ضرب المثل های منظوم به ترتیب الفبایی : پاره شعر هایی که مَثَل شدند

 ضرب المثل های منظوم به ترتیب الفبایی:

 

                                                              (( شروع با: حرف آ ))

 

آب از سر گذر کرد ، چه صد نیزه ، چه یک ( آصفی هروی )

آب از لب و لوچه اش سرازیر شده است ( ابوالقاسم حالت )

آب در کشتی ، هلاک کشتی است / آب اندر زیر کشتی ،پشتی است ( مولوی )

آب اندر ناودان عاریتی است/ آب اندر ابر و دریا فطرتی است (مولوی)

آب پاکی ریخت روی دست من ( شهریار )

آب چون کم شود ، از چشمه گل آید بیرون ( قاسم خان جوینی )

آب حیات از دم افعی مجوی ( قاسم خان جوینی )

آب حیوان بکُشد نیز چو از سر بگذرد ( ایرج میرزا )

آب خوش بی تشنگی ، ناخوش بود ( ایرج میرزا )

آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم ( ایرج میرزا )

آب دریا از دهان سگ کجا گردد پلید ( امیر معزّی )

آب در یا از مذاق ماهی دریا خوش است ( صائب تبریزی )

آب دریا را اگر نتوان کشید / پس به قدر تشنگی باید چشید (مولوی)

آب را از سر بند باید بست (مولوی)

آب را گل میکند ماهی بگیرد (مولوی)

آبرو چون رفت رو ، هم می رود (مولوی)

آبرو را پیش هر ناکس مریز (مولوی)

آبروی گُل ، ز رنگ و بوی اوست ( اقبال )

آبستن فتنه است ، ایّام ( اقبال )

آبستنی نهان بود و زادن ، آشکار ( اقبال )

آب شیرین و مُشک گندیده ( اقبال )

آب صفت ، هر چه شنیدی بشوی / آینه سان هر چه ندیدی مگوی ( نظامی گنجوی )

آب کز سر گذشت در جیحون / چه به دستی چه نیزه ای چه هزار (سعدی )

آب کمتر می چکد چون پخته می گردد کباب (سعدی )

آب کم جو تشنگی آور به دست / تا بجوشد آبت از بالا وپست ( مولوی )

آب که آمد ، تیمم برخاست ( مولوی )

آبِ گوهر را همان گوهر تواند ضبط کرد ( قصاب کاشانی )

آب من با تو محال است به یک جو برود ( آتش )

آب من و تو هر دو به یک جو نمی رود ( آتش )

آب می داند که آبادی کجاست ( آتش )

آب و آتش ، با هم نمی سازند ( آتش )

آب وآتش خلاف یک دگرند ( سعدی )

آب وآتش هر دو بد بو می کند پشمینه را ( اشرف )

آب و روغن به هم نیامیزد ( اشرف )

آبی است آبرو که نیاید به جوی باز / از تشنگی بمیر و مریز آبروی خویش ( صائب تبریزی )

آبی که آبرو ببرد ، در گلو مریز ( صائب تبریزی )

آبی که مضاف است ، نباید خوردن ( صائب تبریزی )

آبی نمی خورد دگر از هیچ جا دلم ( مقیم شیرازی )

آتش آوردن برون از سنگ ، کارِ آهن است ( صائب تبریزی )

آتش از باد ، تیزتر گردد (سعدی )

آتش از خانۀ همسایۀ درویش مخواه (سعدی )

آتش افروز ها همه اکنون در آتشند ( صغیر)

آتش به جان شمع فتد کاین بنا نهاد ( صغیر)

آتش به زمستان ، ز گل سوری به ( صغیر)

آتش چو بر افروخته شد ، دود ندارد فرید ( کاتب )

آتش در می کند در سینه کار خویش را( شأنی تکلّو )

آتش راه خود وا کند ، چون در نیستان بگذرد (ابو طالب تبریزی )

آتش ز آب در همه جا کم بهاتر است ( کلیم کاشانی )

آتش سوز فراق ، از هر عذابی بدتر است ( کلیم کاشانی )

آتشِ عشق پس از مرگ نگردد خاموش ( کلیم کاشانی )

آتش عشق تو بر محرم و نامحرم زد ( شاطر عباس صبوحی )

آتشِ عشق ، مونس جگر است (سنایی)

آتش علاج خانۀ زنبور می کند ( صائب تبریزی )

آتش که به نی سِتان فروزد / باهم تر وخشک را بسوزد (صائب تبریزی )

آتش که گرفت ، خشک وتر می سوزد ( مفتون )

آتش نکند رقص ، اگر چوب نباشد ( سلیم تهرانی )

آتش و پنبه پیش هم نبرند ( فیض )

آتشی باید که تا آبی به جوش آید از او (امیری فیروز کوهی )

آثار صفا ز اهل تزویر مخواه ( بیدل )

آثار ما به صفحۀ گیتی نشان ماست ( بیدل )

آخر این خانه را خدایی هست ( بیدل )

آخر این روز به شب می رسد ، این صبح به شام ( نشاط )

آخر به چه ساز او ، رقصم من بیچاره / هر لحظه نگار من، شکل دگرم خواهد ( ابوالقاسم حالت )

آخر پَرِ عقاب  ، پَرِ تیر می شود (صائب تبریزی )

آخر چه می توان کرد، پای تو در میان  است (صائب تبریزی )

آخر ز که نالیم ، از ماست که بر ماست ( ناصر خسرو )

آدمِ بی هیچ ، نیرزد  به هیچ ( ناصر خسرو )

آدم ترسو ، همیشه سالم است ( ناصر خسرو )

آدمِ عاقل به نیشتر نزند مشت ( شاطر عباس صبوحی )

آدمی از تنگدستی می شود بی اعتبار ( شاطر عباس صبوحی )

آدمی پیر چو شد ، حرص جوان می گردد / خواب در وقت سحر گاه ، گران می گردد (صائب تبریزی )

آدمیّت ، رحم بر بیچارگان آوردن است (سعدی )

آدمیّت نه همین صورت آدم باشد ( آشفته )

آدمی را آدمیّت لازم است / چوب صندل بو ندارد هیزم است ( آشفته )

آدمی را عقل می باید نه زر ( آشفته )

آدمی زادۀ بی چیز، وطن را چه کند ( ناظم یزدی )

آدمی فربه شود از راه گوش / جانور فربه شود از حلق و نوش ( مولوی )

آدمی مخفی است در زیر زبان ( مولوی )

آرزو عیب است اما بر جوانان عیب نیست (ملک الشعرای بهار)

آرزو می خواه، لیک اندازه خواه (ملک الشعرای بهار)

آری پس از سیاهی ، رنگِ دگر نباشد (سلمان ساوجی )

 آری ز قضای آسمان کس نگریخت (سلمان ساوجی )

آری شتر مست کشد بار گران را (سلمان ساوجی )

آزاده را جفای فلک، بیش می رسد (امیر فیروز کوهی )

آزار مکن ، تا که نیازارندت ( بابا افضل )

آزاده دل ، آزرده کند انجمنی را (حسابی نطنزی )

آسان چو به خویش گیری ، آسان گذرد ( نیاز هروی )

آسایش دوگیتی تفسیر این دو حرف است / با دوستان مروّت ، با دشمن مدارا (حافظ)

آستین از پی این کار ، به بالا زده ایم ( دهقان سلمان )

آستینِ شکر آلود ، مگس ران نشود ( عرفی شیرازی )

آسمان، کشتیِ ارباب هنر می شکند (حافظ)

آسودگی به کنج قناعت نشستن است (صائب تبریزی )

آسوده روزگار تر از من کسی کجاست؟ ( داعی اصفهانی )

آسوده شد ز سنگ ، درختی که باد ریخت ( میرسند کاشی )

آسیا از پی رزق دگری می گردد (کلیم کاشانی)

آشنا داند، زبانِ آشنا (کلیم کاشانی)

آشنا داند، صدایِ آشنا ( مولوی )

آشنا رحمی نکرد، اما دل بیگانه سوخت (کلیم کاشانی)

آشنایان را، در ایّام پریشانی بپرس ( سلیم تهرانی )

آش نخورده ، دهنم سوخته است ( سلیم تهرانی )

آفتاب آمد دلیلِ آفتاب (مولوی)

آفتابا، بار دیگر خانه را پر نور کن ( مولوی )

آفتاب از کدام سمت دمید / که تو امروز یادِ ما کردی (ایرج میرزا)

آفتاب اندر پَرِ خُفّاش پنهان کی شود؟ (دهلوی)

آفتابش به لب بام رسد (خانلری)

آفتابِ عمرت اینک بر لبِ بام آمده (نسیمی شیرازی)

آفتابی بدان بلندی راه / ذرّه ای ابر ناپدید کند (سعدی )

آفتابی کز وی این عالم فروخت / اندکی گر بیش تابد جمله سوخت (مولوی)

آفتابی که بر جهان گردد / بهر خفّاش کی نهان گردد (سنایی)

آفتِ سرها به زبانها در است ( نظامی گنجوی )

آفتِ مرغ است چشم کاه بین / مخلص مرغ است عقل دام بین ( مولوی )

آفرین بر جان درویشی که صاحب همّت است (کمال خجندی )

افرین بر دست این استاد باد (صفایی نراقی )

آگاهی از پیاده ندارد ، سواره ای ( آتش )

آگاهی بسیار  ، غم آرد بسیار ( ابوالقاسم حالت )

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا (شهریار)

آنان که غنی ترند ، محتاج ترند (سعدی )

آن به که هر کسی به جهان کار خود کند ( فخر الدّین گرگانی )                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                   

آن بیابی ، که برای دگران میخواهی (صغیر)

آنجا که ارادت بود ، انکار نباشد (سعدی )

آنجا که اعتدال بُوَد ، انقلاب نیست (امیر فیروز کوهی )

آنجا که دوستی است ، تکلّف چه حاجت است؟ (امیر فیروز کوهی )

آنجا که عشق خیمه زند ، جای عقل نیست (جوینی)

آنجا که عیان است ، چه حاجت به بیان است(زرگر همایی)

آن چنان جای گرفته است که مشکل برود (سعدی )

آن چنان زی، که به هر ذّره رسانی پرتو (سعدی )

آنچه آید ز غیب ، بی عیب است (سعدی )

آنچه استاد ازل گفت بگو ، می گویم (حافظ)

آنچه او ریخت به پیمانۀ ما ، نوشیدیم (حافظ)

آنچه بر خود نپسندی ، به دگر کس مپسند (یکتا اصفهانی)

آنچه بر ما می رسد آنهم ز ماست (مولوی)

آنچه بینی تو ز دل جوی ز آینه مجوی (مولوی)

آنچه جاوید بماند ، نام است (جامی)

آنچه خواهی که ندرویش، مکار / آنچه خواهی که نشنویش، مگوی ( ناصر خسرو )

آنچه خوبان همه دارند ، تو تنها داری (دهقان سامانی)

آنچه خود داشت ، ز بیگانه تمنّا می کرد (حافظ)

آنچه در آینه جوان بیند / پیر در خشت خام می بیند (حافظ)

آنچه در آینه می بیند جوان / پیر اندر خشت بیند بیش از آن (مولوی)

آنچه دل اندر طلبش می شتافت / در پی این پرده نهان بود ، یافت (محمد بیغمی)

آنچه دلم خواست نه آن می شود / آنچه خدا خواست همان می شود (محمد بیغمی)

آنچه دیدی برقرار خود نماند / آنچه بینی هم نماند برقرار (سعدی )

آنچه دی کاشته ای می کنی امروز درو (ظهیر فاریابی)

آنچه را باد آورد ، بازش بخواهد باد برد (مدهوش تهرانی)

آنچه شمشیر جوان است ، عصایِ پیر است (کلیم کاشانی)

آنچه شیران را کند رو به مزاج / احتیاج است احتیاج است احتیاج (عطار)

آنچه گفتن به همه کس نتوان گفت ، مگو (عطار)

آنچه گفتندم بگو ، آن گفته ام (عطار)

آنچه می جستیم عمری ، پیش پا افتاده (عطار)

 بود آنچه می دانند این مردم ، زبان زرگری است (عطار)

آنچه می ماند به جا از آدمی نام است و بس (پرتو بیضایی)

آنچه نصیب است نه کم می دهند / گر نستانی به ستم می دهند ( نظامی گنجوی )

آن درد که درمان نپذیرد حسد است (ابو المجد لسان)

آن دشمنی که دوست نگردد ، دل من است (پژمان بختیاری )

آن دوست که بی وفاست ، دشمن به از اوست / آن نقره که بی صفاست ، آهن به از اوست (پژمان بختیاری )

آن دوشاخ گاو اگر خر داشتی / یک شکم در آدمی نگذاشتی (سعدی )

آن ذرّه که در شمار ناید ، ماییم (سعدی )

آن را چه زنی که روز گارش زده است (حزنی)

آن را که جان ، عزیز بود ، در خطر بود (سعدی )

آن را که جای نیست ، همه شهر جای اوست / درویش هر کجا برآید سرای اوست (سعدی )

آن را که حساب پاک است ، از محکمه اش چه باک است (اخگر)

آن را که خود انداخته ای ، پای مزن (مولوی)

آن را که دل نسوزد ، سوز جگر چه داند (عماد فقیه)

آن را که زبان ، لال بود ، گوش گران است (صیدی تهرانی)

آن را که هوای دانه بیش است / رنج وخطر زمانه بیش است ( نظامی گنجوی )

آن روا دار به مردم ، که به خود بپسندی (سعدی )

آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت (رسام ارژنگی)

آن قَدَر بود که روی سخنش با ما بود (طالب آملی)

آنقدر سمن است که یاسمن پیدا نیست (طالب آملی)

آن قفس بگسست و آن هندو گریخت (طالب آملی)

آن کبوتر چه کند کز عقبش شاهین است (نیاز جوشقانی)

آن کس از دزد بترسد که متاعی دارد (سعدی )

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند (حافظ)

آن کس که بَدَم گفت ، بدی سیرت اوست (شیخ بهایی)

آن کس که بدهکار به کس نیست ، غنی است ( ابوالقاسم حالت )

آن کس که چنین نیست، یقین دان که چنان است ( ابوالقاسم حالت )

آن کس که عمر داد ، نداد اختیار عمر ( آصفی هروی )

آن کس که مایه دار بود ، خود نمای نیست (کلیم کاشانی)

آن کس که نکو کرد و بدی دید ، کدام است؟ (کلیم کاشانی)

آن که آب از سر گذشتش گو ز باران غم مخور (سلمان ساوجی)

آن که آن داد به شاهان ، به گدایان این داد (حافظ)

آن که نور است ، آمیزد به نور (صفایی نراقی )

آن که او غرق شود ، کی غم حالا دارد (ظهیر فاریابی)

آن که باید بشنود فریاد من ، بیدار نیست (هاتف)

آن که بُوَد شرم وحیا رهبرش / خلق ربایند کلاه از سرش (ایرج میرزا)

آن که به زندان جهالت گُم است / هست گدا ور چه زرش صد خم است (دهلوی)

آن که چون سایه ز شخص تو جدا نیست ، منم (مولوی)

آن که داند دوخت او داند درید / هر چه او بفروخت بتواند خرید (مولوی)

آن که دردیش نباشد چه کند درمان را (نشاط)

آن که درویشی گز یند ، پادشاهی می کند (شیخ ابوالحسن رفسنجانی)

آن که دَه با هفت و نیم آورد بس سودی نکرد / فرصتی بادا که هفت و نیم را دَه می کند (حافظ)

آن را که نیست غم سر ، چه غم سامانش (وصال شیرازی)

آن را که شام زندگی شمع بالینم نشد / کی پس از مرگم چراغی برسرگور آورد (نظیری نیشا بوری)

آنکه عیب تو گفت یار تو است (اوحدی مراغه ای )

آن که سر گشتۀ اوییم در دل بوده است (صائب تبریزی )

آن که نیازمودیش ،راز ، به پیش او مگوی (مولوی)

آن که نیفتاد ، نیارست وخاست (خواجوی کرمانی)

آن گوی که طاقت جوابش داری (سعدی )

آن گوی ، مر مرا که توانی ز من شنود ( ناصر خسرو )

آنها که بد کنند ، سزاوار دوزخند ( ناصر خسرو )

آن یکی خر داشت ، پالانش نبود / یافت پالان، گرگ خر را در ربود (مولوی)

آواز خدا همیشه در گوش دل است (فؤاد کرمانی)

آواز دهل شنیدن از دور خوش است (خیّام)

آواز سگان کم نکند رزق گدا را (خیّام)

آه اگر از پی امروز بود فردایی (حافظ)

آه دل مظلوم به سوهان ماند / گر خود نبرد برنده را تیز کند (مولوی)

آه صاحب درد را باشد اثر (عطار)

آه عاشق زود گیرد دامن معشوق را (دهقان سامانی)

آهن طلا نگردد اگر زنگ بسته است (دهقان سامانی)

آهنی را که موریانه بخورد / نتوان برد از او به صیقل زنگ (سعدی )

آهو نشنیدیم که بگریزد از آهو (واله هروی)

آینده نیامدست و بگذشته ، گذشت (مفتون همدانی)

آینده اندر کف کوران منه (صفای نراقی)

آینه چون نقش تو بنمود راست / خود شکن ، آیینه شکستن خطاست (نظامی گنجوی)

آینه دانی که تاب آه ندارد (حافظ)

آینه هرچه دید ، فراموش می کند (حافظ)

آیین حسد ، قاعدۀ دیو و دد است (حافظ)

آیینه و سفره و سفر عیب نماست (حافظ)

آیینۀ شکستن تجلّی پذیر نسیت (صائب تبریزی )

 

 

                                                                             ((حرف الف))

 

 

ابر باید که به صحرا بارد       / زان چه حاصل که به دریا بارد ( جامی )

ابر را بانگِ سگ ضرر نکند ( جامی )

ابر وگشاده باش چو دستت گشاده نیست (صائب تبریزی)

ابله آن گرگی که او نخجیر باشیر افکند (صائب تبریزی)

ابلهان را همه شربت ز گلاب و قند است (حافظ)

ابله کسی که عیب خود از دوست نشنود (عرضی)

ابلهی بین ، شکوۀ کشتی به طوفان می کنم (کلیم کاشانی)

ابلهی گفت و احمقی باور کرد (کلیم کاشانی)

اتحاد یار ،  با یاران خوش است (کلیم کاشانی)

اثر نالۀ ما ، از دل بیدار بپرس (صائب تبریزی)

اجل برگشته می میرد نه بیمار (صائب تبریزی)

اجل سنگ است و مردم همچو شیشه (بابا طاهر)

احتیاج از عاشق و از یار ، استغنا خوش است (آصف سهروردی)

احتیاجم بیشتر شد هرچه نعمت بیش شد (امیر فیروز کوهی )

احوال دل سوخته ، دل سوخته داند (امیر فیروز کوهی )

احوال ، از چشم دو بین در طمع خام افتاد (حافظ)

اختلاط ظالمان ، ظالم کند مظلوم را (همت)

اخلاص من از مرحمت تو گله دارد (همت)

ادب آب حیات زندگانی است (صائب تبریزی)

ادب نیست پیش بزرگان سخن  (سعدی)

ارزانی بازار ادب ، چنتۀ خالی است (امیر فیروز کوهی )

ارمغانِ مور ، پای ملخ است (امیر فیروز کوهی )

 از آب دهن ، روزه نگردد باطل (طاهرآشنا)

از آب کسی ستاره کی دزدیده است (مولوی)

از آب ، هر بخار که خیزد شود غبار (مولوی)

آز آتش ، مرا بهره جز دود نیست (فردوسی)

از آفتاب گردد ، هر میوه ای رسیده (کمال خجندی)

از آمدنی فکرکن ، از رفتنی میندیش (کمال خجندی)

از آن ره کامدی ، فی الفور  برگرد (کمال خجندی)

 از آن که چو آب زیر کاه است بترس (گلچین معانی )

از آن گناه که نفعی رسد به غیر ، چه باک (مفتون همدانی)

از اضطراب ،کار مهّیا  نمی شود (حافظ)

از اندیشه ، با مغز گردد سخن (فردوسی)

از او پرگفتن ، از من کم شنیدن (ایرج میرزا)

از اوج محبّت چه خبر بو الهوسان را (فیض)

از او یک غمزه وجان دادن از ما (شبستری)

از ایشان نیستی ، می گو از ایشان (شبستری)

از این آتش ، نبینی بهره جز دود (فخر الدّین گرگانی)

از این در  در آید ، از آن بگذرد (فردوسی)

از این دیگ چوبی ، کس حلوا نخورد (فردوسی)

از این سو رانده ، آن سو مانده ماییم (حبیب خراسانی)

از این طرف که منم ، راه کاروان باز است (قاسمی)

از بام آسمان ، فلک افکنده طشت ما (سلیم تهرانی)

از بد قمار ، هر چه ستانی ، شتل بود (سلیم تهرانی)

از بد منش حضر کن ، گر نام نیک خواهی (شکیب اصفهانی)

از برای سرو ، جای چون کنارآب نیست (غنی)

از برون ، پاک واز درون ، ناپاک (سنایی)

از برهنه ، پوستین چون برکنی (سنایی)

از برهنه کی توان بردن گرو (مولوی)

از بریدن ، تیغ را نبود حیا (مولوی)

از بزرگان بیشتر دو نان  تمتّع می برند (کلیم کاشانی)

از بزرگان شو پس آنگه از بزرگان خرده گیر (طالب آملی)

از بزرگان عفو باشد ، وز فرودستان ، گناه (بهاری همدانی)

از بزرگان عفو کردن اعظم است (بهاری همدانی)

از بلهوس ، محبّت قلبی طمع مدار  (بیخود هندی)

از بهای گهر خویش ، صدف بی خبر است (صائب تبریزی)

از بهر جوان که آرزو عیبی نیست (مفتوحی کبریایی)

از بهر خریدار ، دو صد چشم ، کم است ( ابوالقاسم حالت )

از بهر دو نان ، منّت دو نان چه کشی (مفتوحی کبریایی)

از بهر شمع ، خلوت محفل ، برابر است (صائب تبریزی)

از بهشت آواره آدم ، از فریب دانه شد (مفتوحی کبریایی)

از بی ادبی کسی به جايی نرسید (صادق لاهوری)

از بی حجابی است اگر عمر گل کم است (صابر)

از پای شکسته ،کوچه گردی مطلب (ولا هندی)

از پریدن ،کفش ، پاره می شود (ولا هندی)

از پریشان حالی آخر کار من سامان گرفت  (قصّاب کاشانی )

از پس مرده ، بد نباید گفت (نظامی گنجوی)

از پس هر مبارکی شومی است / در پی هر محرّمی ، صفری است (خاقانی شروانی )

از پیر گوشه گیری و سِیر از جوان خوش است (صائب تبریزی)

از پی مردم کسی چون رفت ، مردم می شود (طرزی قند هاری)

از پی هر شبی بود روزی (طرزی قند هاری)

از پی هرگریه ، آخر خنده ای است (مولوی)

از تشنگی بمیر و مریز آبروی خویش(صائب تبریزی)

از تنگی دل است که کم گریه می کنم (صائب تبریزی)

از تن ما اثری نیست مگر پیرهنی (عماد فقیه)

از تنور سرد هیهات است نان آید بیرون (عماد فقیه)

از تواضع کم نگردد رتبۀ گرد نکشان (صائب تبریزی)

از تواضع گرامیت سازد / وز تکبّر به خاکت اندازند (مکتبی)

از تواضع می شود ظاهر ، عیار پختگی (صائب تبریزی)

از تو به یک اشعاره ، از ما به سر دویدن (صائب تبریزی)

از جان گذشته را به کمک احتیاج نیست (حافظ)

از جفای سپهر ، در قفس است/ هرکه طوطی صفت شکر پاش است (ابن یمین)

از جوانی ،داغها بر سینۀ ما مانده است (ابن یمین)

از جور وجفا بگذر ودر عهد و وفا کوش (عماد فقیه)

از چاله برون آمده در چاه افتاد (عماد فقیه)

از چه می ترسی دگر بعد از سیاهی رنگ نیست  (سعدی)

از خارجی هزار، به یک جو نمی خرند (حافظ)

از خامی دگر است که در جوش و خروش است

چون پخته شد و لذّت دم یافت ، خموش است (جلوه)

از خانۀ ما کاش به میخانه دری بود (صفایی نراقی)

از خدا برگشتگان را کار ، چندان سخت نیست (اشراق اصفهانی)

از خشک طینتان مطلب جز جواب خشک (صائب تبریزی)

از خود چون برون شدم بدیدم خود را (مولوی)

از دام آزاد شد اندر قفس افتاد (مولوی)

از در اگرت براند ، از بام درآی (مولوی)

از در هیچ سفله ، شیر مخواه (منجیک ترمذی)

از دست اجل ، هیچ کسی جان نبرد (بابا افضل)

از دست دوست هرچه ستانی شکر بود (سعدی)

از دست کوته است زبان گدا بلند (سعدی)

از دشمنان برند شکایت به نزد دوست (سعدی)

چون دوست بر جفاست شکایت کجا برم (اظهری)

از دشمن هم خانه ضررهاست نهانی (شاکر هندی)

از دل برود هر آنچه از دیده برفت (شاکر هندی)

از دل ِ غمزده ، جز ناله تراوش نکند (مخفی زیب النساء)

از دم عقرب گره نتوان گشود الّا به سگ (مخفی زیب النساء)

از دو بد مست یکی شهر پر از غوغا شد (شاطر عباس صبوحی)

از دور می برد دل و نزدیک ، زهره را (شاطر عباس صبوحی)

از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است (شاطر عباس صبوحی)

از دوست به جز دوست ،  نمی باید خو است (رهی معیّری)

از دوست به دشمن نتوان کرد شکایت  (کمال خجندی)

از دوست یک اشارت ، از ما به سر دویدن (ابن یمین)

از دهانش بوی شیر آید ، ز چشمش بوی خون (طالب آملی)

از دهِ ویران ، که ستاند خراج (نظامی گنجوی)

از دیده بسی فرق بود تا به شنیده  (کمال خجندی)

از روی کار ، پی نبرد کس به پشت کار (گلچین معانی)

از سخنِ راست ، زیان کس نبرد (نظامی گنجوی)

از سخن گفتن ، خطای جاهلان پیدا شود (صائب تبریزی)

از سلفه مخواه وام واز قحبه ، حیا (مفتون همدانی)

از سلیمان تا سلیمان فرقهاست (مولوی)

از سیه کاران ، حدیث توبه جرم دیگری است (صائب تبریزی)

از شاخ کهنه ، میوۀ نورس غنیمت است (سنایی)

از شکست دل بترس ای چیره دست (صفایی نراقی)

از شیر ، حمله خوش بود و از غزال ،رم (صفایی نراقی)

از شیر مادر هست مرا می حلال تر (صائب تبریزی)

از شیشه ، گر گلاب رود ، بو نمی رود (صائب تبریزی)

از صحنِ خانه تا به لب بام از آن من

از بام خانه تا به ثریّا از آن ِ تو (وحشی بافقی)

از صد نشیبِ بخت ، مرا یک فراز نیست (کلیم کاشانی)

از صد ، یکی به پایۀ منصور می رسد (صائب تبریزی)

از طبیبان منّت درمان مکش (شاکر هندی)

از طلا گشتن پشیمان گشته ام/ مرحمت فرما و ما را مس کنید (شاکر هندی)

از طلا گشتن پشیمانیم ، ما را مس کنید(عندلیب)

از طمع چون دست کوته شد ، زبان گردد دراز (نظامی گنجوی)

از عاقبت کار ، کسی را خبری نیست (نظامی گنجوی)

از عرقهای حیا ، بوی گلاب آید برون (شاکر هندی)

از غیر در عذابم و از آشنا به رنج (رنجی تهرانی)

از فلفل و زنجبیل ، سردی مطلب (ولا هندی)

از قضاها گریختن نتوان (ولا هندی)

از قفس ، مرغ به هر جا که رود ، بستان است (ولا هندی)

از کاسۀ شکسته نخیزد صدا درست (اسیر)

از کرامت شیخ ما این است/ شیره را خورده وگفت شیرین است (اسیر)

از کسان همت کسان مطلب (خاقانی شروانی)

از کمال خویش ارباب هنر بی بهره اند (کلیم کاشانی)

از کوزه شکسته کوزه گرآب می خورد (مفتوحی کبریایی)

از کوزه همان برون تراورد که در اوست (دلفانی)

از گدا ، رسم سروری مطلب (فیض)

از گردِ کسادی ، گهرم مهرۀ گِل شد (صائب تبریزی)

از گفتن حرف حق ، دهانم تلخ است (کلیم کاشانی)

از گفتن حلوا نشنود شیرین کام (کلیم کاشانی)

از گلیم خویش پا بیرون نمی باید نهاد (مغربی)

از ماتم گدا، چه زیان عید شاه را (عرفی شیرازی)

از مار گیر ، مار برآرد همی دمار(عماره مروزی)

از ماست هر آن ستم که بر ماست (محمد حسین وفا)

از ما مپرس حرفی ، غیر از درست قولی (سعدی)

از متن بگو ، حاشیه بسیار مرو (مفتون همدانی)

از محبّت خارها گل می شود (مولوی)

از محبّت سرکه ها مل می شود (مولوی)

از محبّت شیر ، موشی می شود (مولوی)

از محبّت نیش ، نوشی می شود (مولوی)

از محبّت کارهای مشگل آسان می شود (آصف)

از مدرسه بر نخاست یک اهل دلی (خیّام)

از مذهب من گبر و مسلمان گله دارد(عشرتی)

از مردم بد اصل نخیزد هنر نیک / کافور نخیزد ز درختان سپیدار (منوچهری)

از مردمک دیده بباید آموخت/

 دیدن همه کس را و ندیدن خود را (خواجه عبد الله انصاری)

از مرگ بتر ، صحبت نا اهل بود (خواجه عبد الله انصاری)

از مرگ بگیر تا به تب راضی شود (خواجه عبد الله انصاری)

از مرگ سخن ، بر سر بیمار مگویید(جهان قزوینی)

از مشتری است گرمی بازار هر قماش (شاکر هندی)

از مقلّد تا محقّق ، قرنهاست (شاکر هندی)

از مکافات عمل غافل مشو/ گندم از گندم بروید ،جو ، زجو (مولوی)

از نامه نخوانند بجز آنچه نوشته است (سعدی)

از نسیمی ، دفتر ایّام برهم می خورد (صائب تبریزی)

از نصیحت مست را هشیار کردن مشکل است (صائب تبریزی)

از هرچه بگذری ، سخن دوست خوشتر است (حافظ)

از هرچه می رود ،  سخن دوست خوشتر است (سعدی)

از هر قدمش قیامتی بر می خواست (سعدی)

از هر که دهد پند ، شنودن باید (ابوالفرج رونی)

از هزاران ، یک نفر در رتبه انسان می شود (صغیر)

از همت بلند به دولت توان رسید (صغیر)

ازهمدم بی وفا ، جدای خوشتر (صغیر)

از همه محروم تر ، خفاش بود (صغیر)

از هول حلیم توی دیگ افتاده (صغیر)

از هول حلیم ، در طپان افتاده (مفتوحی کبریایی)

از یاد تو ما باده ز پیمانه ندانیم (مولوی)

از یار حکایت ، بر ِاغیار نگویید(عماد فقیه)

از یک دوجرعه گرم نگردد دماغ ما (باقر کانی)

از یک غنچه رسند بسی بی نوا به فیض (طاهر اصفهانی)

از یک گل ، کجا بهار آید (شهریار)

اسباب تجمّل ، همه بر باد فنا رفت (شهریار)

اسب و استر به هم لگد نزنند (شهریار)

اسب و زن و شمشیر ، و فادار که دید (شهریار)

اسبی که صفیرش نزنی می نخورد آب (منوچهری)

استاده را ثواب نماز نشسته نیست (صائب تبریزی)

استخوان لای زخم می شکند (صائب تبریزی)

اسرار عشق ، بر ورق زر ورق نوشته اند (خواجوی کرمانی)

اسرار نهان داشتن آیین کرام است (ابن یمین)

اسرار نکو نیست مگر در عمل خیر (ابن یمین)

اسیر مال دنیا ، راحتی جز غم نمی بیند (ابن یمین)

اشتر چون مست شد ، نشود رام ، از مهار (آشفته)

اشتری در مرغزاری رفت ، رفت (آشفته)

اشکم خالی ، نجوید جز غذا (صفایی نراقی)

اصحاب خانه ها را قفل وکلید باید (مولوی)

اظهار عجز نزد ستم پیشه ابلهی است (مولوی)

اشک کباب ، باعث طغیان آتش است (صائب تبریزی)

اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست (صائب تبریزی)

اعتبار دانه پیش مور ، بیش از گوهر است (صائب تبریزی)

اعجاز عاشقی است که روزی هزار بار/

می میرم از برای تو و زنده می شوم (سوزی ساوجی)

اغنیا بهره ز اندوختۀ خود نبرند(کلیم کاشانی)

افتادگی آموز اگر قابل فیضی

 هرگز نخوردآب ، زمینی که بلند است (پوریای ولی)

افتادگی است حاصل ، از پختگی ثمر را (صائب تبریزی)

افتادگی به شرط ادب ،اوج عزّت است (عندلیب)

افتادگی دیوار کهن ، نو شدن اوست (کلیم کاشانی)

افتاده ام چو سایه به دنبال آفتاب (میر هادی)

افتاده وخیزنده بود دولت ایّام (قطران تبریزی)

افروختن توان ز یکی شمع صد چراغ (قطران تبریزی)

