شعر : (( یا حارِ هَمدان مَن یَمُت یَرَنی / مِن مُومِنٍ اَو منافقٍ قُبُلا ...)) از سید حِمیَری

 

 

قولُ عَلِىٍّ  لِحارثٍ  عَجَبٌ 

كَم  ثَمَّ اُعجُوبَةً  لَهُ حَمَلا

يا حارِ هَمدان مَن يَمُت يَرَنى 

مِن مُؤمنٍ اَو مُنافِقٍ قُبُلا

يَعرِفُنى طَرفُهُ وَ اَعرِفُهُ 

بِنَعتِهِ وَ اسمِهِ وَ ما عَمِلا ( و ما فَعَلا )

وَ اَنتَ عِندَ الصِّراطِ تَعرِفُنی

فَلاتَخَف عَثرةً وَ لا زَلَلا

اَسقيكَ مِن باردٍ عَلى ظَمَأٍ 

تَخالُهُ فِي الحَلاوَةِ العَسَلا

اَقولُ لِلنّارِ حينَ تُوقَفُ لِلعَرضِ

دَعيهِ لاتَقرَبِى الرَّجُلا

دَعيهِ لاتَقرَبيهِ اِنَّ لَهُ 

حَبلاً  بِحَبلِ الوَصِىِّ مُتَّصِلا

---------------------------

ترجمه:

اين گفتار على عليه السلام به حارث عجيب است وچه عجايبى را حارث از حضرتش تحمل كرد !:

اى حارث همدانى هر كه بميرد از مؤمن ومنافق مرا روياروى مى بيند،

ديدگان او مرا مى شناسد ومن نيز او را به وصف ونام وعمل مى شناسم.

وتو در نزد صراط مرا مى شناسى، پس از هيچ لغزشى بيم مدار.

تو را در حال تشنگى شربت سردى بنوشانم كه آن را در شيرينى عسل پندارى.

من به آتش دوزخ هنگامى كه آن را بر دوزخيان می گشایند؛ گويم: اين مرد را رها كن وبه او نزديك مشو،

رهايش كن وبه او نزديك مشو، كه ريسمان او به ريسمان وصى پيامبر صلى الله عليه واله وسلم متصل است.

 

منبع اصلی: امالى شيخ مفيد  / 3، امالى شيخ طوسى 2 / 238، بحار الانوار 6 / 178 و 39 / 239) .

--------------------------------

یاد داشت توضیحی:

چه رابطه ای بین دیدن امام علی علیه السلام و مرگ هست ؟

«« ای که گفتی فمن یمت یرنی ، هزار بار آرزو کردمی که بمردمی و بدیدمی رویت »»


این شرح ماجرای ملاقات حارث همدانی با امیرالمومنین است که در آن حارث از شماتت های مخالفین به حضرتش شکایت می کند و گویا در تردید است بین تشخیص حق و باطل با وجود چهره در دو طرف ؛
از كتابهاى رجال وشرح حالها واحاديث گذشته بر مى آيد كه حارث اعور همدانى رضى الله عنه از دوستان خالص على عليه السلام بوده كه در راه ولايت محنتها ومصيبتها ديده ودر راه سرور ومولاى خود از مردم رذل وكينه توز آزارها كشيده است تا آنجا كه با حال رنجورى عصازنان وافتان وخيزان خدمت مولايش رسيده واز دردها وگرفتاريهايش شكايت نموده است. وچون على عليه السلام دوست خود را اندوهگين وغمزده ديد او را تسلى بخشيد واو را به ديدار ومعرفت خود در چهار موقف خطرناك وهولناك قيامت، يعنى هنگام مرگ ونزد صراط و حوض كوثر وهنگام مقاسمه، بشارت داد.


جواب أمیر علیه السلام شنیدنی ست :

ماجراي اول :

حارث همدانى گويد: بر اميرمؤمنان عليه السلام وارد شدم، فرمود: چه چيز تو را به اينجا آورده ؟ گفتم: دوستى تو اى اميرمؤمنان. فرمود: اى حارث، آيا مرا دوست مى دارى ؟ گفتم: آرى به خدا سوگند اى اميرمؤمنان. فرمود: هش دار، هنگامى كه نفست به حلقوم رسد مرا آن گونه كه دوست دارى خواهى ديد، واگر مرا ببينى آن گاه كه عده اى را مانند شتر ناشناسى كه از آبشخوار دور مى كنند از حوض كوثر دور مى سازم حتما همان گونه كه دوست دارى مرا خواهى ديد، و اگر مرا ببينى در حالى كه با لواى حمد پيشاپيش رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم بر صراط مى گذرم حتما مرا همان گونه كه دوست دارى خواهى ديد. (بحار الانوار 6 / 181) .

ماجراي دوم :

نيز گويد: شبى خدمت اميرمؤمنان عليه السلام رسيدم، فرمود: اى اعور، چه چيز تو را به اينجا آورده ؟ گفتم: اى اميرمؤمنان، به خدا سوگند دوستى تو مرا به اينجا كشانده است. فرمود: اينك تو را خبرى دهم كه شكرگزار آن باشى، آگاه باش كه هيچ بنده اى كه مرا دوست مى دارد نميرد وجانش به در نرود تا آن كه مرا آن گونه كه دوست مى دارد ببيند. وهيچ بنده اى كه مرا دشمن مى دارد نميرد وجانش به در نرود تا آن كه مرا آن گونه كه ناخوش مى دارد ببيند. (رجال كشّى / 89 با تلخيص) .

و اما ماجراي سوم :

اصبغ بن نباته (از خواص امير مؤمنان عليه السلام بوده ودر جنگ صفين حضور داشته واز مأموران انتظامى آن حضرت بود) گويد:

حارث همدانى در ميان تنى چند از شيعيان كه من هم در ميان آنان بودم بر امير مؤمنان عليه السلام وارد شد. حارث افتان وخيزان راه مى رفت وعصا رامحكم به زمين مى كوبيد وبيمار بود.

امير المؤمنان عليه السلام با توجه به منزلتى كه حارث نزد آن حضرت داشت رو به وى كرده فرمود:

حارث، حالت چطور است ؟

گفت: اى امير مؤمنان، روزگار مرا آسيب رسانيده وجنگ ودعواى ياران شما در باب تو نيز بر سوز دل وغم واندوهم افزوده است.

فرمود: جنگ و دعواى آنها در چيست ؟

گفت: درباره شما وآن سه تن [خليفه] پيش از شما، برخى دوستان افراطى اند، برخى معتدل وميانه رو وهمراهند وبرخى اهل شك وترديد كه نمى دانند قدم پيش گذارند يا پس نهند.

فرمود: بس است اى برادر همدانى، هش دار كه بهترين شيعيان من همان گروه معتدل وميانه اند كه افراطيان بايد به آنان بازگردند وعقب ماندگان به آنان رسند.

حارث گفت: پدرم ومادرم فدايت، كاش اين زنگار [شك وترديد] را از دل ما بر مى داشتى وما را در كارمان روشن وبينا مى ساختى.

فرمود: بس كن، كه تو مردى هستى كه امر بر تو مشتبه شده است، (از اين رو امر بر او مشتبه شده بود كه مى خواست حق وباطل را از شخصيتها بشناسد، در صورتى كه قدر ومنزلت وشخصيت افراد نمى تواند در همه موارد معيار شناخت درست دين باشد و موجب راستى ودرستى گفتار وكردار آنها قرار گيرد) دين خدا را با شخصيتها نتوان شناخت بلكه با نشانه حق بايد شناخت، پس حق را بشناس تا اهل آن را بشناسى. اى حارث، حق بهترين سخن است وفريادگر به آن مجاهد است، ومن تو را به حق خبر مى دهم، گوشت را به من بسپار وآن گاه آن را به ياران خردمندت بگو.

هش دار كه من بنده خدا وبرادر رسول خدا ونخستين تصديق كننده اويم، او را هنگامى تصديق كردم كه آدم ميان روح وجسد بود (وهنوز خلقت او كامل نشده بود)، ونيز در ميان امت شما نيز نخستين تصديق كننده او هستم،

پس ما اولين هستيم وما آخرين هستيم وما - اى حارث - خواص وبرگزيدگان اوييم، و من برادر ووصى وولى وصاحب راز وسر او هستم، مرا فهم كتاب وفصل خطاب (سخن آخر وقطعى در داورى) وعلم قرنهاى گذشته واسباب [اطلاع و دستيابى به همه چيز] داده اند، ومرا هزار كليد سپرده اند كه هر كليدى هزار در را مى گشايد كه هر درى به هزار هزار عهد وسفارش راه مى برد، ومرا علاوه بر همه اينها به شب قدر مؤيد داشته ويارى رسانيده اند، واين مقام براى من وفرزندانم كه امانتدار دينند پيوسته جارى است تا شب وروز جارى است تا آن كه زمين و آنچه روى آن است به دست [بندگان حقيقى] خدا افتد. وتو را - اى حارث - مژده دهم كه حتما مرا هنگام مرگ ونزد صراط وكنار حوض (كوثر) ودر وقت مقاسمه خواهى شناخت.

حارث گفت: مولايم ! مقاسمه چيست ؟

فرمود: تقسيم آتش دوزخ، كه آن را درست قسمت كنم، به آن گويم: اين دوست من است رهايش كن، واين دشمن من است او را بگير.

آن گاه امير مؤمنان عليه السلام دست حارث را گرفت وفرمود:

اى حارث همين گونه كه من دست تو را گرفته ام رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم دست مرا گرفت - واين زمانى بود كه از حسد قريش ومنافقان به حضرتش شكايت كرده بودم - وفرمود: چون روز قيامت شود من ريسمان ودامن الهى - يعنى عصمت خدا - را مى گيرم وتو – اى على - دامن مرا مى گيرى وفرزندانت دامن تو را وشيعيانتان دامن شما را مى گيرند. پس خدا با پيامبرش وپيامبرش با وصى خود چه خواهد كرد ؟ اى حارث اين را بگير كه مشتى است از خروار، آرى تو با آن كسى هستى كه دوستش مى دارى وتوراست آنچه عمل كنى وبه دست آورى - اين را سه بار فرمود.

حارث عباكشان برخاست ومى گفت: ديگر از اين پس باكى ندارم كه من به ديدار مرگ روم يا مرگ به سراغ من آيد. جميل بن درّاج (يكى از راويان حديث) گويد: ابوهاشم سيد حميرى رحمه الله مضمون اين خبر را براى من به نظم كشيد.

منبع کوثرنامه: وبلاگ عقاید شیعه:http://kazemgolnari.blogfa.com/ 

----------------------------


پرسش:

بسمه تعالی

با سلام

۱- لطفا متن و ترجمه حدیثی که امیر المومنین علی علیه السلام فرموده اند: (همه افراد هنگام مردن ؛ مرا می بینند .) را با ذکر ماخذ بنویسید .۲- اگر از دیگر معصومین علیهم السلام نیز حدیثی در مورد حضور معصومین علیهم السلام نزد محتضر روایت شده ؛ با ترجمه و ذکر ماخذ بنوسید .

با تشکر از نیت خیر شمایا علی

پاسخ:


از امیرالمومنین(ع) نقل شده که خطاب به حارث همدانی در قالب بیتی فرمودند:
"یا حار همدان من یمت یرنی من مومن او منافق قبلا"
یعنی ای حارث همدانی هر کسی هنگام مردن مرا می بیند، چه مؤمن باشد و چه کافر.("مختصر بصائر الدرجات"، ص111)
البته بعضی بر این باورند که مضمون این ابیات از امیرالمومنین است، و سید حمیری ـ شاعر معروف شیعه ـ آن را به نظم درآورده است.(اوائل المقالات، تألیف شیخ مفید، ص181)
در روایات دیگر نیز این مضمون آمده است.

از جمله از حضرت صادق(ع) آمده که هر کدام از دوستان ما که با دشمنان ما دشمنی داشته باشد، هنگام مرگ پیامبر اکرم(ص)، امیرالمومنین(ع) و حسن(ع) و حسین(ع) بر بالین او حاضر می شوند و به او بشارت می دهند؛ و اگر از دوستان ما نباشند او را می ترسانند.(الفصول المهمة، ج1، ص314)

 

منبع کوثرنامه: مشاوره تبیان

------------------------------

سؤال : شعر « یا حار همدان من یمت یرنی » سرودهء خود امیر المومنین علیه السلام است و یا مضمون روایتی ست که به صورت شعر درآمده ؟ (33/9/24)

جواب : عبارت مذکور یک مصرع از شعری است که توسّط شاعر شهیر ؛ سیّد اسماعیل بن محمّد حِمیَری مشهور به « سیّدِ حمیری » اعلی الله مقامه ( 105 – 173 هجری ) سروده شده و در واقع همهء مضمون این شعر یا قسمتی از آن برگرفته شده از قسمتی از روایتی است که طبق نقل ، امیر المؤمنین صلوات الله علیه ، خطاب به « حارث بن عبد الله همدانی » ( به سکون میم ؛ منسوب به قبیلهء « همدان » ) فرموده اند. تفصیل ماجرا را در کتب مربوطه از جمله امالی شیخ طوسی رضوان الله علیه و جز آن ببینید.

منبع کوثرنامه: رحیق مختوم: http://www.rahighemakhtoom.com/ 

-----------------------------------

نکته ای ظریف در یک حدیث معروف !

پیش نوشت : شرح این مطلب ، زمان مفصلی را می خواهد که برای بیان نکته ی بسیار مهم نهفته در این روایت ، به همین مختصر بسنده می کنم .لطفا با دقت بخوانید و لذت ببرید :

حدیث معروفی است به نام حدیث حارث بن همدان که از اصحاب حضرت امیر علیه السلام بوده است و جمله ی معروف ” فَمَن یَمُت یَرِنی ” حضرتش ، خطاب به وی گفته شده است .این حدیث در کتبی همچون بحارالانوار و نیز امالی شیخ صدوق به صور گوناگون نقل شده است .

ما حصل قضیه این است که حضرت امیر علیه السلام به حارث بن همدان فرمودند : هرکس که بمیرد چه دوست من باشد و چه دشمن من ، مرا درمواطن چندگانه خواهد شناخت . هنگام مرگ ، نزد صراط ، کنار حوض و هنگام تقسیم کردن بهشت و دوزخ .

استاد بزرگوار ما در شرح این حدیث می فرمودند :

نه اینکه این دیدن ، دیدن صوری و ظاهری باشد . حقیقت سرای عقبی چیزی جز علی بن ابی طالب علیه السلام نیست . خداوند حضرت علی را در پس این دنیا همه کاره قرار داده است . در حدیث معروف اصبغ بن نباته که آخرین کلام حضرت مولا در آن نقل شده است این است که خداوند تمام اختیارات تقسیم بهشت و دوزخ را به پیامبر واگذار کرده و پیامبر هم ، همه ی اختیارات را به علی بن ابیطالب واگذار می نماید.یعنی همه کار در روز قیامت علی بن ابیطالب است . حالا با توجه به این کلام خود مولا و سایر احادیث این حقیقت را در می یابیم که حقیقت مرگ در دست علی بن ابیطالب است . یعنی ملک الموت به اذن علی بی ابیطالب قبض روح می نماید هر انسانی را . یعنی هر انسانی موقع مرگ علی بن ابیطالب را می بیند و می بیند که دستور قبض روح او توسط حضرتش صادر می گردد . فلذا برای مومنین این قبض روح آرامش بخش بوده و برای منکرین و معاندین ، بسیار سخت و عذاب آور خواهد بود .

 

سپس حضرت استاد می فرمودند :

باید روی نفس خود کار کنیم و دلبستگی هایمان را از این دنیا کم کنیم . چرا که اگر چنین نباشد ؛ وقتی زمان مرگ ما فرا رسید و ما دل بسته ی به دنیا بودیم ، آنوقت می بینیم که علی بن ابیطالب ما را از علایقمان و دلبستگی هامان منقطع می کند و اینجاست که خطر بیشتر می شود چرا که اگر دلبستگی ها زیاد باشد ممکن است العیاذ بالله زبان بدگوئی به حضرت علی باز کنیم و او را انکار نمائیم .

 

حضرت امام خمینی رحمت الله علیه در کتاب اربعین حدیث خود ، میزان محبت دنیا و میزان وابستگی افراد به دنیا را تعیین کننده ی زمان حضور افراد در برزخ دانسته و با بیان کلام شریف حضرت امیر علیه السلام به این مهم اشاره می نمایند که برزخ ممکن است به عمر دنیائی ، برای بعضی ها به مدت دو یا سه روز طول بکشد در حالیکه ممکن است صدها سال باشد که مرده باشند .

 

نکته ۱: هر قدر میزان دلبستگی ما به دنیا بیشتر باشد ، امکان انکار وجود حضرت امیر علیه السلام بیشتر خواهد بود .

نکته ۲: هرقدر میزان دلبستگی ما به دنیا بیشتر باشد ، حضور ما در برزخ طولانی تر جلوه پیدا می کند .

