غزل : (( هر که سودایِ تو دارد، چه غم از هر دو جهانش - نگرانِ تو چه اندیشه، زِ بیمِ دگرانش )) از سعدی شیرازی

 

هر که سودایِ تو دارد، چه غم از هر که (هر دو) جهانش

نگرانِ تو چه اندیشه ز بیمِ دگرانش

 

آن پیِ مهر تو گیرد که نگیرد پیِ خویشش

وآن سرِ وصلِ تو دارد که نباشد غمِ جانش

 

هر که از یار تحمّل نکند، یار مگویش

وان که در عشق ملامت نکشد، مرد مخوانش

 

چون دل از دست به در شد، مَثَلِ کُرِّۀ توسن

نتوان باز گرفتن به همه خلق، عنانش 

 

به جفایی و قفایی نرود عاشقِ صادق

مژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سَنانش

 

خفتۀ خاکِ لحد را که تو ناگه به سر آیی

عجب ار باز نیاید به تن مرده روانش 

 

شرم دارد چمن از قامت و بالایِ بلندت

که همه عمر نبودست چو تو سروِ روانش

 

گفتم از ورطۀ عشقت به صبوری به درآیم

باز می‌بینم و دریا نه پدیدست کرانش

 

عهد ما با تو نه عهدی که تغیّر بپذیرد

بوستانیست که هرگز نزند بادِ خزانش

 

چه گنه کردم و دیدی که تعلّق ببریدی

بنده بی جرم و خطایی نه صوابست، مرانش 

 

نرسد ناله سعدی به کسی در همه عالم

که نه تصدیق کند کز سر دردیست فغانش

 

گر فلاطون به حکیمی، سخنِ عشق بپوشد

عاقبت پرده بر افتد ز سرِ رازِ نهانش

 

منبع کوثرنامه: دیوان سعدی، غزل 332

و سایت گنجور و وبلاگ حکمتانه

 

بازدید 705 بار

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

 

پرتال جامع فرهنگی کوثرنامه،درحوزه فرهنگ عمومی فعالیت میکند .هدف این پایگاه، تأمین نیازمندیهای فرهنگ عمومی خانواده ایرانی است.

 کانال کوثرنامه در تلگرام کانال کوثرنامه در سروش کانال کوثرنامه در ایتا

اینستاگرام

آمـاربازدیـد

امروز0
دیروز0
ماه0
مجموع2009489

افراد آنلاین

آنلاین

مجوزها

logo-samandehi
بالا