افسانه چو از حد گذرد ، درد سر آرد (طالب آملی)

افسون چون خوش باشد ، بیدار نباید شد (حزین لاهیجانی)

افسرده دل ، افسرده کند انجمنی را (طاهر)

افسوس از این متاع ، که ارزان فروختیم (آتش)

افسوس که شب کوتاه واین قصّه دراز است(هدایت)

افعی به زمرّد نگرد ، کور شود (مفتون همدانی)

افعی گزیده می رمد از شکل ریسمان (سلیم تهرانی)

اکبر ندهد ، خدای اکبر بدهد (سلیم تهرانی)

اکنون که نه شبنم شب است و نه روزم ، روز (سنایی)

اگر آسودگی خواهی ، میاسای (کمال خجندی)

اگر او با تو نسازد ، تو به او سازی ، به (سعدی)

اگر با خِرقه کس درویش بودی/ رئیس خرقه پوشان میش بودی (سعدی)

اگر با دیگرانش بود میلی / چرا ظرف بشکست لیلی (جامی)

اگر بار گران بودیم و رفتیم / اگر نا مهربان بودیم و رفتیم (مولوی)

اگر باور نداری ، در میان است (مولوی)

اگر بد کنی چشم نیکی مدار/ که گر خار کاری ،سمن ندروی (ابن یمین)

اگر بد کنی ،چون بدی ندروی (فردوسی)

اگر بد نیستی ، با بد مشو یار (فردوسی)

اگر برکه ای پر کنند از گلاب/ سگی در وی افتد ، شود منجلاب (سعدی)

اگر به هر سر مویت دو صد هنر باشد/

 هنر به کار نیاید چون بخت بد باشد (سعدی)

اگر تو تیغ کشی ، ما سپر بیندازیم (نشاط)

اگر تو زخم نهی ، به که دیگران مرهم (سعدی)

اگر تو عمه ای ،من مادرستم (سعدی)

اگر چراغ بمیرد ، صبا چه غم دارد (سعدی)

اگر چوبِ حاکم نباشد ز پی / کند زدگی مست در کعبه قی (سعدی)

اگر چه ظاهرم تلخ است ، شیرین است گفتارم (صائب تبریزی)

اگر حسود نباشد ، جهان گلستان است (سعدی)

اگر خر نیاید به نزدیک بار / تو بار گران را به نزد خر آر (فردوسی)

اگر خواهی سلامت ، در کنار است (سعدی)

اگر دیده نبیند ، دل نخواهد (فخر الدین گرگانی)

اگر را با مگر چون جفت کردند/ از ایشان بچه ای شد کاشکی نام (سعدی)

اگر رفیق شفیقی ، درست پیمان باش (حافظ)

اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی/ بر آورند غالامان او درخت از بیخ (سعدی)

اگر سر بایدت ، سرّ را نگهدار (ناصر خسرو)

اگر عاشقی ، پارسایی مکن (مولوی)

اگر عاقلی ، یک اشرت بس است (سعدی)

اگر عنقا ز بی برگی بمیرد /شکار از دست گنجشکان نگیرد (سعدی)

اگر کار کنی ، مزد ستانی (ناصر خسرو)

اگر مردن نبودی ، زندگی با ما چها کردی (کلیم کاشانی)

اگر مردی ، از مردی خود مگوی (سعدی)

اگر من ضعیفم ، پناهم قوی است (سعدی)

الماس چون لکه داشت ، چون خر مهره است (مفتون همدانی)

امتحان خود را کن ، انگه غیررا (مولوی)

امروز بهای هیزم و عود یکی است (بابا افضل)

امروز تخم کار که فردا مجال نیست (منوچهری)

امروز سبو شکست و فردا کوزه (بابا افضل)

امروز که در دست توأم مرحمتی کن /

فردا که شوم خاک ، چه سود اشک ندامت (حافظ)

امروز هم گذشت بهر تلخی ای که بود (منصف شیرازی)

امید دراز و عمر کوتاه چه سود (سعدی)

امید وصال اگر باشد از رقیب چه بیم (کمال خجندی)

انتقام دیگران را چرخ از من می کشد (سلیم تهرانی)

اندازه نگه دار که اندازه نکوست(سلیم تهرانی)

اندر آینه چه بیند مرد عام/که نبیند پیر اندر خشت خام (سلیم تهرانی)

اندر این خاکدان فرسوده/ هیچ کس را نبینی آسوده(سنایی)

اندر پس هر خنده ، دوصد گریه مهیّا است/

اندر دل ما درد وغم وسوز خوش است(مفتون همدانی)

اندک اندک بهم شود بسیار/ دانه دانه است غلّه در انبار (سعدی)

اندک اندک ز آشنایان دغل باید برید(صائب تبریزی)

اندک بنوش باده و بسیار غم مخور (خواجوی کرمانی)

اندک به چشم احوال ، بسیار من نماید (غنی)

اندک خور و از مستی ، بسیار مترس ای دل (خواجوی کرمانی)

اندک خور وگه گاه خور و پنهان خور (خیّام)

اندک شمر ار دوست ترا هست هزار

ور دشمن تو یکی است بسیار شمار (یوسفی)

اندکی پیش تو گفتم غم دل ، ترسیدم /

که دل آزرده شوی ور نه سخن بسیار است  (ذوقی تونی)

اندوه دل سوخته ، دل سوخته داند (سعدی)

انعام پادشاهان ، درویش را حلال است (کمال خجندی)

انگشت عسل مخور وصد نیش مخور (بابا افضل)

انگشت کسی کار گشای دیگری نیست (فروغی بستامی)

انگشت مکن زنجه بدر کوفتن کس /

تاکس نکند رنجه بدر کوفتنت مشت (رودکی)

انگشت نمای خلق عالم شده است (رودکی)

او بگوید من چرا باور کنم (شقایق اصفهانی)

او سخن از آسمان میگوید و من از زمین (سلیم تهرانی)

اوقات خوش آن بود که با یار به سر شد(کمال خجندی)

او گرامی تر است کاو داناست(مسعود سعد سلمان)

اوّل اندیشه ، وانگهی گفتار (سعدی)

اول بلا به مرغ بلند آشیان رسد (کلیم کاشانی)

اول بنا نبود که سوزند عاشقان /

آتش به جان شمع فتد کاین بنا نهاد (سعدی)

اول دکان اماده کن ، وانگه بچین اسباب را (یغمای جندقی)

اول نهال ،گل کند آنگه ثمر شود (قصاب کاشانی)

اولین چیزی که رفت اندر سر می ، آبروست (کمال خجندی)

او مظلومه برد ودگری زر (کمال خجندی)

اهل تمیز خانه نگیرند بر پلی (کمال خجندی)

اهل حکمت ، چاره فاسد ، به افسد می کنند (سلیم تهرانی)

اهل دریا ، همه محتاج به آب نهرند (سلیم تهرانی)

اهل دل و حرف گله آمیز ، محال است (صائب تبریزی)

اهل دنیا همگی چو مگسان عسلند (صائب تبریزی)

اهل دنیا همه درمانده تر از یک دیگرند (صائب تبریزی)

اهل هنر ، غریب بود در دیار خویش (صائب تبریزی)

ایّام خوش آن بود که با یار به سر شد (حافظ)

ایّام خوش دلی گذاران است همچو باد (صغیر)

ای بس آلوده ، که پاکیزه ردایی دارد (پروین اعتصامی)

ای بسا اسب تیز رو که بمرد/ خرک لنگ جان به منزل نبرد (سعدی)

ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد (حافظ)

ای بسا خنده که از گریه غم انگیز تر است (حافظ)

ای زبیا دانه که کشتند و نرست (دهلوی)

ای بسا زشت ، که در دیدۀ عاشق زیباست (سرخوش تفرشی)

ای بسا فتنه که برخاست ز بیداری ما (شاطر عباس صبوحی)

ای بسا کارا که اوّل سخت گشت/ بعد کان بگشاده شد سختی گذشت (مولوی)

ای بسا هندو وترُک همزبان/ وی بسا دو ترُک ، چون بیگانگان(مولوی)

ای پخته زهم صحبتی خام ، حذر کن (مظفّر کرمانی)

خاموشی استای جام ، جواب جاهلان (ولا هندی)

ای خواجه گر طبیب نباشد ،حبیب هست (کمال خجندی)

ای خوش آن روزگار دیرینه/ عیش دیرینه و یار دیرینه (سروش اصفهانی)

ای داد ز دست فلک شعبده باز (سروش اصفهانی)

ای دریده پوستینِِِِِِِِِ یوسفان / گر بدرد گرگ آن از خود بدان (سروش اصفهانی)

ای دریغا عمرمان بر باد رفت (صفایی نراقی)

ای دل ، روشن عشق ، ز پروانه بیاموز (یار علی تهرانی)

ای دوست بر جنازۀ دشمن چو بگذری/

شادی مکن که بر تو همین ماجرا رود(سعدی)

ای دیده اگر کورنهای ، گور ببین (بابا افظل)

ای سلیم آب ز سرچشمه ببند/ که چو پر شد نتوان بستن جوی (سعدی)

ای سیر ، تو را نان جوین خوش ننماید /

معشوق من است آن که به نزدیک تو زشت است (سعدی)

ای شاد کبوتری که صید عشق است (مولوی)

ای عزیز من گنه آن به که پنهانی بود (حافظ)

ای عشوه فروش با خریدار بساز (مولوی)

ای فقیه اول نصیحت گوی نفس خویش را (سعدی)

ای کشته چرا کشتی ، تا کشته شدی راز /

تا باز که او را بکشد آن که تورا کشت (ناصر خسرو)

ای که اندازه کلوخی ، سنگ را آماده باش (دهقان)

ای که بر مرکب تا زنده سواری ، هشدار (دهقان)

ای که پنجاه رفت ودر خوابی /مگر این پنج روزه دریابی (سعدی)

ای که در قافله ای بی همه شو ، با همه رو (سعدی)

ای که دستت می رسد کاری بکن/ پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار (سعدی)

ای که گل چیدی ، منال از نیش خار (سعدی)

ای مگس عرصۀ سیمرغ ، نه جولانگه توست (حافظ)

ای من فدای آن که دلش با زبان یکی است (حافظ)

ایمن مشو  ز فتنه چون خود فتنه می کنی(پروین اعتصامی)

ایمن منشین که تیغ دوران تیز است (بابا افضل)

این آب رفته باز نیاید دگر به جوی (فیض)

این آب ز فرق بر گذشته است/ این کارد به استخوان رسیده است (انوری)

این آبهای مرده ، به دریا نمی رسد (صائب تبریزی)

این آتشی که مرا سوخت ، خویش را هم سوخت (حزین لاهیجی)

ای نابلد ، مکوب دری را که باز نیست (حزین لاهیجانی)

 این اشتر چموش لگد زن از آن من/ آن گربۀ مصاحب بابا از آن تو (وحشی بافقی)

این باره هرزۀ ، هرز ، خر آسیا کشد (سنایی)

این به بیداری است یا رب یا به خواب (صفایی نراقی)

این توپ ، دگر توپ میان خالی نیست (مفتون همدانی)

اینجا تن خسته و دل خسته می خرند/

بازار خود فروشی از آن سوی دگر است (مفتون همدانی)

اینجاست که تیر ماه به سنگ آمده است (شاطر عباس صبوحی)

اینجا شکری هست که چندین مگسانند (شاطر عباس صبوحی)

این جامه بر اندام نکوی تو بریده (آتش)

این جامه به قدّ من رسا نیست (آتش)

این جهان محنت سرای بیش نیست (احمد جام)

این چشمه هر چه آب دهد ، کم نمی شود (احمد جام)

 این خطا ز صد صواب اولی تر است (مولوی)

این دزد ها تمام شریکند با عسس (صائب تبریزی)

این دم شیر است به بازی مگیر (مولوی)

این دیگ ز خامی است که در جوش و خروش است (صائب تبریزی)

این راه مار پیچ ، به پایان نمی رسد (صائب تبریزی)

این رشته ، سر دراز دارد (آصفی)

این روشِ تازه را ، تازه بنا کرده ای (همای مروزی)

این راه که تو می روی ، سراب است (سعدی)

این زان سؤال هاست که آن را جواب نیست (دهلوی)

این زمان بگذار تا وقت دیگر (دهلوی)

این زن و  زور  وزر ، گذاشتنی است (اوحدی مراغه ای)

این سبو امروز اگر نشکست ، فردا بشکند (صائب تبریزی)

این سخن بگذار تا وقت دیگر (همای شیرازی)

این سر خر را که راه داده به بستان (همای شیرازی)

این سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را (حافظ)

این طفل یک شبه ، ره صد ساله میرود (حافظ)

این عجب نبود که کور افتاد به چاه / بو العجب افتادن بینای راه (حافظ)

این غم اندر عاشقی ، بالای غمهای دیگر (حافظ)

این قافله تا به حشر لنگ است (حافظ)

این قافله تا حشر در این مرحله لنگ است (صفا استر آبادی)

این قبایی است که بر قامت من دوخته است (آتش)

این قصّه ناتمام بوَد تا به روز حشر(شکیب)

این قفل بسته ، گوش به زنگ کلید نیست (صائب تبریزی)

این کاسه ، کوزه بر سر دنیا شکسته است (صابر همدانی)

این کشتی شکسته ، به طوفان نمیرسد (صائب تبریزی)

این که می بینم به بیداری است  یارب یا به خواب (فخر الدّین گرگانی)

این گرگ را به قیمت یوسف خریده اریم (صائب تبریزی)

این گرگ سالهاست که با گله آشنا است (پروین اعتصامی)

این گناهی است که مستوجب بخشیدن نیست (سلیم تهرانی)

این متاعی است که در هر سربازاری هست (حافظ)

این مملکت از برهنه خوشحال ، پر است (مفتون همدانی)

این مور دانه از دهان اژدها کشید (مفتون همدانی)

این نکته را شناسد آن دل که دردمند است (اقبال)

اینها که تو اهل دلشان می خوانی/ اهل شکمند جمله ، کو اهل دلی (طالب آملی)

این هم گذشت ، فکر دگرکن به حال من (شهیدی قمی)

این همه آوازها از شه بود (مولوی)

این یک دم نقد را غنیمت می دان (خیّام)  

ایوان پی شکسته ، مرمّت نمی شود (نیم تاج خانم)

ای وای  بر اسیری ، که از یاد رفته باشد (حزین لاهیجی)

 

 

                                                                                ((حرف ب ))

 

با آل علی هرکه در افتاد ، بر افتاد (نسیم شمال)

با آن که خصومت نتوان کرد ، بساز (سعدی)

با ادب را ادب سپاه بس است / بی ادب با هزار کس تنهاست (شیخ بلخی)

با این خر لنگ طی نگردد این راه (مفتون کبریایی)

با این همه پخته گی چرا خام شدی (مفتون کبریایی)

با این همه خر، پیاده رفتن غلط است (صادق سرمد)

با این همه مستی رتو هشیار تریم (صادق سرمد)

با بال علم و کوشش ، پرواز کن به عالم (افسر)

با بدان ، بد باش ، با نیکان نکو (سعدی)

با بدان سر مکن که بد گردی (سعدی)

با بدان کم نشین که درمانی/خو پذیر است نفس انسانی (سنایی)

با بزرگان سخن به حرمت گوی (سنایی)

با تفرقۀ خاطر ، دنیا به چه کار آید (سعدی)

با توکّل ، زانوی اشتر ببند (مولوی)

با تیره دلان ، زمانه کاری نیست (کلیم کاشانی)

با چرخ ، ستیزه چون توان کرد (امیر خسرو دهلوی)

با خبر باش که سر می شکند دیوارش (حافظ)

با خدا باش پادشاهی کن (مجلسی)

با خدا دادگان ، ستیزه خطاست (امیر خسرو دهلوی)

با خلق بود شریک ، خوش حق و حساب (مفتون کبریایی)

با خَلق ، به خُلق زیّ و آواز مکن (بابا افضل)

با خلق کرم کن که خدا با تو کرم کرد (سعدی)

با خموشی می توان خاموش کرد کوه را ( واعظ)

باد آمد وبوی عنبر آورد (سعدی)

باد ، باران آورد، بازیچه جنگ (سعدی)

با درد بساز ، تا به درمان برسی (سعدی)

با دست بسته هیچ شناور، شنا نکرد (صائب تبریزی)

با دست خود بر سر خود خاک مریز (مفتون کبریایی)

با دست ، دوهندوانه نتوان برداشت (مفتون کبریایی)

با دشمنان خویش مدارا نمی کنم (افسر)

با دل بینا کجا حاجت به چشم روشن است (آتش)

با دم شیر مسلّم نتوان بازی کرد (یغما)

بادل شیر، میکنی بازی (یغما)

با دوست باش ، گر همه آفاق ،دشمنند (سعدی)

با دوعقل ، از عقیله ای برهی (سنایی)

باده چون لبریز گردد خواهد از پیمانه ریخت (آتش رضوانی)

باده چون شدپخته از میخانه می آید برون (صائب تبریزی)

باده در پیری ، چون در وقت زمستان آتش است (سلیم تهرانی)

با دهر، جنگ ، شیشه به سنگ آزمون است (کلیم کاشانی)

با دیو ،فرشته نیست هم بر ( ناصر خسرو)

باران بهار ، فیض دیگر است (میرابو طالب ترشیزی )

باران که در لطافت طبعش خالف نیست / در باغ لاله روید و در شوره زار خس (سعدی)

بار خود بر کس منه بر خویش نه/ سروری را کم طلب ، درویش به (مولوی)

بار فراق تو کوه را شکند پشت (شاطر عباس صبوحی)

با رفیقان موافق سفر دور خوش است (کلیم کاشانی)

بار محنت بردن آسان تر ز بار منّت است (صغیر)

باری چون عسل نمی دهی ، نیش مزن (سعدی)

باری که به دوشت نه گران است بگیر (مفتون کبریایی)

بازار خویش وآتش ما تیز می کنی (سعدی)

باز گردد به اصل خود هر چیز(سعدی)

باز ناید تیر هرگز کز کمان بیرون شود (خواجه رستم خوریانی)

باز و شاهین شکار کرکس نیست (خواجه رستم خوریانی)

بازی که هوا گرفت ، کی آید باز(خواجه رستم خوریانی)

بازی وظرافت به جوانان بگذر (خواجه رستم خوریانی)

با سفله مساز وبه جوانمرد مناز (خواجه رستم خوریانی)

با سگی در جوال نتوان خفت (خواجه رستم خوریانی)

باش تا صبح دولتت بدمد/ کاین هنوز از نتایج سحر است  (نظامی گنجوی)

باش چون کاسۀ گل ، تشنه لبِ پخته شدن (غنی)

باشد که زین میان یکی کارگر شود (غنی)

باشد نشان پختگی ، افتادگی کلیم/ آن میوه نارس است که بر دار مانده است (کلیم کاشانی)

باش قانع که پادشه باشی (کلیم کاشانی)

باشیر اندرون شده با جان به در شود (حافظ)

باشیر به کامم ریخت ، مادر غم دنیا را (امیری فیروز کوهی)

با شیر، پنجه کردی و دیدی سزای خویش (سعدی)

باصبوری ، کار های مشکل آسان می شود (واعظ)

با ضعیفان پنجه در پنجه مکن (واعظ)

باعلم اگر عمل نکنی ، شاخ بی بری (سعدی)

باغبان امروز گل را سخت بی رحمانه چید (قاسم اردستانی)

باغبان تا نشود مست ، به کس گل ندهد (سلیم تهرانی)

باغبان چون در چمن گل دید ، بلبل می شود (سلیم تهرانی)

باغ بین را چه غم که شاخ شکست / باغ بان راست غصه ای گر هست (اوحدی مراغه ای)

باغ را آثار شبنم سبز وخرّم می کند (صابر همدانی)

با قضا ، در نمی توان آویخت (صابر همدانی)

با قضا کارزار نتوان کرد (صابر همدانی)

با قوی پنجگان ، ستیزه خطاست (صابر همدانی)

باقوی دست همان به که کسی نستیزد (عماد فقیه)

با کسان آن کن کهبا خود می کند  (عطار)

با کسی حال توان گفت که حالی داری (سعدی)

با که توان گفت اینکه دوست مرا کشت (شاطر عباس صبوحی)

 با که گردون سازگاری کرد تا با ما کند (کلیم کاشانی)

 با کیسه پر ، تو خویش را نشناسی / با دست تنهی خلق تورا نشناسد (ابوالقاسم حالت)

با گدا ، کوچک دلی ، مانند حج اکبر است (واعظ)

بالا تر از سیاهی رنگ دگری نباشد (ناصر بخارایی)

بالین سر غریب ، خشتی باشد (ناصر بخارایی)

با ما چه وفا کرد که با غیر کند (کوکبی بخارایی)

با ما منشین ، وگر نه بد نام شوی (حافظ)

با محک نشناخت هرگز کس زر دزدیده را (سلیم تهرانی)

با مدّعی بگوی که ما خود شکسته ایم / محتاج نیست پنجه که باما در افکنی (سعدی)

با مدّعی مگویید ، اسرار عشق و مستی  (حافظ)

با مردم زمانه ، سلامی و والسّلام/ تاگفته ای غلام توم می فروشنت (اشراف الدّین)

با مرگ کجا سود کند قلعۀ محکم  (معزّی)

با من آن کن که اگر با تو بود بپسندی  (نظامی گنجوی)

با موی سپیده فکر زینت عبث است (فقیر هندی)

با ناخدا نشاید ، جنگید در سفینه (صابر همدانی)

با نظر تنگان نشستن، عمر ضایع کردن است (اشراف الدّین)

بانک کوس از ضربت است وبوی عود از آذر است (قاآنی)

با نمک خواری کجا عقل نمکدان بشکند (همایون)

با وجود آفتاب ،اختر فناست (مولوی)

باور نکنم گوید اگر ماست سفید است (سلیم تهرانی)

با همان پا که آمدی برگرد (ایرج میرزا)

با همه بی نظری ها نظری در کار است  (صغیر)

با همه زاری کسی از زندگی بیزار نیست (امیری فیروز کوهی)

باهمه ، نزدیک باش و دور باش (صفایی نراقی)

باید ... او را به مثل داغ کنند / دایه ز ننه چو مهربان تر گردد (مفتون همدانی)

باید ز بدی ، همیشه پرهیز کنی  (ابوالقاسم حالت)

باید شب احتیاط فزون تر ز چاه کرد (آتش)

باید شنونده نیز عاقل باشد (مفتون همدانی)

باید متاع نیکو از هر دکان خرید (مفتون همدانی)

 باید هنر خویش از این عصر ، نهان کرد (آتش)

ببرد گنج ، هر که رنج برد (نظامی گنجوی)

ببری مال مسلمان وچو مالت ببرند / بانگ و فریاد بر آری که مسلمانی نیست (سعدی)

ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا  (حافظ)

ببین که با که بریدی وبا که پیوستی (سعدی)

بپوش چشم خود از عیب ، تا شوی بی عیب (صائب تبریزی)

بپوش وبپاش وبنوش وبخور (فردوسی)

بچه که دامن شناخت بر زمین ننشیند (فردوسی)

بچه نازدان به از شش ماهه افکندن جنیین (منوچهری)

بچۀ ظالم ستمگر میشود  (منوچهری)

بحث کج را جواب ، خاموشی است (میر عیسی یزدی)

بخت بد به نگردد از کوشش ( ناصر خسرو)

بخت بد بین کز اجل می باید کشید (اهلی)

بخت چون برگشت ، برگشتند یاران سر به سر (صائب تبریزی)

بخت ودولت به کار دانی نیست (سعدی)

بخر ای خواجه ببین ما چه هنر داریم (نشاط اصفهانی)

بخشش هر کس به قدرنعمت آن کس بود  (آصف)

 بُخل بخیل وطینت شیطان برابر است (آصف)

بخیل سوی متاعی رود که ارزان است (ناظم هروی)

بخیل پیدا چو نباشد ز رفوگر هنر است (سلیم تهرانی)

بد آید فال ، چون باشی بد اندیش (سلیم تهرانی)

بد اصل نمی شود به احسان خوش اصل / صد بار اگر تو جان به جانش بنهی (مفتون همدانی)

بد انیش را بد بود روز گار (فردوسی)

بد بین همه جا در خور نفرین باشد (فردوسی)

بدترین زگناه میشود عذر گناه (والا هندی)

بد ترین  دزد ها ، کتاب بد است (والا هندی)

بد خواه کسان هیچ به مقصد نرسد (بابا افضل)

بد را به بد سپار وعود را به ذوالفقار (صابر همدانی)

بد طالع اگر آدینه مسجد بسازد/ یا سقف فرود آید ویا قبله کج آید (صابر همدانی)

بد کس را نخواهد هر که خود را خوب می خواهد (سلیم تهرانی)

بد گو مباش ، تا نکو نام شوی (بابا افضل)

بد گهر با کسی وفا نکند (نظامی گنجوی)

بد گهر را علم و فن آموختن/ دادن تیغ است دست راهزن (مولوی)

بد میگذرد به آن که بد بین  (صغیر)

بدِ همسایه را همسایه داند (نظامی گنجوی)

بدی بدتر از عمر کوتاه نیست (فردوسی)

برآستان مرگ ، چه در بان ، چه پادشاه (عماد فقهه)

بر آفتاب روشن ، چه بها چراغ دارد (صغیر)

بر آفتاب ، سایه تقدّم نمی کند (کمال خجندی)

بر آن سرم که ننوشم می وگنه نکنم (حافظ)

برآید کام دل ، چون دل بود راست (فخر الدّین گرگانی)

برات عاشقان بر شاخ آهوست (فخر الدّین گرگانی)

بر امید گل چو بلبل می توان با خار زیست (کمال خجندی)

بر اهل فتنه عید است روزی که جنگ باشد (سلیم تهرانی)

برای بلبل و گل فرصتی چون باغ نباشد (طالب آملی)

برای تیرگیِ شب ، نگاهدار چراغ (قصّاب کاشانی)

برای خانه ، به از فقر ، پاسبان نبود (کلیم کاشانی)

برای روز محنت ، یار باید (جامی)

برای شب پره ، تعریف آفتاب مکن (آتش اصفهانی)

برای عید بود گوسفند قربانی (سعدی)

برای مردم بدبخت ، مرگ خوش بختی است (میرزاده عشقی)

بر این خوان یغما ، چه دشمن ، چه دوست (سعدی)

برای نهادن ، چه سنگ و چه زر (سعدی)

بر باد رود هرآنچه از بادآید (سعدی)

بر باد گره نمی توان زد (سعدی)

بر بام خرابات ، چه جغدی ، چه همایی (سنایی)

بر پنبه ، آتش نشاید فروخت / که تا چشم بر هم زنی خانه سوخت (سنایی)

بر تواضع های دشمن ، تکیه کردن ابلهی است(غنی)

بر جسته شو ای شاخه که پایمال نگردی (افسر)

بر چشم خویش هم نتوان کرد اعتماد (گلچین معانی)

بر چشم کور ، سرمه کشیدن چه فایده (گلچین معانی)

برخی نشسته دانند ، برخی شکسته خوانند(وصال شیرازی)

برداشته از ریش و فزوده به سبیلی(طرب شیرازی)

بر در خانه ، هر سگی ، شیر است (سنایی)

بر دَرِ یاران ، تهی دست آمدن / هست بی گندم سوی طاحون شدن (مولوی)

بَرَد ز مجلس ما فیض ، آن که خاموش است (واعظ)

برد کشتی آنجا که خواهد خدا/ اگر جامعه بر تن دارد ناخدا (فردوسی)

بر دل پیران ، قیامت می کند یاد شباب (شهود هندی)

بر دوستانِ رفته چه افسوس می خوری/ ما خود مگر قرار اقامت نهاده ایم(صائب تبریزی)

برده را دزد ، پس نخواهد داد (صائب تبریزی)

بَرَد هرکس بار ، در حد زور / گران است پای ملخ ، پیش مور (سعدی)

بر دهر مکن تکیه که طفلش قهر است (بابا افضل)

بر رسولان ، پیام باشد و بس (سعدی)

بر روی محیط ، پل توان بست / نتوان لب خلق را با زبان بست (امیر خسرو دهلوی)

بر زبان بود مرا آنچه تورا در دل بود (حافظ)

برزمین ساکن نگردد طفل چون دامن شناخت (حافظ)

بر سر اولاد آدم ، هرچه آید بگذرد (سعدی)

بر سر ره بود صد راهزن (صفایی نراقی)

بر سر هر لقمه بنوشته عیان / این بو د رزق فلانِ بنِ فلان (مولوی)

بر سفره نشان آن که تورا دشمن جان است (مولوی)

بر سیه دل چه سود خواندن وعظ / نرود میخ آهنین بر سنگ  (سعدی)

بُرِش کم محلی ، تیزتر از شمشیر است  (سعدی)

بر ضعیفان رحم کردن ، رحم بر خود کردن است   (صائب تبریزی)

بر ضعیفان ظلم کردن ، ظطم بر خود کردن است   (صائب تبریزی)

برطرف کی شود آن که عیب که مادرزاد است  (سلیم تهرانی)

بر عکس نهند نام زنگی کافور (سلیم تهرانی)

بر عیب تو چون پرده بپوشد خداوند/ ظلم است اگر پردۀ مردم بدرانی (قاآنی)

برف را دید وگفت می بارد (قاآنی)

بر فقیران مرگ آسان تر بود بر اغنیا (قاآنی)

بر کریمان کارها دشوار نیست (مولوی)

بر کسان این ناکسان از پشت ،خنجر می زنند(گلچین معانی)

برگ بی برگی نداری لاف درویشی مزن (سنایی)

برگ درختان سبز در نظر هوشیار / هرورقش دفتری است معرفت کردگار (سعدی)

بر گذشته حسرت آوردن خطاست / باز ناید رفته ، یاد آن هباست (مولوی)

بر گرسنه ، اکل میته ، گردیده حلال    (مفتون همدانی)

برگ سبزی است تحفۀ درویش / چه کند بینوا همین دارد (وحشی بافقی)

رگی در آب کشتی صد مور میشود (ناظم هروی)

بر لب سرود نیست چو در دل سرور نیست (غلام علی حداد عادل)

بر مال و جمال خویشتن غرّه مشو آن را به شبی برند واین را به تبی(غلام علی حداد عادل)

بر ما نگیر خرده که می از سبوی تست (نشاط)

برِ مستان بود میخانه ، مسجد (وحدت هندی)

بر من هر آنچه میرسداز خویش می رسد (امیری فیروز کوهی)

بر ندارد چشم از او ، تا زهر کار خود کند (سوزی ساوجی)

برنمی آید از این دو مرد/  مردی از نامردی ونامردی از مرد (سوزی ساوجی)

بر  نمی خیزد به تنهایی صدا از هیچ کس (صائب تبریزی)

بر نمی خیزد صدا از دست ، چون تنها بود (صائب تبریزی)

بر نیاید ز مردگان آواز (سعدی)

بر آنجا که خوانندت ، مرو آنجا که رانندت (اخگر)

برو ای خواجه خود را نیک بشناس  (شبستری)

برو ای خواجه که عاشق نبود پند پذیر (سعدی)

رو این دام بر مرغ دگر نه / که عنقا را بلند است آشیانه (حافظ)

بروز تجربه از روزگار ، بهره بگیر (حافظ)

برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی / که در نظام طبیعت ، ضعیف پامال است (آزاد خراسانی)

برون آمد ز لب چون حرف دیگر بر نمی گیرد (صائب تبریزی)

برون کنیدم از این در ، در آیم از در دیگر (بهاری همدانی)

بر هر کسی که می نگرم در شکایت است / در حیرتم که گردش گردون به کام کست (بهاری همدانی)

بر هر که بنگری به همین درد ، مبطلاست (ظهیر فاریابی)

بر هر که ستم رفت ، بباید کرمی کرد (نشاط)

برهنه فارغ است از دزد و طرّار (نشاط)

بزرگ آن که او را بسی دشمن است (فردوسی)

بزرگان خرده بر خردان نگیرند (فردوسی)

 بزرگی بایدت ، بخشندگی کن (سعدی)

بزم شراب ، بی مزۀ بوسه ، ناقص است (صائب تبریزی)

بسا بیمار برگشت از لب گور (نظامی گنجوی)

بسا بیمار که از زر ، کور گردد (نظامی گنجوی)

بسا مراد که در ضمنِ نا مرادیهاست (نظامی گنجوی)

بس دوره ها به سر شد این دوره هم به سر آید (صغیر)

بس سر ، که فتادۀ زبان است (جلال الممالک)

 بس عمارت که بود خانۀ رنج (جامی)

بسکه خاموش نشستم ،سخن از یادم رفت (جامی)

بس که گفتم زبان من فرسود (ضیاء اصفهانی)

بس گفتۀ جالب که مناسب نبود (ابوالقاسم حالت)

بسوزند چوب درختانِ بی بر (ناصر خسرو)

بسیار تفاوت است از گل ، تا خار  (شمس اسعد)

بسیار سفر باید ، تا پخته شود خامی (سعدی)

بسیار فرق باشد از اندیشه تا وصال (سعدی)

بسیار نعمت است که عین بلیّت است (سعدی)

بسی گفتنی ها نا گفته ماند (نظامی گنجوی)

بشکند از دو سپهدار ،  سپاه (جامی)

بشکند چون از کسی چیزی ، بلایی بگذرد (جامی)

بشناس قدر خویش که گوگرد احمری (سعدی)

بشنید از این گوش واز آن گوش ، به در کرد (یاری)

بضاعتِ سخن آخر شد و سخن باقی است (عرفی شیرازی)

