زیباترین لطیفه ها

 

مقدمه

بکوشید تا رنج ها کم کنید - دل غمگنان شاد و خرم کنید
چو روزی به شادی همی بگذرد - خردمند مردم چرا غم خورد
فردوسی
باید توجه داشت که همه انسان ها فطرتاً آرامش خواه، تکریم پذیر، محبت پذیر، تأیید طلب، و تشویق پذیر هستند و دوست دارند در محیطی سرشار از صمیمیت و شادی زندگی کنند.
همه انسان ها از رفتار متکبرانه، حاکمانه، مغرضانه، تنبیه گرانه، تهدید گرانه و غریبانه ناخرسند و گریزانند و دوست دارند نقطه آغازین ارتباط با ایشان به دور از زبان تهدید و انتقاد و با اذعان به ویژگی های مثبت و توانمندی های ارزشمند آنها باشد و در گفتگوها بیشتر خواهان این هستند که نقدها، نکات اخلاقی و تربیتی را از روش القاء غیر مستقیم در قالب کلامی حکمت آمیز، ضرب المثل و لطیفه ای زیبا، پسندیده و آموزنده که باعث شادی و انبساط شود به صورت کوتاه و برجسته به ایشان تفهیم شود.در رابطه با اهمیت حسن خلق و شادی پیامبر اکرم ص می فرمایند:
کسی که مؤمنی را شاد کند، مرا شاد کند و کسی که که مرا شاد کند خدا را شاد کرده است. اصول کافی، ج 2، ص 188
امام علی ع می فرمایند:
همانا این دل ها همانند بدن ها افسرده می شوند، پس برای شادابی دل ها، سخنان زیبای حکمت آمیز بجویید. حکمت 91
و در جای دیگر می فرمایند:
دل های مردم گریزان است، به کسی روی آورند که خوشرویی کند.
حکمت 50
امام صادق می فرماید:
آنکه با خصلت نکوی خود، حزن مؤمنی را پاک سازد، خالق یکتا اندوه دل وی را در آخرت زدوده و او را سپیدرو و روشن دل از قبر خارج می سازد. بحارالانوار، ج 74، ص 321
و باز معصوم ع می فرمایند:
هر مؤمنی که از صحیفه دل یک مؤمنی، غصه و اندوه پاک کند و او را از گرفتاری نجات داده، شادمان سازد، پروردگار بزرگ گشایش از سختی های زندگی دنیوی و اخروی برای وی فراهم می نماید.
بحارالانوار، ج 74، ص 321
و چه زیبا فرموده اند شاعران ایران زمین و فرموده اند:
تار و پود عالم امکان به هم پیوسته است - عالمی را شاد کرد آنکس که یک دل شاد کرد
صائب تبریزی
کافر نیک خوی و نیک اخلاق - بهتر از مؤمن بد اخلاق است
وافی کاشانی
هزار کعبه خلیل گر کند بنا، نرسد - به آنکه یک دل ویرانه را عمارت کرد
لا ادری
گفتم هوای میکده غم می برد ز دل - گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند
صاحب نظران و دانشمندان جهان نیز در رابطه با اهمیت حسن خلق و شادی و شاد نگه داشتن دیگران نظریه های گوناگونی داده اند،که به بعضی از آن ها اشاره می شود.
بودا می گوید:
اشک های دیگران را تبدیل به نگاه های پر از شادی نمودن، بهترین خوشبختی هاست.
دیکنز می گوید:
هر قدر می توانی شاد زندگی کن و هرگز فکر بیهوده به مغز راه نده چون سلامتیت تباه می شود.
آناتول فرانس می گوید:
خنده طبیعی، فریاد موتور نیرومند بدن است، خنده بهترین اسلحه جنگ با زندگی است. تبسم هدیه ای از نفیس ترین گنجینه وجود که در دل و قلب است برای سایرین خواهد بود.
وینه می گوید:
اندوه، مرگ روح است و خنده و شادی، زندگی و حیات آن.
گرچه از قدیم الایام مشهور بوده است که خنده بر هر درد بی درمان دواست و با حفظ نشاط و روحیه شادمانی حل یا فراموش کردن دردها و مشکلات آسانتر و سریعتر حل خواهد شد، اما جدیدترین تحقیقات پژوهشگران دانشگاه استانفورد آمریکا نشان داده است که؛ ...خندیدن، بخش هایی از مغز را تحریک می کند که کوکایین، پول و... آنها را تحریک می کند. به شکل مشخص بخشی از مغز به نام آکایلنس هسته ای فقط در برابر لطیفه های خنده دار تحریک و فعال می شود و در چنین لحظاتی این ناحیه از مغز مملو از دوپامین های خوش احساسی است و پس از شنیدن یک لطیفه با مزه احساس شادی و سرخوشی به انسان دست می دهد و نتایج این پژوهشگران نشان داده است که خندیدن درمان مناسبی برای افسردگی و یا پیشگیری از آن می باشد.(1)
با توجه به اهمیت، ضرورت و فایده شادی و خنداندن دیگران، باید دقت داشت که خوش اخلاقی، خوش گفتاری و استفاده از لطایف آموزنده ادبی و تربیتی، در مکان و زمان خاص برای شاد نگه داشتن و سرور دیگران حساب و اندازه ای دارد و با افراط در خنده و مهمل گویی و تمسخر و تخریب شخصیت اقوام، نژادها و زبان های گوناگون کاملاً فرق می کند.
در این باره امام علی ع می فرمایند:
هیچ کس شوخی بیجا نکند جز آنکه مقداری از عقل خویش را از دست بدهد. حکمت 450
و در جای دیگر می فرماید:
کسی که در شوخی با دیگران افراط کند خود را -به خاطر سخن بیش از حد و تأمل اندک- به ورطه نادانی و جهالت کشانده، موجبات حماقت خویش را فراهم ساخته است.(2) در پی چنین آثار -زشت و زیانباری- سخنان جدی و هوشمنمدانه او نیز بی اثر و باطل می شود(3) و سرانجام ارزش های والای شخصیتی او فرو ریخته و و از بین می رود.(4)
در پایان امیدواریم این اثر کوچک در تلطیف روحها و روحیه ها و در کسب بهره های تربیتی و معنوی، و نیز پر بار کردن اوقات فراغت شما عزیزان مفید و مؤثر باشد و ما را از رهنمودهای گرانقدر خود محروم نفرمایید.
همیشه شادکام و سربلند باشید
امیر ملک محمودی الیگودرزی - فاطمه ملکی

زیباترین لطیفه ها

 

مواظب باش نلغزی

روزی ابو حنیفه از محلی می گذشت، دید طفلی از جای گل آلود راه می رود او را صدا زد و گفت: بچه جان مواظب باش نلغزی.
طفل در جوابش بی درنگ گفت: ای شیخ لغزش من سهل است، تو خود مواظب باش که نلغزی، چون از لغزش تو پیروانت نیز می لغزند.
ابو حنیفه از هوش و ذکاوت آن طفل تعجب کرد.

 


قبر درویش و ثروتمند
توانگر زاده ای بر سر قبر پدرش نشسته بود و با فرزند درویش مناظره می کردند.
او می گفت: ما پدرمان را در صندوق مخصوصی گذاشتیم و لباس خوب پوشاندیم و زیرش فرش انداختیم و از سنگ های گران قیمت استفاده کردیم ولی پدر تو هیچ چیز ندارد فقط بر رویش خاک ریخته اند.
درویش زاده گفت: تا پدر تو از زیر آن سنگ های گران قیمت بجنبد پدر من به بهشت رفته است.

 


بهترین شکار
از دانشمندی پرسیدند بهترین شکار کدام است؟
گفت: شکار دل های خلق، زیرا اگر دل های آنان را به دست آوری همه چیز از پی او خواهد آمد و در هیچ چیز از تو مضایقه ننمایند.

 

 

غفلت از خدا
از شخصی پرسیدند: چگونه است که در زمان گذشته خیلی از افراد ادعای پیغمبری می کردند اما در زمان ما آن گونه نیست؟
گفت: در این زمان مردم از بس که ظلم و ستم به یکدیگر می کنند دیگر کسی نه از خدا یاد می کند و نه از پیغمبر.

 


دزد اموال و عقیده
رئیس گروهی از دزدان، قافله ای را غارت نموده، و در میان آن ها شخصی بسته ای پارچه داشت که جمله بسم الله الرحمن الرحیمنوشته و روی آن گذاشته بود در بین تجار سابق برای محفوظ ماندن اموالشان از دست راهزنان این عمل مرسوم بوده ، فوراً به افرادش دستور داد این اموال را به صاحبش برگردانید، چون که ما دزدان اموال مردمانیم نه دزدان عقیده آن ها، زیرا اگر به آن نوشته ترتیب اثر ندهیم آن ها بی اعتقاد خواهد شد.
لازم به تذکر است که یکی از اساتید می گفت: سرکرده دزدان فوق الذکر همان فیضل عباس بوده است.
شاید به خاطر همین عمل بود که خداوند او را هدایت نمود و توبه کرد و از عارفان گردید.

 


باغ وحش
نوزادی به دنیا آمد و بزرگترها قرار شد اسمی برایش انتخاب کنند. یکی گفت: اسمش را غزال بگذاریم.
دیگری گفت: پرستو بگذاریم.
سومی گفت: بهتر است اسمش را آهو بگذاریم.
خلاصه هر کسی از اسامی پرندگان و حیوات را نام برد و هیچ کدام هم حرف دیگری را قبول نمی کرد.
بالاخره پدر بچه وقتی این صحنه را دید، گفت: برای اینکه نظر همه را در نظر بگیریم بهتر که اسمش را باغ وحش بگذاریم.

 


دنیا را گول زدن
عارفی نانی می خورد و می گفت: دنیا را گول می زنم.
گفتند: چگونه با اینکه دنیا همه را گول می زند.
گفت: نان دنیا می خورم و کار آخرت می کنم.

 


شکر خدا
شخصی الاغش را گم کرده بود و گرد شهر می گشت و شکر خدا می کرد. گفتند: چرا شکر می کنی؟
گفت: برای اینکه اگر من روی خر نشسته بودم، امروز چهارمین روز گم شدن من و الاغم بود.

 


سخن پارسا
یکی از پادشاهان ظالم از پارسایی پرسید: بهترین عبادت ها کدام است؟
گفت: تو را خواب نیم روز تا در آن یک نفس مخلوق را نیازاری.

 


حیله سارق
یک نفر آب دهن بر سینه کسی انداخت سپس با کمال دست پاچگی و اظهار شرمندگی دستمال از جیبش بیرون آورده و شروع به پاک نمودن آن و خیلی عذرخواهی نمود.
بعد از رفتن آن مرد، معلوم شد که هنگام تمیز کردن کت آقا، جیبش را هم زه است.

 


روضه خوان ناشی
روضه خوانی در بالای منبر گفت: در خبر دارد که امام زاده یعقوب را در مصر بالای گلدسته شغال خورد.
شخصی از پای منبر گفت: خیلی اشتباه کردی، اولاً امامزاده نبود و پیغمبر بود، ثانیاً یعقوب نبود یوسف بود، ثالثاً مصر نبود کنعان بود، رابعاً بالای گلدسته نبود ته چاه بود، خامساً شغال نبود گرگ بود، سادساً گرگ هم نبود تهمت بود.

 


تاجر بخیل
در مسجدی گدایی بالای سر تاجر بخیلی رفت و گفت: حاج آقا نماز جماعت که می خوانی آخر به ما هم در راه خدا انفاق کن.
تاجر بخیل گفت: برو خدا پدرت را بیامرزد، من نماز جماعت را هم برای استفاده از حمد و سوره اش می خوانم.
یکی از ثروتمندان به فقیری وعده یک دست لباس را داد، فقیر چند مرتبه به سراغ او رفت و موفق به دریافت نشد.
بالاخره روزی او را دید و گفت: لباسی که وعده داده بودی چه شد؟
در جواب گفت: با این وعده خواستم ادخال سرور به قلب مؤمن کرده باشم.

 


عفت خانم
یکی از علما نقل فرمود: در تهران از کوچه ای عبور می کردم که زنی بی حجاب از خانه ای بیرون آمد.
بلا فاصله مردی از خانه سرش را بیرون کرد و با صدای بلند گفت: عفت خانم، عفت خانم.
من تعجب کردم که حیا و عفت او کجاست لذا خنده ام گرفت، و شوهر او متوجه شد و گفت: آقا چرا می خندید؟
گفتم: من جز بی عفتی چیزی از او ندیدم، به همین جهت خجالت زده شد و تعهد کرد که دیگر زنش را بی حجاب بیرون نفرستد.

 


جواب دندان شکن
شخصی از نابینایی پرسید که خداوند متعال چیزی را بی فایده و عبث نیافریده است، از نابینایی تو چه فایده است؟
گفت: آن است که صورت مردمانی چون تو را نبینم!

 


مرض طاعون
منصور دوانیقی خلیفه عباسی به یکی از اعراب شام گفت:
شکر خدا را به جای آورید که چون حکومت شما به من واگذار شده مرض طاعون از شما مرتفع گردید.
اعرابی گفت: خداوند از آن عادل تر است که دو بلا بر بندگان خود بگمارد.

 


عیادت
احمقی به عیادت بیماری رفت، چون خواست برخیزد به خانواده بیمار گفت: این دفعه مثل آن بار نکند که فلان مریض شما فوت کرد و مرا خبر نکردید که در تشییع جنازه او شرکت کنم!

 


عروس پررو
مردی با زنی ازدواج کرد که خانه را جارو نمی زد، شوهر با مادرش نقشه ای کشیدند تا او را به کار وادارند.
فردا که مادر مشغول جارو کردن شد پسرش پیش آمد و گفت: مادر! جسارت است جارو را به من بدهید.
مادرش گفت: نمی شود پسرم، خودم جارو می کنم، تا بلکه عروس خجالت بکشد و متنبه شود، اما عروس بدون خجالتی پیش آمد و گفت:
نزاع نکنید یک روز شما جارو کنید، یک روز دیگر پسرت.

 


فرار به مسجد
پیرمردی خواست که پسرش را تنبیه کند پسر از ترس پدر فرار کرد به مسجدی، پیرمردی نزدیک در مسجد آمد و سر به درون مسجد نمود و گفت: ای پسرک بدجنس! بیا بیرون، کاری نکن تابعد از هفتاد سال پای من به مسجد باز شود.

 


فرق بین زن بدخو و مار
گویند تفاوت بین زن بدجنس و بداخلاق و مار این است که:
مار وقتی دندانش می ریزد بی آزار می شود و لی زن بد اخلاق و بدخو وقتی دندانش می ریزد خطرناک تر می شود.

 


لطیفه
شخصی دوستش به منزل او آمد، صاحب خانه کاسه ای از شیر نزد او نهاد و گفت: میل بفرمایید ماست و پنیر و روغن و کره و غیره از شیر است، مهمان خورد و حرفی نزد.
روزی صاحب خانه مهمان او شده او یک شاخه درخت مو نزد او گذاشت و گفت: بفرمایید انگور و شیره و حلوا و کشمش و... از این به عمل می آید.

 


منت
توانگری به حکیمی گفت: می خواهم صد دینار به تو بدهم این عمل چگونه است؟
حکیم گفت: اگر بدهی تو را بهتر و اگر ندهی مرا بهتر است.
یعنی اگر بدهی به من منت خواهی گذاشت.و اگر ندهی از بار منت تو آزاد خواهم بود.

 


لذت بخش ترین طعام
از حکیمی پرسیدند: لذت بخش ترین طعام کدام است؟
گفت: گرسنگی.
یعنی: کسی که گرسنه شود هر غذایی را که بخورد در ذایقه او لذیذ خواهد بود.

 


پرخوری
مردی نزد طبیب رفت در حالی که از درد شکم فریاد می کشید:
ای دکتر! برای خدا به فریادم برس.
طبیب پرسید: چه خورده ای؟
گفت: سه من آش خورده ام.
طبیب گفت: او را نزد دام پزشک ببرید زیرا خورد او شبیه آدمیان نیست.

 


مهمان پرور
شخصی به عنوان مهمان به جایی رفت و سه شبانه روز در آن خانه ماند، صاحب خانه به تنگ آمد و به زنش گفت: این مرد تا کی در خانه ما خواهد بود؟
زن گفت: من معلوم می کنم، نزد مهمان آمد و گفت: ای مهمان عزیز! بدان که خداوند سه روز روزی تو را در خانه ما قرار داد ولی فردا جای دیگر مقرر نموده، چون شوهر من بر من جفا می کند او را نصیحت کن.
ناگهان شوهر وارد شد، مهمان گفت: ای یار عزیز قسم به آن خدایی که چهل روز مرا مهمان شما قرار داده و روزی مرا بر خوان احسان شما نوشته، به این زن ستم و جفا مکن و او را از خود راضی ساز

 


مرغ بریان
شخصی مرغ بریانی را در خانه بخیلی دید و گفت: عمر این مرغ بعد از سر بریدن درازتر از زمانی خواهد بود که زنده بوده است.

 


دو منجم
شخصی گفت: من و مادرم هر دو منجم هستیم و در حکم خطا نمی کنیم.
گفتند: این ادعای بزرگی است از کجا می گویی؟
گفت: از آنجا که وقتی ابری در آسمان ظاهر می شود من می گویم باران خواهد آمد و مادرم می گوید نخواهد آمد، در حقیقت یا حرف او محقق می شود یا حرف من.

 


جواب متین کودک
چند مرد کهنسال در جایی نشسته بودند، جمعی کودک در آنجا بازی می کردند.
پیرمردی به بچه ها گفت: شرم نمی کنید. در میان ما بزرگسالان با هم شوخی و بی ادبی می کنید!
کودکی پیش آمد و گفت: اگر شما در جوانی از خدا شرم می داشتید امروز هیبت و ابهت شما نمی گذاشت که ما در پیش شما بی ادبی کنیم.

 


نان و یخ
شخصی پیش طبیبی رفت و گفت: موهای سرم درد می کند!
طبیب پرسید: چه خورده ای؟
طبیب گفت: سبحان الله نه دردت به درد آدمیان می ماند نه خوراکت!

 


چاپلوسی
در منزل حاکمی روضه خوانی بود، یکی از چاپلوسان و متملقین وارد شد و بی پروا پشت به منبر نموده و در مقابل حاکم زانو به زمین زد.
حاکم به او فهماند که پشتش به منبر است ولی او با صدای بلند گفت: منبر ما و قبله ما حضرت اشرف هستند، ناگهان خبر رسید که حاکم عزل شده است، آن مرد فوراً رو به منبر گرداند و پشت به حاکم کرد و گفت:
پشت کردن به منبر حضرت سیدالشهداء معصیت و بی ادبی است.

 


جواب مستانه
راننده مستی از خیابان یک طرفه عبور می کرد که پلیس او را نگه داشت و پرسید:
کجا می روی؟
راننده جواب داد:
نمی دانم، ولی می بینم که دیر شده است چون همه بر می گردند.

 


حقوق
مردی در مراسم خواستگاری رو به زن کرد و گفت: خانم من فقط ماهی پنجاه هزار تومان حقوق می گیرم، آیا می توانی با این مقدار درآمد زندگی کنی؟ زن گفت: بله، اما خودت با چی زندگی می کنی؟

 


سخن ضد و نقیض
سه نفر به مغازه کفاشی رفته و سه جفت کفش برداشتند.
اولی گفت: به پایم گشاد است.
کفاش گفت: چند روزی که بپوشی خودش را جمع می کند.
دومی گفت: این کفش برایم تنگ است.
کفاش گفت: چند روزی با آن راه رفتی گشاد می شود.
سومی گفت: فعلاً به اندازه پایم است تا بعد ببینم چه می شود.
کفاش گفت: خاطر جمع باشید به همین اندازه خواهد ماند.

 


دکتر
مردی نزد دکتر رفت، دکتر از او سؤال کرد بگو ببینم جانم کجات درد می کنه؟
بیمار گفت: شما دکتر هستین، از من می پرسین؟

 


شکسته نفسی
شخصی رو به قبله نشسته بود و دعا می کرد، دعایش این بود: خدایا مرا نیامرز.
یکی پرسید: این چه دعایی است که می کنی؟
جواب داد: شکسته نفسی می کنم.

 


در سر کلاس
در سر کلاس درس معلم پرسید:
آیا می دانید آبرو چیست؟
یکی از دانش آموزان جواب داد: بلی آقا
آبرو دگمه پدرم است، چون دیروز بابام به مادرم می گفت:
خانم جان دگمه مرا بدوز که در اداره آبرویم نرود.

 


فروش لوازم منزل
دو دوست پس از مدتی به هم رسیدند که یکی از آنها پرسید:
خوب رفیق چکار می کنی، کار و بارت چطور است؟ دومی جواب داد: ای بد نیست، مدتی است که در اداره استعفا داده ام و لوازم خانگی می فروشم.
دوستش گفت: پس باید کار و بارت سکه باشد؟
دومی جواب داد: بدک نیست، تا حال همه لوازم منزلم را فروخته ام!

 


مقام حکیم فردوسی
شیخ ابوالقاسم گرگانی بر جنازه حکیم فردوسی نماز نکرد. به این جهت که او عمر عزیز خود را در مدح کفار صرف نمود. در همان شب، فردوسی را در خواب دید که مقام بلندی دارد. گفت: این درجه را از کجا یافتی؟ فردوسی گفت: این بیت که در توحید گفته ام، خدا مرا بیامرزد:
جهان را بلندی و پست تویی - ندانم چه ای، هر چه هستی تویی
شیخ از خواب بیدار شد و بر سر قبر فردوسی رفت و از او عذر خواهی کرد و طلب مغفرت نمود.

 


فرق آجر و سیب
پسر از پدرش پرسید:
بابا جون فرق آجر و سیب چیست؟
پدر جواب داد:
آجر را اول می فروشند و بعد می چینند، ولی سیب را اول می چینند و بعد می فروشند.

 


دو زن داشتن
مردی از دو زن داشتن تعریف می کرد، شخصی به هوس افتاد.با اینکه زنی داشت، زن دیگری گرفت، لیکن دید که زندگی بر او سخت می گذرد و همیشه گرفتار نزاع است.
به نزد من آمد و گفت: من با سخن تو زن دیگری گرفتم ولی کارم پریشان شده است. مرد اولی گفت: خدا پدرت را بیامرزد، من که دو زن دارم یکی از آنها در اصفهان است و دیگری در شیراز، و خودم هم در تهران زندگی می کنم برای همین به من خوش می گذرد، تو می خواهی در یک ولایت دو زن داشته باشی و خودت هم در آن ولایت باشی؟! محال است.

 


بازی فوتبال
دو جوان با هم صحبت می کردند، یکی از آنها آهی کشید، دوستش پرسید: چیه، چی شده، واسه چی آه می کشی؟ چی بگم... صاحب خانه ام گفته اگه در بازی فردا گل بزنم، تمام اثاثیه ام رو از خونه اش بیرون می ریزه.
چرا... مگه با فوتبال مخالفه؟
نه جونم... آخه پسرش دروازه بان تیم حریفه!

