و اساسی روبرو هستیم . انتخابی که برخی گمان برده اند ریشه در خودخواهی انسان و به نظر درست تر، ریشه در طلب، محبت و عشق انسان به خدا و رب خویش دارد. انتخاب فرود آمدن در جهان طبیعت و در زندان گرفتار شدن، انتخاب بزرگی بود که با صفاتی مانند جهول بودن و ظلوم  همراه است و اینکه، به خویش ستم می کند ولی این ستم کردن به خویش، از کمالات انسان به حساب می آید و از نقائص و ضعف های او نیست. اگر چه این انتخاب نشان دهنده جهل بلکه جهول بودن انسان است ولی مقصود از این جهل، جهل به خود، به اعمال خود و یا جهل به کمالات و سعادت خود نیست. باید معنای دیگری داشته باشد که آن نیز کمالی از کمالات انسان باشد، در غیر اینصورت، واگذار کردن امانت الهی که ملائک تاب تحمل آن را نداشتند، به انسان جهول (یعنی بسیار نادان) کار حکیمانه ای نبود. در حال حاضر با گذشته ای که داشتیم و شرایط فعلی که استعدادها و استحقاق های بسیاری داریم که اگر به فعلیت برسند به جایگاه نخستین خود که افضل از همه ملائک و موجودات بوده است، می رسیم بلکه به مقامی فراتر از آن – که مثل و مانند ندارد بلکه قابل تصور نیست- خواهیم رسید.

چگونه می توان به جایگاه اصلی و نخستین خود وحتی فراتر ازآن دست یافت؟

حال چگونه می توان به این مقام دست یافت؟ چگونه می توانیم این استعدادها و لیاقتهایی را که داریم به فعلیت برسانیم؟ آیا می توانیم بار دیگر به جایگاه اصلی و نخستین خویش بلکه مهم تر از آن دست پیدا کنیم و اگر می شود راههای رسیدن به آن جایگاه چیست؟ اگر چه دو بخش قبلی، بحث های نظری بود ولی بخش های آینده بحث، عملی خواهد بود. آیا می توان به درجه ای رسید که بهشت با همه عظمت و گستردگی، لطافت، جمال و جلالی که دارد، مشتاق دیدن لحظه ای و برگرفتن نگاهی از ما باشد؟ اجمال نظر در مباحث اخلاقی نشان می دهد که چنین کاری امکان پذیر است و انسان می تواند به اصل خودش بازگردد و باطن خویش را آشکار کند، به گونه ای که ببیند ملائک به سجده رفته اند و از انسان هنوز هم چنین تقاضا و طلبی دارند، چنانکه انسان آیینه تمام نمای خدا بود، هنوز هم همان گونه است. ولی از چه راهی می توان به آن دست پیدا کرد؟ ممکن است راههای متعددی را بتوان مطرح کرد که در جایی دیگر به اشاره و یا به تفصیل گفته ام، ولی راهی که امروز مطرح می کنم راهی است که انسان را به سرعت یا سریع ترین صورت و در عین حال مستقیم ترین وجه، بدون زحمات فوق العاده و تلفات قابل توجه، به کمال خودش می رساند. این راه، حس معرفتی، سهم اخلاقی و صفاتی و نیز بخش عملی دارد. هر کدام از این راهها اگر چه در آغاز اندکی مشکل می نماید و اگر شرایط، زمینه ها و مقدماتش را فراهم نکنیم، چندان آسان نیست ولی برای کسانی که اهل همت عالی هستند، برای کسانیکه گمشده دارند و یا حداقل برای کسانیکه بی قرار هستند، کار چندان مشکل و سختی نخواهد بود. البته مستحضر هستید که در هر کاری و برای رسیدن به هر هدفی، اگر انسان گمشده داشته باشد و گمشده او عزیز و مطلوب باشد به گونه ای که بدون آن نتواند قرار و آرامش داشته باشد، بدون آن نتواند زندگی کند، یقیناً به مطلوب و مقصود خود خواهد رسید و به همین دلیل در همه آداب سلوکی و در همه مباحث اخلاقی دقیق، گفته شده است که گمشده داشتن، شرط نخستین است، ولی این مبحث را به سبک دیگری مطرح می کنیم که با آنچه در جای دیگر گفته شده تفاوت دارد. بنابراین راه رسیدن به کمال شایسته خود که مسجود ملایک بودن است- نه هم ردیف ملایک، بلکه سمت مالک بودن بر ملایک است- آن است که نسبت به موضوعاتی معرفت داشته باشیم، صفاتی را کسب کنیم و اعمال منظم و پیوسته ای را انجام دهیم. هر یک از این سه راه را در حد گنجایش جلسات توضیح خواهیم داد.

