گذری بر زندگی و شعر احمد عزیزی

 

گذری بر زندگی و شعر احمد عزیزی / دکتر محمد امین مروتی
 
 
 
گذری بر زندگی و شعر احمد عزیزی / دکتر محمد امین مروتی
 
...اهمیت عزیزی عمدتا به خاطر سه چیز است: مثنوی‌های پرشور ، شطحیات و ابداعات زبانی اش. ذهن عزیزی مانند مولانا، سیال و پر از تداعیات معنوی و لفظی است. شور و شیدایی شاعر در شطحیات و اشعارش نمود تام دارد. عزیزی، شیدایی و طربناکی مولانا را دارد و شاید به همین دلیل ارادتش به مولانا را بیش از دیگران بروز می دهد. ارادتش به موسیقی نیز...
 
در این نوشته پس از مقدمه ای کوتاه به معرفی آثار شاعر و سپس به مقام و منزلت شعر نزد او پرداخته ام.
گرایش های شعری عزیزی و خصوصا تاثیر مولوی و سپهری را در این شعر بررسیده ام. بعد از آن از دینداری مبتنی برعرفان طبیعت گرا و جامعه گرای شاعر و از مشخصات رویکرد فلسفی عزیزی سخن گفته ام.سپس از ویژگی های عرفانی شعر احمد عزیزی بحث شده.بعد از آن از نقش موسیقی در ذهن و زبان شاعر سخن گفته ایم.تاملات او راجع به زندگی و مرگ و زن را مطالعه کرده ام.و در پایان به مشخصه های زبانی و سبک بیان احمد عزیزی پرداخته ام.مبنای این کنکاش سه کتاب از مهمترین آثار اوست: کفش های مکاشفه، روایت شطح و نافلة ناز.
 
مقدمه:
احمد عزیزی در ۴ دی ماه ۱۳۳۷ در سرپل ذهاب کرمانشاه به دنیا آمد. قبل از رفتن به دبستان، خواندن و نوشتن را فرا گرفت.  شعر هایش در مجله «جوانان» چاپ می شد. پس از انقلاب مدتی ساکن شهرستان نور شد. سپس به تهران آمد و در روزنامه جمهوری اسلامی به کار پرداخت. متاسفانه از پانزدهم اسفندماه ۱۳۸۶ تا کنون به علت اغما در کرمانشاه  بستری است. افسوس که او نیز همانند شریعتی و فروغ مهلت نیافت تا تمامیت خود و همة استعدادها و بالقوگی هایش را به منصة ظهور برساند.
اهمیت عزیزی عمدتا به خاطر سه چیز است: مثنوی‌های پرشور ، شطحیات و ابداعات زبانی اش. 
ذهن عزیزی مانند مولانا، سیال و پر از تداعیات معنوی و لفظی است. شور و شیدایی شاعر در شطحیات و اشعارش نمود تام دارد. عزیزی، شیدایی و طربناکی مولانا را دارد و شاید به همین دلیل ارادتش به مولانا را بیش از دیگران بروز می دهد. ارادتش به موسیقی نیز حاصل این شور و شیدایی است که بیش از هر چیز به زبان موسیقی قابل بیان است.
او گفتمان انقلابی-شیعی را با سنت فلسفی و عقلی و به خصوص میراث عرفانی به خوبی در می آمیزد. به این ترتیب می توان او را به عنوانِ یک شیعة انقلابی عارف و فیلسوف تعریف کرد. نوعی از تشیع سرخ و انقلابی که با زبان عرفان و کلام و فلسفة اسلامی بیان می شود. در عین حال عرفان و فلسفه او تمایزات و مشخصات ویژة خود را هم دارد. او از ابراز ملاحظات خاص خود نسبت به فلسفة ملاصدرا و تصوف خانقاهی دریغ نمی ورزد که در جای خود، بدان ها خواهیم پرداخت. 
عرفان، فلسفه، شعر و موسیقی در شطح زیبای فلسفی اش با نام "روایت شطح" نمود تام و تمامی دارد.
ناتورالیسم احمد عزیزی و سلمان هراتی ادامة ناتورالیسم عارفانه سپهری است با این تفاوت که رنگ و بوی مذهبی و اجتماعی اش به تبع متاثر شدن از انقلاب بیشتر است. 
بدین ترتیب تحلیل آثار احمد عزیزی، چیزی بیش از تحلیل آثار یک شاعر است. ذهن نقاد و وقاد، تعهد اجتماعی و اطلاعات فلسفی و دینی، روح متلاطم، پرسشگری و جویندگی و تخیل قوی او دست به دست هم داده اند تا در میان سه شاعر شاخص پس از انقلاب جایگاه ویژه ای پیدا کند. آن دو شاعر دیگر سلمان هراتی و قیصر امین پورند و اما در عرصة زبان، احمد عزیزی به واسطة تخیل قوی، مضمون یابی های غریب ، زبان روان و گفتارگونه، تداعی های مولاناگونه و استفادة نوآورانه و بدیع از واژگان و ترکیبات در جای نخست می نشیند.
در این نوشته مشخصات فلسفی، عرفانی، دینی، هنری و زبانی او را تحت عناوین مجزا بررسی خواهم کرد. 
 