 


قسم خوردن متهم
قاضی از متهم پرسید:
آیا ازدواج کردی؟
متهم جواب داد: نه قاضی
قاضی پرسید: چگونه باور کنم که راست می گویی
متهم جواب داد: به جان دو تا بچه ام دروغ نمی گویم.

 


لباس خواستن درویش
درویشی فقیر که لباس پاره بر تن داشت، بر در خانه بزرگی ایستاده و به وی گفت: اگر من بر در سرای تو بمیرم، با من چه می کنی؟
مرد گفت: تو را کفن می کنم و به گور می سپارم.
درویش گفت ای خواجه امروز در زندگی مرا پیرهنی بپوشان وقتی مردم بی کفن به خاک بسپار.
خواجه را از این سخن عبرتی حاصل شد و او را پیراهنی بخشید.

 


خطرناک ترین حیوانات
از دانشمندی پرسیدند، خطرناک ترین حیوانات کدامند جواب داد: از حیوانات وحشی پادشاه ستمگر و از حیوانات اهلی، نزدیکان متملق و چاپلوس.

 


گوش های اسب
شخصی گوش های اسب خود رابرید. سرزنشش کرده، گفتند: چرا چنین کردی؟
گفت: این اسب به اندک چیزی گوشها را تیز کرده و می ترسید. من هم این کار را کردم که دیگر گوش نداشته باشد تا آن ها را هم تیز کرده و بترسد و رم کند.

 


رفع مزاحمت
شخصی نامه ای نوشت، یکی در کنار وی نشسته بود و مرتب در نامه وی سرک می کشید، مرد نامه نویس از کار او خشمگین شد و در حاشیه نامه نوشت: دوست عزیز معذرت می خواهم که نتوانستم تمام ماجرا را برایت بنویسم، چون اینجا در کنار من شخص بی تربیتی نشسته و مرتب به نامه نگاه می کند.
مرد مزاحم چون این جمله را دید فریاد کشید: چرا بی ربط می نویسی عمو، من نامه تو را نگاه کردم؟!
نامه نویس گفت: اگر به نامه من نگاه نکردی از کجا فهمیدی که من بی ربط می نویسم؟
مرد مزاحم از این حرف خجل شده و برخاست و رفت.

 


دانش آموزان زرنگ و مدیر باهوش
دانش آموزی برای موجه کردن غیبت خود به مدرسه زنگ زد و گفت:
ببخشید، آقای مدیر، امروز پسرم مریض است نمی تواند به مدرسه بیاید، مدیر مدرسه که از صدای تلفن کننده شک کرده بود پرسید: شما کی هستید؟
پسر از دستپاچگی جواب داد، من پدر هستم.

 


گم کردن شوهر
زن کولی که شوهر خود را گم کرده بود، به کلانتری رفت و تقاضا کرد تا پلیس درصدد تحقیق برآید.
کلانتر به او گفت: تو که فال ورق می گیری و از آتیه خبر می دهی، چطور نمی توانی بفهمی که شوهرت کجاست؟ مگر ورق ها را هم گم کرده ای؟
کولی جواب داد: ورق ها را گم نکرده ام.
-خوب پس شوهرت کجاست؟
-ده هزار تومان بدهید تا به شما بگویم!

 


فرصت
شوهر: دیگه این راننده به درد من نمی خورد و باید اخراجش کنم، تا به حال چهار بار نزدیک بوده مرا به کشتن بدهد!
زن: عزیزم، خواهش می کنم یک فرصت دیگه به او بده.

 


سخن حکیم
حکیمی در سن هفتاد سالگی به گردآوری مال دنیا مشغول بود، به وی گفتند: تو با اینکه بدین سال از عمرت رسیده ای باز هم دنبال مال و منالی؟
در پاسخ گفت: آدمی که می میرد هر گاه ثروتی از خود برای دشمنانش باقی بگذارد بهتر از آن است که در روزگار زندگیش به دوستش نیازمند باشد.

 


آرزو
برادر: دلت می خواست جای کی بودی؟
خواهر: جای تو.
برادر: برای چی؟
خواهر: برای این که خواهر نازنینی مثل خودم داشته باشم!

 


درجواب رئیس
وقتی رئیسی وارد اداره شد دید روی میزش پوشیده از گرد و غبار است. پیشخدمت را صدا کرد و انگشت خود را روی میز کشید و به او نشان داد و پرسید:
ای بابا، این چیست؟
پیشخدمت! خونسردی جواب داد:
انگشته، قربان.

 


دنیای بی وفا
بیماری را از مطب به خانه آوردند در حالی که دکتر او را جواب کرده بود.
بیمار با ناله گفت: خانم بالاخره دکتر درد مرا نگفت؟
زنش گفت: چیزی نیست، کمی ضعیف شدی باید تقویت شوی.
بیمار گفت: خوب همان گوسفندی که در حیاط نگهداری می کنی کباب کن بخورم تا قوت بگیرم.
زنش گفت: نه بابا آن گوسفند مال مراسم ختم تو است!

 


سلمانی کم فرصت
مردی با موهای جو گندمی وارد آریشگاه شد و و با عصبانیت گفت: هر چه زودتر موهای سر او را زد و به روی زمین ریخت.
مشتری گفت: این چه کاری بود کردی، من گفتم موهای سفید را بزن نه این که همه را.
سلمانی خیلی خونسرد جواب داد:
من که فرصت جدا کردن آن ها را ندارم، حالا این شما و این موهایتان لطفاً چند دقیقه در روی زمین بنشینید و موهای سفید را همان طوری که دلتان می خواهد از هم جدا کنید.

 


دروغگو
شخصی که به دروغگویی معروف بود، وارد محفلی شد.قبل از آن که زبان به تکلم بگشاید، یک نفر از میان جمعیت، رو به وی کرده و گفت: دروغ است، دروغ!
آن شخص گفت: من که هنوز حرفی نزده ام تا شما بگویید دروغ است.
گفت: تفاوتی نمی کند، لابد حرف خواهی زد!

 


نامه برگشتی
شخصی که برای تحقیق فهم و شعور اجتماعی مطالعه می کرد، نامه ای را در پاکت نهاد و روی پاکت بجای آدرس چنین نوشت:
به احمق ترین کس برسد
بعد از مدتی مأمور پست نامه را به خود آن شخص برگردانید.

 


رضایت کامل
گزارشگر: ببخشید آقا، آیا برنامه رضایت خاطر شما را حاصل می کند؟
مصاحبه شونده: بله، کاملاً صد در صد.
گزارشگر: عجب...! من الان یک ماه است که دارم درباره برنامه های تلویزیون گزارش تهیه می کنم تا بحال حتی یک نفر هم نبوده که صددرصد از برنامه های تلویزیون رضایت داشته باشد.
خوب، من نظر خودم را گفتم.
ببخشید شغل شما؟
من تهیه کننده تلویزیون هستم!

 


کسب و کار
دندانسازها، افرادی هستند که به وسیله دندان های دیگران نان می خورند.
از چه می ترسید؟
از شوخی پرسیدند: تو از اعدام می ترسی یا تبعید یا حبس ابد؟
شوخ جواب داد: من از هیچکدام، ولی فقط از زنم می ترسم.

 


اقدام به عمل خیر و مایه برکت
در شهری قاضی فقیری زندگی می کرد، هنگام عید قربان به زنش گفت: ما که نمی توانیم گوسفند قربانی کنیم این خروس را خوب است ذبح کنیم.
قصه را همسایگان فهمیدند و هر یک گوسفندی به خانه او فرستادند.
قاضی وقتی مراجعت کرد؛ دید سی گوسفند در خانه اش می باشد از زنش پرسید: اینها کجا بودند؟
زنش گفت: سخن تو را همسایگان شنیدند و هر یک گوسفندی فرستادند.
قاضی گفت: این خروس را عزیز دار، شاید این خروس متعلق به حضرت اسماعیل باشد، چون که عوض اسماعیل یک گوسفند، ولی عوض این خروس ما سی گوسفند فرستاد.

 


بچه بد
پسر بچه رو به مادرش کرد و گفت:
مامان جون، اجازه بده بروم و با رضا بازی کنم.
مادر جواب داد: نه پسرم... مگه صد دفعه بهت نگفتم که رضا بچه بدی است و نمی خواهم باهاش بازی کنی!
پسر بچه به سادگی گفت: خوب مامان جون... پس اجازه بده برم باهاش دعوا کنم!

 


جواب حکیم
جاهلی از باب مسخره به حکیمی گفت: چرا از دهان تو بوی بد می آید؟
حکیم گفت: از بس معایب تو را در سینه نگاه داشته ام! به نفسم نیز سرایت کرده است.
مگو ناخوش که پاسخ ناخوش آید - به کوه آواز ده تا خوش آید.

 

 
یاعلی
دزدی به خانه روضه خوانی وارد شد، اثاثیه او را جمع کرد، وقتی خواست آن را از زمین بر دارد، گفت: یاعلی!
روضه خوان از صدای او بیدار شد و دست دزد را گرفته و گفت: هر چه که من در مدت عمر خویش با یا حسین جمع کرده ام تو می خواهی با یک یا علی گفتن همه را برداری؟ این بی انصافی نیست؟

 


چرا خانم ها رئیس جمهور نمی شوند
از شوخی پرسیدند چرا خانمها رئیس جمهور نشده اند؟
شوخ جواب داد:
برای اینکه یکی از شرایط ریاست جمهور داشتن حداقل 35 سال سن می باشد ولی خانم ها تا به حال به 35 سالگی نرسیده اند و هیچ خانمی حاضر نمی شود که سن حقیقی خود را بیان نماید.

 


قیمت گلدان ها
مردی در فروشگاهی گلدان می فروخت. زنی به او نزدیک شد و گلدان ها را وارسی کرد بعضی گلدان ها ساده و بعضی دیگر پر از نقش و نگار بودند. زن از قیمت گلدان ها پرسید با کمال تعجب متوجه شد که همه آن ها یک قیمت دارند.
از این رو، پرسید:
چطور ممکن است قیمت گلدان ها ساده و نقش دار، یکی باشد؟ درست کردن آن نقش و نگاری ها که بیشتر وقت گرفته!
فروشنده گفت:
-من هنرمندم و می توانم پول گلدان هایی را که ساخته ام بگیرم، اما نه به خاطر زیبایی آن ها، زیبایی مجانی است!

 


ماجرای فسقلی
معلم از دانش آموزی سؤال کرد:
فسقلی بگو ببینم که زنگ حساب برایت راحته یا زنگ دیکته؟
دانش آموز پاسخ داد:
آقا اجازه: زنگ تفریح از همه راحت تره!

 


تکرار تاریخ
جوانی نزد پدر رفت و گفت: بابا یادت هست که می گفتی اولین دفعه ای که ماشین پدرت را بردی، تصادف کردی و ماشین خرد و خمیر شد؟
بله پسر جانم.
باز هم یادت هست که همیشه به من می گفتی تاریخ تکرار می شود؟
بله پسرم، منظورت از این حرف ها چیست؟
پدر جان! امروز یکبار دیگر تاریخ تکرار شد!

 


سیگار و کبریت
اولی: آقا کبریت دارید؟
دومی: بله آقا، بفرمایید.
اولی: قربون دستتون، پس لطفاً سیگارش را هم لطف کنین!

 


چشم درد
شخصی با دوستی گفت:
مرا چشم درد می کند، تدبیر چه باشد؟
گفت: مرا پارسال دندان درد می کرد، برکندم!

 


در مطب دکتر
دکتر: بفرمایید یک نسخه برای ناراحتی چشمتان نوشته ام.
مریض: آقای دکتر، لطفاً یک نسخه هم برای ناراحتی چشمتان نوشته ام.
دکتر: ولی شما که ناراحتی پا نداشته اید!
مریض: درست است آقای دکتر، ولی دنبال این دواها که بگردم، به ناراحتی پا هم مبتلا خواهم شد!

 


در دانشگاه
استاد تازه کار دانشگاه برای نخستین بار قدم به کلاس درس شلوغ دانشگاه نهاد و از دیدن آن همه دانشجو جا خورد.
اما برای آنکه قافله را نبازد و خود را فرد مسلطی معرفی کند مقداری توپ و تشر به بچه ها زد و گفت:
نام من ویلسون است و دلم می خواهد که مرا همین جور صدا بزنید. از آن روز تا آخرین روزهایی که استاد در دانشگاه تدریس می کرد همه او را آقای همین جور صدا می زند!

 


چاپ قصیده
شاعر اولی: قصیده بهاریه ای ساخته ام که سفارش کردم تا زنده هستم، به چاپ نرسد!
شاعر دومی: از خداوند می خواهم به حضرت عالی عمر نوح مرحمت فرماید.

 


لجبازی
مادر: پسرم تا کی می خواهی در رفتن به مدرسه لجبازی کنی؟
پسر: تا آخر ماه سال آینده مادر جان!

 


خدمت
علی: من پدرم خیاط است و گفته ام یک دست لباس حسابی برایت بدوزد.
حمید: امیدوارم پدر من هم برایت خدمتی انجام دهد.
علی: مگر پدر تو چه کاره است؟
حمید: پدرم قبر کن است.

 


تیر
روزی دو تا دیوانه با هم راه می رفتند که ناگهان صدای تیری شنیدند.
دیوانه اولی به دومی گفت: تیر به تو خورد؟
دیوانه دومی گفت: نه!
آنگاه دیوانه اولی گفت: پس حتماً به من خورده است!.

 


گوشت خام و انسان خام
یکی از دانشمندان گوید: اگر گوشت خام با آتش پخته نشود، شایسته سفره و خوان ملوک نمی گردد، همچنین آدمی که خام است اگر با آتش مصائب و بلیات پخته نشود شایسته بساط ملک الملوک جل جلاله نمی شود، از این جهت عنایت را بلا و محنت زیاد است چونکه:
اشد الناس بلاءالانبیاء، ثم الاولیاء، ثم الامثل فالامثل.
گر در همه شهر یکسر نیشتر است - بر پای کسی رود که درویش تر است

 


همسر داری زاهد
زاهدی با زن عفیفه ای ازدواج کرد، پس از مدتی آن زن آبله گرفت و اثر آن در صورتش نمایان شد در نتیجه رخسارش زشت و کریه گردید.
زاهد نیز کم کم اضهار کرد که در چشم های ضعفی پیدا شده و کاملاً نمی توانم اشیاء را ببینم، تا جایی که به زن خود وانمود کرد که چشم های من بی نور شده و اصلاً قادر به دیدن اشیاء نیستم.
تا مدت بیست سال که آن زن زنده بود و همین روش را ادامه داد، پس از فوت آن زن زاهد چشم های خود را باز کرد، به همین جهت از او سؤال کردند که تا بحال که چشم بینا داشتی چرا خودت را نابینا قلمداد می کردی؟
زاهد گفت: زنم که مبتلا به آبله شد و صورتش زشت گردید می ترسیدم آن بیچاره از من خجالت بکشد لذا خودم را به نابینایی زدم تا مانع از ناراحتی او گردم.

 


خیر پدرم
مرد باغداری همه گلابی های باغ خود را چید، جز یک دانه از گلابی ها که روی بلندترین شاخه های درخت مانده بود.
هر چه زد نیفتاد. وقتی نا امید شد گفت:
باشد آن یک گلابی هم خیر پدرم!

 


دو نفر برای استخدام
در اداره ای دو نفر برای استخدام به کارگزینی مراجعه کردند. رئیس کارگزینی اولی را احضار کرده پرسید:
خوب اسمت چیه پسرم؟
پسر جواب داد آقای رئیس اسمم اسماعیله ولی همه بهم می گن اسی . و رئیس کارگزینی نفر دوم را احضار کرد:
خوب جونم اسم تو چیه؟
نفر دومی هم خواست ادای اولی را در بیاورد. بنابراین گفت: اسم چراغعلی است ولی همه بهم می گن گردسوزی !

 


قسم عارف
آورده اند که عارفی گفت: به خدا قسم دوست نمی دارم خدای متعال روز قیامت حسابم را به عهده پدر و مادرم قرار دهد، زیرا اطمینان دارم خدای منان از آن ها نسبت به من مهربانتر است.

 


آواز خوانی بلبل
به بلبل گفتند: آواز خوانی و ترنم تو قبل از دیدن گل ها مایه شگفت نیست، اما پس از وصال و دیدن گل ها این همه سوز و ساز دیگر برای چیست؟ بلبل جواب داد:
قبل از وصال به جهت اشتیاق، اما بعد از وصال از ترس و تلخی و جدایی است.

 


گربه نفهمد
ملانصرالدین کمی گوشت خریده و به خانه آورده بود.
زنش پرسید چه گرفته ای؟
گفت: چغندر!
زنش با تعجب گفت: این که گوشت است باز کلاه سرت گذاشته اند؟
ملا آهسته گفت: می دانم می خواستم گربه نفهمد.

 


دوست واقعی
یکی از حکما دو نفر را دایماً می دید که با هم گردش می کنند، از کسی پرسید: آیا این دو نفر با هم قوم و خویشی دارند؟
گفت: نه، اما با همدیگر رفیقند.
حکیم گفت: اگر صداقت داشتند یکی فقیر و دیگری غنی نمی شد.

 


ترس از کلاس سوم
روزی از پسر بچه ای پرسیدند: تا کلاس چندم درس خواندی؟
گفت: دوم.
پرسیدند: چرا درست را ادامه ندادی؟ گفت: کلاس اول را خواندم پدرم مرد، کلاس دوم را خواندم مادرم مرد؛ ترسیدم کلاس سوم را بخوانم خودم بمیرم.

 


بی اطلاعی
در مجلسی مردی از خوب خوابیدن خود تعریف می کرد و می گفت: من شب ها درست مثل یک بچه می خوابم!
در این موقع یکی از حضار که مسن تر از سایرین بود گفت:
معلوم می شود شما هرگز بچه نداشته اید تا بفهمید خوابیدن بچه یعنی چه!

 


من و ما
خانم با عصبانیت به شوهرش گفت:
تو که دیگر داری شورش را در می آوری چون دایم می گویی خانه من، تلویزیون من، پسر من!.
-حق با توست دیگر نمی گویم! ولی حالا ممکن است بگویی شلوار ما کجاست؟!

 


موعظه
مرحوم شیخ جعفر شوشتری از وعاظ معروف دوران قاجار روزی سر منبر گفت:
مردم! یکصد بیست و چهار هزار پیغمبر آمدند شما را دعوت کردند که به خدا شرک نورزید. من شما را دعوت می کنم که بیایید در کارهایتان کمی خدا را شریک بگیرید!

 


چه عیبی دارد
دختر به مادرش گفت: من زن این مرد نمی شوم.
مادر گفت: چرا مگر این مرد چه عیبی دارد؟
دختر گفت: او به جهنم اعتقاد ندارد!
مادرش خندید و گفت:
تو با او ازدواج کن من کاری می کنم که جهنم را از نزدیک ببینه!

 


هفتاد شیطان
واعظی بالای منبر گفت: کسی که بخواهد صدقه بدهد هفتاد شیطان به دستش می چسبد و مانعش می شوند.
مؤمنی پای منبر این سخنان را شنید و با تعجب به دوستانش گفت: صدقه دادن که این حرف ها را ندارد، من مقداری گندم در خانه دارم اکنون می روم و آن را برای فقرا به مسجد می آورم.
وقتی به خانه اش رسید زنش آگاه شد و ممانعت کرد و گفت: در این سال قحطی رعایت زن و بچه خود را نمی کنی؟ اگر قحطی طولانی شود آن وقت همه ما از گرسنگی خواهیم مرد.
خلاصه به قدری مرد را وسوسه کرد تا اینکه دست خالی به نزد دوستانش برگشت.
از او پرسیدند: چه شد؟ دیدی هفتاد شیطان به دست چسبیدند و نگذاشتند صدقه بدهی!
مرد جواب داد: که من شیطان ها را ندیدم ولیکن مادرشان را دیدم که نگذاشت!

 


ترقی
مشتری: که فرمودید شما ابتدا از مشاغل پایین شروع کردید تا به اینجا رسیدید؟
فروشنده: بله، من اول کفاش بودم، بعد کمربند می ساختم و حالا کلاه فروش شده ام.!

 


همه بگویید یا ابوالفضل
اتوبوسی در سرازیری در حال حرکت بود که ناگهان ترمز برید. همه مسافران می گفتند:
ای خدا، فردی از جای خود بلند شد و گفت: کار از خدا و پیغمبر گذشته، همه بگویید: یا اباالفضل.

 


ایمان ازترس
شخصی نزد معتصم خلیفه عباسی آمد و دعوی نبوت کرد معتصم پرسید چه معجزه ای داری؟
مرد گفت: مرده را زنده می کنم.
خلیفه گفت: اگر از تو این معجزه ظاهر شود من به تو می گروم.
مدعی گفت: شمشیر تیز بیاورید. معتصم دستور داد تا شمشیر مخصوص او را آوردند و به دست مدعی دادند. او گفت: ای خلیفه! حالا پیش تو گردن وزیرت را می زنم و بلا فاصله او را زنده می کنم.
خلیفه گفت: نیکو باشد وزیر با ترس و لرز گفت: ای تن به کشتن دادن خیلی سخت است و من از او هیچ معجزه ای نمی خواهم تو گواه باش که من به او ایمان آوردم!

 


دوستدار حقیقت
ارسطو وقتی که از فلسفه انتقاد می کرد به او گفتند: چرا احترام آموزگار را رعایت نکردی؟
گفت: من آموزگارم را دوست دارم، ولی حقیقت را بیشتر از او دوست دارم.
چای کم رنگ برای اعدامی
قاضی رو کرد به متهم و گفت: قبل از اجرای حکم، خواسته ای داری؟
متهم گفت: بله آقا.
قاضی گفت: چه خواسته ای؟
متهم گفت: یک لیوان ای کم رنگ.
قاضی پرسید: چرا کم رنگ؟
متهم گفت: چون شنیده ام چای پر رنگ برای قلب ضرر دارد.

 


بستن زبان مردم
روزی حضرت موسی ع عرض کرد: خدایا مرا از زبان مردم حفظ کن.
خطاب رسید: زبان مردم را نسبت به خودم نبسته و حفظ نکرده ام تا چه رسد به تو!

 


دعوای ترک و عرب
گفتند: ترکی با عربی دعوا می کردند. ترک به ترکی فحش می داد و عرب به عربی.
ترک را دیدند که شگفت زده است. از او پرسیدند این چه حالت است؟
ترک در جواب گفت: در شگفتم که من به او فحش می دهم و او دایم قرآن می خواند.

 


جمله
دبیر دستور زبان فارسی:
من یک میلیونر هستم چگونه جمله ای است؟
دانش آموز: دروغ محض!

 


همسر نابینا
نابینایی مدت چهل سال هر وقت به خانه می آمد یک چیزی می خرید، زن او پیش آمد و از او استقبال کرد و آن را می گرفت، اما روزی دست خالی آمد.
زن گفت: مرده شور چشم کورت را ببرد چرا چیزی نیاوردی؟
مرد گفت: چهل سال بود چنین سخنی نمی گفتی!
زن گفت: به جهت آنکه در این مدت نظرم به چشم تو نبود بلکه نظرم به دست تو بود.