اقسام معرفت
 معرفت بر دو نوع است، اگر چه این دو نوع معرفت با هم تفاوت اساسی دارند به گونه ای که نمی توان آنها را با یکدیگر مقایسه کرد و چه بسا مشترک لفظی – نه مشترک معنوی- باشند ولی در عین حال هر دو را می توان معرفت نامید و به نوعی بدست آورد. یک نوع آن، معرفت رسمی، سطحی و ظاهری است،  که از طریق تعلیم و تعلّم، مطالعه و تفکر می توان، این معرفت را بدست آورد. قسم دیگر معرفت، معرفت حقیقی، باطنی و غیر رسمی است. معرفتی که از طریق بسیار خواندن، نوشتن و مطالعه کردن بدست نمی آید، بلکه باید از راههای دیگری که ویژه آن است، بدست آورد. البته هر کدام از این دو راه می توانند لطف، عنایت و فعل خدا باشند، همچنین می توانند به نوعی به انسان نسبت و انتسابی داشته باشند، به گونه ای که انسان بتواند تصمیم بگیرد و کاری را انجام بدهد.

معرفت رسمی، سطحی و ظاهری
معرفت های رسمی، مجموعه اطلاعات و داده هایی است که انسان را نسبت به حقایق و واقعیتهای عالم هستی آشنا می کند. آن دسته از واقعیتها و حقایقی که برای انسان نسبت به مبدأ و مقصد خویش، نگاه ویژه ای بسازد. به تعبیر دیگر هر معرفتی، هر اطلاع و دانشی که سبب شود نگاه انسان به جهان تغییر پیدا کند، نگاه انسان به خودش و نیز به دیگران تفاوت پیدا کند، این گونه معرفت است که در مسیر بازگشت به اصل خویش مفید و مؤثر است و تا اندازه ای سببیت و علیت نیز دارد، اگر چه تام و تمام نیست. حال، اگر بدانیم که مثلاً پنج ضربدر پنج می شود بیست و پنج و این، هیچ تأثیری در نگاه ما به جهان و انسانها ایجاد نکند، این معرفت دنیوی است، مربوط به اینجا و اکنون است و ممکن است سبب منبع درآمد و آسایشی بشود ولی سبب نمی شود که قابلیت ها و استعداد های ما به فعلیت برسند و باطن ما را – که مرکز عنایات و الطاف ویژه الهی است- آشکار کند. آن خورشید حقیقت را که در وجود ما نهفته است و هزاران حجاب بر آن انداخته اند تا نامحرم نبیند، آن را آشکار نمی کند. هم چنانکه خدا مشتاق دیدن گنج نهان در وجود خود بود، مشتاق دیدن این گنج نهان در وجود مظاهر اسماء، صفات و یا خلیفه اش نیز است. هم چنانکه ذات خدا نهان بود، خلیفه خدا نیز ذات اش نهان است و هم چنانکه عیان شدن ذات خدا بر خودش مطلوب بود، عیان شدن حقیقت خلافت الهی و خلیفه الهی نیز مطلوب و مقصود است. بنابراین، این اطلاعاتی را که بدست می آوریم- که بعد متعلق را مطرح می کنیم- اگر سبب شد که نگاه ما به جهان، انسانها و به خود تغییر پیدا کند، این معرفت باارزش است. اگر چه این معرفت، معرفت رسمی است ولی سودمند است. اگر کسی توانست بگوید :«به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست.» ولی نگوید:«به جهان خرم از آنم چون می خورم، می بینم، در تصرف من است، مربوط به من است»، این اگر چه ثمره و نتیجه معرفت رسمی است ولی سودمند است و می تواند برای بازگشت انسان به مقصد نهایی و مبدأ خویش – که خدای خویش است- کمک شایانی کند. اگر چه تام نیست ولی دست ما کوتاه و خرما بر نخیل است، دست ما در اولین قدم به این معرفت می رسد. اگر کسی از طریق فکر و مطالعه، دانستن و مانند آن، -مهم نیست موضوع دانستن چیست، مهم این است که چه تأثیری بر نگاه ما نسبت به جهان می گذارد- توانست با دلایل نقلی و یا با اعتقاد به تجربه ای که بدست می آورد، به این نتیجه برسد که همه از اوست و اگر نیک بنگری همه اوست، اگر چه این دید و معرفت، نظری است ولی در عین حال می تواند سودمند باشد و زمینه بیداری را فراهم کند، آگاهی ما نسبت به گمشده هایمان را به فعلیت برساند، درد غربت را در ما ایجاد کند، ما را به خود آورد و جایگاهمان را آن چنان در مقابل ما، عیان سازد – حتی اگر در مقابل دیده عقل باشد- که به چیزی دل نبندیم، انس نگیریم، غم خود، دیگران، دنیا و آخرت را نخوریم، زیرا اگر کسی به این فهم و درک برسد که آنچه در عالم هستی تحقق پیدا می کند، به اذن، رضایت و مشیت خداوند، بوده و هست و خواهد بود، جای غم خوردن برای او باقی نخواهد ماند. بنابراین، این نوعی معرفت رسمی، تعلیمی و تعلّمی و مانند آن است که متعلقاتش را بعد عرض می کنیم.

