شعر ((کوفه آن شب حسرتی انبوه داشت / خفته در خاطر غمی چون کوه داشت)) ؛ در رثای مولای متقیان ؛ از حمید سبزواری

 

 

           ((آن شب کوفه))

 

 

کوفه آن شب حسرتی انبوه داشت

خفته در خاطر غمی چون کوه داشت

 

غافل از دردی نهان خوابیده بود

خاک غفلت بر سرش باریده بود

 

می ترواید از در و دیوار غم

کوچه حسرتبار بود و خانه هم

 

سینه ها تنگ و نفسها خسته بود

عقده ها راه نفسها بسته بود

 

ماه آن شب پرتو غم می فشاند

نرم نرمک غم به عالم می فشاند

 

اختران بر نیلدشت آسمان

چون به دریا ماهیان نیمه جان

 

مرغکان سر زیر پرها داشتند

گویی از فردا خبرها داشتند

 

کآسمان را فتنهای زیر سر است

رازها در پرده شب اندر است

 

شب ز میلاد سحرگه داشت بیم

تا مباد آن فتنه زاید از مشیم

 

بوتراب آن بر اسیران دادرس

آن به هر فریاد غم فریادرس

 

آن یتمیان را به دلجویی پدر

دردمندان را به درمان چاره گر

 

آن به ملک لافتی، تنها فتی

آن به میدان غزا، شیر خدا

 

آن یداللّه دست خیبر گیر او

پشت امّت محکم از شمشیر او

 

شب همه شب تا سحر بیدار بود

نالهاش یار و دعایش کار بود

 

بانگ یارب یاربش جان می نواخت

ساز عشق از سوز پنهان می نواخت

 

آسمان با نغمه اش دمساز بود

آشنا با آن بلندآواز بود

 

در شگفت از ناله او مرغ شب

یک دل و صد بار غم یاللعجب

 

گاه یاد خالقش بردی ز هوش

گاه بردی، یاد خلقش تاب و توش

 

آن شب آری تا سحرگه بوتراب

بود بیدار و دگر مردم به خواب

 

مه به فریاد دلش می داد گوش

وز فراز آسمان می زد خروش

 

کی خدا این بنده پاکت علی ست

کز فروغش چهر هستی منجلی ست

 

او همه روشنگران را روشناست

با همه شب زندهداران آشناست

 

او زبان، سر تا قدم، گوشیم ما

او همه فریاد و خاموشیم ما

 

او به ما درس عبادت می دهد

رمز و مفتاح سعادت می دهد

 

او به ره گم کردگانت رهنماست

وز پی هر مشکلی مشکل گشاست

 

ما به آوای علی خو کرده ایم

درک تسبیح تو از او کرده ایم

 

گر چه هر شب گوهر جان تافتیم

راز تقدیس تو در او یافتیم

 

ثابت و سیار کاندر بزم ماست

با علی در نیمه شبها همنواست

 

یارب از دشمن نگهداریش کن

فتنه در مسجد بُوَد، یاریش کن

 

وز دگر سو بوتراب اندر دعا

دستها برداشته سوی خدا

 

کای خدا، ای مالک جان علی

ای ز تو سرشار ایمان علی

 

ای امید عاشقان دردمند

بیش از این در بر رخ عاشق مبند

 

مرغ جانم را ز تن پرواز ده

رخصت وصلم در این شب باز، ده

 

من نئی از نیستان ببریده ام

من گلی از شاخساران چیده ام

 

طایر قدسم اسیر خاکیان

باز خواهم صحبت افلاکیان

 

خسته دارد جانم این رویین قفس

بسته دارد غم مرا راه نفس

 

در کف امشب خطّ آزادیم ده

با لقای خویشتن شادیم ده

 

از مناجات امیرالمؤمنین

آسمان بگریست بر حال زمین

 

از زلال اشک چشم اختران

غرق شبنم شد کران تا بیکران

 

بر افق سبزینه رست از نیلدشت

وقت گلبانگ اذان صبح گشت

 

بال بر هم زد خروس خوشنوا

صیحه زد بر صبح خیزان، کالصَّلا

 

عزم مسجد کرد آن دانای راز

تا گزارد همره امّت نماز

 

شد به مسجد گام چون بر بام زد

شعله بر نُه توی نیلی فام زد

 

خلق را سوی خدا آواز کرد

خفتگان را دیده از هم باز کرد

 

از طنین بانگ تکبیر علی

نقش شد بر عرش تصویر علی

 

صبح خیزان سوی مسجد خاستند

صف به آیین نماز آراستند

 

آمد از مأذن علی بهر نماز

با دلی مشتاق و جانی پر نیاز

 

فتنه را در کنج مسجد خفته دید

تیغ تیزش در میان بربسته دید

 

فتنه را از خواب خوش بیدار کرد!