 


شنا کردن اعدامی
قرار بود دو نفر محکوم به اعدام را روی پل رودخانه ای به دار بزنند.
وقتی نفر اول را بالا کشیدند، طناب پاره شد و او در رودخانه افتاد و شنا کنان از آن طرف رودخانه موفق به فرار شد. محکوم دوم که این صحنه را دید بسیار ترسید و با حالت التماس گفت: خواهش می کنم طناب مرا محکم ببندید چون من اصلاً شنا بلد نیستم.

 


مکان عزاداری
درویشی به خانه رسید، پاره ای نان بخواست، دخترکی در خانه بود، گفت: نیست.
گفت: چوبی، هیمه ای هیزمی . گفت: نیست
گفت: مادرت کجاست؟
گفت: به عزاداری خویشاوندان رفته است.
گفت: چنین که من حال خانه شما را می بینم، ده خویشاوند دیگر می باید که به عزاداری شما آیند!

 


دزدی مدرن
صاحبخانه: آقا فرمایشی داشتید؟
دزد: با اجازه شما آمده ام دزدی...
صاحبخانه: کمک...کمک...!
دزد: زحمت نکشید. خودم چند نفر را برای کمک آورده ام!

 


ختم
شخصی در مراسم ختم پدرش در حالی که از شرکت کنندگان در مراسم ختم تشکر می کرد گفت: دوستان خوبم نمی دانم چطور از شما تشکر کنم انشاءالله در مراسم فوت پدرتان جبران خواهم کرد!

 


حرف زدن در خواب
نیمه های شب بود که مردی در خواب حرف می زد، زنش بیدار شد و شوهرش را بیدار کرد و گفت: چرا در خواب حرف می زنی؟
شوهر با ناراحتی گفت: ای زن، تو که بیداری فرصت حرف زدن به من نمی دهی، لااقل بگذار در خواب حرف بزنم.

 


اموال بهلول
شبی دزدی تمام اموال را برد، بهلول آمد سر قبرستان ایستاد.
گفتند: دزد مال تو را برده است تو به قبرستان برای چه آمده ای؟
گفت: بالاخره دزد را به اینجا خواهند آورد، و اموالم را از او خواهم گرفت.
در این بین جنازه ای آوردند، بهلول گفت: دزد خودم را پیدا کردم.
گفتند: بلند حرف نزن، ایم مرد فوت کرده یکی از ثروتمندان است.
گفت: درست است، این دزد روز من است و آن که مالم را برده دزد شب من است

 


قبل از غذا و بعد از غذا
دکتر داروساز ساعت خود را به ساعت ساز داد، ساعت ساز بعد از تعمیر گفت: فنر ساعت شما کوتاه شده است در هر شبانه روز باید دو بار کوک نمایید.
داروساز پرسید: قبل از غذا یا بعد از غذا.

 


احمق ها
شخصی به دوستش گفت:
تصمیم گرفته ام در خانه ام را به روی احمق ها ببندم!
دوستش پاسخ داد:
پس خودتان چطور داخل خواهید شد؟

 


ریاضی
پسری کتاب ریاضی خودش را انداخت در حوض آب، پدر با عصبانیت گفت: بچه چرا کتابت را انداختی در حوض؟ پسرک گفت: آخه بابا مسئله هایش سخت بود می خواستم در آب حلش کنم!

 


چلوکباب
پیرزن بیماری به مطب دکتر رفت:
دکتر وقتی شدت ضعف و ناتوانی او را دید گفت:
شما باید روزی یکبار چلوکباب بخورید.
پیرزن گفت: ببخشید دکتر، بعد از غذا یا قبل از غذا

 


سکته خوشحالی
شخصی زن بد اخلاقی و پیری داشت. روزی نزد دوستانش گله کرد که گرفتار این چنین زنی شده ام و نمی دانم چه کنم.
گفتند: مایل هستی خداوند او را بکشد؟
گفت: نه
گفتند: چرا؟
گفت: چون که می ترسم اگر کسی بیاید و خبر دهد که: زنت مرده از شوق سکته کنم.

 


مهندس برق
دختری با مهندس برق نامزد شده بود. روزی پدرش گفت: نمی دانم شوهر تو چه مهندسی است که هر موقع وارد اتاق تو می شود برق اتاق خاموش می شود.

 


سلول
مدیر تیمارستان از دیوانه ای سؤال کرد، ببینم جانم از سلول خودت راضی هستی؟ دیوانه جواب داد: آره راضی هستم، فقط یک اشکال داره، اشکالش این است که در سلول را بسته اند و آدم نمی تواند فرار کند!

 


همه چیز را همگان می دانند
واعظی در بالای منبر سخن می گفت، مسئله ای از او پرسیدند، گفت: نمی دانم.
گفتند: اگر بلد نیستی پس چقدر بالا رفته ای؟
در جواب گفت: من به اندازه علمم بالا رفته ام اگر به اندازه جهلم بالا می رفتم به عرش می رسیدم.

 


منشی او هستم
دو نفر کنار دیواری نشسته بودند و رهگذری از یکی از آن ها پرسید: چه کار بلدی؟ جواب داد: هیچ کار.
رهگذر از دیگری پرسید: تو چه کار بلدی؟
جواب داد من هم منشی هستم.

 


حاضری
شوهر: ببینم خانم، ناهار چی داریم.
خانم: حاضری.
شوهر: بابا دیروز هم که حاضری داشتیم.
خانم: بد است که هر روز ناهارت حاضر است!

 


زن بد اخلاق
شخصی زن بد اخلاقی داشت که مریض شد، به شوهرش گفت: من در این مسئله ناراحت هستم که اگر بمیرم تو تنها چگونه زندگی خواهی نمود؟
شوهرش گفت: اگر خدای ناکرده نمردی، من چگونه با تو زندگی کنم!

 


حاضر جوابی
دانش آموزان کلاسی سر و صدا می کردند و ناظم وارد شد و با عصبانیت گفت: اینجا طویله است؟
یکی از دانش آموزان گفت نه آقا اشتباه آمده اید.

 


سعادتمندترین روز
دو زندانی در زندانی با هم گفتگو می کردند.
اولی گفت: سعادتمندترین روز زندگی من روزی بود که به حبس ابد محکوم شدم.
دومی گفت: این که خوشحالی نداره.
اولی گفت: چرا، اتفاقاً خیلی خوشحال شدم چون قبل از این فکر می کردم اعدام می شدم.
بدبختی کدام است؟
بدبختی این نیست که زن طباخی بلد باشد و غذا نپزد، بدبختی آن است که زن انسان طباخی بلد نباشد و غذا نپزد.

 


زبان مادری
آموزگار از دانش آموز پرسید:
چرا می گویند زبان مادری و نمی گویند زبان پدری؟
دانش آموز جواب داد:
چون فقط مادر، دایم در خانه حرف می زند و مجال نمی دهد پدر حتی یک کلمه صحبت کند!

 


پاداش نیکوکاری
در روم قدیم مرد مجرمی را جلوی شیری انداختند، اما شیر عوض دریدن و خوردن او در مقابلش زانو به زمین زد و دم خود را تکان داد.
علت آن را از مجرم پرسیدند، گفت: در صحرای سوزانی بچه بچه شیری را دیدم که تیری در پنجه اش فرو رفته بود و او را زجر می داد، دل به دریا زدم تا این که آن تا این که تیر را از پایش در آوردم این شیر همان بچه شیر است که به او خوبی کردم.
تو نیکی می کن و در دجله انداز - که ایزد در بیابانت دهد باز

 


آگهی خداحافظی
چون می خواهم در این رستوران بین راهی غذا میل کنم لذا از کلیه بستگان و دوستان خداحافظی نموده و از همه آن ها حلالیت می طلبم.
امضاء: مسافری در رستوران بین راه

 


آرزوی شاگرد تنبل
چه خوب است آموزگاران هم مانند مغازه هایی که در شیشه ویترین می نویسند پس از فروش پس گرفته نمی شوند بر روی تخته سیاه بنویسند درس داده شده پس گرفته نمی شود

 


تغییر حال
اولی: میگه تازگی ها، گوش ها و چشم هات ضعیف نشده؟
دومی: چطور مگه؟
اولی: آخه از وقتی که پول بهت قرض دادم از کنارت که رد میشم، نه منو می بینی، نه جواب سلام را میگی؟

 


وصیت نامه
شخصی تهیدستی در وصیت نامه خود نوشته بود: من از حال دنیا چیزی ندارم در حالی که مقدار زیادی هم مقروضم، سهم ورثه را بدهید و بقیه را بین فقراء تقسیم کنید!

 


سخنرانی طولانی
شخصی در مجلسی مدت زیادی سخنرانی کرد و در خاتمه گفت:
معذرت می خواهم که طول کشید چون ساعت با خودم نداشتم، یک نفر از ته سالن فریاد زد: ولی پشت سرت تقویم که آویزان بود!

 


غسل های قضا شده
شخصی در کنار نهری ریسمانی پر از گره در دست داشت و به آب فرو می رفت و چون بر می آمد گرهی می گشود و باز به آب فرو می رفت، به او گفتند: چرا چنین می کنی؟
گفت: در زمستان غسل هایم قضا شده، برای همین در تابستان انجام می دهم.

 


طبیب ماهر
جوانی دست پیرزنی را گرفته و می برد شخصی به او رسید و گفت این کیست؟ و به کجا می بری؟
گفت: مادر من است و ناخوش است او را نزد طبیب می برم.
گفت: شوهر بده خوب می شود.
مادر جوان گفت: ای فرزند مگر این طبیب شاه است که این قدر مهارت دارد

 


مکافات عمل
اصمعی گفته: زنی را دیدم که صاحب جمال و زیبا بود ولی شوهری داشت بسیار زشت، به آن زن گفتم:
تو با این حسن و جمال چگونه با این مرد زشت زندگی می کنی؟
زن گفت: شاید که این مرد طاعتی کرده، من گناهی کرده باشم و خداوند مرا جزای وی و عقوبت من قرار داده باشد، راضیم به رضایت خداوند.

 


طبیب و قبرستان
طبیبی بود که هر وقت به گورستان می آمد عبای خود را بر سر می کشید، سبب آن را پرسیدند.
گفت: غالب مردگان این گورستان را من کشته ام برای همین از آن ها خجالت می کشم و سر خود را می پوشانم تا مرا نبینند و می ترسم که گریبان مرا بگیرند.

 


روزی احمق
وقتی خطاب به موسی رسید که آیا می دانی چرا احمق را روزی می دهیم؟
عرض کرد: نه ای پروردگار من.
خطاب رسید برای آنکه عاقل بداند طلب روزی به حیله و تدبیر نیست.

 


تعصب
وقتی به کلاغ گفتند: در میان بچه های پرندگان هر کدام که خوشگل تر است آن را بیاور، تمام صحرا را گشت و آخرالامر بچه خود را آورد که از همه زشت تر بود.

 


اثر حرف مردم
مرد ساده لوحی گوسفندی خریده به خانه می برد، اوباش و اراذل تدبیر کردند که آن گوسفند را از او بگیرند، پس یکی پیش آمد و گفت: ای فلانی این سگ را از کجا آورده ای؟
مرد ساده گفت: برو شوخی نکن، این گوسفند است.
چند قدم دیگر رفت یکی دیگر آمد و گفت: ای فلانی این سگ را برای چه می خواهی؟
مرد ساده لوح گفت: این سگ نیست این گوسفند است، ولیکن در خیالش وهمی پیدا شد که شاید این سگ باشد.
و چون چند قدمی رفت، دیگری به او گفت: متوجه باش که این سگ تو را دندان نگیرد.
مرد گفت: سبحان الله من این را به جای گوسفند خریده ام.
چون جمعی گفتند که این حیوان سگ است آن مرد باور کرد و دست از گوسفند خود برداشت، و هنگامی که مرد ساده لوح دور شد آن حیله گران گوسفند را گرفتند و کباب کردند و خوردند.

 


بازرس رستوران
بازرس به مدیر رستوران گفت:
آقا! نزدیک یک هفته است که نرخ جدید سیصد تومان تعیین شده ولی هنوز شما غذاهای خود را با نرخ قبلی -چهارصد- تومان می فروشید؟!
مدیر رستورا گفت: درست است آقای بازرس، اما هنوز غذاهای قبلی ما تمام نشد

 


نماز را هم قضا کن
زاهدنمایی مهمان پادشاه بود، هنگام غذا خوردن کمتر از عادت خویش غذا تناول کرد اما وقتی به نماز ایستاد بیشتر از معمول نماز خواند تا اینکه بینندگان او را آدمی زاهد به حساب آورند، ولی وقتی به منزلش برگشت سفره خواست تا غذای دیگری بخورد.
مرد زاهدنما پسری با هوش داشت، رو به پدر کرد و گفت: ای پدر مگر نزد سلطان غذا نخوردی؟
گفت: چندان نخوردم تا در نظر آید.
پسرش گفت: بنابراین نماز را هم قضاکن، چونکه نمازی نخواندی تا به کار آید.

 


راهنمایی مأموم
امام جماعتی در نماز از سوره های طولانی می خواند، وقتی رسید به انا ارسلنا نوحاً یعنی: ما نوح را فرستادیم بقیه را فراموش کرد، مقداری ساکت شد تا این که عربی از مأمومین که به وی اقتدا کرده بود گفت: اگر نوح نمی رود دیگری را بفرست و ما را خلاص کن!

 


نعوذ بالله
یکی از خلفای عباسی ستم پیشه و ظالم بود، روزی به یکی از ندیمان خویش گفت: می خواهم برای من لقبی پیدا کنی، نظیر المعتصمباللهیا ناصرالدین شاه.
ندیم گفت یا امیر المؤمنین! هر چه فکر می کنم برای شما لقبی بهتر از نعوذ بالله نمی یابم.

 


پررویی
شخصی ادعای خدایی می کرد، او را نزد خلیفه وقت بردند، خلیفه برای ترساندن و توبه دادن وی گفت: پارسال عمرو نامی را به اینجا آوردند که ادعای پیغمبری کرد، ما هم دستور دادیم تا سرش را بریدند و جسدش را بر دار زدند تا برای همه درس عبرت باشد.
مرد مدعی مکثی کرد و گفت: بسیار کار بیجایی کردید، چون من او را نفرستاده بودم!

 


دوباره
مادری وقت ناهار به پسرش گفت: برو دست هایت را بشوی، چون چرک و کثیف است.
پسر گفت: نیازی به شستن آن نیست، چون یکی دو ساعت بعد دوباره کثیف می شود... شما غذا را بیاور که خیلی گرسنه ام.
مادر سری تکان داد و گفت: نیازی به غذا دادن نیست، چون یکی دو ساعت بعد دوباره گرسنه خواهی شد.

 


فراموشی انشتین
انشتین در اواخر زندگی در حوالی دانشگاه پرنسیتون ساکن بود. روزی تلفن منزل رئیس دانشگاه به صدا درآمد. یک نفر می خواست با رئیس دانشگاه صحبت کند.
تلفن کننده گفت: پس شما به بنده بفرمایی که منزل پرفسور انشتین کجاست؟
منشی جواب داد ولی این کار غیر ممکن است زیرا خود پروفسور تقاضا کرده است که محل وی مخفی بماند.
تلفن کننده از پشت تلفن گفت: این کار را به هیچ کس نگویید، من خود پرفسور هستم، می خواهم به خانه برگردم ولی نمی دانم کجاست.

 


چای با قلیان
شخصی به بیماری قلبی مبتلا شده و روزی بست مرتبه قلیان می کشید، به دکتر مراجعه کرد، دکتر او را معالجه کرد و گفت: مرگ شما حتمی است و برای ادامه زندگی یک راه بیشتر ندارید و این که باید قلیان کشیدن را کاملاً کنار بگذارید. مریض جواب داد: آقای دکتر من زندگی را برای قلیان می خواهم و با قلیان خوشم. اگر قرار است قلیان نباشد زندگی نمی خواهم.

 


فکر زیاد
می گویند وقتی یک خارجی به دهی رفته بود. در آنجا با یک دهاتی رو به رو می شود. هر سؤالی از او می کند، روستایی جواب های نغز و پخته به او می هد. خارجی می گوید تو این ها را از کجا می دانی؟ جواب می شنود که: ما، چون سواد نداریم، زیاد فکر می کنیم!

 


حرف زدن
مادری به فرزندش گفت:
پسرم این درست نیست که وسط حرف من، تو حرف می زنی.
پسر گفت:
پس مامان من باید آن قدر صبر کنم تا شما بخوابی بعداً حرف بزنم!

 


عذرخواهی
طفلی با توپ شیشه همسایه را شکست. پدر طفل ضمن زدن یک سیلی به او خطاب به همسایه گفت:
خیلی عذر می خواهم، این کره خر اصلاً شعور ندارد شما که جای پدرش هستید ببخشیدش!

 


نتیجه دروغ
شخصی به نوکرش سفارش کرد: اگر طلبکاری آمد بگو ارباب به اروپا رفته است و سپس از منزل خارج شد.
هنگام ظهر که به خانه مراجعت کرد از نوکر پرسید: کسی نیامد؟
نوکر گفت: چرا یک نفر آمد، ولی من گفتم ارباب به اروپا رفته.
-آفرین، خوب او چه گفت:
-فقط پرسید مسافرتشان چقدر طول می کشد و کی بر می گردد؟
-هیچی، گفتم نمی دانم، اما ظهر که ارباب آمدند می پرسم!

 


در مطب دکتر
دکتر بعد از معالجه بیمار، مشغول نوشتن نسخه بود، چند لحظه بعد متوجه شد که بیمار هم چیزی می نویسد، دکتر پرسید:
-خوب جونم، تو داری چه می نویسی؟
دکتر جون، بعد از نسخه نوشتن شما من هم دارم وصیت خودم را می نویسم!

 


معنی ورشکستگی
بچه تاجر: بابا جون ورشکستگی یعنی چه؟
بابا یعنی انسان هر چه پول دارد بگذارد توی جیب شلوارش، بعد کت خود را به طلبکارها، نشان بدهد و بگوید که چیزی ندارم.

 


دفتر گدایی
مرد همین که دید گدا برای یافتن پول خیلی سماجت می کند به او گفت:
-خوب گوش کن! من از آدم هایی مثل تو که در کوچه و بازار گدایی می کنند خوشم نمی آید و پولی به آنها نمی دهم.
گدا گفت:
-لابد می خواستید من یک دفتر و یا اداره مخصوص گدایی داشته باشم؟!

 


تسلیت رفیق
شخصی به منصبی عالی رسید، یکی از دوستان قدیمی اش برای تهنیت به نزد او رفت ولی آن شخص به او اعتنایی نکرد و تنها از وی پرسید:
کیستی و برای چه کار آمدی؟
دوست که چنین دید گفت: من فلان دوست قدیمی توام، چون شنیدم که از دیده نابینا شده و نعمت چشم را از دست داده ای برای تسلیت و دلداری تو آمده ام...
آن شخص خجل شده بسیار معذرت خواهی کرد و وی را پذیرایی نمود.

 


در میهمانی
در یک میهمانی مجلل میزبان از محمود خان که صدای خوبی داشت خواست که یک دهن آواز بخواند.
محمود خان گفت: دیر وقت است، صدایم باعث زحمت همسایه ها میشه.
صاحبخانه گفت: عیبی نداره، سگ اونا هم هر شب تا صبح پارس می کنه و باعث زحمت ما میشه!

 


حمله قلبی
دکتر: خانم شوهر شما سابقه حمله قلبی داشته است؟
خانم: خیر آقای دکتر، امروز بعد از دیدن قبض برق این وضع برایش پیش آمد!

 


جمجمه زن
معلمی سر کلاس جمجمه ای را به شاگردان نشان داد و گفت:
کدامیک از شما می تواند بگوید جمجمه مال کیست؟
یکی از شاگردان گفت: این جمجمه مال یک زن است.
معلم گفت: آفرین از کجا فهمیدی؟
گفت: از فک ساییده اش بر اثر پر حرفی!

 


افتخار بیجا
زنی زشت رو به ازدواج نابینایی در آمد. زن پیوسته از زیبایی خود تعریف می نمود و می گفت: افسوس که تو از نعمت دیده محروم هستی و نمی توانی مرا ببینی.
شوهر سرانجام از تعریف های زن به ستوه آمد و گفت: ای خانم، اگر چه در وصف خود می گویی راست بود، بینایان نمی گذاشتند برای من بمانی.

 


فتوکپی
کارمند اداره ای خدمت رئیس رسید و گفت: آقای رئیس اجازه می فرمایید به علت کمی جا پرونده های سال هاس قبل را از بین ببریم؟
رئیس گفت: عیبی نداره جانم، فقط قبل از این کار یک نسخه فتوکپی از آنها تهیه کنید!

 


خون
استاد دانشگاه طب:
بگو ببینم اگر خون علی را با خون نقی که از هر لحاظ با هم تفاوت دارند را مخلوط کنیم تشکیل چه خونی را می دهد؟
دانشجو: تشکیل خون علینقی را خواهند داد!

 


شعر دزدی
روزی انوری از بازار بلخ می گذشت گروهی را دید که به سخن شخصی گوش می دهند پیش رفت دید مردی است که قصاید انوری را بنام خود می خواند و مردم او را تحسین می کنند.
انوری جلوتر رفت و گفت: ای مرد این شعار کیست که می خوانی؟
گفت اشعار انوری.
انوری گفت: انوری را می شناسی؟
گفت: انوری منم.
انوری خندید و گفت: شعر دزدی شنیده بودم، اما شاعر دزدی ندیده بودم.

 


در کلاس
معلم: پسر تو با کلمه بهداشت جمله بساز؟
شاگرد پس از کمی فکر گفت: پدر دوستم در باغ خود دو تا درخت به داشت!

 


بازپرسی نکیر و منکر
شخصی در ال جان کندن بود. وصیت کرد که در شهر، کرباس کهنه پ وسیده و مندرس بطلبند و کفن او سازند.
گفتند: منظور از این وصیت چیست؟
گفت: تا چون ملائکه -نکیر و منکر- برای باز پرسی و سؤال و جواب به طرف من بیایند، گمان کنند من مرده کهنه و قدیمی هستم و زحمت به من ندهند.

 


نویسنده
دزدی شب هنگام به قصد دزدی وارد نویسنده ای شد. دزد به دنبال پیدا کردن پول و اشیاء قیمتی بود که نویسنده از خواب بیدار شد و با دیدن دزد شروع به خنده کرد.
دزد که دست و پای خود را گم کرده بود رو به نویسنده کرد و گفت: ببینم از چی می خندی؟
نویسنده گفت: از این خنده ام گرفته که تو دنبال چیزی، در شب تاریک می گردی که من خودم در روز روشن هم آن را پیدا نکردم.

 


زیبایی
خانم معلم پیر:
وقتی من می گویم زیبا هستم آیا زمان حال است؟
کودک: خبر خانم معلم، زمان گذشته است!

 


خریداری پارسا
پارسایی برای خرید پیراهن نزد پیراهن فروشی رفت، مردی که در آنجا بود او را به صاحب دکان معرفی کرد و گفت: این شخص فلان پارساست، بنابراین از قیمت پیراهن کم کن.
پارسا ناراحت شد و پیراهن را نخرید و گفت: ما آمدیم با پولمان خرید کنیم نه با زهدمان.

