فكر میكنم معنی و مفهوم این ضرب المثل احتیاج به بحث و توضیح نداشته باشد ...

چه موضوع عاقبت بخیری بقدری مهم بود كه عقلای قوم در هر عصر و زمانی آنرا صدرالمسائل میدانستند و افراد و جماعات را به رعایت مآل اندیشی توصیه میكردند. اصولاً تمام دستورات مذهبی و مواعظ اخلاقی مبتنی بر این اصل است كه آدمی به ظواهر فریبنده مفتون نگردد و مكنت و مقام زودگذر او را از صراط مستقیم انصاف و اعتدال منحرف نكند. بفرجام كار بیندیشد و عاقبت امور را وجهه نظر و همت قرار دهد بهمین جهت آیات قرآنی و مخصوصاً ادعیه مذهبی ما در غالب موارد معطوف به این نكته است و همه جا عبارت «اللهم اجعل عواقب امورنا خیراً» بچشم میخورد.

این جمله اگرچه امری اخلاقی و اجتماعی است ولی چون یكی از وقایع مهم تاریخی آنرا بصورت ضرب المثل درآورده است اینك به شرح واقعه میپردازد:

كرزوس آخرین پادشاه لیدی «تركیه امروز» چون در ثروت و جلال و قدرت و عظمت بدرجه اوج كمال رسید آنچنان مغرور شد كه از خویش برتر و بالاتر ندید و در واقع خود را خوشبخت ترین و سعادتمندترین فرد روی زمین شناخت ولی از طرف دیگر شنید فیلسوف نكته سنجی بنام سولون در یونان زندگی می كند كه برای جاه و جلال دنیوی ارج و مقداری قائل نیست و اصولاً در عقیده و مشربش سعادت و خوشبختی از مجرایی ورای قدرت و ثروت سیراب میشود. تصمیم گرفت اینمرد را ببیند و با نمایش دادن حشمت و شكوه درباری و ثروت بی انتهای خویش او را از گمان و تصوری كه در مفهوم سعادت و خوشبختب دارد باز دارد. پس سولون را از یونان به لیدی دعوت كرد و قبلاً فرمان داد دربار را آنچنان آئین ببندند كه نظیر آن را در هیچ نقطه عالم ندیده و نشنیده باشد.

سولون چون وارد قصر كرزوس شد در سر راه خود با ارباب مناصبی ملبس به لباسهای فاخر و عده بیشماری خدمه برخورد كرد كه هر یك را شاهی مستقل می پنداشت.ساعات متمادی طول كشید تا سولون از آن مسیر طولانی توأم با شكوه و جلال بگذرد و به اطاق كرزوس برسد. پادشاه لیدی را در اطاقی غرق در ظرائف و نفائس جهان یافت كه چشم هر بیننده را خیره میساخت.چون كرزوس در ناصیه سولون هیچگون علائم و آثار تعجب و حیرت از مشاهده آن همه ثروت و جلال ندید با حالت غرور و تبختر پرسید: آیا در دنیا كسی به خوشبختی من دیده ای؟ سولون جواب داد: بلی، و او مردی بود خیر و نیكوكار كه فرزندان نیرومند از خود بیادگار گذاشت و در هنگام مرگ مفتخر بود كه شجاعانه از وطنش دفاع كرده است.

كرزوس از این گفته تعجب كرد و او را مردی سبك مغز و فاقد حس قضاوت و ادراك تشخیص داد. پس امر كرد خزائن را باز كنند و آنچه از زر و زیور و نفایس بی بدیل و اشیاء گرانقیمت نهفته بود بنمایش گزاردند تا بلكه سولون از نظر و اندیشه خود عدول كرده به مدح و ستایش او بپردازد. فرمان كرزوس اجرا شد و دوباره سولون را بحضور طلبید و گفت: دیگر چه میگوئی و كدام مرد را خوشبخت تر از من میدانی؟ فیلسوف نامدار یونانی كه به زرق و برق و ظواهر امر كمترین توجه نداشت با نهایت خونسردی جواب داد: دو برادر بودند كه مادرشان را بر ارابه نشانده به معبد اونون میبردند. چون دیدند كه گاوهائیكه به ارابه بسته اند بكندی پیش میروند داوطلبانه خود را به ارابه مهار كردند و مادر را بمقصد رسانیدند.

پس از انجام مراسم قربانی و ضیافت هر دو برادر در گوشه ای خفتند و دیگر سر از خواب برنداشتند. آری ای كرزوس؛ خوشبخت تر از تو آن مادر است كه چنین فرزندان برومند و حقشناس پرورش داده است. كرزوس چون این جواب شنید تاب تحمل از كفش بدر رفت و با خشم وافری فریاد زد: ای سولون؛ مگر مغزت معیوب شده كه نرا در ردیف هیچیك از مردان سعید و خوشبخت نمیدانی؟ سولون با نرمی و متانت جواب داد: راستش اینست كه ما یونانی ها به تنعمات دنیوی و جاه و جلال ظاهری كه همواره در معرض دستبرد روزگار است اعتناء و اعتماد نداریم چه سیر زمان هر روز مستلزم حوادث گوناگون است كه هرگز آدمی فكر و تصور آن را نمی كند. معلوم نیست پایات كار تو و سایر زورمندان و ثروتمندان عالم چگونه باشد! «تا عاقبت كار كسی معلوم نشود نمیتوان او را سعادتمند خواند» خوشبخت كسی است كه عاقبت بخیر باشد. اصولاً بعد از مردن شخص میتوان گفت كه او خوشبخت یا بدبخت بوده است.

كرزوس را مواعظ حكیمانه سولون كه در كمال صراحت و خونسردی اظهار میكرد خوش نیامد و ملامت كنان گفت: ای سولون؛ یا باید از نزدیكی به شاهان پرهیز كنی یا در محضرشان مطبوع و خوش آیند باشی. سولون جوابداد: عقیده من اینست كه یا نباید به شاهان نزدیك شد و یا باید حقیقت را بیان كرد و دلالتشان نمود.

كرزوس كه تا آن موقع حجاب غرور و قدرت جلوی دیدگانش را گرفته بود به نصایح خیرخواهانه سولون توجه نكرد و او را به سردی از دربار خویش راند. چندی بعد باتكای قشون و ثروت با یونان و مصر برعلیه كوروش پادشاه هخامنشی متحد گردید و از فرط غرور و نخوت منتظر قشون متحدین خود نشد و به تنهائی به جنگ ایران اقدام نمود.

كوروش تدبیری اندیشید وشترهای بسیار در مقدمه لشكر خویش قرار داد. اسبان سواران كرزوس از دیدن شتران رم كرده پشت به معركه كردند و نتیجتاً كوروش فاتح شد و شهر سارد پایتخت لیدی به تصرف سپاهیان درآمد. چون كرزوس چاره را منحصر به اسارت دید فرمان داد آتشی برافروختند تا خود و عائله اش را در آتش بیفكند. بروایت دیگر كرزوس اسیر گردید و كوروش دستور داد تا او را به دیواری آویخته بسوزانند. هنگامی كه كرزوس در غل و زنجیر بسوی خرمن آتش كشیده میشد با صدای بلند فریاد زد «سولون كجایی؟ سولون كجائی؟». حس كنجكاوی كوروش را بر آن داشت تا بداند این سولون كیست. از خدایان یونان است یا از افراد بشر. امر كرد كرزوس را به حضور آوردند و تفصیل قضیه را سئوال كرد.

كرزوس گفت: سولون از عقلای یونان بود كه او را چندی به لیدی دعوت كردم نه به منظور اینكه از نصایح و اندرزهایش درس عبرتی گیرم بلكه ثروت و جلال مرا بستاید. سولون چون همه را دید با خونسردی و بی اعتنائی گفت: فقدانش غم انگیزتر از لذت مالكیت آنست. ضمناً به من هشدار میداد كه صبر كنم تا آخر و عاقبت روزگارم فرارسد چه سعادت و نیكبختی در دوراندیشی و عاقبت بخیری است. اكنون می بینم كه راست می گفت ولی در آن موقع چون در جلال و نعمت مستغرق بودم بسخنانش گوش ندادم و فرجام زندگی من باین روز سیاه منتهی گردید.

كوروش چون سخنان صائب و آموزنده سولون را شنید نه تنها كرزوس را آزاد كرد بلكه او را در زمره ندیمان خویش قرار داد و تا آخر عمر معززش داشت. حتی سفارش ویرا به پسرش كامبوزیا نمود و كرزوس بعد از كامبوزیا هم مدتی زنده بود.

در واقع سولون وسیله شد كه یكی از شاهان مشهور آن زمان «ك.ر.ش» عزت و كرامت خویش را عیان سازد و مضافاً كلمات نغز و مغزش حیات شاه دیگری را نجات بخشید. چنین كنند بزرگان چو كرد باید كار. براستی خوشا بحال كسانی كه زرق و برق زندگی آنان را نفریبد و در سایه تدابیر عاقلانه به عواقب همور بیندیشند چه سعید و خوشبخت و یا بعبارت دیگر عاقبت بخیر كسی است كه به ابناء نوع خدمت كند و قلوب نیازمندان را تشفی بخشد.

سرپرسی سایكس راجع به ملاقات كرزوس با سولون و تصمیم كوروش در سوزانیدن كرزوس چنین می گوید:

«برحسب تحقیقاتی كه كرده اند مسافرت سولون به آسیای صغیر و مصر در زمانی بین ۵۹۳ و ۵۸۳ قبل از میلاد بوده و حال آنكه كرزوس در ۵۶۰ قبل از میلاد یعنی تقریباً بیست و سه سال بعد به تخت نشسته. بعض محققین دورتر رفته قضیه تصمیم كوروش را به سوزانیدن كرزوس هم برخلاف حقیقت میدانند و دلیلی كه اقامه میكنند اینست: اولاً سوزانیدن كسی در آتش برخلاف معتقدات مذهبی پارسیهای قدیم بود چه آتش را مقدس و آلودن آنرا ممنوع میدانستند. ثانیاً كوروش در كلیه موارد نسبت به پادشاهان و ملل مغلوه با رأفت بود».

بی مناسبت نیست كه فرجام كار سولون نیز گفته آید: وقتی سولون قانونگزار بر سر كار آمد دور و بر او را گرفتند و حتی دهسال حكومت او را تضمین كردند اما چون در كار خود سست شد از گردش پراكندند و بر گرد جبار آتن پیزیسترات كه با سولون مخالفت داشت گرد آمدند و آنقدر او را مكرم داشتند كه میگفتند: در بول او هم عسل وجود دارد زیرا زنبورها بر گرد بول او جمع میشدند و ظاهراً نمیدانستند كه این آقا بمرض شدید قند دچار بوده است .

منبع کوثرنامه: ریشه های تاریخی امثال و حكم به نقل از آفتاب