مهربانی خصم را بسیار کرد

 

پور ملجم چون رها از خواب شد

بوتراب آماده محراب شد

 

شد به محراب و نیایش ساز کرد

حمد و تسبیح خدا آغاز کرد

 

در قیام و در رکوع و در سجود

پای تا سر محو وصل دوست بود

 

دوست را می دید و غیر از دوست هیچ

هر چه جز نقش ولای اوست هیچ

 

عاشق بی خویشتن عاشق بُوَد

عاشق آن باشد که او صادق بوَد

 

عاشقان را فکر حیلت ساز نیست

عشق با سوداگری دمساز نیست

 

عاشقی از خویش هجرت کردن است

نیست عاشق آن که در بند تن است

 

باید اوّل برگ هجرت ساختن

پس به عشق و عاشقی پرداختن

 

عاشقان بار سفر بربسته اند

رشته جان از جهان بگسسته اند

 

سر نهاده بوتراب اندر تراب

بود غرق شوق و شور و التهاب

 

محو جانان بود و از خود بی خبر

کآمدش شمشیر زهرآگین به سر

 

غنچه لبهای او از هم شکفت

نغمه «فزتُ وَ ربِّ الکعبه» گفت

 

طایر دل را قفس بشکسته دید

مرغ جان از دام تن وارسته دید

 

بانگ «عبدی ارجعی» را گوش کرد

باده از جام شهادت نوش کرد

 

ذکر «اِنّاللّه»ش بر لب گذشت

طایر جانش ز مرز شب گذشت

 

نقش شد بر فرش محرابش ز خون

جمله «انّاالیه راجعون»

 

درد عاشق را بُوَد درمان ز دوست

ای خوش آن درمان که در آن درد اوست

 

ای خوشا جان باختن در راه عشق

ترک سر کردن به قربانگاه عشق

 

چون خلیل از وصل جانان سوختن

عشق بر پروانگان آموختن

 

سر به حکم حق نهادن بی دریغ

چون ذبیح اللّه نشستن زیر تیغ

 

خضر ره بودن دلیل ره شدن

از فراز و شیب ره آگه شدن

 

پنجه با فرعون و با ه امان زدن

گام چون موسی به نیل آسان زدن

 

مردگان را، زنده کردن، جان شدن

چون مسیحا بر فلک پرّان شدن

 

در حرا «اقرأ» شنودن از حبیب

تا مقام قرب رفتن بی حجیب

 

رخصت درگاه داور یافتن

جای بر جای پیمبر یافتن

 

تک سوار عرصه «الاّ» شدن

بانگ «لا» برداشتن «مولا» شدن

 

ای علی، ای عالی اعلا علی

همسر و هم صحبت زهرا علی

 

ای تو حق را هم سبیل و هم دلیل

در فکنده جمله باطل ها به نیل

 

دردمندان از تو درمان یافته

مشکل خویش از تو آسان یافته

 

حال ما بین ای علی مرتضی

ای پس از «سوءُالقضا»، حُسنُ القضا

 

دردمندانیم درمانها تو راست

شربت آرامش جانها تو راست

 

 

شاعر: حمید سبزواری

منبع کوثرنامه: سرود سپیده / 66 به نقل از حوزه نت

بازدید 525 بار

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

 

پرتال جامع فرهنگی کوثرنامه،درحوزه فرهنگ عمومی فعالیت میکند .هدف این پایگاه، تأمین نیازمندیهای فرهنگ عمومی خانواده ایرانی است.

 کانال کوثرنامه در تلگرام کانال کوثرنامه در سروش کانال کوثرنامه در ایتا

اینستاگرام

آمـاربازدیـد

امروز0
دیروز0
ماه0
مجموع2009489

افراد آنلاین

آنلاین

مجوزها

logo-samandehi
بالا