ترانه محلی نوایی نوایی

 

نوایی نوایی

 

 

 
آهنگ محلی تربت جام
دستگاه : شور (نوا)
نوایی نوایی نوایی نوایی
 
Image result for ‫نوایی نوایی‬‎
 
 
 

جوانی بگذرد ، تو قدرش ندانی ..... جوانی بگذرد ، تو قدرش ندانی

غمت در نهان خانه ی دل نشیند ..... غمت در نهان خانه ی دل نشیند
بنازی که لیلی به محمل نشیند ..... بنازی که لیلی به محمل نشیند
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی

ز بامی که برخاست و مشکل نشیند
ز بامی که برخاست و مشکل نشیند
 
Image result for ‫مرنجان دلم را که این مرغ وحشی مرنجان دلم را که این مرغ وحشی ز بامی که برخاست و مشکل نشیند ز بامی که برخاست و مشکل نشیند‬‎

نوایی نوایی نوایی نوایی
جوانی بگذرد ، تو قدرش ندانی ..... جوانی بگذرد ، تو قدرش ندانی
 
Image result for ‫نوایی نوایی‬‎

******

بنازم به بزم محبت که آنجا ..... بنازم به بزم محبت که آنجا
گدایـــی به شاهی مقابل نشیند ..... گدایی به شاهی مقابل نشیند
به دنبال محمل چنان زار گریم
به دنبال محمل چنان زار گریم

که از گریه ام ناقه در گِل نشیند
که از گریه ام ناقه در گِل نشیند
 
Image result for ‫به دنبال محمل چنان زار گریم به دنبال محمل چنان زار گریم که از گریه ام ناقه در گِل نشیند که از گریه ام ناقه در گِل نشیند‬‎

نوایی نوایی نوایی نوایی
جوانی بگذرد ، تو قدرش ندانی ..... جوانی بگذرد ، تو قدرش ندانی
 
 
 Image result for ‫مرنجان دلم را که این مرغ وحشی مرنجان دلم را که این مرغ وحشی ز بامی که برخاست و مشکل نشیند ز بامی که برخاست و مشکل نشیند‬‎
 
در اینجا میتوانید نت را دانلود کنید
 
 
 Image result for ‫مرنجان دلم را که این مرغ وحشی مرنجان دلم را که این مرغ وحشی ز بامی که برخاست و مشکل نشیند ز بامی که برخاست و مشکل نشیند‬‎
 
 
Image result for ‫مرنجان دلم را که این مرغ وحشی مرنجان دلم را که این مرغ وحشی ز بامی که برخاست و مشکل نشیند ز بامی که برخاست و مشکل نشیند‬‎
-------------------
 
متن شعر طبیب اصفهانی:


غمت در نهانخانه دل نشیند
 
به نازی که لیلی به محمل نشیند
 
 
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
  
ز بامی که برخاست، مشکل نشیند
 
 
خلد گر به پا خاری، آسان برآرم
 
چه سازم به خاری که در دل نشیند
 
 
به دنبال محمل چنان زار گریم
 
که از گریه‌ام ناقه در گل نشیند
 
 

خوشا کاروانی که شب راه طی کرد

دم صبح اول به منزل نشیند

 
پی ناقه‌اش رفتم آهسته، ترسم
 
غباری به دامان محمل نشیند
 
 
به دنبال محمل، سبکتر قدم زن
 
مبادا غباری به محمل نشیند
 
 
عجب نیست خندد اگر گل به سروی
 
که در این چمن، پای در گل نشیند
 
 
بنازم به بزم محبت که آنجا
 
گدایی به شاهی، مقابل نشیند
 
 
طبیب از طلب در دو گیتی میاسا
 
کسی چون میان دو منزل نشیند

منبع کوثرنامه: http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=934&articleID=307758 
-----------

زندگي نامه طبيب اصفهاني

نويسنده:عبدالغفار کمال اف*

 

چکيده:
 