 


ساعت
معلم از دانش آموز پرسید:
بگو ببینم جانم، ساعت چند بخش است؟
دانش آموز گفت: ساعت دو بخش است.
معلم گفت: می توانی صدای آن را بکشی؟
دانش آموز گفت: بله آقا معلم، تیک تاک، تیک تاک

 


روستایی
یک روستایی یک گوسفند برای اربابش هدیه آورده بود و ارباب دستور داد الاغی در عوض به او بدهند.
روستایی با سادگی گفت: ارباب جان اختیار دارید شما خودتان برای ما صد تا الاغ بیشتر ارزش دارید!

 


حب دنیا
عارفی گفته:
هر گاه دل آدمی از محبت دنیا بچشد اندرزهای بسیار نیز در او اثر نمی کند، چنانچه هرگاه سراسر بدن را درد فرا گیرد داروی بسیار به بهبودی آن اثر نکند.

 


گاو
مردی به مدرسه فرزندش مراجعه کرد و به مدیر مدرسه گفت:
آقای مدیر، من گاوم؟
مدیر مدرسه گفت: نه جانم، این چه حرفی است.
مرد گفت: وقتی شما به فرزند من می گویید گوساله، پس حتماً من گاوم!

 


جواب حسابی
آموزگار به دانش آموز: بگو قبل از شاه عباس اول چه کسی در ایران سلطنت می کرد؟
دانش آموز: شاه عباس صفر!

 


شکوه بیمار
مردی به عیادت بیماری رفت و مدت زیادی کنار او نشست، سپس از وی پرسید: بیماری تو چیست؟
در پاسخ گفت: عیادت طولانی تو!

 


اسم بابات چیه؟
معلم به شاگردی گفت: اسم بابات چیه؟
دانش آموز، اجازه آقا، گاو.
معلم: چرا؟
دانش آموز: آقا خودش همیشه منو صدا می کنه گوساله، پس حتماً خودش هم گاو است.

 


خدمتکار روستایی
خانم به خدمتکار: من باید از حالا به تو بگویم که کار این خانه زیاد است زیرا برای ما مهمان زیاد می آید.
خدمتکار به خانم: نگران نباشید به کار عادت کرده ام موقعی در روستا بودم خوراک دادن به گاوها به عهده من بود!

 


چشم های عمودی و افقی
پزشکی، مدتی به معاینه چشم بیمار پرداخت و آخر سر با تعجب گفت:
-خیلی عجیب است! چشمان شما حالتی دارد که تاکنون در هیچ بیماری ندیده ام!
بیمار گفت:
-درست است آقای دکتر، برای اینکه من از مشتاقان سرسخت جدول کلمات متقاطع روزنامه هستم و شب و روز جدول حل می کنم. برای همین است که یکی از چشمهایم افقی و چشم دیگرم عمودیمانده است!

 


درخواست اندرز
مردی از یکی از عرفا درخواست اندرز و نصیحتی کرد.
وی گفت: از خدا آن چنان شرمنده باش که از برخی بستگانت شرمنده می شوی.

 


چکه
مستأجر با عصبانیت به صاحبخانه تلفن کرد و گفت:
آقا این چه خانه ای بود که به من دادید از سقف خانه دایم آب چکه می کند!
صاحبخانه با حالتی عصبانی جواب داد:
پس چه می خواستید؟ با اجاره ای که به من می دهید توقع دارید از سقف خانه شربت بریزد؟

 


صدای رساء
هنرجو: استاد موسیقی نظر شما راجع به صدای من چیه؟ آیا صدای رسایی برای خواندن دارم؟
استاد: بله، صدای شما خیلی رسا است اما نه برای خواندن بلکه برای داد زدن نان خشک می خریم !

 


نیرنگ دو دزد
دو نفر دزد یکی از آنها بوسیله طناب مشغول بالا رفتن است دیوار خانه شخصی بود دیگری در پایین نگاه می کرد.
ناگاه صاحب خانه فرارسید و علت بالا رفتن را جویا شد.
دزد اولی رو به رفیقش کرد و و گفت این شخص مشتری بنده است و شغل من هم طناب فروشی است هر چه می گویم بابا این ریسمان ها محکم است و پاره شدنی نیست می گوید نخیر، اگر پوسیده نیست امتحان کن ببینم حالا من هم طناب را به دیوار شما آویزان کرده و خود را به آن آویخته ام تا بدانید من دزد نیستم و نمی خواهم طناب پوسیده به مردم قالب کنم.

 


در مطب
دکتر پس از معاینه بیمار گفت:
آنطور که من می بینم سرفه شما از دیروز خیلی بهتر شده!
بیمار جواب داد:
همین طور است آقای دکتر، آخه من دیشب تا صبح تمرین سرفه می کردم!

 


دوستی با ثروتمندان
حکیمی گفته:
با ثروتمندتر از خودت دوستی مکن زیرا اگر در انفاق کردن با او همپایگی نمایی به تو زیان می رساند و اگر از او بیشتر انفاق نمایی تو را بیچاره می کند.

 


مصاحبه
خبرنگار: آقا شما از کدام برنامه های سیما راضی هستید؟
مصاحبه شونده: من از برنامه مسابقه هفته. خبرنگار: می بخشید خودتان را معرفی کنید.
مصاحبه شونده: من منوچهر نوذری هستم.

 


دعوای پولی
آقای مدیر: علی دیر به مدرسه آمدی؟
علی: دو نفر سر پولی که گم شده بود دعوا می کردند و من ایستادم به تماشای آن ها.
آقای مدیر: دعوای آنها چه ربطی به تو داشت؟
علی: پول زیر پای من بود!

 


تأثیر مو در زیبایی
زن: ببین عزیزم، دیروز رفتم آرایشگاه موهایم را کوتاه کردم، حالا دیگر شبیه پیرزن ها نیستم.
شوهر: البته عزیزم، حالا درست شبیه پیرمردها شده ای!

 


قطرات سیل زا
شیر فروشی همواره آب در شیر می کرد و می فروخت سیل آمد و گوسفندان او را برد، شیر فروش بی نهایت بی تابی می کرد، یکی از عرفا او را دید به او گفت: آری آن قطرات به صورت سیلی در آمد و گوسفندان تو را ربود.

 


تقویم تعطیلی
روزی بچه ای به کتاب فروشی رفت و گفت: آقا تقویم دارید؟
فروشنده جواب داد: چه نوع تقویمی؟
بچه گفت: تقویمی که تعطیلی نداشته باشد!

 


شام
در دادگاه قاض رو به متهم کرد و گفت:
آقای متهم شما به علت جرایم زیاد به حبس ابد محکوم شدید آیا حرفی برای گفتن دارید؟ متهم گفت:
بله، لطفاً به زنم بگویید که شام منتظر نباشد، برای صبحانه می آیم!

 


بچه های امروزی
یک روز پدری پسرش را صدا کرد و گفت: هوشنگ تو امروز شانزده سالت تمام می شود. من می دانم که به زودی شروع به سیگار کشیدن خواهی کرد! اما در آن موقع دلم می خواهد خودت بیایی و موضوع را به من بگویی نه این که هر روز همسایگان خبر سیگار کشیدن تو را به من بدهند. قبول کردی؟
هوشنگ: بله پدر جان حالا که اینطور شد بگذارید که یک حقیقت را بگویم. من یکسال پیش سیگار را ترک کرده ام.

 


راه جلوگیری از دعوا
مرد بد اخلاقی که هر روز سر ناهار دعوا راه می انداخت اخم آلود وارد خانه شد و آماده دعوا کردن بود.
زنش تا او را دید گفت:
مطمئنم که امروز سر ناهار دعوا نخواهی کرد.
مرد با حیرت پرسید: از کجا چنین اطمینانی داری؟!
زن جواب داد: از اینجا که اصلاً امروز ناهار درست نکرده ام!

 


سؤال بهلول
مردی زشت و بد اخلاق از بهلول سؤال نمود که خیلی میل دارم که شیطان را ببینم.
بهلول گفت: اگر آینه در خانه نداری به آب زلال نگاه کن شیطان را خواهی دید.

 


خانم جانور شناس
خانمی که خود را جانور شناس می دانست روزی به اتفاق شوهرش به باغ وحش رفته بود. همین طور که از یک یک قفسهای حیوانات دیدن می کرد قفس حیوانی نظرش را جلب کرد خطاب به شوهرش گفت:
ببین چه شیر قشنگی است به نظر تو اگر این شیر صحبت می کرد چه می گفت؟
شوهر: اگر این شیر صحبت می کرد می گفت: خانم عزیز من پلنگم نه شیر!

 


جنازه
جنازه ای را بر راهی می بردند. درویشی با پسرش بر سر راه ایستاده بودند. پسر از پدر پرسید که بابا در اینجا چیست؟ گفت: آدمی.پسر پرسید به کجا می برندش؟ پدر گفت: به جایی که نه خوردنی و نه پوشیدنی، و نه نان و و نه آب، نه هیزم، نه آتش، نه زر، نه بوریا، نه گلیم است.
پسر گفت: بابا مگر به خانه ما می برندش؟

 


خبر تلگرافی
دانشجویی که در تهران تحصیل می کرد در امتحان مردود شد و چون می ترسید پدرش از شنیدن خبر خیلی عصبانی شود تصمیم گرفت اول مادرش را مطلع کند تا او طوری پدرش را آماده کند و به این جهت این تلگراف را برای مادرش مخابره کرد:
امتحان رفوزه پدرم را آماده کن
چند روز بعد این تلگراف به دستش رسید:
پدر مطلع خودت را آماده کن.

 


غیبت
مدیر مدرسه ای، پدر دانش آموزی را احضار کرد و به او گفت: آقا این پسر شما زیاد غیبت می کند.
پدر دانش آموز که از سواد چندانی برخوردار نبود گفت: آقای مدیر شرمنده ام بفرمایید غیبت چه کسی را کرده تا پدرش را در بیاورم!

 


انتقاد از دشمن
از افلاطون پرسیدند: آدمی چگونه از حسود و دشمن انتقام بگیرد؟
در پاسخ گفت: هر چه بیشتر بر فضیلت خود بیفزاید.

 


رژیم غذایی
اولی: من تصمیم گرفته ام بعد از این فقط اغذیه نباتی بخورم و از خوردن گوشت اجتناب کنم.
دومی: لابد با مشورت طبیب این تصمیم را گرفته ای.
اولی: نه با مشورت قصاب، چون او دیگر حاضر نیست به من نسیه بفروشد!

 


آخرین تقاضا
بازپرس که مأمور اجرای حکم محکومین مواد مخدر بود به اتاق محکوم به اعدام رفت و گفت:
به عنوان آخرین تقاضا هر خواهشی داری بگو تا دستور بدهم انجام شود و بعد به خاطر تجربه ای که در این زمینه داشت گفت:
البته غیر از عفو و اعدام.
محکوم لحظه ای فکر کرد و گفت:
می خواهم تمام کتاب های کتابخانه ملی را بخوانم!

 


یک زن خوب
در کوپه قطار دو مسافر با هم گفتگو می کردند یکی از آنها رو به دیگری کرد و گفت: خوب شما ازدواج کرده اید؟
-بله... ده روزه.
-تا حالا هیچ اختلافی نداشتین؟
-نه، زن خوبیه.
-خوب، حالا زنت تو خونه است؟
-نه 9 روزه رفته منزل مادرش.

 


جامه مناجات
عده ای از ابن داود کوفی درخواست کردند تا به اتفاق وی برای انجام کاری به حضور سلطان بروند، ابن داود پذیرفت و بدترین لباسش را پوشید.
به او گفتند: چرا جامه های ارزنده و گرانبهایت را نمی پوشی؟
گفت: آن لباس ها ویژه مناجات با پروردگار است.

 


پسر بچه شیطان
دو تا پسر بچه در خیابان به شدت با هم کتک کاری می کردند و پسر بچه بزرگتری کنار ایستاده و آن را تماشا می کرد.
زنی که از آنجا می گذشت به پسر بچه که ناظر دعوا بود گفت: پسر تو که بزرگتری چرا آنها را از هم جدا نمی کنی؟
پسر بچه با اوقات تلخی گفت: برو پی کارت من دو ساعت زحمت کشیدم تا دعوایشان انداختم.

 


بنزین و سرعت
علی: اگر کسی بنزین بخوره چه میشه؟
اصغر: سرعتش آنقدر زیاد می شه که در عرض چند دقیقه به اون دنیا می رسه.

 


دندان
اولی: من سن جوجه مرغ را از دندان می شناسم.
دومی: آخه جوجه مرغ که دندان نداره؟
اولی: ولی من که دارم!

 


دزد روزه دار
عارفی می گوید: بعد از اینکه دزدان غافله ما را غارت کردند، نشستند و مشغول خوردن غذا شدند.
یکی از آنها را دیدم که چیزی نمی خورد، به او گفتم: چرا با آنها غذا نمی خوری؟
گفت: من امروز روزه ام.
گفتم: دزدی و روزه گرفتن، عجب است!
گفت: این راه راه صلح است که با خدای خود واگذاشته ام شاید روزی سبب شود و با او آشنا شوم.
آن عارف می گوید: سال دیگر او را در مسجد الحرام دیدم که طواف می کند و آثار توبه از وی مشاهده کردم، رو به من کرد و گفت: دیدی آن روزه چگونه مرا با خدا آشنا کرد.

 


جواب دیوانه
مادری دختر شش ساله خود را که تصور می کرد ناراحتی روانی دارد نزد روانپزشک برد.
دکتر برای معاینه دختر پرسید: وقتی بزرگ شدی، می خواهی مرد شوی یا زن؟
دختر بلافاصله جواب داد: مرد.
دکتر اشاده ای به مادر کرد که یعنی بله، بیمار است.
مادر ناراحت شد و به دخترش گفت: آخر این چه حرفی بود که زدی؟
دختر خیلی خونسرد گفت:
آخه مامان جون! جواب آدم دیوانه ای که از این سؤال می کنه همینه دیگه!

 


عجب جوابی
دو تا بچه صحبت می کردند اولی از دومی پرسید: تو که بابات خیاطه، پس چرا یه دست لباس بیشتر نداری؟
دومی در جوابش گفت: مگه تو که بابات دندان سازه صد تا دندان داری؟

 


مجلس سخنرانی
مردی نیمه شب به خانه می رفت، پاسبانی پرسید: این موقع شب به کجا تشریف می برید؟
مرد: مجلس سخنرانی.
پاسبان: این موقع شب کی سخنرانی می کند؟ مرد: خانم بنده.

 


دیوانه واقعی
مبرد گوید: روزی به تیمارستان رفته بودم، مجنونی را دیدم و روبروی او ایستادم و زبانم را از دهان خودم بیرون آوردم، او روی از من برگردانید و به طرف دیگری نگاه کرد، من هم به آن طرف رفته و همان کار را تکرار کردم تا اینکه اوقاتش تلخ شد، آنگاه رو به آسمان کرد و گفت:
خدایا ببین، چه کسی را بسته اند و چه کسی را رها کرده اند!

 


نشان دادن
شخصی را به اتهام قتل در دادگاه محاکمه می کردند.
رئیس دادگاه از متهم رسید: شما چطور با یک مشت او را به قتل رسانیدید؟!
متهم گفت: تشریف بیاورید جلو تا نشانتان بدهم!

 


حساب بانکی
مرد: آقا شما در دختر من چه دیدید که به خواستگاری اون اومدید؟
خواستگار: در دختر شما هیچی ولی در حساب بانکی شما چیزهایی دیدم.
بیمار کم حافظه
بیماری پیش دکتر رفت و پس از معاینه و گرفتن نسخه قصد رفتن کرد و معلوم بود که حق ویزیت را فراموش نموده است ولی یکمرتبه ایستاد و گفت: آقای دکتر من چه باید بخورم؟
دکتر جواب داد: تو همه چیز می توانی بخوری، غیر از حق ویزیت مرا.

 


واعظ
واعظی بر منبر سخن می گفت و سخن به جایی رسید که هر کس از زنش راضی نیست برخیزد همه برخواستند جز یک نفر. واعظ گفت: شکرش باقی است که یک نفر از زنش راضی است که ناگهان مرد فریاد زد:
که ای واعظ زنم پایم را شکسته و نمی توانم برخیزم و الا اولین نفر برمی خواستم.

 


یک نکته
دو نفر با هم گفتگو می کردند: یکی از آنها رو به دیگری کرد و پرسید: راستی تو از کسانی که پشت سرت حرف بزنند بدت می آید؟
دوستش بلا فاصله جواب داد: بله مخصوصاً در سینما.

 


خط یا شیر
شوهر: چکار می کنی عزیزم؟
زن: دارم شیر یا خط می اندازم اگر شیر آمد تو ظرف ها را می شوری اگر خط آمد من می رم می خوابم.

 


بهشت و جهنم
اولی: بهشت رو دوست داری یا جهنم رو؟
دومی: فرقی نمی کنه.
اولی: چرا؟
دومی: چون هر دو جا رفیق زیاد دارم.

 


زنداران
کسانیکه با داشتن زن حق طلاق از آنها گرفته شده است. ارزن، سینه زن، پازن، مادر زن، نی زن، بادبزن، پیرزن، بیل زن، قلمزن، قدم زن، قرزن، آمپول زن، دهل زن، ساز زن، راهزن.

 


سجده
مستأجر: آقا این اطاق که به ما اجاره داده اید سقفش خیلی صدا می کند.
صاحبخانه: مشکلی نیست اون دارد ذکر خدا می کند.
مستأجر: آخر می ترسم این ذکر به سجده تبدیل بشود.

 


زیباترین کلمه
خبرنگار خانوادگی یکی از مجلات، با یک زن و شوهر مصاحبه می کرد، یکی از سؤالات این طور عنوان شد: آقا بفرمایید زیباترین، دوست داشتنی ترین و قابل احترام ترین کلمه در نظر شما کدام است؟
مرد فکر کرد و گفت: مادر و درست در همین لحظه در اثر سوزش نیشگون زنش که بغل دستش نشسته بود داد زد زن چند روز بعد که مجله، مصاحبه مزبور را چاپ کرده بود خوانندگان دیدند که در جواب زیباترین، دوست داشتنی ترین و قابل احترام ترین کلمه نوشته شده: مادرزن.

 


ترس دزد
رئیس دادگاه از دزدی پرسید: موقعی که می خواستی بانک را بزنی نترسیدی؟ دزد گفت: چرا: قربان ترسیدم موجودی بانک کم باشد و به زحمت دزدیدنش نیرزد.

 


مرد کچل
دو مگس روی سر مرد کچلی نشستند.
مگس بچه: مادر تشنه ام.
مادر: آخه فرزندم توی این بیابان بی آب و علف من از کجا برایت آب پیدا کنم.

 


آرزوی من
در کودکی آرزو داشتم برام شیرینی می خریدند.
در بچگی آرزو داشتم اسباب بازی برام می خریدند.
در نوجوانی آرزو داشتم دوچرخه برام می خریدند.
در جوانی آرزو داشتم زن و خانه و ماشین داشتم.
بعدش آرزو داشتم بمیرم.آنها تمام و به موقع انجام شد ولی آخری هر چه انتظار می کشم برآورده نمیشه.

 


آرایش زن
مردی می خواست با زن خود برای خرید به داخل شهر برود دید زنش خود را بسیار آراسته به زنش گفت: می روی شهر را تماشا و جنسی را یخری یا شهر تو را تماشا کند.

 


لطیفه
می دانی کوتاه ترین لطیفه دنیا چیه؟ نه. کوتاهترین لطیفه دنیا دختر همسایه ماست. وا این چه حرفیه که می زنی شوخیت گرفته؟ نه به خدا شوخی چیه، دختر همسایه ما اسمش لطیفه است و هفتاد و پنج سانت قدشه.

 


پشت به قبله
مردی در موقع نماز پشت هنگام به یکی از خانه ها رفت اما هرچه گشت چیزی برای دزدیدن نیافت با آن حال نزد صاحبخانه رفت و او را بیدار کرد و گفت ما که رفتیم ولی این رسم زندگی کردن نیست.

 


تقسیم کار در خانه
اولی: خدا را شکر تو هم ازدواج کردی، بگو ببینم از این وصلت راضی هستی؟
دومی: آره، از همون اول کارهای خونه رو با هم تقسیم کردیم. اون امر می کنه، من هم اجرا!

 


غیبت مرده
معلم تاریخ از دانش آموز پرسید امیر کبیر چه کسی بود؟
دانش آموز جواب داد: آقا اجازه پشت سر مرده نباید غیبت کرد.

 


گارسون
مرد: تو همونی نیستی که رفتی برای من غذا بیاری؟
گارسون: بله خودم هستم.
مرد: ماشاالله ماشاالله چقدر بزرگ شدی.

 


صورت حساب
کودکی کاغذی برداشت و روی آن نوشت؛
صورت حساب بدهی مادر عبارتست از:
1- 150 تومان بابت خرید نان.
2- 100 تومان بابت بیرون گذاشتن سطل آشغال.
3- 100 تومان بابت نگهداری ساکت کردن خواهر کوچوکم.
4- 200 تومان بابت شستن در حیاط منزلمان.
جمعاً مامان مبلغ ششصد و پنجاه تومان بابت حق الزحمه به من بدهکار می باشد و زیر آن را امضا نمود و از منزل خارج شد.
مادر بعد از چند لحظه کاغذ را دید و آن را مطالعه کرد، سپس قلم را برداشت و پشت همان برگه کاغذ نوشت:
1- بابت 9 ماه بارداری هیچی.
2- بابت دو سال شیردهی.
3- بابت دو سال شب بیداری.
4- بابت چندین سال شستشو و نظافت تو هیچی.
5- بابت غذا پختن و مراقبت از تو هیچی.
6- مهمتر از همه بابت این همه عشق و محبت خاصانه به تو عزیزترینم، هیچی. و سپس امضا نمود.
وقتی پسر به منزل آمد و نوشته های مادر را خواند و به فکر فرو رفت و اشک از چشمهایش، جاری شد و سپس زیر نوشته های خود نوشت: قبلاً کاملاً تسویه شده است.

 


کتک نوه
پیرمردی نوه اش را بی جهت کتک می زد، مرده ها علت آن را پرسیدند:
گفت: چطور بی جهت او را می زنم در حالی که او با زبان بی زبانی به من می گوید: جای مرا تنگ کرده ای بمیر که من راحت شوم!

 


عاقبت ثروتمندان و فقیران از نظر بهلول
روزی بهلول در قبرستان بغداد کله های مرده ها را تکان می داد؛ گاهی پر از خاک می کرد و سپس خالی می نمود.
شخصی از او پرسید: بهلول! با این سرهای مردگان چه می کنی؟
گفت: می خواهم ثروتمندان را از فقیران و حاکمان را از زیردستان جدا کنم؛
لکن می بینم همه یکسان هستند.
به گورستان گذر کردم صباحی - شنیدم ناله و افغان و آهی
شنیدم کله ای به خاک می گفت - که این دنیا نمی ارزد به کاهی
به قبرستان گذر کردم کم و بیش - بدیدم قبر دولتمند و درویش
نه درویش بی کفن در خاک خفته - نه دولتمند برد از یک کفن بیش

 


شوهر عادل
قاضی به زن متهم گفت: شما به چه علت یکی از چشمان شوهرتان را کور کردید.
زن گفت: آخه جناب قاضی می خواستم به من و هووم به یه چشم نگاه کنه و فرق نذاره

 


صدای بچه
زن اول: خانم این بچه شما چه صدایی داره آدو خسته می کنه ساکتش کنید.
زن دوم: شما انتظار دارید یه بچه در سن دو سالگی صدای استاد شجریان داشته باشد.

