شعر ((کوفه بشکن بغضِ چندین ساله را / با دلِ خود آشنا کن ناله را)) ؛ در سوگ شهادت مولای متقیان ؛ از محمّدعلی مجاهدی ، پروانه

 

 

          ((شب قدر))

 

کوفه بشکن بغضِ چندین ساله را

با دلِ خود آشنا کن ناله را

 

بال هایِ شیونت را باز کن

تا خدا - تا ناکجا - پرواز کن

 

بغضِ خود بشکن، که باید خون گریست

باید امشب ،شط شد و جیحون گریست

 

یاد کن یاد، آن به دل نزدیک را

خاطراتِ روشن و تاریک را

 

با دل تو ،غم گره خورد، ای دریغ

در تو روحِ زندگی مرد، ای دریغ


ناله کن، فریاد کن، پرخاش کن

رازِ شب هایِ علی را ،فاش کن

 

با من از آن ناشناسِ شب بگو

از شکفتن هایِ یاسِ شب بگو

 

بویِ یاسش کوفه را پُر کرده است

کوفه را عِطر دعا پُر کرده است

 

کوفه امشب مانده ، بی شمع و چراغ

وز فروغِ اشکِ او گیرد سُراغ

 

در بدر دنبالِ او گردد سپهر

ماه اوِ امشب نهان کرده است چهر

 

در دلِ شب، شمعِ شب افروز بود

ظلمتِ شب، از فروغش روز بود

 

بس که تنها بود و همرازی نداشت

سر به گوشِ چاهِ غُربت می گذاشت

 

بس که دارد از علی، در سینه راز

مانده از حیرت، دهانِ چاه باز

 

هر که شب آوایِ پایش می شنید

بویِ نان از دست هایش می شنید

 

خوانِ احسان، بهرِ عام و خاص داشت

یک طبق نان، صد طبق اخلاص داشت

 

امشب است آن شب، که کس نشناخته است

این شب قدر است و بس نشناخته است

 

داده شب، از دستِ آن قدری که داشت

داده از کف، آسمان بدری که داشت

 

امشب است آن شب که عشق و عدل و داد

شد ز شمشیرِ مرادی، نامراد

 

فرقِ حق را، تیغِ بی دردی شکافت

تارُکِ مردی، به نامردی، شکافت

 

پشتِ حق، زین مایه بی دردی، شکست

ای دریغا، حرمتِ مردی، شکست

 

غوطه زد در خونِ خود، آن چاره ساز

پاره شد از فرقِ او، فرقِ نماز

 

داشت سر بر خاک، آن رکنِ سجود

نیستی، تیغ آخت، بر فرقِ وجود

 

گاهِ دیدار آمد و چون گل شکفت

گوهرِ «فُزتُ وَ ربّ الکعبه» سُفت

 

چون خدا را خانه زادِ کعبه بود

تا دمِ آخر به یادِ کعبه بود

 

چشمِ دشمن، زین الم ،خون گریه کرد

تیغِ قاتل هم، زِ غم، خون گریه کرد

 

رحمِ او پیدا، زِ شرمِ دشمنش

عدلِ او، از وصله ی  پیراهنش

 

در خروش آمد فرات و خون گریست

شط به فریاد آمد و جیحون گریست

 

کشته شد عشق و عدالت شد یتیم

رحم و انصاف و مروّت شد یتیم

 

شمع می شد، آب می شد، می گداخت

نخل هایِ کوفه، او را می شناخت

 

باغبانِ مهربانِ نخل ها

رفت و آتش زد به جانِ نخل ها

 

راستی، ای نخل هایِ سر به زیر

زندگانی، سخت باشد بی امیر

 

ظلمت، آن شب، قصدِ جانِ نور کرد

نورِ حق را، تا ابد، مستور کرد

 

کشته ی  طوفانِ کین شد، شمعِ طُور

آه آه ، از دستِ نزدیکانِ دور

 

بی فروغش ، گر چه تاریکیم ما

لیکن از دورانِ نزدیکیم ما

 

وه که خونِ مرتضی را، ریختند

بر زمین، خونِ خدا را، ریختند

 

دستِ حق افتاد از پا ، آه آه

زادگاهش کعبه، مسجد قتلگاه

 

تا گلوئی تَر کُند امشب اسیر

شیرِ حق، لب را نیالاید به شیر

 

کوفه بشکن، بغضِ چندین ساله را

با دلِ خود آشنا کن ناله را

 

با من از آن ناشناسِ شب بگو

از شکفتن هایِ یاسِ شب بگو

 

کوفه، باور کن ، که کوفی نیستیم

یا که ابن الوقت و صوفی نیستیم

 

کوفه، باور کن ، که شیعه محرم است

با فرات و با شریعه محرم است

 

چون تو، با حیرت، هم آغوشیم ما

غرقه در اشک و سیه پوشیم ما

 

 

شاعر: محمّدعلی مجاهدی (پروانه)

منبع کوثرنامه: محراب آفتاب / 160؛ یک صحرا جنون / 115؛ آسمانیها / 292 با اختلاف در برخی ابیات. به نقل از حوزه نت

 
بازدید 554 بار

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

مطالب تصادفی

 

پرتال جامع فرهنگی کوثرنامه،درحوزه فرهنگ عمومی فعالیت میکند .هدف این پایگاه، تأمین نیازمندیهای فرهنگ عمومی خانواده ایرانی است.

 کانال کوثرنامه در تلگرام کانال کوثرنامه در سروش کانال کوثرنامه در ایتا

اینستاگرام

آمـاربازدیـد

امروز0
دیروز0
ماه0
مجموع2009489

افراد آنلاین

آنلاین

مجوزها

logo-samandehi
بالا