اينک ما در سال هاي نخستين قرن 21 قرار داريم و قافله شعر و ادب فارسي با طي نمودن مسيري پرافتخار هم چنان با کوله باري از حکمت و معنويت به راه خود ادامه ميدهد. مکتب عالم شمول شعر فارسي، طي قرون متمادي نابغه هايي نظير رودکي، فردوسي، خيام، سعدي، حافظ، کمال و ده ها تن ديگر را در آغوش پرورانيده و به دنياي ادبيّات و فرهنگ تقديم نموده است که نه تنها مايه افتخار ما- فارسي گويان- بلکه از افتخارات ادبيّات جهاني به شمار مي روند. اين مکتب در طول تاريخ پرنشيب و فراز خود در مقابل آفت هاي سياسي، نظامي، اجتماعي و فرهنگي استوار ماند. از طوفان هاي تاريخ، سالم به درآمد و شکوه، اهميّت و ارزش خود را جاويدان ساخت. شعر پارسي طي دوران گذشته توسط رودکي و کمال (در ماوراء النهر)، سعدي و حافظ(در ايران)، جامي و مولوي(در افغانستان) و امير خسرو بيدل(در هندوستان) رشد و نمو يافت و عالم گيرشد. به عقيده شرق شناس معروف چک، ايرژي بچکا: «سرنوشت تاريخي اين دو گروه (ايرانيان باختري و خاوري) از زمان هاي باستان با يکديگر پيوند ناگسستني داشته و سبک هاي آثار ادبي آنان به ويژه در قرن هاي 9 تا 15 ميلادي (قرن هاي سوم تا نهم هجري) به هم پيوسته و از يکديگر جداناپذير بود» و يا به عبارت محقق شناخته ايراني، شفيعي کدکني: زبان فارسي در پهناي جغرافيايي وسيع اش(از ايران و آذربايجان گرفته تا ماوراء النهر و فارس و هند) تابع يک جريان بود و شاعران بزرگي که کار آنها سرمشق اديبان هر قرني شمرده مي شد، همان يک گروه معيني بودند.
اما از اوايل قرن دهم هجري يک مرزبندي قوي اي ميان ايران و ماوراء النهر به وجود آمد که عامل آن روي کار آمدن صفويان در ايران(905-1135) (1) و شيباني ها در ماوراء النهر(1599-1500) بود. اين دو دودمان به لحاظ سياسي و مذهبي اختلافات شديدي با يکديگر داشتند و جنگ هاي خونيني هم ميان آنها به وقوع پيوسته است که بحث مفصل در اين موضوع از مجال اين نوشته بيرون است. الغرض، تأثير اين مرزبندي سياسي بر ادبيات و ذوق و سليقه به تدريج بيشتر و بيشتر شد تا آن که اين «خاک غزل پرور» (2) و اين «ديار عشق و شعر و شرع» (3) را از هم جدا و به دو حوزه مستقل تقسيم نمود. شگفت اين که پس از صفويان و شيباني ها نيز تلاشي براي ايجاد وحدت ميان اين دو خطه فارسي گو از سوي امرا و سلاطين دور، صورت