 

متن روایت در امالی شیخ صدوق :

عن الأصبغ بن نباته قال دخل الحارث الهمدانی على أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب ع فی نفر من الشیعه و کنت فیهم فجعل الحارث یتلوذ فی مشیه و یخبط الأرض بمحجنه و کان مریضا فدخل فأقبل علیه أمیر المؤمنین ع و کانت له منزله منه فقال کیف نجدک یا حارث فقال نال منی الدهر یا أمیر المؤمنین و زادنی غلیلا اختصام أصحابک ببابک قال و فیم خصومتهم قال فی شأنک و الثلاثه من قبلک فمن مفرط غال و مقتصد وال و من متردد مرتاب لا یدری أ یقدم أم یحجم قال ع فحسبک یا أخا همدان ألا إن خیر شیعتی النمط الأوسط إلیهم یرجع الغالی و بهم یلحق التالی فقال له الحارث لو کشفت فداک أبی و أمی الریب عن قلوبنا و جعلتنا فی ذلک على بصیره من أمرنا قال فذاک أنه أمر ملبوس علیه إن دین الله لا یعرف بالرجال بل بآیه الحق فاعرف الحق تعرف أهله یا حار إن الحق أحسن الحدیث و الصادع به مجاهد و بالحق أخبرک فأعرنی سمعک ثم خبر به من کان له حصافه من أصحابک ألا إنی عبد الله و أخو رسول الله ص و صدیقه الأکبر صدقته و آدم بین الروح و الجسد ثم إنی صدیقه الأول فی أمتکم حقا فنحن الأولون و نحن الآخرون ألا و إنی خاصته یا حارث و صنوه و وصیه و ولیه و صاحب نجواه و سره أوتیت فهم الکتاب و فصل الخطاب و علم القرآن و استودعت ألف مفتاح یفتح کل مفتاح ألف باب یفضی کل باب إلى ألف ألف عهد و أیدت أو قال و أمددت بلیله القدر نفلا و إن ذلک لیجری لی و المتحفظین من ذریتی کما یجری اللیل و النهار حتى یرث الله الأرض و من علیها و أنشدک یا حارث لتعرفنی و ولیی و عدوی فی مواطن شتى لتعرفنی عند الممات و عند الصراط و عند الحوض و عند المقاسمه قال الحارث ما المقاسمه یا مولای قال ع مقاسمه النار أقاسمها قسمه صحاحا أقول هذا ولیی و هذا عدوی ثم أخذ أمیر المؤمنین بید الحارث فقال یا حارث أخذت بیدک کما أخذ رسول الله ص بیدی فقال لی و اشتکیت إلیه ص حسده قریش و المنافقین إنه إذا کان یوم القیامه أخذت بحبل الله أو بحجزته یعنی عصمه من ذی العرش و أخذت أنت یا علی بحجزتی و أخذت ذریتک بحجزتک و أخذت شیعتکم بحجزتکم فما ذا یصنع الله عز و جل بنبیه و ما ذا یصنع نبیه بوصیه خذها إلیک یا حارث قصیره من طویله أنت مع من أحببت و لک ما اکتسبت قالها ثلاثا فقال الحارث و قام یجر رداءه جذلا وهو یقول:
لا أبالی و ربی بعد هذا متى لقیت الموت أو لقینی

متن روایت در بحارالأنوار :

عن أمیرالمؤمنین علیه السلام ، وروى الشعبی وجماعه من أصحابنا عن الحارث الاعور عنه علیه السلام : ولا یموت عبد یحبنی إلا رآنی حیث یحب ، ولا یموت عبد یبغضنی إلا رآنی حیث یکره .

 

منبع کوثرنامه:سایت حسین مداحی: http://maddahi.net/ 

-----------------------

زندگینامه حارث همدانی

 Image result for ‫حارث همدانی‬‎

حارث بن عبدالله از طایفه «بنى همدان» است که قبیله اى معروف در یمن بودند و از شیعیان امام(علیه السلام) محسوب مى شدند و «حارث» یکى از بافضیلت ترین آنهاست. دانشمند معروف علم رجال «ابن داود» در مورد او مى گوید: «اِنَّهُ کَانَ أفْقَهُ النَّاسَ; او در زمان خود از فقیه ترین مردم بود».
طبرى درباره وى مى گوید: «حارث از باسابقه ترین یاران على(علیه السلام) و مردى آگاه در فقه و علم حساب بود» و شعبى از فقهاى تابعین از اهل سنّت مى گوید: «من احکام ارث و محاسبه آن را از او آموختم».(3)
در حدیثى مى خوانیم که «اصبغ بن نباته» مى گوید من خدمت امیرمؤمنان على(علیه السلام) بودم که «حارث هَمْدانى» با چند نفر از شیعیان وارد شد. «حارث» نزد آن حضرت مقام و منزلت خاصى داشت و در آن هنگام بیمار بود. امام پرسید: حالت چطور است؟ عرض کرد: روزگار، من را پیر ساخته است (و بیمارم) و اختلاف یاران تو در جلوى درب منزل بر ناراحتى ام افزوده است.
امام(علیه السلام) پرسید: در چه چیزى اختلاف دارند؟ عرض کرد: درباره شما و آن سه نفر که پیش از شما عهده دار خلافت بودند. گروهى درباره شما غلوّ مى کردند، گروهى تفریط، گروهى حد وسط بودند و گروهى هم در تردید و حیرت باقى مانده بودند.
امام(علیه السلام) فرمود: همین (ناراحت بودن) تو را کفایت مى کند (و مایه نجات توست) و بدان بهترین شیعیان من گروه حد وسط اند; غالیان باید به سوى آنها بازگردند و عقب ماندگان به آنها برسند.
آن گاه امام بعد از سخنان دیگرى فرمود: اى حارث! تو را بشارت مى دهم که هنگام مرگ، در کنار صراط، در کنار حوض کوثر و به هنگام تقسیم مرا خواهى شناخت. حارث پرسید: منظور از تقسیم چیست؟ فرمود: منظور این است که من جهنم را به درستى تقسیم مى کنم و به آتش مى گویم این دوست من است رهایش کن و این دشمن من است او را بگیر. (این چیزى است که خداوند در اختیار من گذاشته است).
سپس امام بشارت هاى دیگرى به حارث داد و او آنچنان شاد شد که از جا برخاست در حالى که عبایش به زمین مى کشید گفت: بعد از این من ناراحت نیستم که مرگ به سراغ من بیاید یا من به سراغ آن بروم.(4)
همچنین در حدیث دیگرى آمده است که حارث مى گوید: روزى نزدیک ظهر خدمت امام رسیدم فرمود: براى چه اکنون آمدى؟ گفتم: و الله محبّت تو مرا به اینجا آورد. فرمود: اگر راست مى گویى مرا در سه جا خواهى دید: هنگامى که جان به گلویت مى رسد و در نزد صراط و در کنار حوض کوثر.(5)
سیّد حمیرى; شاعر معروف، در شعر خود به این ماجرا اشاره مى کند:
یا حارُ هَمْدان مَنْ یَمُتْ یَرَنی *** مِنْ مُؤْمِن أوْ مُنافِق قُبُلاً(6)
«اى حارث همْدان هرکسى مى میرد مرا در برابر خود مى بیند; خواه مؤمن باشد یا منافق، مؤمن شاد مى شود و منافق بر ناراحتى اش افزوده مى گردد».
در بعضى از کتب آمده که شیخ بهایى گفته است من از نوادگان حارث همدانى هستم.(7)
حارث در سال 65 هجرى یعنى چهار سال بعد از واقعه کربلا چشم از جهان فرو بست و اگر در واقعه کربلا حضور نداشت به این دلیل بود که مدت ها بیمار و بسترى بود و ظاهراً سن زیادى داشت، زیرا در روایات بالا خواندیم که خدمت امام امیرالمؤمنین عرض کرد: پیرم در حالى که این سخن در سال 40 هجرى یا پیش از آن بوده است.
در کتاب الفتوح ابن اعثم از ابن عباس چنین روایت شده که هنگامى که على(علیه السلام)از صفین باز گشت و جنگ نهروان با خوارج نیز پایان گرفت، حارث همدانى خدمت آن حضرت رسید. امام فرمود: اى حارث! از دیشب بسیار غمگین و اندوهناکم. حارث عرض کرد: یا امیرالمؤمنین چرا؟ آیا از جنگ با اهل شام و بصره و نهروان پشیمانى؟ فرمود: واى بر تو اى حارث! نه من از این جهت خوشحالم. چیزى که مرا غمگین ساخته این است که در خواب سرزمین کربلا را دیدم و مشاهده کردم فرزندم حسین(علیه السلام) در حالى که سرش را بریده بودند بر روى زمین افتاده و درختان را دیدم در آنجا فرو ریخته بودند و آسمان شکافته بود و بارها بر زمین افتاده بود و شنیدم منادى از آسمان و زمین ندا مى دهد: اى قاتلان حسین! ما را به وحشت انداختید خدا شما را به وحشت بیندازد و بکشد. در این هنگام من بیدار شدم و از آنچه در خواب دیدم نگرانم. حارث عرض کرد: اى امیرمؤمنان! حتماً خیرى در انتظار توست. على(علیه السلام) فرمود: هیهات هیهات. این امرى است که حتمى است و حبیبم محمد(صلى الله علیه وآله) نیز به من خبر داده که یزید فرزندم را به قتل مى رساند. خدا عذابش را در آتش دوزخ زیاد کند.(8)


1. کافى، ج 2، ص 304، ح 12.
2. همان مدرک، ص 305، ح 13.
3. شرح نهج البلاغه علاّمه تسترى، ج 9، ص 33.
4. بحارالانوار، ج 6، ص 178 و 179.
5. سفینة البحار، ج 2، مدخل حارث همدانى.
6. بحارالانوار، ج 6، ص 180.
7. سفینه البحار، ج 2، ص 141.
8. الفتوح، ج 2، ص 553.

منبع کوثرنامه:سایت آیت الله مکارم

------------------------------

 Image result for ‫سید حمیری‬‎

زندگینامه سید اسماعیل حمیری

 Image result for ‫سید حمیری‬‎

ابوهاشم یا ابوعامر سید اسماعیل بن محمد یزید بن ربیعه حمیری معروف به سید حمیری (عمان ۱۰۵- بغداد ۱۷۹ق) از مشهورترین شاعران شیعه و مدافع مذهب و زبان گویای این مذهب بود. طبع شعر وی به قدری روان و شعرش به حدی فراوان بود که تاکنون کسی موفق به تدوین دیوان جامع و ضبط همه اشعار او نشده است. تنها ۲۳۰۰ قصیده از هاشمیات او را جمع آورده‌اند. [۱] نقل شده که وی در ابتدا بر مذهب خوارج بود، سپس مذهب کیسانیه اختیار کرد و بعدها با عنایت امام صادق (ع) مستبصر شده، و به مذهب امامیه گرائید و تا پایان عمر شیعه باقی ماند.

اطلاعات یاران امامان
نام کامل ابوهاشم یا ابوعامر سید اسماعیل بن محمد یزید بن ربیعه حمیری
لقب سید حمیری
ولادت ۱۰۵ق - عمان، - اردن امروزی
وفات/شهادت ۱۷۹ق - بغداد
از یاران امام صادق (ع)، امام کاظم (ع)
فعالیت‌های اجتماعی دفاع از اهل بیت (ع)

تولد و نسب

سید به سال ۱۰۵ق در عمّان (محلی که اکنون پایتخت اردن است) متولد شد و در بصره پرورش یافت.[۲] جد پدری یا جد مادریش یزید بن زیاد معروف به ابن مُفرِّق (م۶۹ق) نیز شاعری بزرگ و همان بود که عباد بن زیاد بن ابیه والیسیستان تبار او را هجو نمود.[۳]

نسب سید به قبیله حمیر می‌رسد که اصلا از یمن بودند و قریشی نبوده است. سید اسماعیل حمیری، نه فاطمی بود و نه علوی، بلکه سیادت او به معنای لغوی و سید جزء نام او بوده است.[۴]

سیادت بر شعراء

امام صادق (ع) او را «‌سید الشعراء‌» خواند. کشی در رجال خود آورده است که ابوعبدالله علیه‌السلام[امام صادق] سید را دید و فرمود:

مادرت اسم تو را سید گذاشته است، تو نیز موفق شده‌ای و اکنون سید شاعرانی.[۵]

سید این سخن امام را در قصیده‌ای به نظم آورده و گفته است:

سید حمیری:
و لقد عجبتُ لقائل لی مرَّةً   علامةٍ فَهِم من الفقهاء
سمّاک قومُک سیداً صدقوا به   انت الموافقُ سیدُ الشعراء
همانا شگفتم آمد از گوینده‌ای که وقتی مرا گفت:   او علامه‌ای هوشمند از فقیهان بود
قوم تو نامت را سید گذاشتند و راست گفتند   تو کامیاب شده‌ای سید شاعرانی
 

مذهب خانواده

والدینش از خوارج و اباضی مذهب یعنی دشمن علی (ع) بودند و بعد از نماز بامداد آن حضرت را سبّ و شتم می‌کردند، اما خود از اوان جوانی به تشیع گرائید و طبع خدادادی را در سرودن مدایح اهل بیت علیهم السلام به کار انداخت.[۶]

پدر و مادرش او را ملامت می‌کردند و او را آزار می‌دادند که به مذهب خوارج بازگردد، اما سید دست بردار نبود تا اینکه درصدد قتلش برآمدند. او ناچار به عُقبَة بن سَلم بن مُهنّا امیر شیعی بصره پناه برد و تا مرگ پدر و مادر در خانه او و در جوار او به سر برد. سید در قصیده‌ای والدین خود را لعن و نفرین کرده و گفته است:[۷]

سید حمیری:
لَعَن الله والدی جمیعاً   ثُمّ اصلاهما عذابَ الجحیم
حکماً غَدوةً کما صلیا الفجر   بِلَعنِ الوصی باب العلوم
کَفَرا عند شام آل رسول الله   نسلِ المهذب المعصوم
خدا پدر و مادرم هردو را لعنت کند   سپس آن دو را در جهنم عذاب دهد و بسوزاند
بعد از نماز بامداد حکم   به لعن وصی (رسول الله) و باب علوم کردند
آن دو کافر شدند، چون   آل پاک و معصوم رسول الله را دشنام دادند
فوات الوفیات، ج۱، ص۱۹.

تغییر مذهب

شعر سید حمیری درباره امام حسین ع:
أمرر على جدث الحسين   و قل لأعظمه الزكيّه
يا أعظما لا زلت من   و طفاء ساكبة رويه
ما لذّ عيش بعد   رضّك بالجياد الاعوجيه
قبر تضمن طيّبا   آباؤه خير البريه
آباؤه أهل الريا   سة و الخلافة و الوصيه
و الخير و الشيم المهذبة   المطيّبة الرضيه
فإذا مررت بقبره   فأطل به وقف المطيّه
و ابك المطهر للمطهّر   و المطهرة الزكيّه
كبكاء معولة غدت   يوما بواحدها المنيه
و العن صدى عمر بن سعد   و الملمّع بالنقيه
شمر بن جوشن الذي   طاحت به نفس شقيه
جعلوا ابن بنت نبيهم   غرضا كما ترمى الدريّه
لم يدعهم لقتاله   إلا الجعالة و العطيّه
لما دعوه لكي تحكم   فيه أولاد البغيه
أولاد أخبث من مشى   مرحا و أخبثهم سجيه
فعصاهم و أبت له   نفس معززة أبيه
فغدوا له بالسابغات   عليهم و المشرفيه
و البيض و اليلب اليما   ني و الطوال السمهرية
و هم ألوف و هو في   سبعين نفس هاشميه
فلقوه في خلف لأحمد   مقبلين من الثنيه
مستيقنين بأنهم   سيقوا لأسباب المنيه
يا عين فابكي ما حييت   على ذوي الذمم الوفيه
لا عذر في ترك البكا   ء دما و أنت به حريه
شبر، ادب الطف، ج۱، ص۱۹۸-۱۹۹

آورده‌اند که از سید پرسیدند که چگونه شیعه شدی در حالی که از طایفه شام و شهر حمیری؟ سید پاسخ داده:

صبت علیّ الرحمة صبا فکنت کمؤمن آل فرعون
همانند مؤمن آل فرعون، به یکباره رحمت پروردگار بر من فرو ریخته شد.[۸]

درباره علل و چگونگی تغییر عقیده سید و ترک و مذهب خوارج، تفصیلی در دست نیست. در آن ایام که دولت اموی در حال سقوط و داعیان بنی هاشم در ایرانپراکنده بودن، مذهب تشیع در بصره و اهواز رونق تازه‌ای پیدا کرده بود و ممدوح و حامی او سلم بن عقبة نیز شیعیان را حمایت و سرپرستی می‌کرد.

سید ابتدا به مذهب کیسانی یعنی امامت محمد بن علی بن ابی طالب (ع) معروف به محمد بن حنفیه بعد از امام حسن (ع) گرائید. کیسان (= باکیاست)، لقب مختار بن ابوعبید ثقفی (متوفی۶۷ق) نخستین داعی امامت محمد بن حنفیه بود که به خونخواهی امام حسین (ع) قیام کرد و شیعیان آن زمان او را قهرمان آزادی و مدافع حقوق آل محمد علیهم السلام می‌شناختند. [۹]

سید در عهد امام باقر (ع) به دنیا آمد و در زمان امام صادق (ع) و امام کاظم (ع) زندگی کرد.

عنایت امام صادق (ع)

گویا بعد از اینکه امام صادق علیه‌السلام در کوفه از او عیادت نمود و بعضی صفات ملکوتی آن حضرت بر وی تجلی نمود، از مذهب کیسانی دست برداشت و بهمذهب جعفری گرائید و از آن پس تا پایان عمر مؤمن و مدافع آن مذهب باقی ماند. مقامش در تشیع به جایی رسید که امام صادق (ع) وقتی اشعارش را می‌شنید سه بار بر او رحمت فرستاد.[۱۰]

محمد بن نعمان[۱۱] روایت کرده است که:

سید حمیری را در کوفه دیدم، سخت بیمار شده و رویش سیاه و چشمانش کبود گشته و از عطش می‌نالید. نزد امام صادق علیه‌السلام رفتم. او در آن ایام در کوفه بود و از نزد خلیفه برمی گشت. عرض کردم فدایت شوم، از نزد سید حمیری می‌آیم و او را در بدترین حالت دیدم، وضعش چنین و چنان بود. فرمود: تا اسب را زین کنند و سوار شد. ما هم با او به راه افتادیم، تا به خانه سید رسیدیم. امام بر بالین او نشست و او را به اسم صدا کرد. سید چشم‌های خود را گشود و به امام نگاه می‌کرد، اما نمی‌توانست حرف بزند. آن حضرت لب‌های او را لمس کرد و حرکت داد و فرمود:‌ای سید! سخن بگوی تا خدا بیماری تو را شفا دهد و تو را بیامرزد و به بهشتی که به اولیای خود وعده نموده داخل کند.
پس سید لب بگشود و اشعاری انشاء نمود که این دو بیت از آن است:[۱۲]
تَجَعفَرتُ باسم الله و الله اکبر   و أیقنتُ انّ الله یعفو و یغفِر
ودِنتُ بدینٍ غیر ما کنت دایناً   به و نهانی سید الناس جعفرً
به نام خدا جعفری مذهب شدم   و یقین کردم که خدای می‌بخشد و می‌آمرزد
خدایا پدر و مادرم هردو را لعنت کند   سپس آن دو را در جهنم عذاب دهد و بسوزاند
و به دینی غیر از آنچه سابقاً معتقد بودم، عقیده پیدا کردم   سید همه مردم، جعفر (علیه‌السلام) مرا از دین سابق نهی فرمود.