 


دست نپوسیده در قبر
پس از وفات حاتم طایی، چند سال بعد، باران عظیمی بارید و قبر او در معرض سیل قرار گرفت بطوری که نزدیک بود ویران گردد.
پسرش خواست جسد حاتم را به محل دیگری ببرد تا از سیل محفوظ بماند، چون قبر او را شکافتند، همه اعضای او را متلاشی و پراکنده دیدند، مگر دست راست او که پوسیده نشده بود.
مردم از دیدن این حالت تعجب کردند، که چگونه دست راست اوتر و تازه مانده، در حالی که اعضاء او دیگرش پوسیده شده است؟
پیری صاحبدل از آنجا گذر می کرد، گفت: تعجب نکنید، حاتم با این دست عطای بسیار به بیچارگان کرده، بدین جهت سلامت مانده است.

 


کارنامه آخر سال
احمد وارد خانه شد. پدرش او را صدا زد و گفت:
پسرم بگو ببینم چند تا تجدید آورده ای؟
احمد با گریه جواب داد:
فقط دو تا
پدر با دلجویی پرسید:
از کدام درس ها؟
احمد گریه اش شدیدتر شد و گفت:
از شفاهی و کتبی

 


هزار پا
مردی زیر اتومبیل رفت و یکی از پاهایش قطع شد. او ادعای پنج میلیون تومان خسارت کرد. راننده گفت: آقا جان من میلیونر نیستم!
مرد جواب داد: بنده هم هزار پا نیستم!

 


جیب پزشک
وقتی پزشک بیماری را معاینه کرد به او گفت: خیلی خوب کردید زود آمدید و الا کار به جاهای خطرناک می کشید.
مریض با سادگی گفت: کار قلب مرا می گویید یا جیب خودتان را؟

 


جعبه امداد
معلم: احمد بگو در جعبه کمک های اولیه چه چیزهایی هست؟
احمد: آقا اجازه باند، پنبه، چسب، دواگلی، پماد سوختگی، سدر و کافور.
معلم با حیرت پرسید: صدر و کافور برای چی؟
احمد با عجله گفت: ببخشید آقا، سدر و کافور مال جعبه کمک های آخریه است.

 


نهی از منکر دزد
شبی دزدی در مسجد مشغول جمع کرد فرشهای مسجد بود، از قضا خادم مسجد که به حیاط آمده بود آب دهانی بر زمین انداخت، دزد با مشاهده این صحنه رو به خادم کرد و با صدای بلند گفت: حیف که دستم بند است و گرنه حالیت می کردم که آب دهان انداختن به حیاط خانه خدا چه معنی دارد.

 


همسایگان می شنوند
شخص بزرگی گفته است، ازدواج سه دوره دارد.
در شش ماه اول مرد می گوید و زن می شنود.
در شش ماه دوم زن می گوید و مرد می شنود.
در بقیه مدت ازدواج هر دو باهم می گویند و همسایگان می شنوند.

 


بگو
سائلی به در خانه یکی از اغنیا آمده چیزی طلبید صاحب خانه به غلام خود گفت:
ای مبارک! بگو به قنبر که بگوید به یاقوت که بگوید به سایل که چیزی حاضر نیست.
سایل گفت:
خداوندا! بگو به جبرئیل که بگوید به میکائیل که بگوید به اسرافیل که بگوید به عزرائیل که روح صاحب خانه را قبض کن.

 


زمان
معلم خطاب به شاگرد: پرویز بگو ببینم وقتی می گوییم من حمام می روم، تو حمام می روی، او حمام می رود، ما حمام می رویم این چه زمانی است؟
آقا اجازه: این دیگه سؤال نداره، روز جمعه است دیگه...

 


مرد موفق
سؤال: بگو ببینم چه مردی موفق تره؟
جواب: مردی که در آمدش بیشتر از خرج زنش باشد.

 


کور حقیقی
درویشی تنگ دستی به در خانه ثروتمندی رفت و گفت: شنیده ام مالی در راه خدا نذر کرده ای که به درویشان و فقیران بدهی، من نیز بیچاره و فقیرم.
خواجه گفت: من نذر کوران کرده ام و تو کور نیستی.
درویش گفت: ای خواجه، کور حقیقی منم که در گاه خدای کریم را گذاشته ام و به در خانه چون تو گدایی آمده ام. این را گفت و رفت.
خواجه متأثر گشته، به دنبال وی شتافت، هر چند تلاش کرد که چیزی به او بدهد، او قبول نکرد.

 


شادی برای هیچ
در مسابقه اسب دوانی، اسبی پیش افتاد. مردی از شادی بانگ برداشت و به خودستایی پرداخت. کسی که در کنارش بود، گفتش: مگر این اسب از آن توست؟
گفت: نه! ولیکن افسارش از من است!

 


دقت نظر
پلیس: ببخشید خانم، آیا توانستید شماره اتومبیلی را که با شما تصادف کرده بردارید؟
خانم: خیر، آقای پلیس، اما خوب یادم است خانمی که پشت رل بود بلوز سفیدی با خالهای قرمز پوشیده بود، جنس کت و دامنش فاستونی بود که نوارهای ابریشمی سیاه داشت و روی یقه کتش هم یک گل میخک پارچه ای زده بود!

 


شوخی کردم
کوهنوردان بالای کوه می رفتند. یکی از آنان که لکنت زبان داشت، در آغاز شروع به گفتن، چه-چ چ کرد، او دایماً این حرف را تکرار می کرد. همراهان وی با بی اعتنایی از او گذشتند تا به بالای کوه رسیدند. فردی که لکنت زبان داشت حواس خود را جمع کرد و گفت:
چادر را پایین جا گذاشتم. کوهنوردان شدیداً ناراحت شدند و خواستند که پایین بیایند که دوباره همراهشان شروع کرد به گفتن: ش ش ش
آنان از شدت عصبانیت اعتنایی نکردند تا به پایین کوه رسیدند.
وقتی به پایین رسیدند فردی که لکنت زبان داشت با زحمت زیادی گفت: شوخی کردم!

 


مشابه
در داروخانه: مسئول داروخانه - آقا، این پانصد تومانی که داده اید، تقلبی است! بیمار: خیر قربان، تقلبی نیست، مشابه اسکناس است. عین داروهای مشابه و بی اثر جنابعالی!

 


خوش خیالی
دو مرد عیالوار با هم درد دل می کردند. اولی: گفت:
زن من، هر شب در خواب می بیند که من یک میلیاردر هستم!
دومی گفت:
-خوشا به حالت، چون زن من در بیداری چنین خیالی میکند!

 


رئیس خانواده
رفیق اولی گفت: ما در خانه خود یک دولت کوچک تشکیل داده ایم. خانم من وزیر دارایی است. مادر زنم وزیر جنگ و دخترم وزیر داخله است.
رفیق دومی گفت: خوب لابد شما هم رئیس دولت هستید؟
رفیق اولی گفت: بنده ملت هستم که باید تمام مخارج دولت را تأمین کنم.

 


گدایی
شخص گدایی به مرد پولداری رسید و گفت: آقا لطفاً دو تومان به من بدهید تا با اتوبوس به منزلم بروم، شخص پولدار گفت: می بخشید من فقط 200 تومانی دارم گدا گفت: اشکالی نداره مجبورم با آژانس بروم.

 


درس عبرت
معلم تاریخ: حسن تو چقدر کثیفی. چند وقته حمام نرفتی؟
حسن: آقا اجازه، از وقتی که شما گفتید امیر کبیر را در حمام کشتند

 


خرید زن در جشن تولد شوهرش
زن به محض ورود شوهرش به طرف او رفت و گفت:
عزیزم نمی دانی برای جشن تولدت چه چیز جالبی خریده ام.
مرد تشکر کرد و گفت: حالا بگو ببینم چی خریده ای زن جواب داد: صبر کن بروم و بپوشم و بیایم.
فوراً رفت و پیراهن قشنگی که خریده بود پوشید و آمد.

 


مادر
شخصی در یکی از خیابان های تهران به زن جوانی گفت: می بخشید مادر، از اینجا چقدر می گیرند که ببرند بیمارستان طوس، زن گفت: تو یک دفعه دیگر بگو مادر، تا با آمبولانس تو را بفرستم بیمارستان طوس.

 


صرفه جویی خانمانه
زن پس از خرید وارد خانه شد و با خوشحالی رو به شوهرش کرد و گفت:
-امروز دیگر باید از من راضی باشی: با اتومبیل از سه تا چراغ قرمز گذشتم بی آنکه جریمه بشوم. بعدش با پولی که از این راه صرفه جویی کرده بودم برای خودم یک پیراهن خریدم.

 


شیر پاستوریزه
آقایی تلفن کارخانه شیر پاستوریزه را گرفت و گفت: الو، بله بفرمایید، می خواهم سؤال کنم چرا قیمت شیر پاستوریزه گران شده است؟ اشتباه گرفتید جانم. اینجا سازمان آب است.

 


ساعت صحیح
مرد دیوانه ای از عابری ساعت را پرسید و عابر هم جوابش را گفت:
مرد در حالیکه خنده مسخره آمیزی می کرد به خودش گفت:
عجب دنیای خرتو خری شده، از سر شب تا حالا از ده نفر ساعت را پرسیده ام دوتاشون مطابق هم جواب ندادند.

 


معالجه تلفن
مردی مضطربانه به پزشک خانوادگی خودشان تلفن کرده گفت:
آقای دکتر دستم به دامنت زنم به جای آب، بنزین خورده و حالا به سرعت دور حیاط می دود.
دکتر جواب داد: ناراحت نباشید فقط در خانه را ببندید که بیرون نرود و بگذارید به دویدن ادامه دهد و مطمئن باشید به محض آن که بنزینش تمام شد خودش می ایستد.

 


استاد
شاگرد: استاد نظر شما راجع به خانم های پر حرف چیست؟
استاد: مگر نوع دیگری هم وجود دارد.

 


بزرگ دروغ گویان
دو تا مرد با هم صحبت می کردند اولی گفت:
-زنم خیلی زرنگه تا یک جمله می گویم با یک نگاه که به صورتم می اندازد می فهمد که راست می گویم یا دروغ...
دومی گفت:
-بابا، باز هم زن تو، بی انصاف عیال من کافیست ببیند که لبم تکان می خورد می فهمد که دارم دروغ می گویم.

 


خنده خر
روزی در باغ وحش میمون لطیفه ای تعریف کرد. تمام حیوانات خندیدند به جز خر.
بعد از بیست و چهار ساعت یک دفعه خر زد زیر خنده. حیوان های باغ وحش همه در حیرت بودند که خر به چه چیز می خندد. وقتی از او پرسیدند گفت: حالا معنی لطیفه دیروزی را فهمیده ام.

 


شاگرد شکمو
آموزگار در زنگ جغرافیا از یکی از شاگردانش پرسید:
-پسر جون می توانی اسم چهار کشور جهان را نام ببری؟ شاگر جواب داد: -بله آقا... چین... پرتقال، کانادا، آلاسکا، اسکیمو

 


متوفیات
شخصی به اداره متوفیات تلفن زد و گفت: آقا لطف کنید یک آمبولانس به نشانی خیابان گلستان - کوچه بوستان - منزل باغبان بفرستید، همسرم فوت کرده است. مسئول اداره متوفیات گفت: می بخشید آقا شما هفته قبل هم یک آمبولانس برای همسرتان که فوت کرده بود به همین آدرس نخواسته بودید؟ مرد گفت: چرا، ولی دوباره ازدواج کردم.

 


سه دیوانه در استخر
در یکی از روزها، سه دیوانه در استخری شنا می کردند. ناگهان آسمان غرید و باران سیل آسایی شروع به باریدن کرد. یکی از دیوانه ها رو به بقیه کرد و گفت: -بچه ها زود باشید برید زیر آب وگرنه خیس می شیدها!

 


سرکوفت کارمندی
همسر کارمند خطاب به شوهرش گفت:
حالا خوبه فقط صد هزار تومان عیدی می گیری که این قدر پز می دهی! اگر مثل شوهرهای مردم: شبی یک میلیون تومان از بساز و بفروشی و معاملات ارز و سکه در آمد داشتی، لابد خون مارا در شیشه می کردی!

 


گفتگوی دو تا دزد
دزد اولی: من توی یک مسابقه دو شرکت کردم و دهخ هزار تومان برنده شدم.
دزد دومی: با کی مسابقه دادی؟
دزد اولی: با صاحب پول و چهار تا پاسبان که به دنبالم می دویدند!
بی تابی در مصیبت
عارفی گفته: مصیبت، اندوه واحد دارد و چون بی تابی کردی دو تا خواهد شد، یکی از دست دادن محبوب دیگری از دست دادن پاداش.

 


پیشرفت پزشکی
شخصی در اداره خود برای دوستش تعریف می کرد:
-بله جانم... مادرزن من هفته گذشته پس از یک بار مراجعه به دکتر فوت کرد! دوستش حرف او را قطع کرد و گفت:
عجیب است... پس حقیقت دارد که می گویند: این روزها علم پزشکی خیلی پیشرفت کرده است

 


دل به دل
شاگرد به استاد گفت:
استاد امروز از درس شما من چیزی نفهمیدم.
استاد گفت: باور کنید دل به دل راه دارد، من خودم هم نفهمیدم که چی درس دادم!

 


پسر یا دختر
از مرد احمقی که خود را با سواد و فهمیده می دانست پرسیدند که خواهرت دختر زاییده یا پسر؟
او گفت: به من اطلاغ نداده اند و هنوز نمی دانم دایی جان شده ام یا خاله جان!

 


مزد خواستن از گرگ
گرگی استخوانی بلعید و به گلویش گیر کرد، مرغ ماهی خواری سر در میان دهان او برد و و استخوان را بیرون آورد و از گرگ مزدش را طلبید.
گرگ گفت: حیا نمی کنی و از من مزد می خواهی، در حالی که سرت را در میان دهان من بردی و سالم بیرون آوردی!

 


جمله ساز
معلم: احمد یک جمله درست کن که توش چای باشه؟
احمد: آقا اجازه، قوری!

 


در مطب دندانساز
دکتر: این قدر ادا نیار و دستت را تکان نده من که هنوز به دندانت اشاره نکرده ام.
مریض: می دانم آقای دکتر پایتان را روی پایم گذاشته اید!

 


پرتقال
معلم از دانش آموز سؤال کرد.
پسرم چند کشور دو تیکه را نام ببر؟
دانش آموز گفت: آقا اجازه کره، ایرلند، پرتقال
معلم گفت: پسرم دو کشور اولی قبول ولی سوی که دو تیکه نیست؟
دانش آموز گفت: ولی آقا معلم خودمان زنگ تفریح آن را دوتیکه کردیم!

 


خرس و دزد
صاحب باغ انگور وارد باغ شد و دید یک دزد و یک خرس مشغول خوردن انگور هستند. صاحب باغ دزد را گرفته و به درخت بست و خرس را بیرون کرد و چوب برداشت که دزد را بزند.
دزد گفت: چرا تبعیض قایل شدی؟ کاری به خرس نداری مرا کتک می زنی؟ صاحب باغ جواب داد: برای اینکه خرس می خورد و می رود اما تو می خوری و می بری!

 


دزد
دزد: آهای آقا در راه که می آمدی پاسبانی ندیدی؟ این نزدیکی ها پاسبان نبود؟
عابر: خیر آقا من ابداً با پاسبانی برخورد نکردم.
دزد: پس زود ساعت و انگشتر و هر چه پول داری به من بده و زود برو دنبال کارت!

 


صلح و سیادت
از یکی از بزرگان عرب پرسیدند: از کجا به ریاست رسیدی؟
در پاسخ گفت: از آنجا که هر کس با من خصومت کرد محلی برای سازش میان خود و او باقی گذاشتم.

 


زمستان و تابستان
دو روستایی با هم صحبت می گردند. اولی گفت: در زمستان، دهکده ما آن قدر سرد می شود که مجبور می شویم برای دوشیدن گاوهایمان زیر پستانهایشان منقل بگذاریم!.
دومی گفت: این که چیزی نیست. تابستان، ده ماه آن قدر گرم می شود که ما به مرغم هایمان آب یخ می دهیم تا آنها تخم مرغ آب پز به ما تحویل بدهند!

 


جمعیت زیاد
روزی زن ملانصرالدین غذایی طبخ نمود با دیگ نزد ملا نهاد و هر دو مشغول خوردن شدند. ملا گفت: خوب غذایی است حیف، جمعیت برای خوردن آن زیاد است.
زن گفت: دیگه چه جمعیتی کمتر از این که من باشم و تو، گفت از این کمتر آنکه من باشم و دیگ!

 


زیر صفر
پدر به پسرش گفت:
چرا جانم کارنامه ات را گذاشته ای روی بخاری؟
پسرک گفت: شما خودتان گفتید که پدر همه نمرات تو زیر صفر است من هم گذاشتم روی بخاری تا بیاید بالای صفر!

 


شمارش دیوانگان
بهلول را گفتند: دیوانه های بصره را بشمار.
گفت: از شماره بیرونند اما بگویید عاقلان را بشمار، ایشان اندکی بیش نیستند.

 


داروی شفا بخش
پزشکی از خانم پرستار پرسید: امروز قلب بیمار چطور است؟
-خیلی خوب دکتر، حتی سه مرتبه به من پیشنهاد ازدواج داده است.

 


شدت تنهایی
مردی از شدت تنهایی و بیکاری، حوصله اش سر رفت، گوشه اتاق نشست و یکی توکله خودش زد و بعد، بلافاصله برگشت و گفت: کی بود؟!

 


جوان مغرور
یکی از حکما جوانی را دید که پوست پلنگی را بر زین اسب خود انداخته و با کمال تفخر و غرور راه می رود.
حکیم گفت: اگر این پوست خیلی با وفا بر پشت پلنگ می ماند؛ حال بر زین اسب تو چگونه خواهد ماند؟!

 


بچه زیرک
آموزگار: خوب بچه ها چهار فصل را خواندیم. حال کدام یک از شما می توانید بگویید بهترین موقع برای چیدن میوه ها چه وقت است؟
یکی از شاگردان: آقا وقتی که در باغ باز و باغبان در خواب و سگ او نیز بسته باشد!

 


دو قسم زن
از مردی پرسیدند زنی که چشمش زاغ و گیسوانش بور باشد بهتر است یا زنی که چشمانی سیاه و گیسوانی مشکی؟
گفت: برای کسی که اولی را دارد دومی برای کسی که دومی را دارد اولی!

 


دزدی به تنهایی
قاضی از دزدی پرسید:
- این همه سرقت را به تنهایی انجام داده ای یا شریکی هم داشته ای؟
دزد گفت:
-آقای قاضی! مگر در این زمانه آدم درستکاری پیدا می شود که به شراکت انتخابش کنم؟!

 


حرف آخر
دو نفر زن دار درباره ماجرای زندگی زناشویی صحبت می کردند. یکی از آنها گفت:
می دانی من از مردانی که همیشه در مقابل زنشان تسلیم می شوند بدم می آید. هر وقت که من و زنم سر موضوعی با هم اختلاف داشته باشیم حتماً حرف آخر را من می زنم.
دوستش گفت: بارک الله چه می گویی؟
مرد جواب داد: هیچ حق با توست عزیزم!

 


آرزوی بشر
چهار تن دوست در گوشه ای نشسته بودند و هر یک از ایشان از آرزوهای خود حرف می زد.
آنگاه یکی از آن میان گفت:
اگر قرار بشود، امشب هر فرد بشری هر چه می خواست بدان نایل می آمد هر یک از شما چه خواهید خواست؟
اولی گفت: پول نقد به قدر ستارگان آسمان!
دومی گفت: بشکه ای از شراب که هیچگاه تمام نشود!
سومی گفت: حرمسرایی مانند حرمسرای هارون الرشید!
چهارمی ساکت بود، وقتی از او پرسیدند تو چه آرزویی داری، جواب داد:
آرزو دارم که شما همگی به جوار رحمت ایزدی و من وارث مصیبت زده هر سه تان باشم!

 


غمگین بودن شوهر
شخصی در مراسم تدفین همسر یکی از همسایگان حضور یافت و قتی به خانه بازگشت، سخت متأثر و و اندوهناک بود، زنش علت را پرسید، گفت:
چرا متأثر نباشم! دوست من تاکنون سه بار مرا در چنین دعوت کرده و من هنوز نتوانسته ام یک بار از او چنین دعوتی به عمل آورم.

 


بهلول و قبرستان
شخصی بهلول را در قبرستان دید، از او پرسید چه می کنی؟
بهلول گفت: همنشینی می کنم با جماعتی که مرا اذیت نمی کنند و اگر از آخرت غفلت کنم مرا یادآوری و و تذکر می دهند، و اگر از آن ها دور شوم غیبت مرا نمی کنند.

 


سن خانم
خانمی دندانش درد می کرد و همراه همسرش به دندانپزشک مراجعه کرده بود، چون دندان خانم خیلی درد می کرد، این بود که جواب سؤالات دندانپزشک را شوهرش می داد.
دکتر پرسید: آقا سن خانم شما چقدر است؟
تا مرد خواست بگوید 42 سال، زن فریاد کشید: 28 سال آقای دکتر!

 


خواستگار باستان شناس
دختر خانمی از دوستش پرسید: راستی بگو ببینم چطور شد بین این همه خواستگار که برایت آمد آن یکی را که باستان شناس بود انتخاب کردی؟ جواب داد:
بی دلیل هم نیست، آخر او تنها مردی است که هر چه از سنم بیشتر بگذرد در نظرش ارزش بیشتری خواهم داشت یعنی به صورت عتیقه به من نگاه می کند!

 


بهترین بهانه
معلم یکی از شاگردانش را صدا زد:
-حسن، چرا دیروز غایب بودی؟
-آقا معلم اجازه دیروز مرخصی بودیم!
-چرا دروغ می گویی، من دیروز خودم دیدم که داشتی دوچرخه سواری می کردی.
حسن من من کنان گفت: آقا معلم اجازه، دیروز با دوچرخه می رفتم دکتر بیاورم توی خانه که ما را معالجه کند!

 


دروغ شاخدار
در مجمعی از یک نفر که صدای حیوانات را خیلی خوب تقلید می کرد صحبت می کردند، یکی گفت:
این که چیزی نیست. من یک دوست دارم که در تقلید بی نهایت استاد است و اگر نصف شب صدای خروس را در بیاورد خورشید طلوع کند!