نگرفت(چون با منافع سياسي آنان سازگار نبود). اين جدايي با تسلّط روسيه، پادشاهي بر آسياي ميانه(1868 م)، پيروزي انقلاب بلشويکي در روسيه(1917م) و سپس در بخارا(1920م)، تشکيل اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي(1922م) و بالاخره تغيير الفباي فارسي در آسياي ميانه، اولا به لاتين(1930 م ) و بعداً سيرليک(1940م) به اوج خود رسيد. اين است که امروزه اگر چه در جاي جاي سرزمين پهناور ايران اشعار ابوعبدالله رودکي و کمال خجندي را مي آموزند و به آثار آن ها افتخار مي کنند و گرچه در هر کوي و برزنِ ديار زيبا منظر تاجيکستان غزل سعدي و حافظ به گوش مي رسد. ولي اين تعريف در مورد شاعران 400-500 سال اخير اين دو حوزه مصداقي ندارد و دانش جويان و دانش پژوهان تاجيک و ايراني آگاهي اندکي از زندگي و آثار قلمکشان اين دوران کشور مقابل در اختيار دارند.
خوشبختانه با استقلاليت تاجيکستان(سال 1991م) و گشاده شدن سفارت خانه هاي تاجيکستان و ايران در تهران و دوشنبه، روابط ميان اين دو کشور هم خون و هم نژاد در تمامي زمينه ها به خصوص در زمينه فرهنگي، گسترش چشم گيري يافت. رفت و آمد هيأت علمي و فرهنگي، برگزاري کنفرانس و سمينارها در موضوعات مختلف زمينه آشنايي و شناخت بيشتر ميان هم زبانان را فراهم کرد. طي اين سال ها، مقاله و رساله هاي ارزشمندي در تاجيکستان راجع به وضع ادبي و قلم به دستان سده هاي اخير ايران روي چاپ آمد که خدمت شاياني است براي شناساندن اديبان ايراني به تاجيکان. در ايران هم، محقّقان توجّه و علاقه خاص به اديبان تاجيک ظاهر کردند که در اين زمينه مي توان به انتشار کتاب هاي «چشم انداز شعر امروز تاجيکستان» (4)، خورشيد هاي گمشده (5)و چندين کتاب و رساله و مقاله ي ديگر اشاره کرد.
ضمن قدرداني از همه کساني که در اين جاده زحمت کشيده اند، اين حقيقت را هم نمي توان کتمان کرد که کارهاي انجام شده در تاجيکستان و ايران در جهت چاپ و انتشار آثار اديبان کشورهاي يکديگر ناکافي است و به هيچ وجه نمي توان آن را جبران دوري هاي 500 ساله ناميد. لذا اميد است، هم مسؤولين حکومتي و هم محقّقان و انديشمندان تاجيک و ايراني در آينده راجع به آموزش آثار اديبان کشور يکديگر و معرفي آنها به مردم، همت بيشتري به خرج دهند. رساله اي که اينک در دست داريد گامي است در همين راستا.