معرفت حقیقی وباطنی
بخش دیگر معرفت های حقیقی و باطنی است. با توجه به اینکه ویژگی های این نوع معارف، بیان ناپذیر است بنابراین در حد اشاره و نگاه کوتاه و مختصری به روایات، برخی از مطالب را عرض می کنیم. حتماً شنیده اید، خوانده اید و بسا گفته باشید که در روایات متعدد آمده است دسته ای از معارف الهی با خواندن بسیار، نوشتن و مطالعه بدست نمی آید. «لیس العلم بکثرة التعلم انّما العلم نور یقذفه الله فی قلوب من یشاء» علم نوری است ومطالب و مفاهیم خواندنی و به ذهن سپردنی نیست.
علم حقیقی آن است که در دل بندگان قرار بگیرد و البته فرمود، دل هر کس بخواهد تا متعلّق مشیت خدا قرار بگیرد. معنای متعلّق مشیت را به صورت خیلی کوتاه توضیح می دهیم. در برخی از روایات آمده است که خاندان پیامبر، یک درجه و مرتبه ای از علم را دارا هستند که هیچکس آن علم را ندارد- انبیاء مرسل، ملایک مقرب، مؤمنان آزموده دل و هیچ موجودی از موجودات ممکن عالم هستی چنان علمی را ندارند. راوی سؤال کرد :«پس این علم را چه کسی دارد که هیچ کس نمی تواند تحمل کند، بفهمد و بیابد؟ حضرت فرمود:« نحن نحتمله ،ما فقط این علم را داریم و هیچ کس توان دسترسی ندارد»، این یک درجه از علم است. درجه دیگری از علم را امام صادق – صلوات الله و سلامه علیه- مانند همین روایت، روایتی را فرمود که علمی وجود دارد که ملایک مقرب ندارند تا چه رسد به ملایک غیر مقرب، علمی است که انبیاء مرسل ندارند تا چه رسد به ملایک غیر مقرب، علمی است که مؤمنان آزموده دل ندارند تا چه رسد به مؤمنان معمول، متوسط و متعارف». ابوسامع –راوی- سؤال کرد:« پس این علم را چه کسی دارد؟» فرمود:« من شئنا» هر کسی را که بخواهیم از این علم برخوردار می شود.»