آثار:
«کفشهای مکاشفه» ۱۳۶۷. 
«شرجی آواز» ۱۳۶۸.
 «خوابنامه و باغ تناسخ» ۱۳۷۱.
 «ترجمه زخم» ۱۳۷۰. 
 «باران پروانه» ۱۳۷۱. 
«رودخانه رؤیا» ۱۳۷۱. 
ملکوت تکلم مجموعه چهار مثنوی و مجموعه غزلیات .انتشارات روزنه   ۱۳۷۲ .
روایت شطح انتشارات روزنه ۱۳۷۵.
«ناودان الماس» شامل اشعار نو و نیمایی و سپید. انتشارات نیستان سال ۱۳۸۷.
«قوس غزل»: غزل‌های احمد عزیزی است. انتشارات نیستان سال ۱۳۸۷.
«یک لیوان شطح داغ»: چاپ چهاردهم انتشارات نیستان سال ۱۳۹۰ .
«طغیان ترانه» شامل مثنوی‌های او. چاپ چهاردهم انتشارات نیستان در سال ۱۳۸۷ .
«خواب میخک»  در قالب مثنوی .
«شرجی آواز» ۱۳ شعر در قالب مثنوی . انتشارات سوره مهر سال ۱۳۸۸  . 
روستای فطرت، ترانه های ایلیایی و...از دیگر آثار اوست. پدر ایشان نیز دیوانی از شعر کردی دارد که مجال چاپ نیافته.
 
مقام و منزلت شعر:
 عزیزی همانند "اخوان"، الهامات شاعرانه را پرتوی از شعور نبوت و البته قدری پایین تر از آن قلمداد می کند و می گوید:
"روح شاعر دریای فلسفه و بندر الهام است، کمی پایین‌تر از آبشار عظیم وحی، سرچشمة نورانی الهام قرار دارد. شاعران پروانه‌های سرچشمة الهام‌اند. شعور نبوت بالاتر از دامنه‌های شاعرانة هستی است. پرّه‌های شعور نبوت به نیروی وحی می‌گردد و آسیای تخیل شاعران با نسیم الهام تکان می‌خورد. پیامبران واسطه خداوند در بازار خلائق‌اند و شاعران وظیفه دارند شعور پیامبرانه را در مردم، زنده نگاه دارند. شاعران‌، پس از پیامبران قدم بر می‌دارند و پیش از فیلسوفان بر می‌خیزند.  شاعران مثل عارفان سخن می‌گویند و عین عالمان رفتار می‌کنند. اشراق، دریچه شاعرانه بین انسان و خداست. ذهن شاعر، معدن کلمات و دریای واژه‌هاست. مروارید زیبای اشک، در نیمة شب احساس شاعر، خلق می‌شود و الماس خیره کنندة غزل، در دست های لطیف شاعران، تراش می‌خورد. این شاعرانند که واژه‌های تازه را به استخدام اداره آگاهی انسان در می‌آورند ... شعر، نامة عاشقانة انسان به خداست. عاشقان از طریق شعر با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کند و عارفان بر موج شعر برای یکدیگر پیام می‌فرستند. شعر، فرهنگ لغات عاطفی‌ست." (یک لیوان شطح داغ )
اما شاعری نوعی بار برداشتنِ طبیعی از زندگی است. لذا:
"شاعر تصمیم نمی گیرد چیزی بگوید، چیزی می آید و شاعر را می گوید. .....از وقتی که حامله شعر شده ام، این قدر ویار تکلم نکرده ام.." 
عزیزی همانند مولانا "مرد مقالات" نیست و شعر گفتن اش مبتنی برتصمیم قبلی نمی باشد. لذا مولاناوار واژه و قافیه پردازی برایش طریقیت دارد نه موضوعیت. اولویت انعکاس زندگی و درد ها و البته زیبایی های آن است:
                        سکته کن ای شعر! انسان تیر خورد          سرنگون شو واژه ! گل شمشیر خورد
در "روایت شطح" می نویسد:
"شعر خوب نیمه های شب تا اوایل سپیده دم به دست می آید."
می گوید:" نویسنده باید طوری کتاب بنویسد که دیگران هم بتوانند ببینند. نویسنده نباید خود را در باغچه تشبیه ، لای درختان استعاره پنهان کند."
منبع شعر الهام است و این سرچشمة فیاض که به عالم غیب متصل است، مجال کشف مضامین بلند فکری- فلسفی از نوع وجودشناسانه، معرفت شناسانه و خودشناسانه را به شاعر می دهد. شعر مهمترین عرصة فعالیت ناخودآگاه جمعی نوع بشر است. اسطوره عرصة دیگر این ناخودآگاه است. عزیزی در "روایت شطح" در مورد این کارکردهای شعر، جملات زیبایی دارد:
"شعر، دوغی است که از آن کرة فلسفه به دست می آید......شاعران، بانک مرکزی احساسات جامعه و پشتوانه های اصلی زبان و فرهنگ مردم اند......شعر، نامة عاشقانة انسان به خداست.....شعر، صَرفِ کلمات ، به نحو عاشقانه است. شعر، فرهنگ لغات عاطفی است.....شعر تجربیات زبان است. شعر بسته بندی زیبای تفکر و فرم مطلوب عرضة محتواست. می توان ده ها کتاب فلسفه را در یک بیت شعر، خلاصه کرد. شعر بهترین حالت ممکن انسان، پس از نیایش است...."
"مردم یک مضمون فلسفی را در شعر بهتر در می یابند. مردم با شعر، بهتر می توانند مناظر اطرافشان را ببینند، مردم با شعر راحت تر از فلسفه و منطق کنار می آیند."
 