                                                                            ********************

زندگینامه شاعر
 

يکي از شاعران خوش ذوق و تواناي قرن 12 ايران که از زمره شاعران ناشناخته ايراني در تاجيکستان محسوب مي شود، طبيب اصفهاني از شعراي(يا بهتر بگوييم از طبيبان) دربار نادرشاه افشار است.
چنان که از نام خانوادگي اش پيداست وي از اهالي اصفهان بوده و در سال 1127 هـ.ق در همين شهر متولد شد و به عقيده مورخان ملازمتش در دربار نادرشاه به خاطر طبابت بوده تا شعر و شاعري.
طبيب اصفهاني از سيد زادگانيست که نسبش به حضرت موسي ابن جعفر(ع) نبيره پيامبر گرامي اسلام(ص) مي رسد. اسم کامل اين شاعر، ميرزا عبدالباقي پسر ميرزا عبدالرحيم مي باشد. اجدادش جملگي طبيب و حکيم باشي هاي (6) پادشاهان صفوي بوده، سلسله طبيب اصفهاني به حکيم سلمان جهرمي، طبيب و حکيم باشي شاه عباس اول صفوي مي رسد، بدين ترتيب: ميرزا عبدالباقي پسر ميرزا عبدالرحيم پسر ميرزا محمد باقر پسر ميرزا محمد صادق پسر ميرزا محمدرضا پسر ميرزا محمد پسر ميرزا سلمان جهرمي.
خاندان طبيب اصفهاني، يکي از خاندان هاي اصيل و نجيب ايران بوده، مشهورترين فرد آن سلمان جهرمي است. چنان که از تخلصّش پيداست وي ساکن شهر جهرم از توابع شيراز بوده. اوايل قرن 11 هجري قمري، يکي از سلاطين فاتح و مشهور ايران، شاه عباس اول، او را با کمال اعزاز و احترام به اصفهان (پايتخت) دعوت مي کند و به او عنوان «حکيم باشي» را مي دهد. بدين ترتيب فرزندان اين سلسله با تخلّص «اصفهاني» تا پايان عمر نادرشاه و چندي هم در دربار کريم خان زند(يعني حدود 170 سال) وظيفه مهم حکيم باشي را در ايران عهدار بودند.
عموماً خاندان طبيب اصفهاني از همان دوران شاه عباس اول تا روزگار ما در شيراز و اصفهان و تهران، صاحب جلال و مقام بوده؛ ازين خاندان، طبيبان، حکيمان، عالمان، اديبان، شاعران، رجال سياسي و فعّالان اجتماعي ناموري برخاسته اند. اگر از دوران طبيب اصفهاني مدت زيادي نگذشته است ولي متأسفانه درباره تاريخ دقيق تولد و وفات او اختلاف زيادي وجود دارد. به عقيده کيوان سميعي، معتبرترين قول اين است که طبيب در سال 1127 در دارالسلطنه اصفهان به دنيا آمده است. آقاي سميعي در اين بيان خود به کتاب«رياض الشعراي» لکزي داغستاني(تخلّصش «واله») استناد مي کند. زيرا واله پس از حمله محمود افغان به اصفهان (1135) رو به هندوستان آورده بود و سال ها بعد، زماني که طبيب اصفهاني همراه با نادرشاه افشار به دهلي رفت واله او را ملاقات کرد و تاريخ تولد طبيب را از خود او پرسيد. به همين خاطر تاريخ 1127 هـ.ق، که واله داغستاني آن را در «رياض الشعراء» تاريخ تولد طبيب اصفهاني مي داند، از نظر محققّان آثار طبيب، معتبرترين قول است. درباره تاريخ وفات طبيب اصفهاني نيز مورخان و تذکره نويسان اختلاف دارند. علي اکبر دهخدا در لغت نامه مشهور خود، رضا قلي خان هدايت در «مجمع الفصحاء»، احمد خاتمي در «پژوهشي در نثر و نظم دوره بازگشت ادبي» و عبدالرفيع حقيقت در «شاعران بزرگ ايران» تاريخ وفات طبيب را در سال 1168 هـ.ق. ذکر کرده اند. جابرانصاري در کتاب «ري و اصفهان و همه جهان» وفات طبيب را به سال 1167 هـ.ق. و هدايت در «روضه الصفا» وفات او را قبل از سال 1167 هـ.ق. دانسته اند. اما معتبرترين قول اين است که وفات شاعر را در سال 1171 و در سن 44 سالگي بدانيم زيرا روي تخته سنگ مرمري که بالاي قبر طبيب گذاشته شده، سال وفات او روشن و واضح و خوانا 1171 هـ.ق. نوشته شده است. هم چنين مصرع تاريخ فوت هم روي قبر نوشته شده و آن چنين است. «بزم جنت منزل آن زبده سادات باد» که بر اساس حساب معروف ابجد رقم- 1171 را افاده مي کند. اما درباره ي مکان قبل طبيب اصفهاني اختلافي نيست و آن در «تخت پولاد» اصفهان رو به طرف «لسان الارض» واقع شده است. بنابراين، طبيب اصفهاني بين سال هاي 1127 تا 1171 زندگي کرده و 44 سال عمر ديده است برويم به سراغ سرگذشت او.
پدر طبيب اصفهاني، ميرزا محمد رحيم ابن ميرزا محمد باقي حکيم باشي دربار دو شاه صفوي(شاه سليمان و سلطان حسين) بود. محمود افغان پس از تسخير اصفهان، سي صد تن از مقامات کشوري و لشکري ايران را در سال 1136 به قتل رساند که ميرزا محمد رحيم يکي از آنها بود. بدين ترتيب، طبيب در سن 9 سالگي از پدر يتيم ماند و چنان که از يک بيت وي بر مي آيد، مادرش را نيز در اوان کودکي يا نوجواني از دست داده است:

 

منم که روز ازل از من آسمان و زمين
محبت پدري، مهر مادري برداشت

القصّه، طبيب اصفهاني از همان دوران کودکي و در روزگار پرآشوب کشورش، جدا از پدر و مادر، با ناملايمات زمان و بي مهري هاي سرنوشت به راه مستقل زندگي قدم نهاد و طبيعي است که رنج هاي فراواني هم ديد. شايد همين انس با درد و از نزديک لمس کردن سختي هاي زندگي بود که بعد ها وي در دربار شاهان آوازه دار و جهانگشا نيز فريفته ماديات نشد و مدام انيس و مونس دردمندان بود. طبيب با آن حالات روحاني و طينت عالي که داشت خود را حتي در مرکز قدرت و خانه عيش و طرب هم، تنها مي ديد و گاه چنان مأيوس و غمگين مي شد که فرياد مي زد:

دلتنگم و پرواز گلستان هوسم نيست
گلزار به آسايش کنج قفسم نيست

مي گريم و چون شمع، اميدي به کسم نيست
مي نالم و مانند جرس، دادرسم نيست

چيند همه کس دامن گل زين چمن و من
چون غنچه به جز چيدن دامان، هوسم نيست

درباره معلومات و ميزان تحصيلات طبيب هم به مانند ساير گوشه هاي زندگي وي اطلاع دقيقي در دست نيست، اما يک چيز مسلم است که در علم طب، تحصيلات را به درجه کمال رسانده است. با توجه به اين که در آن زمان، علم طب مانند ساير علوم حکومت، اساساً به زبان عربي تأليف و تدريس مي شد، طبيعي است ه طبيب اصفهاني هم، زبان عربي و صرف و نحو را در سطح بسيار بالا فرا گرفته بود. و چون حکيم باشي دربار بود (و «حکيم باشي» به جز طبابت شاه وظيفه نديمي و مستشاري در اداره ي امور دولتي و عزل و نصب بعضي از درباريان را نيز بر عهده داشت)، از سياست و علوم مديريت نيز با خبر بود و از آن جا که اشعار شيوايي هم سروده است، پس؛ از فنون وابسته به شعر و ادبيات نيز(هم عربي و هم فارسي) به خوبي آگاه بوده است.
چنانکه قبلاً هم گفتيم طبيب اصفهاني بيشتر به شغل طبابت شهرت داشت و هم نشيني او با نادرشاه بيشتر به خاطر طبابتش بوده تا شاعري. خود طبيب هم علاوه بر آن که در همه غزلياتش تخلّص «طبيب» را به کار مي برد، گه گاهي به صورت مستقل به شغل طبابتش اشاره مي کند.

از طبيبي خسته، گر احوال پرسندت بگو
ديدمش در بستر غم ناتوان افتاده است

و نيز گفته است:

آيين وفا کار طبيب است که باشد
او را غم ياران و کسي را غم او نيست

درباره سفرهاي طبيب اصفهاني، تذکره نويسان چيزي ننوشته اند تنها مؤلف تذکره «روز روشن» آورده است که: «وي از طبيبان با عزت نادرشاه قهرمان ايران بوده و در رکابش به هندوستان سفر کرده است» به اين گفته مؤلف تذکره «روز روشن» مي توان نقل علي خان لکزي داغستاني(واله) را هم اضافه کرد که در زمان سفر به هندوستان طبيب اصفهاني را در دهلي ديده است. البتّه دور از احتمال هم نيست که طبيب در تمامي (يا اکثر) لشکرکشيهاي نادرشاه وي را به عنوان حکيم باشي همراهي کرده باشد اما مسلماً وي به نجف اشرف سفر کرده و به زيارت مرقد مطهر امير المؤمنين، علي (ع) مشرّف شده است که اين موضوع از مضمون قصيده اي که در نعت آن حضرت (ع) سروده است، بر مي آيد:

درگهت را که هست غيرت طور
اينک اينک رسيدم از ره دور

شکر ايزد که گشت چشم و دلم
خود از اين فيض، رشک چشمه نور

طبيب، شاعر مديحه گو نبوده و اکثر تذکره نويسان به اين ويژگي او اشاره کرده اند. مي توان گفت اگر حکيم باشي بودنش در دربار، شغل ميراثي نبود، شايد اصلاً به قصر نادر و يا هر شاه ديگري پا نميگذاشت و آن جا هم که بود(در دربار)، علي رغم امکانات زياد جهت مدح و ثناي شاه و کسب مال و ثروت و مقام و مرتبه، حتي يک شعر در مدح نادر شاه ندارد، برعکس از بي عدالتي هايي که بر اثر جنگهاي دائمي و ناآرام، نسبت به اهالي مي شد و شاه و فرمانروايانش به آن بي توجه بودند، شکوه مي کرد و مي گفت:

در دياري که مَلِک خود ستم آغاز کند
داد خواهان به که نالند زبي دادگران؟

چو باشد مايل بي داد شاهي
چه خيزد از فغان دادخواهي؟

طبيب پس از مرگ نادرشاه مدت کوتاهي هم حکيم باشي کريم خان زند بوده، سپس به زادگاهش برمي گردد و کلانتري اصفهان را اختيار مي کند که اين به سال هاي آخر عمر او راست مي آيد. ضمناً خود همين نکته(کلانتري) دليل گوياايست بر محبوبيت طبيب نزد مردم. زيرا در زمان صفويه تا قاجاريه، کلانتران بر خلاف حکّام بلاد (که از جانب پادشاه منصوب مي شدند) توسط مردم از ميان معتمدين شهر انتخاب مي شدند و گاهي هم اين منصب وراثتي مي شد. نهايت، وي از بهر جاه و منصب گذشت و کاملاً رو به شعر و عرفان آورد. طبيب منصب کلانتري اصفهان را به برادر کهترش ميرزا عبدالوهاب واگذار کرد و چند سال آخر عمر را در تنهايي و يا هم نشيني با اهل فضل و ادب سپري نمود. جالب است بدانيم در زماني که اختلاف و حتي درگيري ميان برادران و يا پدر و فرزند به خاطر کسب قدرت و نفوذ، يک کار عادي شده بود طبيب، کاملاً اختياري و با همّت بلند و غناي طبع، منصبِ کلانتري را به برادرانش سپرد. در اين باره همه محقّقان اتّفاق نظر دارند و نيز اين موضوع (يعني اختياراً واگذار شدن کلانتري از سوي طبيب) از شعرهاي خود او نيز به خوبي برداشت مي شود:

در پيش ما که بي سرو سامان عالميم
دردسري به منت افسر نمي رسد

نگاهي به سرگذشت طبيب نشان مي دهد که ابيات فوق فقط يک شعار و يا آرمان نبوده بلکه ديدگاه، رفتار و کردار واقعي او را بيان مي کند. زيرا اگر طبيب، منصب کلانتري اصفهان را در سال هاي آخر عمر، واگذار کرده باشد(و عمر او هم 44 سال بيش نبوده است) پس در حدود چهل سالگي که اوج دوران جاه طلبي انسان است، دست به چنين کاري زده است. طبيب اصفهاني در اين عزم خود استوار ماند و تا آخر عمر ديگر به دربار و قدرت و مقام برنگشت. او چند سال باقي مانده از عمر خويش را در هم نشيني با سيد علي مشتاق، شاعر آوازه دار هم شهري خود، (دوران زندگي 1101- 1171) و تني از فضلاي زمان، مانند عاشق اصفهاني، لطف علي آذر، سيد محمد شعله و ديگران سپري کرد. وي در يک غزل خود با چنين بيتي به ميرسيد علي مشتاق عرض ارادت مي کند:

رسد اين طرفه غزل کاش به مشتاق، طبيب
واي بر آن سخني کو به سخندان نرسد

طبيب از اعضاي فعال «انجمن ادبي مشتاق» بوده و در رواج و رونق سبک بازگشت ادبي خدمات ارزنده اي نموده است. محققّان آثار طبيب، همگي بر اين نکته تأکيد کرده اند که وي در چند سال آخر عمر فقط به کار شعر و شاعري پرداخته و اغلب در گوشه نشيني به سر برده است. وي همين سال ها احتمالاً با تشويق سيد علي مشتاق ديوان خود را مرتب گرداند و چون گنج ارزشمندي براي آيندگان به يادگار گذاشت.
درباره ازدواج طبيب و فرزندان وي هيچ اطلاعاتي در دست نيست. دانشمند ايراني، مجتبي برزآبادي فراهاني در مقدمه ديوان طبيب از نشاط اصفهاني (1244-1175) به عنوان نواده طبيب ياد مي کند و مي نويسد:«از جمله شخصيّت هاي مهم اين خاندان نشاط اصفهاني است که نواده طبيب است.»
هم چنين در تذکره ها از فردي به نام عبدالباقي (دوم) به عنوان نوه طبيب اصفهاني ياد شده که با تخلّص «باقي» شعر مي گفته است.«نکته جالب درباره «باقي» اين است که وي هم به مانند پدر بزرگش طبيب اصفهاني، پس از مدتي تصدي شغل کلانتري اصفهان، از اين سمت استعفا کرده است. تاريخ تولدش در تذکره ها نيامده است، اما تاريخ وفات او را کيوان سميعي به نقل از «نگارستان دارا» سنه 1238 ذکر کرده است.
در پايان، اين نکته را هم بايد افزود که طبيب اصفهاني، علاوه بر طبابت و شاعري، شخصيت عالي دارد که مي تواند براي هر فرد صاحب دل، الگو و نمونه عبرت باشد. در يک کلام، او شخصي گوشه گير، کم حرف، محزون، بردبار، متين، بي آزار و خيرخواه بوده است.
 

پی نوشت ها :
 

* دانشگاه تاجيکستان
1- سال شماري در اين رساله با تقويم هجري قمري است و جايي که ميلادي باشد با حرف «م» اشاره مي شود.
2- اشاره به مصر نادر پور: من عاشق آن خاک غزل پرور پاکم
3- اقتباس از بيت عطار عشق و شعر و شرع با هم ساختند، زين سه معني عالمي آراستند.
4- شعردوست، علي اصغر، چشم انداز شعر امروز تاجيکستان، انتشارات بين المللي «الهدي» تهران 1376 ه.ش.
5- قضوه، علي رضا، خورشيدهاي گمشده (گزيده شعر امروز تاجيک) پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامي، تهران، 1376 ه.ش.
6- «حکيم باشي» در دوران صفويان و نيز تا آغاز دوره مشروطه به فردي گفته مي شد که علاوه بر کار طبابت، مشاور و شخص نزديک شاه بوده و در عزل و نصب هاي درباري نيز نقش داشت.
 

 

منبع کوثرنامه: راسخون

 

بازدید 1406 بار
محتوای بیشتر در این بخش: « سرود ای ایران،ای مرز پرگهر

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

 

پرتال جامع فرهنگی کوثرنامه،درحوزه فرهنگ عمومی فعالیت میکند .هدف این پایگاه، تأمین نیازمندیهای فرهنگ عمومی خانواده ایرانی است.

 کانال کوثرنامه در تلگرام کانال کوثرنامه در سروش کانال کوثرنامه در ایتا

اینستاگرام

آمـاربازدیـد

امروز0
دیروز0
ماه0
مجموع2009489

افراد آنلاین

آنلاین

مجوزها

logo-samandehi
بالا