شعر نغمه «فزتُ وَ ربِّ الکعبه»  از محمّدعلی شریفی

 

 

نغمه «فزتُ وَ ربِّ الکعبه»

 

 

شب سراسیمه بساطِ خود را

جمع می کرد و پریشان می رفت

 

وان همه گوهرِ رخشنده که داشت

دور افکنده شتابان می رفت

 

 

شب که ترس آور و وحشت افزاست

کس ندانست چرا می ترسید

 

شب تاریک که دل می لرزاند

وحشتی داشت کزان می لرزید

 

 

دلِ شب بود، ز رازی آگاه

که دل از وحشتِ آن خون می شد

 

ناظرِ واقعه ی شومی بود

که از آن حال، دگرگون می شد

 

 

دامنِ خویش از آن می پیچید

تا مبادا شود آلوده به ننگ

 

تا مگر وا رهد از؛ نفرینها

تند می رفت و نمی کرد، درنگ

 

 

در پس پرده ی شب، روز چو دید

آن همه وحشتِ جانفرسا را

 

پا بپا کرد و نمی رفت به پیش

داشت در سلسله گوئی پا را

 

 

شب نمی خواست که مردم گویند

چه بلا خیز، شبِ تاری بود

 

روز هم داشت سر از شرم به پیش

تا نگویند سیه کاری، بود

 

 

ناگهان رنگ پرید از رُخِ شب

گشت محراب، چو همرنگِ شفق

 

کرده خورشید مگر باز غروب

یا که افتاده ز پا، مشعلِ حق

 

 

گَر فِتَد در چَهِ مغرب خورشید

روزِ دیگر زند از مشرق سر

 

آفتابی به سحر کرد، غروب

که نیابند در آفاق... دگر

 

 

برقِ شمشیر درخشید و از آن

خرمنِ دانش و تقوا همه سوخت

 

نغمه ی «فُزتُ ورَبِّ الکعبه»

آتشی در دلِ محراب افروخت

 

 

از سرِ شوق، سر خونین را

او بسائید به خاکِ در دوست

 

دستِ شُکرانه، بمالید به روی

کانچه از دوست رسد جمله نکوست

 

 

 

شاعر: محمّدعلی شریفی

منبع کوثرنامه: اشک شفق / 416 به نقل از حوزه نت

بازدید 1273 بار

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

 

پرتال جامع فرهنگی کوثرنامه،درحوزه فرهنگ عمومی فعالیت میکند .هدف این پایگاه، تأمین نیازمندیهای فرهنگ عمومی خانواده ایرانی است.

 کانال کوثرنامه در تلگرام کانال کوثرنامه در سروش کانال کوثرنامه در ایتا

اینستاگرام

آمـاربازدیـد

امروز0
دیروز0
ماه0
مجموع2009489

افراد آنلاین

آنلاین

مجوزها

logo-samandehi
بالا