 و راز ماندگاری شاعران بزرگ همین است:
"این شاعران ایرانی هستند که علیرغم گذشت قرن ها از حملة مغول همچنان سمرقند و بخارا را در چنگ دارند....اکنون قرن ها از فتح کابل به شعر صائب و ضمیمه شدن سمرقند و بخارا به غزل حافظ و فتح شام و حلب توسط سعدی و لشکر کشی مولانا به روم می گذرد." (روایت شطح)
 
عزیزی و شاعران دیگر:
 
تاثیر مولوی:
قطعا مولوی هم در بلاغت شکنی ها و نوآوری های زبانی و هم در گنجاندن سَیلاب معانی و تداعیات لفظی  و معنایی در زبان فضل تقدم دارد و البته احمد عزیزی که از بهترین رهروان این وادی است به این مسئله اشراف دارد:
لول لولم لالـــه ام را وا کنـید             چشـــمه خـون مــرا پیدا کنید
لول لولم مثــنوی را بـــاز کـن            مــولـویــات مـــرا آغــاز کــن
مثنوی می ریــزد از پیوند مـن            صد نیستان ، خفته در هر بند من
ای تب عرفان! تنم را لمس کن             سایه ام را مضمحل در شمس کن
ای گلِ مضمون میانِ موی تــو             مثــنوی، تکراری از ابـروی  تــو
ای خوشا از چنگ نالان مویه ای            در کنار حوض دف، پاشــویه ای
لول لول لول، شب بــا مــولوی             باز گردی مست مست از مثنوی
در "روایت شطح" می نویسد:
"مثنوی را نمی توان به این سادگی شرح کرد . مثنوی را باید شرحه شرحه شد و دریافت ، شرحه شرحه شد و شرح کرد."
و:
" اگر عارفان با  اسلحة شعر مجهز شوند، مثنوی ها بپا خواهد شد."
خودش بر اهمیت حفظ لحن مولانائی کلام در مثنوی تاکید می کند و می نویسد:
"مثنوی، خانقاه شعر فارسی و نیستان سوختة فرهنگ ایرانی است....چیزی که در مثنوی مهم است حفظ لحن مولانائی کلام و وفاداری به اسلوب مقالات شمس تبریزی است.....مولانا در مثنوی نی به دست می گیرد و در غزل با دف به پیشواز معانی می آید....غزلیات شمس، یک دایره المعارف حالات عرفانی است. میلیاردها ملودی زیبا در ایوان غزلیات شمس، پروانه وار می رقصند و هزاران تفسیر تشنة کوزه به دست به جستجوی چشمه های جوشان حکمت در نیستان های سوختة مولانا قدم می زنند..."
 