بعد از این لطف تو با ما به چه ماند دانی/ نوشدارو که پس از مرگ ، به سهراب دهند (نوری)

بعد مردن عذاب تب نبود (کمال خجندی)

بعد منزل نبود در سفر روحانی (حافظ)

بعد نا اومیدی بسی امید هاست/ از پس ظلمت بسی خورشید هاست(مولوی)

بفسرد چون بشکفد گل ، پیش ماه فروردین (منوچهری)

بکاشتند و بخوردیم  و کاشتیم و خوردند (نظامی گنجوی)

بکش آزار کسان و مکن آزار کسی (هاتف)

بکَن پنبۀ غفلت از گوشِ هوش  (سعدی)

بکن ثابت برادر بودنت را / پس آنگاه دعوی میراث بنمای (اخگر)

بکن نیکی و در دریایش انداز / که روزی لؤلؤ گشته یابی اش باز (فخر الدّین گرگانی)

بکوش تا دل آزرده ای به دست آری (ابن یمین)

بگذار تا بمیرد در عین خودپرستی (نظامی گنجوی)

بگذار تا  بیفتد و ببیند سزای خویش (سعدی)

بگذشتنی است هرچه در عالم هست (بابا افضل)

بگذر از گفتار بیجا در پی کردار باش (همایون)

بگذرد این روزگار تلختر از زهر / بار دگر روزگار ، چون شکر آید  (حافظ)

بگریز ز آشنای بیگانه پرست (ادیب الممالک)

بگو شیر آمدی یا روبه آخر  (عطّار)

بگیر لقمه ای که اندازه دهن باشد  (آتش)

بالای چشم بود هیزمی که تر باشد (صائب تبریزی)

بلای سفر به که در خانه جنگ / تهی پاغی رفتن به از کفش تنگ (سعدی)

بلای عشق را جز عاشق شیدا نمی داند  (سعدی)

بلبل آن است که گل بیند و فریاد کند (آشفته)

بلبل آن به که فریب گل رعنا نخورد  (وحشی بافقی)

بلبل آنجا بخروشد که گل و نسرین است (آتش اصفهانی)

بلبل از شاخ گل افتاد به زمین از مستی (فروغی بستامی)

 بلبل به باغ و جغد به ویرانه تاخته/ هر کس به قدر هّمت خود خانه ساخته (هلالی جغتایی)

بلبل رود به صحرا ، گر در قفس نباشد (عماد کرمانی)

بلبل ز بیغمی است که فریاد می زند (صائب تبریزی)

بلبل سوخته دل ، راه بگلشن داند  (عماد کرمانی)

بلبل که مست نیست ترنّم نمی کند (کمال خجندی)

بلبل نبود عاشق گل این کلاه را / ما دوختیم وبر سر بلبل گذاشتیم  (صابر همدانی)

بلبل و جغد هم آواز  نگردد هر گز  (صائب تبریزی)

بلبلی در قفسی ، به که گلی در سبدی (نادم گیلانی)

بلی خود کرده را در مان نباشد (امیر خسرو دهلوی)

 بمُرد آن که نام بزرگی نبرد  (فردوسی)

 بمیرد هر که در ماتم نشیند (نظامی گنجوی)

بنای خانۀ دل هر قدر ویران شود ، بهتر  (قصّاب کاشانی)

بندۀ تقلید این و آن مباش (صفایی نراقی)

بندۀ یگ خواجه شو تا خواجۀ عالم شوی (واعظ)

بندۀ یک مرد روشندل شوی/ به که بر فرق سر شاهان شوی  (مولوی)

بنشین بر لب جوی وگذر عمر ببین (حافظ)

بنگر ننهی سبیل را بر سر ریش (مفتون همدانی)

بنی آدم عضای یک دیگرند / که در آفرینش ز یک گوهرند (سعدی)

بنیاد ملک ، بی سر تیغ ، استوار نیست  (سعدی)

بو العجب من عاشق این هر دو ضدّ / عاشم بر قهر و بر لطفش بجدّ (مولوی)

بود این جهان ، عر صۀ امتحان (همایون)

بود تن قوی ، تا بود دل به جای (اسدی)

بود قطره ای آب طوفان مور (امیر خسرو دهلوی)

بوَد مرده هرکس که نادان بود  (اسدی)

بود مرگ خران سگ را عروسی (نظامی گنجوی)

بود هر گنج را ناچار ، ماری (جامی)

بوریا باف اگر چه بافنده است / نبرندش به کارگاه حریر (سعدی)

بوزینه به نقل آدم ، انسان نشود  (والا هندی)

بوستانی است که هرگز نزند باد خزانش (سعدی)

بوسه در لبهای خندان ، جای خود وا می کند (صائب تبریزی)

بولهب کی پا گذارد در مقام مصطفی (صبای کاشانی)

بوی پیاز از دهن خوبروی/ نغز تر آید که گل ، از دست زشت (سعدی)

بوی خوش یار ، از در و دیوار ، بلند است (سعدی)

بوی کبر وبوی حرص وبوی آز / در سخن گفتن بیاید چون پیاز (مولوی)

بوی یوسف نتوان یافت جز  از پیرهنش (خواجوی کرمانی)

به آب زمزم وکوثر سفید نتوان کرد / گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه (اسیری رازی)

به آتش هرکه شد نزدیک ، بیم سوختن دارد (اسیری رازی)

به آسیا چو شدی ، پاس دار نوبت را  (صائب تبریزی)

به آهو می کنی غوغا که بگریز/ به تازی هی زنی اندر دویدن (ناصر خسرو)

به آهی میتوان افلاک را زیر و زبر کردن  (صائب تبریزی)

به الحسان شود کُند ،دندان تیز  (صائب تبریزی)

به از نیکی نباشد هیچ کاری (شاکر هندی)

به بلبل عشق و بر گل ، حسن دادند (شاکر هندی)

به بیهوده گفتن مبر قدر خویش  (سعدی)

به پایان آمد این دفتر ، حکایت همچنان باقی  (سعدی)

به پایان تا رسد یک شمع ، صد پروانه می سوزد (صائب تبریزی)

به پفی مشتعلند وبه تفی خاموشند   (صائب تبریزی)

به پیش آب ، تیمم کجا روا باشد (مجد الدّین)

به تموّل نرسد هر کس نشد اهل فساد  (ابو سعید ابوالخیر)

به جان کندن آید برون زر سنگ   (ادیب)

به جای شمع کافوری چراغ نفت می سوزد   (ادیب)

به جز شکم ، خبر از هیچ جا نمی گیری  (کلیم کاشانی)

به جز گلاب چه ماند ز گل به جا میراث (واعظ)

به جسم مرده ، جان نتوان نهادن (نظیری نیشابوری)

به جنگش گرفتی به صلحش بمان (نظیری نیشابوری)

به جویی که یک بار بگذشت آب/ نسازد خرد مند از او جای خواب (فردوسی)

به جهان خرّم از آنم که جهان خرم از اوست / عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست (سعدی)

به جهان ندهم ، گوشۀ تنهایی را (ملا طالب اصفهانی)

به حد خویش ، هر نقصی کمالی است (قاآنی)

به حد گلیم باید پی خود دراز کردن (کمال خجندی)

به حدّ  گلیمت بکن پا دراز (فردوسی)

به حسن خلق توان کرد صید اهل نظر (فردوسی)

به خاموشی شود مقصد حاصل (ایمان همدانی)

به خدا کافر اگر بود ، به رحم آمده بود (شهریار)

به خدا بت پرستی ، به از این نماز باشد (سعدی)

به خردان مفرمای کار درشت (سعدی)

به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را (حافظ)

به دانش سخن گوی ، یا دم مزن (حافظ)

با درد خویش بمیر از کسی دوا مطلب (حافظ)

به در میگویم که دیوار بشنو (سلیم تهرانی)

به دریا رفته میداند مصیبتهای توفان را (ابوالحسن ورزی)

به دریا هم نگردد پاک ، دامانی که من دارم  (امیری فیروز کوهی)

به دریایی در افتادم که پایانش نمی بینم (سعدی)

به دزدی شدن پیش دزدان خطاست (سعدی)

به دست آورذدن دنیا هنر نیست (سعدی)

به دست هر کس که مشتی سیم باشد/ سگ او واجب التّعظیم باشد (فخری هروی)

به دشت ، آهوی ناگرفته مبخش (فردوسی)

به دشمنان گله از دوست نباید کرد (خواجو کرمانی)

به دّم مار خفته ، پا مگذار (هاتف)

به دنیا دل نبندد مرد عاقل (صابر همدانی)

به دولتی چو رسی بهر خلق باش نه خود (واعظ)

به دیوانگی ، خرمن خود مسوز (سعدی)

به ذلّت مرنج وبه عزّت مناز (نور الدّین حمزه آزری)

به راحتی نرسید آن که زخمی نکشید(حافظ)

بهرام که گور می گرفتی  همه عمر / د یدی که چگونهع گور بهرام گرفت  (خیّام)

بهر بیماران دوایی بهتر از پرهیز نیست (واعظ)

بهر شب تاریک ، چراغی به کف آر (صابر)

بهر نالیدن من ، دامن صحرا تنگ است(بهادر یگانه)

به رندان می ناب و معشوق مست / خدا میرساند ز هر جا که هست (بهادر یگانه)

به روز بی کسی جز سایۀ من نیست یار من / ولی آن هم ندارد طاقت شبهای تار من (شیخ احمد سهیلی)

به روی تخت سلیمان نشسته اهر منی (صغیر)

به ره کعبه ، به پا رو ،  به ره عشق ، به سر  (صغیر)

بهر یک گل منّت صد خار می باید کشید (صغیر)

به زر برکنی چشم دیو سفید (سعدی)

به زیر ابر ، مدام آفتاب پنهان نیست (شوقی)

به زیر پاه نگاهی می توان کرد (شوقی)

به زیر دیگ چو آتش کنی برآرد جوش (شوقی)

به سیلی روی خود را سرخ دارد (شوقی)

بهشت آنجاست که کار زاری نباشد/ کسی را با کسی کاری نباشد (مصاحف)

بهشت آن ستاند که طاعت برد(سعدی)

به شجر باز شود نیک و بد هر ثمری (فرّخری سیستانی)

به شهر خویش هر کس شهریار است (فرّخری سیستانی)

به شیران توان کرد ، شیران شکار  (فرّخری سیستانی)

به صبر از غوره ، حلوا می توان پخت (فرّخری سیستانی)

به صد سال یک دوست آید بدست (فرّخری سیستانی)

به یک روز دشمن توان کرد شصت (اسد طوسی)

به عالم هرکه را بینی تو ، داغی را برجگر دارد  (مخفی زیب النساء)

به عزّت چون نبخشیدی ، به ذلّت  می ستاندندت (شهریار)

به عالم کار برآید ، به سخن دانی نیست (سعدی)

به عیب دیگران خواهی که عیب خویشتن پوشی (صائب تبریزی)

به عیب کس منگر جز به چشم ستّاری  (آتش اصفهانی)

به عینک احتیاجی نیست هرگز چشم  بینا را (واعظ قزوینی)

به غمخوارگی چون سر انگشت من / نخارد کس اندر پشت من (سعدی)

به غیر از من کسی از عهد غم بر نمی آید (کلیم کاشانی)

به غیر از شهد سکوت آن کدام شیرین است / که از حلاوت آن لب به یکدیگر چسبد (صائب تبریزی)

به غیر نام ، نباید به یادگار گذاشت (کلیم کاشانی)

 به فریاد آورد اندک نسیمی نی ستانی را (صائب تبریزی)

 به قدر بینش خود هرکسی کند ادراک (حافظ)

به قدر شغل خود باید زدن لاف (حافظ)

به قدرِ عقلِ هرکس گوی با وی(ناصر خسرو)

به قدر گلیمت بکن پا دراز  (ناصر خسرو)

به قندیل یخ آتش در نگیرد (نظامی گنجوی)

به کام خود چو رسیدی به شکر ،لب جنبان  (نظامی گنجوی)

به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد  (سعدی)

به کرسی گفته های خویش را بنشان و شادی کن  (نوایی)

به کم خوردن کسی را تب نگیرد (نظامی گنجوی)

به کوچکان تو فرمای کار های بزرگ (نظامی گنجوی)

به کوشش نروید گل از شاخ بید / نه زنگی به گرما بگردد سپید (سعدی)

به گرد بلا ، تا توانی مگرد (فردوسی)

به گنجشکی ، عقابی کی شود سیر (نظامی گنجوی)

به گنجشکان نشاید طعمۀ باز (ناصر خسرو)

به گوش خر ببیاید خواند یاسین (ایرج میرزا)

به گوشی بشنو ، از گوشی به در کن (ابوتراب معّیری)

به گیتی نماند به جز نام نیک  (فردوسی)

 به گیتی نماند کسی جاودان (فردوسی)

به گیتی نیز شب آبستن آید/ چه داند کس که فردا زود چه زادی  (فخر الدّین گرگانی)

به لقمان حکمت آموزی چه حاجت  (فخر الدّین گرگانی)

به مال مفت رسیدی حلاک کن خود را / که این معامله کم اتّفاق می افتد  (فخر الدّین گرگانی)

به ماهتاب چه حاجت شب تجلّی را(ظهیر فاریابی)

به مدّت ، میوه ها خوشبو ی گردد  (شبستری)

به مردم در آمیز اگر مردمی (نظامی گنجوی)

به مرگ عدو ، شادمانی خطاست (نظامی گنجوی)

به مست و دیوانه مدهید پند  (اسدی)

به مشتاقان دنیا ، مال دنیا باد اززانی (واعظ)

به مشعل احتیاجی نیست چون خورشید طالع شد (شاکر)

به مقدار خود گفت باید سخن (امیر خسرو دهلوی)

 به مقدار مصیبت ، جامه زن چاک(کمال خجندی)

به منزل رسد هرکه جوید دلیل(سعدی)

به منزل رسید آن که پوینده بود  (فردوسی)

به مور ، هرکه مدارا کند ، رسلیمان است(صائب تبریزی)

به نادانان چنان روزی رساند / که دانا اندر آن عاجز بماند (سعدی)

به نادانی خری بردم بر این بام /  به دانایی فرو آرم سر انجام  (نظامی گنجوی)

به نرمی توان رخنه در سنگ کرد (نظامی گنجوی)

به نرمی در آید ز سوراخ ، مار (فردوسی)

به نرمی ز دشمن توان کند ، پوست (سعدی)

به نیکی گرای و میازار کس  (فردوسی)

به هر باد ، خر من نشاید فشاند  (اسدی طوسی)

به هر چمن که رسیدی گلی بچین و برو /  به پای گل منشین آنقدر که خار شوی  (عبدالعزیز ترکمنستانی)

به هرزه طلب سیمرغ و کیمیا نشوی(عبدالعزیز ترکمنستانی)

به هر طرف که نگاه می کنم بیابان است (عبدالعزیز ترکمنستانی)

به هر طرف که روی ، آسمان همین رنگ است (عبدالعزیز ترکمنستانی)

به هر کس دهی هر چه ، مدرک بگیر / اگر چه برادر اگر پدر  (مفتون همدانی)

به هر کس هرچه باید داد داده اند (آذر بیگدلی)

به هر کس هر چه لایق بود ، دادند (آذر بیگدلی)

به هر کس می نگرم ، در شکایت است (طایر شیرازی)

به هر که دوستی کردم شد آخر دشمن جانم  (فیروز آبادی)

به هر که می نگرم شکوه دارد از مردم  (امیری فیروز کوهی)

به هر گامی ، نشیبی و فرازی است (وحشی بافقی)

به همان دست که بدهی ، به همان دست دهندت  (دانش تهرانی)

به هوای دانه رفتی وبه دام افکندت (آشفته شیرازی)

به هوش باش که سر در سر زبان نکنی (سعدی)

به هیچ جا نرسد هرکه همّتش پست است (صائب تبریزی)

به یک تیر ، برگشتی از کار زار  (فردوسی)

به یک دست ،  نتوان گرفتن دو به (فردوسی)

به ، یک باده ، به صد شهر خراب (مفتون کبریایی)

به یک گردش چرخ نیلوفری / نادر به جا ماند و نه نادری  (میرزا محمد علی طوسی)

بی آب کسی مسافر دریا نمی شود (کلیم کاشانی)

بی آتش جانسوزی ، کی پخته شود خامی (شکیب اصفهانی)

بیا به ملک قناعت که درد سر نکشی (عرفی شیرازی)

بیا تا شمع هم پروانۀ هم یار هم باشیم / در این گلشن بهار هم گل هم خار هم باشیم  (الهی قمشه ای)

بیا تا کج  نشینم راست گویم  (نظامی گنجوی)

بیا تا مونس هم یار هم غمخوار هم باشیم/ انیس جان هم فرسودۀ بیمار هم باشیم (ملا محسن فیض کاشانی)

بی ادب ، با هزار کس ، تنهاست (بلخی)

بی ادب را ، ادب زمانه کند (بلخی)

بی ادب را کس نباشد دوست (بلخی)

بیا سوته دلان با هم بنالیم (بلخی)

بی بادبان ، سفینه به ساحل نمی رسد (صائب تبریزی)

بی بی از بی چادری البته در منزل نشسته (ژاله قائم مقامی)

بیبی از بی چادری مستور است  (ژاله قائم مقامی)

بی پیر مرو تو در خرابات / هر چند سکندر زمانی (حافظ)

بی تضرّع ، کامیابی مشکل است (مولوی)

 بی جوهران ، به ترتیب آدم نمی شوند  (وصال لاهیجی)

بیچاره آن کس که در فکر چاره نیست (میرزاده عشقی)

بیچاره آن کسی که ز خود با خبر شود (صائب تبریزی)

بیچاره از آن لحظۀ اوّل نگران است (ایرج میرزا)

بیچاره گدا ،طبع بزرگان دارد (ایرج میرزا)

بیچیز را ز مقدم مهمان، خجالت است (آشفته)

بی چیز را نباشد ، اندیشۀ حرامی (سعدی)

بی حاصلان ، ز محنت ایّام فارغند  (کلیم کاشانی)

بی حاصل است حاصل کشت امید خلق  (ذوقی)

بی دانش وعلم ،عدل امری است محال  (ابوالقاسم حالت)

بید را جز عرق بید ، نباشد ثمری (واعظ قزوینی)

بی درد را به صحبت ارباب دل چه کار / خندیدن ، آشنا نبود با گریستن (عرفی شیرازی)

بی رتبه است حوض ، چو فوّاره نیستش  (آصف)

بی رضای حق ، نیفتد هیچ برگ (مولوی)

بی ریاضت نتوان شهرۀ آفاق شدن / مه چو لاغر شود ،انگشت نما می گردد (صائب تبریزی)

بی ریضت نشود نئۀ عرفان حاصل (غنی)

بی زبان نرم کی صورت پذیرد کارها  (واعظ)

بی زران از دستبرد رهزنان آسوده اند (صائب تبریزی)

بی زری کرد به آنچه به قارون زر کرد  (صائب تبریزی)

بیست پا را بس است یک موزه  (سعدی)

بیستون آوازه ای گر داشت از فرهاد بود (صائب تبریزی)

بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد (صائب تبریزی)

بیش از این خوبی به ظرف حسن ، گنجایش نداشت (داعی اصفهانی)

بیشتر آزار بیند ، هر که بی آزار تر  (امیری فیروز کوهی)

بیشتر اهل جهان ، دور نما می باشند (صائب تبریزی)

بیشتر بیند بدی هر کس که نیکی بیش کرد  (امیری فیروز کوهی)

بیش گردد زر ، شود غم ، بیشتر  (امیری فیروز کوهی)

بی طالعی طفل تقصیر پدر نیست (کلیم کاشانی)

بیکار ، برای زیر گل خوب بُوَد (مفتون کبریایی)

بیگانگی نگر که من و یار ، چودوچشم / همسایه ایم وخانۀ هم را ندیده ایم (صیدی تهرانی)

بیگانه اگر وفا کند ، خویش من است  (خیّام + بابا افضل)

بیگالنه دزد را به کمین می توان گرفت (پروین اعتصامی)

نتوان رهید ز آفت دزدی که آشناست (صائب تبریزی)

بی گناهی ، کم گناهی نیست ، در دیوان عشق  (ابن یمین)  

بیگناه را به عفو حاجت نیست  (خواجوی کرمانی)

بیمار ، همیشه خواب خواهد (آشفته)

بیمایه کسی نکرده به عالم ، تجارتی(صائب تبریزی)

بیم رسوایی نباشد  نامۀ ننوشته را / ساده لوحان جنون از بیم محشر غافلند(حافظ)

بی مزد بود و منّت ، هر خدمتی که کردم (صائب تبریزی)

بی مگس هرگز نماند عنکبوت  (صائب تبریزی)

بی مهر ، هیچ زن به شریعت حلال نیست (صائب تبریزی)

بی نسیم صبح ، پیراهن دریدن مشکل است  (صائب تبریزی)

بینش ظاهر ، غبار دیدۀ باطن بود (صائب تبریزی)

بی همرهی این راه به سر نتوان برد  (صائب تبریزی)

بیهوده در مکوب ، که در وا  نمی کنم  (شجاع کاشانی)

بیهوده سخن به این درازی نبود (علا ء الدوله سمنانی)

بیهوده مکن تو راه خود دور و دراز  (مفتون کبریایی)

 

                                                               

                                                                                     ((حرف پ))

 

پا از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم  (حافظ)

پا از گلیم خویش فراتر نهاده ای (ریاض همدانی)

پا از گلیم خویش ، نباید دراز کرد (صائب تبریزی)

پا تهی گشتن به است از کفش تنگ (مولوی)

پادشاهان از پس یک مصلحت ، صد خون کنند (مولوی)

پادشاهان به غلط ، یاد گدا نیز کنند  (سعدی)

پادشاهانِ جهان بی خبرند از درویش  (عماد فقیه)

پادشاهی کرده باشم ، پاسبانی چون کنم  (سنایی)

پادشه ، پاسبان درویش است  (سعدی)

پارسایی به خرقه پوشی نیست  (عماد فقیه)

پاره ابری که بود ز آب تهی / ناید از روی صفت آب دهی  (عماد فقیه)

پا ز فرمان قضا بیرون نهادن مشکل است  (قصّاب کاشانی)

پاک است ،چه منّتش به خاک است ، طلا  (مفتون کبریایی)

پاک بین از نظر پاک ، به مقصود رسید  (حافظ)

پاک کن از صفحه خاطر غبار کینه را   (صائب تبریزی)

پاک کن از غیبت مردم دهان خویش را  (صائب تبریزی)

پاک نگردد زن بد ، جز به خاک  (امیر خسرو دهلوی)

پاکیم و ز انکار کسی باک نداریم  (فیض)

پای استدلالیان چوبین بود  (مولوی)

پایان شب سیه ، سفید است  (مولوی)

پایان هر شگفتی ، آشفتگی بود  (صیدی تهرانی)

پای بیرون منه از ره که نیفتی در چَه  (کمال خجندی)

پای تا سر ، چشم  باش و گوش باش  (صفایی نراقی)

پای تو مَرکب است و کف دست ، مشربه است  ( ناصر خسرو)

پای خواب آلودگی را منزل کنار دامن است  (صائب تبریزی)

پایِ خوابیده ، به فریاد ، نگردد بیدار  (صائب تبریزی)

پای طاووس از پر طاووس رسوا می شود  (صائب تبریزی)

پای کژ را کفش کژ بهتر بود / مرگدا را دستگه بر در بود (صائب تبریزی)

پای ما لنگ است و منزل بس دراز  (حافظ) 

پای ملخی نزد سلیمان بردن / زشت است ولیکن هنر است از موری  (سعدی)

پایه پایه باید رفت سوی بام  (مولوی)

پایۀ فرمانبری بالاتر از فرماندهی است  (طالب آملی) 

پدر خجالت کشد ز اعمال ناشایست فرزندان  (صائب تبریزی)

پدر را به فرزند باشد توان  (فردوسی)

پدر را می کند رسوا ، پسر چون ناخلف باشد  (آفرین لاهوری)

پدر کشتی و تخم کین کاشتی / پدر کشته را کی بود آشتی  (فردوسی)

پدر مرده را سایه بر سر فکن  (سعدی)

 پذیرنده برخاست ، گوینده خفت (نظامی گنجوی)

پرتو از روزن  به قدر روزن افتد بر زمین  (مشتاق تویسرکانی)

پرتو نیکان نگیرد آن که بنیادش بد است  (سعدی)

پرده پوشی بر خطای خود ، خطای دیگر است  (خوشدل)

پردۀ پندار ، کان چون سدّ اسکندر قوی است  (عطار)

پردۀ مردم دریدن ، عیب خود بنمودن است  (صائب تبریزی)

پُر سخن گفتن ، نشان جاهلی است  (صائب تبریزی)

پُر صریح است که در کوزه ، نگنجد دریا  (راسخ)

پُر قدرترین یار تو ، در کسیۀ توست  (ابوالقاسم حالت)

پُر کرده ام از مهر تو ، پیمانۀ سر را  (ابوالقاسم لاهوتی)

پُر معرفت از لاف زدن مستغنی است / ظرفی که پر است کم صدا می باشد  (ابوالقاسم حالت)

پُر نگردد هیچ کس را هرگز انبان طمع  ( واعظ)

پرواز مجو از مگسان شکر آلود  (امیر خسرو دهلوی)

پرواز ملایک نبود سگ مگسان را  (فیض)

پروانه ام و عادت من سوختن خویش  (وحشی بافقی)

پروانه بر آتش زند از بهر تو خود را / ای شمع تو هم حرمت پروانه نگهدار  (وحشی بافقی)

پروانه به یک سوختن آزاد شد از شمع / بیچاره دل ماست که در سوز وگداز است  (وصال شیرازی)

پروانه چو پر سوخت ، بخندید بدو شمع (جابری)

پروانه زمن شمع زمن گل زمن آموخت / افروختن وسوختن و جامعه دریدن  (طالب آملی)

  پروانه سوخت شمع فرو مرد ، شب گذشت/ ای وای من قصۀ دل ناتمام ماند (مهدی سهیلی)

پروانه صفت دیده بر او دوخته بودم / وقتی که خبردار شدم سوخته بودم  (عاشق اصفهانی)

 پر و بال ما شکستند و در قفس گشودند / چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشند  (صادق سرمد)

پرهیز کن از هرکه بد اندیش بود  (افسر)

پریشان دل ، پریشان می کند هم صحبت خود را  (میرزا باقر اصفهانی)

پس از ما ، گو جهان را آب گیرد  (میرزا باقر اصفهانی)

پس از مرگ عدو ، خوش می توان زیست  (میرزا باقر اصفهانی)

پسته در زیر پوست ، خندان است  ( واعظ)

پوستۀ بی مغز ، چون لب واکند ، رسوا شود  (صائب تبریزی)

پسر چون ناخلف افتد ، پدر زند چوبش  (جامی)

پسر کو رها کرد رسم پدر / تو بیگانه خوان و نخوانش پسر   (فردوسی)

پسر نوح با بدان بنشست / خاندان نبوّتش گم شد  (سعدی)

  پس فتد آن بز ، که پیشاهنگ بود  (مولوی)

پس ماندۀ گاو را با خر باید داد  (مولوی)

پسند تو ، ما را پسندیده است  (مولوی)

پسندیدۀ تو ، پسندیده باشد  (مولوی)

پسِ هر نشیبی ، فرازی بود   (سعدی) + (فردوسی)

پشت و روی نامۀ ما ، هر دو یک مضمون بود  (صائب تبریزی)

پشه با شب زنده داری ، خون مردم می خورد  (صائب تبریزی)

پشه چو پر شد ، بزند پیل را  (سعدی)

  پشه کی داند که این باغ از کی است / کو بهاران زاد و مرگش در دی است  (سعدی)

پشه هم در حدّ ذات خود ، کم از نمرود نیست    (سعدی)

پشیمان نشد هر که نیکی گزید  (فردوسی)

پشیمانی بود در هرزه گردی  (مغربی)

پلنگ از زدن کینه ورتر شود / به باد آتش تیز ، بر تر شود  (سعدی)

پلنگ وشیر را خانه نباشد   (نظامی گنجوی)

پنجه نهان کن چو به شیران رسی  (خواجوی کرمانی)

پند از کسی شنو که ندارد ز تو طمع  ( ناصر خسرو)

پند پیر ، از جانِ شیرین خوشتر است   (صفایی نراقی)

پند حکیم ، عین صواب است و محض خیر  (حافظ)

پند عاقل کی کند دیوانه گوش  (خواجوی کرمانی)

پند گیر از مصائب دگران / تا نگیرند دیگران ز تو پند  (سعدی)

پنهان خورید باده که تکفیر می کنند  (حافظ)

پنهان نمی توان کرد ، رازی که بر ملا شد   (کلیم کاشانی)

پوستین ، بهر دی آمد نی بهار  (مولوی)

پوشیدن حیله است خود حیله گری  (ابوالقاسم حالت)

پوشیدن نیست قدر گهر ، پیش گوهری  (همایون کرمانی)

  پول است نه جان است که آسان بتوان داد  (ابوالقاسم حالت)

پهلوانی نتوان کرد به زور دگری   (عماد فقیه)

پیام است از مرگ ، موی سپید  (فردوسی)

پی به مقصود برد آن که دلش بیدار است   (صغیر)

پیران تلاش رزق فزون از جوان کنند  (صائب تبریزی)

پیران خورند حسرت موی سیاه را   (سلیم تهرانی)

پیران دل شکسته ، دعاهای بد کنند  (شجاع کاشانی)

پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد  (حافظ)

 پیراهن حباب ، به یک خار پاره است  (میرزا باقر اصفهانی)

پیر برنا کجا شود ز خضاب  (قطران تبریزی)

پیر ، پیر عقل باش ای پسر / نی سپیده موی اندر ریش و سر  (مولوی)

پیر ، دیگر جوان نخواهد شد  (سعدی)

پیر را تعلیم دادن مشکل است  (ادیب)

پیرم ، دیگر به بزم جوانان نمی روم  (افسر)

پی شاخ شد ، گوش بر باد داد  (ادیب)

پیش بد گو منشین تا نشوی رنجه از او  (صغیر)

پیش بی دردان گریبان پاره کردن مشکل است  (صغیر)

پیش جالینوس نام طب نبر  (صفایی نراقی)

پیش چشمت داشتی شیشۀ کبود / زان سبب عالم کبودت می نمود  (مولوی)

پیش خر ، خر مهره وگوهر یکی است  (مولوی)

پیش دو نان چند ریزی آبرو  بهر دو نان  ( واعظ)

پیش سگ چون لقمه ای نان افکنی / بو کند خوردای  مقتنی  (مولوی)

پیش صاحب نظران ملک سلیمان ، باد است  (خواجوی کرمانی)

پیش عاقل در بلا بودن به از بیم بلاست  (صائب تبریزی)

پیش کسی رو که خریدار توست  (سعدی)

پیش ما دشنام یاران از دعا بهتر است  (اوحدی مراغه ای)

پیش محرم ، برهنه باید راز  (فردوسی)

پیش من و تو ، لیل و نهاری بوده است   (خیّام)

پیش مهِ ما ای چرخ ، کم لاف زن از خورشید  (مایل تویسرکانی)

پیش و پس کارها بباید نگریست  (بابا افضل)

پیغام تو دوش از دهن غیر شنیدم  (آشفته)

پیکان ، به تیر جا کند ، آنگاه بر نشان  (آشفته)

پیمانه چو پر شود ، چه بغداد و چه بلخ  (خیّام)

پیمانه چو پر شود ، چه شیرین و چه تلخ   (خیّام)

پیمانه که لبریز شود ، می ریزد  (خیّام)

پی نام و ننالد ، خلق زمانه   (خیّام)

پیوسته است سلسلۀ موجها به هم  (صائب تبریزی)

پیوسته دلم ز نیش خویشان ریش است   (بابا افضل)

پی هر مستی یی باشد خماری  (شبستری)

 

                          ((حرف ت ))

 

تا آخر عمر ، بلهوس ، بهلوس است (مفتون کبریایی)

تا آشنا ز در رفت بیگانه از در آمد  (امیر خسرو دهلوی)

تا آفتاب باشد ناید ستاره بیرون  (جامی)

تا امیدت نشود یأس ، به راحتی نرسی  (کلیم کاشانی)

تا باد نجنبد ، نفتد میوه ز اشجار (مسعمد سعد سلمان)

تا باز چه اندیشه کند رأی ثواب (حافظ)

تا بخت که را بود وکه را دارد دوست  (حافظ)

تا بخت که را خواهد وملیش به که باشد  (حافظ)

تا بلبلی نباشد ، بستان صفا ندارد  (حافظ)

تابوت نا خدا را دریا به دوش دارد  (سلیم تهرانی)

تابوده چنین بوده تاهست چنین باد  (سلیم تهرانی)

تا بوده مهر و ماه ز هم دور بوده اند  (رهی معیّری)

تابه کی ای خواجه غافل زیستن  (نشاط اصفهانی)

تا به کی شمع جدا سوزد و پروانه جدا  ( مخلص کاشی)

تا پریشان نشود کار به سامان نرسد / شرط دور است که تا این نشود آن نشود  (عبد الباقی کرمانی)

تا تنور گرم ، نانی پخته کن  (عبد الباقی کرمانی)

تا توانستم ، ندانستم چه سود / چون که دانستم ، توانستم نبود (عبد الباقی کرمانی)

تا توانی به جهان خدمت محتاجان کن / به دمی یا درمی یا قلمی یا قدمی  (پوریای ولی)

 تا توانی حذر از صحبت سرگوشی کن  (سلیم تهرانی)