 


چوب خدا
دزدی جبری مذهب به باغی وارد شد، روی شاخه درختی مشغول میوه خوردن بود که ناگهان صاحب باغ سر رسید و گفت: کیستی و چه می کنی؟
دزد گفت: دست خدا و درخت خدا و میوه خدا، دست خدا از درخت خدا میوه می چیند.
صاحب باغ او را پایین آورد و به درختی بست و شروع کرد به کتک زدن.
صاحب باغ گفت: دست خدا و چوب خدا و پای خدا!

 


ماهیگیری
یک نفر کنار رودخانه مشغول ماهی گیری بود. ناگهان نگهبان منطقه ظاهر شده و با عصبانیت گفت: مگر نمی دانید فصل ماهی گیری تمام شده؟ مرد که می خواست ماهی بگیرد قیافه تعجب آوری به خود گرفت و گفت: آه، پس برای همین است که می بینم موفق نمی شوم ماهی بگیرم!

 


مورچه پهلوان
مورچه ای در خیابان راه می رفت. ناگهان یک کامیون از روی او رد شد.
مورچه گفت: آخیش قولنجم شکست.

 


احوالپرسی
مردی به دوستش رسید و گفت: ببینم چرا اینقدر لاغر شدی، چشمهایت گود رفته، رنگت پریده؟ دوستش پاسخ داد: همه این ها که پرسیدی جزء احوالپرسی بود.

 


لباس عروس خانم و آقا داماد
پسری از پدرش پرسید: چرا لباس عروس خانم ها سفید و آقا دامادها سیاه است؟
پدر گفت:
از این که عروس خانم ها در شب عروسی لباس سفید می پوشند این است که آن شب از بهترین شب های آنهاست ولی علت این که آقا دامادها لباس سیاه می پوشند این است که آن شب، شب وفات آزادی آن هاست.

 


عمل جراحی
دکتر به مریض گفت: بگو ببینم جانم اگر عمل جراحی را لازم تشخیص بدهم شما می توانید پول آن را تأمین کنید؟
مریض گفت: دکتر جون اگر من نتوانم پول آن را تأمین کنم باز هم شما عمل جراحی را لازم تشخیص می دهید؟

 


آگهی های تجارتی
دو نفر با هم صحبت می کردند.
اولی گفت: به نظر تو این سریال های تلویزیونی که مرتب پخش می کنند خیلی جالبه؟
دومی گفت: خیر، اولی گفت: پس برای چی پخش می کنند.
دومی پاسخ داد: برای این سریال ها را پخش می کنند که اول و آخر هر سریال آگهی های تجارتی پخش کنند.

 


کیک
آقایی به اتفاق خانمش به مهمانی رفتند زن میزبانی که از قضا دستپخت خوبی نداشت، کیکی پخته بود که مرتب به میهمان تعارف می کرد. مرد میهمان قدری از کیک را خورد و به خانم میزبان گفت: خانم می بخشید اگر ممکن است دستور پخت این کیک را به همسر من هم یاد دهید.
خانم میزبان گفت: اختیار دارید، خانم شما استاد آشپزی هستند هر چه درست می کنند در یک چشم به هم زدن خورده می شود.
مرد گفت: من هم به خاطر همین از شما خواستم دستور پخت کیک را به او بدهید تا کمی در هزینه ما صرفه جویی شود.

 


شاید سر عقل بیاید
دو دختر با هم صحبت می کردند. یکی گفت:
راستی فلانی برای خواستگاری تو آمده بود؟
دیگری گفت: آمده و می گفت: از عشقت دیوانه شده ام ولی من قبول نکردم.
-اولی: زود باش تا سر عقل نیامده قبول کن چون اگر سر عقل بیاید دست از کار خواهد کشید.

 


علت کاهش تولید
رئیس کارخانه، سرپرست کارکنان را نزد خودش فرا خواند و از او علت کاهش تولید را جویا شد.
سرپرست کارکنان گفت: آخ نیمی از کارکنان ما در واقع هیچ کارمفیدی انجام نمی دهند.
رئیس کارخانه با تعجب پرسید: پس چرا همه کارکنانی را که کار مفید انجام نمی دهند، اخراج نمی کنی؟ سرپرست کارکنان با خونسردی جواب داد؛ برای این که خودم هم جزو همین دسته از کارکنان محسوب می شوم!

 


رئیس خوش خنده
رئیس اداره ما واقعاً آدم نازنینی هست. نمی گذارد کسی از دفترش دلخور و ناراحت بیرون بیاید.
آفرین تیعنی همه تقاضاها را می پذیرد؟!
این جوری که نه...، بلکه وقتی تقاضا و مشکلت را با او در میان می گذاری، اول لبخندی می زند و بعد یواش یواش لبخندش به خنده و به قهقهه تبدیل می شود و آن قدر می خندد که هر آدم عبوسی هم از خنده او خنده اش می گیرد!
لذا هیچ کس جز با لب خندان از دفترش خارج نمی شود!

 


در انتخاب چراغ راهنما
خانمی در چراغ قرمز چهار راه توقفکرد و بعد از سبز شدن هم حرکت نکرد تا اینکه دو مرتبه چراغ قرمز شد و به محض سبز شدن افسر راهنما نزد خانم آمد و در حالیکه خانم باز هم ایستاده بود گفت:
سرکار خانم رنگ ها چراغ ما را پسند نکردید؟
غیر از این سه رنگ رنگ دیگری نداریم.

 


شب تولد
زن پس از وارد شدن همسرش که دزد بود، به او گفت: تو اصلاً به فکر من نیستی. با این که می دانستی امشب شب تولد من است، ولی دست خالی به خانه آمدی.
مرد: عزیزم باور کن می خواستم یک گردنبند قشنگ برایت بیاورم، ولی متأسفانه هنوز جواهر فروش محل مغازه اش را نبسته بود!

 


سؤال
معل از دانش آموزی سؤال نمود: چین نزدیک تر است یا خورشید؟
شاگرد گفت: خورشید، معلم سؤال کرد: چرا؟
شاگرد گفت: چون خورشید را می بینیم، اما چین را نمی بینیم.

 


آدامس
جوجه ای به مغازه رفت و گفت: آقا آدامس دارید؟
فروشنده گفت: چه آدامسی می خواهید؟
جوجه گفت: از آن آدامس ها که عکس پدرم روی آن است.

 


وکیل مدافع زرنگ
متهم به وکیل مدافع خود گفت: باید یه کاری بکنی.
وکیل گفت چرا، مگه چی شده؟
متهم گفت: چون حکم اعدام من صادر شده و فردا به مرحله اجرا در می آید. وکیل مدافع به خونسردی جواب داد: عیب نداره، غصه نخور، فرضاً هم که اعدام شوی من بعد از مرگت تلاش خودم را می کنم تا بی گناهیت را ثابت کنم!

 


بچه حوا
دختر خانمی که در اتوبوس عطسه کرد و آب دهانش گردن کسی را که در صندلی جلو نشسته بود خیس کرد او برگشت و با ناراحتی رو به خانم کرد و گفت: مگر شما بچه آدم نیستی؟ دختر خانم با خونسردی گفت:
نه، من بچه حوا هستم.

 


دلسوزی
علی کوچولو دوان دوان نزد مادرش که در آشپزخانه مشغول پختن غذا بود رفت و گفت: مامان، مامان جون دلم واسه اون گداهه می سوزه، میشه بهم بیست تومان بدی تا بدم به اون؟
مادر سؤال کرد: کدام گداهه پسرم؟
پسر گفت: همون گداهه که داره کنار خیبان پفک نمکی می فروشه؟

 


بچه خوب
زنی در خیابان به دوستش که با پسر کوچکش می گذشت، برخورد و ضمن سلام و احوالپرسی گفت:
- ما شاء الله چه پسر خوبی دارید.
پسرک فوراً گفت:
- احتیاج به گفتن ندارد. او خودش بهتر می داند!

 


شب شعر
در شب شعر یکی از حاضرین که شاعری والامقام بود در خواست کردند که قطعه شعری قرائت کند.
شاعر قدری سکوت کرد و گفت نمی دانم چه بخوانم که تا بحال نخوانده ام؟ شیخ الملوک اورنگ که در آن مجلس حاضر بود گفت:
نمازت را بخوان که تا حال نخوانده ای

 


شوخی
روزی مردی سیلی محکمی به گوش یکی از همسایگانش زد، مرد از او پرسید: جدی زدی یا شوخی؟ مرد همسایه با عصبانیت جواب داد: جدی، جدی!
همسایه نفس راحتی کشید و گفت: خدا را شکر که جدی بود، و گرنه من با کسی شوخی نداشتم!

 


درس جغرافیا
در سر کلاس درس جغرفیا، معلم رو به یکی از بچه ها کرد و گفت: احمد تو به من بگو ببینم که نصف النهار یعنی چه؟
احمد گفت: آقا اجازه نصف النهای یعنی، شام!
معلم گفت: احمد، یعنی چه؟
احمد گفت: آقا اجازه مادرم نصف نهار را برای شام نگه میداره تا بخوریم دیگه.

 


مژده خوش
دکتر پس از یک معاینه دقیق گفت: آقا خبر خوشی برای شما دارم. مرد گفت: متشکرم دکتر، چه خبری؟
دکتر گفت: این که شما بزودی برای همیشه از شر مالیات سنگین، هوای آلوده، شلوغی سرسام آور، گرانی بی مهار و اجاره خانه کمر شکن و بقیه مشکلات زندگی آسوده می شوید!

 


اعتماد مکن
اولی: لطفاً مرا موعظه ای نمایید.
دومی: به دوست تازه و ساختمان کهنه و یهودی خوش خلق اعتماد مکن.

 


اختیار جیب
مردی را که متهم به زدن جیب یک نفر بود جهت بازجویی به دادگاه بردند قاضی رو به متهم کرد و گفت: ای مرد! تو چرا در خیابان دستت را در جیب این آقا کردی؟
متهم گفت: آقای قاضی! فکر کردم جیب خودم است!
قاضی گفت: پس چرا پولش را برداشتی؟
متهم با عصبانیت گفت: جناب قاضی اختیار جیب خودم را هم ندارم!

 


کتابفروش
از کتابفروشی پرسیدند: وضع کسب و کارت چگونه است. کتابقروش جواب داد: بسیار بد، پولدارها سواد ندارند و کتاب نمی خوانند وآن هایی که سواد دارند پول ندارند تا کتاب بخرند.

 


تکالیف
شاگرد به معلم گفت: آقا اجازه شما به خاطر کاری که کسی انجام نداده باشد او را تنبیه می کنید؟ معلم گفت: خیر.
شاگرد گفت: پس آقا اجزاه ما دیشب تکالیفمان را انجام نداده ایم!

 


مرگ مورچه
دیوانه ای مورچه ای را گرفت و از پنجره اتاق بیرون انداخت. رفیقش گفت:
فکر می کنی که مرده باشد؟
دیوانه گفت:
مسلماً. برای این که من او را از سر، به زمین انداختم!

 


قضاوت حضرت امیر علیه السلام
دو زن بر سر پسری دعوا می کردند و هر کدام ادعا می کردند که مادر او هستند - به پیش قاضی رفتند و قاضی نتوانست مادر حقیقی را تشخیص دهد.
سرانجام به حضور امیر علیه السلام رفتند.
حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: برای رضایت این دو خانم ذولفقار مرا بیاورید تا طفل را از وسط دو تکه کنم و هر کدام به قسمتی صاحب شوند و ترک نزاع بکنند.
چون ذولفقار را آماده کردند مادر حقیقی طفل از ترس کشته شدن فرزندش فریاد زد، نه من از سر ادعای خود گذشتم و طفل را به این خانم بدهید و او را نکشید.
حضرت فرمود: این طفل از آن توست و تو مادر حقیقی این طفل هستی و پسرت را بردار و ببر.

 


مدعی دروغگو
قاضی رو به متهم کرد:
این آقا، ادعا داره که در مقابل چشمهای او، اموالش را به سرقت برده ای، این درسته؟
متهم از جایش بلند شد و گفت:
قاضی، این مرد کذاب و دروغگوست و باید به همین جرم تعقیبش کنید، کجا جلوی چشمانش بود، باور کن قاضی من هنگام سرقت، چشمان او را کاملاً بسته بودم!

 


ازدواج مجدد
از پیرمردی که زن نداشت پرسیدند: چرا زن نمی گیری؟
پیر مرد گفت: از پیر زن غرغرو خوشم نمی یاد. گفتند: چرا زن جوان نمی گیری؟ گفت: آخه اونا از پیرمرد غرغرو خوششون نمی یاد!

 


عوارض
دکتر: به نظرم شما دچار عوارض کلیوی هستید، فکر می کنید عوارض دیگری هم داشته باشید؟
بیمار: آره دکتر عوارض نوسازی دارم که هنوز نپرداخته ام!

 


محتاج خلق نبودن
ازگدا پرسیدند: چرا گدایی می کنی؟
گدا جواب داد: برای این که پولی بدست آورم و محتاج خلق نباشم.

 


پول و شرف
یکی از دیپلمات های آمریکایی به ناپلئون گفت:
ما برای کسب شرف و فرانسوی ها برای پول می جنگند، ناپلئون جاب داد: بلی انسان همیشه دنبال چیزی است که ندارد.

 


متهم در دادگاه
قاضی در دادگاه رو به متهم کرد و گفت:
آقای متهم بگو برای دادگاه که چرا از گاه صندوق فقط پولهای نقد را برداشتید و جواهرات را دست نزدید؟ متهم پاسخ داد: آقای قاضی، خواهش می کنم بنده را بیش از این یاد اشتباهی که مرتکب شدم نیندازید، من خودم هم از این بی عقلی خیلی متأسفم!

 


پیشرفت
خانمی از معلم فرزندش سؤال کرد:
می بخشید می خاستم راجع به وضعیت در سی پسرم از شما سؤال بکنم آیا پیشرفتی کرده است؟
معلم گفت: پیشرفت بله، چه جور هم، اوایل سال ته کلاس نشست، دو ماه بعد بغل دیوار جایش بود، و حالا هم توی راهرو کنار دیوار وامیسته!

 


مأمور مالیات
دو نفر با هم صحبت می کردند: یکی گفت:
وقتی مردم از دارایی شان صحبت می کند من فقط نصف آنرا باور می کنم.
جواب داد: ولی من بر عکس هستم هر وقت کسی درباره ثروتش با من صحبت می کند من دو برابر آنرا حدث می زنم، اولی گفت: معلوم می شود شما آدم خوش بینی هست.
دومی جواب داد نه من مأمور وصول مالیات هستم.

 


میهمانی
مردی عده ای از دوستانش را به یک میهمانی دعوت کرد.
یکی از شرکت کنندگان از میزبان سؤال کرد ما نفهمیدیم که این میهمانی به چه مناسبت است؟
میزبان گفت: این جشن به مناسبت پانزدهمین سالی است که زنم 30 سالش شده بود!

 


پوست پرتقال
بارک الله پسر خوب، که پوست پرتقالت را کف اتوبوس نریختی، من بچه خوب و با تربیت را خیلی دوست دارم، حال بینم عزیزم پوست پرتقالت را کجا انداختی؟
پسر: پوست پرتقالم را انداختم توی جیب این آقاهه!

 


تفاوت
از گرگی پرسیدند: علت چیست که به هنگام فرار، تو بهتر از سگ می دودی.
گرگ جواب داد: دویدن من بخاطر نجات جان خود است ولی دویدن سگ برای رضایت صاحبش است.

 


مزه رنگ ها
معلم: مریم می توانی بگویی رنگ مورد علاقه تو کدام است؟
مریم: بله خانم. رنگ شکلاتی!

 


تکمیل عقل
می گویند وقتی ارسطو مردی چاق و فربه را دید، بدو گفت:
اگر این همه که در ساختمان جسد خود، رنج بردی به تکمیل عقل خود می پرداختی بهتر نبود؟

 


جواب حقیقی
روزنامه نگاری برای تهیه مطالب به روستایی که آب و هوای خوبی داشت رفت. از کدخدا پرسیدند:
- آیا در این دهکده مردان بزرگی هم بدنیا آمده اند.
کدخدا جواب داد نه خیر، در روستای ما نوزدان همیشه کوچولو بدنیا می آیند.

 


برنده اول
پسر با خوشحالی وارد اتاق شد و دوان دوان نزد پدرش رفت و گفت:
پدر.... پدر.... من امروز در مسابقه اول شدم. پدر دستی به سرپسرش کشید.
- آفرین پسرم... خوب تو پسر زرنگی هستی باید هم اول بشی حالا بگو ببینم مسابقه چی بود؟
- خوردن!

 


بهترین هدیه برای تو
گدای اولی: باز که این طرف ها پیدایت شد؟ مگه جات نبش میدون بالایی نبود؟
گدای دومی: چرا، ولی دیشب اونجارو به عنوان هدیه به نوه ام دادم.

 


سینما
مردی برای اولین بار به سینما رفت قبل از شروع فیلم بق سالن سینما را خاموش کردند مرد با حالت عصبانی بلند شد و به طرف بیرون حرکت کرد و با خود چنین می گفت: شانس که نداریم یکبار هم که سینما آمدیم برق رفت.

 


ایرانی ها هم طبیب اند!
روزی ناصر الدین شاه قاجار از وزیرش پرسید در ایران در کدام تخصص نیرو بیشتر داریم؟
وزیر گفتن قربان در طب، چون در کشور ما همه طبیب هستند!
ناصر الدین شاه گفت: باید ثابت کنی و گرنه کلاهت پس معرکه خواهد بود. وزیر گفت: اطاعت می کنم.
صبح روز بعد دستمالی را از زیر چانه عبور داد و بالای سرش آن را گره زد یعنی این که دانش درد می کند و با همان حال به دربار آمد.
شاه پرسید: چه شده ای ای وزیر! وزیر گفت: قربان دندانم پیله کره است! یکی از درباریان گفت: شغلم بخور و جوشیده آن را بر رویش بگذار.
دیگری گفت: هلیله بادام آن را معالجه می کند. در این هنگام شاه گفت: علاجش فقط با قدری تریاک میسر است.
خلاصه هر کدام از درباریان به فراخور حال خویش نسخه ای برایش تجویز کردند. در این هنگام وزیر دستمالش را گشود و گفت: قربان دندانم درد نمی کرد فقط این کار را برای تأیید کلام خود به شما گفتم که همه ایرانی ها طبیب هستند این را عملاً نشان دادم، تا به شما ثابت شود.

 


وصیت
مردی در بستر بیماری بود و اینگونه وصیت نمود: خانه مال پسر بزرگم محمد و مغازه مال پسر دومم مجید و موجدی نقدی من هم مال دختر کوچکم نسرین.
پسر: ولی پدر این طرز تقسیم درست نیست؟
پدر: فضولی نکن من دارم می میرم یا تو؟

 


دستکش
قاضی به متهم: خب گفتید که شما فقط دستکش خودتون رو به صورت او پرتاب کردید.
متهم: بله جناب قاضی.
قاضی: ولی چرا صورتش زخمی شده.
متهم: قربان ما چه می دونیم شاید فراموش کردیم دستمون رو از دستکش دربیاریم.

 


اوضاع تحصیلی
مردی برای پرسیدن وضع تحصیلی پسرش به مدرسه او رفت و هر کدام از معلمان به صورت زیرا به او جواب می دهند.
معلم ریاضی: اوضاع سه.
معلم هندسه: ریشه اش ضعیفه.
معلم ورزش: شوت شوت
معلم اقتصاد: زیر خط فقر.
معلم جغرافی: وضعش ابریه.
ملعم زیست: بایداز ریشه تقویت بشه.
معلم زبان خارجی: نرمال نیست.

 


دعای بعد از غذا
رسم بعضی از مردماا ناست که قبل از خوردن غذا دعا می خوانند، در یک مجلس مهمانی خانم صاحبخانه برای این که ویژگیهای فرزندش را به رخ مهمانان بکشه گفت:
زن: پسرم میشه با صدای بلند دعای قبل از غذا را تو بخونی.
بچه: دعا؟... ولی مامان جون من که یادم نیست.
زن چرا یادته؟ یه کمی فکر بکن بیادت بیار من دیروز جی گفتم؟
بچه: آهان یادم اومد، خدایا... چه چیزی باعث شد که من در این هوای سرد یه عده آدم های احمق رو برای شام دعوت کنم.

 


بهشت
واعظی بر سر منبر از بهشت سخن می گفت مردی از داخل جمعیت بلند شد و گفت: چرا فقط از بهشت حرف می زنی و از جهنم چیزی نمی گویی؟
واعظ: احتیاج به گفتن نیست آنجا را خودمان می رویم و می بینیم.

 


زیر سیگاری
شخصی در پارک روی صندلی نشسته بود و شخصی دیگر کنار او آمد و نشست. دومی سیگاری روشن کرد و هر از چند گاهی، در حالی که باد نسبتاً شدیدی می وزید، خاکستر سیگار را روی شخص اولی می پاشید و در همین حین از او پرسید: ببخشید آقا اسم شما چیه؟
اولی: کوچک شما زیر سیگاری.

 


عروسی پسر
مرد و زنی روستایی پسری دم بخت داشتند روزی که پسر نبود آن ها با هم صحبت از عروسی او می کردند مرد گفت: بهتر است خرمان را بفروشیم و با پولش پسر را داماد کنیم.
اتفاقاً در همان لحظه پسر وارد خانه شد و ماجرا را شنید. بعد از آن هر وقت که در خانه صحبتی می شد پسر می گفت: پدر جان خر یادت نرود از او بگو

 


دامپزشک
مردی به یک دکتر مراجعه کرد و اظهار داشت، آقای دکتر! مدتی است که کسالت عجیبی پیدا کرده ام!
دکتر گفت: اول بنامه زندگی خود را به من تعریف کن، تا ببینم.
مرد گفت: آقای دکتر! صبحها که بیدار می شوم، با صدای خروس بیدار می شوم.
تمام روز را مثل خر کار می کنم، مثل شتر پییاده راه می پیمایم، و با اشتهای گرگ غذا می خورم، مثل اسبت گاهی ایستاده و گاهی دراز کشیده می خوابم و مثل شغال زوزه می کشم.
دکتر: این چیزهایی که می گویی از تخصص من خارج است، لطفاً به دام پزشک مراجعه فرمایید

 


ساعت چهار
مردی هر شب دیر به خانه می آمد و هر بار معتقد بود که زود آمده یک شب خانم مخصوصاً نخوابید تا ببیند که همسرش کی می آید، در همین هنگام در باز شد و مرد وارد شد.
زن: این چه وقت آمدنه ساعت نزدیک چهار صبحه.
مرد: نه بابا زن چرا این قدر غلو می کنی الان ساعت یکه در این لحظه ساعت دیواری چهار ضربه به نشان ساعت 4 نواخت و مرد با صدای بلند گفت:
بفرما خانم ساعت هم چهار دفعه تایید کرد که ساعت یکه.

 


به هر کس یاد نمی دهم
دزدی را دستگیر کردند و به آگاهی بردند.
مأمور آگاهی: بگو ببینم قفل به این بزرگی را چطور باز کردی؟
دزد: من به هرکسی یاد نمی دهم.
نکته می خوای یاد بگیری و بری دزدی؟

 


دانستنیها
معلم ادبیات: بچه ها امروز براتون می خواهی از دانستنیهای دنیا بگم.
جیغ: آژیر گلو.
فتیله: رگ چراغ.
فروردین: پسر بزرگ سال.
جفتک: کاراته الاغ.
استارت: عطسه ماشین
مه: باران نارس.
رعد: سرفه هوا.

