سابقاً در میان اهل طریقت این اعتقاد وجود داشت که مال حرام از گلوی مردان خاص خدا پائین نمیرود و ایجاد و ایجاد زحمت و دشواری میکند. امروزه از این عبارت که به صورت ضرب المثل درآمده است غالباً معانی مجازی و مفاهیم ملی و سیاسی آن مورد نظر و استشهاد است چنانکه فی المثل می گویند: ایران لقمه گلوگیریست که هیچ هاضمه ای نمی تواند آنرا هضم و بلع کند. خلاصه اینگونه لقمه ها را از باب تمثیل «لقمه گلوگیر» گویند که ریشه تاریخی آن به این شرح آمده است:

در مورد ریشه و علت تسمیه ضرب المثل «لقمه گلوگیر» حوادث عدیده رخ داده که سه مورد آن قابل ذکر است و از این سه مورد البته مورد اول را بیشتر قابل اعتناء و توجه میدانند:

۱) حارث محاسبی «وفات ۲۴۳ ه ق در بغداد» از بزرگان متصوفه و علمای مشایخ و پیشوای طریقت محاسبیان از صوفیه است. در شرح حال و کرامات و ریاضتهایش مطالب بسیار نوشته شده است که از جمله چهل سال روز و شب پشت بدیوار و جز بدوزانو ننشست.

پرسیدند که قبول و تحمل اینهمه رنج و تعب برای چیست؟ جواب داد: شرم دارم که به هنگام مشاهده در پیشگاه حضرت رب الارباب بنده نواز بنشینم. چون در محاسبه مبالغتی تمام داشت بلقب «محاسبی» ملقب گردید.

روزی حارث نزد قطب اعظم و سیدالطایفه جنید بغدادی رفت. جنید در ناحیه حارث آثار گرسنگی دید. تقاضا کرد طعامی برایش حاضر کنند، حارث پذیرفت و جنید به خانه رفت و غذای مأکولی که شبانه از مجلس عروسی یکی از بستگان و نزدیکان آورده بودند مختصری پیش حارث نهاد. چون حارث دست به طعام برد رگ انگشت دست راستش کشیده شد و بزحمت لقمه ای در دهان نهاد ولی هرچه تلاش کرد لقمه در گلو فرو نمی رفت.

ناگزیر لقمه را از دهان بیرون افکند و خواست از خانه بیرون رود که جنید بغدادی جلویش را گرفت و علت را جویا شد. حارث گفت: آن طعام از کجا بود؟ جنید گفت: از خانه خویشاوندی. حارث گفت: مرا با خدای عز و جل نشانی است که لقمه مشکوک و شبهه آمیز در گلویم گیر میکند و پائین نمیرود. جنید گوید: خواهش کردم روز بعد به خانه ام آمد پاره ای نان خشک آوردم، بخورد و لذت فراوان برد. آنگاه گفت: «چیزیکه پیش درویشان آری چنین آر»(۱).

۲) عارف عالیقدر قرن چهارم هجری ابوسعید ابوالخیر در بدایت حال منکران و مخالفان سرسختی داشت که در صدر آنان «ابوبکر اسحق» از بزرگان و منتفذان شهر نیشابور قرار داشتند. قاضی ساعد شنیده بود شیخ گفته اگر تمام جهان را مال حرام فراگیرد وی جز نان حلال نخورد و لقمه حرام از گلویش پائین نرود. قاضی ساعد یکروز از باب امتحان به چند نفراز غلامانش فرمان داد دو رأس بره، هردو یکسان و یک وزن، یکی از مال حرام و دیگری از وجه حلال بریان کردند و پیش شیخ فرستادند. قاضی ساعد خود پیش رفت تا شاهد قضایا باشد و در موقع مناسب سکاکی را بجنابت گیرد.

قضا را چند ترک مست در بین راه بر غلامان تاختند و طبقی را که بره حرام «نه حلال» در آن قرار داشت به زور گرفتند و بخوردند. غلامان آن دیگر بره بریان را که از وجه حلال تهیه شده بود به خانه شیخ ابوسعید ابوالخیر بردند و شیخ بدون دغدغه خاطر بخوردن طعام و بره بریان مشغول شد.

قاضی ساعد با نگاه متجسس در شیخ بنگریست و قصد داشت پس از آنکه شیخ از طعام دست کشید بر بطلان ادعایش رقم زند که شیخ در عالم معنی به قصد و نیتش پی برد و گفت «ایقاضی؛ فارغ باش که مردار به سگان رسید و حلال به حلال خوران. قاضی شرم زده شده و از انکار برآمد»(۲).

۳) شاه نعمت الله ولی شاعر معروف و عارف ربانی را همه کس می شناسند. مدفن این صوفی وارسته در ماهان کرمان است. شاه نعمت الله معاصر شاهرخ میرزا دومین امیر گورکانی بود ولی در محضر ارباب مال و قدرت کمتر حاضر میشد. روزی شاهرخ از او پرسید: سبب چیست که به ضیافت اغنیاء نمیروی و از خوان بیدریغ آنان تناول نمیکنی؟(۳) سید به مضمون حدیث:

ولو کانت الدنیا دماً عبیطاً لایکون قوت المؤمنین الاحلالاً

اشاره و اضافه کرد که جز لقمه حلال از گلویش پائین نمیرود. شاهرخ را این سخن خوش نیامد و در نهان به خوانسالار خویش فرمان داد از ممر حرام غذائی برای سید تدارک نماید(۴). خوانسالار به دروازه شهر هرات رفت و بره پیرزنی را بعنف ستاند و از آن طعام مأکولی تدارک دید. شاهرخ چون مقصود را حاصل دید شاه نعمت الله را بر سر سفره طلبید و متفقاً به تناول پرداختند.

در اثناء صرف غذا شاهرخ پرسید: این طعام حلال است یا حرام؟ سید گفت «بر من حلال است و بر شما حرام». امیر در غضب شد و شاه نعمت الله همچنانکه به غذا خوردن مشغول بود ادامه داد که اگر امیر باور ندارد بهتر است در این باره تحقیق کنند تا حقیقت مطلب روشن گردد. مقارن این احوال پیرزن موصوفه به شکایت و داوری پیش شاهرخ آمد و عرض کرد: پسر من به سرخس رفته بود، مدتها از تاریخ مراجعتش گذشت و خبری از او نداشتم.

غمناک و مشوش بودم، شنیدم سید نعمت الله به هرات آمده است. نذر کردم که اگر فرزندم به سلامت بازگردد بره ای هدیه سید کنم. همان روز پسر من باز آمد و من برای ادای نذر خود بره ای را به خانه اش میبردم که غلامان عمال خوانسالار آن را از من به زور بستاندند. شاهرخ را حال ندامت و انفعال دست داد و شاه نعمت الله ولی را بیشتر از پیشتر مورد تفقد و نوازش قرار داد.

منبع :مهدی پرتوی - مجله فرهنگ ومردم شماره ۱۶۳

پاورقی‌ها:

۱) تذکره‌الاولیاء صفحه ۲۷۲.

۲) تذکره‌الاولیاء صفحه ۸۱۳.

۳) دولتشاه سمرقندی و رضاقلی هدایت امیرتیمور را بجای شاهرخ نام می برد

۴) تخلص شعری شاه نعمت‌الله ولی «سید» بود و در مکاتبات و محاورات نیز به این نام شهرت داشت.

منبع کوثرنامه : آفتاب