تا توانی دل به دست آور / دل شکستن هنر نمی باشد  (سعدی) 

تا توانی رفع غم از چهرۀ غم ناک کن/ درجهان گریاندن آسان است ، اشکی پاک کن  (سعدی) 

تا تو به دامان من رسی ، من به خدا رسیده ام (رهی معیّری)

تا تو را دردی نباشد ، قدر درمان را چه دانی  (خواجو کرمانی)

تا جان تو از فلانت آید بیرون  (مفتون کبریایی) 

تاجرِ ترسندۀ لرزنده جان/ در جهان نه سود بیند نه زیان  (مفتون کبریایی) 

تا چراغی خانه را باید ، به مسجد کی رواست  (مفتون کبریایی) 

تا چند در انتظار فردا باشی  (بابا افضل)    

تا چند زاغ مزبله ، لختی همای باش  (امیر خسرو دهلوی) 

تا چه قبول افتد وچه در نظر آید  (حافظ) 

تا حرف میزنی ، گله بنیاد می کنند  (حافظ)

تا حیاتی هست مارا ، روزی ما می رسد  (امین نصر آبادی) 

تا خرخره زیر قرض رفتیم همه  (مفتون کبریایی)

تا خرمنت نسوزد تشویش ما ندانی  (سعدی)

تا خم شده ای بار گذارند به پشتت  (سعدی)

تا خون نخوری ، چاشنی درد ندانی  (عرفی شیرازی) 

تا داشتم دلی به کنارم نیامدی / آنگاه آمدی که به کارم نیامدی  (عبد الله الفت)

تا دانه نیفکنی ، نروید  (سعدی) 

تا در نگری ، جای تر است وبچه نیست  (همایون کرمانی) 

تا دلی آتش نگیرد ، حرف جانسوزی نگوید  (نظام وفا)

تا دیده نباشد ، نتوان کرد نظاره  (کمال خجندی)

تا دیده نخفت ، بخت بیدار نشد  (راهب)

تا راهرو نباشی ، کی رهرو شوی   (حافظ) 

تار زلف توست ، اما رشتۀ جان من است  (نیاز اصفهانی)

تا رنج تحمّل نکنی ، گنج نیبنی   (سعدی) 

تار و پود عالم امکان به هم پیوسته است  (صائب تبریزی)

 تا روز گار هست ،مثل داستان ماست  (صالح خراسانی)

تا ریشه در آب است ، امید ثمری هست  (هدایت) + (عرفی) 

تا زر داری ، به زور محتاج نه ای  (هدایت) + (عرفی) 

تا زمین نشکافت ، کس گندم نخورد  (صفایی نراقی) 

تا زنده است حرص گدا کم نمی شود  (صائب تبریزی)

تا زنده ایم در طلب آب و دانه ایم  ( واعظ)

تا زنده ایم مرحمتی کن به حال ما   (شأنی تکلّو)

تازه عروس دهر را ، من سه طلاقه گفته ام    (آشفته )

تا ساغرت پر است ، بنوشان و نوش کن   (حافظ)

تا سال دگر که مرده وکه زنده  (نصرت منشی باشی)

تا شب نرود ، صبح پایدار نباشد  (سعدی) 

تا شب نروی روز به منزل نرسی   (سعدی) 

تا شمع نگردید ، دل پروانه نسوزد (مخفی زیب النساء )

تا صدف نشکست کس گوهر نبرد  (صفایی نراقی) 

تا صلح بود ، بشر چرا جنگ کند  (مفتون کبریایی)

تا غم نخوری به غمگستاری نرسی  (مفتون کبریایی)

تا قلندر نشوی ، راه نیابی به نجات  (اوحدی مراغه ای)

تا قیامت گر بگویم زین کلام / صد قیامت بگذرد وین نا تمام    (مولوی)

تا قیامت نان ما بر شاخ آهوی بسته است  (صابر همدانی) 

تا کارد به استخوان رسید آخر کار   (اهلی شیرازی) 

تاک را سیراب کن  ای ابر نیسان زینبهار / قطره تا می ، می تواند شد چرا گوهر شود  (میرزا ارضی دانش)

تا کسی پا از گلیم خویش نگذارد برون / از میان ، کی می رود حق وحقوق دیگری   (صابر همدانی)  

تا کسی را دل نرفت از دست ، صاحبدل نشد   (جلال اسیر)

تا کور شود هرکه نتواند دید   (جلال اسیر)

تا که احمق باقی است اندر جهان / مرد مفلس کی شود محتاج نان  (مولوی)

تا که از جانب معشوق نباشد کششی / کوشش عاشق بیچاره به جای نرسد    (مولوی)

  تا که دستت میرسد کاری بکن / پیش از آن که از تو نیاید هیچ کار  (سعدی) 

تا که دندان نخورد کرم ، مطلّا نشود  (ابو السعید ابوالخیر)

 تا کی زمانه سنگ زند به سبوی ما   (جهان قزوینی)

تا گرم بود تنور ، نان باید بست   ( میرزا یحی اصفهانی)

تا گرم بود تنور ، نان بیرون آر   (صابر همدانی)  

تا گم نشوی ، گم شدۀ خویش نیابی    (امیر حسن دهلوی) 

تا لب نانی عطا فرمود ، دندان را گرفت   (کلیم کاشانی)  

تا مست نباشد ، نکشد بار غم  (سعدی) 

تا میّسر نشود کام دل ، آسان نشود   (هلالی جغتایی)

 تا نباشد چوب تر ، فرمان نبرد گاو  و خر  (هلالی جغتایی)

تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها   (هلالی جغتایی)

تا نپرسند دم ، مزن به سخن  (ابن یمین)

تا نخواندنت به خوان ، و هرجا مشو بی وعده سبز   (فرّخی سیستانی)

تا نخواندنت مرو در هیچ جای   (فرّخی سیستانی)

تا ندانی که سخن عین صواب است ، مگوی   (سعدی) 

تا ندانی کیست همسایه/ به عمارت ، تلف مکن مایه   (اوحدی مراغه ای)

تا نسوزد ، بر نیاید بو ز عود   (سعدی) 

تا نشوی پیر ، ندانی که چیست  (سعدی)   

تا نگردی آشنا ، زین پرده رازی نشنوی    (حافظ) 

تا نگرید ابر ، کی خندد چمن    (مولوی  + صفایی نراقی)  

تا نگرید طفل ، کی شود لبن   (مولوی) 

تا نو بود ، که سوی کهن میکند نگاه    (طالب آملی) 

تا نیابی مراد خویش ، بکوش   (مسعود سعد سلمان)

تا نیاید درد ، کس دنبال درمان کی رود   (سرور اصفهانی)

 تا نیست غیبتی ، ندهد لذّتی حضور  (حافظ)

تا هستم ای رفیق ندانی کیستم / آن دم سراغ وقت من آیی که نیستم  (شهریار)  

 تا یار که را خواهد ومیلش به که باشد   (دولتشاه قاجار)

  تأدیب معلّم به کسی ننگ ندارد   (دولتشاه قاجار)

تأمل ، راه ناهورار را هموار سازد   (صائب تبریزی)  

تأمل کن نخست اندر سخن ، آنگه سخن سرکن  (شارق)

تبه کنم جوانی تا کنم خوش زندگانی را / چه سود از زندگانی چون تبه کردم جوانی را  (یغما جندقی)

تبه گردد از بی شبانی رمه   (فردوسی)

تحسین کار فرما ، بهتر ز مزد کار است   (سلیم تهرانی) 

تخم بد در زمین نیک ، چه سود  (مکتبی)

تخم بی آب ، حاصلش آه است  (مکتبی)

تخمِ قابل ، در زمین پاک ، گوهر می شود  (صائب تبریزی)  

تخمی که بر  افشانی ، یک روز به بار آید  (ناصح)

تدبیر ، در برابر تقدیر، عاجز است   (گلچین معانی)

ترحّم بر پلنگ تیز دندان / ستمکاری بود بر گوسفندان(سعدی) 

تربیت نا اهل را چون گردکان برگنبد است  (سعدی) 

ترسم که کُشد وعدۀ فردای تو ما را   (جهان قزوینی) 

 ترسم که نرسی به کعبه ای اعرابی / این ره که تو میروی به ترکستان است  (سعدی) 

ترک افیون را علاجی بهتر از تقلیل نیست  (صائب تبریزی)  

ترک جان اندر ره جانان ، نخستین منزل است  (نادر کازرونی)    

ترک دنیا به مردم آموزند / خویشتن سیم و غلّه اندوزند  (سعدی) 

ترک شوری ننماید نمک از ساییدن  ( واعظ) 

ترک شهوت ها و لذّتها سخاست / هر که در شهوت فرو شد بر نخواست (مولوی) 

 ترک عادت ، موجب مرض است  (مولوی)

 ترک واجب کرده وسنت به جا می آورد  (مولوی) 

تسبیح هزار دانه در دست مپیچ   (مولوی) 

تسکین دل ، ز صحبت روشندلان طلب  (وحشی بافقی)

تشخیص زر به بینش استاد زر گر است  (وحشی بافقی)

 تشنگی آب شور ننشاند   (جامی)

تشنه را آب دهان سیر نسازد هرگز  (رفیع واعظ) 

تشنه را آب محال است که از یاد رود   (کلیم کاشانی)

تشنۀ آفت است مال بخیل  (صائب تبریزی)

تعارف کن من و بر مبلغ افزای   (صائب تبریزی)

تعجیل بد است ، لیک ، در خیر نکوست   (صائب تبریزی)

تعجیل کننده ، پیرو شیطان است   (صائب تبریزی)

 تغاری بشکند و ماستی بریزد /  جهان گردد به کام کاسه لیسان  (محسن هندی)

 تفافتهاست از شیر نیستان ، تا شیر قالی را   (محسن هندی)

تقدیر چو سابق است ، تدبیر ، چه سود  (محسن هندی)  

تکلّف چو نباشد ، خوش توان زیست  (محسن هندی)

تکیه بر جای بزرگان بی بزرگی ساختن / مور را دعویّ اجال سلیمان کردن است  (طاهایی شمیرانی )

تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف / مگر اسباب بزرگی همه آماده شود  (حافظ)

تکیه بر دیوار کردم ، خاک بر فرقم نشست  (حافظ) 

تلخ را امید شیرینی گوارا می کند  (صائب تبریزی)  

تلخ و شورِ همه عالم بر ما شیرین است  (مغربی)

 تلخی از زهر و حلاوت ز شکر مطلوب است  (صائب تبریزی)  

تلخی بادام را شکّر تلافی می کند  (صائب تبریزی)

تلخی تازه به از قند مکرّر باشد   (صائب تبریزی)

تلخی عمر بشر ، حاصل بی تجربگی است   (صائب تبریزی)

تلقین درس اهل نظر ، یک اشارت است  (حافظ)

تماشا کن که یک دیدن ، حلال است (سلیم تهرانی) 

تمام روز وصالم به یک نگاه گذشت  (شأنی تکلّو)

تمام عمر با خود بودی ونشناختی خود را  (شأنی تکلّو)

تمام فتنه ها زیر سر توست   (گلشن اصفهانی)

تمرین زیاد بهترین استاد است  (ابوالقاسم حالت)

تن آدمی شریف است به جان آدمیّت / نه همین لباس زیباست نشان آدمیت   (سعدی)

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد  (حافظ)

تن رها کن تا نخواهی پیرهن  (حافظ) 

 

تنگ چشم از نعمت دنیا نخواهد گشت سیر (حکیم شفایی)  

تنگدستی مرگ را در کام ، شیرین می کند  (صائب تبریزی)

تن مرده و جان نادان یکی است  (اسدی طوسی)

تنوری چنین گرم نانی نبست  (اسدی طوسی) 

تنها نه من به خال لبش مبتلا شدم / بر هر که بنگری به همین درد مبتلاست (میرزا صفوی)  

 

تو آن گندم نمای جو فروشی  (نظامی گنجوی)

تو آنی که از یک مگس رنجه ای / که امروز سالار و سر پنجه ای   (سعدی)

تو از تیرگی ، روشنای مجوی  (فردوسی) 

تو از مشگ ، بویش نگه کن نه رنگ   (اسدی طوسی)

 تواضع بود بر بزرگان ادب  (ابن یمین)

تواضع ز گردن فروزان نکوست / گدا گر تواضع کند خوی اوست  (شاهی)

 توان ز ظاهر ما خواند حال باطن ما  (واعظ)  

توانگری که ئم از فقر می زند غلط است  (سعدی)

توانگری نه به مال است نزد اهل کمال / که مال از لب گور است وبعد از آن اعمال  (سعدی) 

تو اهل دانش و فضلی ، همین گناهت بس  (سعدی)

تو به خدای خود انداز کار و دل خوش دار / که رحم اگر نکند مدّعی ، خدا بکند  (حافظ)   

تو بر زیر دستان درشتی مکن (سعدی)

تو بر کناری و ما اوفتاده در غرقات (سعدی)

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن /که خواجه خود روش بنده پروری داند  (حافظ)  

توبه از می  میکنم چندان که  می  ارزان شود   (صائب تبریزی)  

تو به دست خویش باید که گره ز پا گشایی  (مولوی)

  توبه فرمایان چرا توبه کمتر می کنند  (حافظ)

تو بی دردی طبیبان را چه جرم است  (غبار همدانی)

تو پهلوان تر از آنی که که در کمند من افتی  (سعدی) 

توتیا در چشم نابینا مکش  (حسن دهلوی)

توچه دانی که پس پرده که خوب است وکه زشت  (حافظ)

تو چه دانی که شب سوختگان چون گذرد (حافظ)

تو حال تشنه ندانی که بر کنارۀ جویی   (سعدی)

تو خانه نشین شدی و من خانه خراب  (کمال الدّین اسماعیل)

تو خود چون کنی اختر خویش را بد /  مدار از فلک چشم نیک اختری را  ( ناصر خسرو)

تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل (حافظ) 

تو در آیینه نظر داری و زین بی خبری / که به دیدار تو آییه نظر دارد (فروغی بسطامی)

تو را به از عمل خیر ، نیست فرزندی  (امیر خسرو دهلوی)

تو را تیشه دادم که هیزم کنی ندادم که دیوار مسجد کنی (سعدی)

تو را چه کار به صورت ، نظر به معنی کن  (سلیم تهرانی)

تو را داد ، فرزند را هم دهد  (فردوسی)

تو را دیده از بهر آن داده اند / که در ره بسی چاه بنهاده اند  (فردوسی)

تورا عزیز تر از آبرو متاعی نیست  (طالب آملی) 

تو راه هست یار آن که غمخوار توست / که روز خوشی ، هر کسی یار توست  (وصال شیرازی)

توفیق ، رفیقی است به هر کس ندهند  (وصال شیرازی)

تو قدر آب چه دانی که بر لب جویی  (سعدی)    

تو کمتر گو سخن هر جا شنیدی عیب پرگویی  (صابر)

تو که باری ز دوشم بر نداری / میان بار ، سرم چرایی  (بابا طاهر)

تو که بر خویشتن نبخشایی / جز تو بر تو چگونه بخشاید  ( ناصر خسرو)

تو که نوشم نه ای ، نیشم چرایی  (بابا طاهر)

تو مادر مرده را شیون میاموز  (نظامی گنجوی)

تو مکانی ، اصل تو در لامکان / این دکان بربند وبگشا آن دکان  (مولوی)

تو مو میبینی و مجنون پیچش مو / تو ابرو ، او اشارتهای ابرو  (وحشی بافقی)

تو نیکی می کن و در دجله انداز / که ایزد در بیابانت دهد باز  (سعدی)

تو هم به مطب خود میرسی شتاب مکن  (سعدی)

تهنیت جز در مصیبت پیش ما عیب است ، عیب   (عرفی شیرازی)

تهی آی تا پر معنی شوی  (سعدی)

تهی پای رفتن ، به از کفش تنگ  (سعدی)

تیر آن زمان به خاک فتد کز کمان گذشت   ( (منصور) طبیب اصفهانی )

تیر که از کمان چو رفت نیاید به شست باز  (سعدی)

تیرِ بگذشت ، چون توان دریافت  (سنایی)

تیر را قیمت از هدف باشد  (سنایی)

تیر کج چون از کمان بیرون رود رسوا شود  (صائب تبریزی)

تیره تر هر چه شد اوضاع برو خوشدل باش / که از شب هرچه سر آید به سحر نزدیک است (صابر همدانی)

تیری که بر نشانه نشیند نگاه تست (فروغی بسطامی)

تیری که نه بر هدف گراید / آن به که ز جعبه بر نیاید   (امیر خسرو دهلوی)

تیغ بهتر زه طعنۀ دشمن  (علی شطرنجی)

تیغ چون بشکست ، خنجر می شود (علی شطرنجی)

تیغ حلم ، از تیغ آهن تیزتر  (مولوی)

تیغ را جز شجاع ، محرم نیست  (سنایی)

تیغ زن از تیغ بر گوید ، قلم زن از قلم / مرد فلاح از زراعت و آسیابان ز آسیا  (سنایی)

تیمار غریبان سبب ذکر جمیل است    (حافظ) 

 

 

                                                                                       ((حرف ث ))

 

 

ثبات تن به مأکولات بینی  (ناصر خسرو)

ثبات تن جان به معلومات بینی (ناصر خسرو)

ثبات وصبر ، گنج بی زوالند (صفای اصفهانی)

ثروتی بهتر از جوانی نیست (شهریار)

ثریّا کرد با من تیغ بازی (پروین اعتصامی)

ثمر از درخت بید نباید جست (پروین اعتصامی)

ثمر تلخ تورا ، لذّت سیب ذقن است (صیدی تهرانی)

ثمر دهد ز رگ و ریشۀ درخت خبر (صائب تبریزی)

ثمر سرو همین بس ، که تو آن را مانی (محمد امین)

ثمر علم ، ای پسر عمل است (همای شیرازی)

ثمر عمر ، عقل و تجربت است (ملک الشعرای بهار)

ثمر نخل  محبّت ، همه تسلیمو رضاست (مدهوش تهرانی)

ثمر نصیب کسی گشت و گل نصیب کسی (فرج شوشتری)

ثمری گل ندهد آه ، فغان خواهد داد (مشتاق اصفهانی)

ثواب باشد ای دارای خرمن / اگر رحمی کنی بر خوشه چینی (حافظ)

ثواب هست اگر ترک منکرات ، چرا / فقیه مسجد ما کار ناثواب کند (کمال زین الدّین)

   

 

حرف ج

جارو بِ وقت شام ، پریشانی آورد   (آشنا)

جام می بردست من ده ، نام نیک از من مجوی (هلالی جغتایی)

جام می و خن دل ، هر یک به کسی دادند / در دایرۀ قسمت اوضاع چنین باشد (حافظ)

جامه ، به اندازۀ قامت ، نکوست  (حافظ)  

جامه مفکن بر آتش از لیکی  (سنایی)

جامۀ تنگ زود تر پاره شود (سرخوش لاهوری)

جامۀ سرخ ، مایۀ شادی است  (سنایی)

جامۀ نو ز دولت انبوه است (سنایی)

جانا سخن از زبان ما می گویی  (سنایی)

جانا سخن راست ، ز دیوانه بپرس (خواجوی کرمانی)

جان بی علم تن بمیراند / شاخ بی بار ، دل بگیراند  (سنایی)

جان بی نان به کسی نداد ، خدای  (سنایی)

جان پدر تو سفره بی نان ندیده ای (سنایی)

جان چه باشد که نثار قدم دوست کنم / این متاعی است که هر بی سر وپایی دارد (حافظ)

جان دادم واز لعل تو دشنام گرفتم (بهار شیروانی)

جان دهد بنده چون دهی نشان  (اوحدی مراغه ای)

جان کندنی است بستن جان اندر انتظار (مسعود سعد سلمان)

جان گرگان وسگان از هم جداست / متّحد جانهای شیران خداست (مولوی)

جان و دل باخته را نیست پروایی  (خسروی کرمانشاهی) 

جانی که به زر توان خرید ارزان است (خسروی کرمانشاهی)  

جاهل آسوده ، فضل اندر رنج / فضل ، مجهول و جهل معتبر است (خاقانی شروانی)

جاهلانم را پیش دانا جای استکبار نیست (ناسر خسرو)

جای گل گل باش ، جای خار ، خار  (مولوی)

جایی بنشین تا بر نخیزانندت (سلیم + مفتون)

جایی که بزرگی بایدت بود / فرزندی من نداردت سود (سلیم + مفتون)

جایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را  (سعدی) 

جای که شتر بود به یک غاز / خر قیمت واقعی ندارد (سعدی) 

جایی که عقاب پر بریزد / از پشه لاغری چه خیزد  (هاتف)

جایی که گوشت نیست ، چغندر تهمتن است   (هاتف)

جایی که نمک خوری ، نمکدان مشکن  (هاتف)

جدایی تا نیفتد ، دوست قدر دوستی کی داند (صائب تبریزی)

جراحات زبان درمان ندارد  (مجد خوافی)

جراحت دیده از بو  می گریزد  (ذوقی اردستانی)

جر بزنی جر نزنی ، برده ای / خوب رخی هر چه کنی کرده ای (جلال الممالک)

جرس اندر قفای محمل لیلی فغان دارد (جلال همایی)

جرم از تو نباشد کنه از بخت من است (سعدی)

جرم بر خود نه که تو خود کاشتی / با جزا و عدل حق ، کن آشتی (سعدی)

جزای حسن عمل بین که روزگار هنوز / خراب می نکند بارگاه کسری را  (ظهیر فاریابی) 

جز بستن لب نیست دوا بوی دهان را  (وصال لاهیجی)

جز به تدبیر پیر ، کار مکن  (سنایی)

جز به راه سخن ندانم من / که حقیری تو یا بزرگی و خطیر(ناسر خسرو)

جز به ضد ، ضد را همی نتوان شناخت (مولوی)

جز خار وخس زمانه به بالا نمی برد (کلیم کاشانی)

جز در کف کلیم عصا کی شود چو مار (معزّی)

جز رواجی هرچه خواهی هست در دکان ما (واعظ)

جز محبّت خاطر افسرده را تدبیر نیست /  گرم باید داشتن اعضای سرما خورده را (احمد اشتری یکتا)

 جغد شایسته تر آمده به خراب (ادیب صابر)

جگر شیر نداری ، سفر عشق مکن  (صائب تبریزی)

جگر ها خون شود تا یک پسر مثل پدر گردد   (صائب تبریزی)

جگرها خون شود تا یک نهالی بارور گردد  (صائب تبریزی)

جلوۀ آینه ، طوطی را شکر خا می کند (قاآنی)

جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد (حافظ)

جمعیت کفر از پریشانی ماست (خیّام)

جنسی که گرانبهاست کم مشتری است (میرزا صادق اصفهانی)

جنگ از الفاظ خیزد وز معانی آشتی (ادیب)

جنگ اوّل ، به ز صلح آخر است  (ادیب)

جنگ حمّالان برای بار بین /  این چنین است اجتهاد کار بین (مولوی)

جنگ هفتاد و دو ملّت همه را عذر بنه / چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند (حافظ)

جواب ابلهان ، باشد خموشی (حافظ)

جواب است ای برادر این نه جنگ است / کلوخ انداز را پاداش ، سنگ است  (سعدی)

جواب تلخ ز شیرین مقابل شکر آید (سعدی)

جواب تلخ شگفت است از آن لب شیرین (معزّی)

جواب جاهلان ، باشد خموشی( معزّی)

جواب مهربانی ، مهربانی است (همام تبریزی)

جواب ناخدا با ناخدا توپ است در دریا (همام تبریزی)

جواب نکویی ، نکوی بود  (راوندی)

جوان آرزوهای فراوان کند /  همی هر چه خواهد به وَهم آن کند (فرّخ خراسانی)

جوان است جویای نام آمده  ( فردوسی)

جوانی به بیهودگی یاد کردم / دریغا جوانی ، دریغا جوانی (محمد عبده)

جوانی را بود پیری سرانجام (گلچین معانی)

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را / نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را (شهریار)

جوانی کجای که یادت بخیر (نظامی گنجوی)

جوانی هم بهاری بود و بگذشت  (بابا طاهر)

جوجه را در آخر پایز می باید شمرد  (صابر همدانی)

جود ، از ابر و لاف ، از رعد است (سنایی)

جور استاد ، به ز مهر پدر  (سعدی)

جوز و فندق بهر بی دندان چه فرقی می کند  (ابوالقاسم حالت)

جوش جاهل چو آتش خاشاک / بر دمد زود و زود گردد خاک (اوحدی مراغه ای)

جوهر ذاتی هر کس ز کلامش پیدا است / به صدا فهم شود چینی اگر مو دارد (اوحدی مراغه ای)

جوهر علم ، همچو زر باشد / که چو کهنه است تازه باشد (اوحدی مراغه ای)

جوُی زر بهتر از هفتاد من زور  (سعدی)

جوی طالع ، ز خرواری هنر به (سعدی)

جویی که آب رفته بود روزی اندر او / اخر هم اندر او کند آن آب رهگذار (مسعود سعد سلمان)

جهّال در تنعّم و ارباب فظل را / بی صد هزار غصّه یکی نان نمی رسد (رشید و طواط)

جهان از بد و نیک آبستن است / برون دوست است و درود دشمن است (رشید و طواط)

جهان ، بی درم ، در تباهی بود ( فردوسی)

جهان تا بوده ، اینش کار بوده ( فردوسی)

جهان جو اگر کشته گردد به نام / به از زنده دشمن بدو شادکام ( فردوسی)

جهان چون زلف و خطّ و خال ابروست / که هر چیزی به جای خویش نیکوست (شبستری)

جهان چون من و چون تو بسیار دید ( فردوسی)

جهان چیست جز خواب آشفته ای (ادیب)

جهان دیده بسیار گوید دروغ  (سعدی)

جهان را به چشم جوانی مبین  ( فردوسی)

جهان را هر چه بینی همچین است (فخر الدین گرگانی)

جهان روزی دهد روزی ستاند (فخر الدین گرگانی)

جهان سر به سر حکمت و عبرت است  ( فردوسی)

جهان گو نمان ، چون جوانی نماند  ( فردوسی)

جهانی است بنشسته در گوشه ای (ادیب نیشابوری)

جهد فرعونی چو بی توفیق بود /  هرچه او میدوخت آن تفتیق بود (ادیب نیشابوری)

 

 

                                    ((حرف چ ))

 

 

چاره ای نیست بجز دیدن و حسرت خوردن (سعدی)

چاره ای جز پیرهن دریدن نیست (سعدی)

چاره زنجیر بود بندۀ نا فرمان را(یغما جندقی)

چارۀ بیچارگان مرگ است و بس (یغما جندقی)

چارۀ دیوانه دانستم بجز زنجیر نیست  (شکیب اصفهانی)

چاک بر کن ، سپس بدزد منار (حکیم سوری)

چرا ره بینم  و فرسنگ پرسم  (نظامی گنجوی)

چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی  (مخفی هندی)

چراغ از بهر تاریکی نگهدار / که بیماری توان بودن دگر بار  (سعدی)

چراغ پیش آفتاب پرتوی ندارد  (سعدی)

چراغ خانۀ درویش ، آه درویش است (باقری اصفهانی)

چراغ دزد ، خواب پاسبان است (باقری اصفهانی)

چراغ عمر نهاده است بر دریچه باد  (سعدی)

چراغ کذب را نبود فروغی  (خواجه نصیر)

چراغ گوشه نشینان مدام می سوزد (خواجه نصیر)

چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا  (حافظ)

چراغی را که ایزد بر فروزد  /  هر آنکس پف کند ریشش بسوزد (حیدر هروی)

چراغی را که دودی هست در سر ، زودتر گیرد (عظیم نیشابوری)

چرا که خانۀ موری به شبنمی هست خراب (غبار همدانی)

چربی از سنگ ، بر نمی آید (غبار همدانی)

چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد (قائم مقم فرهانی)

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد / من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک  (حافظ)

چسان پر ّد مگس جایی که ریزد بال و پر عنقا (هاتف)

چشم آخر بین تواند دید راست(مولوی)

چشم و باز گوش باز و این عما / خیره ام از چشم بندی خدا (مولوی)

چشم بینا بهتر از سیصد عصا (مولوی)

چشم دریده ، ادب نگاه ندارد  (حافظ)

چشم دل باز کن که جان بینی / آنچه نادیدنی است آن بینی (هاتف اصفهانی)

چشم عاشق نتوان بست که معشوق نبیند  (سعدی)

چشم عیان بین نبیند نهان را (ناصر خسرو)

چشم گریان ، چشمۀ فیض خداست (مولوی)

چشم نابینا کجا از توتیا بینا شود  (مولوی)

چشم هنر بین بود از عیب پاک  (نظامی گنجوی)

چشمی که بود لایق دیدار ،  ندارم (زلالی هراتی)

چگونه پارسا باشد ، کسی کو پادشا باشد   (فرّخی سیستانی)

چگونه شکر این نعمت گذارم  /  که دارم دست و آزاری ندارم  (فرّخی سیستانی)

چنان با نیک و بد سر کن که بعد از مردنت عرفی /  مسلمانت به زمزم شوید وهندو بسوزاند (عرفی شیرازی)

چنان پهن خوان کرم گسترد / که سیمرغ ، در قاف ، روزی خورد  (سعدی)

چنان زندگی کن اندر جهان که چون مرده باشی ، نگویند مرد  (حافظ)

چنان قحط سالی شد اندر دمشق /  که یاران فراموش کردند عشق  (سعدی)

چنان کامدی ، رفت خواهی تهی /  تو از پی گنج بانی نهی (اسدی)

چنان گذشته که سیخ از کباب می گذرد (کلیم کاشانی)

چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند  (حافظ)

چندان خجلم ز کردۀ خود که مپرس(بابا افضل)

چندان که می دویم ، به جای نمی رسیم (امیر فیروز کوهی)

چند خواهی پیراهن از بهر تن / تن رها کن ، تا نخواهی پیرهن  (قاآنی)

چند می ریزی نمک ، بر زخم من   (حسن دهلوی)

چنین چراغ دارد و بیراهه می رود / بگذار بیفتد و ببیند سزای خویش   (سعدی)

چنین است رسم  سرای درشت / گهی پشت بر زین گهی زین به پشت  (فردوسی)

چنین کنند بزرگان چو کرد باید کرد   (عنصری)

چنین گفت پیغمبر راستگوی / ز گهواره تا گور دانش بجوی  (فردوسی)

چو آزردی دلی را ، از مکافاتش مباش ایمن (فردوسی)

چو آید ، به مویی توانی کشی  /  چو برگشت ، زنجیر ها بگسلد  (ابن یمین)

چو از ظن گذشتی ، رسی بر یقین (ادیب)

چو استادی ، دست افتاده گیر  (سعدی)

چو اسماعیل ، از قربانی نترسد (قوامی رازی)

چو باران رفت بارانی میفکن  (سعدی)

چو بارم آرد ، شد دیگر چرا در آسیا مانم  (صائب تبریزی)

چو بالای سیاهی ، نیست رنگی  (نظامی گنجوی)

چوب خشک ، از برای سوختن است (مکتبی)

چو بخشنده باشی ، گرامی شوی (فردوسی)

چو بد خود کنیم ، از که خواهیم داد (ناصر خسرو)

چو بد کردی مشو ایمن ز آفات / که لازم شد طبیعت را مکافات  (ناصر خسرو)

چو بد کردی ، مشو ایمن ز بد گوی   (سعدی)

چو بر خود نداری روانشتری / مکش تیغ ، بر گردن دیگری   (امیر خسرو دهلوی)

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست / سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست   (حافظ)

چو به گَردش نمی رسی ، واگرد  (حافظ)

چو بگشتی ، طبیب از خود میازار (سعدی)

چو بینی خورشهای  خوش ،گردِ خویش /  بیندشی  تلخیَّ دارو ز پیش   (اسدی)

چو پا نبود ، چه یک فرسخ ، چه یک گام (وحشی بافقی)

چوتو خود کنی اختر خویش را بد /  مدار از فلک چشم نیک اختری را (ناصر خسرو)

چو تیر از کمان جست ناید به دست (ناصر خسرو)

چو چرخ آورد کین ، تو آرام گیر  (ادیب)

چو خر در گل افتد کسی نیک تر /  نکوشد به زور ، از خداوند خر  (اسدی)

چو خرمن برگرفتی ،گاو مفروش  (سعدی)

چو خواهد آتشی همسایه ، از همسایه می گیرد  (سعدی)

چو خواهی کِشت ، تخم نیک می پاش (پوریای ولی)

چو خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنیدن / به رخت نظاره کردن سخن خدا شنیدن (پوریای ولی)

چو دانا ، یکی و پرورده گوی  (سعدی)

چو دانی و پرسی ، سؤالت خطاست  (سعدی)

چو دخالت نیست ، خرج آهسته تر کن  (سعدی)

چو در بسته باشد چه داند کسی/ که گوهر فروش است یا پیله ور   (سعدی)

چو در خانه تو را دشمن بود یار / چنان باشد که داری باستین مار  (فخر الدّین گرگانی)

چو در طاس لغزنده افتد مور / رهاننده را چاره باید نه زور(نظامی گنجوی)

چو در لشکر دشمن افتد خلاف تو بگذار شمشیر خود در غلاف  (سعدی)

چو دزدان ز هم باک دارند و بیم / رود در میان کاروانی سلیم (سعدی)

چو دزدی با چراغ آید ، گذیده تر برد کالا  (سنایی)  

چو دشمن خراشیدی ، ایمن مباش   (سعدی)

