قصه های قرآن : داستان حضرت عُزِیر

 

 

داستان حضرت عزير

((عزيز)) در لغت عرب همان ((عزرا)) در لغت يهود است . دليل اين مطلب آن است كه اعراب در به كار بردن اسامى غير عربى ، معمولا آن را تغيير مى دهند و گاه براى اظهار محبت آن را به اسم مصغر تبديل مى كنند؛ از همين رو عزرا را به عزير تبديل كرده اند. همان گونه كه نام اصلى ((عيسى ))، ((يسوع )) است و ((يحيى )) ((يوحنا)) است كه در زبان عربى دگرگون شده و به شكل ((عيسى )) و ((يحيى )) در آمده است .

عزير در تاريخ يهود داراى موقعيت خاصى است . يهوديان معتقدند كه با ظهور بخت النصر، پادشاه بابل و كشتار وسيع او، وضع يهود دگرگون شد. او معبدهاى آنان را ويران كرد و توراتشان را سوزانيد و مردانشان را به قتل رسانيد و زنان و كودكانشان را اسير كرد. سرانجام كوروش پادشاه ايران ، بابل را فتح كرد و روى كار آمد. عزير (عليه السلام ) نزد وى آمد و براى يهود شفاعت كرد و كوروش نيز پذيرفت و سپس يهوديان به شهرهاى خود بازگشتند. در اين هنگام عزير طبق آن چه در خاطرش مانده بود، تورات را از نو نوشت و خدمت شايانى در بازسازى جمعيت يهود كرد، از اين رو يهوديان براى او احترام خاصى قائل هستند و او را نجات بخش و زنده كننده آيين خود مى دانند. اين موضوع باعث شد كه گروهى از يهود لقب((ابن الله )) (فرزند خدا) را براى او انتخاب كنند، هر چند از بعضى از روايات استفاده مى شود كه آنان اين لقب را به عنوان احترام به ((عزير)) اطلاق مى كردند، ولى در رواياتى مى خوانيم : هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) از يهوديان پرسيد: شما اگر ((عزير)) را به خاطر خدمات بزرگش احترام مى كنيد و به اين نام مى خوانيد، پس چرا اين نام را بر موسى (عليه السلام ) كه بسيار بيش از ((عزير)) به شما خدمت كرده است نمى گذاريد؟ آنان از جواب درماندند و هيچ پاسخى براى اين سؤ ال نداشتند. به هر حال اين نامگذارى در اذهان گروهى ، از جنبه احترام بالاتر رفت و آن را به تدريج بر مفهوم حقيقى حمل كردند و فرزند خدا پنداشتند، زيرا هم آنان را از آوارگى نجات داده بود و هم به وسيله بازنويى تورات به آيين و مذهبشان سر و سامانى بخشيد. البته همه يهوديان چنين عقيده اى نداشته اند ولى از قرآن استفاده مى شود كه اين طرز فكر در ميان گروهى از آنان بويژه آن دسته كه در عصر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى زيسته اند، وجود داشت ؛ به دليل اين كه در هيچ تاريخى نقل نشده است كه آنان با شنيدن اين آيه كه ((يهود گفتند: عزير پسر خداست ))؛اين نسبت را انكار كنند و يا اعتراض ‍ داشته باشند، اگر چنين بود از خود واكنش نشان مى دادند.

 

زنده شدن عزير پس از مرگ

در قرآن كريم داستان مرگ يكصد ساله عزير و سپس زنده شدن او به اجمال در آيه اى از سوره بقره آمده است كه بسيار شگفت انگيز است . پدر و مادر عزير در منطقه بيت المقدس زندگى مى كردند. خداوند دو پسر به آنان داد كه نام يكى را عزير و نام ديگرى را عزره گذاشتند. عزير و عزره با هم بزرگ شدند تا به سن سى سالگى رسيدند، عزير ازدواج كرد و همسرش از او پسرى به دنيا آورد.