برخی از قدمای اهل سنت، این قضیه و امثال آن را رد کرده، برخی از منکرات را به او نسبت داده‌اند.[۱۳] قاضی نورالله شوشتری در این باره می‌نویسد، این قضیه نظیر آن است که آنچه صاحب کتاب استیعاب که از علمای اهل سنت است روایت کرده که نعیمان بن انصاری که از قدمای صحابه، در صدر اسلام چند روزی به شرب خمر دچار شد و پیامبر صلی الله علیه و آله او را تازیانه زد. چند باری که این فعل از او صادر شد، یکی از صحابه او را لعنت کرد، و پیامبر خشمگین شد و او را از این کار منع کرد و فرمود: «‌چنین نگوی که او خدا و رسول را دوست می‌دارد.‌» [۱۴]

در بعض احادیث معجزهای از حضرت صادق علیه‌السلام نقل شده که بطلان مذهب کیسانی را به سید ثابت می‌نماید. به هر حال ابن بابویه در اکمال الدین[۱۵] و شیخ مفید در الفصول المختاره[۱۶] و مرزبانی در اخبار السید[۱۷] و ابن معتز در طبقات الشعراء و ابن شهر آشوب در مناقب آل ابی طالب[۱۸] و سایر محدثین و مورخین بزرگ، اخبار امامی شدن سید را به دعوت امام صادق علیه‌السلام نقل نموده و به بقای او به این مذهب تا پایان زندگی تصریح کرده‌اند.

محمد بن عمران مرزبانی در کتاب اخبار السید آورده است:

هر کس بگوید سید بر مذهب کیسانی باقی مانده بر او دروغ بسته و نسبت نادرست داده است. روشن‌ترین دلیل بر بطلان این سخن، دعا و ثنای امام صادق علیه‌السلام بر او است. به امام گفتند سید شراب می‌نوشد، فرمود: اگر یک پای او لغزیده، پای دیگر ثابت و استوار مانده است... عباد بن صُهَیت به امام صادق علیه‌السلام عرض کرد: آیا به کسی دعا می‌کنی که شراب می‌نوشد و ابوبکر و عمر را دشنام می‌دهد و به رجعت یقین دارد؟... فرمود: دوستان آل محمد علیهم السلام تا توبه نکنند، نمی‌میرند.[۱۹]

جایگاه سید نزد خلفا

سید اسماعیل حمیری زمان ده خلیفه را دریافت: هشام بن عبدالملک، ولید بن یزید، یزید بن الولید، ابراهیم بن الولید و مروان حمار از امویان، و سفّاح، مهدی، هادی و هارون الرشید از عباسیان.

وقتی سفاح به خلافت رسید، او رسماً به دربار عباسیان پیوست و شاعر مداح آن خاندان گردید.[۲۰] از سفاح هر سال یک جاریه با خادمه‌اش، یک کیسه چرمی (بدره) پر از درهم با غلامی که آن را می‌آورد، یک اسب با مهتر آن و یک گنجه پر از انواع لباس با غلام حامل آن صله دریافت می‌نمود. منصور عباسی هر ماه هزار درهم به او حقوق می‌داد و زبانش را آزاد گذاشته بود که به هرکس بخواهد حمله کند. مهدی و هادی نیز در مدت کوتاه خلافت، او را بی‌نصیب نمی‌گذاشتند. هارون الرشید ممدوح سید بود و سید از او صلات و جوایز فراوان به دست می‌آورد. به علاوه هارون بی‌دریغ از سید حمایت و او را در برابر مخالفان و حسودان محافظت می‌کرد.[۲۱]

ویژگی‌ها

سید مردی درشت استخوان، کشیده بالا، گندمگون، با دندان‌های سپید و براق و موی بلند و روی زیبا و چهره باز و پیشانی گشاده بود. از نفوذ کلام و خوش سخنی و مجلس آرایی و ظرافت و آداب دانی بهره کافی داشت. از قرآن و حدیثو فقه و تاریخ اسلام و سیره رسول الله صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام و سایر ائمه علیهم السلام به خوبی مطلع بود و تقریباً همه احادیثی را که در مناقب امیرالمؤمنین علیه‌السلام و نکوهش مخالفان او وارد شده در اشعار خود گنجانده است.

در مناظره با مخالفان سنی مذهب، منطقی قوی داشت. در شعر دلایل خلافت و ولایت علی علیه‌السلام و اثبات عقاید شیعه و ابطال اقاویل مخالفان و مثالب غاصبان حقوق اهل بیت علیهم السلام را با زبانی تند و گزنده آمیخته با تولی و تبری صریح بیان کرده است.[۲۲] چون هجاگوی بنی امیه و مداح بنی هاشم و ستایشگر و مدافع خلفای عباسی بود، از گزند متعصبان اهل سنت در امان می‌ماند و هم رهبران اماممیه و هم امرا و خلفای عباسیه از او تقدیر و جانبداری می‌کردند.

نقل شده منصور عباسی، سوار بن عبدالله را به سبب توهین به سید حمیری از مقام خود عزل کرد و به رغم ناراحتی سوار، مزرعه‌ای را در بصره به جهت معیشت، به سید اهدا کرد.[۲۳]

شعر سید

در روانی طبع و کثرت اشعار ممتاز بود.[۲۴]ابوالفرج اصفهانی آورده است که پرشعرترین شاعران در جاهلیت و اسلام سه تن بودند: بشار بن بُرد، ابوالعتاهِبه و سید حمیری[۲۵]

اشعاری که از سید روایت شده از هر شاعر دیگری بیشتر است و چنانکه گذشت تنها از هاشمیات او دو هزار و سیصد قصیده جمع کرده‌اند. ابوعبیده لغوی، او و بشار را «‌اشعر محدثین‌» می‌شمارد و گوید کسی نتوانسته است تمامی اشعار سید را جمع آوری کند.[۲۶] در شعرش طعنه بر صحابه و خلفای ثلاث بسیار بوده است.[۲۷]

در حال حیات او چند «‌راویه‌» از جمله چهار دخترش اشعار او را روایت و با لحن خوش انشاد می‌کردند. هر یک قسمتی از قصاید او را از برداشتند و هر دخترش چهارصد قصیده از حفظ داشت.[۲۸]

گرچه حقیقت احوال و مقامات سید در هاله‌ای از افسانه، و احساس حب و بغض گم شده و تعصب او در دوستی اهل بیت علیهم السلام و حمله به سه خلیفه نخستین، عایشه و معاویه، و نیز اعتقاد به رجعت و باده نوشی او، موجب خصومت بسیاری از مسلمانان سنت گرا با او شده معذلک همه اهل تحقیق در استادی و برتری سبک ابتکاری سید اتفاق نظر دارند. بسیاری از قصاید و اشعار او برای شیعیان به صورت تقدس و شعار درآمده است؛ فی المثل قصیده عینیه او را به مطلع ذیل:

سید حمیری:
لامِّ عمروٍ باللّوی مربَعُ   طامسةٌ اعلامُها بُلقَعُ
 

فضیل الرسان نقل کرده که بر امام صادق علیه‌السلام وارد شدم و حضرت از شهادت عمویش زید پرسید و سپس این قصیده را زمزمه فرموده و از شاعرش پرسید، پاسخ دادم سید حمیری، و حضرت فرمود: خدا رحمتش کند. گفتم من دیدم که او شرب خمر می‌کرد! حضرت فرمود: خدا رحمتش کند، خداوند محب علی را می‌خشد.[۲۹]

سادات علوی در بلاد شیعه در مجالس عروسی، عید غدیر و سایر جشن‌ها و اعیاد مذهبی خود به صورت جمعی با هم و با آهنگ خوش سرودوار می‌خوانند و تولی و تبری خود را به وسیله آن آشکار می‌سازند.

به موجب روایات شیعه این قصیده در محضر امام صادق علیه‌السلام نیز خوانده می‌شد.[۳۰] در خواب دیده که سید همین قصیده را در محضر رسول الله صلی الله علیه و آله انشاء می‌کرده است.[۳۱]

علامه امینی از بیست و یه قصیده غدیریه او، اشعاری را در الغدیر آورده است[۳۲] و هاشمیات سید و مراثی او برای شهدای طف پیوسته منبع الهام شاعران شیعی بوده است.

دیوان

دیوان سید با تحقیق حسین اعلمی در بیروت توسط موسسه الاعلمی للمطبوعات به چاپ رسیده است. به روایت آقابزرگ، صاحب الذریعه[۳۳] نسخه خطی آن در یکی از کتابخانه‌های یمن و نسخه دیگرش در مکتبه طاهریه دمشق محفوظ است. مستشرق فرانسوی باربیه دومینارد شرح احوال و اخبار سید حمیری را به زبان فرانسوی تألیف و در صد صفحه در پاریس به چاپ رسانده است. جمع کثیری از ادباء و شعرا و مورخان مانند ابوبکر صولی، محمد مرزبانی و دیگران از قرون ۴ و ۵ هجری به بعد، کتاب هایی در ترجمه و اخبار سید و منخبات اشعار او تألیف کرده‌اند.

از معاصرین محمد تقی بن سعيد حکیم در نجف کتابی با عنوان شاعر العقیده در شرح احوال حمیری تألیف و منتشر کرده و شیخ علی خاقانی صاحب مجلة البیان شماره مخصوص در نجف در احوال او به چاپ رسانده است.[۳۴]

وفات

وفات سید را ابن شاکر در فوات الوفیات ۱۷۹ق[۳۵] و ابن حجر در لسان المیزان بین ۱۷۸ و ۱۷۹ق[۳۶] و مرزبانی در اخبار السید، ۱۷۳ق[۳۷] ثبت کرده‌اند وی در سن ۶۸ یا ۷۴ سالگی در بغداد[۳۸] در محله رُمَیلَه درگذشت. از جنازه او به امر هارون الرشید، [۳۹] تجلیل و تشییع رسمی به عمل آمد. بدن سید را در کفن هایی که خلیفه همراه با برادرانش به خانه او فرستاده بود، پیچیدند. علی بن مهدی برادر هارون جنازه را تا قبرستان تشییع نمود و بر او نماز گذارد. به احترام سید در نماز میت، به رسم شیعیان پنج تکبیر گفت و به امر خلیفه بعد از نماز آن قدر توقف کرد تا مراسم تدفین پایان یافت و قبر سید با زمین برابر گردید. قبر او در محله شیعه نشین کرخ بغداد در جُنَینَه (باغچه) جنب «‌قطیع الربیع‌» واقع است.[۴۰]

پانویس

  1. پرش به بالا ابوالفرج، الاغانی، ج۷، ص۱۷۲؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۱۰، صص۱۷۳-۱۷۴.
  2. پرش به بالا رک:ابن شاکر کتبی، فوات الوفیات، ج۱، ص۱۸۹؛ ابن حجر، لسان المیزان، ج۱، ص۶۷۶.
  3. پرش به بالا ابوالفرج، الاغانی، ج۷، ص۱۶۷؛ ابن خلکان، احمد بن محمد، وفیات الأعیان، ج۶، ص۳۴۳.
  4. پرش به بالا شوشتری، مجالس المؤمنین، ص۵۰۲.
  5. پرش به بالا کشی، رجال، ص۲۸۸؛ اعیان الشیعه، ج۳، ص۴۰۶؛ شوشتری، مجالس المؤمنین، ص۵۰۳؛ قهپایی، مجمع الرجال، ج۳، صص۱۸۵؛ تستری، قاموس الرجال، ج۲، ص۱۰۸.
  6. پرش به بالا شوشتری، مجالس المؤمنین، ص۵۰۳.
  7. پرش به بالا ابن حجر، لسان المیزان، ج۱، ص۶۷۵؛ ابوالفرج، الاغانی، ج۷، ص۱۶۷.
  8. پرش به بالا شوشتری، مجالس المؤمنین، ص۵۰۳.
  9. پرش به بالا رکـ: ابن حجر، لسان المیزان، ج۱، ص۶۷۴؛ تستری، قاموس الرجال، ج۲، ص۱۰۹-۱۱۰؛ المنتظم فی تاریخ الأمم و الملوک، ج۹، ص۳۹؛ ابن شهر آشوب، معالم العلماء، ص۱۴۶.
  10. پرش به بالا الذریعه، ج۹-۱، ص۲۶۸.
  11. پرش به بالا به نقل روضات الجنات، ص۲۹.
  12. پرش به بالا رکـ: کشی، رجال، ص۲۸۸؛ شوشتری، مجالس المؤمنین، ص۵۰۴-۵۰۵، ۵۱۴؛ قهپایی، مجمع الرجال، ج۳، صصص۱۸۴-۱۸۵؛ تستری، قاموس الرجال، ج۲، ص۱۰۸؛ ابوالفرج، الاغانی، ج۷، ص۱۶۸، ۱۷۱؛ حمیری، دیوان، صص۱۵-۱۶.
  13. پرش به بالا ابن حجر، لسان المیزان، ج۱، صص۶۷۵-۶۷۶.
  14. پرش به بالا شوشتری، مجالس المؤمنین، ص۵۱۱۴.
  15. پرش به بالا صدوق، اکمال الدین، ص۲۰.
  16. پرش به بالا مفید، الفصول المختاره، ص۹۳.
  17. پرش به بالا به نقل از الغدیر، ج۲، ۲۴۸.
  18. پرش به بالا ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۳۲۳.
  19. پرش به بالا شوشتری، مجالس المؤمنین، صص۵۱۱-۵۱۲.
  20. پرش به بالا الغدیر، ج۲، ص۲۴۸.
  21. پرش به بالا ابن شاکر کتبی، فوات الوفیات، ج۱، ص۱۹۲-۱۹۳؛ برای مطالعه بیشتر رک: امین، اعیان الشیعه، ج۳، ص۴۱۳؛ امینی، الغدیر، ج۲، ص۳۱۵؛ حمیری، دیوان، صص۱۲-۱۵.
  22. پرش به بالا ابوالفرج، الاغانی، ج۷، ص۱۶۸؛ ابن شاکر کتبی، فوات الوفیات، ج۱، ص۱۸۹
  23. پرش به بالا شوشتری، مجالس المؤمنین، صص۵۰۶-۵۰۸؛ ابوالفرج، الاغانی، ج۷، ص۱۸۵؛ الغدیر، ج۲، ص۲۹۹؛ حمیری، دیوان، ص۱۲.
  24. پرش به بالا ابن شاکر کتبی، فوات الوفیات، ج۱، ص۱۸۸.
  25. پرش به بالا ابوالفرج، الاغانی، ج۷، ص۱۶۷؛ ابن شاکر کتبی، فوات الوفیات، ج۱، ص۱۸۹.
  26. پرش به بالا ابوالفرج، الاغانی، ج۷، ص۱۷۲.
  27. پرش به بالا ابن حجر، لسان المیزان، ج۱، ص۶۷۴.
  28. پرش به بالا شوشتری، مجالس المؤمنین، ج۲، ص۵۰۳.
  29. پرش به بالا کشی، رجال، صص۲۸۵-۲۸۶؛ قهپایی، مجمع الرجال، ج۳، صص۱۸۲-۱۸۳؛ تستری، قاموس الرجال، ج۲، صص۱۰۶-۱۰۷؛ ابوالفرج، الاغانی، ج۷، ص۱۷۶.
  30. پرش به بالا الغدیر، ج۲، ص۲۲۱.
  31. پرش به بالا ابوالفرج، الاغانی، ج۷، ص۱۷۲؛ ابن شاکر کتبی، فوات الوفیات، ج۱، ص۱۸۹.
  32. پرش به بالا الغدیر، ج۲، صص۲۱۳، ۲۳۱.
  33. پرش به بالا الذریعه، ج۹-۱، ص۲۶۲.
  34. پرش به بالا مجلة البیان، ۱۳۵۳ق.
  35. پرش به بالا ابن شاکر کتبی، فوات الوفیات، ج۱، ص۱۸۹؛ ابن وردی، تاریخ ابن الوردی، ج۱، ص۱۹۶؛ شوشتری، مجالس المؤمنین، ص۵۱۷.
  36. پرش به بالا ابن حجر، لسان المیزان، ج۱، ص۶۷۶.
  37. پرش به بالا امینی، الغدیر، ج۲، ص۳۱۷.
  38. پرش به بالا رکـ: المنتظم فی تاریخ الأمم و الملوک، ج۹، ص۴۱.
  39. پرش به بالا المنتظم فی تاریخ الأمم و الملوک، ج۹، ص۴۱.
  40. پرش به بالا برای مطالعه بیشتر رکـ: تستری، قاموس الرجال، ج۲، ص۱۰۹؛ شوشتری، مجالس المؤمنین، ص۵۱۷؛ حمیری، دیوان، ص۱۷.
 

منابع

  • ابن جوزی، عبد الرحمن بن علی، المنتظم فی تاریخ الأمم و الملوک، مراجعه و تصحیح نعیم زرزور، دراسة و تحقیق محمد عبد القادر عطا، دار الکتب العلمیه، بیروت
  • ابن حجر، لسان المیزان، داراحیاء التراث العربی، مؤسسة التاریخ العربی، بیروت، ۱۴۲۲ق/۲۰۰۱م.
  • ابن خلکان، احمد بن محمد، وفیات الأعیان و أنباء أبناء الزمان، تحقیق احسان عباس، منشورات الشریف الرضی، قم،  ۱۳۶۴ش.
  • ابن شهر آشوب، معالم العلماء، مکتبة الحیدریه، نجف، ۱۳۸۰ق/۱۹۶۱م.
  • ابن کثیر، اسماعیل بن عمر، البدایة و النهایة، اعداد خلیل شحاده، دار الفکر للطباعه و النشر و التوزیع، بیروت.
  • ابن وردی، عمر بن مظفر (زین الدین)، تاریخ ابن الوردی، دار الکتب العلمیه، بیروت، ۱۳۸۹ ق/۱۹۷۰م
  • اردبیلی حائری، محمد بن علی، جامع الرواة و ازاحة الاشتباهات عن الطرق و الاسناد، مکتبة آیة الله العظمی المرعشی النجفی، قم، ۱۴۰۳ق.
  • امین عاملی، سید محسن، اعیان الشیعة، بیروت، دارالتعارف، ۱۴۲۱ ق.
  • تستری، محمدتقی، قاموس الرجال، موسسه نشر اسلامی، قم، ۱۴۱۸ق.
  • خویی، ابوالقاسم، معجم رجال الحدیث و تفصیل طبقات الرواة، مدینة العلم آیة الله العظمی الخویی، قم.
  • زنجانی، موسی، الجامع فی الرجال، پیروز، قم، ۱۳۹۴ق.
  • سید بسام مرتضی، زبدة المقال من معجم الرجال، دارالمحجة البیضاء، ۱۴۲۶ق/۲۰۰۵م.
  • سید حمیری، اسماعیل بن محمد، دیوان، تحقیق حسین اعلمی، موسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت.
  • علامه حلی، حسن بن یوسف، خلاصة الاقوال، فی معرفة الرجال، تحقیق جواد قیومی، نشر الفقاهة، قم، ۱۴۲۲ق.
  • شبر، جواد، أدب الطف، أو، شعراء الحسین علیه‌السلام من القرن الأول الهجری حتی القرن الرابع عشر، دار المرتضی، بیروت.
  • قهپایی، عنایت الله علی، مجمع الرجال، تحقیق سید ضیاءالدین اصفهانی، اصفهان، ۱۳۸۴ق.
  • کشی، محمد بن عمر، اختیار معرفة الرجال المعروف برجال الکشی، تلخیص: شیخ طوسی، تصحیح حسن مصطفوی، دانشگاه مشهد، دانشکده الهیات و معارف اسلامی، مرکز تحقیقات و مطالعات، مشهد،  ۱۳۴۸ .