چو دشنام گویی ، دعا نشنوی  (سعدی)

چو دل را محرم اسرار کردند / خموشی را امانت دار کردند (وحشی بافی)

چو دوزی صد قبا در شادکامی / بدر پیراهنی در نیک نامی (نظامی گنجوی)

چو دولت نباشد، تهوّر چه سود  (سعدی)

چو دیگ آمد به جوش ، افتاد سر پوش   (سعدی)

چو روزی نباشد ، دویدن چه سود  (نظامی گنجوی)

چو ره تمام شود ، کاروان بیاساید (فارغی تبریزی)

چو ریزد شیر را دندان و ناخن / خورد از روبهان لنگ ، سیلی  (فارغی تبریزی)

چو سر پنجه ات نیست ، شیری مکن  (سعدی)

چو شرمت نیست ، رو آن کن که خواهی   (فخر الدّین گرگانی)

چو صیدی جست ، صیادش ز اوّل سخت تر گیرد (نظیری)

چو طالع نباشد ، هنر هیچ نیست (عبید زاکانی)

چو طفل گریه کند ، بهر کد خدایی نیست (وحید قزوینی)

چو فردا شود ، فکر فردا کنیم (نظامی گنجوی + فردوسی)

چو قانع شدی سنگ و سیمت یکی است  (سعدی)

چو کاری بر آید به لطف و خوشی / چه حاجت به تندی و گردنکشی  (سعدی)

چو کالا را بود جوینده بسیار / فزون گردد بدان میل خریدار (جامی)

چو کردی با کلوخ اندازه پیکار /  سر خود را به نادانی شکستی   (سعدی)

چو کفر از کعبه بر خیزد کجا ماند مسلمانی  (سعدی)

چو کلیم و مسیح کی گردد / هر که چوب وگلیم و خر دارد (انوری)

چو گاوی که عصّار چشمش ببست / دوان تا شب وشب همانجا هست  (سعدی)

چو گفتار بیهوده بسیار گشت /  سخنگوی در مردمی خوار گشت   (فردوسی)

چو گل بسیار شد ، پیلان بلغزند  (سعدی)

چو گل چنند ز گلبن همی چه ماند ، خار(فرّخی سیستانی)

چو گوش هوش نباشد ، چه سود حسن مقال (سعدی)

چو لؤلؤ گرفتی ، صدف گو بمیر (ادیب)

چو مال نیست میسّر ، به دل توان گر باش (صائب تبریزی)

چو مدت نماند ، مدارا چه سود (نظامی گنجوی)

چو مرد رفت ز میدان چه خود و چه معجر (قاآنی)

چو مرد گشت دنی ، قولهای اوست دنی (ملک الشعرای بهار)

چو مرد والا شد گفته های او والاست (ملک الشعرای بهار)

چو مرهم می نسازی ، نیش کم زن (ناصر خسرو)

چو من باشم مرا دلادار کم نیست (فخر الدّین گرگانی)

چو مه به هاله نشیند دلیل باران است (فخر الدّین گرگانی)

چو مهر آید ، خرد در دل نماند (فخر الدّین گرگانی)

چو مه گرفت بدو بیشتر کنند نگاه (فرّخی سیستانی)

چو میدان فراخ است ، گویی بزن (سعدی)

چو میوه سیر خوردی ، شاخ مشکن (سعدی)

چو آب ز سر گذشت ، چه بیش ، چه کم(مفتون همدانی)

چو آب نباشد ، آسیا چون گردد (مولوی)

چو آتش بر خیزد تیزی نکند خار (منوچهری)

چو اسب بماند ، بر نهم زین به خران (منوچهری)

چو اعتراف هست ، چه حاجت بود گواه (عماد فقیه)

چو نام سگ بری ، چوبی به کف گیر(عماد فقیه)

چون بالش زر نیست ، بسازیم به خشتی  (حافظ)

چون بد آید، هر چه آید بد شود / یک بلا ده گردد و ده ، صد شود (حسن وثوق الدّوله)

چو بدانستم ، توانستم نبود / چو توانستم ، ندانستم چه سود  (عطار)

چو بدی پیش آید از بدتر بترس (عطار)

چو بسی ابلیس آدم روی هست/ پس به هر دستی نباید داد دست (مولوی)

چون بشورد بحر ، کشتی را سکون لنگر دهد(معزّی)

چون بوقلمون مگرد از رنگ به رنگ / یا بر سر صلح باشد یا بر سر جنگ (روز بهان)

چون به دریا رسی ، ز جوی مگوی (سنایی)

چون به سنگ اندرون بود گوهر / کسی نداند که قیمتش چند است (سنایی)

چون به گردش نمی رسی ، واگرد (سنایی)

چون بی ثمر شدیم ، دعا بی اثر شود (امیر فیروز کوهی)

چون پرده ز روی کارها بردارند / معلوم شود که در چه کاریم همه (امیر فیروز کوهی)

چو پشت کردی به من ، رو کن به هر که خواهی (ضیاعی شیرازی)

چو پیر شدم ، بند مرا آب ببرد (مفتون همدانی)

چو پیر شدی حافظ از میکده بیرون رو / رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی (حافظ)

چون پیر شدی ز کودکی دست بردار / بازی و ظرافت به جوانان بگذار (سعدی)

چو پیمبر نه ای ، ز امّت باش  (سنایی)

چون ترک شتر گفتی ، از بار مترس ای دل (خواجوی کرمانی)

چون تند شود باد ندارد خطر کاه (معزّی)

چون تنوری گرم شد ، آن به که بربندی فطیر (سنایی)

چون تو از آرزو بتابی روی / آرزو در پیت کند تک و پوی (سنایی)

چو نتوانی علاج درد کس را / میفزای از جفایش درد بر درد (ناصر خسرو)

چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور (حافظ)

چون تو نشود هر که به شغل تو زَنَد دست / زن مرد نگردد به نکو بستن دستار (فرخی سیستانی)

چون تیشه مباش و جمله زی خود متراش (بابا افظل)

چون جوابِ احمق آمد خامشی / این درازی در سخن چون میکشی (مولوی)

چون حقیقت ، به مذاق همه یاران تلخیم (امیر فیروز کوهی)

چون خدا خواهد که کاری بفسرد / سردی از صد پوستین هم بگذرد (مولوی)

چون خشت بر آسیا بری ، خاک آری (مولوی)

چون خشم زند شعله ، تر وخشک بسوزد (مولوی)

چون خشصم قوی گشت ، از او دست نگهدار (ملک الشعرای بهار)

چون خود همه عیبی ، چه کنی عیب همه کسان فاش (قاآنی)

چون در آمد جبرئیل ، آنگه برون شد اهرمن (سنایی)

چون درد بی دواست ، چه حاجت است پ(وصال شیرازی)

چو نَدروی به جز از کِشته ، هر چه خواهی کار (ناصر خسرو)

چون دل به کسی دهی ، ز جان هم بگذر (نشاط)

چون دوست دشمن است ،شکایت کجا برم (اظهری)

چون ده خراب شد ، نکشد محنت خراج (جامی)

چون دهد قاضی به دل رشوت قرار / کی شناسد ظالم از مظلوم زار (مولوی)

چون رشته گسست می توان بست / اما گرهیش در میان هست (امیر خسرو دهلوی)

چون رفت خطایی ، همه را چشم بر آن است (بابا فغانی شیرازی)

چو نرمی کنی ، خصم گردد دلیر / چون ز جا جنبید دندان ، چارۀ او کندن است (راضی)

چون ز چاهی می کنی هر روز خاک /  عاقبت اندر رسی در آب پاک (مولوی)

چون ز چشمه آمدی چونی تو خشک / ور تو ناف آهویی ، کو بوی مشک (مولوی)

چون زَدَستی خود تبر بر پای خود / خود پزشک خویش باش ای دردمند (ناصر خسرو)

چون ز کفِ دوست بود ، خوش بود (مولوی)

چون سال نیک باشد ، پیدا بود اثر (معزّی )

چون سرخ گل آید به چه کار آید گلنار (فرّخی سیستانی)

چون شد ز گلو فرو ،چه حلوا و چه زهر (فرّخی سیستانی)

چون شمع ، ز سوختن ندارم باکی (بابا افضل)

چون شمع ، عمر ما ، همه در تاب و تب گذشت  (ملا حاجی محمّد)

چون شناور نیستی ، پیراهن جیحون مگرد (مغربی)

چون شود خود نمک تبه، چه علاج (خسروانی)

چون شود دشمن قوی پس چاره جز تسلیم نیست (خسروانی)

چون شیر به خود سپه شکن باش / فرزند خصال خویشتن باش (نظامی گنجوی)

چون شیشه شکست ، کار شمشیر کند (حیران اصفهانی)

چون صفحه تمام شد ، ورق برگردد (خائف شیرازی +قدس مشهدی)

چون طلعت خورشید عیان گشت به صحرا / آنجا چه بقا مالند نور قمری را  (سنایی)

چون عطا عمده بود ، دست گدا میلرزد (واله قمی)

چون عطسه بود نادره کان را نتوان داشت (علی شطرنجی)

چون علم شود سرنگون ، لشگر پریشان میشود (صائب تبریزی)

چون غرض آمد هنر پوشیده شد / صد حجاب از دل به سوی دیده شد (مولوی)

چون قافیه تنگ آید ، شاعر جفنگ آید (مولوی)

چون قصد حرم باشد ، سهل است بیابانها (سعدی)

چون قضا آید ، چه سود از احتیاط (مولوی)

چون قضا آید ، شود تنگ این جهان / از قضا حلوا شود رنج دهان (مولوی)

چون قضا آید ، شود دانش به خواب (مولوی)

چون قضا آید ، طبیب ابله شود (مولوی)

چون قضای بد بیاید ، سود کی دارد حذر (معزّی)

چون قلم در دست غدّاری بود / لاجرم منصور ، بر داری بود (مولوی)

چون که آب آمد تیمم بالطل است (مولوی) چون که آید سال نو ، گوییم دریغ از پارسال (مولوی)

چون که از حد بگذرد ،رسوا کند (مولوی)

چون که با کودک سر وکارت فتاد / پس زبان کودکی باید گشاد (مولوی)

چون که بد کردی بترس ایمن مباش (مولوی)

چون که تقدیر چنین است ، چه تدبیر کنم (حافظ)

 چون که حکم اندر کف رندان بود / لاجرم ذوالنون در زندان بود (مولوی)

چون که دندان تورا کرم افتاد  /  نیست دندان، بر کنش ای اوستاد (مولوی)

چون که صد آمد ، نود هم پیش ماست (مولوی)

چون که گل رفت و گلستان شد خراب  /  بوی گل را از چه جوییم ، از گلاب (مولوی)

چون که گلّه بازگردد از ورود / پس فتد آن بز که پیش آهنگ بود (مولوی)

چون گذارد خشت اوّل بر زمین معمار کج / گر رساند بر فلک باشد همان دیوار کج (صائب تبریزی)

چون مار شود راست ، رود در سوراخ (مفتون کبریایی)

چون مرد سفر کند پسندیده شود (مولوی)

چونم سخن راست بود در همه جا باید گفت (آتش)

چون معانی جمع گردد ، شاعری آسان بود (عنصری)

چون ندارم همدمی ، با باد میگویم سخن (فخر الدّین عراقی)

چون نیک بنگری ، همه تزویر می کنند (حافظ)

چون وا نمی کنی گرهی ، خود گره مباش / ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست (صائب تبریزی)

چو هست رفیق نیک ، بد را مپسند (خیّام)

چو نیک بخت شدی ، ایمن از حسود مباش (سعدی)

 چون وقت مرگ مار آید ، به گرد رهگذره گردد  (سعدی)

چو یاوی بزرگی ، میاور منی (اسدی طوسی)

چو یک عیان نبود در جهان ، هزار خبر (قطران تبریزی)

چه آنجا کن کز آن آبی بر آید(نظامی گنجوی)

چه ارزد برِ آب ، آموی موی (عنصری)

چه ارزد شهی کش ز سر تاج رفت (ادیب)

چه از آن ارمغانی که از تو خویشتن بیابی(سعدی)

چه باک از موج بحر آنرا که باشد نوح کشتیبان (سعدی)

چه باک است از بلاها عاشقان را  / که نوح از آفت طوفان نترسد (قوامی رازی)

چه باک رهرو مفلس ز راهزن دارد (صغیر)

چه بر تخت مردن ، چه بر روی خاک (سعدی)

چه برکت بود در میان دوسارق (رشید وطواط)

چه بسیار بد باشد از بد بتر (رشید وطواط)

چه بهتر کور را از چشم روشن (جامی)

چه بهره میبری از اختلاط نا اهلان / به جز شراره ودود از دکان آهنگر (ظهیر فاریابی)

چه بیشی ز یک حرف در دفتری(منوچهری)

چه ترسد ز سر ، آن که سامانش نیست (ادیب)

چه جویی مهربانی از پدر کش (ناصر خسرو)

چه چیز ها که ندیدم در این زمانۀ خویش (مخفی زیب النساء)

چه حاجت است به مشاطه ، روی زیبا را(سعدی)

چه حاجت است به مشاطه ، روی زیبا را (سعدی)

چه حاجت است که بنمایی آفتاب مبین را  (سعدی)

چه حاجت بود مِی چو مستی بود (امیر خسرو دهلوی)

چه خبر داری از پیاده ، سوار (سعدی)

چه خطای سر زد از ما که در سرای بستی / بر دشمنان نشستی دل دوستان شکستی (فروغی بسطامی)

چه خواهد کور،جز دو چشم بینا  (فخر الدّین گرگانی)

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد (صادق سرمد)

چه خوش است نکته دانی که سخن نگفته داند (صادق سرمد)

چه خوش باشد که بعد از انتظاری /  به امیدی رسد امیدواری (جامی)

چه خوش باغی است ، باغ زندگانی (نظامی گنجوی)

چه خوش بی مهربانی هر دو سر بی / که یک سر مهربانی درد سر بی (بابا طاهر)

چه خوش گفت آن نهاوندی به طوسی / که مرگ خر بود سگ را عروسی (بابا طاهر)

چه خوش نازی است ناز خوب رویان (نظامی گنجوی)

چه داند آن که اشتر می چراند (نظامی گنجوی)

چه داندکور مادر زاد قدر چشم روشن را (فخر الدّین گرگانی)

  چه داند آن کور مادر زاد قدر چشم روشن را (حسن دهلوی)

چه داند نور مه را مردم کور (حسن دهلوی)

چه دلاور است دزدی که به شب چراغ دارد (حافظ)

چه رفتن ز پیمان ، چه گشتن ز دین (اسدی)

چهرۀ امروز ، در آینۀ فردا خوش است (صائب تبریزی)

چه زیان افتاب را از ابر (سنایی)

چه سازم درمان خود کرده را (فردوسی)

چه سفیدی است در سیه کاری (مکتبی)

چه سود آنگه که ماهی مرده باشد / که باز آید به جوی رفته آبی (ابن یمین)

چه سود از اینکه کتب خانۀ جهان از توست / ز علم هر چه عمل میکنی به آن ،از توست (صائب تبریزی)

چه سود از دزدی آنگه توبه کردن / که نتوانی کمند انداخت بر کاخ (سعدی)

چه سود افتد آن را که سرمایه خورد (سعدی)

چه علی خواجه چه خواجه علی (سعدی)

چه غم زبی کلهی ، کآسمان کلاه من است (قاآنی)

چه غم ز حیلۀ دشمن ، چو دوست جانب ماست (قاآنی)

چه غم ماه را گر کتانی بسوخت (ادیب)

چه کردی به مردم ، همان دار چشم (ادیب)

چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را (سعدی)

چه کند بینوا همین دارد (قاآنی)

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم (حافظ)

چه گنج ها که نهادند ودیگری برداشت (سعدی)

چه لذّت است به عمر دراز ، نادان را (صائب تبریزی)

چه ماده چه نر شیر ، روز نبرد (نظامی گنجوی)

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی / آن شب قدر که این تازه براتم دادند (حافظ)

چه مردی بود کز زنی کم بود (سعدی)

چه مکن بهر کسی ، اوّل خودت دوم کسی (سعدی)

چه نازی که ذکرت به تحسین کنند (سعدی)

چه نسبت خاک را با رب ارباب (شبستری)

چه نقصان ز یک مرغ ، در خرمنی (منوچهری)

چه نقصان کعبه را از بت پرستی (نظامی گنجوی)

چه نویسم که سزاوار سپاسش باشد (نشاط اصفهانی)

چه نیاز است سیه موی جوان را خضاب (فرخی سیستانی)

چه نیکو دانستی زد هنرمند (نظامی گنجوی)

چه نیکو گفت در پای شتر مور / که ای فربه مکن با لاغران زور (سعدی)

چه یک مرد جنگی ، چه یک دشت مرد (سعدی)

چیزی به جا نمانده غیر از گلیم پاره (سعدی)

چیزی که خدا نخواست ، حاصل نشود (بابا افضل)

چیزی که در این شهر حلال است ، کدام است (بابا افضل)

چیزی که رفتنی است نگه داشتن چه سود (امیر خسرو دهلوی)

چیزی که عوض داشت، ندارد گله ای(مفتون کبریایی)

چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است (بابا افضل)

چیزی که من امروز ندارم ، غم فردا است (شفیعی)

چیزی که نپرسند ، تو از پیش مگو (سعدی)

چین بر جبین چرا زده ای ؟ خندۀ تو کو (سوزی ساوجی)

 

 

                                           ((حرف ح))

 

 

*حاصل عمر من آن بود که، با دوست گذشت

 ورنه از عمر ، چه می بود دگر حاصل ما؟                                             (نظام وفا)

 

*حسن و عشق پاک را، شرم و حیا در کار نیست

  پیش مردم ، شمع در بر می کشد پروانه را.                                         (صائب تبریزی)

 

*حلقۀ زلف تو، در خواب نمودند به من

 جز پریشانی از آن ، خواجه چه تعبیر مرا.                                            (عبید زاکانی)

 

*حاجت موری، به علم غیب بداند

 در بُن چاهی، به زیر صخرۀ صمّا.                                                       (سعدی)

 

*حنای عیش جهان، چون شفق نمی ماند

 دلا، ز دست مده، اشک اَرغوانی را.                                                     (کلیم کاشانی)

 

*حق می کند ندا، که به ما، ره دراز نیست

 از مال ، لام بِفکن و باقی شناس ((ما)).                                               (خاقانی شیروانی)

 

*حُسن شیرین، در خور آنگونه جانبازی نبود

 کوهکن کو، تا ببیند، دلبریهای ترا؟                                                    (شوریدۀ شیرازی)

 

*حیات جاودان خواهی، به صحرای قناعت رو

 که دارد یاد هر موری، در این وادی سلیمانها.                             (صائب تبریزی)

 

*حبّ دنیا هست، رآس هر خطا

 از خطا کی می شود، ایمان عطا؟                                                      (شیخ بهائی)

 

*حالت سوخته، سوخته دل داند و بس

 شمع دانست که ، جان کندن پروانه ز چیست.                                     (توحید شیرازی)

 

*حاصل عمر من و شمع و سحرگاه((رهی))

 اشک سرد و نفس گرم و دل سوخته است.                                         (رهی معیّری)

 

*حسنت به اتفاق ملاحت، جهان گرفت

 آری، به اتفاق، جهان می توان گرفت.                                              (حافظ)

 

*حسن زن، دلجوئی و آزرم اوست

 زیور زن، مهر و خوی گرم اوست.                                        (نظام وفا)

 

*حسرت مرغ اسیری کُشدم، کز دامی

 کرده پرواز و به کنج قفسی افتاده است.                                            (طبیب اصفهانی)

 

*حیرانِ ترا، لب به سخن واشدنی نیست

 چون بلبل تصویر، که گویا شدنی نیست.                                           (اسیر)

 

*حق همچو آفتاب ، هویدا و روشن است

 من گر نبینمش، گنه از دیدۀ من است.                                               (عطا سمیعی)

 

*حال من، چون در نمی آید به نطق

 شرح حالم ، اشک خونین منست.                                                      (عطّار نیشابوری)

 

*حکایت غم عشق ، از درون عاشق صادق

 بپرس اگر چه ز مجروح، نشنوید شهادت.                                            (سلمان ساوجی)

 

*حال متکلّم، از کلامش پیداست

 از کوره، همان برون تراود، که در اوست.                                             (شیخ بهائی)

 

*حالم از باد سحر پرس، که در صحبت او

 جان بیمار مرا، پیش تو پیغامی هست.                                                (سلمان ساوجی)

*حُسن را عشق کند شهره، که با سوزش شمع

 همۀ قصّه همانست که، پروانه بسوخت.                                               (دیوانه)

 

*حاصل عمر ، به جز وصل نکو رویان نیست

 لیکن اندیشه، ز تشویش بد اندیشان است.                                           (خواجوی کرمانی)

 

*حال و هوای عشق ، به قول و غزل نماند

 شور از ترانه رفت و نشاط قصیده نیست.                                             (حمید سبزواری)

 

*حُرمت من گر نداری، حُرمت عشفم بدار

 خود اگر هیچم ، دل و طبع وفا داریم هست.                                 (وحشی بافقی)

 

*حسنت به زلف پر شکن، آفاق را گرفت

 با لشکر شکسته، که این فتح کرده است؟                                  (صائب تبریزی)

 

*حریف مجلس ما، خود همیشه دل می برد

 علی الخصوص، که پیرایه ای بر او بستند.                                   (سعدی)

 

*حکایت شب هجران، نه آن حکایتهاست

 که شمّه ای زیبانش بصد رساله بر آید.                                      (حافظ)

 

*حسب حالی ننوشتیم وشد ایّامی چند

 قاصدی کو که فرستم بتو پیغامی چند؟                                     (حافظ)

 

*حاصل بی حاصلی ، نبود به جز شرمندگی

 بید مجنون در تمام عمر ، سر بالا نکرد.                                     ؟

 

*حاصل ما در جهان ، نیست به جز درد و غم

 هیچ ندانم چراست، این همه اشک حسود.                                 (شیخ بهائی)

 

*حدیث درد دل مستمند و سینۀ ریش

  حکایتی است که، در سالها نشاید کرد.                                     (عبید زاکانی)

 

*حریص چشم طمع دارد، از کریم و لئیم

 مگس به خوان شه، و کاسۀ گدا افتد.                                        (کلیم کاشانی)

 

*حریم عشق را درگه ، بسی بالاتر از عقل است

  کسی آن آستان بوسد، که جان در آستین دارد.                         (حافظ)

*حیا به پیش رخت، چشم بسته می آید

 ادب به بزم تو، صد جا نشسته می آید.                                                (صائب تبریزی)

 

*حذر از تیر جفا نیست، که در راه وفا

 پیش شمشیر بلا، سینه سپر باید کرد.                                       (شوریدۀ شیرازی)

 

*حد نگهدار، که سر حدّ درستی اینجاست

 متجاوز به خطا، پیرو شیطان گردد.                                                   (صغیر اصفهانی)

 

*حاشا که شمع ،چهره فروزد میان جمع

 گرداند آنچه ، با دل پروانه می رود.                                                    (جامی)

 

*حسنی که بدو، عشق سرو کار ندارد

 مانند طبیبی است که، بیمار ندارد.                                                       ؟

 

*حسنی که کامل افتاد، ایجاد می کند عشق

 هر قطره اشک این شمع، پروانۀ دگر شد.                                            (صائب تبریزی)

 

*حریص را نکند ، نعمت دو عالم سیر

همیشه آتش سوزنده، سنگها دارد.                                        (واعظ قزوینی)

 

*حرص تست، اینکه همه چیز ترا نایاب است

 آز کم کن ، تو، که نرخ همه ارزان گردد.                                    (کمال الدین اسماعیل)

 

*حاشا که مرا جز تو، در دیده کسی باشد

 یا جز غم عشق تو، در دل هوسی باشد.                                     (خاقانی شیرازی)

 

*حاصل مطلب، ندارد جان گریز از عشق جانان

  جان انسان داشتن ، زین خوبتر برهان ندارد.                    (صغیر اصفهانی)

 

*حمایت تو کسی را که، در پناه آرد

 چه غم ز گردش ایّام بی حیا دارد؟                                           (عبید زاکانی)

 

*حلقه در گوش شو، اندر حلقۀ مردان دین

 تا شود بر جان تو، خورشید عزّت آشکار.                                    (عطار نیشابوری)

 

*حافظا! در کنج فقر و خلوت و شبهای تار

 تا بود ، وِردت دعا و ذکر قران غم مخور.                                    (حافظ)

*حل می کنم سیاهی چشم، از پی مداد

 تا در سواد نامه، ببینم جمال یار.                                             (فصلی)

 

*حیف باشد ا زتو، ای صاحب هنر

 کاندرین ویرانه ریزی، بال و پَر.                                               (شیخ بهائی)

 

*حال عشّاق تو، گلهای گلستان داند

 که به سودای رخت ، جامه درانند هنوز.                                    (فروغی بسطامی)

 

*حال دل، در سینۀ صد چاک من دانی اگر

 دیده باشی اضطراب مرغی وحشی، در قفس.                              (محتشم کاشانی)

 

*حال بلبل از دل پروانه پرس

 قصّۀ دیوانه ، از دیوانه پرس.                                                   (رهی معیّری)

 

*حکایت شب هجران، ز کوهکن می پرس

 درازی شب هجران ، ز چشم من می پرس.                                (باقی)

 

*حاصلم درد دل است، از دل بی حاصل خویش

 به که گویم من دلسوخته ، درد دل خویش؟                              (صبری مروی)

 

*حافظ اگر قدم زنی، در ره خاندان به صدق

 بدرقۀ رهت شود ، همّت شحنة النجف.                                   (حافظ)

 

*حُسن مَجاز گلرخان، وسوسه می کند ترا

 تا که نظاره می کند، بررُخ خوشنمای گل.                                  (ظهیر فاریابی)

 

*حدیث عشق تو، گفتم به نامه بنویسم

 ز سوز عشق تو، آتش فتاد در اقلام.                                          (فروغی بسطامی)

 

*حکایتها که با وی، از دل بی تاب می کردم

 اگر با سنگ می گفتم، دلش را آب می کردم.                    (صابر همدانی)

 

*حاصل عمرم، سه سخن بیش نیست

 خام بُدم، پخته شدم، سوختم.                                       (شمس تبریزی)

 

*حق نمایان است، در آئینۀ اشک یتیم

 من شکوه کعبه را، در آب زمزم دیده ام.                                    (مهدی سهیلی)

*حرص و طمع رسید بجائی، که مردمان

 درّند ز آشیان، همۀ استخوان هم.                                            (ظهیر فاریابی)

 

*حکم عشق است که، در کوی تو افغان نکنم

 تا ترا از ستم کرده، پشیمان نکنم.                                            (اختر یزدی)

 

*حدیث روضه نگویم، گل بهشت نبویم

 جمال حور نجویم، روان بسوی تو باشم.                                    (سعدی)

 

*حاصلم از غم عشق تو، بجز خون جگر

 من بیچاره ، به عشق تو، کجا افتادم؟                                        (فخرالدین عراقی)

 

*حیف است سخن گفتن، با هر کس از آن لب

 دشنام به من ده، که درودت بفرستم.                                        (سعدی)

 

*حدیث توبه ات ای خصم! نیست باورمان

 به مرگتان شود آسوده، دشت خاطرمان.                                    (سپیدۀ کاشانی)

 

* حدیث گل نکند ، از هزار دستان گوش

 کسی که کرد ز من گوش داستان جهان.                                   (صباحی بیدگلی)

 

*حکایت زن و مرد ، ای حکیم دانا چیست

 یکی است کشتی و آن دیگری است کشتیبان.                            (فصیح الزمان)

 

*حیف است که ، نادیده رخت جان رود از تن

 دیدار نمودن ز تو، جان باختن از من.                                                 ؟

 

*حاصل عمرم ، در ایام فراقش صرف شد

 چون خلاص از عشق ، ممکن نیست در ایّام او.                            (خواجوی کرمانی)

 

*حُسن گویند که چون دیده شود، دل برباید

 تو به دین حسن، دل از دیده و نا دیده رُبایی.                    (شوریدۀ شیرازی)

 

*حیفم آید که، خرامی به تماشای چمن

 که تو خوشتر ز گل و تازه تر از نسترنی؟                                             ؟

 

*حقّا که اگر چو مرغ، پر داشتمی

 روزی ز تو ، صد بار خبر داشتمی.                                            (ابو سعید ابوالخیر)

 

*حال هیچ آشنا، نمی پرسی؟

 یا همین حال ما، نمی پرسی.                                                  (دامی همدانی)

 

*حیف باشد چو تو شهبازی، که عالم صید توست

 در چمن دامی شده، نخجیر آب و دانه ای.                                 ( خواجوی کرمانی)

 

*حدیث کار و بار دِل چه گویم، بارها گفتم

  که بد حالیست و تو حال دل من نیک می دانی.                         (سلمان ساوجی)

 

 

 

                                حرف « خ »

 

 

خار است نخست ، بار خرما (سعدی)خفتگان

خار ، بالا نشین دیوار است (صائب تبریزی)

خار ، به پیری رسد ، گل به جوانی بمُرد (عمعق بخارایی)

خارد پشت مرا انگشت من /  خم شود از بار منّت پشت من (صفی صفاهانی)

خارکش خار ، برد ، طالب گل ، گل چیند (جامی)

خار نتوان  گرفتن دامن بر چیده را   (صائب تبریزی)

خاریدن گوش را یک انگشت بس است (کلیم کاشانی)

خاطر آینه را آهی مکدّر می کند (محتشم کاشانی)

خاطر صاف دالان زود مکدّر گردد (طرزی قند هاری)

 خاقانی آن کسان که از طریق تو میروند / زاغند و زاغ را روش کبک آرزوست (خاقانی شروانی)

خام تا پخته شود ، زیر و زبر ها دارد (صابر)

خامشی هم ترجمان حال ماست (بیدل)

خاموشی نشین وفارغ از عالم باش (بیدل)

خاموشی پروانه کند کار خود آخر / ای شمع بیندیش و نگهدار زبان را (کلیم کاشانی)

خانه ، از پای بست ویران است (سعدی)

خانه ای نیست که سیل اید و ویران نکند (قصاب)

خانه تاریک و مرد بی مایه / سایه ای باشد از بر سایه (سنایی)

خانه را روشن نمی سازد چراغ پشت پا (صائب تبریزی)

خانه را یار و راه را یاران (سنایی)

خانه روشن کی کند نام چراغ (سنایی)

خانه ویران میشود چون طفل باشد خانه دار(غنی کشمیری)

خانۀ درویش را شمعی به از مهتاب نیست (صائب تبریزی)

خانۀ ظالم ، به اندک فرصی ویران شود (صائب تبریزی)

خانۀ ظالم چو ویران شد چراغان می شود (میرزا اشرف)

خانۀ قنچه خراب است به یک خندیدن (واعظ)

خانۀ قرضدار هر جا هست / ملک الموت را نظر گاه است (مکتبی)

خانۀ ما از خرابی قابل تعبیر نیست (سلیم تهرانی)

خانۀ ویران ، شایان اقامتگاه نیست (محیط طباطبایی)

خبرِ خانۀ خود از دگری می گیری (صائب تبریزی)

خبر ما برسانید به مرغان چمن / که هم آواز شما در قفسی افتاده است (سعدی)

خدا بر لب ولی دل ، در هوا غرق (نشاط)

خدا کشتی انجا که خواهد برد /  اگر ناخدا جامه بر تن درد (سعدی)

خدا گر ز حکمت ببندد دری / ز رحمت گشاید در دیگری (سعدی)

خدا نخواست که باشد چراغ ما خاموش (صابر)

خداوندا سه درد آمد به یک بار /  زن زشت و خر لنگ و طلبکار  (صابر)

خدنگ آنقدر افکن که در جگر گنجد (شجاع کاشی)

خدنگ مار کش با مار شد جفت /  قضا هم خنده زد هم آفرین گفت (شجاع کاشی)

خراباتی ، خراب اندر خراب است (شبستری)

خراب چون نشود ، خانه ای بر سر آب است (نسیمی هروی)

خرابی همه عالم ز خوردن می ناب است (نسیمی هروی)

خر ، ازجل ز اطلس بپوشد خر است (سعدی)

خر ، بار کش است ، هر کجا خواهد بود (سعدی)

خر به بازار ری فراوان است /  با خبر باش تا تنه نخوری (شناطی خان)

خرج که از کیسه مهمان بود  /  حاتم طایی شدن آسان بود (سعدی)

خُرد شوی ، گر نشوی خرده بین (نظامی گنجوی)

خر عیسی گرش به مکه برند / چون پس آید ، هنوز خر باشد (نظامی گنجوی)

خرّم آن کس که غم عشق تو را در دل دارد (عبید زاکانی)

خرما نتوان خورد از این خار که کشتیم / دیبا نتوان بافت از این پشم که رشتیم (سعدی)

خّرم دلِ آن کس که دل ریش ندارد (فخر الدّین عراقی)

خر نداری چه ترسی از خر گیر (سنایی)

خریدار گوهر بود گوهری (نظامی گنجوی)

خری زاد و خری زید و خری مرد (نظامی گنجوی)

خری کو شصت من بر گیرد آسان / ز شصت و پنج من نبود هراسان(نظامی گنجوی)

خزان دیگران از نو بهار ما بود بهتر (صابر)

خشت اوّل چون نهد معمار کج / تا ثریا میرود دیوار کج (صابر)

خشت بر دریا زدن بی حاصل است (صابر)

خشک و تر سوزد به هم چون آتش افتد بیشه را (صابر)

خشم و شهوت ، مرد را احوال کند (مولوی)