«من شئنا» چه کسانی هستند؟
حال چه کسانی مورد تعلق و مشیت آنها هستند؟ به تعبیر دیگر این علم به کسانی تعلق می گیرد که خاندان پیامبر بخواهند. در آیه کریمه و یا در روایات دیگر آمده است که علم به زیاد خواندن و نوشتن نیست بلکه علم به قلب تعلق می گیرد ولی قلبی که خدا بخواهد. این قلبی که خدا و خاندان پیامبر می خواهد که عالم شود؛ معارف حقیقی را بدست آورد و خزائن اسرار و معارف خدا و خاندان پیامبر باشد چه قلبی است؟ در جای دیگر به اشاره و یا به تفصیل گفته ایم که عبارت است از قلب انسانی و بنده ای که در ابراز محبت نسبت به خاندان پیامبر صداقت ورزیده باشد و حق محبت را ادا کرده باشد. اگر چه این سخن، چند معنای دیگر نیز دارد که این ابراز محبت صادقانه به چه معناست ولی آن معنایی که اینجا مد نظر است، این است که انسان هر چه می خواهد، بدین دلیل بخواهد که خاندان پیامبر خواسته اند و اگر خاندان پیامبر نخواسته بودند، او نیز نمی خواست. بدین خاطر از این کار پرهیز کرده است که خاندان پیامبر فرموده اند پرهیز کنید، به گونه ای که اگر خاندان پیامبر نفرموده بودند که پرهیز کنید، او بی نظر بود، پرهیز و عدم پذیرش مساوی بود به این معنا که نه فقط علم اش به دنبال نظر خاندان پیامبر رخ می دهد، نه فقط صفاتش به دنبال معارف و تعالیم خاندان پیامبر رخ می دهد بلکه مشیت و اراده اش نیز به دنبال اراده و مشیت خاندان پیامبر – صلوات الله و سلامه علیهم اجمعین- رخ می دهد به تعبیر دیگر اگر از محب صادق سؤال کنند: به نظر شما این رنگ خوب است؟
می گوید: اگر خاندان پیامبر بپسندند، خوب است و اگر نپسندند، خوب نیست و اگر بپرسند، نظر خودت چیست؟ می گوید: «من چه کسی هستم که نظر مستقل و جدای از آنها داشته باشم.» محب صادق به کسی می گویند که جز خواست محبوب، چیزی ندارد، نمی خواهد، نمی شناسد و طلب نمی کند. شایان ذکر است که هر کس توانایی اظهار محبت، در درجه اول به پدر، مادر، همسر و فرزندان را داشته باشد، می تواند کیفیت اظهار صادقانه محبت را تمرین کند. زمانی که خوب و بد بودن مربوط به شریعت است، ما ودیگران حق نداریم که آن را کم و زیاد کنیم، ولی در مواردی که نمی دانیم و ظاهر شریعت، ساکت است و یا اختیار را در دست خودمان قرار داده است، در این گونه موارد نباید میل و خواسته های خودمان را به دیگران القا کنیم. بنابراین، این علم نوری است که خدا در قلب کسی که می خواهد یعنی کسی که خدا می خواهد، قرار می دهد. حال چه کسانی را خدا می خواهد؟ کسانی که نسبت به خدا محب صادق هستند، به این معنا که اگر خدا بگوید: بنشین، می نشیند و اگر گفت برخیز، برمی خیزد. اگر در تمام عمر این عمل را خدا بگوید، بدون چون و چرا انجام می دهیم و این می تواند اظهار محبت خالصانه باشد. در برخی روایات به دنبال این حدیث آمده است که «من یشاء» تا اینجا مشترک است، «من عباده»- این «من» بیانیه است- یعنی عباد خدا، بندگان خدا که متعلق مشیت خدا هستند. بنده آن است که در مقابل مولای خویش، جز خواست مولای خویش نخواهد. معنای دقیق تر از بنده، آن است که اصلاً چیزی نخواهد، در مقابل مولای خویش هیچ اعتراضی نمی کند بلکه حتی در ذهن و خاطرات خود نیز، امر نامطلوب رخ نمی دهد و نمی گوید که ای کاش غیر از این بود. بنابراین قسم دوم علم و معرفت به دل تعلق می گیرد و به ذهن، آموختن بسیار و به حافظه سپردن تعلق نمی گیرد. 
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درس هفتم