 Image result for ‫سید حمیری‬‎

منبع کوثرنامه: ویکی شیعه
------------------
 
فضائل امیرمؤمنان علی(ع) در شعر سید حمیرى

سید حمیرى در فضائل امیرالمؤمنین(علیه السلام) چه سروده هایی دارد؟
 1 ـ «یا بائعَ الدین بدنیاهُ لیس بهذا أمَرَ الله
2 ـ من أین أبغضتَ علیَّ الوصیَّ وأحمدُ قد کان یرضاهُ
3 ـ من الّذی أحمدُ من بینهم یوم غدیر الخُمِّ ناداهُ
4 ـ أقامَهُ من بین أصحابِه وهم حوالَیهِ فسمّاهُ
5 ـ هذا علیُّ بن أبی طالب مولىً لمن قد کنتُ مولاهُ
6 ـ فوالِ من والاهُ یاذا العلا وعادِ من قد کان عاداهُ»
1 ـ (اى فروشنده دین به دنیایش، خداوند به این امر نکرده است. 2 ـ از کجا على که وصى بود را دشمن مى دارى، در حالى که احمد او را مى پسندید. 3 ـ چه کسى بود که احمد از بین آنها در روز غدیر خم او را ندا داد؟ 4 ـ او را از بین اصحابش که اطراف او بودند بپاداشت و او را با نام خواند. 5 ـ این على بن ابى طالب مولاى هر کسى است که من مولاى او بودم. 6 ـ اى خداوند بلند مرتبه! هر که او را دوست مى دارد دوست بدار و هر که را با او دشمن است دشمن بدار).
1 ـ «وبخُمٍّ اذ قال الإلهُ بعزمهِ قم یا محمّد فی البریّةِ فاخطُبِ
2 ـ وانصبْ أبا حسن لقومک إنّه هاد وما بلّغتَ إنْ لم تَنْصِبِ
3 ـ فدعاهُ ثمَّ دعاهُمُ فأقامَهُ لهُمُ فبینَ مصدِّق ومکذِّبِ
4 ـ جعل الولایةَ بعده لمُهذَّب ماکان یجعلُها لغیر مهذَّبِ
5 ـ وله مناقبُ لا تُرامُ متى یُرِدْ ساع تناول بعضها بتذبذبِ»
1 ـ (و در خُم بود که خداوند دستور داد و واجب کرد (و گفت:) اى محمّد در میان خلق بپاخیز و خطبه بخوان. 2 ـ و ابوالحسن را براى قومت منصوب کن همانا او هادى است و اگر او را منصوب نکنى (رسالت او را) ادا نکرده اى. 3 ـ پس او را فرا خواند سپس آنها را خواند و او را براى آنها (به عنوان امام) به پا داشت و از آنها گروهى تصدیق و گروهى تکذیب کردند. 4سرپرستى بعد از خود را براى پاکیزه شده قرار داد، و آن را براى غیر پاکیزه قرار نمى داد. 5 ـ و او فضایلى دارد که از او دور نمى شوند، آنگاه که سعایت گر و بدگو در برخى از آنها تردید کند).
این قصیده 112 بیت دارد و «مذهَّبه» نامیده مى شود، و سیّد طایفه سیّد مرتضى علم الهدى آن را شرح کرده، و در سال 1313 در مصر چاپ شده است(1). وى در شرح این بیت:
«وانصبْ أبا حسن لقومِکَ إنَّهُ هاد وما بَلّغتَ إنْ لم تَنصبِ»
مى نویسد:
این لفظ ـ یعنى نصب کردن ـ تنها با معناى امامت و خلافت شایستگى دارد، نه معناى دوست داشتن و یارى دادن. و سخن شاعر: «جعل الولایة بعده لمهذَّب» تصریح به امامت امیرالمؤمنین دارد; زیرا امامت بود که بعد از پیامبر براى او قرار داده شد، و دوست داشتن و یارى دادن در زمان حیات پیامبر حاصل بود و به بعد از وفات او اختصاص نداشت.
1 ـ «إذا أنا لم أحفظ وَصَاةَ محمّد ولا عهده یومَ الغدیر المؤکّدا
2 ـ فإنّی کمن یشری الضلالة بالهدى تنصّر من بعد الهدى أو تهوّدا
3 ـ ومالی وتیماً أو عَدِیّاً وإنّما اُولو نعمتی فی الله من آلِ أحمدا
4 ـ تتِمُّ صلاتی بالصلاةِ علیهمُ ولیستْ صلاتی بعد أن أتشهّدا
5 ـ بکاملة إن لم اُصلِّ علیهمُ وأدعُ لهم ربّاً کریماً ممجَّدا
6 ـ بذلتُ لهم وُدّی ونصحی ونصرتی مدى الدهر ما سُمِّیتُ یاصاحِ سَیِّدا
7 ـ وإنَّ امرأً یُلحی على صدقِ ودِّهم أحقُّ وأَولى فیهمُ أن یُفنَّدا
8 ـ فإن شئتَ فاختر عاجلَ الغمِّ ضلّةً(2) وإلاّ فأمسِک کی تُصانَ وتُحمدا»
1 ـ (اگر من وصیّت محمّد و عهد و پیمان مؤکّد وى در روز غدیر را حفظ نکنم. 2 ـ پس همانا من مانند کسى هستم که گمراهى را در مقابل هدایت مى خرد، و بعد از هدایت شدن مسیحى یا یهودى مى شود. 3 ـ مرا با قبیله تیم و عدى چه کار، و تنها ولى نعمت هاى من در راه خدا از آل احمد هستند. 4 ـ نماز من با درود فرستادن بر آنها پس از تشهّد تمام و کامل مى شود. 5 ـ اگر بر آنها درود نفرستم و به درگاه پروردگار کریم ارجمند براى آنها دعا نکنم، نمازم کامل نیست. 6 ـ اى رفیق من! از وقتى سیّد نامیده شده ام محبّت و اخلاص و یارى خود را در تمام روزگار براى آنها بذل کردم. 7 ـ و همانا شخصى که به راستى و صداقتِ در محبّتِ آنها سرزنش مى شود، شایسته تر و سزاوارتر است که درباره آنها نظریّه اش تخطئه شود. 8 ـ پس اگر مى خواهى، در گمنامى همّ و غم دنیا را انتخاب کن، وگرنه دست نگهدار تا مصون بمانى و ستایش شوى).
از این قصیده 25 بیت یافت مى شود(3).
1 ـ «أشهدُ بالله وآلائهِ والمرءُ عمّا قاله یُسألُ
2 ـ أنَّ علیَّ بنَ أبی طالب خلیفةُ الله الّذی یَعدِلُ
3 ـ وأنَّه قد کان من أحمدِ کمِثلِ هارونَ ولا مرسَلُ
4 ـ لکن وصیٌّ خازنٌ عندهُ عِلمٌ من الله به یعملُ
5 ـ قد قام یوم الدوحِ خیرُ الورى بوجهِهِ للناس یستقبلُ
6 ـ وقال من قد کنت مولىً له فذا لهُ مولىً لکم موئلُ
7 ـ لکنْ تواصوا بعلیِّ الهدى أن لا یُوالوه وأن یخذلوا»
1 ـ (به خدا و نعمتهایش گواهى مى دهم، و مرد از هر چه مى گوید مورد سؤال قرار مى گیرد. 2 ـ همانا على بن ابى طالب خلیفه خداست که به عدالت رفتار مى کند. 3 ـ و همانا او نسبت به احمد مثل هارون (نسبت به موسى) است و پیامبر نیست. 4 ـ لکن وصى و خزانه دار است و در نزد او دانشى از جانب خداست که به آن عمل مى کند. 5 ـ در روز غدیر بهترین خلایق، بپاخاست و رو به طرف مردم نمود. 6 ـ و گفت: هر کس من مولاى او هستم پس این (على) مولاى اوست و پناهگاه و ملجأ شماست. 7 ـ لکن به یکدیگر درباره على که هدایتگر بود توصیه کردند که ولایت او را نپذیرند و او را یارى نکنند).
1 ـ «نفسی فداءُ رسول الله یوم أتى جبریلُ یأمر بالتبلیغ إعلانا
2 ـ إن لم تُبلّغْ فما بلّغتَ فانتصبَ النبیُّ مُمتَثِلاً أمراً لِمَنْ دانا
3 ـ وقال للناس منْ مَولاکُمُ قبلاً یومَ الغدیر فقالوا أنت مولانا
4 ـ أنت الرسولُ ونحن الشاهدون على أن قد نَصَحْتَ وقد بیّنتَ تِبیانا
5 ـ هذا ولیُّکمُ بعدی اُمرتُ بهِ حَتماً فکونوا له حِزباً وأعوانا
6 ـ هذا أبرُّکُمُ بِرّاً وأکثرکمْ علماً وأوّلُکم بالله إیمانا
7 ـ هذا له قُربةٌ منّی ومنزلةٌ کانت لهارون من موسى بنِ عمرانا»
1 ـ (جان من فداى رسول خدا باد روزى که جبرئیل آمد و به تبلیغ علنى فرمان داد. 2 ـ (وگفت:) اگر این مطلب را نرسانى رسالت را ادا نکرده اى پس پیامبر بپا خاست و امر خداوندِ جزا دهنده را اطاعت کرد. 3 ـ و به مردم فرمود: چه کسى قبل از روز غدیر مولاى شما بود؟ گفتند: تو مولاى ما بودى. 4 ـ تو پیامبرى و ما شاهد هستیم که خیر خواه امّتت بودى و(آنچه را باید برسانى) خوب بیان نمودى. 5 ـ فرمود: این، سرپرست شما بعد از من است و من مأمور حتمى بر (نصب) وى شده ام پس شما از گروه او و یاران او باشید. 6 ـ این، نیکوکارترین شما و داناترین شما و نخستین کسى از شماست که به خدا ایمان آورد. 7ـ او خویشاوندى با من و منزلتى نسبت به من دارد که آن منزلت مثل (منزلت) هارون نسبت به موسى بن عمران است).(4)
       
پی نوشت:
       
(1).(این کتاب در سال 1313 هـ با مسار الشیعة، اثر شیخ مفید در قاهره چاپ شد، و در قم در سال 1410 هـ در ضمن سلسله رساله هاى سیّد مرتضى (رسائل الشریف المرتضى) ، مجموعه چهارم، 132 چاپ شده است).
(2). (در برخى نسخه ها «ظلّة» ثبت شده که ظاهراً صحیح «ضلّة» گمنامی مى باشد).
(3).  الأغانی، ج7، ص 262 (ج7، ص282).
(4). گردآوری از کتاب: گزیده ای جامع از الغدیر، علامه شیخ عبدالحسین امینی، ترجمه محمد حسین شفیعی شاهرودی، موسسه میراث نبوت، چاپ سوم، ص 192.
منبع کوثرنامه: سربازان اسلام
-----------------------

 

تشرّف‌ حارث‌ هَمْداني‌ به‌ خدمت‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌

مرحوم‌ شيخ‌ مفيد در «مجالس‌» و شيخ‌ طوسي‌ در «أمالي‌» و عليّ بن‌ عيسي‌ إربِلي‌ در «كشف‌ الغمّة‌» و أبوجعفر محمّد بن‌ أبي‌القاسم‌ طبري‌ در كتاب‌ «بشارةُ المصطفي‌ لِشيعةِ المرتضي‌» با أدني‌ اختلافي‌ در لفظ‌، روايت‌ كرده‌اند؛ و ما در اينجا عين‌ عبارت‌ «مجالس‌» مفيد را نقل‌ مي‌كنيم‌ و به‌ مواضع‌ اختلاف‌ در حاشيه‌ اشاره‌ مي‌نمائيم‌:

شيخ‌ مفيد از أبوالحسن‌ عليّ بن‌ محمّد بن‌ زُبير از محمّد بن‌ عليّ ابن‌ مهدي‌ از محمّد بن‌ عليّ بن‌ عَمرو [102] از پدرش‌ از جميل‌ بن‌ صالح‌ از أبوخالد كابلي‌ از أصبغ‌ بن‌ نُباته‌ روايت‌ كرده‌ است‌ كه‌ او گفت‌:

دَخَلَ الْحَارِثُ الْهَمْدَانِيُّ [102] عَلَي‌ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي‌ نَفَرٍ مِنَ الشِّيعَةِ وَ كُنْتُ فِيهِمْ، فَجَعَلَ الْحَارِثُ يَتَّئِدُ [103] فِي‌ مِشْيَتِهِ وَ يَخْبِطُ الارْضَ بِمِحْجَنِهِ وَ كَانَ مَرِيضًا.

فَأَقْبَلَ عَلَيْهِ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ ـ وَ كَانَتْ لَهُ مِنْهُ مَنْزِلَةٌ ـ فَقَالَ: كَيْفَ تَجِدُكَ يَا حَارِثُ؟

فَقَالَ: نَالَ الدَّهْرُ يَا أَمِيرَالْمُؤْمِنِينَ مِنِّي‌، وَ زَادَنِي‌ أَوَارًا [104] وَ غَلِيلاً اخْتِصَامُ أَصْحَابِكَ بِبَابِكَ.

أصبغ‌ بن‌ نُباته‌ ميگويد: «حارث‌ هَمْداني‌ با جماعتي‌ از شيعيان‌ كه‌ من‌ نيز در بين‌ آنها بودم‌ بر حضرت‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ وارد شدند، و حارث‌ در راه‌ رفتن‌ با تانّي‌ و سنگيني‌ پيش‌ ميرفت‌، و چون‌ مريض‌ بود عصاي‌ سركجي‌ كه‌ در دست‌ داشت‌ به‌ زمين‌ مي‌كوفت‌.

حارث‌ در نزد أميرالمؤمنين‌ شخصيّتي‌ بود و مقام‌ و منزلتي‌ داشت‌، و چون‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ او را بدين‌ حال‌ ديد فرمود: اي‌ حارث‌! حالت‌ چطور است‌؟

عرض‌ كرد: يا أميرالمؤمنين‌ روزگار بر من‌ غلبه‌ كرده‌ و سلامتي‌ را از من‌ ربوده‌ است‌ و علاوه‌ بر اين‌، نزاعي‌ كه‌ اصحاب‌ تو در خانۀ تو با يكدگر دارند، حرارت‌ و حِقد را در درون‌ من‌ افروخته‌ است‌ و مرا فزون‌ از حدّ، بي‌تاب‌ و تحمّل‌ كرده‌ است‌.»

قَالَ: وَ فِيمَ خُصُومَتُهُمْ؟

قَالَ: فِيكَ وَ فِي‌ الثَّلَاثَةِ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ؛ فَمِنْ مُفْرِطٍ مِنْهُمْ غَالٍ، وَ مُقْتَصِدٍ [105] قَالٍ: وَ مِنْ مُتَرَدِّدٍ مُرْتَابٍ لَا يَدْرِي‌ أَ يُقْدِمُ أَمْ يُحْجِمُ.

فَقَالَ: حَسْبُكَ يَا أَخَا هَمْدَانَ! أَلَا إنَّ خَيْرَ شِيعَتِي‌ النَّمَطُ الاوْسَطُ، إلَيْهِمْ يَرْجِعُ الْغَالِي‌ وَ بِهِمْ يَلْحَقُ التَّالِي‌.

فَقَالَ لَهُ الْحَارِثُ: لَوْ كَشَفْتَ فِدَاكَ أَبِي‌ وَ أُمِّي‌ الرَّيْنَ عَنْ قُلُوبِنَا، وَ جَعَلْتَنَا فِي‌ ذَلِكَ عَلَي‌ بَصِيرَةٍ مِنْ أَمْرِنَا.

قَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: قَدْكَ[106] فَإنَّكَ امْرُؤٌ مَلْبُوسٌ عَلَيْكَ؛ إنَّ دِينَاللَهِ لَا يُعْرَفُ بِالرِّجَالِ بَلْ بِـَايَةِ الْحَقِّ، فَاعْرِفِ الْحَقَّ تَعْرِفْ أَهْلَهُ.

«حضرت‌ فرمودند: اي‌ حارث‌! نزاع‌ و مخاصمۀ اصحاب‌ من‌ در چه‌ مسأله‌اي‌ است‌؟

عرض‌ كرد: دربارۀ تو و دربارۀ آن‌ سه‌ نفري‌ كه‌ قبل‌ از تو بوده‌اند (و مراد أبوبكر و عمر و عثمان‌ است‌). بعضي‌ از آنها بسيار زياده‌روي‌ مي‌كنند و دربارۀ تو غلوّ مي‌نمايند؛ و برخي‌ راه‌ ميانه‌ در پيش‌ گرفته‌ ليكن‌ با آنها به‌ بغض‌ و عداوت‌ مي‌نگرند؛ و بعضي‌ در حال‌ حيرت‌ و ترديد باقي‌ مانده‌ و به‌ شكّ و رَيب‌ درافتاده‌اند، و نمي‌دانند كه‌ دربارۀ تو قدم‌ به‌ جلو گذارده‌ و صراحةً از تو طرفداري‌ نموده‌ و مانند سائرين‌ بغض‌ دگران‌ را در دل‌ گيرند، يا آنكه‌ بايد پا به‌ عقب‌ گذارده‌ و توقّف‌ كنند و كار ديگران‌ را بر صحّت‌ حمل‌ نمايند.

حضرت‌ فرمودند: بس‌ است‌ اي‌ برادر من‌، اي‌ حارث‌ همداني‌! بدان‌ كه‌ بهترين‌ شيعيان‌ من‌ كه‌ مورد نظر و انتخاب‌ منند، آن‌ دسته‌ و فرقه‌اي‌ هستند كه‌ راه‌ اعتدال‌ و ميانه‌ را اتّخاذ نموده‌اند؛ و آنان‌ كه‌ راه‌ غلوّ پيموده‌ و به‌ افراط‌ و زياده‌روي‌ پيوسته‌اند، بايد در مذهب‌ و مرام‌ به‌ آنها بازگشت‌ نموده‌ و رويّۀ آنان‌ را اتّخاذ كنند؛ و آن‌ دستۀ عقب‌ افتاده‌ كه‌ دچار حيرت‌ و ترديد شده‌اند نيز بايد خود را به‌ آنها رسانيده‌ و به‌ آئين‌ و مرام‌ آنها بپيوندند.

حارث‌ عرض‌ كرد: چه‌ بسيار مقتضي‌ است‌ كه‌ آرزوي‌ ما را برآوري‌، و با گفتار خود حقّ مطلب‌ را آشكارا بيان‌ كني‌، و اين‌ كدورت‌ كه‌ بر دلهاي‌ ما نشسته‌ با سخنان‌ حقّ خود بزدائي‌ و ما را در اين‌ امر بر جادّۀ حقيقت‌ و واقع‌ رهبري‌ كني‌ و بر امر خود صاحب‌ بصيرت‌ گرداني‌! فدايت‌ شود پدرم‌ و مادرم‌، اي‌ أميرالمؤمنين‌!

حضرت‌ فرمود: ديگر بس‌ است‌، سخن‌ مگو؛ تو مردي‌ هستي‌ كه‌ حقّ بر تو مشتبه‌ شده‌ (و كارهاي‌ چشمگير افرادي‌ كه‌ قبل‌ از من‌ آمده‌اند و گرمي‌ بازار آنان‌، تو را دچار اضطراب‌ و نوسان‌ نموده‌ است‌.)

دين‌ خدا به‌ مردان‌ شناخته‌ نمي‌شود بلكه‌ به‌ علامت‌ حقّ شناخته‌ مي‌شود

دين‌ خدا، به‌ شخصيّت‌ و موقعيّت‌ افرادِ با تعيّن‌ و تشخّص‌ شناخته‌ نمي‌شود، بلكه‌ فقط‌ به‌ علامت‌ و نشانۀ حقّ شناخته‌ ميگردد؛ تو بايد اوّل‌ حقّ را بشناسي‌ و سپس‌ با آن‌ ميزان‌، معيارِ وجودي‌ افراد و خير و شرّ آنها را بسنجي‌، و افراديكه‌ به‌ حقّ متحقّقند را بشناسي‌.»[107]

 

گفتار أميرالمؤمنين‌ به‌ حارث‌ دربارۀ درجات‌ و مقام‌ خود

يَا حَارِثُ! إنَّ الْحَقَّ أَحْسَنُ الْحَدِيثِ، وَ الصَّادِعُ بِهِ مُجَاهِدٌ، وَ بِالْحَقِّ أُخْبِرُكَ، فَأَرْعِنِي‌ [108] سَمْعَكَ، ثُمَّ خَبِّرْ بِهِ مَنْ كَانَ لَهُ حَصَافَةٌ[109] مِنْ أَصْحَابِكَ.

أَلَا إنِّي‌ عَبْدُاللَهِ وَ أَخُو رَسُولِهِ وَ صِدِّيقُهُ الاوَّلُ (الاكْبَرُ خ‌ ل‌) صَدَّقْتُهُ وَ ءَادَمُ بَيْنَ الرُّوحِ وَ الْجَسَدِ؛ ثُمَّ إنِّي‌ صِدِّيقُهُ الاوَّلُ فِي‌ أُمَّتِكُمْ حَقًّا.

فَنَحْنُ الاوَّلُونَ وَ نَحْنُ الاخِرُونَ، وَ نَحْنُ خَآصَّتُهُ يَا حَارِثُ وَ خَالِصَتُهُ.

‌ وَ أَنَا صَفْوُهُ وَ وَصِيُّهُ وَ وَلِيُّهُ وَ صَاحِبُ نَجْوَاهُ وَ سِرِّهِ؛ أُوتِيتُ فَهْمَ الْكِتَابِ وَ فَصْلَ الْخِطَابِ وَ عِلْمَ الْقُرُونِ وَ الاسْبَابِ، وَاسْتُودِعْتُ أَلْفَ مِفْتَاحٍ يَفْتَحُ كُلُّ مِفْتَاحٍ أَلْفَ بَابٍ يُفْضِي‌ كُلُّ بَابٍإلَي‌ أَلْفِ أَلْفِ عَهْدٍ.

وَ أُيِّدْتُ [110] وَ اتُّخِذْتُ وَ أُمْدِدْتُ بِلَيْلَةِ الْقَدْرِ نَفْلاً؛ وَ إنَّ ذَلِكَ يَجْرِي‌ لِي‌ وَ لِمَنِ اسْتَحْفَظَ [111] مِنْ ذُرِّيَّتِي‌ مَا جَرَي‌ اللَيْلُ وَ النَّهَارُ، حَتَّي‌ يَرِثَ اللَهُ الارْضَ وَ مَنْ عَلَيْهَا.

حضرت‌ فرمود: «اي‌ حارث‌! سخن‌ حقّ نيكوترين‌ گفتار است‌، و كسيكه‌ بدان‌ اعلان‌ كند و بي‌پرده‌ و فاش‌ به‌ حقّ إخبار نمايد، مجاهد در راه‌ خداست‌. و من‌ به‌ حقّ با تو سخن‌ ميگويم‌؛ بدان‌ گوش‌ فرا دار و سپس‌ آن‌ را به‌ بعضي‌ از رفقاي‌ خودت‌ كه‌ داراي‌ رأي‌ محكم‌ و عقل‌ پسنديده‌ هستند بازگو كن‌.

آگاه‌ باش‌ كه‌ من‌ بندۀ خدا هستم‌ و برادر پيغمبر خدا، و اوّلين‌ كسي‌ هستم‌ كه‌ او را تصديق‌ نمودم‌؛ من‌ او را تصديق‌ نمودم‌ در وقتيكه‌ آدم‌ در بين‌ روح‌ و جسد خود بود. و از اين‌ گذشته‌ من‌ اوّلين‌ تصديق‌ كنندۀ او هستم‌ از روي‌ واقع‌ و حقيقت‌ در ميان‌ امّت‌ شما.

پس‌ ما هستيم‌ جماعت‌ پيشينيان‌، و ما هستيم‌ جماعت‌ پسينيان‌، و ما هستيم‌ خاصّۀ رسول‌ خدا، اي‌ حارث‌، و مصفّي‌ شده‌ و پاكيزه‌ شدۀ آن‌ حضرت‌.

 و من‌ برگزيدۀ رسول‌ خدا هستم‌، و وصيّ او هستم‌، و وليّ او هستم‌، و صاحب‌ نجوي‌ و راز پنهان‌ و صندوقچۀ اسرار او هستم‌؛ و به‌ من‌ مقام‌ علم‌ كتاب‌ و قضاء به‌ حقّ و فصل‌ خطاب‌، و علم‌ سَلف‌ و خَلف‌ و زمان‌ها و دهرها، و علم‌ سلسلۀ اسباب‌ و مسبّبات‌ و قضاي‌ الهي‌ و قَدَر داده‌ شده‌ است‌؛ و هزار كليد از خزائن‌ خدا در نزد من‌ گذاشته‌ شده‌ است‌، كه‌ هر كليد از آنها هزار در از مجهولات‌ و خزائن‌ الهيّه‌ را مي‌گشايد، كه‌ هر دري‌ از آن‌ به‌ گشايش‌ هزار هزار عهد منتهي‌ ميگردد.

و از تمام‌ اينها گذشته‌، به‌ عنوان‌ فضل‌ و زيادي‌ به‌ «ليلةُ القَدر» نيز تأييد شدم‌ و گرفته‌ شدم‌ و مدد يافتم‌.

و اين‌ مقام‌ براي‌ من‌ و آن‌ افرادي‌ از ذرّيّۀ من‌ كه‌ سرّ الهي‌ را حفظ‌ كنند و در عصمت‌ او درآيند، باقي‌ خواهد بود تا هنگاميكه‌ شبها و روزها در آفاق‌ جاري‌ هستند، تا وقتي‌ كه‌ خداوند وارث‌ زمين‌ و موجودات‌ روي‌ زمين‌ گردد.»

أميرالمؤمنين‌ قسمت‌ كنندۀ آتش‌ دوزخ‌ است‌

وَ أُبَشِّرُكَ يَا حَارِثُ! لَتَعْرِفَنِّي‌ [112] عِنْدَ الْمَمَاتِ وَ عِنْدَ الصِّرَاطِ وَ عِنْدَ الْحَوْضِ وَ عِنْدَ الْمُقَاسَمَةِ.

قَالَ الْحَارِثُ: وَ مَا الْمُقَاسَمَةُ؟

قَالَ: مُقَاسَمَةُ النَّارِ، أُقَاسِمُهَا قِسْمَةً صَحِيحَةً؛[113] أَقُولُ: هَذَا وَلِيِّي‌ فَاتْرُكِيهِ، وَ هَذَا عَدُوِّي‌ فَخُذِيهِ.

ثُمَّ أَخَذَ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ بِيَدِ الْحَارِثِ فَقَالَ: يَاحَارِثُ! أَخَذْتُ بِيَدِكَ كَمَا أَخَذَ رَسُولُ اللَهِ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ بِيَدِي‌، فَقَالَ لِي‌ وَ قَدْ شَكَوْتُ [114] إلَيْهِ حَسَدَ قُرَيْشٍ وَ الْمُنَافِقِينَ لِي‌: إنَّهُ إذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَمَةِ أَخَذْتُ بِحَبْلِ اللَهِ وَ بِحُجْزَتِهِ ـ يَعْنِي‌ عِصْمَتَهُ مِنْ ذِي‌ الْعَرْشِ تَعَالَي‌ ـ وَ أَخَذْتَ أَنْتَ يَا عَلِيُّ بِحُجْزَتِي‌، وَ أَخَذَ ذُرِّيَّتُكَ بِحُجْزَتِكَ وَ أَخَذَ شِيعَتُكُمْ بِحُجْزَتِكُمْ.[115]

فَمَاذَا يَصْنَعُ اللَهُ بِنَبِيِّهِ، وَ مَا ] ذَا [ يَصْنَعُ نَبِيُّهُ بِوَصِيِّهِ؟[116]

خُذْهَا إلَيْكَ يَا حَارِثُ! قَصِيرَةً مِنْ طَوِيلَةٍ: أَنْتَ مَعَ مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لَكَ مَا اكْتَسَبْتَ؛ [117] يَقُولُهَا ثَلَاثًا.

حضرت‌ فرمود: «اي‌ حارث‌ بشارت‌ ميدهم‌ ترا كه‌: مرا در هنگام‌ مرگ‌ و در هنگام‌ عبور از پل‌ جهنّم‌ و در كنار حوض‌ كوثر و در وقت‌ مُقاسَمه‌ بشناسي‌.

حارث‌ گفت‌: مقاسمه‌ چيست‌؟

حضرت‌ فرمود: قسمت‌ نمودن‌ آتش‌ دوزخ‌ است‌؛ من‌ آن‌ را قسمت‌ ميكنم‌ به‌ تقسيم‌ صحيحي‌، و ميگويم‌: اي‌ آتش‌ اين‌ مرد از مواليان‌ و پيروان‌ ماست‌ او را رها كن‌، و اين‌ مرد از دشمنان‌ ماست‌ او را بگير!

سپس‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ دست‌ حارث‌ را در دست‌ خود گرفتند و گفتند: اي‌ حارث‌! روزي‌، من‌ از آزار قريش‌ و منافقين‌ اين‌ امّت‌ و حسدي‌ كه‌ بر من‌ مي‌بردند خدمت‌ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ و سلّم‌ شكايت‌ كردم‌؛ رسول‌ خدا دست‌ مرا گرفت‌ و در دست‌ خود قرار داد، همينطوريكه‌ من‌ دست‌ تو را در دست‌ خود گذارده‌ام‌ و فرمود: چون‌ قيامت‌ بر پا گردد من‌ دست‌ به‌ ريسمان‌ الهي‌ و دامان‌ عصمت‌ پروردگار تعالي‌، صاحب‌ عرش‌ خواهم‌ زد، و تو اي‌ عليّ دست‌ به‌ دامان‌ من‌ ميزني‌، و ذرّيّه‌ و اولاد تو دست‌ به‌ دامان‌ تو ميزنند، و شيعيان‌ شما دست‌ به‌ دامان‌ شما ميزنند.

بگو ببينم‌: در آن‌ حال‌ خدا با پيغمبرش‌ چه‌ معامله‌اي‌ خواهد نمود؟ و پيغمبرش‌ با وصيّ خود چه‌ معامله‌ خواهد نمود؟

اي‌ حارث‌! اين‌ را كه‌ گفتم‌ بگير و به‌ دل‌ خود بسپار؛ اندكي‌ بود از بسيار. آن‌ وقت‌ حضرت‌ سه‌ مرتبه‌ فرمود: تو يگانه‌ و متّحد هستي‌ با هر كسي‌ كه‌ او را دوست‌ داري‌، و براي‌ توست‌ تمام‌ اعمالي‌ كه‌ اكتساب‌ نموده‌اي‌.» [118] و[119] 

فَقَامَ الْحَارِثُ يَجُرُّ رِدَآءَهُ [120] وَ هُوَ يَقُولُ: مَا أُبَالِي‌ بَعْدَهَا مَتَي‌ لَقِيتُ الْمَوْتُ أَوْ لَقِيَنِي‌.

اشعار سيّد حميري‌ دربارۀ گفتار أميرالمؤمنين‌ به‌ حارث‌

قالَ جَميلُ بْنُ صالِحٍ: وَ أنْشَدَني‌ أبوهاشِمٍ السّيّدُ الْحِمْيَريُّ رَحِمَهُ اللهُ فيما تَضَمَّنْهُ هَذا الْخَبَر:

قَوْلُ عَليٍّ لِحارِثٍ عَجَبٌ                     كَمْ ثَمَّ اُعْجوبَةً لَهُ حَمَلا[121] (1)

يا حارِ هَمْدانَ مَنْ يَمُتْ يَرَني                    ‌ مِنْ مُؤْمِنٍ أوْ مُنافِقٍ قَبَلا (2)

يَعْرِفُني‌ طَرْفُهُ وَ أعْرِفُهُ                           بِنَعْتِهِ وَ اسْمِهِ وَ ما عَمِلا (3)

وَ أنْتَ عِنْدَ الصِّراطِ تَعْرِفُني                         ‌ فَلا تَخَفْ عَثْرَةً وَ لا زَلَلا (4)

أسْقيكَ مِنْ بارِدٍ عَلَي‌ ظَمَإ                      تَخالُهُ في‌ الْحَلاوَةِ الْعَسَلا (5)

أقولُ لِلنّارِ حينَ توقَفُ [122] لِلْـ     ـعَرْضِ دَعيهِ لا تَقْرَبي‌[123] الرَّجُلا (6)

 دَعيهِ لا تَقْرَبيهِ إنَّ لَهُ             حَبْلاً بِحَبْلِ الْوَصيِّ مُتَّصِلا (7) [124] و [125] 

«چون‌ حارث‌ هَمْداني‌ اين‌ سخنان‌ دُرربار را از زبان‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ شنيد از جاي‌ خود برخاست‌ و حركت‌ كرد، و چنان‌ مست‌ و مدهوش‌ آن‌ كلام‌ شده‌ بود كه‌ از شدّت‌ خوشحالي‌ و سرور نمي‌توانست‌ ردايش‌ را جمع‌ كند، ميرفت‌ و رداء به‌ روي‌ زمين‌ مي‌كشيد و با خود مي‌گفت‌: پس‌ از استماع‌ اين‌ كلمات‌ من‌ ديگر باك‌ ندارم‌ كه‌ مرگ‌ بسوي‌ من‌ آيد، يا من‌ بسوي‌ مرگ‌ بروم‌.

ترجمۀ أشعار حميري‌ دربارۀ گفتار أميرالمؤمنين‌ به‌ حارث‌

جميل‌ بن‌ صالح‌ كه‌ از راويان‌ اين‌ حديث‌ است‌ گويد: شاعر اهل‌ بيت‌، سيّد إسمعيل‌ حِمْيَري‌، مضمون‌ اين‌ خبر را براي‌ من‌ چنين‌ به‌ شعر درآورد:

1 ـ گفتار عليّ بن‌ أبي‌طالب‌ به‌ حارث‌ بن‌ أعور هَمْداني‌ بسيار شگفت‌ انگيز است‌، چه‌ آن‌ گفتار عجائب‌ و غرائبي‌ را دربر دارد.

2 ـ اي‌ حارث‌ همداني‌! هر كس‌ بميرد مرا خواهد ديد، چه‌ مؤمن‌ باشد يا منافق‌؛ در مقابل‌ و روبروي‌ من‌ مرا ديدار خواهد كرد.

3 ـ او مرا با چشمان‌ خود خواهد ديد، و من‌ او را با تمام‌ صفاتش‌ و نام‌ و نشانش‌ و كردار و عملش‌ مي‌شناسم‌. 

4 ـ و تو اي‌ حارث‌ هَمداني‌! در كنار پل‌ دوزخ‌ مرا خواهي‌ ديد و خواهي‌ شناخت‌، و بنابراين‌ از لغزش‌ و افتادن‌ از روي‌ پل‌ در ميان‌ جهنّم‌ بيم‌ مدار.

5 ـ من‌ در آن‌ حال‌ در نهايت‌ تشنگي‌ و فرطِ عطش‌ تو، از آن‌ آبهاي‌ سرد خوشگوار به‌ تو خواهم‌ داد كه‌ از شدّت‌ شيريني‌ بپنداري‌ كه‌ عسل‌ است‌.

6 ـ در هنگامي‌ كه‌ در مقام‌ عَرْض‌ و حساب‌ تو را متوقّف‌ دارند، من‌ به‌ آتش‌ مي‌گويم‌: او را رها كن‌ و به‌ اين‌ مرد نزديك‌ مشو.

7 ـ او را رها كن‌ و ابداً گِرد ساحت‌ او مگرد و به‌ او نزديك‌ مشو؛ چون‌ دست‌ او به‌ ريسماني‌ محكم‌ است‌ كه‌ آن‌ ريسمان‌ به‌ ريسمان‌ ولايت‌ وصيّ رسول‌ خدا متّصل‌ است‌.»

عليّ بن‌ عيسي‌ إرْبِلي‌ كه‌ از بزرگان‌ علماي‌ شيعه‌ است‌ در كتاب‌ «كشف‌ الغُمّة‌ في‌ مَعرفِة‌ الائمّة‌» گويد:

مرحوم‌ سيّد إسمعيل‌ حِميَري‌ در بدو امر مذهبش‌ كيسانيّه‌ و به‌ امامت‌ محمّد بن‌ حنفيّه‌ قائل‌ بود و به‌ رجعت‌ او اعتقاد داشت‌. چون‌ با حضرت‌ امام‌ جعفر صادق‌ عليه‌ السّلام‌ ملاقات‌ كرد، و آن‌ حضرت‌ او را به‌ حقّ و مذهب‌ اثني‌ عشريّه‌ دلالت‌ كردند، از مذهب‌ خود برگشت‌ و به‌ مذهب‌ حقّ اثني‌ عشريّه‌ رجوع‌ و عدول‌ نمود.[126]و[127]

حميري‌ دربارۀ مذهب‌ اوّليّة‌ خود و جانبداري‌ از آن‌ اشعاري‌ دارد كه‌ معروف‌ است‌، و اشعاري‌ كه‌ به‌ مذهب‌ حقّ عدول‌ نموده‌ و ترك‌ مذهب‌ سابق‌ خود را گفته‌ است‌ نيز مشهور و معروف‌ و نيازي‌ به‌ ذكر آن‌ نيست‌.

حميري‌ در شعر و تنظيم‌ وقايع‌ و داستانها، شاعري‌ برجسته‌ و زبردست‌ بوده‌ است‌؛ وليكن‌ از اشعار او جز اندكي‌ در دست‌ نيست‌.

روايت‌ شده‌ است‌ كه‌ روزي‌ حمّالي‌ باري‌ سنگين‌ بر دوش‌ ميبرد، از او پرسيدند: چه‌ باري‌ با خود حمل‌ ميكني‌؟

حمّال‌ در پاسخ‌ گفت‌: ميميّاتُ السَّيِّد؛ يعني‌ اشعاري‌ كه‌ توسّط‌ سيّد حميري‌ سروده‌ شده‌ و قافيۀ آن‌ به‌ حرف‌ ميم‌ ختم‌ شده‌ است‌. [128]

و از آنروز لفظ‌ سيّد بر إسمعيل‌ حميري‌ غلبه‌ كرد، چون‌ از علويّين‌ نبود كه‌ به‌ او سيّد گويند؛ ليكن‌ بعضي‌ اشتباه‌ كرده‌ و از راه‌ تسميۀ او به‌ سيّد گمان‌ كرده‌اند كه‌ سيّد است‌.

در احوال‌ و مقامات‌ سيّد حِمْيَري‌ در وقت‌ مردن‌

و از حسين‌ بن‌ عَون‌ روايت‌ شده‌ است‌ كه‌ گفت‌: وارد شدم‌ بر سيّد ابن‌ محمّد حميري‌ براي‌ عيادت‌ او، در همان‌ مرضي‌ كه‌ با آن‌ از دنيا رحلت‌ نمود، ديدم‌ در حالِ جان‌ دادن‌ است‌؛ و جماعتي‌ از همسايگان‌ او كه‌ همه‌ عثماني‌ مذهب‌ بودند گرداگرد بستر او جمع‌ شده‌ بودند.

سيّد حميري‌ بسيار زيبا و جميل‌ بود، پيشاني‌ باز و گشاده‌ و گردني‌ زيبا و عريض‌ داشت‌.

در آنحال‌ يك‌ نقطۀ سياه‌ مانند مركّب‌ سياه‌ بر صورتش‌ پيدا شد، و كم‌ كم‌ رو بزيادتي‌ گذاشت‌ و نموّ كرد تا آنكه‌ تمام‌ صفحۀ صورت‌ او را سياه‌ كرد.

افرادي‌ از شيعيان‌ كه‌ در نزد او بودند بسيار محزون‌ و مغموم‌ شدند، وليكن‌ در آن‌ نواصب‌ و عثماني‌ مذهبان‌، سرور و شادي‌ پيدا شد و شروع‌ كردند به‌ شماتت‌ و سرزنش‌ شيعيان‌.

مدّتي‌ بسيار كوتاه‌ گذشت‌ كه‌ در همان‌ جائي‌ كه‌ در وهلۀ اوّل‌ نقطۀ سياه‌ ظاهر شده‌ بود، يك‌ نقطۀ سفيد و نوراني‌ و درخشان‌ پديدار گشت‌، و دائماً و پيوسته‌ رو به‌ فزوني‌ رفت‌ و نموّ كرد تا آنكه‌ تمام‌ صورتش‌ سفيد شد و درخشيد.

سيّد حميري‌ لبان‌ خود را به‌ تبسّم‌ مليحانه‌ گشود و با حال‌ سرور و شادي‌، لبخند زنان‌ اين‌ شعر را انشاد كرد:

كَذَبَ الزّاعِمونَ أنَّ عَليًّا                               لَنْ يُنَجّي‌ مُحِبَّهُ مِنْ هَناتِ (1)

قَدْ وَ رَبّي‌ دَخَلْتُ جَنَّةَ عَدْنٍ                       وَ عَفا لي‌ الإلَهُ عَنْ سَيِّئاتي‌ (2)

فَابْشِروا الْيَوْمَ أوْليآءَ عَليٍّ                 وَ تَوَلَّوْا عَليَّ حَتَّي‌ الْمَماتِ [129](3)

ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ تَوَلَّوْا بَنيهِ                                  واحِدًا بَعْدَ واحِدٍ بِالصِّفاتِ (4)

1 ـ دروغ‌ ميگويند كساني‌ كه‌ گمان‌ مي‌كنند كه‌ عليّ بن‌ أبي‌طالب‌ دوستان‌ خود را از گرفتاريها و شدائد نجات‌ نمي‌دهد.

2 ـ آري‌ سوگند بخدا چنين‌ است‌؛ من‌ داخل‌ در بهشت‌ عدن‌ شدم‌ و پروردگار من‌ از همۀ گناهان‌ من‌ در گذشت‌.

3 ـ پس‌ بشارت‌ باد امروز بر شما اي‌ مُواليان‌ و محبّين‌ عليّ بن‌ أبي‌طالب‌! و در تحت‌ ولايت‌ عليّ باشيد تا وقت‌ مردن‌.

4 ـ و از عليّ گذشته‌، فرزندان‌ او را يك‌ به‌ يك‌ با صفات‌ خاصّۀ آنها كه‌ از لوازم‌ امامت‌ است‌، وليّ خود اتّخاذ كنيد.

پس‌ از سرودن‌ اين‌ اشعار بلافاصله‌ گفت‌:

أشْهَدُ أنْ لا إلَهَ إلاّ اللَهُ حَقًّا حَقًّا، أشْهَدُ أنَّ مُحَمَّدًا رَسولُ اللَهِ حَقًّا حَقًّا، أشْهَدُ أنَّ عَليًّا أميرُالْمُؤْمِنينَ حَقًّا حَقًّا، أشْهَدُ أنْ لا إلَهَ إلاّ اللَهُ.

«شهادت‌ ميدهم‌ كه‌ معبودي‌ جز الله‌ نيست‌، حقّاً حقّاً؛ شهادت‌ ميدهم‌ كه‌ محمّد رسول‌ خداست‌، حقّاً حقّاً؛ شهادت‌ ميدهم‌ كه‌ عليّ ابن‌ أبي‌طالب‌ سالار و امير مؤمنانست‌، حقًّا حقًّا؛ شهادت‌ ميدهم‌ كه‌ معبودي‌ جز الله‌ نيست‌.»

و سپس‌ چشمان‌ خود را روي‌ هم‌ گذارد و روح‌ به‌ اندازه‌اي‌ آسان‌ از قالب‌ او بيرون‌ آمد كه‌ گوئي‌ فتيلۀ روشني‌ خاموش‌ شده‌ يا دانۀ ريگي‌ از دست‌ افتاده‌ است‌.

فرزندِ راوي‌ اين‌ حديث‌ كه‌ عليّ بن‌ حسين‌ بن‌ عون‌ است‌ ميگويد:

پدرم‌ حسين‌ بن‌ عون‌ به‌ من‌ گفت‌ كه‌: در آن‌ مجلس‌ اُذَيْنه‌ حاضر بود و گفت‌: اللهُ أكبر كسيكه‌ شاهد باشد و ببيند، مثل‌ كسيكه‌ شاهد قضيّه‌ نبوده‌ نيست‌؛ من‌ بحقّ راست‌ ميگويم‌ و الاّ اين‌ دو گوش‌ من‌ كر شود، كه‌ شنيدم‌ از فُضَيل‌ بن‌ يسار از حضرت‌ امام‌ محمّد باقر و حضرت‌ امام‌ جعفر صادق‌ عليهما السّلام‌ كه‌ فرمودند:

حَرَامٌ عَلَي‌ رُوحٍ أَنْ تُفَارِقَ جَسَدَهَا حَتَّي‌ تَرَي‌ الْخَمْسَةَ: مُحَمَّدًا وَ عَلِيًّا وَ فَاطِمَةَ وَ حَسَنًا وَ حُسَيْنًا بِحَيْثُ تَقَرُّ عَيْنُهَا، أَوْ تَسْخَنُ عَيْنُهَا.

فَانْتَشَرَ هَذَا الْحَدِيثُ فِي‌ النَّاسِ فَشَهِدَ جَنَازَتَهُ وَ اللَهِ الْمُوَافِقُ وَالْمُفَارِقُ.. [130]

«حرام‌ است‌ بر جاني‌ كه‌ بخواهد مفارقت‌ از بدن‌ خود نمايد، مگر آنكه‌ پنج‌ تن‌ محمّد و عليّ و فاطمه‌ و حسن‌ و حسين‌ را مي‌بيند؛ و در آن‌ حال‌ يا چشمانش‌ به‌ ديدار آنها سرد و خنك‌ و راحت‌ ميگردد، و يا حرارت‌ پيدا ميكند و گرم‌ ميشود.

اين‌ حديث‌ را اُذَينه‌ از آن‌ دو امام‌ بزرگوار نقل‌ كرد و داستان‌ كيفيّت‌ رحلت‌ سيّد حميري‌ در بين‌ مردم‌ شهر انتشار پيدا كرد، و تمام‌ اهل‌ شهر از موافقين‌ و مخالفين‌ در تشييع‌ جنازۀ او حاضر شدند.»

و نيز مرحوم‌ مجلسي‌ از «أمالي‌» طوسي‌ از شيخ‌ مفيد از محمّد ابن‌ عمران‌ از عُبَيدالله‌ بن‌ حسن‌ از محمّد بن‌ رشيد روايت‌ كرده‌ است‌كه‌:

آخرين‌ شعري‌ كه‌ سيّد حِمْيَري‌ قبل‌ از وفاتش‌، به‌ يك‌ ساعت‌، سرود ـ در حالي‌ كه‌ بيهوش‌ شده‌ و رنگ‌ رخسارش‌ سياه‌ شده‌ و سپس‌ به‌ هوش‌ آمد و رنگش‌ سفيد و درخشان‌ گشت‌ ـ اين‌ اشعار است‌:

اُحِبُّ الَّذي‌ مَنْ ماتَ مِنْ أهْلِ وُدِّهِ                         تَلَقّاهُ بِالْبُشْرَي‌ لَدَي‌ الْمَوْتِ يَضْحَكُ (1)

وَ مَنْ ماتَ يَهْوَي‌ غَيْرَهُ مِنْ عَدُوِّهِ                                 فَلَيْسَ لَهُ إلاّ إلَي‌ النّارِ مَسْلَكُ (2)

أباحَسَنٍ نَفْديكَ نَفْسي‌ وَ اُسْرَتي‌                   وَ مالي‌ وَ ما أصْبَحْتُ في‌ الارْضِ أمْلِكُ (3)

أبا حَسَنٍ إنّي‌ بِفَضْلِكَ عارِفٌ                                   وَ إنّي‌ بِحَبْلٍ مِنْ هَواكَ لَمُمْسِكُ (4)

وَ أنْتَ وَصيُّ الْمُصْطَفَي‌ وَ ابْنُ عَمِّه                             وَ إنّا نُعادي‌ مُبْغِضيكَ وَ نَتْرُكُ (5)

مُواليكَ ناجٍ مُؤْمِنٌ بَيِّنُ الْهُدَي ‌                                وَ قاليكَ مَعْروفُ الضَّلالَةِ مُشْرِكُ (6)

وَ لاحٍ لَحاني‌ في‌ عَليٍّ وَ حِزْبِهِ                             فَقُلْتُ لَحاكَ اللَهُ إنَّكَ أعْفَكُ[131] (7)

مفاد اشعار آنكه‌:

1 ـ دوست‌ دارم‌ من‌ آن‌ كسي‌ را كه‌ دوستان‌ او در وقت‌ مردن‌ مي‌خندند، و او را با بشارت‌ مي‌بينند. [132]

2 ـ و هر كس‌ بميرد و هواي‌ غير او ـ از دشمنان‌ او ـ در سرش‌ باشد، غير از راه‌ آتش‌ طريقي‌ نخواهد پيمود.

3 ـ اي‌ أبوالحسن‌! فداي‌ تو باد جان‌ من‌ و عشيرۀ من‌ و مال‌ من‌ و آنچه‌ را كه‌ من‌ در بسيط‌ زمين‌ مالك‌ آنم‌.

4 ـ اي‌ أبوالحسن‌! من‌ به‌ فضل‌ و شرف‌ تو اعتراف‌ دارم‌ و پيوسته‌ من‌ به‌ ريسماني‌ از عشق‌ تو، خود را آويخته‌ام‌ و دست‌ زده‌ام‌.

5 ـ و تو اي‌ عليّ! وصيّ حضرت‌ مصطفي‌ و پسر عمّ او هستي‌؛ و ما با تمام‌ كساني‌ كه‌ بغض‌ تو را در دل‌ دارند دشمنيم‌ و آنها را رها مي‌كنيم‌.

6 ـ مواليان‌ و پيروان‌ تو اهل‌ نجات‌ و ايمانند و سعادت‌ آنها واضح‌؛ وليكن‌ دشمنان‌ تو همه‌ مشرك‌ و به‌ گمراهي‌ معروف‌ و مشهورند.

7 ـ مرد عيب‌ جوئي‌ مرا ملامت‌ كرد و دربارۀ عليّ و حزب‌ او بر من‌ خرده‌ گرفت‌، من‌ به‌ او گفتم‌: خدا تو را ملامت‌ كرده‌ است‌ و عيب‌ در تو قرار داده‌ است‌، چون‌ مرد احمقي‌ هستي‌ كه‌ بر پيروان‌ عليّ عيب‌ مي‌گيري‌.

باري‌، گويند: علّت‌ سياهي‌ صورت‌ حميري‌ به‌ علّت‌ شُرب‌ خمري‌ بوده‌ است‌ كه‌ در سابق‌ الايّام‌ مينموده‌ است‌.

در «بحار الانوار» از «مناقب‌» ابن‌ شهرآشوب‌ از أغاني‌ نقل‌ ميكند كه‌ «عَبّاد بن‌ صُهَيب‌» گويد: من‌ در خدمت‌ حضرت‌ امام‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ نشسته‌ بودم‌ كه‌ خبر مرگ‌ سيّد حميري‌ را آوردند، حضرت‌ براي‌ او دعا كردند و طلب‌ رحمت‌ از خدا نمودند؛ مردي‌ حضور داشت‌ و گفت‌: يابن‌ رسول‌ الله‌! سيّد حميري‌ شرب‌ خمر ميكرد و قائل‌ به‌ رجعت‌ بود [133]. حضرت‌ فرمودند: پدرم‌ براي‌ من‌ روايت‌ كرد از جدّم‌ كه‌: دوستان‌ آل‌ محمّد نمي‌ ميرند مگر آنكه‌ از گناه‌ توبه‌ مي‌كنند، و سيّد حميري‌ توبه‌ كرده‌ است‌؛ سجّاده‌ را از زير پاي‌ خود برداشته‌ و نامه‌اي‌ را از آنجا برداشتند و فرمودند: اين‌ كاغذيست‌ كه‌ سيّد به‌ من‌ نوشته‌ و در آن‌ توبۀ خود را ذكر كرده‌ و از من‌ طلب‌ مغفرت‌ و دعا نموده‌ است‌.[134]

چون‌ سيّد فوت‌ كرد تمام‌ شيعياني‌ كه‌ در بغداد بودند و اصل‌ آنها از كوفه‌ بود، جمع‌ شدند و او را تشييع‌ كردند، و هفتاد كفن‌ براي‌ او بعنوان‌ هديه‌ بردند. و گويند سيّد قبل‌ از مرگش‌ قصيده‌اي‌ گفت‌ و بوسيلۀ غلام‌ خود نزد آنها فرستاد و از آنها درخواست‌ كرد كه‌ آنها متصدّي‌ تشييع‌ و كفن‌ و دفن‌ او شوند و اعداء آل‌ محمّد و حاكمان‌ جائر و قاضيان‌ و اهل‌ ديوان‌ آنها در جنازۀ او شركت‌ نكنند؛ و اوّل‌ آن‌ قصيده‌ اين‌ است‌:

 يا أهْلَ كوفانَ إنّي‌ وامِقٌ لَكُمُ                         مُذْ كُنْتُ طِفْلاً إلَي‌ السَّبْعينَ وَ الْكِبَرِ[135]

وليكن‌ طبق‌ خبري‌ كه‌ در «بحار الانوار» از «مناقب‌» نقل‌ ميكند، حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ بواسطۀ يك‌ غلام‌ از اهل‌ نَوبه‌ بر قاطر سفيد و سياه‌ براي‌ او كفن‌ فرستادند و حنوط‌ نيز فرستادند؛ چون‌ غلام‌ به‌ منزل‌ سيّد رسيد او را به‌ دست‌ عثمان‌ بن‌ عمر كوّاء داد و گفت‌: مولاي‌ من‌ جعفر بن‌ محمّد گفته‌ است‌ كه‌ اينها را در تجهيز امر سيّد بكار بَر.[136]

 

 

پاورقي:

[102] ـ در نسخۀ «بحار الانوار» طبع‌ آخوندي‌، جلد ششم‌، ص‌ 178 و در نسخۀ «بشارة‌ المصطفي‌» و در نسخۀ «أمالي‌» طوسي‌ آورده‌ است‌: عن‌ أبيه‌ عن‌ جميل‌ بن‌ صالح‌؛ ولي‌ در «مجالس‌» مفيد به‌ جاي‌ عن‌ أبيه‌، عن‌ أبي‌جميل‌ بن‌ صالح‌ آورده‌ است‌.