خصم داناکه دشمن جان است / بهتر از دوستی که نادان است (مولوی)

خطا بر بزرگان گرفتن خطاست(سعدی)

خطا بُوَد ز خطا زاده گر خطا نکند (سعدی)

خطا کرد در بلخ آهنگری / به شوشتر زده گردن مسگری (سعدی)

خطر در آب زیر کاه ، بیش از بحر می باشد (صائب تبریزی)

خفاش ندارد خبر از پرتو خورشید (آشفته)

خفتگان را چه غم از نالۀ بیداران است (عماد کرمانی)

خفته از صبح ، بی خبر باشد (سعدی)

خفته دایم خویش را بیدار می بیند به خواب (جامی)

خفته را خفته ، کی کند بیدار (خلیلی)

خفته را کی بود از گریۀ سائل خبری (عماد فقیه)

خفقان آورد آن لقمه که بیش از دهن است (گلچین)

خلایق ، بندۀ حاجات خویشند (گلچین)

خلق را از کارشان باید شناخت (پروین اعتصامی)

خلق را تقلید شان بر باد داد / ای دو صد لعنت بر این تقلید باد (مولوی)

خلل پذیر بود هر بنا که می بینی (حافظ)

خلوت از اغیار آمد نی ز یار /  پوستین بهر دی آمد نی بهار (حافظ)

 خلوت از اغیار باد ، نی ز یار (حافظ)

خلوت ، ز گفتگوی دو کس ، انجمن شود (صائب تبریزی)

خموشی ، پرده پوش راز باشد (وحشی بافقی)

خمیده پشت از آن دارند پیراهن جهان دیده / که اندر خاک می جویند ایّام جوانی را(نظامی گنجوی)

خمیر مایۀ دکان شیشه گر سنگ است (صائب تبریزی)

خنده بر آینه کردن ، ریشخند خود بود (صائب تبریزی)

خنده رسوا می نماید پستۀ بی مغز را (صائب تبریزی)

خنده می بینی ولی از گریۀ دل غافلی / خانۀ ما اندرون ابر ات و بیرون آفتاب (صائب تبریزی)

خندۀ تلخ من از گریه غم انگیز تر است / کارم از گریه گذشته است بدان میخندم (فصیح هراتی)

خندۀ ، گل ، دم پسین گل است  (سلیم تهرانی)

خنک آن که جز تخم نیکی نکاشت (فردوسی)

خواب احمق لایق عقل وی است (مولوی)

خواب تلخ است در آن خانه که بیماری هست (صائب تبریزی)

خوابِ خوش دیده هر که خوش خوابید (نظامی گنجوی)

خواب دانا ، به ذکر جاهلان (صفایی نراقی)

خواب راحت در حقیقت مایۀ درد س است (غنی کشمیری)

خواب راحت کی برد آن را که بالینش بد است (سلیم تهرانی)

خواب ، سنگین شود از زمزمۀ آب روان (صائب تبریزی)

خوابِ ندیده را همه تعبیر می کنند (عراقی شیرازی)

خوابیده مکن پارس دگر پیر شدی (مفتون کبریایی)

خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش (حافظ )

خواجه داند جمله قرآن راجز به لفظ زکات (صغیر)

خواجه در بند نقش ایوان است / خانه از پای بست ویران است (سعدی)

خواری ز طمع خیزد و عزّت ز قناعت (سعدی)

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد (سعدی)

خواهی به کسی دل ندهی ، دیده ببند (سعدی)

خواهی که دل به کس ندهی ، دیده ها بدوز (سعدی)

خواهی که دلت نشکند از سنگ مکافات / مشکن دل کس را در این خانه کسی هست (فروغی بسطامی)

خواهی که سر به جای بود ، سرّ نگهدار (فروغی بسطامی)

خواهی که کسی شوی ، ز ناکس بگیریز (بابا افضل)

خواهی نشوی رسوا ، همرنگ جماعت شو (بابا افضل)

خو برو خود پسند و مستبد است (مفتون همدانی)

خوب رویان به کسی وفا نکنند (امیر حسین ایروانی)

خوب می گوید سخن هر کس که گفتارش کم است /  میوه نیکو پرورد هر شاخه ای بارش کم تر است (صائب تبریزی)

خوب ، هر کاری می کند خوب است (سلیم تهرانی )

خو پذیر است نفس انسانی (سلیم تهرانی )

خود فروشان ز پی گرمی بازار خوداند (طالب آملی)

خود کسی بویِ وفا نشنید زابنای لئام  (سلمان ساوجی)

خودم کردم این بد که لعنت به من (سلمان ساوجی)

خودم کردم که لعنت بر خودم باد (سلمان ساوجی)

خود می رسی به قسمت خود ، این شتاب چیست (وصال شیرازی)

خود می کشی عاشق را ، خود تعزیه میداری (وصال شیرازی)

خود ناگرفته پند ، مد پند دیگران (واعظ)

خورد افسوس هر کس بی تأمل می کند کاری (حزین لاهیجانی)

خورشید به هر جا که رود شام ندارد (کریما نیشابوری)

خور و پوس و بخشای و راحت رسان / نگه می چه داری برای کسان (سعدی)

خوش آمد گوی را بر خود مده راه (سعدی)

خوش آن چاهی که آب از خود بر آرد (سعدی)

خوشا آنان که هرّ از برّ ندانند (بابا طاهر)

خوشا آن کس که بارش کمترک بی (بابا طاهر)

خوشا زمان فقیری و خانه بر دوشی (آتش)

خوش باش که هر چه آید از دوست خوش است (اهلی شیرازی)

خوش بود گر محک تجربه آید به میان / تا سیه روی شود هر کس که در او غش باشد (حافظ)

خوشبوی بود کلبۀ همسایۀ عطار (ناصر خسرو)

خوشتر آن باشد که سرّ دلبران / گفته آید در حدیث دیگران (مولوی)

خوشتر بود عروس نکو روی بی جهیز (سعدی)

خوشتر ز هر سخن ، سخن ناشنیده است (امیر فیروز کوهی)

خوش خبر باش ای نسیم شمال (حافظ)

خوش خوی همیشه خوش معاش است (حافظ)

خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود  (حافظ)

خوش زبانی ، نشان دانی است (حافظ)

خوش گرفتند حریفان سر زلف ساقی

خوش گلشنی است، حیف که گلچین روزگار / فرصت نمیدهد (قصاب کاشانی)

خوش میوه ترین درخت ، کم بار تر است (صفایی نراقی)

خو کن به گربه ، خنده ز گل ، بی وفا تر است (کلیم کاشانی)

خون به خون شستن محال است و محال (مولوی)

خونِ جگر است آنچه به ابرام ستانی (صائب تبریزی)

خون خود را میخورد گرگی که بی دندان شده  (صائب تبریزی)

خون خوردی گر طلب روزی ننهاده کنی (حافظ)

خون کند زید و قصاص او به عمرو / می خورد عمرو بر احمد حدّ خمر (حافظ)

خون میخورم و تو باده می پنداری (حافظ)

خویش بد را زبان ببر به سپاس / دشمن خانگی است زو بهراس (اوحدی مراغه ای)

خیاط ، درِ جیب برایش ننهاد (مفتون همدانی)

خیاط روزگار به بالا هیچ کسپیراهنی ندوخت که آخر قبا نکرد (مولوی)

خیمه سلطنت آنگاه فضای درویش (سعدی)

    

 

                                       حرف د

 

 

دادگری شرط جهانداری است

دارد هزار در صدف و دم نمی زند / یک بیضه مرغ دارد و فریاد می کند

دارم به دل غمی که به صد غم برابر است  (حالتی تهرانی)

دارنده که ندار شد دستش گیر (حالتی تهرانی)

دارو پسِ مرگ کی دهد سود (نظامی گنجوی)

داستانی است که بر هر سربازاری هست  (سعدی) 

داغ بر دست نهادن اثر بی پولی است  (سعدی)

داغ فرزند کند فرزند دیگر را عزیز (قیدی شیرازی)

دامانِ خرابات نشینان همه پاک است (بابانصیبی)

 دامان آلوده مشو ، تا به عزیزی برسی (مهدی سهیلی)

دامن چنان بزن که نسوزی کباب را (مهدی سهیلی)

دامن مادر ، نخست آموزگار کوک است

دانش طلب و بزرگی آموز / تا به نگرند روزت از روز (نظامی گنجوی) 

دانه ای دیدم و در دام فریب افتادم (صباحی بیگدلی)

دانه چون با مغز شد ، از کاه می آید برون (آتش)

دانه دادن شرط باشد مرغ نو آموز را(سنایی) 

دانه دانه است غله در انبار  / اندک اندک به هم شود بسیار (سعدی) 

دانه ز من ، پرورش از کرد گار (نظامی گنجوی) 

دانۀ بی مغز کی گردد نهال صورت بی جان نباشدجز خیال (نظامی گنجوی) 

دایم به دل حسود ، خون حسد است (ابوالقاسم حالت)  

دایه پرهیز کند طفل ، چو بیمار شود (طاهر آشنا)

در آفتاب ، سایه شاه و گدا یکی است (صائب تبریزی)

در آمد ، مرد را بخشنده دارد (نظامی گنجوی) 

درازنای شب ، از چشم درد مندان پرس(افرین لاهوری)

در اگر بسته شود ، رخنۀ دیواری هست (صائب تبریزی)

در این بازار اگر سودی است ، با درویش خرسند است (حافظ) 

در این چمن گل بی خار ، کس نچید آری (حافظ) 

در این زمانه به چشم خود اعتباری نیست (طبعی قزوینی)

دراین زمانه رفیقی که خالی از خلل است / صحرای می ناب و سفینۀ غزل است (حافظ) 

در این سیاه سال ، امید بهار نیست (علی نقی کمره ای )

در این عالم کسی بی غم نباشد (علی نقی کمره ای )

در این گلشن سرا ، شادی و غم پهلوی هم باشد (آسف سهروردی)

در بسط نکته دانان خود خود فروشی شرط نیست (آسف سهروردی)

در بلا بهتر از آن است که در بیم و بلا (ابن یمین)

در بیشۀ شیر ، خواب خرگوش مکن (بابا افضل)

در پس آینه طوطی  صفتم داشتنه اند / آنچه استاد ازل گفت بگو می گویم (حافظ) 

در پس پرده بسی حادثه ها پنهان است (حافظ) 

در پس پرده چه دانند که خوب است و که زشت (حافظ) 

در پهلوی زن ، تیر ، به از پیر بود (مهروی هروی)

در تنگنای قافله ، خورشید خُر شود (مهروی هروی)

در جنگ ، تو راه آشتی را بگذار (مفتون همدانی)

در جوانی پاک بودن شیوۀ پیغمبری است/ ورنه هر گبری به پیری می شود پرهیزکار (مفتون همدانی)

در جهان دیوانه را دنگی بس است / خانه پر شیشه را سنگی بس است (زلالی خوانساری)

در جهان فیل مست ، بسیار است (زلالی خوانساری)

در جهان ، گریاندن آسان است ، اشکی پاک کن (زلالی خوانساری)

در چاره ، بر چاره گر بسته نیست (نظامی گنجوی)

در حق ما بهدرد کشی ، ظنّ بد مبر (حافظ) 

درحقیقت مالک اصلی خداست (حافظ) 

در حکم ، یک اقرار ، ز هفتاد گواه به (قطران تبریزی)

در خانه اگر کس است یک حرف بس است (عزالدّین عشقی)

در خانۀ تاریک ، چه بینا و چه کور (صاحب هندی)

در خانۀ کریم ، گدا موج می زند (صائبتبریزی)

در خانۀ مور ، شبنمی طوفان است (صائبتبریزی)

درخت افکن بُوَد کم زندگانی (نظامی گنجوی)

درخت مور اگر متحرّک شدی ز جای به جای / نه جور ارّه کشیدی نه جفای تبر (انوری)

درخت تلخ هم تلخ اورد بر / اگر چه ما دهیمش آب و شکر(فخر الدّین گرگانی)

درخت دوستی بنشان که گنج بی شمار آرد (حافظ) 

درخت کاهی ففقر آورد بار  (حافظ) 

درخت گردکان اینشبزرگی درخت خربزه الله اکبر  (حافظ) 

درخت نیک نخیزد مگر ز نیک نهال (قیطران تبریزی)

در خرابی ، مقام گنج بود (سنایی) 

در خراسان ، خروس مرغ نر است (سنایی) 

در خرد سالی این همه آشوب می کنی / فریاد از آن زمان که تو مجلس نشین شوی (اسیری رازی)

در خواب ، کار تشنه لبان آب خوردن است   (صائب تبریزی)

در خور دریا نشد جز مرغ آب / فهم کن ، والله اعلم بالصّوراب

درد چون نیست چه تأثیر بود درمان را / گوی شو تا که بینی اثر چوگان را (نشاط اصفهانی)

درد دل با سنگدل گفتن چه سود (سعدی)

درد عاشق نشود به ، به مداوای حکیم (سعدی)

در دل دوست ، به حیله رهی باید کرد (نشاط اصفهانی)

در دل نرفت هر سخنی کان ز جان نخاست(کمال الدین اسماعیل)

در راه عشق مرحلۀ قرب و بعد ، نیست (کمال الدین اسماعیل)

در رفته چه کردی که در آینده کنی (احمد جام)

در روزگار ، حق نمک گم نمی شود (مسیح شیرازی)

در زمانه کو دلی تا خوش بود (مسیح شیرازی)

در زمین دیگران خانه مکن  (مولوی) 

در زیر تیغ ، عمر ابد آرزو کنی ؟(مولوی) 

درس ادیب اگر بود زمزمۀ محبّتی / جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را (نظیری نشیابوری)

در سخن گفتن خطای جاهلان پیدا شود (صائب تبریزی)

در رسخن نیست به زر کس محتاج / سکۀ زر ز سخن یافت رواج(جامی)

در سفرِ عشق نیست غیر خطر هیچ (شاطر عباس صبوحی)

در سوخته به که خانه ویران (امیر خسرو دهلوی) 

درسی نبود هر آنچه در سینه بود (امیر خسرو دهلوی) 

در شب تار پی دزد دویدن جهل است (صائب تبریزی)

در شب کسی عیادت بیمار ، کی کند (محسن تأثیر)

درشتی ز کس نشنود نرم گوی / سخن تا توانی به آزرم گوی (فردوسی)

درشتی و نرمی به هم در به است / چو رگ زن که فصّاد و مرهم نه است (سعدی) 

در شوره زمین ، سمن نروید (سعدی) 

در شوره زمین کسی تخم نکارد (سعدی) 

در شهر نی سواران ، باید سوار نی شد (سعدی) 

در طلب ، کاهلی نباید کرد (سعدی) 

در عفو لذّتی است که در انتقام نیست (سعدی) 

در عقبِ رنج ، بسی راحت است (نظامی گنجوی)

در عمل کوش و هر چه خواهی پوش (سعدی) 

در عیب نظر مکن که بی عیب خداست (سعدی) 

در غریبی بس توان گفتن گزاف (مولوی) 

درِ فتنه بستن ، دهان بستن است (امیر خسرو دهلوی) 

در قعر چاه افتد ، کوری که بی عصا شد (طرزی قند هاری)

در کار خیر ، حاجت هیچ استخاره نیست (حافظ) 

در کبابی که نمک نیست چه لذّت باشد (سلیم تهرانی)

در کشوری که دزد رفیق عسس بود/ بیچاره رهروی که به خوابش هوس بود (وحید قزوینی)

در کف اطفال ما جز ریش بابا هیچ نیست (محتشم کاشانی)

در کف شیر نر خونخواره ای (مولوی)

در کلبۀ ما رونق اگر نیست صفا هست (مولوی) 

در گدایی ، گریه هم در کار هست (مولوی) 

در گفتن عیب دگران بسته زبان باش / با خوبی خود عیب نمای دگران باش (نظامی گنجوی) 

در مال هیچ کس به طمع دیده وا مکن (گلزار اصفهانی)

در مانده ، کارها کند از اضطرار خویش (ادیب صابر)

در مجلسی که گوش توان شد ، زبان مباش (صائب تبریزی)

در محفل خود راه مده همچو منی را / کافسرده دل ، افسرده کند انجمنی را (مخلص هندی)

درم داران عالم را کرم نیست / کریمان را به دست اندر درم نیست (مخلص هندی)

در مرگ خران ، بود عروسیّ سگان (مفتون کبریایی)

در موسم میوه ، باغبان کر گردد (صابر)

درم هر گه که نو آید به بازار / کهن را کم شود در شهر مقدار (فخر الدّین گرگانی)

در نومیدی بسی امید است / پایان شب سیه سپید است (اشرفیالدّین گیلانی)

در نیابد حال پخته ، هیچ خام (مولوی)

در نیارد به کف آن کس که ز دریا ترسد (خواجو کرمانی)

در نیارم کج نمی گنجد به جز شمشیر کج (سالک بختیاری)

دروازۀ شهر میتوان بست / نتوان دهن مخالفان بست (طالب آملی) 

در وصالی که شود زود میّسر ، مزه نیست (طالب آملی)  

دروغ زشت بود ، گرچه مصلحت آمیز (افسر)

دروغی را چه آید جز دروغی (افسر)

درون خانه خود هر گدا شهنشاهی است / قدم برون منه از حدّ خویش و بسطان باش (صائب تبریزی)

درون دیده اگر نیم موست ، بسیاراست (صائب تبریزی)

درویش بجز بوی غذایش نشنیدی (سعدی) 

درویش هر کجا که شب آید سرای اوست (سعدی) 

درویشی  وقناعت ، در گوشۀ فراغت (سعدی) 

در هر چه نظر کردم، سیمای تو می بینم (سعدی) 

در هر که بنگری ، به همین درد مبتلاست (ظهیر فاریابی)

در هم شکند صولت شیری ، پیری (ظهیر فاریابی)

در همه کار مشورت باید (ظهیر فاریابی)

در هیچ سری نیست که سرّی ز خدا نیست (حافظ)

دریا به دهان سگ نگردد نا پاک (مفتون)

دریا ز پُری یک نفس آرام ندارد (واعظ قزوینی)

دریای هوس ، جز کف افسوس ندارد (آفرین لاهوری)

دریغ از راه دور و رنج بسیار (آفرین لاهوری)

دریغ این سایۀ دولت که بر نااهل افکندی (حافظ)

دزد از خانۀ مفلس خجل آید بیرون (قاسم خان جوینی)

دزد چون شحنه شود ، امن کند عالم را (صائب تبریزی) 

دزد دانا می کشد اوّل چراغ خانه را  (نسبتی)

دزد دایم در پی خوابیده است (کلیم کاشانی

دزد ، دزد است اگر جامّ قاضی دارد (سعدی)

دزد شهر از دزد صحرا بد تر است (سعدی)   

دزد کنگاور ، شیخ صحنه است (سعدی) 

دزد ، مشتاق تر از صاحب مال است به مال (سعدی) 

دزد نگرفته پادشه می باشد (مفتون کبریایی) 

دزد هرگز در کمینِ خانۀ درویش نیست (صائب تبریزی)

دزدی که نسیم را بدزدد ، دزد است (صائب تبریزی)

دست بالای دست بسیار است (صائب تبریزی)

دست بر دامن هر کس که زدم ، رسوا بود (صائب تبریزی)

دست بی جود ، شاخ بی ثمر است (صائب تبریزی)

دست بیچاره چون به جان نرسد / چاره جز پیرهن دریدن نیست (سعدی)

دستت چو نمی رسد به بی بی / دریاب کنیز مطبخی را (سعدی) 

دست تنگی بدتر از دلتنگی است (سعدی) 

دست تهی ، گره نگشاید زکارخویش (صائب تبریزی)

دست چربی بر سر درویش مال (صائب تبریزی)

دست چون ماند بر زیر سنگ سخت / جز به نرمی کی  توان بیرون کشید (مسعود سعد سلمان)

دست حاجت چو بری پیش خداوندی بر / که کریم است و رحیم است و غفور است و ودود (مسعود سعد سلمان)

دست حق را دیدی و نشناختی (پروین اعتصامی)

دست در کیسه کن وداغ کن افلاطون را (پروین اعتصامی)

دست را بر اژدها آن کس زند / که عصا را دستش اژدها کند (پروین اعتصامی)

دست طمع چو پیش کسان می کنی دراز / پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش (نظیری نیشابوری)

دست غیب آمد وبر سینۀ نامحرم زد (حافظ) 

دست ما کوتاه و خرما بر نخیل (حافظ) 

دستم تهی است ، ورنه خریدار هر ششم (حافظ) 

دستی از دور بر آتش داری (حافظ) 

دستی از دور بر این آتش سوزان داریم (صائب تبریزی)

دستی از غیب برآید وکاری بکند (حافظ) 

دستی است که از دور بر آتش دارند (جعفر لنگرودی)

دشمن ار گیری به حد خویش گیر / تا بود ممکن که گردانی اسیر (جعفر لنگرودی)

دشمن اگر می کشد به دوست توان گفت (شارطر عباس صبوحی)

دشمنان را پوست بر کن دوستان را پوستین (سعدی)

دشمنت کشت ولی نور تو خاموش نشد / آری جلوه که فانی نشود نور خداست (فواد کرمانی)

دشمن خانگی از خصم برونی بتر است (صائب تبریزی)

دشمنِ خُرد است بلایی بزرگ (حافظ) 

دشمن دانا به از نادان دوست (حافظ) 

دشمن دوست نما را نشناسیم ز دوست(محمد صادقی)

دشمن طاووس آمد پرّ او (مولوی)

دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد (سعدی)

دشمن نکرد آن که تو کردی به دوستی (ترشیزی)

دشوار بود زادن ، نطفه ستدن آسان (خاقانی شروانی)

دعا کردیم و دشنامی شنیدیم (چشمه ایروانی)

دفتر شیرازه ناکرده ، به بادی ابتر است (جامی)

دلِ آزرده را سخن ، سخت است (جامی)

دلا خوش باش ، نان در روغن افتاد (ابو اسحاق اطعمه)

دل خو کن به تنهایی  ، که از تنها بلا خیزد           (ابو اسحاق اطعمه)

دلا دیوانه شو ، دیوانگی هم عالمی دارد (هروی)

دلا منال ز شامی که صبح در پی اوست (هروی)

دل بر کسی مبند که دل بستۀ تو نیست (سعدی) 

دل به دست آور که حج اکبر است (سعدی) 

دل بیگانه هم بیگانه باشد (نظامی گنجوی) 

دل چو بشکست از کسی خرسند کردن مشکل است / کوه ناهمواره را هموار کردن سخت نیست  (صائب)

دل چو غنی شد ز فقیری چه غم / روزی رهایی ز اسیری چه غم   (خواجو ی کرمانی)

دل عاشق ، به پیغامی بسازد / خمار آلوده ، با جامی بسازد (بابا طاهر)

دل قوی باشد چو دامن پاک باشد مرد را (ناصر خسرو)

دل که آشفتۀ روی تو نباشد ، دل نیست (امام خمینی)

دل که افسرده شد از سینه برون باید کرد (امام خمینی)

دل که رنجید از کسی ، خرسند کردن مشکل است/ شیشۀ بشکسته را پیوند کردن مشکل است (امام خمینی)

دلگشا بی یار ، زندان بلاست (نشاط)

دلم خوش است که نامم کبوتر حرم است (محتشم کاشانی)

دل نرنجانی که دل ، عرش خداست (محتشم کاشانی)

دلنشین تر مگر از کنج قفس ، جایی هست (قصاب کاشانی)

دلو گران ، سبک به ته چاه می رود (قصاب کاشانی)

دلِ هر ذرّه ای که بشکافی / آفتابش در میان بینی (هاتف)

دلیران نترسندز اواز کوس  (هاتف)

دلی کز عشق خالی شد ، فسرده است  (هاتف)

دلی که عشق شناسد ، دمی قرار ندارد (مهدی سهیلی)

دمی با دوست در خلوت به از صد سال ، در عشرت (مهدی سهیلی)

دمی با غم به سر بردن ، به صد عالم نمی ارزد

دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد (حافظ)

دمی پیش عالِم ، به از عالمی است (حافظ)

دنبال مرده ، آه کشیدن چه فایده (شأنی تکلّو)                                                        

دندان چو خورد کرِم ، بکن دور انداز (مفتون کبریایی)

دندان طمع نمی توان کند (واله اصفهانی)

دندان که در دهان نبود ، خنده بد نماست / دکان بی متاع ، چرا وا کند کسی ( قصّاب کاشانی) 

دندان مار را به نمد میتوان کشید (صائب تبریزی)

دنیا به چشم تنگ دلان چشم سوزان است (سعدی) 

دنیا پس مرگ ما چه دریا ، چه سراب (سعدی) 

دنیا طلبان ز آخرت محرومند (اوحد الّدین کرمانی)

دنیا نیرزد آن که پریشان کنی دلی (سعدی) 

 دوبار نیت کس را زندگانی (سعدی) 

دو بلبل بر گلی خوشتر سرایند (نظامی گنجوی) 

دو جا مهمانم اما اشتها نیست (حکیم سوری)

دود از کنده میشود پیدا (اخگر)

دور است ز ساحل این سفینه (عماد فقیه)

دور فلک ، درنگ ندارد ، شتاب کن (محمد بهاری همدانی) 

دور مجنون گذشت و نوبت ماست (حافظ)

دوزخی را سوی جنّت نتوان برد به زور (سعدی) 

دوست آن است کو معایب دوست / همچو آینه رو به رو گوید (سعدی) 

دوست آن باشد که گیرد دست دوست / در پریشانی حالی و درماندگی (سعدی) 

دوست بود مرهم راحت رسان (نظامی گنجوی) 

دوست چون با ماست دشمن گو پی کاری نشین (نظامی گنجوی) 

دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را (محمد بهاری همدانی) 

دوست نباید ز دوست درد گله باشد (ناصر الدّین شاه)

دوست همچون زر ، بلا چون آتش است / زرّ خالص در دل آتش خوش است (ناصر الدّین شاه)

دوستی با هر که کردم خصم مادرزاد شد  /آشیان هر کجا نهادم خانۀ صیاد شد (ناصر الدّین شاه)

دو صد گفته چو نیم کردار نیست (اسدی)

دو صد من استخوان باید که صد بار بردارد (اسدی)

دروغ و دوشاب ، پیش خلق یکی است (اسدی)

دولت آن است که بی خون دل آید به کار (حافظ)

دولت جاوید یافت هر که نکو زیست (حافظ)

دو هیزم را به بهم  بهتر بود سوز (سعدی) 

دویدن شیوۀ سیل است از دریا نم آید (حسنعلی اصفهانی) 

دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر / کی نور چشم من به جز از کشته نَدروی (حافظ)

دهنِ سگ به لقمه دوخته به (سعدی)

دیدار می نماید و پرهیز می کند (سعدی)

دیدار یار نامتناسب ، جهنم است (سعدی)

دیدن میوه چون چشیدن نیست (سعدی)

دیده گر بینا بود ، هرروز ، روز محشر است (صائب تبریزی)

دیدۀ دوست عیب بین نبود (صائب تبریزی)

دیدی که خون ناحق  پروانه شمع را / چندان امان نداد که شب را سحر کند (حکیم شفایی)

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر / کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست (مولوی) 

دیگ را گر باز باشد شب دهن / گربه راهم شرم باید داشتن (مولوی) 

دیگران کاشتند و ما خوردیم / ما بکاریم و دیگران بخورند (مولوی) 

دیگ سیه ، جامعه سیه می کند (مولوی) 

دیوانه باش تا غم تو دیگران خورند(انسی شاملو)

دیوانه به کار خویش ، هوشیار بود (والا هندی)

دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید (والا هندی)

دیوانه را رفاقت دیوانه خوشتر است (طالب آملی)

دیوانه ندیدم که ز دیوانه گریزد (نواب دولت شه)

دیوانه همان به که بود بسته به زنجیر (مطیع مازندرانی)

دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند (سعدی)

دیو چو بیرون رود فرشته در آید (حافظ)

دیوی که عیب خود بشناسد فرشته است (اهلی)                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                               

        

 

ذات او هم توان دانست / به خودش کس شناخت نتوانست (سنایی)

ذات حق را جز به نور ذات حق ، نتوان شناخت (صفی علیشاه)

ذات نایافته از هستی بخش / کی تواند که شود هستی بخش (جامی)

ذرّات هوا ، سنگر خورشید سپهر است (آتش اصفهانی)

ذرّه از خورشید و ظّل از کوه ، نتوان دور کرد (سلمان ساوجی)

ذرّه ام ، سودای  وصل آفتابم در سر است (رهی معیری)

ذرّه ای بی مهر ، باش درویش و منعم نیستم (هادی رنجی)

 ذرّه ای خاکم و در کوی توام ، جای خوش است (حافظ)

ذرّه ای خود را شمرده آفتاب (مولوی)

ذرّه ای نیست در آفاق ، که سر گردان نیست (صائب تبریزی)

ذرّه بی پر تو خورشید ،  نگردد ظاهر (ذکیای بیضایی)

ذرّه تا مهر نبند ، به ثریّا نرسد (حافظ) + (سعدی)

ذربه ذرّه پشم ، قالی می شود  (حافظ) + (سعدی)

ذرّه ذرّه ، کاندر این ار ض سماست / جنس خود را همچو کاه و کهرباست (مولوی)

ذرّه ذرّه مگر از مهر تو بردارم دل (اهلی خراسانی)

ذرّه ذرّه هر چه بود ، از من گرفت (پروین اعتصامی)

ذرّه نگردد پدید ، تا نبود  آفتاب (کمال خجندی)

ذکر حق ، دل را منوّر می کند  (کمال خجندی)

ذکر خیر از مال و دولت بهتر است  (کمال خجندی)

ذکر دنیا خوار و ابتر می کند (کمال خجندی)

ذکر ذاکر ، حافظ جان ذاکر است (کمال خجندی)

ذکر هر چیزی دهد خاصیّتی / زانکه دارد هر صفت ، ماهیّتی  (کمال خجندی)

ذّلت اولاد آدم بی خلاف / اختلاف است اختلاف است اختلاف  (کمال خجندی)

 ذّلت ما ، ز علّت من وماست (فواد کرمانی)

ذمّ خورشید جهان ، ذمّ خود است  (مولوی)

ذو  فن  به جهان ز ذو فن به (ایرج میرزا)

ذوق ایّام شباب ، از فلک پیر بپرس (سلمان ساوجی)

ذوق جنس از خود جنس باشد یقین  (مولوی)

ذوق جنون ، از سر دیوانه پرس / لذّت سوز از پروانه پرس (غزالی مشهدی)

ذوق چمن از خیال بلبل نرود (والا هندی)

ذوق گل چیدن اگر داری سوی گلزار رو (والا هندی)

ذوق نیشکر کجا یابد مذاق از بوریا (سلمان ساوجی)

ذوق نیکان ز خمر و مستی نیست (سلمان ساوجی)

ذوقی چنان ندارد ، بی دوست زندگانی (سعدی)

ذوقی رسد از نامۀ او ، روز فراقم (جامی)

ذوقی که در گناه بود ، در ثواب نیست (امیر فیروز کوهی)                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                      

 

 

حرف ر

 

راحت پِس اندُه است و شادی پِس غم  (امیر فیروز کوهی)

راحت مور در آن است که پامال شود  (صائب تبریزی)

راحت هر کس به رنج دیگری وابسته است  (امیر فیروز کوهی)

راحت هستّی و رنج نیستی / بر شما بگذشت وبر ما هم گذشت (سعدی)

راز خود با یار خود چندان که بتوانی مگو (سعدی)

راز درون پرده ز رندان مست پرس  (حافظ)

رازها را میکند حق آشکار / چون بخواهد رست ، تخم بد مکار   (مولوی)

راستی کن که منزل نرسد کج رفتار (سعدی)

راستی کن که راستان رستند (اوحدی مراغه ای)

ران ملخی پیش سلیمان بردن / عیب است و لیکن هنر است از موری (اوحدی مراغه ای)

راه باریک است و شب تاریک و منزل بس دراز (اوحدی مراغه ای)

راه پنهانی میخانه نداند همه کس / جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دیگر (فرهنگ شیرازی)

راه دل را کسی نمی بیند (فرهنگ شیرازی)

راه دوری پیش داری ، بار خود سنگین مکن  (صائب تبریزی)

راهرو گر صد هنر دارد ، توکّل بایدش (حافظ)

راهها بسیار و مقصدها یکی است (صفایی نراقی)

راهی که خلاف راه صلح است ، مپوی  (صائب تبریزی)

راهی که راه زن  زد ، یک چند امن باشد (صائب تبریزی)

راهی که کوته است ، دراز است بی رفیق (شوکت بخارایی)

رُبّ هست مرا ولی نه آنقدر غلیظ (مفتون همدانی)

رحم بر جان می کند هر کس به سگ نان می دهد (آتش)

رحم ، خوب است ، اگر در دل کافر باشد (آتش)

رحم عیب است ، اگر در دل جلاّد بود (کلیم کاشانی)

رخم را غم دیگران زرد دارد (طرزی قند هاری)

رخم مرد را تیره دارد دروغ (طرزی قند هاری)

رخنه گرِ ملک سرافکنده به (نظامی گنجوی) 

رد احسان می کند صاحب کرم را منفعال (مخلص کاشی)

رد پاها تا لب دریا بود  (مخلص کاشی)

رزق براهل خانه تنگ مکن / روزی ، او می دهد تو جنگ مکن (اوحدی مراغه ای)

 رزق را روزی رسان پُر می دهد (صائب تبریزی)

رزق ما آید به پای میهمان از خوان غیب (صائب تبریزی)