امام سجاد – صلوات الله و سلامه عليه – فرمود : " سلمان چيزهایی مي‌دانست كه اگر ابوذر بدان علم پيدا مي‌كرد، سلمان را به خاطر اين دانسته‌ها و عقايد به قتل مي‌رساند "  اين دو صحابه پيامبر (ص) به گونه ‌ای بودند كه به خاطر نزديكي، قرب و شباهت بسيار به يکديگر، پيامبر صلي‌الله‌عليه‌واله‌وسلم ميان آن دو عقد اخوت و پيمان برادري ايجاد كرد. زماني‌كه ابوذر و سلمان كه دو يار پيامبر بودند و پيامبر عقد اخوت بين آن دو ايجاد كرده است تا اين حد تفاوت داشته باشند، ساير خلق چگونه خواهند بود؟ سلمان چيزها مي‌دانست كه اگر ابوذر مي‌دانست، او را به جرم كفر، ارتداد و خروج از دين به قتل مي‌رساند. البته سلمان بايد اين گونه باشد. سلمان – رحمت و رضوان الهي بر او باد – به درجه‌اي رسيده است كه عضوي از اعضاء خاندان پيامبر شده است و اين عضويت اعتباري نيست، بلكه عضويت حقيقي است، به اين معنا كه تا كسي شباهت تام و تمام به خاندان پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌واله‌وسلم) پيدا نكند  عضو آن خاندان نخواهد بود. اگر چه به ظاهر عضو اين خاندان باشد ولي عضويت حقيقي، عضويت معنوي است نه عضويت صوري. به قصه حضرت نوح و فرزندش بنگريد. امام سجاد ( علیه السلام) فرمود : "به خدا قسم، چيزها از دو لب جدم شنيدم كه اگر بخشي از آن‌ها را بر شما بگويم، شما مردم كه بدترين گناهان را تحمل مي‌كتيد، مرا به جرم خروج از دين جدم به قتل مي‌رسانيد." مردم، دزدي‌ها، زشتي‌ها، فساد‌ها و مانند آن‌ها را ناديده مي‌گيرند، ولي امام سجاد ( علیه السلام) مي‌فرمايد كه من چيزها مي‌دانم كه اگر بدانيد، مرا به قتل مي‌رسانيد و براي شما قابل تحمل نيست. تعبير ديگر از اين علم و معرفت، در روايات وارد شده است كه قرآن ظاهر و باطني دارد. باطنش نيز باطني ديگر دارد و به همين صورت ادامه دارد، به‌گونه‌اي كه آخر ندارد.

در روايتي ديگر، منسوب به امام صادق – عليه الصلاه و السلام – آمده است كه كتاب خدا چهار درجه دارد كه عبارت است از عبارات، اشارات، لطايف و حقايق. عبارت آن مربوط به عموم مردم، اشارت مربوط به خواص مردم، لطائف مربوط به اولياء و دوستان خدا و بالاخره حقايق مربوط به انبياء است. بخش دوم معرفت كه درباره آن صحبت مي‌كنيم، معرفت حقيقي و غير رسمي است كه اصل  و اساس همه‌ي اعتبار و دانش آدمي مربوط به اين بخش است و جز از طريق محبت، پذيرش ولايت، عبوديت و بنده بودن و بالاخره بنده صادق بودن نمي‌توان آن را به‌دست آورد. زرنگي متعارف در اين جا سودمند نيست. زرنگي حقيقي آن است كه انتخاب را به خدا واگذاشت. ما مي‌دانيم هر جا خود، انتخاب كنيم احتمال خطا وجود دارد، ولي آن جا كه خدا انتخاب كند احتمال خطا وجود ندارد. حال انسان زرنگ كدام را انتخاب مي‌كند. اگر بخواهيم مسافرتي برويم و راه را بلد نباشيم، اختيارمان را در دست كسي قرار مي‌دهيم كه راه بلد باشد، بنابراين، واگذاشتن همه اسباب و علل و کارها و نتيجه‌ها به خداي متعال، زرنگي است ولي اين زرنگي متعارف نيست.