 


راستی
پدر، جمشید کوچولو را می فرستد تا از همسایه بیل قرض بکند. همسایه اب خوشرویی بیل را به او داده می پرسد. پسرجان پدرت چیز دیگری به تو نگفته جمشید بلافاصله جواب می دهد چرا!
گفت: اگر بیل را نداد برو از همسایه دست چپی بگیر.

 


عربی
آقا ببخشید شما عربی بلدید؟
- بله.
- به شتر چی میگن؟
- از این بزرگهاش نپرس.
- خوب پس به خروس چی میگن؟
- دیگه آنقدر کوچک هم نباشد.
- خوب متوسط می پرسم به گوسفند چی میگن؟
- گوسفند رو درست نمی دونم و می دونم که به بز یه چیزی میگن.

 


نقشه اروپا
مادر وقتی سر میز شام قطعات گوشت را در بشقاب ها گذاشت نمکی آهی کشید و گفت:
آه... نگاه کنید این غذای من شبیه نقشه اروپاست.
مادر با تعجب نگاهی به نمکی انداخت و گفت:
کجای این گوشت شبیه نقشه اورپاست.
نمکی: اونجاش که اروپا در بین همه قاره هااز همه کوچکتره.

 


یادگرفتن بچه
پسر: بابا جون من دیگه همه چیز بلدم.
پدر: از کجا می دونی پسرم؟
پسر: آخه امروز معلممون بهم گفت: پسر جون من دیگه نمی تونم بهت چیزی یاد بدم.

 


دوست داشتن شیطان
از شیطان پرسیدند که کدام طایفه از طایفه کاسبان را درست داری گفت: دلالان را چون من به دروغگویی آنان قانع بودم ولی آن ها قسم هم بر آن افزودند.

 


معانی و تفسیرهای چند کلمه
معلم: صمد! این کلمه هایی که می گویم فوراً معایبش را بگو.
تله موش: آقا اجازه! گربه خودکار.
آدامس: لقمه سمج.
خرما: ساندیچ هسته.
آپاندیس: کوچه بن بست بدن.
زبان: پاشنه کش گلو.
خیال: سینمای مجانی.
شکم: قلک گوشتی.

 


جلسه داره
آقای مدیر کل که به مناسبت اختلاس در زندان به سر می برد، هنوز هم در همان عوالم مدیر کلی بود، یک روز زندانبان در سلول او را باز کرد و گفت:
زندانبان: آقا ملاقاتی دارید.
مدیر کل: بگید جلسه داره، بعداً بیاد.

 


کار در اداره
اولی: در کدوم قسمت اداره کار می کنی؟
دومی: در کارپردازی.
اولی: وقتهای بیکاریتو چه می کنی؟
دومی: خیالپردازی.

 


درب خانه
درب خانه شخصی را دزیدند، او رفت و در مسجد را کن دو بدوش کشیده بطرف خانه اش رفت. کسی به او رسید و گفت: چرا رد خانه خدا را کنده با خود می بری؟ گفت: در خانه من را دزدیده اند من دزد را نمی شناسم و خداوند دزد را می شناسد. دزد را به من بسپارد و در خانه خود را بگیرد.

 


اصفهانی و زبان انگلیسی
به مغزاه فرش فروشی یه اصفهانی که تازه چند کلمه انگلیسی یاد گرفته بود یه جهانگرد خارجی وارد می شه و مشغول زیر و رو کردن فرشها می شه اصفهونیه که از زیر و رو شدن فرشها دلخور شده بود گفت: اصفهانی: هی مستر این فرشها همه شون گودس لطفاً انقدر اینارو هندمالی نکنید.

 


گاو شیرده
معلم: حسن گاو شما چقدر شیر میده؟
حسن: آقا اجازه پنج کلیو.
معلم: خوب با شیر گاو چکار می کنین؟
حسن: هیچی آقای معلم چون بعد از این که شیر می دوشیم با پاش می زنه همه رو میریزه.

 


الو دکتر
زن: الو دکتر بدادم برسید شوهرم داره می میره.
دکتر: خونسرد باشید خانم بگید چی شده.
زن: دکتر شوهرم سکته کرده.
دکتر: دفعه اولشه که سکته کرده.
زن: نخیر، دفعه سومشه.
دکتر: پس ناراحت نباشید چون ایشون سکته نکرده.
زن: آه خدا رو شکر، پس دکتر میشه بگید الان چشه؟
دکتر: چیزیش نیست فقط یکمی مرده.

 


محبت فرزند
پسر کوچک مرد گدا برای جبران محبت های پدرش می گفت:
بسر: پدرجان دنیا همیشه اینطور نمی مونه، بذار وقتی من بزرگ شدم می رم گدایی بعد شما استراحت کن.

 


لطیفه
شخصی در خانه بزرگی بجهت مهمی رفت. دربان گفت: درخوابست. روز دیگر برگشت باز هم در بان گفت: خواب است. آن شخص به دربان گفت: از قول من به او گبو تو که اینقدر از خواب سیر نمی شوی چرا نمی میری؟!

 


آبگوشت حسابی
معلم: شهرام گوش کن چهل تومان نخود سی تومان لوبیا و شصت تومان گوشت خریدیم جمعشان چقدر می شود؟
شهرام؟ آقا یه پیاله آبگوشت حسابی.

 


پلانگ قلی
رئیس: آهای پلنگ قلی امروز: حوصله ارباب رجوع ندارم هر کس آمد بگو منو ندیدی.
پلنگی قلی: چشم قربان شتر دیدم ندیدم.

 


گدا و کچل
گدایی از کچلی، بیست تومان تقاضا کرد. کچل گفت ندارم.
گدا گفت: ده تومان بده.
کجل گفت: ندارم.
گدا گفت: پنچ تومان بده.
کچل گفت: ندارم.
گدا گفت: دو تومان بده.
کچل گفت: ندارم. گدا گفت: مگر موی سر می خواهم که هی میگی ندارم.

 


درد شدید
پزشک - برای آنکه زیاد متوجه درد نباشی بدردی قوی تر فکر کن.
بیمار - دردی از این شدیدتر نیست.
پزشک - چرا موقعی که خواستید به من پول بدهید آن درد را احساس خواهید کرد.

 


زن و آیینه
زن مدتی در آیینه به خود نگاه کرد و ناگهان زد زیر گریه
مرد: چی شد خانم چرا گریه می کنی؟
زن: من اگه آنقدر زشت نبودم تو به من این همه بی مهری نمی کردی.
مرد: خانم تو فقط چند لحظه خودت رو تو آیینه دیدی داری گریه می کنی من که هر روز تو رو می بینم باید چکارم کنم.

 


غذای دیروز
مشتری: گارسون غذایی که دیروز به من دادید خیلی خوشمزه بود از اون غذای دیروزی دارید؟
گارسون: بله قربان تمام غذاهای ما مال دیروزه.

 


آهن بدن
دکتر: شما آهن بدنتون کمه عزیز باید از سبزیجاتی که آهن داره استفاده کنی جانم.
مریض: چشم الان میرم یه عالمه تره که شبیه آهن نبشیه می خرم و می خورم.

 


یک خانم واقعی
پسر - عزیزم حاضری با من ازدواج کنی.
دختر - تو حاضری بگذاری من هر کاری که می خواهم بکنم.
پسر - البته که حاضرم.
دختر - اجازه می دهی که مادرم در منزل ما زندگی کند.
پسر - بله مسلماً.
دختر - می گذاری من شبها به باشگاهها برای تفریح بروم و هر قدر دلم خواست پول خرج کنم.
پسر - آری عزیزم.
دختر - خیلی متأسفم من ابداً حاضر نیستم با یک چنین مرد احمقی ازدواج کنم.

 


وجود مبارک شما آن را تکمیل می کند!
ثروتمندی دستور داد تا برایش مقبره باشکوهی بنا نمایند. معماری مشهوری کار ساخت آن را به عهده گرفت و پس از چندی آن را به انجام رسانید.
مرد ثروتمند از این که می دید مقبره اش زودتر از موقع آماده شده خوشحال شد و از استاد معمار تشکر کرد و پرسید: بنای یادبود من کمبودی ندارد!
معمار گفت: چرا وجود مبارک شما آن را تکمیل می کند!

 


گوساله
مادر:.... این همه شیرینی روکی خورده؟
بچه: مامان جون گوساله خورده.
مادر: چی می گی بچه گوساله کجا بود.
بچه: جایی نبود مگه شما دایم به من نمی گید گوساله.

 


تقاضای خسارت
مرد با زنی که لال بود ازدواج کرده بود. وقتی برای سفر با قطار عازم شهری بودند که قطار تصادف کرد و همین ضربه سبب شد که زن زبان باز کند و مرد بلافاصله از شرکت راه آهن به دادگاه شکایت کرد و تقاضای خسارت نمود.

 


دزد است او را دستگیر کنید!
شاعری شعری را نزد یکی از پادشاهان خواند که گمان می کرد شعرش ناب و دست اول است و شاه صله و پاداش خوبی به او خواهد داد.
شاه از یکی از نزدیکانش پرسید: منظور شاعر از این شعر چیست؟ وزیر گفت: او می گوید که شبها تا صبح بیدار است.
شاه گفت: اگر بیدار است یا بیمار است و یا عاشق! شاعر گفت: نه هیچکدام آن درست نیست، من نه بیمارم و نه عاشق!
شاه گفت: زود باشید او را دستگیر کنید چونکه به گمان من و به ظن یقین او باید دزد باشد!

 


فیلم جهت معاف شدن
سربازی جهت معاینه چشم به دکتر پادگان مراجعه کرد:
دکتر: چیه جانم؟
سرباز: دکتر چشمام ضعیفه.
دکتر: بسیار خوب بشین روی این صندلی ببینم.
سرباز: کدوم صندلی دکتر.
دکتر: خیله خب همونجا وایسا بگو روی تابلویی که به دیواره چی نوشته؟
سرباز: کدوم دیوار دکتر؟
دکتر: نخیر مثل این که چشمات خیلی ضعیفه تو معافی.
چند روز بعد تو سالن سینما دکتر همون سرباز رو دید بطرفش رفت سرباز تا او را دید گفت:
سرباز: ببخشید آقا ممکنه بگید این اتوبوس کجا میره؟

 


ریش سفید و موی سیاه
روزی در مجلسی دوستی از مردی که ریش سفیدی داشت ولی موی سرش سیاه بود پرسید:
دوست عزیز چرا ریش تو زودتر از موی سرت سفید شده است؟
ظریفی که در آن مجلس بود گفت: علتش این است که چانه آقا بیشتر ازسرشان کار می کند

 


نان بربری
شخصی میره به شیرینی فروشی، می خواست شیرینی زبان بگیره ولی چون اسمش رو بلد نبود به شیرینی فروش می گه:
ببخشید آقا یه کیلو از این نون بربری کوچیکا بدین.

 


از فقیران چه آید یا دختری یا پسری
دلقک سلطان محمد را خدا فرزندی داد سلطان محمود پرسید نوزاد چه جنس است. گفت: چه جنس می خواهی باشد نوزدان فقیران یا پسر است یا دختر.
سلطان گفت: مردک. بگویی یا پسر یا دختر. مگر از بزرگان چه آید؟
دلقک گفت: ظالم، ناسازگار خانه براندازی، فاسقی، بدکرداری، فاجری ستمکاری، پلیدی، شقاوت، خونریزی، ناهنجاری.

 


پدرم را بکشند!
از پسر مرد ثروتمندی پرسیدند: دلت می خواهد زودتر پدرت بمیرد تا تو از ارث و میراث بهره مند شوی؟
پسر گفت: نه بلکه می خواهم او را بکشند تا علاوه بر ارث و میراث خونبها و دیه او را بگیرم و نفع بیشتری عاید من شود.

 


مرخصی و مرگ فامیل
سرباز: جناب سرهنگ اومدم خدمتتون تا سه روز مرخصی بگیرم.
سرهنگ: چی می گی، تو هفته پیش سه روز مرخصی گرفتی و گفتی پدرت مرده.
سرباز: درسته قربان با این خدمت سختی که ما می کنیم گمون نکنم کسی از فک و فامیلامون زنده بمونه.

 


خدا خیرتان دهد
رئیس دادگاه خطاب به متهم گفت: اگر همین طور دروغ بگویی، پدرت را در می آوریم. متهم با خوشحالی گفت: خدا خیرتان بدهد آقای رئیس، پدرم سال هاست زندانی است.

 


خواب میز وزارت
بیمار: دکتر شبا خواب می بینم که قرار وزیر بشم، وقتی که می خوام برم پشت میز وزارت بشینم میزه فرار می کنه.
دکترن خب حالا می خواهید من کاری کنم که ز این خوابها نبینید.
بیمار: نه بابا می خوام یه کاری کنید که میز وزارت فرار نکنه.

 


هنر آشپزی
خانم: که گفتی آشپزی هم بلدی.
خدمتکار: بله خانم... دو جورم بلدم، یعنی هر غذایی رو دو جور درست می کنم.
خانم با تعجب چی؟ متوجه نشدم.
خدمتکار: می دونید خانم این موضوع بستگی داره به این که دلتون بخواد مهمانی که بخونه اومده بازم بیاد با این که بره و پشت سرشو نگاه نکنه.

 


رمضان خوشنود رفت
زاهدی در مجلسی می گفت: آیا ماه رمضان از ما خشنود رفت یا تی؟ ظریفی گفت: بلی خشنود رفت. زاهد گفت: از کجا می گوئی؟
گفت: از آنجا که اگر ناخشنود رود سال دیگر باز نیاید.

 


سیگار جلوی پمپ بنزین
نوجوانی کم سن و سال جلوی پمپ بنزین ایستاده بود و سیگار می کشید، یکی از کارگران پمپ بنزین اومد و گفت:
کارگر: هی آقا جلوی پمپ بنزین سیگار نکش.
نوجوان: برو بابا من جلوی پدرمم سیگار می کشم.

 


گم شدن پسربچه
بچه ای گم شده بود و خود را گریه کنان به پلیس می رساند پلیس از او می پرسد:
- پسر جان کجا زندگی می کنی؟
- پیش مادرم.
- خوب مادرت کجا زندگی می کنه؟
- پیش پدرم.
- پدرت کجا زندگی می کنه؟
- توی خونمون.
- خوب بگو ببینم خونتون کجاست؟
- نمی دونم.

 


تعریف و تمجید
مردی در حال نماز خواندن بود دوستانش به تعریف و تمجید از او پرداختند و می گفتند: ببینید چه با خلوص نماز می خواند مرد که از این تعریف ها خوشش آمده.

 


افتخار در جنگ
پدر: این عکس پدر منه اون مدالهایی که به سینه اش می بینی به خاطر جنگ های فراوانی که کرده.
بچه: پدر پس چرا شما که دائماً با مامان جنگ می کنید مدال نمی گیرید.

 


آرزوی مرده شوی
شخصی پیش قاضی آمد و بر کسی دعوی کرد. قاضی از او گواه طلبید مدعی هزالی را به گوهی آورد. قاضی از او پرسید که هیچ مسأله می دانی؟
گفت: آن قدر که شرح نتوان کرد. پرسید که قرآن می دانی. گفت: بله قرائت.
پرسید: که هرگز مرده شوئی کرده ای؟ گفت: آن خود هنر آبا و اجداد ما است.
پرسید که چون مرده را بشوئ و کفن کنی ودر تابوت نهی، چه می گوئی؟
گفت: گویم خوشحا تراکه بمردی و جان بسلامت بردی تا ترا پیش قاضی نباید شد و گواهی نباید داد.

 


خونه همسایه
زن: شوهر عزیزم کجای؟
مرد: چیه چکار داری؟
زن: من پنج دقیقه میرم خونه همسایه ولی تو هر نیم ساعت یه سری به غذا بزن.

 


آشنای اصفهانی
دو نفر سوار اتوبوس شدند. اولی گفت: ببخشید، من شما را در اصفهان ندیده ام؟!
دومی گفت: نه! چون من تا حالا به اصفهان نرفته ام.
اولی گفت: خیلی عجیب است، چون من هم تا حالا به اصفهانی نرفته ام. حتماً دو نفر دیگر همدیگر را در اصفهان دیده اند!

 


چیزی باقی گذاشت
اولی: اون مرحوم چیزی باقی گذاشته؟

دومی: گمان نکنم چون بازماندگان خیلی با محبت با هم رفتار می کنند.

 


کوچ به خانه دزد
دزدی به خانه مردی وارد شد. همه وسایل خانه را جمع کرد. وقتی از خانه خارج شد، صاحب خانه نیز به دنبال او از خانه بیرون رفت. دزد پرسید: کجا می روی؟ صاحب خانه گفت: مگر به خانه شما کوچ نمی کنیم؟!

 


دو قلو
زا شخصی که زنش دو قلو زائیده بود پرسیدند:
خانمتان که دو قلو زائیده بچه ها پسر هستند یا دختر؟
مرد: یکی پسر است و دیگری دختر ولی البته آقایان من حافظه زیاد درسیتی ندارم و ممکن است بر عکس باشد.

 


پسر ما گل نیست
معلمی دید که از یکی شاگردان بسیار کثیف و از وی بوی بد می آید، نامه ای به پدرش نوشت و از او خواست تا در نظافتش دقت کند، روز بعد نامه ای بدین مضمون برای معلم رسید، پسر ما گل نیست که او را بو کنید باید فقط به درس او برسید.

 


چراغ قرمز
- اگه گفتی قانون شبیه چیه؟
- شبیه چراغ قرمز.
- حالا چرا چراغ قرمز
- چون همه به خوبی اونو میشناسن اما از اون رد میشن!

 


چک بی محل
بازپرس به معتادی که در زندان بود چنین گفت:
هی تو چک بی محل کشیدی؟
نه بخدا یک چیز دیگه کشیدم!

 


خرید لباس
زن در بوتیک لباس فروشی بعد از انتخاب لباسش به مرد چنین می گوید اگه این لباس رو برایم نخری دیگه منو نمی بینی.
مرد: یعنی چه تو رو نمی بینم؟
زن: یعنی جفت چشماتو از کاسه در میارم.

 


تعارف دو پهلو
دزدی نزد وکیل مدافعش رفت تا از او بخاطر دفاعی که ازش کرده و تبرئه اش نموده تشکر بکند. وقتی خواست از دفتر وکیل بیرون بره بهش گفت: من هیچوقت زحمتی رو که اخیراً برام کشیدی فراموش نمی کنم و به همین زودی باز خدمتتون می رسم.
و کیل مدافع با خنده گفت: به شرطی که تشریف فرمائی تون روز باشه.

 


شتر دیدم ندیدم
رئیس: آهای پلنگ قلی امروز من حوصله ارباب رجوع ندارم هر کس آمد بگو منو ندیدی.
پلنگ قلی: چشم قربان شتر دیدم ندیدم

 


ما عزا داریم
معلم رو به دانش آموزان کرد و گفت: همه باید جواب سؤال های خود را با خودکار قرمز بنویسند.
دانش آموزی با قلم مشکی نوشته بود.
معلم به او گفت: مگر نگفتم با قلم قرمز بنویسید؟
دانش آموز: آقا مادربزرگم مرده بود و ما عزادار بودیم.

 


خودکشی
روزی دیوانه ای کنار رودخانه ای ایستاده بود شخصیاز او پرسید:
- اینجا چکار می کنی؟
- می خواهم خودکشی کنم.
- خوب برای چه معطلی؟
- آخه می ترسم آب سرد باشه.

 


آقا محمد خان قاجار
معلم تاریخ از شاگردی که دو سال در کلاس سوم راهنمای مانده بود. پرسید آقا محمد خان قاجار چه کرد؟
دانش آموز جواب داد: همین پارسال مرا مردود کرد.

 


موز
معلم: در جمله آن مرد موز می خورد فاعل کیست؟
دانش آموز: آدم پول دار.

 


سؤال
مریضی برای عمل جراحی پیش دکتر جراح رفت واز او سؤال کرد، چرا جراحان در موقع که عمل می کنند صورت خود را با پارچه سفیدی می بندند؟
دکتر جراح جواب داد: برای این که اگر در عمل موفق نشدند، بیمار آنها را نشناسد.

 


مغازه دار با ادب
من هیچ وقت به مشتری خوش حسابم اخطار نمی کنم، پولش را بدهد. اگر کسی پولش را نداد چی؟
اون وقت میشه مشتری بد حساب بعد بهش اخطار می کنم.

 


آدم درستکار
قاضی از دزدی پرسید که این همه دستبرد می زدی یا شریک هم داشتی؟
گفت: تنها بودم.
مگر در این زمانه آدم درستکار هم پیدا می شود که یه شریک انتخاب کنم.

 


رئیس تازه به دوران
جوانی تازه به دوران رسیده کهرئیس اداره ای شده بود، خیلی هارت و پورت می کرد. روزی یکی از کارمندان آشنا وارد اطاق او شد، رئیس برای این که خودی نشان ده دوشی تلفن را برداشت و وانمود کرد کهبا وزیر صحبت میکند و ضمن صحبت گفت: بله آقای وزیر حتماً خدمت می رسم و موقع آمدن آقای وکیل را هم با خودم می آورم سپس گوشی را سرجایش گذاشت و به آن مرد گفت: بفرماید آقا!
آن شخص سلامی کرد و گفت:
قربان آمده ام تلفن شما را تعمیر کنم چون دو روز است که خراب شده است.

 


گم شدن بچه
بچه ای مادر خود را در خیابان گم کرده بود و با اضطراب به عابرین نگاه می کرد در این موقع چشمش به پاسبانی افتاد نزد او رفته و پرسید:
آقا شما خاتمی را بدون من ندیدید؟

 


سلطنت دایم
روزی خسرو پرویز به همسر خود شیرین گفت: پادشاهی چیز خوشی است اگر دایم بودی.
شیرین گفت: اگر دایم بودی به تو نرسیدی.

 


فرق گاو و خر
معلم: اکبر بگو ببینم فرق گاو و خر چیه؟
اکبر: گاو هر وقت می خواد از جاده رد بشه اولاین طرف و اون طرف جاده رو نگاه می کنه بعد رد می شه ولی خر مثل گاو سرش رو می ندازه پایین راه می افتد.

 


منطق بچه ها
سالن سینما کاملاً ساکت بود، قهرمان فیلم روی پرده ظاهر شد و یک کشیده زد توی گوش هنر پیشه زن.
ناگهان صدای بچه ای که پهلوی مادرش نشسته بود بلند شد و سکوت را شکست و گفت: مامان چرا این خانم همون طوری که تو میزنی تو گوش بابا تو گوش این آقا نزد؟

 


کتاب تازه
مشتری: آقا کتاب تازه چی دارید؟
کتابفروش: سفرنامه ناصر خسرو.
مشتری: من گفتم کتاب تازه این که مال نهصد سال پیش است.