رسد آدمی به جای که جز خدا نبیند (سعدی) 

رسم است که چِه کنند و دزدنده منار (یغما جندقی)

رسم است مشتری را اوّل بها شکستن (کمال خجندی)

رسمی است که رهزن به شب تار زند راه (میرزا رحیم تبریزی)

رسوا شد این پدر ز پسرهای ناخلف (فرصت شیرازی)

رسوا شد آن کس که دَرَد پردۀ کس  (کلیم کاشانی)  

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند / چنان نمانده و چنین نیز نخواهد ماند(حافظ)  

رسیده بود بلایی ولی به خیر گذشت (آصف هروی)

رشته ای بر گردنم افکنده دوست / می کشد آنجا که خاطر خواه اوست  (سلمان ساوجی)

رشته را باشد به سوزن ارتباط / نیست در خور با جمل سمّ الخیاط (مولوی)

رضا به داده بده از جبین گره بگشای (حافظ)

رضای دوست به دست ار و دیگران بگذار (حافظ)

رطب خورده ، منع رطب کی کند (حافظ)

رطب شیرین وکودک نا شکیب است (بیدل شیرازی)

رطب ناوَرد چوب خر زهره بار (سعدی) 

رفتن از عالم پر شور به از آمدن است (صائب تبریزی)

رفتند و روند دیگران هم(صائب تبریزی)

رفتنی می رود و آمدنی می آید (صائب تبریزی)

رفته رفته زندگی بار گرانی می شود (واثق هندی)

رفتی که دیگر به ما نسازی (میر افضل ثابت)

رفتی که کنی درست ابرویش را / ابرو نشده درست چشمش شد کور (مفتون همدانی) 

رقص اندر خون مردان کنند (مولوی)

رگ آنجا زن کز آن خونی گشاید / چَه آنجا کَن کز آن آبی برآید (نظامی گنجوی) 

رگ رگ است این آب شیرین آب شور / درخلایق می رود تا نفخ صور (مولوی)

رموز عشق چه داند ، هر آن که عاشق نیست (واثق)

رموز مصلحت ملک ، خسروان دانند (حافظ)

رنج آهو نه ز صیاد بود، که از رسن است (قاآنی)

رنج خر از راحت پالانگر است (نظامی گنجوی) 

رنج خود و راحت یاران طلب (نظامی گنجوی) 

رنجش از سودا و از صفرا نبود / بوی هر هیزم پدید آید ز دود (مولوی)

رنج ، ما بردیم و گنج ، اربابا دولت برده اند / خار ما خوردیم و ایشان گل به دست آورده اند (خواجو کرمانی)

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار (حافظ)

رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی (حافظ)

رنگ و رخساره ، خبر می دهد از سرّ ضمیر (سعدی) 

رنگ زردم را ببین و احوال زارم بپرس (سعدی) 

رنگ زردم را ببین برگ برگ خزان را یاد کن (سعدی) 

رنگ سرخ آدمی را می کند زرد احتیاج روی گرم دوستان را می کند سرد احتیاج (واعظ)

رنگ و رویم بین و حالم مپرس (اهلی شیرازی)

روا مدار که آرزو به گور برم (نیاز)

رو به قفا کن ببین ، عمر تلف کرده را (عرفی شیرازی)

روح القدس ار باز نظر فرماید / دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد (حافظ)

روح را صحبت ناجنس عذابی است الیم (حافظ)

رودۀ تنگ به یک نان تهی پر گردد / نعمت روی زمین پر نکند دیدۀ تنگ (سعدی) 

رو رنج بکش که گنج در رنج بود (مفتون همدانی) 

رو رو  زنانه دوز که مردانه  می خرند (مفتون همدانی) 

روز بازار جوانی ، پنج روزی بیش نیست (سعدی) 

روز پیری پادشاهی هم ندارد لذّتی (وحید قزوینی)

روز پیری هوس عشق و جوانی کردم (امیر فیروز کوهی)

روز در آه و فغان ، شب در نوا و ناله ام (قدسی مشهدی)

روز را منکر شدن در عقل کاری نمکر است (معزّی)

روز روشن هر که او جوید چراغ / عین جستن کوریش دارد بلاغ (مولوی)

روز شادی همه کس یاد کند از یاران  / یاری آن است که ما را شب غم یاد کند (خواجو کرمانی)

روز کوتاه از برای روزه دارن بهتر است (کلیم کاشانی)  

روزگار آخر ستمگر را ستمکش می کند  / شیشه می سازد مکافات شکستن سنگ را (واعظ)

روزگار آینه را محتاج خاکستر کند (یغما جندقی)

روزگار است اینکه گه عزّت دهد گه خوار دارد  / چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد (قائم مقام فراهانی)

روزگار سفله ، دونان را نوازش می کند (میرزا طاهر وحید)

روز محشر هم نمی میرد چراغ آفتاب (ناصر علی)

روز میلاد ادب ، حرف ادب باید زد (ناصر علی)

روزن چه احتیاج اگر خانه تار نیست (کلیم کاشانی)

روز وصال ، از پس هجرانم آرزوست (اوحدی یکتا)

روزی اگر غمی رسدت تنگدل مباش / رو شکر کن مبادا بد از بد تر شود (حافظ)

روزی برسد که حق به حق دار رسد (اهلی شیرازی) 

روزی بشود که مور ، ماری گردد (اهلی شیرازی) 

روزی به قدر همّت هرکس مقدّر است (اهلی شیرازی) 

روزی ِ داناست در معنی که نادان می خورد (سلیم تهرانی)

 روزی فرزند گردد ، هرچه می کارد پدر (صائب تبریزی)

روشن هزار چراغ شود فتیله ای / یک داغ دل بس است برای قبیله ای (صائب تبریزی)

رو که از صد گلت یکی نشکفت (اوحدی مراغه ای)

رو که همان احمد پارینه ای  (سنایی)

رو مسخرگی پیشه و مطربی آموز / تا داد خود از مهتر و کمتر بستانی (انوری)

رونق انجمن از صحبت اهل سخن است (سلیم تهرانی)

رونق باغ از گل و برگ و گیاست (پروین اعتصامی)

روی آسایش نمی بیند دل پر آرزو (واعظ)

روی خندان طبیبان ، دل دهد بیمار را (میر رضی دانش)

روی در روی یار کن بگذار / تا عدو پشت دست می خاید (سعدی)

روی گدا سیاه ولی کیسه اش پر است (سعدی)

روی گشاده نایب دست گشاده است (واعظ)

روی نان را به همه عمر گدا سیر ندید (سلیم تهرانی)

روی نکو ، معالجۀ عمر کوته است  (نظیری نیشابوری)

رویی که بی نقاب بود ، باغ بی در است (غیاث شیرازی) 

ره ، به سر منزل عنقا نتوان برد مگس (مدهوش تهرانی)

ره چنان رو که رهروان رفتند (مدهوش تهرانی)

ره ، راست برو اگر چه دور است (خاقانی شروانی)

رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود  (خاقانی شروانی)

رهزنی شیوۀ ابلیس بُد از روز ازل (مهدی قلی مخبر السلطنه)

رهِ سراب گرفتم ، ز تشنگی مُردم (علی صدرات)

ره نتوان رفت به پای کسان (علی صدرات)

ریاست به دست کسانی خطاست / که از دستشان دستها بر خداست (سعدی)

ریاضت کش به بادامی بسازد (بابا طاهر)

ریسمان بر پا ، چه حاجت مرغ دست آموز را (بابا طاهر)

ریش بازی است رنگ کردن ریش (فیض دکنی)

ریش خود را همی خضاب کنی / خویشتن را همی عذاب کنی (رودکی)

ریش و قیچی هر دو در دست شماست (رودکی)

ریشه در دل میکند خاری که در پا می رود (صائب تبریزی)

ریشه قوی دار کز درخت خوری بر(ملک الشعرا بهار)

ریشۀ بیداد بر خاکستر است (ملک الشعرا بهار)

 

 

 

حرف ز

 

ز آب خُرد ، ماهی خُرد خیزد / نهنگ آن به که از دریا گریزد (ملک الشعرا بهار)

ز آتشت نشدم گرم و مردم از دودت )صیرفی قمی) 

ز آشنا ، سخن آشنا دریغ مدار (صائب تبریزی)  

ز آواز روبه نترسد پلنگ (فردوسی)

ز آهنگری ها ، گری مانمده است / ز اسباب حجرت دری مانده است (فردوسی)

ز ابتدای کار ، آخر را ببین / تا نباشی تو پشیمان یوم دین (مولوی)

ز احمقان بگریز ، چون عیسی گریخت (مولوی)

ز ارباب هنر ، از صد یکی مشهور می گردد (مولوی)

ز آن خار بیندیش که پیرُ هن افتد(شاکر هندی)

ز اندازه بیرون منه پای خویش (امیر خسرو دهلوی)

ز اندوح باشد رخ مرد زرد (فردوسی)

ز اندوه خوردن نباشدت سود (دقیقی) 

ز اندیشه گردد همی دل تباه (فردوسی)

زان روز حَذَر کن که ورق برگردد(ناصح تبریزی)  

زان نی که از او نیچه کنی ناید جلاب (خاقانی شروانی)  

زانیان را گُنده اندام نهادن / خمر خواران را بود گند دهان (خاقانی شروانی)  

زاهد از کوچه رندان ، به سلامت بگذر (خاقانی شروانی)  

زاهدان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند / چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند (حافظ) 

زاهد که درم گرفت و دینار / زاهدتر از او کسی به دست آر (سعدی)   

زاهدی در لباس پوشی نیست (سعدی)   

ز باد آمده باز گردد به دم (فردوسی) 

زبان ، اسرار دل را ترجمان است (وحدت هندی)

زبان بریده به جایی نشسته صمُّ بکم  /  به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم (سعدی)   

زبانِ بسته ، نگهبان راز دل باشد (واعظ)

زبان ، بسیار سر بر باد داده (وحشی بافقی)

زبان بود چو فروشنده ، مشتری ، گوش است  (واعظ)

زبان چیره گردد چو شد دست ، چیر (اسدی)

زبان در دهان پاسبان سر است (اسدی)

زبان در دهان ، ترجمان دل است (سعدی)   

زبان ، زخمی که از دندان خورد بر لب نمی آرد (فانی کشمیری)

زبان سرخ ، سر سبز می دهد برباد (امیر خسرو دهلوی)

زبان ، سر را عدوی خانه زاد است (وحشی کرمانی)

زبان طفل به جز دایه کس نمی فهمد (آفرین لاهوری)

زبان ، کشیده نگهدار تا زیان نکنی (آفرین لاهوری)

زبان ، گوشتین است و تیغ ، آهنین (نظامی گنجوی)

ز بسیار آمدن عزّت بکاهد / چوکم بینند خاطر بیش خواهد

ز بهر سر افسر ، نه سر ، بهر افسر (عنصری)

ز بهر نهادن چه سنگ و چه زر (سعدی)

ز بی زری است که آب رخم رود بر باد (خواجوی کرمانی)

ز بیمار بیمار داری نیاید (دانش)

ز بی وفا به وفا انتقام باید کرد (ناصر خسرو)

ز پاکان کی زند سر ، حرف بی مغز (شوکت بخارایی)

ز جو ، جو روید و گندم ، ز گندم (ناصر خسرو)

ز چشم است دیدن ، ز دل خواستن (اسدی طوسی)

ز حدّ خویشتن بیرون منه پای  (شبستری)

ز حرف حق نشود رنجه مرد دانشور  

زحمت بود درویش را ناگه چو مهمان در رسد (قاآنی)

ز خردان بسی فتنه آمد بزرگ (سعدی)

ز خلق آنچه به من می رسد ، سزای من است (امیر فیروز کوهی)

زخم ، به گردد ولی ماند نشانش سالها (کاتبی ترشیزی)

زخم ، تغ تیز ، خون را دیر بیرون می دهد (کاتبی ترشیزی)

زخم کاری تر توان زد صید غافل کرده را (صبوری تبریزی)

ز خُمیّ ، دانگ سنگی چاشنی بس /  اگر سرکه بود یا آبگینه (ناصر خسرو)

ز دانش به اندازه جهان هیچ نیست / تن مرده و جان نادان یکی است (اسدی)

ز دریا کی بپرهیزد گهر جوی (فخر الدّین گرگانی)

 زدریا مرد کشتیبان نترسد  (قوامی رازی)

ز دست دیده و دل هر دو فریاد / که هرچه دیده ببیند دل کند یاد (بابا طاهر)

ز دست غیر چه نالیم هرچه هست از ماست (عارف قزوینی)

ز دل هر چه برخاست ، بر دل نشیند (صائب تبریزی)

ز دوستانم دو رنگم همیشه دل تنگ است / فدای شیوۀ آن دشمنی که یک رنگ است (حجاب یزدی)

زده ام فالی و فریادی رسی می آید (حافظ)

زدی ضربتی ، ضربتی نوش کن (حافظ)

زدیم بر صف رندان ، هر آنچه با داباد (حافظ)

ز دیوانه کسی بر دل نگیرد (امیر شاهی)

زر ، بر سر فولاد نهی نرم شود (سعدی)

زر چو پاک است بود لایق هر بازاری (نشاط اصفهانی)

زر چو خالص بود اندیشه ندارد ز محک (منعم اصفهانی)

 زر دادن و سرد خریدن (منعم اصفهانی)

زرِ سفید بود از برای روز سیاه  (منعم اصفهانی)

زرّ  قلب و زرّ نیکو در عیار / بی محک هرگز ندانی ز اعتبار (منعم اصفهانی)

ز روبه رِمِد شیر نادیده جنگ / سگ کاردیده بدرّد پلنگ (فردوسی)

زر هرچه بیشتر ، بلایش بیش (امیر خسرو دهلوی)

ز ریسمان متنفّر بود گزیدۀ مار (سعدی)

زری که پاک شد از امتحان چه غم دارد (سعدی)

ز سایه ذوق نکرد آن که آفتاب نخورد (کلیم کاشانی)

ز سنگ حادثه برج سپهر را چه خلل (سلمان ساوجی)

ز سودا گری ها ، گری مانده است (سلمان ساوجی)

ز شاخ خشک چه داری امید برگ و ثمر (کمالی)

زشت با کور ، به فردا سازد (سنایی)

زشت ، در یک دیدن از آینه روگردان شود (صائب تبریزی)

زشتی خط ، زشتی نقاش نیست (صائب تبریزی)

ز شکر کجا تواند مگس اعتراض کردن (کمال خجندی)

ز صد گل ، یک گلم نشکفته در باغ (حکیم زالی)

ز طوس تا به مدینه ، هزار فرسنگ است (حکیم زالی)

ز ظلمت مترس ای پسندیده دوست / که ممکن بود آب حیوان در اوست (سعدی)

ز عشق تا به صبوری ، هزار فرسنگ است  (سعدی)

زکات تخم مرغ یک پنبه دانه است (سعدی)

زکات مال ، به در کن که تا بلا برود (سعدی)

زکار زمانه میا نه گزین (فردوسی)

ز کشتن گر بترسی ، کشته گردی (فردوسی)

زکمان ، تیر قضا بار نگردد هرگز (صائب تبریزی)

زگفتن پشیمان کسی دیده ام / ندیدم پشیمان کسی از خاموشی (ابن یمین)

زگل ، بوی باشد ، خلیدن ، زخار (اسدی)

ز گل بوی و از خار خستن بود (اسدی)

ز گهوراه تا گور دانش بجوی (فردوسی)

 ز لب دوختن غنچه را زندگی است / چو بشکفت زان پس پراکندگی است (امیر خسرو دهلوی)

زلیخا مرد از حسرت که یوسف گشت زندانی / چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی (امیر خسرو دهلوی)

ز مادر دوباره نزاده است کس (اسدی)

زمانه ای است که هر کس به خود گرفتار است (آصفی هروی)

زمانه با تو نسازد ، تو با زمانه بساز (مسعود سعد سلمان)+ (همایون)

زمانه را چو نکو بنگری همه پند است (رودکی)

زمانه نه بیداد داند نه داد (اسدی)

زمانه هر چه به ما داده است ، پس گردد (سلیم تهرانی)

زمانی فراز و زمانی نشیب (فردوسی)

زمستان بگذرد سرما سر آید (فردوسی)

ز معشوقات وفا جستن عریب است (نظامی گنجوی)

ز منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد (عرفی شیرازی)

ز میزبان سیه کاسه احتراز کنید (صائب تبریزی)

زمین شوره ، سنبل بر نیارد / در او تخم عمل ضایع مگردان (سعدی)

زنا کاره به مردی ناتمام است (نظامی گنجوی)

زن پارسا ، در جهان نادر است (نظامی گنجوی)

زن چو داری ، مرو پی زن غیر (اوحدی مراغه ای)

زندگانی به مراد همه کس نتوان کرد (صائب تبریزی)

زندگی چیست ، خون دل خوردن (صائب تبریزی)

زندگی کردن من مردن تدریجی بود / آنچه جان کند تنم ، عمر حسابش کردم (فرّخی یزدی)

زندۀ جاوید یافت ، هر که نکو نام زیست (سعدی)

زن زیبا چه کند شوهر زشت (مجد الّدین)

زن ، مرد نگردد به نکو بستن دستار (فرّخی سیستانی )

زنند جامۀ ناپاک گازران بر سنگ (سعدی)

زنو کیسه ها وام ، هرگز نگیر (اخگر)

زنهار بی رفیقِ موافق سفر مکن (صائب تبریزی)

ز نیرو بود را راستی  / ز سستی دروغ آید و کاستی (فردوسی)

ز نیکو هر چه صادر گشت ، نیکوست (فردوسی)

زنیکی نیک بینی وز بدی ، بد (فردوسی)

 زوال نعمت ، اندر ناسپاسی است (سعدی)

زود در گِل مینشیند کشتی سنگین در آب  (صائب تبریزی)

زود رسوا می شود گندم نمای جو فروش (قصّاب کاشانی)

زود رفت آن که ز  اسرار جهان آگه شد (کلیم کاشانی)

زور به کشتن دهد ، زر به جهنّم برد (کلیم کاشانی)

زور فلک به مردم هشیار می رسد (صائب تبریزی)

زهد ، با نیّت پاک است نه با جامۀ پاک (پروین اعتصامی)

زهر ، از قِبل تو نوش داروست (سعدی)

زهر است عطای خلق ، هر چند دوا باشد / حاجت ز که می خواهی جایی که خدا باشد(واعظ)

ز هر تلخ و شوری نباید چشید(فردوسی)

ز  هر چیزی بتر ، چشم انتظاری است (روحانی)

ز  هر خرمنی ، خوشه ای یافتم (سعدی)   

زهر ، دد باشد شکر ریز خرد / زانکه نیک نیک باشد ضد بد (مولوی)

ز هر طرف که شود کشته ، سود اسلام است (مولوی)

ز هر عضوی که جرمی سر زند ، دندان گزد لب را (مخلص)

رهری که چشیدم نتوانی نچشانی (صائب تبریزی)  

ز هستی تا عدم ، مویی امید است (نظامی گنجوی)

ز هشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد / دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد (قرایی خراسانی) 

زهی تصوّر باطل زهی خیال محال (کمال خجندی)  

زهی سوار که آهوی مانده می گیرد (ظهوری)

زیان کسان ، سود دیگر کس است (اسدی)

زیر بارند درختان که متعلّق دارند (حافظ) 

زیر پل ، منزلی خطر ناک است (ضیا)

زیر چادر ، مرد ، رسوا وعیان / سخت پیدا ، چون چون شتر بر نردبان (مولوی)

ز یک چراغ نتوان صد چراغ روشن کرد (بدخشی)

زین ستون تا به آن ستون فرج است (بدخشی)

 

 

 

                                                                          ((حرف ژ))

 

 

 

ژاله خار نبود بی سخن پوچ حیات (صائب تبریزی)

ژاله از روی لاله دور مکن / تا نسوزد ز شعله بستان را (فخر الدّین عراقی)

ژاله از شب زنده داری جلوۀ زیبا گرفت (مشعل صادق)

ژاله بارید و کوچه گل شد (مشعل صادق)

ژاله بر لاله فرومی آمده هنگام سحر (سعدی)

ژاله بر لاله فرو می چکد از دامن ابر (فروغی بستامی)

ژاله به دور لاله می گردد (فروغی بستامی)

ژاله شو ، در پردۀ گل خانه ساز (مشفق کاشانی)

ژاله و صبح به هم بافته کافور و گلاب (خاقانی شروانی)

ژاله همه شب بارد ، بارد همه شب ژاله (نظامی گنجوی)

ژنده پوش کس نخواهد شد (ملک الشعرا بهار)

ژنده پوشی به جهان شیوۀ مردان ره است (مشعل صادق)

ژنده پوشیم و غم جلوۀ زیبایی نیست (مشعل صادق)

ژنده رجان ، زنده دلان رهند / زندگی دل به هیاهوی نیست (مشعل صادق)

ژنده ها از جامه ها پیراسته (مولوی)

ژندۀ ویرانه ها ، گنج نهان دارد به دل (مشعل صادق)

ژولیده ایم وباغ وفا آشیان ماست (مشعل صادق)

 

 

                                                                       ((حرف س))

 

 

ساقی ار باده باندازه خورد ، نوشش باد (حافظ)

ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن (حافظ)

ساقی که غلط کند ، خودش خواهد خورد (حافظ)

سالی که نکوست از بهارش پیداست (شیخ بهاء الّدین عاملی)

سامان شیر کن ، به شکار شغال رو (شیخ بهاء الّدین عاملی)

سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد (حافظ)

سایه از نور کی جدا باشد (صائب تبریزی )

سایه افتد بز زمین کج ، چون بود دیوار کج (صائب تبریزی)

سایۀ بید ، میوۀ بید است (علیم بیگ سروری)

سایۀ حق بر سر بندۀ بود / عاقبت جو ینده ، یابنده بود (علیم بیگ سروری)

سبزه بر سنگ نروید چه کند باران را (علیم بیگ سروری)

سبزه را تازگی ز باران است (ادیب) صابر )

سبکبار مردم سبکتر روند (سعدی)

سبکتر برد اشتر مست ، بار (سعدی)

سبویی که سوراخ باشد نخست / به موم و سریشم نگردد درست (نظامی گنجوی)

سپلشت آید و زن زاید و مهمان برسد / عمه از قم برسد خاله ز کاشان برسد (روحانی خراسانی)

ستایش سرایان نه یار تواند / ملامت کنان دوستدار تواند (سعدی)

ستم ، بر ستم پیشه عدل است و داد (سعدی)

ستم ، نامۀ عدل شاهان بود (فردوسی)

ستور لگدزن ، گرانبار ، به (سعدی)

سحر تا چه زاید ، شب آبستن است (حافظ)

سخت تر زخم زبان از زخم تیغ و خنجر است (همای شیرازی)

سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش (حافظ)

سخت می گیرد فلک بر مردمان سختگیر (حافظ)

سختی کشی ز دهر ، چو سختی دهی به خلق (پروین اعتصامی)

 

سخن آن گو چه با دشمن چه با دوست / که هر کو بشنود گوید که نیکوست (فخر الدّین گرگانی)

سخن ، آیینۀ مرد سخنگوست (فخر الدّین گرگانی)

سخن از سخنگوی دانا به است (ادیب)

سخن بزرگ چو شد در دهان نمی ماند (صائب تبریزی)

سخن بسیار داری اندکی کن / یکی را صد مکن صد را یکی کن (نظامی گنجوی)

سخن ، بسیار دانی ، اندکی گو (نظامی گنجوی)

سخن پدید کند کز من و تو مردم کیست / که بی سخن من و تو هر دو نقش دیواریم (ناصر خسرو)

سخن تا بپرسد لب بسته دار گهر نشکنی تیشه آهسته دار (نظامی گنجوی)

سخن تا نگفتی ، توانیش گفت / ولی گفته را باز نتوان نهفت (نظامی گنجوی)

سخن تا نگویند پنهان بود / چو گفتند هرجا فراوان بود (فردوسی)

سخن تلخ دریغ از دهن شیرین است (یزدانی شیرازی)

سخن خوش ، ز سینه کین ببرد (یزدانی شیرازی)

سخن خوش ، ولی خاموشی خوشتر است / که گفتن زر و خاموشی گوهر است (وصال شیرازی)

سخن را روی با صاحبدلان است (سعدی)

سخن را مطلع و مقطع بباید / که پر گفتن ملامت می فزاید (نظامی گنجوی)

سخنش تلخ نخواهی دهنش شیرین کن (سعدی)

سخن کز دل آید ، بود دلپذیر (نظامی گنجوی)

سخن کز دل برون آید ، نشیند لاجرم بر دل (نظامی گنجوی)

سخن گفتن بکر، جان سفتن است (نظامی گنجوی)

سخن گفتنِ نرم ، فرزانگی است / درشتی نمودن ز دیوانگی است (نظامی گنجوی)

سخنِ گفته ، دگر بار نیاید به دهان (سعدی)

سخنان پیران بود دلپذیر (ادیب)

سخن هرچه کوته بود خوشتر است (ادیب)

سخن هرچه گویی ، همان بشنوی (فردوسی)

سخی در هر دو عالم سر بلند است (فردوسی)

سدّ سکندر است زبان ، هست تا خموش (واعظ)

سر انجام رسوا شود مکر ساز (ادیب)

سر انجام هر زنده ، مردن بود (فردوسی)

سر بنه آنجا که باده خورده ای (مولوی)

سرت را از زبان ، بیم هلاک است (ناصر خسرو)

سرت چرا بندم چو درد سر نماند (مولوی)

سر چشمه شاید گرفتن به بیل / چو پر شد نشاید گذاشتن به پیل (سعدی)

سر چه باشد که نثار قدم دوست کنم این متاعی است که هر بی سرو پایی دارد (سعدی)

سر خصم گر بشکند موشت تو / شود نیز آزارده انگشت تو (اسدی)

سر رشتۀ اعتدال ، از دست منه (فانی کشمیری)

سر زده داخل مشو ، مکیده حمّام نیست (شیفا اثر شیرازی)

سرزمینی است که ایمان فلک رفته به باد (شیفا اثر شیرازی)

سر سبزم زبان سرخ آخر می دهد بر باد / چرا چون حرف حق گفتن طناب دار هم دارد (ژولیده)

سر ِ شب ، سر قتل و تاراج داشت / سحرگه نه تن سر ، نه سر تاج داشت (طوسی)

سرشت طفل را هم دایه داند / بد همسایه را همسایه داند (طوسی)

سرّ شود فاش زمانی که ز لب می گذرد (صغیر)

سرَّ غیب آن را سزد آموختن / که ز گفتن ، لب تواند دوختن (صغیر)

سر فتنه دارد دگر روزگار /  من و مستی و فتنه و چشم یار (حافظ) 

سر فراز آن جهان باشد ذلیل این جهان / حرف ختم صفحه ، تاج صفحه آینده است (آزاد)

سر کوفته شد مار ، که بر رهگذر آمد (مجید بیلقانی)

سرکه بی مغز بود ، نغزی دستار چه سود  (مجید بیلقانی)

سرکه نه در راه عزیزان بود / بارگرانی است کشیدن بدوش (سعدی)

سرکۀ مفت ، خوشتر از عسل است (سعدی)

سر گرگ باید هم اول برید / نه چون گوسفندان مردم درید (سعدی)

سرمایۀ تزویر ، عصایی و ردایی است (صائب تبریزی)

سرمایۀ حیات امید است و آرزو (گلچین معانی)

سرم را سرسری متراش ای استاد سلمانی / که ما هم در دیار خود سری داریم و سلمانی (گلچین معانی)

سر مردم آزار ، بر سنگ به (سعدی)

سر می رود به باد ، زبان را نگاهدار (فیض)

سر نشکسته ، درمان کی پذیرد (فیض)

سر نگون گردیده در چَه ، هر که پیش پا ندید ( کاظمی  کبوترآبادی )

سرو خوش است از کنار جوی بر آید (شاطر عباس صبوحی  )

سر همانجا بنه که خوردی می (شاطر عباس صبوحی  )

سرّ همان جا نه که باده خورده ای (سنایی)

سری دارم که سامان نیست او را (امیر خسرو دهلوی)

سری که عشق ندارد کدوی بی بار است (امیر خسرو دهلوی)

سزای سنگ بود پسته ای  که خندان نیست (امیر خسرو دهلوی)

سطرها کی راست آید چون کجی در مسطر است (صائب تبریزی)

سعادت ار طلبی ساده زندگانی کن (نظام وفا)

سعد یا بسیار گفتن ، عمر ضایع کردن است (سعدی)

سعد یا چند خوری چوب شترداران را / می توان صرف نظر کرد شتر دیدی نه (سعدی)

سعد یا دی رفت فردا همچنان معلوم نیست / در میان این و آن فرصت شمار امروز را  (سعدی)

سعدی به روزگاران ، مهری نشسته بر دل / بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران (سعدی)

سعدی دو چیز می شکند پشت مرد را / تصدیق بی و قوف و سکوت وقوف دار (سعدی)

سعی هر کس ، به قدر همت اوست (حافظ)

سفال از طاس زرکم نیست در کار / ولی گاه گرو ، گردد پدیدار (امیر خسرو دهلوی)

سفالینه را جفت چینی مدار (ادیب)

سفر برون کند از طبع مرد ، خامی را (ادیب)

سفر مربی مرد است و اوستاد هنر (ادیب)

سفله از قرب بزرگان نکند کسب شرف (کلیم کاشانی)

سکندر که با شرقیان حرب داشت  / در خیمه گویند در غرب داشت (کلیم کاشانی)

سگ ، آن که با سگ رود در جوال (ادیب)

سگ از مردمِ مردم آزار به (سعدی)

سگ اصحاب کهف روزی چند / پی نیکان گرفت و مردم شد (سعدی)

سگان از ناتوانی مهربانند (سعدی)

سگ به از جفت زشت روی بود (سعدی)

سگ به گاه وفا به از ناکس (سعدی)

سگ تازی که آهو گیر گردد / بگیرد آهویش چون پیر گردد (نظامی گنجوی)

سگِ جنگ دیده بدرّد پلنگ (سعدی)

سگ خودش چیست که پشمش باشد (سعدی)

سگ داند و کفشگر که در انبان چیست (سعدی)

سگ در این روزگار بی فرجام / بر چنین مهتری شرف دارد ( ابو طاهر خاتونی )

سگ را اگر خدمت کنی ، بهتر که بی بنیاد را ( ابو طاهر خاتونی )

سگ را تو ز روی صاحبِ سگ بشناس  (مفتون کبریایی)

سگ ، سگ است ار چه پاسبان باشد (سنایی)

سگِ کار دیده ، بگیرد پلنگ (فردوسی)

سگ نیز با قلادۀ زرّین ، همان سگ است (سعدی)

سگی را خون دل دادم که با من آشنا گردد / ندانستم که سگ خون می خورد خونخوار می گردد  (خرّمشیرازی )

سلامت در اقلیم آسودگی است (نظامی گنجوی)

سلامت گر بخواهی در کنار است (سعدی)

سلام روستایی ، بی طمع نیست (سعدی)

سلطان خبرش نیست که احوال گدا چیست (خواجوی کرمانی)

سلطان کسی که ساخته با بوریای خویش (آشفته شیرازی )

سلطنت گر همه یک لحظه بود مغتنم است (آشفته شیرازی )

سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش (حافظ)

سلیمان را کجا یاد آید از مور (حسن دهلوی)

سلیمانی که حکم باد می داد / همان باد آمد او را داد بر باد (حسن دهلوی)

سمن در پای ره گم کرده خار است (مایل شاملو)

سنگ بر دست مار بر سر سنگ  /  نکند مرد هوشیار درنگ (سعدی)

سنگ به از گوهر نایافته (سعدی)

سنگ بی قیمت اگر کاسۀ زرّین شکند  / قیمت سنگ نیفزاید و زرکم نشود (سعدی)

سنگ خورد یکسره بر پای لنگ (سعدی)

سنگ زیرین آسیا بودن / کار نازک دلانِ رعنا نیست (عبد العزیز نسفی)

سواد نیست و گرنه کتاب بسیار است (سلیم تهرانی)

سواری که در جنگ بنمود پشت / نه خود را که نام آوران را بکشت (سعدی)

سوار چنان خوش است که یک جا کسی (قصّاب کاشانی)

سودی ندهد موعظه بر تیره دلان (مفتون همدانی)

سوزنی باید کز پای در آرد خاری (مفتون همدانی)

سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی (مفتون همدانی)

سیاست ار نبود ، کارها خلل یابد (مفتون همدانی)

سیاست پیشگان در هر لباسند / به خوبی یکدیگر را می شناسند (ایرج میرزا)

سیا ، گر سرخ پوشد ، خر بخندد (ایرج میرزا)

سیاه رو شود آن کس که عیب بین گردد (فائق هندی)

سیاهی ، با سفیدی نقش بندد (فائق هندی)

سیاهی لشکر نیاید به کار / یکی مرد جنگی به از صد هزار (فردوسی)

سیاهی هر کجا باشد سیاهی است (پروین اعتصامی)

سیبی که سهیلش نزند رنگ ندارد (پروین اعتصامی)

سیلاب نپرسد که ره خانه کدام است (صائب تبریزی)

سیل از کشور ویرانه تهی دست رود (صائب تبریزی)

سیل را نعره از آن است که از بحر جداست (معین هروی)

سیل هر کجا دید همواری به همواری گذشت (سایر مشهدی)

سیلی بابا ، به از حلوای او  (مولوی)

سیل یک جا را کند آباد و یک جا را خراب (وحید قزوینی)

