یك لحظه غفلت، یك عمر پشیمانی

 نویسنده: الهه رشمه





 

مورد استفاده:

در مورد افرادی كه بدون فكر و اندیشه كاری انجام می‌دهند و سپس پشیمان می‌شوند، به كار می‌رود.
 
ریشه تاریخی:
روزی، در شهری پادشاه مهربانی زندگی می‌كرد كه تمام مردم دوستش داشتند او مشكلات مردم را خوب گوش می‌كرد و تا آنجا كه در توانش بود در رفع مشكلات آنها تلاش می‌كرد. این پادشاه مهربان با زنش تنها زندگی می‌كرد. آنها سالیان سال بود كه ازدواج كرده بودند ولی بچه‌دار نمی‌شدند.
در این سال‌های تنهایی پادشاه راسوی كوچكی را به قصر آورد و از آن مراقبت می‌كرد، كم كم پادشاه راسو را تربیت كرد و همه كار به او یاد داد. هركس راسو را می‌دید تعجب می‌كرد كه این حیوان اینقدر كارهای عجیب انجام می‌دهد. بعد از چند سال حكیم دانایی به شهر آنها آمد. حكیم گفت: می‌تواند دارویی به پادشاه و زنش دهد كه بچه‌دار شوند. چند ماه بعد خداوند پسری به پادشاه هدیه داد كه نه تنها باعث خوشحالی پادشاه و همسرش بلكه باعث خوشحالی همه‌ی مردم شهر شد و مردم دوست داشتند بعد از این پادشاه مهربان فرزند او جانشینش شود.
پادشاه زنی را به عنوان دایه برای كودك انتخاب كرد تا مراقب كودك باشد. راسو می‌دانست كه این كودك به شدت مورد توجه پادشاه و همسرش است راسو هم نسبت به كودك بی‌آزار و مهربان بود. یك روز عصر كه دایه كنار كودك به خواب رفت، پنجره باز بود و ماری از پنجره وارد اتاق كودك شد، در همین حین راسو كه در خانه می‌چرخید وارد اتاق كودك شد و دید مار وارد گهواره‌ی كودك شد. به سرعت روی مار پرید و با چنگالهایش مار را زخمی كرد. آنقدر مار را به اطراف كوبید تا مار زخمی مُرد. از صدای جیغ و زدوخورد راسو و مار دایه بیدار شد و راسوی خونین را كنار گهواره‌ی كودك دید. دایه شروع كرد به جیغ زدن و كمك خواستن. پادشاه و همسرش كه صدای دایه را شنیدند با سرعت خود را به اتاق كودكشان رساندند و تا رسیدند راسو را دیدند كه چنگال‌ها و دهانش خونین است. پادشاه بسیار ترسیده بود و فكر كرد، راسو كودكش را كشته، به همین دلیل سریع شمشیرش را از غلاف درآورد و با یك ضربه راسو را دو نیم كرد. و بعد با عجله به سراغ كودكش رفت وقتی پادشاه به بالای گهواره رسید دید فرزندش زنده است و یك مار دو نیم شده در گهواره است. تازه فهمید كه راسوی بخت برگشته چقدر تلاش كرده بوده و با مار جنگیده بوده تا توانسته بود قبل از اینكه مار آسیبی به كودك پادشاه برساند او را بكشد.
پادشاه خیلی از كار خود پشیمان شد و گفت: یك لحظه صبر كن و هزار افسوس مخور. من با عجله‌ای كه كردم حیوانی كه تا این حد مهربان و وفادار بود را به راحتی از بین بردم. ولی دیگر پشیمانی هیچ سودی نداشت.
منبع مقاله :
رشمه، الهه، (1392)، ضرب المثل و داستانهایشان (معنی ضرب المثل و ریشه‌های آن)، تهران: انتشارات سما، چاپ اول

منبع کوثرنامه: سایت راسخون: