قصیده ((عنقایِ طبعم یاد کرد، از قُلّه یِ قافِ قِدَم - روحُ القُدُس امداد کرد، در هر نَفَس، در هر قَدَم)) از آیت الله غروی اصفهانی(کمپانی) در مدح و منقبت رسول گرامی حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله

 

 

عنقایِ طبعم یاد کرد، از قُلّه یِ قافِ قِدَم - روحُ القُدُس امداد کرد، در هر نَفَس در هر قَدَم


کردم به آسانی صعود، از عالَمِ غیب و شهود - تا قابِ قوسینِ وجود، تا حدِّ اقلیمِ عَدَم


گشتم چو از خود بی خبر، نخلِ امیدم داد بَر - زد آفتابِ عقل سَر، حَتَّی انجَلَت عَنِّی الظُّلَم 


دیدم به عینِ حق عیان، در مجمعِ روحانیان - ما لَیسَ یَحکیهِ البَیان، ما لَیسَ یَحویهِ القَلَم  


از نغمه یِ خیلِ مَلَک، خندان و رقصان نُه فَلَک - ذرّاتِ عالم یک به یک، در سِلکِ عشرت مُنتَظَم


شادان ز ماهی تا به ماه، از مژده یِ میلادِ شاه - شاهنشهِ اَنجُم سپاه، فرمانده یِ لوح و قلم


فیضِ نخستین، عقلِ کُلّ، ختمِ نبیّین و رُسُل - اربابِ انواع و مُثُل، اندر درش کمتر خَدَم


رَفرَف سوارِ راهِ عشق، زیبا نگارِ شاهِ عشق - شاه فلک خرگاهِ عشق، سلطانِ اقلیمِ هِمَم


عقلُ العُقولِ الواسِعَه، شمسُ الشُّموسِ الطّالِعَه  - بَدرُ البُدورِ اللّامِعَة، کَشّافِ اَستارِ الغمم

 

دیباچه یِ ایجاد او، سر حلقه یِ ارشاد او - میزانِ عدل و داد او، حرفِ نخست، اوّل رَقَم


بزمِ حقیقت طور او، شمعِ طریقت نورِ او - یک آیه از دستورِ او، مجموعه یِ کُلِّ حِکَم


تورات و انجیل و زبور، رمزی از آن دستورِ نور - نورِ کلامش در ظهور، بر فرقِ کیوان زد عَلَم


خال و خطش اُمُّ الکِتاب، لعلِ لبش فَصلُ الخِطاب - رفتار او مُعجِز مَآب، گفتارِ او مُحیِی الرَّمَم 


لَولاک، تشریفِ برش، تاجِ لَعَمرُک بر سرش - از ذرّه کمتر  در درش، فرِّ فریدون، جاهِ جم


گردون و مهر و ماه او، خاکِ ره خرگاه او - درگاهِ عالی جاه او، پشتِ فلک را کرده خَم


سرشار شد دریایِ عشق، یا ابر گوهر زایِ عشق - چون درّه یِ بیضایِ عشق، تابید از کانِ کَرَم


از محفلِ غیبِ مصون، شُد شاهدِ هستی بُرون - یا از رواقِ کاف و نون، قَد أَشرَق المَجلَی الأَتَمّ



لاهوتِ حیِّ لَم یَزَل، از مطلعِ حُسنِ اَزَل - بِالحَقِّ وَ الصِّدقِ نَزَل، ناسوت شد باغِ اِرَم 

 

شُد نقطه یِ حُسنِ نگار، پرگارِ وحدت را مدار - توحید را کرد اُستُوار، زد نقشِ کثرت را به هم


عالَم سراپا نور شد، رشکِ فضایِ طور شد - اُمُّ القُری معمور شد، از مَقدمِ صدرُ الاُمَم


بشکست طاقِ کسرَوی، بنیادِ ایمان شد قوی - دستِ قوای معنوی، شد فاتحِ مُلک عَجَم


آئینه یِ آئینِ او، جامِ حقایق بینِ او - جمعُ الجَوامِع دینِ او، شد خیرِ اَدیان لاجَرَم


گنجِ معارف را گشود، سِرِّ حقیقت را نُمود - افشاند هر دُرّی که بود، عَمَّ البَرایا بِالنِّعَم



در بارگاهِ قُربِ حقّ، بر ماسِوی بودش سَبَق - بگذشت از هفتم طَبَق، وز عرشِ اَعظم نیز هم


چون همّتش بالا کشید، تا بزمِ اَو اَدنی کشید - عقل از تصوّر پا کشید، فی مِثلِهِ جفَّ القَلَم 

 

آدم صَفِیُّ الله شد، تشریفِ آن درگاه شد - نخلی که خاطرخواه شد، بهرِ ثَمَر شد محترم


طوفانِ عشقش دل گرفت، از نوح تا ساحل گرفت - در سایه اش منزل گرفت، تا شد ضجیعِ ابن عم


از آتشِ شوقِ خلیل، کِلکِ عَطارُد شد کلیل - گویی به یاد این جمیل، کرده است بنیادِ حَرَم


موسی کلیمِ طورِ او، دیدارِ او منظورِ او - عیسی یکی رنجورِ او، او روح بخش و روح دم


از ماهِ کنعانی مگو، کاینجا ندارد آبرو - شد در رهِ عشقش فرو، صد یوسف اندر چاهِ غم


سَر خیلِ اَهلُ الله او، سِرِّ دلِ آگاه او - عالَم رعیّت، شاه او، بشنو ز من بی بیش و کم


شاها گدای این درم، وز جان و دل مدحت گرم - هرگز از این در نگذرم، خواهی بگو لا، یا نَعَم 

-------------------

توضیح برخی لغات و عبارات:

 

* - حتی انجلت عنی الظلم: تا اینکه ظلمتها از من برداشته شد.

 

* -  ما لیس یحکیه البیان، ما لیس یحویه القلم: آنچه را که بیان نمی تواند آن را حکایت کند و قلم نتواند آن را به رشته تحریر درآورد.

 

* -   عقل العقول الواسعه، شمس الشموس الطالعه: عقل همه عقلها که وسعتش همه را فرا گرفته، و خورشید همه خورشیدهای فروزان.

 

* -  بدر البدور اللامعة، کشاف استار الغمم: ماه همه ماههای تابان، برطرف زننده همه ابرهای پوشنده حقایق. 

 

* -  مُحیِی الرَّمم: زنده کننده مردگان (برگرفته از آیه شریفه سوره یس یحیی الموتی و هی رمیم).

 

* -  یا از رواق کاف و نون، قد أشرق المجلی الأتم: یعنی از دروازه وجود بواسطه امر الهی کن، بزرگترین و کاملترین تجلی الهی قدم به عرصه وجود نهاد.

* -  لاهوت حی لم یزل، از مطلع حسن ازل - بالحق و الصدق نزل، ناسوت شد باغ ارم: با وجود مبارک پیامبر اکرم (علیهم السلام) گویا عالم لا هوت خدای زنده جاودان، به عالم ناسوت یعنی دنیا حقیقتا نازل شد.

* -  عم البرایا بالنعم: با نعمتها همه مردم و همه موجودات را متنعم ساخت.

 

* -  فی مثله جفّ القلم: در مانند این امر با عظمت بود که باید گفت: قلم مقدرات عالم خشک شد. مٲخوذ از حدیث «جَفَّ القَلَمُ بِما اَنت لائقٌ» (= خشک شد قلم به آنچه سزاوار بودی) یا «جَفَّ القَلَمُ بِما هُوَ کائِنٌ ‌اِلی یَومِ‌الدّین» (= خشک شد قلم به آنچه در لوح محفوظ ثبت شده و تغییرپذیر نیست).

* - شاها گدای این درم، وز جان و دل مدحت گرم - هرگز از این در نگذرم، خواهی بگو لا، یا نعم: خواه مرا قبول کنی و به گدایی بپذیری و خواه مرا رد کنی من گدای این هستم و مدح شما را می گویم و هرگز از این گدایی نمی گذرم.

 

---------

منبع کوثرنامه: دیوان کمپانی صفحه 2 تا 5 و سایت غدیر

 

 

 

بازدید 842 بار

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

 

پرتال جامع فرهنگی کوثرنامه،درحوزه فرهنگ عمومی فعالیت میکند .هدف این پایگاه، تأمین نیازمندیهای فرهنگ عمومی خانواده ایرانی است.

 کانال کوثرنامه در تلگرام کانال کوثرنامه در سروش کانال کوثرنامه در ایتا

اینستاگرام

آمـاربازدیـد

امروز392
دیروز751
ماه19872
مجموع1883007

افراد آنلاین

آنلاین

مجوزها

logo-samandehi
بالا