 


زنده باد بابا
دختر کوچولو از پدرش پسید: بابا تو از تاریکی می ترسی؟ نه.
از شیر چطور؟ نه دختر عزیزم. از دزد هم نمی ترسی؟ نه جانم.
پس زنده باد بابا از هیچ کس نمی ترسه جز مامان.

 


کتک
معلم: نسترن وقتی تو میری سر یخچال معمولاً چی می خوری.
نسترن: خانم با اجازه شما کتک.

 


نصیحت
عباد گوید: بیرون رفتم بسوی قبرستان، پس دیدم بهلول را، گفتم چه می کنی؟
گفت: همنشینی می کنم با جماعتی که مرا اذییت نمی کنند و اگر از آخرت غفلت کنم مرا یاد آوری و تذکر می دهند و اگر از آن ها دور شوم مرا غیبت نمی کنند.

 


بلیط سینما
مردی که تازه ازدواج کرده بود با خوشحالی نزد همسر خود رفت و گفت برای امشب سه تا بلیط سینما خریدم.
زن: ولی ما که دو نفریم.
مرد: برای خودمان نخریدیم برای پدر و مادر و برادرت خریدم تا بروند و ما را راحت بگذارند.

 


دوستی دلالان
از شیطان پرسیدند که کدام یک از طایفه کاسبان را دوست داری گفت: دلالان را چون من به دروغگویی آنان قانع بودم ولی آن ها قسم هم بر آن افزودند.

 


فضول
مردی کنار خیبان ایستاده بود و مرتب تکرار می کرد سیزده، سیزده.
عباری رسید و گفت: سیزده چیه، گفت: چهارده، چهارده. دیگری آمد و پرسید: چهارده یعنی چه. گفت، پانزده، پانزده.
از او سؤال کردند چه می شماری؟ گفت: فضول ها را.

 


ستون فقرات
اتوبوس به میدانی در شهر رسید مسافری که روی صندلی اول اتوبوس نشسته بود با عصا به پشت شاگرد راننده که کنار راننده ایستاده بود زد و از او پرسید این جا میدان منیریه است؟
شاگرد: نه آقا اینجا ستون فقرات بنده است.

 


دعوای معتادها
دو تا معتاد با هم دعواشون میشه.
اولی: الهی مرد بگم که خدا ذغال منقلت رو خیس کنه.
دومی: امیدوارم که سوزن وافورت کج بشه.
اولی: الهی آتیش منقلت همیشه خاکستر بشه.
دوم: الهی همیشه بساط منقلب بدون چای شیرین باشه.
در این لحظه معتاد سوم وارد شد و وقتی این خنان رو شنید در حالی کهدو دستی به سر خود می کوبید فریاد زد که:
سومی: بابا مشلمونا یکی بیاد اینارو از هم سوا کنه اینا همدیگه و تیکه و پاره کردن.

 


هواپیما ربا
مردی بدون اسلحه وارد کابین خلبان شد و خلبان رو تهدید کرد به مسیری بره که اون می گه. خلبان وقتی دید اون اسلحه نداره گفت: عمو برو بذار کارمونو بکنیم.
مرد: حالا که می بینی من اسلحه ندارم حرفمو گوش نمی دی، شماها حتماً باید زور بالای سرتون باشه؟


املت
بچه: مامان نهار چی داریم؟
مادر با عصبانیت: زهر مار
بچه: آخ جون از شر املت راحت شدیم.

 


پول دار
1 - اگر در مجلسی غذا نخورد می گویند: یا رژیم دارد و یا غذاها باب طبعش نیست.
2 - اگر لباسش کوتاه و بی قواره باشد می گویند: معلوم نیست از کدام بوتیک خریده.
3 - اگر پیاده برود می گویند: کار عاقلانه ای میکنه پیاده روی برای سلامتی لازم.
4 - اگر تند تند غذا بخوره می گویند: ببین چه کار واجبی داره که اینقدر عجله می کنه.
5 - اگر از اداره بیرون کنند می گویند: چون مداخلش و عایداتش زیاد بود حسودها برایش زدند.
6 - اگر از خونه بیرون نیاد می گویند: احتیاجی نداره حالا استراحت می کنه.
7 - اکر بمیرد. یگویند؟....

 


جمله
معلم: محسن ببینم جمله سعد و نادر یوسف را زدند چه جمله ای است؟
محسن آقا این نامردیه.
معلم: برای چی؟
محسن چون دو نفر پریدن رو یک نفر.

 


افسر عراقی
و این لطیفه هم سوغات آزادگان از اسارتگاههای عراقه.
یه افسر عراقی یکی از بچه های بسیج رو بازجویی می کرد.
افسر عراقی: اسمت چیه؟
بسیجی: عباس.
عرقی: اهل کجایی.
بسیجی: بندر عباس.
عراقی اسم پدر چیه؟
بسیجی: کل عباس.
عراقی کجا اسیر شدی؟
بسیجی: در دشت عباس.
عراقی از کوره در میره و با فریاد میگه:
عراقی: منو مسخره کردی.
بسیجی: نه به حضرت عباس.

 


بی پول
1 - اگر در مجلسی غذا نخورده می گویند: بیچاره عادت نداره غذاهای خوب بخوره.
2 - اگر لباسهایش کوتاه و بی قرار باشده می گویند: نگاش کن، لباس به تنش داد می زنه.
3 - اگر پیداه راه بره می گویند: جون سگ داره اینهمه راه رو می خوا پیاده بره.
4 - اگر تند تند غذا بخوره می گویند: انگار از قحطی برگشته.
5 - اگر از اداره بیرونش کنند. یگویند: دزدی کرده.
6 - اگر از خونه بیرون نیاد می گویند: لش تن پرور حال کار هم نداره.
7 - اگر بمیره، می گویند: خدا بیامرزدش.

 


دزد فوتبالیست
شبی دزدی به منزلی رفت و تمام وسایل منزل را جمع کرد و کنار گذاشت که ببرد. قبل از رفتن تلویزیون را روشن کرد و برنامه فوتبال بود. مشغول تماشای فوتبال شد که از سروصدا صاحب خانه از خواب بیدار شد و دزد را دید و گفت شما اینجا چکار می کنید؟
دزد که نمی دانست چه بگوید، گفت: آقا ببخشید من فوتبالیست بودم و داور مرا اخراج کرد.

 


نفرین پدرانه
چون جدیداً عده ای از مادران به خاطر راحتی خود به بچه هایشان شیر نمی دهند کهاو را نفرین کنند پس از این به بعد پدرها آن ها را نفرین می کنند.
پدر به بچه: شیر خشکی که واست خریدم حلالت نمی کنم.

 


دو نفر مشغول دعوا بودند.
نفر اول: گیر عجب آدم نفهمی افتادیم ها.
نفر دوم: خودت گیر عجب آدم نفهمی افتادی.

 


قبرستان
مرد - بازداری کجا میری؟ زن - با عصبانیت میرم قبرستان.
مرد - می مونی یا برمی گردی؟

 


گروگذاشتم
مردم یک شهر دم شهرداری جمع شدند و داد فریاد راه انداختند کهاین عوارض نوسازی را به چه مصرفی می رسانید در حالی که همه خیابانها پر از چاله و چوله است.
شهردار شرف خود را گرو گذاشت که تمام عوارض نوسازی را خرج شهر کند یک نفر از میان جمع گفت: آقای شهردار شما شرف دارین؟
شهردار گفت: داشتم گرو گذاشتم.

 


بچه های امروز
مادر: پسرم من دارم میرم بیرون خرید دست به کبریت نزنیها.
بچه: نه مامان جون مطمئن باش من خودم فندک دارم.

 


سالم از مردم کیست
به فیثاغورث گفتند: کی از عداوت مردم سالم میمانه، جواب داد آن کسی است که هیچ خیر و شری از او ظاهر نشود.
گفتند: شر چگونه است این مطلب به جهت آنکه خیر از او ظاهر شود اشرار با او دشمنی کنند و اگر شر از اظاهر شود اخیار با او دشمنی کند.

 


این دخترها
تا سن 18 سالگی مردها را داخل آدم نمی دانند و خیال همسری با آنها را در سر نمی پرورانند از سن 18 تا 24 قط دکترها و مهندسین را به شوهری قبول دارند.
از سن 24 تا 30 سالگی حاضر به شوهر کردن می شوند، با این شرط که شوهرشان حداقل رئیس یک اداره باشد.
از سن 30 تا 40 کاسب و کارمند را هم کم کم قبول دارند.
از سن 40 تا 45 به پیرمردها و کارگران کم در آمد نیز روی خوش نشان داده و زنشان می شوند.
از سن 45 به بالا هر کس که از در وارد شود به شوهری قبولش می کنند ولی البته در آن سن دیگر هیچ دیوانه ای هم از در وارد نمی شود.

 


تعمیر کار
مشتری با حالتی عصبی وارد مغازه تعمیرگاه لوازم برقی شد و گفت:
آقا مگر قرار نبود امروز صبح بیاید و زنگ منزل مرا درست کنید؟
تعمیر کار: باور کنید صبح آمد اما هر چه زنگ زدم کسی در را باز نکرد.

 


بزرگترین دشمنی
حسن به حسین گفت: راستی که کارهای عجیبی. یکنی و شنیده ام دخترت را به محمود داده ای در صورتی که خبر دارم یک عمر است با او دشمن هستی، من که سر در نمی آورم. حسین گفت: درست گفتی من با او دشمن هستم ولی همین کار یعنی دادن دخترم به او بزرگترین دشمنی است.
حسن پرسید: چطور؟ حسین گفت: با یان ترتیب زن من که او را بهتر می شناسی مادر زنش می شود و همین بهترین وسیله انتقام است. بزرگترین دشمنی است.

 


ولخرجی
رهگذر - بیا پیر مدر این یک تومان را بگیر و بگو ببینم چطور شد که به این روز افتادی؟
گدا نگاهی به یک تومان کرد و گفت: برای این که مثل شما ولخرجی کردم.

 


اتوبوس دو طبقه
- آقا این اتوبوس دو طبقه است؟
- بله جانم.
- خوب حالا کجا میره؟
- میره شمیران.
- خوب طبقه بالاش کجا میره؟
- میره سر قبر پدرت؟
- آه یعنی تا اونجا خط کشیدند.

 


دختر ایده آل
تو یک دختر سربزیر و قشنگ سراغ نداری که اهل گردش و تفریح شباه هم نباشد، برای چی؟ آخه تصمیم گرفتم زن بگیرم و تشکیل خانواده بدم.
اتفاقاً یک همچنین دختری را می شناسم که خیلی سربزیره و ساعت 9 میره می خوابه، چه خوب شد می تونی منو با او آشنا کنی. آره ولی باید مدتی صبر کنی چون او تازه چهار سالشه.

 


نیم رخ
آقا چند می گیری یک عکس تمام رخ از من بگیری.
عکاس ده تومان.
مشتری - این پنج تومان را بگیر و یک عکس نیم رخ از من بگیر.

 


سخنرانی طولانی
یک سخنران در سالنی مشغول نطق بود. این نطق مدتی طولانی ادامه پیدا کرد و ضمن آن ناطق دایم به ساعت خود نگاه می کرد. در این موقع یکی از حضار جابلند شد و خطاب به او گفت:
معذرت می خواهم آقا ممکن است به من بفرمایید آن چیزی را هک به روی دستتان بسته اید ساعت است یا تقویم.

 


تعریف زمین
معلم جغرافی: فرشته! زمین را تعریف کن.
گفت: خانم! اجازه بدین از زمین تعریف نکنیم.
معلم: چرا جانم؟... اگر بلد نیستی اشکالی نداره.
فرشته گفت: خیلی هم بلدم، ولی آخه خانم معلم! تعریف نکرده قیمتش لحظه به لحظه بالا میره، چه برسد که ازش تعریف هم بکنیم.

 


متولد
دیروز...
- آقا متولد کجا هستید؟
- باختران کرمانشاه سابق
امروز...
- آقا متولد کجا هستید؟
- کرمانشاه باختران سابق

 


در اداره
رئیس: برا چه صبح این قدر دیر به اداره آمدی؟
کارمند: آخه... قربان، دیشب دیر خوابیدم صبح نتوانستم زود از خواب بیدار بشم.
رئیس: عجیبه، گر شما غیر از اداره در خانه هم می خوابی؟!

 


محکمه
دو نفر به محضر قاضی آمدند، یکی از دیگری ادعای طلبی می کرد.
قاضی به مدعی گفت: شاهد تو کیست؟
مدعی جواب داد: خدا.
قاضی گفت: این که نمی شود!
مولانا قطب الدین در آن مجلس حضور داشت. به محض شنیدن این سخن رو به مدعی کرد و گفت: ای مرد! برای شهدات کسی را معرفی کن که قاضی او را بشناسد!

 


دو کلاه
مرد فقیری در گوشه خیابان دو کلاه به دست گرفته بود و گدایی می کرد.
رهگذری از او پرسید: چرا امروز دو کلاه به دست گرفته ای؟
جواب داد: چون دوستم به مسافرت رفته و کارهایش را به من سپرده است.

 


جواب بی شغل
صاحب خانه: هر وقت می گویم اجاره را بده، می گویی بگذر حقوق بگیرم. پس کی حقوق می گیری؟
مستأجر: هر وقت استخدام شدم!

 


دوستی حیوانات
روزی فیلی زخمی شد و او را برای عمل به اتاق عمل بردند، پس از مل، دکتر از اتاق خارج شد و با تعجب دید که یک مورچه جلوی در اتاق دم می زند، دکتر جلو رفت و پرسید: اینجا چه می خواهی؟
مورچه جواب دد: دکتر، اومدم تا اگه لازم شد برای آقافیله خون بدهم!

 


ذکر اضافه
شخصی را دیدند که تسبیحی در دست دارد و می گوید: سبحان الله، لا سبحان الله به و گفتند: چرا چنین می گویی؟ گفت: می خواستم سی بار سبحان الله بگویم، اشتباهاً چهل بار گفتم، اکنون دارم زیادی آن را بر می گردانم!

 


دزد و صدای کمانچه
دزدی پاشنه درب خانه ای را اره می کرد. پرسیدند: چه می کنی؟
گفت: کمانچه می زنم.
پرسیدند: پس چرا صدا ندارد؟
گفت: صدایش بعداً بلند می شود.

 


عکس خانم
خانمی عکس زنی را در کیف شوهرش دید. با ناراحتی پرسید:
این عکس کدام اکبیریست که در کیف گذاشته ای؟
شوهر با خونسردی گفت: عکس جوانی های سرکار!

 


دلیل بی گناهی
یک اتومبیل با یک عابر پیاده تصادف کرد و طبق معمول عده ای جمع شدند و دعوای آن دو را نگاه می کردند.
راننده برای تبرئه خود به عابر گفت: چی می گی که من تقصیر کار هستم؟ من بیست سال رانندگی می کنم و هنوز یک نفر را زیر نگرفته ام!
عابر پیاده جواب داد: منهم شصت سال است پیاده روی می کنم و تاکنون حتی یک مرتبه زیر اتومبیل نرفته ام!

 


در مطب روان پزشک
روان پزشک: همین حالا بر خانه و رو در روی بدبختی هات بایست و بهشون بخند.
بیمار: نمیشه آقای دکتر، زن و مادر زن من اصلاً اهل شوخی نیستند!

 


ارزش امیر
هارن الرشید در حکام به دلاک گفت:
پسر من چند می ارزم؟
دلاک گفت: قربان صد تومان؟
هارون گفت: ای نادان! تنها این لنگ من صد تومان می ارزند.
دلاک گفت: قربان! با لنگ حساب کردم!

 


پادشاه و دیوانه
پادشاهی به شکار می رفت، در بیرون شهر دیوانه ای را دید که با سگی به خوشی و خرمی نشسته.
به وزیر گفت: بیا قدری دل به این دیوانه خوش کنیم.
وزیر گفت: مبادا نسبت به شما بی ادبی کند.
شاه گفت: باکی نیست.
شاه پیش رفت و گفت: ای مرد! سگت بهتر است یا خودت؟
دیوانه گفت: قربانت شوم، سگ هرگز از فرمان این گدا سر نتابد، اما شاه و گدا، اگر خدا را فرمان برند از سگ بهترند، ورنه سگ از هر دو بهتر.

 


زندان
دزدی را به جرم سرقت محکامه می کردند، رئیس دادگاه به متهم گفت: می دانی اگر دروغ بگویی چه سرنوشتی داری؟
متهم: بله می دانم که می روم به جهنم.
- و اگر راست بگویی؟
متهم: می روم به زندان!

 


در دادگاه
قاضی: هر کس در دادگاه حرف بزند دستور می دهم اونو از دادگاه بیرون کنند.
زندانی: آقای قاضی من حرف زدم.

 


حکیم بی گناه
حاکمی به قتل بی گناهی فرمان داد. آن بینوا گفت: ای امیرت مرا به تو حقی است.
گفت: چه حقی؟
گفت: پدرم در بصره همسایه تو بوده است.
گفت: اسم پدرت چیست؟
گفت: یا امیر، من اینک از ترس اسم خودم را هم فراموش کرده ام.
حاکم بخندید و از خون او در گذشت.

 


کوتاهترین جوک
اولی: عمه ات از بیمارستان مرخصی شد؟
دومی: آره امروز هم ختمشه.

 


مرد احمق
مردی نیمه های شب با صدای ناله زن خود از خوبا پرید و زن را بیدار کرد. علت ناله او را پرسید:
زن گفت: خواب دیده ام مرده ام و دارند مرا می برند.
مرد گفت: پس عجب احمقی بودم من که تو را بیدار کردم!

 


شهادت
قاضی: بیهوده انکار نکنید. چهار نفر شهادت داده اند که هنگام ارتکاب جرم شما را دیده اند.
مجرم: آقای قاضی این که نشد مدرک. من هم می توانم ده میلیون نفر را شاهد بیاورم که مرا هنگام جرم ندیده باشند!

 


درخت گردو
شخصی زیر درخت گردو نشستهبود و شاخههای درخت را تماشا می کرد، چون گردوها را در شاخه درخت آویزان دید، با خود گفت:
خدای تعالی در این درخت بزرگ چنین میوه کوچکی آفریده اما در بوته خربزه آن چنان میوه های بزرگ آفریده است، در حالی که لیاقت این درخت آن بود که میوه های بزرگ مثل هندوانه بر آورد.
چون این کلمه را گفت: ناگهان گردویی از شاخه جدا شد و بر سر او افتاد، آن شخص وقتی این حالت را مشاهده کرد به سجده افتاد و شکر زیادی به جای آورد و گفت:
خدایا! خوب کرده ای که در این درخت میوه کوچک آفریدی و گرنه میوه اش سرم را خرد کرده بود.

 


دیوانه و استخر آب
دیوانه ای در کنار استخر ایستاده بود و مرتباً می گفت: سه... سه... سه...
یکی آمد پیش او و تا آمد بپرسد این شمردنها برای چیست؟
دیوانه او را هل داد و به آب انداخته ادامه داد: چهار... چهار... چهار...

 


دلداری قانع کننده
شخصی در آب افتاده بود و دست و پا می زد و با فریاد و فغان استمداد و طلب یاری می کرد. شخصی از آن نزدیکی می گذشت، پرسید:
- چرا این همه داد و فریاد می کنی؟ گفت:
- شنا نمی دانم. گفت:
- خدا پدرت را بیامرزد، متهم شنا نمی دانم ولی اینقدر فریاد نمی زنم.
حاجت از بخیل
شخصی به بخیلی گفت: مرا حاجت کوچکی به تو هست.
گفت: بگذار تا بزرگ شود.

 


روباه مکار
شغالی، مرغی از خانه ی پیرزنی دزدید، پیرزن در عقب او نفرین کنان فریاد می کرد: ای وای! مرغ دو منی مرا شغال برد. شغال از این مبالغه سخت در غضب شد و از غایت تعجب و غضب به پیرزن دشنام داد.
در آن میان، روباهی به شغال رسید و گفت: چرا این قدر برافروخته ای؟
گفت: ببین این پیرزن چقدر دروغگو و بی انصاف است. مرغی را که یک چهارک هم نمی شود، دو من می خواند.
روباه گفت: بده ببینم چقدر سنگین است! وقتی مرغ را گرفت، روی به گریز نهاد و گفت: به پیرزن بگو مرغ را به پای من چهار من حساب کند!

 


مد پرستی خانم ها
طوفان شدیدی کشتی مسافربری را غرق می کرد که سرنشینان مجبور به استفاده از کمربد شدند، همگی به انبار رفتند تاکمبرند، بردارند خانمی درآن میان به جستجو کمبرند مشغول بود که شوهرش نگران و به دنبالش رفت و او را صدا زد، و پرسید چه کار می کنی؟
خانم جواب داد: آخه می خواهم کمر بندی پیدا کنم که همرنگ لباس هایم باشد.

 


نژاد - تورات - محیط
معلمی در کلاس درس پرسید:
آیا می دانید چرا ماست سفید است؟
یکی از دانش آموزان جواب داد برای این که
مردم رنگ ماست را سفید و رنگ زغال را سیاه نام نهاده اند در حقیقت جامعه این رنگ را سفید نامیده است
دومی گفت: برای این که شیر سفید است. سومی که در شعر گفتن مهارت داشت چنین گفت:
گفتم به ماست از چه بود روی تو سفید - گفتا برای این که سیه نیست روی من
گفتم که مشکلم نشود حل از این جواب - از پاسخی صحیح برآر آرزوی من
گفتا سفید رویی من باشد از نژاد - تأمیز ز مادر و پدر است آبروی من
خود نیز چون نبوده تماسم برنگها - رنگ دگر بخود نگرفته است خوی من

 


حاضر جوابی کودک
شخصی از کودکی پرسید: اگر گفتی خدا کجاست، کی اشرفی به تو خواهم داد.
آن طفل در جواب گفت: اگر گفتی خدا در کجا نیست، من به تو ده اشرفی خواهم داد.

 


آگهی استخدام
شیرینی فروشی، جلو مغازه اش اعلامیه ای زده بود به این مضمون:
به یک فورشنده احتیاج داریم، حق تقدم با کسانی است که بیماری مرض قند داشته باشند!

 


مصیبت در خانه
شخصی در وسط کوچه به خانم خودش رسید، گفت: کجا می روی؟
گفت: مجلس روضه خوانی.
مرد گفت: در خانه غذایی حاضر کرده ای؟
گفت: نه، مگر چه در خانه داریم که غذا تهیه کنم.
شوهر گفت: پس برگرد، مصیبت واقعی در خانه خودمان است

 


فرق
فرق بین سری که مو ندارد با سری که پر از موی هست این است که سر بی مو اصلاً فرق ندارد.

منبع کوثرنامه: سایت غدیر

 

بازدید 964 بار

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

 

پرتال جامع فرهنگی کوثرنامه،درحوزه فرهنگ عمومی فعالیت میکند .هدف این پایگاه، تأمین نیازمندیهای فرهنگ عمومی خانواده ایرانی است.

 کانال کوثرنامه در تلگرام کانال کوثرنامه در سروش کانال کوثرنامه در ایتا

اینستاگرام

آمـاربازدیـد

امروز0
دیروز0
ماه0
مجموع2009489

افراد آنلاین

آنلاین

مجوزها

logo-samandehi
بالا