[103]ـ آية‌ الله‌ سيّد حسن‌ صدر در كتاب‌ «تأسيس‌ الشّيعة‌ لعلوم‌ الإسلام‌» ص‌ 282، دربارۀ حارث‌ چنين‌ آورده‌ است‌:

‎ و از مصنّفين‌ طبقۀ اوّل‌ ائمّۀ علم‌ حديثِ شيعه‌ حرث‌ بن‌ عبدالله‌ أعْوَر هَمْداني‌ (بسكون‌ ميم‌) حُواتي‌ (با ضمّۀ حاء مهمله‌ و تاء دو نقطۀ فوقاني‌) كوفي‌ أبوزُهَيْر از اصحاب‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ است‌. داراي‌ كتابي‌ است‌ كه‌ در آن‌ از مسائلي‌ كه‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ به‌ يهودي‌ خبر داده‌ است‌ روايت‌ كرده‌، و چنانكه‌ در «فهرست‌» شيخ‌ أبوجعفر طوسي‌ است‌: آن‌ مسائل‌ را عَمْرو بن‌ أبي‌مقدام‌ از أبو إسحق‌ سبيعي‌ از حرث‌ هَمْداني‌ از أميرالمؤمنين‌ روايت‌ كرده‌ است‌.

ابن‌ حَجَر در «تقريب‌» پس‌ از آنكه‌ گفته‌ است‌ وي‌ از اصحاب‌ اميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ است‌، گفته‌ است‌: او را شَعْبي‌ در روايتش‌ تكذيب‌ كرده‌ است‌. و او رافضي‌ ناميده‌ شده‌ و در حديثش‌ ضعف‌ وجود دارد. و در نزدِ نسائي‌ غير از دو حديث‌ ندارد. وي‌ در خلافت‌ ابن‌ زُبَيْر از دنيا رفت‌ ـ انتهي‌..

و در ص‌ 357 از همين‌ كتاب‌ دربارۀ متكلّمين‌ از شيعه‌، از جملۀ آنها حارث‌ را شمرده‌ است‌؛ چنانكه‌ گويد:

‎ و منهم‌ الحارث‌ الاعور الهَمْدانيّ، هو ابن‌ عبدالله‌ الحوتيّ (با ضمّۀ مهمله‌ و دو نقطۀ فوقاني‌؛ «حوت‌» بَطني‌ است‌ از قبيلۀ همْدان‌ در يمن‌) الكوفي‌ أبوزهير صاحب‌ عليّ عليه‌ السّلام‌. علم‌ اُصول‌ دين‌ و فروع‌ دين‌ را از أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ آموخت‌ و از يكسره‌ دلدادگان‌ و بي‌پرده‌ سخنگويان‌ در محبّت‌ او بود. ابن‌ حجر در «تقريب‌» گويد: شَعْبي‌ او را در آراء و افكارش‌ تكذيب‌ كرده‌ است‌. و او رَميِ به‌ رَفض‌ شده‌، و در حديثش‌ ضعف‌ است‌. و نسائي‌ غير از دو حديث‌ از او نقل‌ نكرده‌ است‌. او در خلافت‌ ابن‌ زبير از دنيا رفت‌ ـ انتهي‌.

أبوعَمْرو بن‌ عبدالْبَرّ گويد: و من‌ چنين‌ مي‌دانم‌ كه‌: شعْبي‌ در گفتارش‌ كه‌ حرث‌ همداني‌ را احدي‌ از كذّابين‌ خوانده‌ است‌، عذاب‌ خواهد شد. قُرْطُبي‌ در تفسيرش‌ گويد: شعْبي‌ او را رَمي‌ به‌ كذب‌ نموده‌ است‌. و اين‌ رمي‌ بدون‌ پايه‌ و اساس‌ است‌. چرا كه‌ از او كذبي‌ ديده‌ نشده‌ است‌. و شعبي‌ فقطّ گمان‌ كذب‌ دربارۀ او برده‌ است‌. آري‌ زياده‌روي‌ حرث‌ در حبّ عليّ و تفضيل‌ او عليّ را بر غيرش‌، و از اينجا ـ و الله‌ أعلم‌ ـ شعبي‌ او را دروغگو پنداشته‌ است‌؛ چون‌ شعبي‌ قائل‌ به‌ تفضيل‌ أبوبكر است‌، و قائل‌ به‌ آنستكه‌ أبوبكر أوّلُ مَن‌ أسلَم‌ است‌. و أبوعَمْرو بن‌ عبدالبرّ گفته‌ است‌:... و در اينجا آنچه‌ را كه‌ ما از او نقل‌ كرديم‌ نقل‌ كرده‌ است‌.

و أبوعلي‌ حائري‌ در «منتهي‌ المقال‌» گويد: در «خلاصه‌» وارد است‌ كه‌: حرث‌ بن‌ عبدالله‌ أعور هَمْداني‌ جزء أولياء از اصحاب‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ است‌. و ذَهَبيّ گويد: حرث‌ بن‌ عبدالله‌ هَمْداني‌ شيعه‌ بوده‌ است‌. نسائي‌ و غير او گفته‌اند: قويّ نيست‌. أبوداود گويد: كانَ أفْقَهَ النّاسِ وَ أفْرَضَ النّاسِ وَ أحَبَّ النّاسِ. حارث‌ بن‌ عبدالله‌ در سنۀ شصت‌ و پنج‌ از دنيا رحلت‌ نمود..

[103] ـ در نسخۀ مجلسي‌ كه‌ از «أمالي‌» مفيد آورده‌ است‌، «يَتَّئِدُ في‌ مِشْيَتِهِ» آمده‌ است‌؛ ولي‌ در نسخۀ «أمالي‌» شيخ‌ به‌ نقل‌ مجلسي‌ «يَتَأَوَّدُ» و در نسخۀ نزد ما «يَتَأَوَّذُ» و در نسخۀ «بشارةُ المصطفي‌» «يَتَلَوَّذُ» و در نسخۀ «أمالي‌» مفيد موجود و در «كشف‌ الغمّة‌» نيز «يَتَأَوَّدُ» آمده‌ است‌.

[104] ـ در نسخۀ مجلسي‌ كه‌ از «أمالي‌» شيخ‌ روايت‌ مي‌كند، و در نسخۀ «أمالي‌» مفيد و در نسخۀ «كشف‌ الغمّة‌»، «أوارًا وَ غَليلاً» وارد شده‌ است‌. ولي‌ در نسخۀ «بحار» نقل‌ از «أمالي‌» مفيد «أوْبًا غَليلاً» و در نسخۀ «أمالي‌» شيخ‌ «أوْرًا وَغَليلاً» و در نسخۀ «بشارةُ المصطفي‌» فقط‌ «غَليلاً» آمده‌ است‌.

[105] ـ در «أمالي‌» شيخ‌ طوسي‌ نيز «وَ مُقْتَصِدٍ قالٍ» وارد شده‌ است‌، وليكن‌ در «بِشارةُ المصطفي‌» «مُقْتَصِدٍ والٍ»، و در «كشفُ الغمّة‌» «مُبْغِضٍ قالٍ»، و در «بحار الانوار» كه‌ از «مجالس‌» مفيد حكايت‌ نموده‌ است‌ «وَ مُقْتَصِدٍ تالٍ» وارد شده‌ است‌.

[106] ـ در جميع‌ نسخ‌ « قَدْكَ » آمده‌ است‌، مگر در «بشارة‌ المصطفي‌» كه‌ « فَذاكَ » آورده‌ است‌.

[107] ـ در كتاب‌ «سيري‌ در نهج‌ البلاغة‌» ص‌ 18 گويد:

‎ طه‌ حسين‌ اديب‌ و نويسندۀ معروف‌ مصري‌ معاصر، در كتاب‌ «عليٌّ وبَنوه‌» داستان‌ مردي‌ را نقل‌ ميكند كه‌ در جريان‌ جنگ‌ جَمل‌ دچار ترديد ميشود؛ با خود ميگويد چطور ممكن‌ است‌ شخصيّت‌هائي‌ از طراز طلحه‌ و زبير بر خطا باشند؟! درد دل‌ خود را با خود عليّ عليه‌ السّلام‌ در ميان‌ ميگذارد، و از خود عليّ مي‌پرسد كه‌: مگر ممكن‌ است‌ چنين‌ شخصيّت‌هاي‌ عظيم‌ بي‌سابقه‌اي‌ بر خطا روند؟ عليّ به‌ او ميفرمايد:

إنَّكَ لَمَلْبوسٌ عَلَيْكَ، إنَّ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ لا يُعْرَفانِ بِأقْدارِ الرِّجالِ، اعْرِفِ الْحَقَّ تَعْرِفْ أهْلَهُ وَ اعْرِفِ الْباطِلَ تَعْرِفْ أهْلَهُ.

طه‌ حسين‌ پس‌ از نقل‌ جمله‌هاي‌ بالا ميگويد: من‌ پس‌ از وحي‌ و سخن‌ خدا، پُر جلال‌تر و شيواتر از اين‌ جواب‌ نديده‌ و نمي‌شناسم‌.. ـ انتهي‌.

بايد دانست‌ كه‌ مطلب‌ دكتر طه‌ حسين‌، كه‌ مؤلّف‌ محترم‌ كتاب‌ «سيري‌ در نهج‌ البلاغة‌» نقل‌ كرده‌اند، راجع‌ به‌ حارث‌ بن‌ أعوَر هَمْداني‌ ـ كه‌ ما در اينجا شرح‌ گفتگوي‌ او را با أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ نقل‌ نموديم‌ ـ نيست‌؛ بلكه‌ راجع‌ به‌ حارث‌ بن‌ حوت‌ است‌ كه‌ دربارۀ اصحاب‌ جمل‌ با أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ گفتگو داشت‌.

و سيّد رضيّ در «نهج‌ البلاغة‌» در باب‌ حِكم‌، ص‌ 199، طبع‌ مصرـ عبده‌ آورده‌ است‌ كه‌:

وَ قيلَ: إنَّ الْحارِثَ بْنَ حوتٍ أتاهُ فَقالَ: أ تَراني‌ أظُنُّ أصْحابَ الْجَمَلِ كانوا عَلَي‌ ضَلالَةٍ. فَقالَ عَلَيْهِ السَّلامُ: يا حارِثُ إنَّكَ نَظَرْتَ تَحْتَكَ وَ لَمْ تَنْظُرْ فَوْقَكَ، فَحِرْتَ! إنَّكَ لَمْ تَعْرِفِ الْحَقَّ فَتَعْرِفَ أهْلَهُ، وَ لَمْ تَعْرِفِ الْباطِلَ فَتَعْرِفَ مَنْ أتاهُ. فَقالَ الْحارِثُ: فَإنّي‌ أعْتَزِلُ مَعَ سَعيدِ بْنِ مالِكٍ وَ عَبْدِاللَهِ بْنِ عُمَرَ، فَقالَ عَلَيْهِ السَّلامُ: إنَّ سَعيدًا وَ عَبْدَاللَهِ بْنَ عُمَرَ لَمْ يَنْصُرا الْحَقَّ وَ لَمْ يَخْذُلا الْباطِلَ.

و در اين‌ موضوع‌، روايت‌ جالبي‌ را در «تفسير عيّاشي‌» ذيل‌ آيۀ: تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَي‌' بَعْضٍ در جلد اوّل‌، ص‌ 136، از أصبغ‌ بن‌ نُباته‌ نقل‌ ميكند:

قالَ: كُنْتُ واقِفًا مَعَ أميرِالْمُؤْمِنينَ عَليِّ بْنِ أبي‌طالِبٍ عَلَيْهِ السَّلامُ يَوْمَ الْجَمَلِ، فَجآءَ رَجُلٌ حَتَّي‌ وَقَفَ بَيْنَ يَدَيْهِ فَقالَ: يا أميرَالْمُؤْمِنينَ كَبَّرَ الْقَوْمُ وَ كَبَّرْنا، وَ هلَّـلَ الْقَوْمُ وَ هَلَّلْنا، وَ صَلَّي‌ الْقَوْمُ وَ صَلَّيْنا، فَعَلامَ نُقاتِلُهُمْ؟ فَقالَ عَلَي‌ هَذِهِ الآيَةِ تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَي‌ بَعْضٍ مِّنْهُم‌ مَن‌ كَلَّمَ اللَهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجَـٰتٍ وَ ءَاتَيْنَا عِيسَي‌ بْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنَـٰتِ وَ أَيَّدْنَـٰهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ وَ لَوْ شَآءَ اللَهُ مَا اقْتَتَلَ الَّذِينَ مِن‌ بَعْدِهِمْ. (فَنَحْنُ الَّذينَ مِنْ بَعْدِهِمْ) مِّن‌ بَعْدِ مَا جَآءَتْهُمُ الْبَيِّنَـٰتُ وَلَـٰكِنِ اخْتَلَفُوا فَمِنْهُم‌ مَنْ ءَامَنَ وَ مِنْهُم‌ مَن‌ كَفَرَ وَ لَوْشَآءَ اللَهُ مَا اقْتَتَلُوا وَلَـٰكِنَّ اللَهَ يَفْعَلُ مَا يُرِيدُ.

فَنَحْنُ الَّذينَ ءَامَنّا وَ هُمُ الَّذينَ كَفَروا. فَقالَ الرَّجُلُ: كَفَرَ الْقَوْمُ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ، ثُمَّ حَمَلَ فَقاتَلَ حَتَّي‌ قُتِلَ رَحِمَهُ اللَهُ. و اين‌ آيۀ 253 از سورۀ 2: البقرة‌ است‌؛ فلاحِظ‌ و تأمَّل‌.

[108] ـ در تمام‌ نسخ‌ «فَأرْعِني‌» است‌، غير از نسخۀ «بشارة‌ المصطفي‌» كه‌ فَأعْرِني‌ است‌.

[109] ـ در «أمالي‌» مفيد و «بشارة‌ المصطفي‌» «حَصافَةٌ» است‌، و در «أمالي‌» شيخ‌ و در نسخه‌ «بحار الانوار» از «أمالي‌» مفيد «حَصانَةٌ» است‌، و در «كشف‌الغمّة‌» «حَصاةٌ» آمده‌ است‌.

[110] ـ در «مجالس‌» مفيد و مَحكيِّ «الْبِحار» از «مجالس‌» مفيد «وَ اُيِّدْتُ وَاتُّخِذْتُ وَ اُمْدِدْتُ» آمده‌ است‌، ولي‌ در «أمالي‌» شيخ‌ و «كشف‌ الغُمّة‌» و «بشارة‌ المصطفي‌» «وَ اُيِّدْتُ ـ أوْ قالَ: ـ اُمْدِدْتُ» آمده‌ است‌.

[111] ـ در «أمالي‌» مفيد و «أمالي‌» شيخ‌ و «كشف‌ الغمّة‌» «مَنِ اسْتَحْفَظَ» آمده‌، و در محكيّ «بحار» از «أمالي‌» مفيد «لِمَنْ تَحَفَّظَ» و در «بشارة‌ المصطفي‌» «وَالْمُتَحَفِّظينَ» آمده‌ است‌.

[112] ـ در نسخۀ «أمالي‌» مفيد و حكايت‌ «بحار الانوار» از آن‌ و «بشارةُ المصطفي‌» «لَتَعْرِفَنّي‌» آمده‌ است‌، ولي‌ در نسخۀ «أمالي‌» شيخ‌ و «كشف‌ الغُمّة‌» «لَيَعْرِفَنّي‌ وَ الَّذي‌ فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ وَليّي‌ وَ عَدُوّي‌ في‌ مَواطِنَ شَتَّي‌، لَيَعْرِفَنّي‌ عِنْدَ الْمَماتِ وَ عِنْدَ الصِّراطِ وَ عِنْدَ الْمُقاسَمَةِ» آمده‌ است‌.

[113] ـ در «أمالي‌» مفيد و محكيّ «البحار» از آن‌ « قِسْمَةً صَحيحَةً» آمده‌ است‌، ولي‌ در «أمالي‌» شيخ‌ و «كشفُ الغمّة‌» و «بشارةُ المصطفي‌» «قِسْمَةً صِحاحًا» آمده‌ است‌.

[114] ـ در «أمالي‌» مفيد و محكيّ «البحار» از آن‌ «وَ قَدْ شَكَوْتُ إلَيْهِ حَسَدَ قُرَيْشٍ» آمده‌ است‌، ولي‌ در «أمالي‌» شيخ‌ و «كشف‌ الغمّة‌» و «بشارة‌ المصطفي‌» «وَ اشْتَكَيْتُ إلَيْهِ حَسَدَةَ قُرَيْشٍ» آمده‌ است‌.

[115] ـ در «مجالس‌» مفيد و «أمالي‌» شيخ‌ طوسي‌ و «بشارة‌ المصطفي‌» «بِحُجْزَتِكُمْ» وارد است‌، و در «كشف‌ الغمّة‌» و «بحار الانوار» كه‌ از «مفيد» نقل‌ كرده‌ است‌ «بِحُجَزِكُمْ» به‌ صيغۀ جمع‌ آورده‌ است‌.

[116] ـ در «كشف‌ الغمّة‌» بعد از اين‌ فقره‌ آورده‌ است‌ كه‌: وَ ما يَصْنَعُ وَصيُّهُ بِأهْلِ بَيْتِهِ وَ ما يَصْنَعُ أهْلُ بَيْتِهِ بِشيعَتِهِمْ.

[117] ـ در «كشف‌ الغمّة‌» «وَ لَكَ ما احْتَسَبْتَ ـ أوْ قالَ: ـ ما اكْتَسَبْتَ» آورده‌ است‌.