تاثیر سپهری:
دومین شاعر تاثیرگذار بر عزیزی بی تردید سپهری است که در خداپرستی طبیعت گرایانه شعر معاصر بی بدیل است:
ابیات زیر بلادرنگ انسان را به یاد " آب را گل نکنیم" می اندازد:
شهر من از شهر افلاطون جداست ‏    شهر من در سایة کوه خداست
باغشان غرق است در برف شهاب‏       آبشان سرچشمه‏اش از آفتاب
هیچ کس آن جا نمی‏خندد به باد       هیچ اندوهی نـدارد امــتداد
ابر بر اوهــام حــائل می‏شـــود        نور،توضیح المسائل مـی‏شود
مردمـان شــهر من خــنیاگرند       عاشق گل های سرخ صد پرند
دستشان از غنچــه‏های پیـنه پُر        از سمــاع زلفشان، آیینه پــُر
حسرت گذشته:
مانند کثیری از مردمان احمد عزیزی را هم نوستالژی گذشته آزار می دهد:
خوش به حال مردمان عصر سنگ                 مردمان صـخره و دندان و چنگ
عصر کــال بوسه، عصــر عطر تن                 دورة همــــخوابی روح و بــدن
عصر بـی دیــوانة بی فیـــلسوف                  عصر اشک ناب و عشق بی حروف
عشق ارزان بــــود مــثل تره بار                  کوچه پرپر می زد از پرهای سـار
سپهری هم دغدغة مشابهی دارد اما نه نسبت به گذشته های دور، بلکه نسبت به دوران کودکی:
خودش در توصیف دوران کودکی‌اش می‌گوید فارغ از فلسفه و دانش ( و به قول عزیزی بی فیلسوف) آب می‌خورد و توت می‌چید. غریزی می‌زیست و با دیدن انار رسیده و ترک خورده، دستش به سوی آن دراز می‌شد و دل به آواز پرندگان می‌داد:
" آب بی‌فلسفه می‌خوردم/ توت بی‌دانش می‌چیدم/ تا انارکی ترکی بر می‌داشت، دست فواره خواهش می‌شد/ تا چلویی می‌خواند سینه از ذوق شنیدن می‌سوخت.." ( صدای پای آب )
در کودکی‌ها همه چیز را می‌شد حس کرد و به چشم دید:
"عشق پیدا بود، موج پیدا بود/ برف پیدا بود، دوستی پیدا بود / کلمه پیدا بود / آب پیدا بود، عکس اشیاء در آب.." ( همان جا)
باغ کودکی هایش مکانی بود که او در آن رابطه‌ی حسی با گیاهان داشت و به تعبیر خود حسش را به گیاه گره می‌زد: 
" باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه..." (همان‌جا)
عزیزی هم می گوید:"زیستار بشری در سایه سار گل های دانایی است" که سپهری را به یاد می آورد:" باغ ما در طرف سایة دانایی بود..."
 