اين دسته از معارف، از طريق دوستي، محبت و همنشيني با خاندان پيامبر – صلوات‌الله‌عليهم‌اجمعين – و انس و الفت با معارف ويژه آن بزرگواران به دست مي‌آيد. هر گاه روايات، راويانش از اصحاب سر خاندان پيامبر هستند آن روايات با دقت بيشتري باید بررسی شود. همچنان كه اگر راوي، انسان بزرگ، پاك، مخلص و مطهر از بديها و زشتي‌ها و مانند آن است، روايتش نيز در حد عالي و سطح بالاتر است، بنابراين هر گاه راوي كميل بود، باید به دقت در آن نگاه و تامل کرد و معنای آن را فهمید و از چندین نفر معنایش را پرسید. به علاوه باید توجه داشت كه اين خزانه‌اي است كه به صورت يك جمله و گزاره ارائه شده است. منبع علم و معرفت است. اگر چه ظاهرش يك يا دو جمله و يا دو سطر باشد. علت آن نيز، اين است كه بخشي از روايات و معارف خاندان پيامبر متناسب با مخاطب ارائه شده است و اگر مخاطب سطح بالا، داراي فهم ويژه و اهل محبت باشد، سخناني كه براي آن‌ها گفته مي‌شود سخناني ويژه خواهد بود. سخن دوست با دوست، سخن ويژه است. بنابراين هر گاه سخن ويژه را در جايي، با واسطه شنيديم، بايد دقت كنيم. بر همين اساس، نوع رواياتي را كه كميل – كه رحمت و رضوان خدا بر او باد- نقل كرده است از دقايق و لطايفي برخوردار است. كميل نيز نقل مي‌كند كه بسياري از بحث‌ها، گفتگوها و رواياتي كه از اميرالمومنين (صلوات‌الله‌عليه) گرفتم مربوط به جلسات عمومي نيست. كميل مي‌گويد در جلسات عمومي در حضور حضرت بودم و ايشان صحبت مي‌كرد، خطبه مي‌خواند، حديث، مطالب و معارف بسياري را مي‌گفت و ما مي‌شنيديم.  وقتي كه جلسه به اتمام مي‌رسيد و همه متفرق مي‌شدند، حضرت اشاره مي‌كرد و مي‌گفت : كميل ! شب منتظرت هستم. ايشان با من  قرار مي‌گذاشت، به بنده افتخار مي‌داد و مرا به حضور مي‌پذيرفت. گاهي من به خدمت ايشان مي‌رفتم و برخي اوقات ايشان در مسير مي‌آمد و بالاخره بخشي از آن چه را كه از اميرالمومنين (صلوات‌الله‌عليه) آموختم مربوط به نيمه‌هاي شب است.
يكي از آن نمونه‌ها روايت حقيقت است. كميل مي‌گويد : " حضرت با من در نيمه  شب قرار گذاشت. همان‌طور كه در نيمه شب قدم مي‌زدم و آماده بودم، صداي پاي اسبي را شنيدم. نگاه كردم و امير المومنين را سوار بر اسب ديدم. سلام كردم. حضرت فرمود كه كميل پشت سر من سوار شو. كميل مي‌گويد: مي‌دانستم كه من از شيعيان خاص اميرالمومنين (علیه السلام)، محبان و علاقمندان او هستم، ولي آن قدر مقام و مرتبه‌ام زياد نيست كه تا اين حد نزديك اميرالمومنين باشم. عرض كردم: يا اميرالمومنين ! مولاي من، تو سواره برو، من هم پياده، تو از بالا معارف الهي را نازل كن و من از پايين مي‌گيرم. حضرت بار ديگر، ضمن اين كه گفت سوار شو، با سر نيز اشاره كرد. به اين معنا كه اين جا، جاي تعارف نيست، سوار شو. براي بار دوم، ديگر معطل نشدم – كه تعارف آمد، نيامد دارد- و سوار شدم.
هنگامي كه پشت سر حضرت سوار شدم، متوجه شدم كه از اين نزديك‌تر به اميرالمومني نخواهم بود بنابراين تصميم گرفتم، سوالي را كه ساليان درازي در ذهنم بود و جرات پرسيدن آن را نداشتم، مطرح كنم. نمونه اين را يكي از علماي اهل سنت كه از مشاهير بزرگ است – ولي به دلائلي نام آن را ذكر نمي‌كنم  و موافق با افكار او نيستم – در كتاب مشهوري كه يكي از شيعيان آن را تلخيص كرده است، روايت آورده است كه روزي پيامبر با يكي از اصحابش – احتمالا سلمان بوده – نشسته بودند و صحبت مي‌كردند. يكي ديگر از صحابه پيامبر كه اگر نام ببرم، همه مي‌شناسيد – يكي از خلفاي سه گانه است – وارد مي‌شود و با ورود او حضرت سكوت مي‌كنند. آن بنده خدا سوال مي‌كند : " بفرماييد تا استفاده كنيم. " حضرت مي‌فرمايد كه برخي از غذاها براي بچه‌ها ضرر دارد. به اين معنا كه همان طور كه گوشت براي بچه شيرخوار ضرر دارد و بايد شير بخورد، اين صحبت‌ها نيز براي تو ضرر دارد. كميل مي‌گويد : " چون متوجه شدم كه اميرالمومنين(علیه السلام)  به اين اندازه به من افتخار داده است كه قرب او را داشته باشم، سوال كردم حقيقت چيست ؟ حضرت فرمود :" تو را با حقيقت چكار؟ "
- يا اميرالمومنين ! مگر من از دوستان شما نيستم.
- بلي.
- مگر من از اصحاب سر شما نيستم؟
- آري.
- مگر مي‌شود مانند شما كه  از خاندان جود و كرم هستيد - و كرم و جود به شما قيام دارد، اگر شما نبوديد جود و كرم معنا نداشت و در يك كلمه اصل جود و كرم شما هستيد- شخصي چون مرا از سر سفره خويش دور كند و از معارف الهي برخوردار نكند؟

