قصه های قرآن : داستان اصحاب رس

 

 

داستان اصحاب رس

قرآن كريم در دو آيه سخن از اصحاب رس به ميان آورده است . نخست در آيه دوازهم سوره ((ق )) كه از تكذيب آنان از پيامبرشان سخن گفته است و ديگر در آيه سى و هشتم سوره ((فرقان )) كه بيانگر هلاكت و عذاب شديد اصحاب رس ، در رديف قوم عاد و ثمود است .

كلمه ((رس )) اشاره به چاه يا نهر آب است كه در سرزمين اصحاب رس بود، درباره هويت اصحاب رس و علت عذاب آنان در بين مفسران اختلاف نظر است كه ما براى اختصار از ذكر اقوال صرف نظر كرده ايم و فقط به ذكر داستان آنان كه امام رضا (عليه السلام ) آن را اميرالمؤ مين على (عليه السلام ) نقل كرده به اين شرح اكتفا مى كنيم :

يافث ، پسر نوح (عليه السلام ) بعد از طوفان ، در كنار چشمه اى نهال درخت صنوبرى كاشت كه به آن درخت ((شاه درخت)) و به آن چشمه ((دوشاب )) مى گفتند. اين قوم در مشرق زمين زندگى مى كردند و داراى دوازده آبادى در امتداد رودخانه اى به نام ((رس )) بودند. نام هاى اين قريه هاى دوازده گانه عبارت بود از: آبان ، آذر، دى ، بهمن ، اسفندار، فروردين ، ارديبهشت ، خرداد، تير، مرداد، مهر و شهويور. بزرگ ترين شهر اسفندار نام داشت كه پايتخت پادشاهشان ((تركوذ بن غابور))، نوه نمرود بود. درخت اصلى صنوبر و چشمه دوشاب در اين شهر قرار داشت . از بذر همان درخت در شهرهاى ديگر نيز كاشته بودند كه رشد كرده بود. آن قوم جاهل ، درخت هاى صنوبر را خداهاى خود مى دانستند، نوشيدن آب چشمه و رودخانه را بر خود و حيوانات حرام كرده بودند، هركس از آن آب مى نوشيد، او را به قتل مى رساندند و مى گفتند: اين آب مايه حيات خدايان ماست و كسى حق استفاده از آن را ندارد.

آنان در هر ماه از سال ، يك روز عيد داشتند كه در آن روز به نوبت ، كنار يكى از آن درختان دوزاده گانه مى آمدند و گاو و گوسفند پاى آن درخت قربانى مى كردند و جشن باشكوهى مى گرفتند و آتش روشن مى كردند. هنگامى كه دود غليظ آتش ، مانع ديدن آسمان مى شد، در برابر درخت به خاك مى افتادند و آن را مى پرستيدند. سپس گريه و زارى مى نمودند و دست به دامن درخت مى شدند، وقتى كه حركت شاخته هاى درخت و صداى مخصوص آن درخت را مى ديدند و مى شنيدند مى گفتند: درخت مى گويد: اى بندگان من ! من از شما راضى هستم . سپس غريو شادى سر مى دادند، شراب مى خوردند و به عيش و نوش و ساز و آواز مى پرداختند.

اين قوم علاوه بر اين عقايد خرافى ، در رفتار و كردار نيز فاسد و منحرف بودند به طورى كه همجنس گرايى و همجنس بازى در بينشان رواج داشت .

خداوند پيامبرى از نوادگان يعقوب (بنابر بعضى از روايات ؛ نام او حنظله است ) براى هدايت آن قوم گمراه فرستاد. اين پيامبر سال ها در ميانشان ماند و هر چه آنان را به سوى خداى يكتا و بى همتا و دورى از بت پرستى دعوت كرد، گوش ندادند و به راه خرافى خويش ادامه دادند.

سرانجام آن پيامبر به خدا عرض كرد: پروردگارا! اين قوم لجوج دست از بت پرستى و پرستش درخت برنمى دارند و روز به روز به كفر و گمراهى خود مى افزايند؛ پس از تو مى خواهم كه همه آن درخت ها را خشك كنى و قدرت خود را به آنان نشان بدهى ، شايد از پرستش آنان دست بردارند.

خداوند نيز آن درختان را خشكانيد. هنگامى كه آن قوم صبحگاهان از خانه هاى خود بيرون آمدند، ديدند كه درختان خشك شده اند. گروهى گفتند: جادوى اين شخص كه ادعاى پيامبرى مى كند، موجب خشك شدن درخت ها شده است . گروه ديگر نيز گفتند: خدايان ما به اين صورت درآمده اند تا خشم خود را نسبت به اين شخص آشكار سازند، تا ما نيز از خدايان خود دفاع كنيم و مقابل او بايستيم . آنگاه همه تصميم به قتل آن پيامبر خدا گرفتند.

از اين رو، چاهى عميق كندند و انتهاى آن را تنگ تر كردند. آن پيامبر را دستگير كردند و درون چاه انداختند و سر آن چاه را با سنگ بزرگى بستند. او پيوسته در ميان چاه ناله مى كرد و آنان نيز كنار چاه مى آمدند و صداى ناله او را مى شنيدند و مى گفتند: اميدواريم كه خدايان ما از ما راضى گردند و سبز شوند و شادابى و خشنودى خود را به ما نشان دهند. آن پيامبر نيز با خداى خود راز و نياز كرد و عرضه داشت : خدايا! مكان تنگ مرا مى نگرى ، شدت و اندوه مرا مى بينى ، به ضعف و بينايى من لطف و مرحمت نما و هر چه زودتر دعايم را به اجابت برسان و روحم را قبض كن ! در همين حال بود كه خداوند جان او را گرفت .

در اين هنگام خداوند به جبرئيل فرمود: به اين مخلوقات بنگر كه چگونه حلم من مغرورشان كرده و خود را از عذاب من در امان مى بينند و غير مرا مى پرستند و پيامبر مرا مى كشند. به عزتم سوگند ياد كرده ام كه هلاكت آنان را مايه عبرت جهانيان قرار دهم .

چون روز عيد فرا رسيد همه در كنار درخت صنوبر اجتماع كردند و جشن گرفتند، ناگهان طوفان سرخ شديدى به سراغشان آمد. همه وحشت زده به يكديگر چسبيدند و به دنبال پناهگاه بودند كه دريافتند هر كجا پاى مى گذارند، زمين همانند سنگ كبريت شعله ور، سوزان ، و داغ است و در همين بحران شديد، ابر سياهى بر سرشان سايه افكند و از درون آن ابر، صاعقه هايى از آتش ، باريدن گرفت ، به طورى كه پيكرهاى آنان بر اثر آن آتش ها، همچون مس ذوب شده گداخته شد و به هلاكت رسيدند. 

منبع کوثرنامه: کتاب قصه های قرآن تالیف سید جواد رضوی

بازدید 718 بار

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

مطالب تصادفی

 

پرتال جامع فرهنگی کوثرنامه،درحوزه فرهنگ عمومی فعالیت میکند .هدف این پایگاه، تأمین نیازمندیهای فرهنگ عمومی خانواده ایرانی است.

 کانال کوثرنامه در تلگرام کانال کوثرنامه در سروش کانال کوثرنامه در ایتا

اینستاگرام

آمـاربازدیـد

امروز0
دیروز0
ماه0
مجموع2009489

افراد آنلاین

آنلاین

مجوزها

logo-samandehi
بالا