سایرگرایش های شعری عزیزی:
عزیزی به شاعران متقدم هم نگاه تحلیلی- شاعرانة در خور تاملی دارد که ضمن شطحیاتش آمده:
"فرق بیدل با سعدی این است که بیدل به تو زبان برای گفتن و چشم برای دیدن می دهد. اما سعدی برای جمجمه مستعمراتی ما مغز هم صادر می کند و این همان فاجعه هیروشیمای سبک بازگشت است.  نتیجه تزریق هورمون بازگشت، شاعران چاق و چله دوره قاجاری است...              
حافظ قرن ها پیش ثابت کرده است که ... همه چیز در نُک پیکان ذهن ماست. ما اگر اراده کنیم می توانیم در یک آن با همه کائنات خوش و بش کنیم..... 
بابا طاهر با فرمول ساده دو بیتی که مرکب از چهار عنصر مصرع و دو اتم تصویر بود، زخم عشق را برای ابد تازه نگاه داشت. اکنون در کوه الوند دل هائی که بابا طاهر در چند قرن پیش خراشیده بود، هنـوز می تپند. بابا طاهر همه مواد غزلی را که قبلاً در سرنگ های چهارده بیتی به دلدادگان تزریق می شد و استفاده از آن به مقدماتی از قبیل سرم فلسفه، برانکارد تحقیق و پنس پژمردگی نیاز داشت، در واژه های دو میلی دوبیتی ریخت. هنوز هم در نواحی دشتستان مردم در دستگاه هائی موسوم به کردبیات جمع می شوند و تولد زخم خود را جشن می گیرند.....                                                                        
دوبیتی عشق خلاصه شده است. دوبیتی حساب دو دو تا چهار تای محبت است. دوبیتی غذای کم حجم و پر کالری عاشقان ضعیف شده است. عاشقانی را که نیاز به جراحی شهادت دارند ابتدا با یک دوبیتی سوزناک بیهوش می کنند. اگر دوبیتی نباشد شیرازه ایلیات گسیخته می شود. شبانان گله ها را گم  می کنند و گوسفندان به وبای زوزه گرفتار می شوند. دوبیتی خلوتی است که در آن نی ها به شکایت می آیند.....                                                                                              
خیام گاهی شعرهایی دارد با هشتاد درجه الکل آگاهی. البته خیام دوره دبیرستانی حافظ است. خیام، حافظی است که تازه دارد در کنکور معرفت شرکت می کند. حافظ یک خیام متعالی بود. خیامی که دیگر در کوچه استدلال، خاک بازی نمی کرد...." (نافله ناز)                                                                                                     
مانند کثیری از شاعران پس از انقلاب، تخیل و تصویرپردازی های "بیدل دهلوی" برایش نوعی کشف است:
"بیدل ، یک مولانای به سکون رسیده و یک حافظ چند برابر شده است....بیدل، معجونی تحریک کننده از خون مولانا و روح صائب است.....تخیل بیدل، طوفان تصاویر است .....مولانا و بیدل دو ابر حیرت جهان تفکرند. آسمان عرفان ستاره ای به درخشش مولانا و جهان تخیل طاووسی به رنگ بیدل ندیده است." (روایت شطح)
در باب فردوسی می نویسد:
"فردوسی، رستم داستان ها و اسفندیار افسانه هاست. فردوسی، تهمتن سخنوری و رستم دستانسرایی است." (روایت شطح)
و عطّار:
"خانة عطار، پرورشگاه سیمرغ و دکانش، قوطی اسرار جهان بود. او نخستین شاعریست که منطق مرغان را دریافت و از کنسرت عرفانی پرندگان نت برداری کرد."
و در مورد حافظ:
"صائب آیینه دار محفل حیرانی حافظ است. حافظ تنها شاعر جهان است که منظرة سرشتن گل آدم را به چشم خویش مشاهده می کند."
رابطة غزل و مثنوی را چنین تصویر می کند:
"غزل، غزال کلمات است. هرگز به چنگ نمی آید. غزل معشوقه ایست که تا ابد در فراق او می سوزیم. ازدواج اجباری شاعران با مثنوی به همین خاطر است. شاعرانی که در عشق غزل شکست می خورند، غریزه شعری خود را با مثنوی فرو می نشانند. غزل نخستین عشق ماست....." (نافله ناز)              
مع الوصف ظاهرا خود عزیزی با منتقدان ادبی میانه ای ندارد:
"منتقد امروز همان مرشد از دور خارج شدة کنار گود است که مرتب برای پهلوان پنبه ها پیام لنگش کن را می فرستد." (روایت شطح)
پس از این مقدمات بپردازیم به فحوا و مضامین و میان مایه های نوشته های شاعر.
 
بی شک نخستین ویژگی ذهن و زبان شاعر ما، صبغة مذهبی آن است. اما احمد برداشتی کاملا عرفانی- اجتماعی- طبیعی از دیانت دارد: 
دینداری مبتنی برعرفان طبیعت گرا و جامعه گرا (ناتورالیستی-سوسیولوژیستی):
"زیارت جامعه، دیالوگ شبانه روزی یک عارف است......زیارت جامعه یک اسفار اربعة فلسفی عرفانی است. هر کسی زیارت جامعه را بخواند انگار فصوص الحکم را فراگرفته است. هر کس زیارت جامعه را بخواند به فتوحات مکیّه جدیدی نائل می شود.....زیارت جامعه، فوق تخصص زیارت عاشورا است.....تشیع ، یک مذهب طبیعی است، بدین معنا که با طبیعت انسان و با مزاج عناصر سازگار است....تشیع، پیروی از قانون علمی ولایت است."
 