با توجه به اين سخنان، معلوم مي‌شود كه ياد گرفتن نيز آداب ويژه‌ای دارد كه در شرح حديث عنوان، بخشي از آن را توضيح داديم – حضرت فرمود :" بيش از نمي از دريا به تو نخواهد رسيد. "  به اين معنا كه چون تو محب صادق شيعه و از اصحاب سر ما هستي و نسبت به مولاي خودت فهم، درك و معرفت داري، سهم تو بيش از نمي از دريا نيست و البته ديگران که چنين ويژگي را هم ندارند همين اندازه هم نخواهد بود.
سپس حضرت جمله‌اي درباره حقيقت فرمود. كميل گفت كه مولاي من، كمي زيادتر و حضرت جمله‌اي ديگر فرمود. دوباره گفت كه مولاي من  جمله‌اي بيشتر و به همين صورت حضرت پنج جمله فرمود. كميل دوباره درخواست جمله‌اي كرد و اين بار حضرت فرمود كه چراغ را خاموش كن، خورشيد برآمده است. بنابراين در معارف الهي، معارف حقيقي وجود دارد و به كساني همانند كميل مي‌رسد. البته افرادي مانند كميل نيز، سهم ويژه خود را دارند.
اين گونه نيست كه اگر كسي يك قدم با اخلاص و صداقت برداشت، همتاي خاندان پيامبر صلوات‌الله‌عليهم‌اجمعين شده باشد بلكه بعد از اينكه به مقام سر خاندان پيامبر رسيد و در اظهار محبت صادقانه، متعلق مشيت خاندان پيامبر قرار گرفت و به حد كميل رسيد، نمي از دريا به او مي‌رسد. به يقين اشخاص ديگري وجود دارند كه بيشتر از نمي از دريا به آنها مي‌رسد. بعضي قطره‌اي، برخي آب باريكه‌اي، چمشه‌اي، رودخانه‌اي و... و اگر كساني متعلق مشيت خاندان پيامبر باشند و با همه وجود و مراتب وجوديشان تابع باشند – به اين معنا كه بدن، نفس و فلب آنها تابع و همراه خالص و ويژه آن‌ها باشد و نيز عمل، اندام و خاطرات آنها كنترل شده باشد-، سهم آنها از آن دريا، دريايي خواهد بود كه اگر بر همه خلق عالم  از زمينيان و آسمانيان تقسيم كنند. همه علماي بزرگ و علامه خواهند بود. 
--------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع کوثرنامه : http://tahour.ir/ 
بازدید 649 بار
محتوای بیشتر در این بخش: « عرفان چيست عرفان، علمی انسانی »

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

مطالب تصادفی

 

پرتال جامع فرهنگی کوثرنامه،درحوزه فرهنگ عمومی فعالیت میکند .هدف این پایگاه، تأمین نیازمندیهای فرهنگ عمومی خانواده ایرانی است.

 کانال کوثرنامه در تلگرام کانال کوثرنامه در سروش کانال کوثرنامه در ایتا

اینستاگرام

آمـاربازدیـد

امروز0
دیروز0
ماه0
مجموع2009489

افراد آنلاین

آنلاین

مجوزها

logo-samandehi
بالا