عزير در ايامى كه همسرش حامله بود به قصد سفر از خانه بيرون آمد و با اهل خانه و بستگانش خداحافظى كرد. او سوار بر الاغ خود شد و كمى انجير و مقدارى آب انگور با خود برد تا در سفر از آنان استفاده كند. او در سفرش به قريه اى رسيد و ديد كه اهالى آن از بين رفته اند و اجساد و استخوان هاى پوسيده ساكنان آن به چشم مى خورد، هنگامى كه اين منظره را ديد، به فكر معاد و زنده شدن مردگان افتاد و گفت : چگونه خداوند اين مردگان را زنده مى كند؟

او اين سخن را نه از روى انكار، بلكه از روى تعجب اظهار كرد. سپس به گوشه اى رفت تا كمى استراحت كند. خداوند نيز [هنگامى كه او به خواب رفته بود] جان او را گرفت و پس از يكصد سال او را زنده كرد.

فرشته اى از طرف خداوند بر او وارد شد و از او پرسيد: چقدر در اين بيابان خوابيده اى ؟

او كه خيال مى كرد مقدارى كمى در آنجا استراحت كرده است در جواب گفت : يك روز يا كمتر.

فرشته از طرف خدا گفت : بلكه يكصد سال در اينجا بوده اى ، اكنون به غذا و آشاميدنى خود بنگر كه چگونه به فرمان خدا در طول اين مدت هيچ گونه آسيبى نديده است ؛ ولى براى اين كه بدانى يكصد سال از مرگت گذشته است ، به الاغ خود نگاه كن و ببين كه چگونه از هم متلاشى و پراكنده شده و مرگ ، اعضاى آن را از هم جدا نموده است . خوب نگاه كن و ببين كه چگونه اجزاى پراكنده آن را جمع آورى كرده و زنده مى كنيم .

عزير وقتى زنده شدن الاغ و همچنين سالم ماندن ميوه و نوشيدنى اى كه همراه داشت را ديد، عرض كرد: مى دانم كه خداوند بر هر چيزى تواناست . اكنون آرامش خاطر يافتم و قلبم سرشار از يقين شد. 

بازگشت عزير به وطن

عزير سوار الاغ شد و به طرف خانه اش روانه گشت . در راه مى ديد كه همه چيز تغيير كرده است . هنگامى كه به زادگاه خود رسيد، ديد خانه ها و انسان ها عوض شده اند، به اطراف دقت كرد تا ببيند كه خانه خود كجاست ، نزديك منزلى آمد؛ در آنجا پيرزنى لاغر اندام و خميده و نابينا ديد، از او پرسيد: آيا منزل عزير همين است ؟

پيرزن گفت : آرى ، منزل عزير همين جاست و شروع به گريستن كرد و گفت : دهها سال پيش عزير مفقود شد و مردم او را فراموش كردند. چطور تو نام عزير را به زبان آوردى ؟

عزير گفت : من خودم عزير هستم . خداوند مرا يكصد سال از اين دنيا برد و بار ديگر مرا زنده كرد.

آن پيرزن كه مادر عزير بود گفت : اگر تو عزير هستى ، دعا كن تا من بينايى خود را به دست بياورم و ضعف پيرى از من رخت بربندد.

عزير نيز دعا كرد، پيرزن بينايى خود را بازيافت و سلامتى كامل را به دست آورد و با چشمان خود ديد كه آن مرد همان عزير است . پس دست و پاى پسرش را بوسيد و او را نزد بنى اسرائيل برد و چون ماجرا را به فرزندان و نوه هاى عزير خبر داد، به ديدار عزير شتافتند.

يكى از پسران عزير گفت : پدرم نشانه اى در شانه هايش داشت و با اين علامت شناخته مى شد. بنى اسرائيل پيراهن او را كنار زدند و همان نشانه را در شانه هاى وى ديدند.