سیلی نقد از عطای نسیه به (مولوی)

سیمرغ ، محال است قفس داشته باشد (صائب تبریزی)

سیه روی شد تا گرفت آفتاب (سعدی)

 

 

                                                                           ((حرف ش))

 

 

 

شاخ را میوه خم از غایت بسیار داد (کاتبی)

شاخ گل هر جا که میروید گل است / خم مل هر جا که جوشد هم مُل است (مولوی)

شاخه طوبی کجا و شاخه هیزم (مولوی)

شاخی که بلند شد ، تبر خورد / نی گفت که من نیم ، شکر خورد (امیر حسین سادات)

شاد است هر آن کس که به مقصود رسیده است (فروغی اصفهانی)

شادی امروز را به فردا مفکن (ادیب)

شادی بی غم در این بازار نیست / گنج بی مار و گل بی خار نیست (مولوی)

شادی ندارد آن که ندارد به دل غمی (جلال همایی)

شاگرد ، را چه بهره ز استاد بی وقوف (جلال همایی)

شاگرد ، رفته رفته به استاد می رسد (شفعیی گیلانی)

شاگردی روزگار ، استادم کرد (سعید نفیسی)

شامی به جهان نیست که او را سحری نیست (مخفی زیب النساء)

شانه کردم مُشک ریزد ، رشک ریخت (مخفی زیب النساء)

شانه می آید به کار زلف ، در آشفتگی (سلیم تهرانی)

شانه و آینه و گل ، پی آرایش توست (شوریدۀ شیرازی)

شانۀ عاج ار نبود بهر ریش / شانه توان کرد به انگشت خویش (شیخ بهایی)

شاه اگر لطف بی عدد راند /  بنده باید که حد خود داند (شیخ بهایی)

شاهد روباه آمد دم او (شیخ بهایی)

شاه دینارفشان باید و بد خواه شکن (قطران تبریزی)

شاه و گدا در نظر ما یکی است (قطران تبریزی)

شاهین به شکار پشه نگشاید چنگ (قطران تبریزی)

شایستۀ گلاب نباشد سر گلاب (ادیب + صابر)

شب آبستن است تا چه زاید سحر (ادیب + صابر)

شب آبستن بود تا خود چه زاید (نظامی گنجوی)

شب به فریاد آورد بیمار را (شوکت بخارایی  )

شب تا نشود ، شمع خریدار ندارد (کلیم کاشانی)

شب جدایی تو ، روز واپسین من است ( فروغی بسطامی )

شب دراز است و عمر ما کوتاه (خواجوی کرمانی)

شب دراز است و قلندر بیدار (خواجوی کرمانی)

شب در نظر مردم بیدار ، بلند است (صائب تبریزی)

شب را برای راحت تن آفریده اند (سلیم تهرانی)

شب زفاف کم از صبح پادشاهی نیست / به شرط آن که پسر را پدر کند داماد (سلیم تهرانی)

شب سمور گذشت و لب تنور گذشت (انوری)

شب شراب ، نیرزد به بامداد خمار (سعدی)

شب عاشقان بی دل ، چو شبی دراز باشد (سعدی)

شب فراقِ تو ، شاهد بود ستارۀ صبح (شهریار)

شب میدهد از رفتن خورشید نشان (بیدل)

شبنم به روی گل به امانت نشسته است (صائب تبریزی)

شب وصل است گلو گیر شو ای مرغ سحر ( مقصود کانی )

شبهای انتظار به پایان نمی رسد (امیر فیروز کوهی)

شب هر توانگری به سرای همی رود / درویش هر کجا که شب آید سرای اوست (سعدی)

شبیخون نه کار دلیران بود (فردوسی)

شبی که ماه نباشد ، ستاره بسیار است (قاسم کاهی  )

شتاب و بدی کار اهریمن است (فردوسی)

شتر چون شود مست کف افکند (ادیب)

شتر در خواب بیند پنبه دانه / گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه ( اشرف الدّین )

شحنه باید ، که دزد در راه است (نظامی گنجوی)

شحنه گر خفته ، دزد بیدار است (نظامی گنجوی)

شد غلامی که آب جوی آرد / آب جوی آمد و غلام ببرد (نظامی گنجوی)

شرابخواره ، غم از تلخی شراب ندارد (شجاع کاشی)

شراب نیست و گرنه کباب بسیار است (سلیم تهرانی)

شرح این هجران و این خون جگر / این زمان بگذار تا وقت دگر (مولوی)

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع / آتشی در دلش افکندم و آبش کردم (فرّخی یزدی)

شرح مجموعۀ گل ، مرغ سحر داند و بس / که نه هر کو  ورقی خواند معانی دانست (حافظ)

شرطه همه وقتی نبود لایق کشتی (حافظ)

شرف خواهی به گرد مقبلان گرد (حافظ)

شرف مرد به جود است و کرامت به سجود / هر که این هر دو ندارد عدمش به  ز  وجود  (سعدی)

 شرف نفس اگر همی خواهی /  با فرو مایه قیل و قال مکن  (ابن یمین فریومدی )

 شرمنده اگر عرق نریزد چه کند (امیری فراهانی)

شعر من و مرگ فقرا ، عیب بزرگان / این هر سه متاعی است که آوازه ندارد (امیری فراهانی)

شعر ناگفتن به از شعری که باشد نادرست / بچه نازادن به از شش ماهه افکندن جنین (منوچهری  )

شعله ، اخگر می شود چون از طپیدنها نشست ( طرزی قندهاری )

شغال بیشۀ مازندران را / نگیرد جز سگ مازندرانی ( محجوب الشعراء )

شفا بایدت ، داروی تلخ نوش  (سعدی)

شکایت از چه کنم ، خانگی است غمّارم  (حافظ)

شکر ایزد که نمردیم و بهای دیدیم ( حسن نهاوندی )

شکر ، درکام غمگین ، زهر مار است ( ملیل شاملو )

شکر کس نخورد از نی بوریا (ابن یمین)

شکر نعمت آورم ، یا عذر از تقصیر خویش (نشاط اصفهانی)

شکر نعمت کن که نعمت در پی است (نشاط اصفهانی)

شکر نعمت ، نعمتت افزون کند  / کفر نعمت از کفت بیرون کند (مولوی)

شکسته استخوان داند بهای مومیایی را / جدایی تا نیفتد دوست قدر دوست کی داند (صائب تبریزی)

شکسته بال تر از من میان مرغان نیست/ دلم خوش است نامم کبوتر حرم است (حالتی)

شکسته را دگر اندر پی شکست مباش (وصال شیرازی)

شکسته نشاید دگر باره بست (سعدی)

شکم ، بندِ دست است و زنجیر پای (سعدی)

شکم بنده ، نادر پرستد خدای (سعدی)

شکم ، پر نخواهد شد الّا به خاک (سعدی)

شک نیست که از بریدگی ، خون بچکد (کمال خجندی)

شکوفه با ثمر ، هرگز نگردد جمع در یک جا (صائب تبریزی)

شکیب آورد بندها را کلید (نظامی گنجوی)

شکیبایی از جهدِ بیهوده به (نظامی گنجوی)

شکیبنده را کس پشیمان ندید (نظامی گنجوی)

شما صد هزارید او یک تن است (اسدی)

شمشیر دو رویه کار یک رویه کند (سلطان شاه خوارزمی)

شمشیر قوی ، نیاید از بازوی سست (سعدی)

شمشیر مرتضی بجز از آهنی نبود / پشتیِ دین ِ لقبش ذوالفقار کرد (ظهیر فاریابی )

شمشیر نیک ز آهن بد ، چون کند کسی (سعدی)

شمع آخر تکیه بر خاکستر پروانه کرد (صائب تبریزی)

شمع از سوزش پروانه چه پروا دارد (کمالی)

شمع از گداختن ، همگی نور می شود (حفیظ اصفهانی)

شمع اگر پروانه را سوخت ، خیر از خود ندید (دهقان سامانی)

شمع اندر خانۀ تاریک ، بهتر روشن است (ملا محمد شریف)

شمع این مسأله را بر همه کس روشن کرد / که توان تا به سحر گریۀ بی شیون کرد (کلیم کاشانی)

شمع بی پروانه چون گردید ، تیر بی پر است (نظامی گنجوی)

شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست (نظامی گنجوی)

شمع در هنگام مردن ، خانه روشن می کند (نظامی گنجوی)

شمع را پشت و رو  نمی باشد (سلیم تهرانی)

شمع را سر تا به پا می سوزد و پروانه را پر (طایر شیرازی)

شمع شو شمع ، که خود را سوزی (جامی)

شمع کج ، در سوختن ها زود آخر می شود (شیفا اثر)

شمع ما امشب ضیافت می کند پروانه را  (ملا شوکتی)

شمع مجلس گر تو باشی ، از هوا پروانه بارد (علی نقی کمره ای)

شمع می سوزد و پروانه صفت ، من نگرانش (منیر طاها)

شمع می سوزد ولی با نور خود جان می دهد (مشعل صادق)

شمع می لرزد به جان خویش از بی مایگی (صائب تبریزی)

شمع و گل و پروانه و بلبل همه جمعند / ای دوست بیا رحم تنهایی ما کن (حافظ)

شمع و گل هم هر کدام از شعله ای در آتشند (رهی معیّری)

شمع و من ، هر یک به کنجی از ملال خویشتن (وفای سمنانی)

شمع ویک شب بیشتر مهمان نباشد جمع را (خوشدل تهرانی)

شنیدن چو دیدن نباشد درست (اسدی طوسی)

شنیدن کی بود مانند دیدن / زلیخوا دیدن و یوسف شنیدن (اسدی طوسی)

شنیده ای که کلاهی چو بر هوا فکنی / هزار چرخ خورد تا رسد دوباره به سر (قاآنی)

شوخی با عقرب ، اعتبار ندارد (قاآنی)

شود می ، سرکه اما سرکه می ، هرگز نمی گردد شفیعیا اثر  )

شوریده را زیر قدم ، خار و گل یکی است (حزین لاهیجی )

شوی زن زشت روی ، نابینا به (حزین لاهیجی )

شوی زن زشت روی ، نازیبا به (سعدی)

شه چو ظالم بود ، نپاید دیر (سنایی)

شهرت عشق کند زمزمۀ حسن بلند / شد ز یوسف ، سخنِ زلیخا مشهور (وحشی بافقی )

شهر ، گر تنگ بود ، دامن صحرایی هست (مجذوب تبریزی)

شهیدِ عشقِ محبّت ، نمی شود گمنام (مجذوب تبریزی)

شیر اگر باشی فلک مغلوب مورت می کند (صابر)

شیر اگر مفلوج باشد همچنان از سگ به است (سعدی)

شیر امیری ، سگ دربان مباش (نظامی گنجوی)

شیر او نشود که درنشو و نماست / چاروق او پوشد که او محتاج پاست (نظامی گنجوی)

شیر بالش نشد چو شیر عرین (انوری)

شیر بی دم و سر و اشکم که دید / این چنین شیری خدا هم نافرید (مولوی)

شیر خر خورده ، مغز خر دارد (مولوی)

شیر خود شیر است اگر در کوه اگر در مرغزار ( ملک الشعرای بهار )

شیر را بچه همی ماند بدو (مولوی)

شیر را خورد و گفت شیرین است (مولوی)

شیر سرخیم وافعی سیهیم (حافظ)

شیر ،  شیر است اگر ماده اگر نر باشد (حافظ)

شیر ،  شیر است اگر چه پیر بود / پیر ، پیر است گر چه شیر بود (حافظ)

شیر قالی دگر و شیر نیستان دگر است  (حافظ)

شیر نگه کی کند سوی یک لاغری (ظهیر فاریابی )

شیر هم شیر بود گر چه به زنجیر بود (فرّخی سیستانی )

شیر یک پستان ، دو کودک را برادر می کند (واعظ)

شیری که خورده ایم ز مادر به کودکی دیدی فلک گرفت ز هر تار موی ما (واعظ)

شیرین ، دهان ز گفتن حلوا نمی شود (دهقان سامانی + عشقی)

شیرین کجا ز خاطر فرهاد می رود (طلعت نایینی)

شیرین نشود دهان ز نام شکّر (قادری هندی)

شیرین نشود دهن به حلوا گفتن (قادری هندی)

شیشه بی باده چو گردید ، شکستن دارد (غافل مازندرانی)

شیشه تا گرم است کی از سنگ پروا می کند (غافل مازندرانی)

شیشه تا نشکند صدا نکند (شریف اصفهانی)

شیشه چو بشکست پیش شیشه گر آید (صائب تبریزی)

شیشه نزدیکتر از سنگ ، ندارد خویشی (صائب تبریزی)

شیشۀ بشکسته را پیوند کرن مشکل است (صائب تبریزی)

شین را سه نقطه جدا کرد از سین (ناصر خسرو)

شیوۀ مردان نباشد عشق پنهان داشتن (همام تبریزی)

 

 

                                                                          ((حرف ص))

 

 

 

صاحب سوهان نیندیشد ز بند آهنی (صائب تبریزی)

صاحب نظران آینۀ یکدیگرند(واحد الدّین کرمانی)

صاحب نظران را غم بیگانه و خویش(سعدی)

صاحب هنر نگیرد بر بی هنر بهانه (سعدی)

صاعقه گردد همی وسیلۀ باران (ابو حنیفه اسکافی)

صاف کن آیینۀ دل را ز رنگ هر هرس (فایضای اردستانی)

صالح و طالح ، متاع خویش نمودند / تا چه قبول افتد و چه در نظر آید (حافظ)

صبح شنبه شب آدینۀ درویشان است (صائب تبریزی)

صبح ما را دیدی از شبهای تار ما مپرس (کلیم کاشانی)

صبر بهتر مرد را از هر چه هست (کلیم کاشانی)

صبر تلخ است و لیکن برِ شیرینی دارد (سعدی)

صبر درویش ، به که بذل غنی (سعدی)

صبر کردن بهر این نبود حرّج / صبر کن ، کالصّبر مفتاح الفجر (مولوی)

صبر کردن ، راه پیش یار پیدا کردن است (داعی اصفهانی)

صبر کوتاه خدا ، سی سال است (داعی اصفهانی)

صبر ، گشایندۀ هر مشکل است (داعی اصفهانی)

صبر  ظفر هر دو دوستان قدیمند / بر اثر صبر ، نوبت ظفر آید (حافظ)

صبوری کن تا برآید مراد (نظامی گنجوی)

صحبت ابلهان چو دیگ تهی است (سنایی)

صحبت احمق بسی خونها بریخت (مولوی)

صحبت چو چنین است ، جدایی خوشتر (مولوی)

صحبت حکّام ، ظلمت شب یلداست (حافظ)

صحبت سنگ و سبو راست نیاید هرگز (حافظ)

 صحبت طالع ، تو را طالح کند (مولوی)

صحبت عشق و خرد ، ساز نگردد هرگز (صائب تبریزی)

صحبت نیکانت از نیکان کند (مولوی)

صحبت یوسف به از دراهم معدود (سعدی)

صحرا و باغ زنده دلان ، کوی دلبر است (سعدی)

صحرای دل ، به لاله عذاران گذاشتیم (سعدی)

صد بار بدی کردی و دیدی ثمرش را / نیکی چه بدی داشت که یک بار نکردی (سعدی)

صد بار بسوختیم و خامیم هنوز (هلالی جغتایی)

صد بار عروس توبه رابستی عقد / نا یافته کام از او طلاقش دادی (شیخ بهایی)

صد بیت قصیده کار یک قطعه نکرد (شأنی تکلّو)

صد پیک دوانید و یکی باز نیامد (شأنی تکلّو)

صد جامۀ درویش به تن چاک شود / تا کاخ توانگری بر افلاک شود (حسن وثوق الدوله)

صد جان فدای آن که دلش با زبان یکی است (حسن وثوق الدوله)

صد چاقو او یکی ندارد دسته (مفتون کبریایی)

صد حیف که ما پیر جهاندیده نبودیم (واعظ قزوینی)

صد خانه خراب کردی ای خانه خراب (فرّخی یزدی)

صد در شود گشاده چو بسته شود دری (فرّخی یزدی)

صد دوست به یک روز توان دشمن ساخت / یک دوست به صد سال توان پیدا کرد (اهلی شیرازی)

صد دوست کم است و دشمنی بسیار است (قاضی حسین میبدی)

صد زبان بایدم از بهر بیان کردن حال (طالب آملی)

صد زخم اگر خورد ، نمی گوید آخ (مفتون همدانی)

صد زخم زبان شنیدم از تو / یک مرهم دل ندیدم از تو (نظامی گنجوی)

صد شکر که فلان و بهمان نشدیم (مفتون همدانی)

صد عاقل کاردان برونش نارند / یک سنگ که دیوانه ای انداخت به چاه (مفتون همدانی)

صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست (سعدی)

صدقه پیش از بلا ، رد بلاست (سعدی)

صدکوزه بسازد که یکی دسته ندارد (سعدی)

صد گرگ درّنده توی گله / بهتر ز عجوز ز محلّه (سعدی)

صد گوشمال دیدم ، تا یک سخن شنیدم (فروغی بسطامی)

صد لؤلؤش درون و نگوید به کس صدف / یک بیضه مرغ دارد وصد نعره می زند (فروغی بسطامی)

صد متاعم بود اما یک خریدارم نبود (امیر فیروز کوهی)

صد مشعله افروخته گردد به چراغی (امیر فیروز کوهی)

صد نامه نوشتیم و جوابی نگرفتیم / این هم جوابی نگرفتیم ، جواب است (راغب تبریزی)

صد نقش درست آمد و کس را نظری نیست / چون رفت خطایی همه را چشم بر آن است (بابا فغانی شیرازی)

صد هزاران شیوه دارد آن پری ، در دلبری (محتشم کاشانی)

صد هزار گل ز خاری سر زند (مولوی)

صرّاف سخن باش و سخن کمتر گوی (بابا افضل)

صعب باشد چشم نابینا و درد (سنایی)

صفای هر چمن ، از روی باغبان پیداست (صائب تبریزی)

صفت سگ به از انسان سگ صفت است (صائب تبریزی)

صفرا زده را شکر نسازد (نظامی گنجوی)

صلاح کار کجا و من خراب کجا / ببین تفاوت ره ، از کجاست تا به کجا (حافظ)

صلاح مملکت خویش ، خسرووان دانند (حافظ)

صلح دشمن چون جنگ دوست بود (مولوی)

صورت خودش به گوش خودش خوش نظر بود (مولوی)

صورت زیبا و ظاهر ، هیچ نیست ، ای برادر ، سیرت زیبا بیار (سعدی)

صورت سیمرغ را کس به جهان دیده نیست (خاقانی شروانی)

صورت متفاوت است معناست یکی (مفتون کبریایی)

صورتی در زیر دارد هرچه در بالاستی (میر ابولقاسم فندرسکی)

صوفی ابن الوقت باشد در مقال لیک صافی فارغ است از وقت و حال (مولوی)

صوفی ار باده به اندازه خورد ، نوشش باد (حافظ)

صوفی به فریب مرد و زن مشغول است (عرفی شیرازی)

صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی / بسیار سفر باید تا پخته شود خامی (سعدی)

صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد (حافظ)

صیاد از آن رخصت پرواز به ما داد / چون با خبر از بال پر بستۀ ما بود (فرّخی یزدی)

صیاد ، پی صید دویدن عجبی نیست / صید از پی صیاد دویدن مزه دارد (فرّخی یزدی)

صیّاد گو به نیروی بازوی خود مناز / بال و پر شکستۀ ما گشت دام ما (عاشق اصفهانی)

صیاد نه هر بار شکاری گیرد / افتد که یکی روز پلنگش بدرد (سعدی)

صید آن باشد که آید دامن صیّاد گیرد (شاطر عباس صبوحی)

صید را چون اجل آید سوی صیاد رود (صامت بروجردی)

صید را زنده گرفتن هنر صیاد است (صائب تبریزی)

صید را هیچ حصاری نبود به ز حم (معزّی)

صید غافل رحمت صیاد را کم می کند (صابر)

صید ملخ ، شیوۀ شهباز نیست (خواجوی کرمانی)

صیقل تیرگی بخت ، جلای وطن است (صائب تبریزی)

 

 

 

                                                             ((حرف ض))

 

 

 

ضامن روزی بود روزی رسان (صائب تبریزی)

ضامن صلح جهان ، آسایش و آبادی است (منصور فیلی)

ضامن عمر کسی ، کس نشود (منصور فیلی)

ضامن فردای تو رأفت امروز توست (کمال زین الدّین)

ضامن مشو و امانت از کس مستان (کمال زین الدّین)

ضایع آن روزی که بر مستان به هشیاری گذشت (امیر خسرو دهلوی)

ضایع آن کشور که سلطانیش نیست (سعدی)

ضبط خود کن ، پیش پای خود ببین  (سعدی)

ضبط عالم ، به تیغ و تیر کنند (انوری)

ضبط نفس خود اگر کردی ، بدانم کاملی (انوری)

ضد به ضد پیدا بود چون روم و زنگ (مولوی)

ضد را از ضد شناسند ای جوان (مولوی)

ضرب دشمن اگر چه با ضرر است / زدن دوست ، جانگداز تر است (مکتبی شیرازی)

ضرب و لطفش مقابل افتاده است (مکتبی شیرازی)

ضرورت است به عنوان زندگانی زر / فزون چو گشت پس افتد مایۀ خطر است (محسن فانی کشمیری)

ضعف پیری فکند بی جگران را از پای (صائب تبریزی)

ضعف خود می بین و دعوی توانایی مکن (نظامی گنجوی)

ضعف در کشتی بود ، در نوح ، نی (مولوی)

ضعف دل دارم مسیح از نبض من بردار دست (صائب تبریزی)

ضعف طالع برده از من ، قوّت تدبیر را (کلیم کاشانی)

ضعفم مدد ، ز قوّت صهبا گرفته است (کلیم کاشانی)

ضعیفان خاک و خاشاکند سیلاب حوادث را (صائب تبریزی)

ضمیرش کاروان سالار غیب است (نظامی گنجوی)

ضمیرم با خیالش ، راز می خواند (عبید زاکانی)

ضیافت خور ، خوش آمد گوی باشد (عبید زاکانی)

ضیافتی که در آنجا توانگران باشند / شکنجه ای است فقیران بی بضاعت را (صائب تبریزی)

 

 

 

                                                                                         ((حرف ط))

 

 

 

طاس اگر نیک نشیند ، همه کس نَرّاد است (صائب تبریزی)

طاعت آن نیست که بر خَاک نهی پیشانی (سعدی)

طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد / در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد (نشاط اصفهانی)

طاق ابروی توام در ازل آمد به نظر (صغیر)

طاقت پیکان نداری ، سخت چون جوشن مباش (سنایی)

طاقت دیدن ندارد ، روی پنهان می کند (سنایی)

طاقت مهمان ندارد ، روی پنهان می کند (سنایی)

طاقتی کو که به سر منزل جانان برسم (خاقانی شروانی)

طالبان را خستگی ، در راه نیست (نشاط اصفهانی)

طالب به کام میرسد ار سعی کامل است (عرفی شیرازی)

طالب گنج بباید که به ویران گذارد (قاآنی)

طالب گنجی ، ره ویرانه گیر (خواجوی کرمانی)

طالع اگر مدد کند دامنش آورم به کف (حافظ)

طاوس و سرای روستایی (انوری)

طایر بستان پرستم ، لیکنم پر ، باز نیست (وحشی بافقی)

طایر غافل ، اسیر دانه است (رهی معیّری)

طایر گلشن قدسم ، نیم از عالم خاک / چند روزی قفسی ساخته اندر بدنم (شمس تبریزی)

طبعی به هم رسان که بسازی به عالمی / یا همّتی که از سرِ عالم توان گذاشت (کلیم کاشلنی)

طبل پنهان چه زنم ، طشت من از بام افتاد (سعدی)

طبل زنان ، دخل ولایت برند (نظامی گنجوی)

طبیبان، درد بی درمان پسندند (غبار همدانی)

طبیب بی مروّت ، خلق را بیمار می خواهد (غبار همدانی)

طبیب، درد مرا وصل تو دوا گوید (واثق)

طبیب روزگار ، افیون فروش است (نظامی گنجوی)

طبیب مهربان ، از دیدۀ بیمار می افتد (نظامی گنجوی)

طَرَب افسرده کند دل ، چو ز حد در گذرد (ایرج میرزا)

طرب بر مردم است از عید و غم بر گاو قربانی (خاقانی شروانی)

طرب نو جوان ، ز پیر مجوی / که دگر ناید آب رفته به جوی (سعدی)

طرفه حالی است که عاشق شب هجران دارد (صبوری)

طریقت به جز خدمت خلق نیست / به تسبح و سجّاده و دلق نیست (سعدی)

طریق رفتن ، از مجنون طلب کن شهر لیلی را (فؤاد کرمانی)

طریق عشقبازان است پیش دوست جان دادن (سلمان ساوجی)

طریق عشق ، ز پروانه می توان آموخت (غیور هندی)

طشت زرّینم و پیوند نگیرم به سریش (سعدی)

طشت من چون آفتاب از بام چرخ افتاده است (صائب تبریزی)

طعمۀ باز به گنجشک نشاید دادن (مغربی)

طعمۀ شیر ، کی شود راسو (مسعود سعد سلمان)

طعمۀ مور ضعیفم عاقبت در زیر خاک / گَر به رویِ تخت ، همدوش سلیمانم کنند (قصاب کاشانی)

طعمۀ هر مرغکی انجیر نیست (مولوی)

طعنه داران ، طعنه برما می زنند (مولوی)

طعنۀ تیر آورانم می کشد (مولوی)

طفل اگر تودۀ خاکستر است / نور دو چشم پدر و مادر است (مولوی)

طفل انتظارِ آخرِ افسانه می کشد (سلیم تهرانی)

طفل باز یگوش ، آرام از معلّم می برد (صائب تبریزی)

طفل ، به هر مذهبی گناه ندارد (آتش)

طفل ، بی گریه دمی شیر ز پستان نخورد (صائب تبریزی)

طفل تا گریا و تا پویا نبود / مرکبش جز گردن بابا نبود (مولوی)

طفل ، خرما دوست دارد ، صبر فرماید حکیم (سعدی)

طفل خسبد چون  بجنباند کسی گهواره را (مولوی)

طفل را در دست ، حلوا بهتر از انگشتر است (کلیم کاشانی)

طفل را گوشۀ گهواره جهانی است فراخ / همه آفاق بَرِ همت مردان قفسی است (سعدی)

طفل را نبود غذایی به ز شیر (امیر حسین سادات)

طفل را نیست بهتر از دایه (اوحدی مراغه ای)

طفل ، طفل است اگر طفلِ پیمبر باشد (اوحدی مراغه ای)

طفلِ عاقل ز پیرِ جاهل به (اوحدی مراغه ای)

طفل عزیز ، گوهر طفلی گرانبهاست (فضل الله گرگانی)

طفل گستاخم و کامم به شکر خو کرده است (صائب تبریزی)

طفل میترسد ز تیغ احتجام / مادر مشفق در آن غم شادکام (مولوی)

طفلی است راه خانۀ خود کرده است گم (صائب تبریزی)

طلبکار باید صبور و حمول / که نشنیده ام کیمیاگر عجول (سعدی)

طلب وصول نکرده ، نکن سند پاره (هادی رنجی تهرانی)

طلوع صبح ، به تیغ کشیده می ماند (رشیدتبریزی)

طمع آرد به مردان رنگ زردی (ناصر خسرو )

طمع از خَلق ، گدایی باشد / گر همه حاتم طایی باشد (جامی)

طمع از دوست نه این بود و توقع نه چنین (سعدی)

طمع بگسل و هرچه داری بگوی(سعدی)

طمع را سر بِبُر ، گر مردِ مردی(سعدی)

طمع را سه حرف است هر سه تهی (سعدی)

طمع را نباید که چندان کنی / که صاحب کرم را پشیمان کنی (سنایی)

طمع روستایی به حرکت آمده است (سنایی)

طمعش از کرم مرتضی علی بیشتر است (سنایی)

طمع مدار که هر شب هِلال عید بر آید (کاتبی)

طمع می بَرَد از رخِ مرد ، آب (سعدی)

طوطی از خاموشیِ آیینه می آید به حرف (صائب تبریزی)

طوطی از صحبت آیینه سخندان گردد (صائب تبریزی)

طوطی ای را به هوای شکر دل خوش بود / ناگهش سیل فنا نقش عمل باطل کرد (حافظ)

طوطی ز زبان خویش در بند افتاد (حافظ)

طوطی سبز شباب ، از قفس عمر گریخت (مهدی سهیلی)

طوفان ز تنور پیر زن خاست (خاقانی شروانی)

طوفانِ گریه ، خانۀ عمرم خراب کرد (غبار همدانی)

طوفان نوح  و  واقعۀ کربلا گذشت (غبار همدانی)

طوق زرّین همه در گردن خر می بینم (حافظ)

طوق لعنت به گردنش افتاد (حافظ)

طومار نا امیدی ما ، نا گشودنی است (صائب تبریزی)

طهر مریم چه تفاوت کند از خبث یهود (سعدی)

طی این مرحله بی همرهی خضر مکن (حافظ)

طی طریق عشق ، به نیروی گام نیست (روشن اردستانی)

طیّ مکان ببین و زمان سلوک شعر / کاین طفل یکشبه ره صد ساله می رود (حافظ)

طی نگشته روزگار کودکی ، پیری رسید (رهی معیّری)

 

 

 

                                                                         ((حرف ظ))

 

 

 

ظالم آن قومی که چشمان دوختند (مولوی)

ظالم از دست شد و پایۀ مظلوم به جاست (فؤاد کرمانی)

ظالم از مظلوم باشد ، شکوه چیست (فؤاد کرمانی)

ظالم بمُرد و قاعدۀ زشت از او بماند / عادل برفت و نام نکو ، یادگار کرد (سعدی)

ظالم به ظلم خویش ، گرفتار می شود (صائب تبریزی)

ظالم به مرگ سیر نگردد ز خون خلق (صائب تبریزی)

ظالم ز بی حسابی ، در وحشت از حساب است (امیر فیروز کوهی)

ظالم نکند به قدر مظلوم دوام (ابوالقاسم حالت)

ظالمی را خفته دیدم نیم روز / گفتم این فتنه است ، خوابش برده به (سعدی)

ظاهر ایشان سلیمان و درون اهریمن است (صغیر)

ظاهراً عهد فرامش نکند خلق کریم (حافظ)

ظاهرت چون گور کافر ، پر خلل (شیخ بهایی)

ظاهر نشود تا همه از سر ننهی دور / فرقی که میان سر و دستار تو باشد (سلمان ساوجی)

ظاهرنمی شود اثر صبح ، گوئیا (سلمان ساوجی)

ظاهر و باطن ما ، آینۀ یکدگرند (صائب تبریزی)

ظاهر وباطن ما در طبق اخلاص است (واعظ)

ظاهر و باطن نگه کن ، اوّل و آخر ببین (فخر الدّین عراقی)

ظرافت، آتش افروز جداییست /  ادب، آب حیات آشنایی است (صائب تبریزی)

ظرف شکسته را به صدا امتحان کنند (عاشق هندی)

ظرف شکسته را ز صدا می توان شناخت (بدیعی تونی)

ظرفیتی نداشت دل بی قرار من (منصوره فیلی)

ظرفی که پر است ، کم صدا می باشد (ابوالقاسم حالت)

ظفر و صبر ، هر دو همزادند «همراهند» (سنایی)

ظلمات است بترس از خطر گمراهی (حافظ)

ظلم است در یکی قفس ، افکندن /  مردار خوار و مرغ شکر خارا (پروین اعتصامی)

ظلم امروز ، ظلمت فرداست (پروین اعتصامی)

ظلم باشد که عصا از کف بیمار افتد (آتش)

ظلم بر خود میکند هر کس به کس ظلمی کند(آتش)

ظلمت دل ، باعث تاریکی روز جزاست (مشعل صادق)

ظلمت روی من ، از چهرۀ زیبا بسترد (شوریدۀ شیرازی)

ظلم حاکم باعث ویرانی ملکش بود (شوریدۀ شیرازی)

ظلم ظالم بدتر از وبا و طاعون است (شوریدۀ شیرازی)

ظلم ظالم بر سر اولاد ظالم می رود (شوریدۀ شیرازی)

ظلم لشکر ، ز جور شاه شود (شوریدۀ شیرازی)

ظلم لشکر ، ز ضعف شاه بود (سنایی)

ظلم ، ماری است هر که پروردش / اژدهایی شد وفرو بردش(مکتبی)

ظلم وستم گر چه ز دربان بود / از اثر غفلت سلطان بود (خواجوی کرمانی)

ظن بد بردن به مردم ، بد به خود کردن بود (خواجوی کرمانی)

ظنّ بد بردن به مردم ، محو سازد خیرِ تو (خواجوی کرمانی)

ظن بد برکس مبر تا بد نگردی پیش خلق (خواجوی کرمانی)

ظهور غم بود از نارضایی (صغیر  اصفهانی)

 

 

----------------

توضیح کوثرنامه: به تدریج سایر حروف نیز افزوده خواهد شد.

 

بازدید 9903 بار

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

 

پرتال جامع فرهنگی کوثرنامه،درحوزه فرهنگ عمومی فعالیت میکند .هدف این پایگاه، تأمین نیازمندیهای فرهنگ عمومی خانواده ایرانی است.

اینستاگرام

آمـاربازدیـد

امروز713
دیروز788
ماه13842
مجموع1729064

افراد آنلاین

آنلاین

مجوزها

logo-samandehi
بالا