[118] ـ و چه‌ خوش‌ شعرائي‌ از پارسي‌ زبانان‌ اين‌ قسمت‌ از فرمايش‌ مولي‌ را به‌ نظم‌ درآورده‌اند، چنانكه‌ در «أمثال‌ و حِكَم‌» دهخدا، ص‌ 1925، كه‌ در مجلّد چهارم‌ است‌، از بابا أفضل‌ آورده‌ است‌:

تا در طلب‌ گوهر كاني‌ كاني‌                         تا زنده‌ ببوي‌ وصل‌ جاني‌ جاني‌

في‌ الجمله‌ حديث‌ مطلق‌ از من‌ بشنو             هر چيز كه‌ در جستن‌ آني‌ آني‌

و از كمال‌ إسمعيل‌ آورده‌ است‌:

آدمي‌ بر حسب‌ همّت‌ خويش‌ افزايد                     هرچه‌ انديشه‌ در آن‌ بندد چندان‌ گردد

و از مولوي‌ آورده‌ است‌:

ميل‌ تو با چيست‌ ببين‌ بي‌شك‌ آني‌ بيقين‌             بنگر خود را كه‌ چه‌اي‌ زاغي‌ يا باز و هما

و از أوحدي‌ آورده‌ است‌:

هر چه‌ ورزش‌ كني‌ هماني‌ تو                                             نيكوئي‌ ورز اگر تواني‌ تو

و از عَيْنُ القُضاة‌ همداني‌ آورده‌ است‌:

جوياي‌ هر چه‌ هستي‌ مي‌دان‌ كه‌ عين‌ آني‌؛ هرچه‌ در بند آني‌ بندۀ آني‌.

هرچه‌ دلبند تست‌ خداوند تست‌؛ و هرچه‌ هواي‌ تو خداي‌ تو.

[119] -و براي‌ رسانيدن‌ اين‌ واقعيّت‌ چه‌ خوب‌ مجلسي‌ در «بحار الانوار» طبع‌ كمپاني‌، ج‌ 22 (مزار) ص‌ 138 و 139 از «عيون‌» و «أمالي‌» صدوق‌ در ضمن‌ روايت‌ مفصّلي‌ از حضرت‌ رضا عليه‌ السّلام‌ به‌ رَيّانِ بْنِ شَبيب‌ روايت‌ كرده‌ است‌ كه‌، آن‌ حضرت‌ به‌ او فرمودند:

يابْنَ شَبيبٍ إنْ سَرَّكَ أنْ يَكونَ لَكَ مِنَ الثَّوابِ مِثْلُ ما لِمَن‌ اسْتَشْهَدَ مَعَ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ، فَقُلْ مَتَي‌ ما ذَكَرْتَهُ: يا لَيْتَني‌ كُنْتُ مَعَهُمْ فَأفوزَ فَوْزًا عَظيمًا.

يابْنَ شَبيبٍ إنْ سَرَّكَ أنْ تَكونَ مَعَنا في‌ الدَّرَجاتِ الْعُلَي‌ مِنَ الْجِنانِ، فَاحْزَنْ لِحُزْنِنا وَ افْرَحْ لِفَرَحِنا وَ عَلَيْكَ بِوَلايَتِنا، فَلَوْ أنَّ رَجُلاً تَوَلَّي‌ حَجَرًا لَحَشَرهُ اللَهُ مَعَهُ يَوْمَ الْقيَمَة

[120] ـ در «كشف‌ الغمّة‌» و «أمالي‌» شيخ‌ و «بشارة‌ المصطفي‌» «يَجُرُّ رِدآءَهُ جَذِلاً» آورده‌ است‌.

[121] ـ در «كشف‌ الغمّة‌» و در «ديوان‌ حميري‌» «جَمَلا» به‌ جيم‌ معجمه‌ آورده‌ است‌.

[122] ـ در «كشف‌ الغمّة‌» و «أمالي‌» شيخ‌ «حينَ تُعْرَضُ لِلْعَرْضِ» آورده‌ است‌، ولي‌ در بقيّه‌ «حينَ توقَفُ» آورده‌اند.

[123] ـ در «أمالي‌» مفيد «لا تَقْرَبي‌» و در محكيّ «بحار» از آن‌ «لا تَقْتُلي‌» آورده‌ است‌، و در «أمالي‌» شيخ‌ «لا تَقْبَلي‌» آورده‌ است‌، وليكن‌ در «بشارة‌ المصطفي‌» چنين‌ است‌:

أقولُ لِلنّارِ حينَ توقَفُ لِلْـ                 ـعَرْضِ عَلَي‌ حَرِّها دَعي‌ الرَّجُلا

[124] ـ «مجالس‌» مفيد، طبع‌ نجف‌ اشرف‌ (مطبعۀ حيدريّه‌) ص‌ 2 تا ص‌ 4؛ و در «بحار الانوار» طبع‌ آخوندي‌، ج‌ 6، كتابُ العدلِ و المَعاد، ص‌ 178 تا ص‌ 180 با همين‌ سند از مفيد نقل‌ كرده‌ است‌؛ و در «كشف‌ الغمّة‌» طبع‌ سنگي‌، ص‌ 123 و 124 بدون‌ ذكر سند آورده‌ است‌؛ و در «أمالي‌» طوسي‌، طبع‌ نجف‌ (مطبعۀ نعمان‌، 1384 هجريّه‌) در جلد 2، ص‌ 238 تا ص‌ 240 آورده‌ است‌ با اين‌ سند: جماعتي‌ خبر دادند از أبي‌ المفضّل‌ از محمّد بن‌ عليّ بن‌ مهديّ كندي‌ در كوفه‌ و غيره‌ از محمّد بن‌ عليّ بن‌ عَمْرِو بْن‌ ظَريف‌ حُجري‌ از پدرش‌ از جميل‌ بن‌ صالح‌ از أبوخالد كابلي‌ از أصبَغ‌ بن‌ نُباتة‌.

و در كتاب‌ «بشارةُ المصطفي‌» طبع‌ مطبعۀ حيدريّه‌ـ نجف‌ (سنۀ 1383 هجريّه‌) در ص‌ 4 و 5، با سند ديگري‌ ذكر كرده‌ است‌ و آن‌ اينست‌: خبر داد به‌ ما شيخ‌ أبوالْبَقا إبراهيم‌ بن‌ حسين‌ بن‌ إبراهيم‌ رقا بصري‌ به‌ قرائت‌ من‌ بر او، در مشهد مولانا أميرالمؤمنين‌ عليّ بن‌ أبي‌طالب‌ عليه‌ السّلام‌ در محرّم‌ سنۀ پانصد و شانزده‌، او گفت‌: روايت‌ كرد براي‌ من‌ شيخ‌ أبوطالب‌ محمّد بن‌ حسين‌ بن‌ عَتَبَه‌، در ماه‌ ربيع‌ الاوّل‌ سنۀ چهارصد و شصت‌ و سه‌ در بصره‌ در مسجد نخّاسين‌ ـ كه‌ درود بر صاحب‌ او باد ـ او گفت‌: حديث‌ كرد براي‌ ما شيخ‌ أبوالحسن‌ محمّد بن‌ حسن‌ بن‌ حسين‌ بن‌ أحمد فقيه‌، او گفت‌: حديث‌ كرد براي‌ ما حَمْوَيه‌ أبوعبداللَه‌ ابن‌ عليّ بن‌ حَمْوَيْه‌، او گفت‌: حديث‌ كرد براي‌ ما محمّد بن‌ عبداللَه‌ بن‌ مُطلّب‌ شيباني‌، او گفت‌: حديث‌ كرد براي‌ ما محمّد بن‌ عليّ بن‌ مهديّ كندي‌ از محمّد ابن‌ عليّ بن‌ عمرو بن‌ ظريف‌ حجري‌ از پدرش‌ از جميل‌ بن‌ صالح‌ از أبوخالد كابلي‌ از أصبغ‌ بن‌ نباته‌.

[125] ـ در «بشارة‌ المصطفي‌» يك‌ بيت‌ ديگر نيز آورده‌ است‌:

هذا لَنا شيعَةٌ و شيعتُنا                             أعطاني‌ اللهُ فيهمُ الامَلا

و اين‌ ابيات‌ را با اين‌ بيت‌، در «ديوان‌ حميري‌» ص‌ 327 و 328 آورده‌؛ و جمع‌ كنندۀ ديوان‌ گفته‌ است‌ كه‌: اينها در «أعيان‌ الشّيعة‌» ج‌ 12، ص‌ 263؛ و «كشف‌ الغمّة‌» ص‌ 124؛ و «مناقب‌» ج‌ 3، ص‌ 237؛ و «شرح‌ نهج‌ البلاغة‌» ] ابن‌أبي‌ الحديد [ جلد اوّل‌، ص‌ 299 ذكر شده‌ است‌.

[126] ـ در «معالِم‌ العلمآء» در باب‌ بَعض‌ شُعرآءِ أهلِ البيتِ عَليهمُ السّلام‌، ص‌ 134، ابن‌ شهرآشوب‌ گويد: در ابتداي‌ امر سيّد خارجي‌ مذهب‌ بوده‌ بعد، از كيسانيّه‌ شد و سپس‌ از اماميّه‌ شد

[127] در ترجمۀ احوال‌ سيّد حِمْيَري‌

آية‌ الله‌ سيّد حسن‌ صدر در كتاب‌ «تأسيس‌ الشّيعة‌ لعلوم‌ الإسلام‌» ص‌ 191 و 192 ترجمۀ احوال‌ سيّد حميري‌ را در ضمن‌ شعراي‌ شيعه‌ بدينگونه‌ آورده‌ است‌:

‎ و از ايشانست‌ سيّد ابن‌ محمّد أبوهاشم‌ الحميري‌. و سيّد لقب‌ است‌ و مراد از آن‌ سيّد الشّعراء است‌. اسمش‌ إسمعيل‌ بن‌ محمّد بن‌ زيد بن‌ ربيعة‌ از حِمْيَر است‌. وي‌ از مشاهير شعراي‌ عصر خود در كوفه‌ بوده‌ است‌. شعر خوب‌ و بسيار مي‌سرود و در بسيار سرودن‌ بلا نظير بوده‌ است‌.

ابن‌ مُعْتَزّ در «تذكرة‌» گويد: سيّد حِمْيَري‌ چهار دختر داشت‌ كه‌ هر يك‌ از آنان‌ چهار صد قصيده‌ از قصائد پدر خود را حفظ‌ داشتند. سيّد شاعري‌ بود زيبا و خوش‌ هيكل‌ و تنومند و مورد پسند و حَسَن‌ الاسلوب‌ و محكم‌ الشّعر. با حذاقت‌ترين‌ و ماهرترين‌ مردمان‌ در فنّ شعر بود. آنچه‌ را كه‌ از فضائل‌ و مناقب‌ عليّ عليه‌ السّلام‌ شنيده‌ در پيكر نظم‌ درآورد. و در نظم‌ حديث‌ همتا نداشت‌. ابن‌مُعتزّ گويد: سيّد شيعۀ مجاهر و بدون‌ تقيّه‌ و پروا بود. با آنكه‌ پدر و مادرش‌ اينطور نبوده‌اند. وي‌ از حِمْيَر شام‌ است‌. گويد: بر من‌ رحمت‌ خداوندي‌ بطور وافر و سرشار ريزش‌ كرد، بنابراين‌ من‌ مثل‌ مؤمن‌ آل‌ فرعون‌ بودم‌.

ابن‌ كثير در تاريخش‌ از أصْمَعي‌ روايت‌ كرده‌ است‌ كه‌ او گفت‌: اگر سيّد در اشعار خود صحابه‌ را سبّ نمي‌كرد من‌ احدي‌ را در طبقۀ او بر وي‌ مقدّم‌ نمي‌داشتم‌.

من‌ ميگويم‌: به‌ جهت‌ آنكه‌ در عصر او كسي‌ نبود كه‌ در شعر بتواند به‌ او نزديك‌ شود، در تمام‌ فنون‌ ادب‌ و شعر فريد و وحيد بود، در شعر همتا نداشت‌، در مقام‌ مسابقه‌ و پيشي‌ نبود، داراي‌ طبع‌ سيّال‌ و قريحۀ وقّاد بود، فصيح‌ و بليغ‌ بود، ألفاظش‌ سهل‌ و شيرين‌ بود، شعرش‌ در انسجام‌ نمونه‌ بود، در شيريني‌ و حلاوت‌ و در قدرت‌ و استواري‌ بيان‌ بي‌مانند بود، گرچه‌ قصيدۀ وي‌ طولاني‌ ميشد. و همۀ قصائدش‌ طولاني‌ است‌. بسياري‌ از مردم‌ در اشعارش‌ به‌ دروغ‌ دست‌ برده‌ و ساختگيهائي‌ بدان‌ افزودند و او را نسبت‌ به‌ فسق‌و فسوق‌ دادند. سبب‌ اين‌ امر هم‌ معلوم‌ است‌. سيّد در اوّل‌ امر كيساني‌ بود سپس‌ مستبصر شد ودر محضر حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ و بوسيلۀ ايشان‌ از راه‌ حقّ تبعيّت‌ كرد. اوست‌ كه‌ در اين‌ باره‌ ميگويد:

 تَجَعْفَرْتُ باسمِ اللهِ و اللهُ أكبر                  و أيقَنتُ أنّ اللهَ يَعْفو و يغفرُ

و دُنتُ بدينٍ غيرِ ما كنتُ رآئيًا                 هَداني‌ إليه‌ سيّدُ النّاسِ جعفرُ

و به‌ صحّت‌ پيوسته‌ است‌ كه‌ (طبق‌ كتاب‌ أبو عَمْرو كشيّ) حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ سه‌ بار براي‌ وي‌ طلب‌ رحمت‌ كردند. وفات‌ او در بغداد سنۀ 199 و گفته‌ شده‌ است‌ سنۀ 193 اتّفاق‌ افتاد. در «تَذكِرة‌» گفته‌ است‌: در زمان‌ هرون‌الرّشيد بود. اشراف‌ شيعه‌ براي‌ او هفتاد كفن‌ فرستادند، امّا هرون‌ قبول‌ نكرد و از عين‌ مال‌ خالص‌ خود كفن‌ او را داد و بر او مهدي‌ عبّاسي‌ بر طريقۀ اماميّه‌ نماز خواند ـ انتهي‌.

سيّد حسن‌ صدر گويد: من‌ مي‌گويم‌: مهدي‌ پدر هرون‌ الرّشيد است‌ و در سنۀ 169 مرده‌ است‌، و چگونه‌ متصوّر است‌ وفات‌ سيّد حميري‌ در زمان‌ رشيد باشد؟ فتأمّل‌. ابن‌ معتزّ هم‌ كسي‌ نيست‌ كه‌ دربارۀ او اين‌ گونه‌ اشتباهات‌ توهمّ رود. شايد در نسخۀ «تذكرة‌» در تاريخ‌ وفات‌ تصحيفي‌ بعمل‌ آمده‌ است‌، يا از نام‌ نمازگزار لفظ‌ ابن‌ ساقط‌ شده‌ است‌؛ در هر حال‌ سزاوار است‌ مراجعه‌ شود، و من‌ اينك‌ مجال‌ و وقت‌ مراجعه‌ را ندارم‌.. ـ انتهي‌ كلام‌ سيّد حسن‌ صدر در «تأسيس‌ الشّيعة‌».

و أنا أقولُ: لا شكَّ و لاريبَ كه‌ وفات‌ حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ در شوّال‌ 148 واقع‌ شده‌ است‌، بنا بر آنچه‌ را كه‌ ما از أعلام‌ در متن‌ آورديم‌ بايد وفات‌ حميري‌ در زمان‌ حيات‌ حضرت‌ باشد و بنابراين‌ با تمام‌ تاريخهاي‌ واقعه‌ در «تذكرة‌» وفق‌ نمي‌دهد.

[128] ـ اين‌ حكايت‌ را در «معالم‌ العلمآء» ص‌ 135 از ابن‌ المعتزّ در كتاب‌ «طبقات‌ الشُّعرآء» نقل‌ ميكند.

[129] ـ در «كشفُ الغمّة‌» وَ تَوَلَّوْا عَليَّ ضبط‌ شده‌ است‌، وليكن‌ مجلسي‌ در «بحار» ج‌ 6، طبع‌ آخوندي‌، ص‌ 193 كه‌ از «كشف‌ الغمّة‌» روايت‌ كرده‌ است‌ وَتَوالَوا الْوَصيَّ ضبط‌ نموده‌ است‌.

[130] ـ «كشف‌ الغمّة‌» طبع‌ سنگي‌، ص‌ 124؛ و در «بحار الانوار» طبع‌ كمپاني‌، جلد يازدهم‌، ص‌ 199 از «أمالي‌» شيخ‌ طوسي‌ نقل‌ ميكند.

[131] ـ «بحار الانوار» طبع‌ كمپاني‌، جلد يازدهم‌، ص‌ 198 و 199

[132] ـ و ممكنست‌ فاعل‌ تَلَقَّاهُ وَ يضْحَكُ ضمير راجع‌ به‌ الّذي‌ باشد؛ يعني‌: أميرالمؤمنين‌ او را با بشارت‌ ملاقات‌ مي‌كنند در حالي‌ كه‌ آنحضرت‌ مي‌خندند.

[133] ـ يعني‌ قائل‌ به‌ رَجعت‌ محمّد بن‌ حنفيّه‌ بود؛ و گرنه‌ اعتقاد به‌ رجعت‌ ائمّۀ معصومين‌ از اصول‌ مسلّمۀ تشيّع‌ است‌.

[134] ـ «بحار الانوار» طبع‌ كمپاني‌، جلد يازدهم‌، ص‌ 201

[135] ـ در مقدّمۀ «ديوان‌ حميري‌»، كه‌ به‌ قلم‌ سيّد محمّد تقي‌ حكيم‌ و آن‌ اقتباس‌ از كتاب‌ خود ايشان‌: «شاعر العقيدة‌» است‌ در ص‌ 33.

[136] ـ «بحار الانوار» طبع‌ كمپاني‌، جلد يازدهم‌، ص‌ 201

منبع کوثرنامه: معاد شناسی علامه حسینی تهرانی به نقل از سایت متقین: http://motaghin.com/fa_booksPage_1335.aspx?gid=1227 

بازدید 4926 بار

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

 

پرتال جامع فرهنگی کوثرنامه،درحوزه فرهنگ عمومی فعالیت میکند .هدف این پایگاه، تأمین نیازمندیهای فرهنگ عمومی خانواده ایرانی است.

 کانال کوثرنامه در تلگرام کانال کوثرنامه در سروش کانال کوثرنامه در ایتا

اینستاگرام

آمـاربازدیـد

امروز0
دیروز0
ماه0
مجموع2009489

افراد آنلاین

آنلاین

مجوزها

logo-samandehi
بالا