در عين حال براى اين كه اطمينانشان بيشتر گردد، بزرگ بنى اسرائيل به عزير گفت : ما شنيديم هنگامى كه بخت النصر بيت المقدس را خراب كرد، تورات را نيز سوزانيد، تنها چند نفر من جمله عزير تورات را حفظ بودند. اگر تو همان عزير هستى تورات از حفظ بخوان . عزير نيز تورات را بدون كم و كاست از حفظ خواند. سپس او را تصديق كردند و به او تبريك گفتند.

داستان عزير در روايات 

ابن كوا از اميرالمؤ منين (عليه السلام ) پرسيد: آيا فرزندى هست كه از پدرش ‍ بزرگ تر باشد؟

حضرت فرمود: آرى ، و آن فرزند عزير است كه خداوند او را ميراند و بعد از يكصد سال دوباره زنده گردانيد و كودكانش در اين مدت رشد كردند، در حالى كه او به سن قبلى خود برگردانده شده بود. 

از ابن عباس منقول است كه روزى عزير (عليه السلام ) در مناجاتش با پروردگار اظهار داشت : خداوندا! تمامى حكمت هاى تو را توانستم درك كنم مگر يك امر كه درك آن براى من مشكل است و آن اين كه چرا هنگامى كه عذاب تو نازل مى شود، همه را در بر مى گيرد و كودكان و پدران نيز مورد عذاب واقع مى شوند؟

خداوند براى پاسخ دادن به سؤ الش ، از او خواست تا به خارج از شهر برود. او نيز به بيرون شهر رفت ، هوا بسيار گرم و سوزان بود، به سايه درختى پناه برد. همين كه خواست كمى استراحت كند، مورچه اى او را گزيد و عزير براى خاراندن خود با پاشنه پا مورچه هاى بسيارى را لگدمال كرد. در اين هنگام او فهميد كه خداوند براى او مثلى زده است . در اين حال خداوند به او گفت : هنگاى كه قومى مستحق عذاب مى گردند، اجل آن كودكان را تا آن موقع و نه بيشتر مقدر كرده ام . در حقيقت آنان به مرگ عادى و با تعيين اجل از دنيا مى روند، ولى قوم معصيت كار به وسيله عذاب و انتقام من از بين مى روند.

در روايات آمده است كه روزى عزير با دادن قرصى نان به صاحب كشتى اى ، از وى خواست تا او را از آب عبور دهد، اما صاحب كشتى نان را به داخل آب پرتاب كرد و گفت : تكه اى نان براى ما ارزشى ندارد و زير پاهاى ما لگدمال مى شود. كمى بعد عذاب الهى نازل گشت ، به طورى كه خشكسالى تمام آن منطقه را فرا گرفت و انسان ها براى فرار از مرگ يكديگر را مى خوردند.

روزى دو زن كه هر يك صاحب فرزندى بودند قرار گذاشتند كه در هر وعده يكى از فرزندان خود را قربانى كند و او را بخورند! با توافق آنان طفل معصوم كشته شد و گوشت بدنش زير دندان گرسنگان رفت . اما هنگامى كه نوبت بچه دوم رسيد مادر كودك از كشتن بچه اش امتناع ورزيد، آنان براى رفع مخاصمه نزد عزير آمدند. آن حضرت دست به دعا برداشت تا خداوند به خاطر گناه صاحب كشتى ، بيش از اين آنان را عذاب نكند. پروردگار نيز به خاطر كودكان صغير و بى گناه عذابشان را برطرف گردانيد.

منبع کوثرنامه: کتاب قصه های قرآن تالیف سید جواد رضوی

بازدید 586 بار

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

 

پرتال جامع فرهنگی کوثرنامه،درحوزه فرهنگ عمومی فعالیت میکند .هدف این پایگاه، تأمین نیازمندیهای فرهنگ عمومی خانواده ایرانی است.

 کانال کوثرنامه در تلگرام کانال کوثرنامه در سروش کانال کوثرنامه در ایتا

اینستاگرام

آمـاربازدیـد

امروز0
دیروز0
ماه0
مجموع2009489

افراد آنلاین

آنلاین

مجوزها

logo-samandehi
بالا