شعر ((خون شفق)) ؛ در رثای امیر المومنین ؛ از : نعمت میرزازاده ،آزرم

 

 

      ((خون شفق))

 

 

دروازه ی سحر،

در انتظار آمدن کاروان صبح،

آغوش مات خسته ی خود را گشوده بود،

صبح از کران نیلی خاور نمی دمید.

گَرد ملال، رنگ شفق را زدوده بود.

در سینه ی برهنه ی آن پهندشت باز،

آنجا که رشته هایکلاف سپید صبح،

ریزد به روی قامت خاموش صخره ها،

آنجا که از شراره ی خورشید نیمروز،

وامانده کام تشنه ی سوزان درّه ها،

آنجا که آفتاب

از روی نخلهایکهن می کند غروب،

آنجا که ماهتاب،

بر کشتزار بادیه ها می کند طلوع؛

در بستر سکوت،

شهری غنوده بود

آنجا میان مسجد آن شهر بی خروش،

از روی بام مسجد آن شهر نیمخواب

- چون روزهای پیش -

در نیمرنگ روشنی سیمگون فجر

بانگی بلند شد.

بانگ اذان صبح.

محراب پاک مسجد کوفه، وداع را،

آغوش برگشود،

وان جاودانه مرد،

- آن راز ناشناخته ی عالم وجود -

شد در نماز و راز.

فارغ ز خویش و غرق به نوشینی سجود.

تصویر یک شبح،

از گوشهای خزید،

دستی بلند شد.

برقی میان پرده ی تار هوا جهید...

گُلرنگ شد ز خون شفق آسمان صبح.

بادی وزید و ناله ی غم ریخت روی خاک.

آشفت موج و سینه ی دریا غریو کرد.

روحی بزرگ خواست رود زی سرای پاک.

آن روز شام شد.

وقتی که روشنائی اندوه رنگ ماه،

بر شهر شب گرفته ی افسرده، رنگ زد؛

وقتی که باز شب شد و اندوه بیکسی،

بر سینه های مردم درمانده، چنگ زد؛

در کوچه های خلوت و خاموش آن دیار:

آنجا که جز نسیم نگیرد کسش سراغ،

آنجا که در سیاهی اندوهبار شب،

جز نور ماه نیست در آن کلبه ها چراغ،

- در زاغه های شهر -

هر گوشه هر کنار،

یک کودک یتیم!

یک چشم اشکبار،

یک مادر فقیر،

یک ظرف بی غذا،

یک سفره ی فتاده تهی روییک حصیر،

در انتظار ماند...

 

 

شاعر: نعمت میرزازاده (آزرم)

منبع کوثر نامه : لیلة القدر / 89 به نقل از حوزه نت

 

بازدید 1477 بار

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

مطالب تصادفی

 

پرتال جامع فرهنگی کوثرنامه،درحوزه فرهنگ عمومی فعالیت میکند .هدف این پایگاه، تأمین نیازمندیهای فرهنگ عمومی خانواده ایرانی است.

 کانال کوثرنامه در تلگرام کانال کوثرنامه در سروش کانال کوثرنامه در ایتا

اینستاگرام

آمـاربازدیـد

امروز0
دیروز0
ماه0
مجموع2009489

افراد آنلاین

آنلاین

مجوزها

logo-samandehi
بالا