نیایش:
 یکی از لطیف ترین مناجات هایش "ابرهای اجابت" است: 
ای خـدای مهربان و پـاک مــا!                   دفــن کن شمشیر را در خاک ما
ما ز شرک و شمر و شیون خسته‌ایم              مــا ز برقِ کوه آهن خســته‌ایم
بارالها! عرصــه بر گل تنگ شـد                   روح شبنم در صحاری سنگ شد
خاک ما نسبت به گل مسئول نیست             کشت شبنم بین ما معمول نیست
ما گرفتاریــم با جــرمی جهول                   در ظلومستان عصــری بی‌رسـول
نهر، راه سبزه را گم کرده است                     نرخ زیــبایی تورم کــرده است
نسترن رسوای خاص و عام شد                    خــون داوودی مــباح اعلام شد
کودکان با نی‌لبک بیــگانـه‌اند                     دخــتران در حسرت پروانــه‌اند
ای خدا! آواز ده خــورشـید را                     بیــن مــا تقسیم کن توحید را
و:
"خدا کند امشب باران ببارد. من رخت های تعالی ام در ایوان است. سحر وقتی بیدار می شوم غنچه ی تازه دست و رویش را با شبنم می شوید. من زودتر از یاکریم ها وضو می گیرم. از همان بچگی عادت داشتم حتما شبی یک چتول، مفاتیح الجنان بزنم. می دانید مستحب است اگر وقت نماز چشمتان به قبله ی ابروئی باشد. به هرتحریرالوسیله ای که شده باید با عشق مکاتبه کرد. نماز مثل صحبت کردن با دوشیزگان زیباست. باید مواظب تکلم بود اگر زرنگ باشی و بتوانی شماره ی تلفنت را به یکی از حوری های بهشتی بدهی، آنها هم شب به آیینه ات زنگ می زنند و از تصویرهای ملکوتی برایت کارت پستال می فرستند ."(نافله ناز)
دین عزیزی -با  این مشخصه های عارفانه و زیبایی پرستانه اش- جز دینی رحمانی نمی تواند باشد:
 "هیچ پیامبری برای تعلیم شمشیر نیامد. پیامبران آمدند تا ذائقة بشر را با یاس آشنا کنند. پیامبران برای تکثیر تبسم و تداوم نسترن آمدند. پیامبران آمدند تا ما آبیاری اشراق را بیاموزیم و آیش آفتاب را یاد بگیریم." (نافله ناز)
 
این دین عارفانه متکی برسیرة نبوی است. در ابیات زیر عزیزی تفسیری عارفانه و در نهایت زیبایی از حدیث معروف پیامبر به دست می دهد:  " حُبِّبَ إِلَیَّ مِنْ دُنْیَاکُمْ ثَلَاثٌ : الطِّیبُ ، وَالنِّسَاءُ ، وَجُعِلَتْ قُرَّةُ عَیْنِی فِی الصَّلَاةِ " : از دنیای شما سه چیز نزد من محبوب گردانیده شده است: بوی خوش، زن و نور چشمم، یعنی نماز:
دیــن مــا یعنی نیـازآبـــادِ نـــاز                    دین ما یعنی زن و عطـــــر و نماز
زن: که شب را با لطافت ســر کنیم                   عطـــر: تـا تجـــرید را بــاور کنیم
زن :که نگــذاریم سر بر روی خشت                   عطـــــر: تـــا وانمـــانیم از بهشت
عطــــر: تا از گل نباشی معتـــرِض                   زن: که زیبائی نگــــردد منقـــرِض
دیـن مـا یعنی گنـــاهان حــــلال                    دیـن مـا یعنی هــوس هــای زلال
در ابیاتی دیگر تفاوت انواع دینداری را به خوبی نشان می دهد:
دین او وحدت وجودی است ولی نه از نوع صوفیان انزواطلب بلکه تجلی آن در جامعه و طبیعت است و سعدی وار طرف صحرا را به کنج خلوت متصوفه متقدم ترجیح می دهد:
دین ما یعنی خدا در سنگ و خشت                   دین مــــا یعنی بنائی بـــر بهشت
دین عـــارف می شکـــوفد در نگاه                   دین صوفی می پــــرد در خــانقاه 
ارتباط فیلسوف با واژه هاست و اسم ها نه مسماها و معناها. اما عزیزی مانند سپهری معتقد است "واژه باید خود باد/ واژه باید خودِ باران باشد" :
گـاریِ دیــنِ جنــابِ فیـلـــسوف                    می کشد دنبال خود، مشتی حروف
او جُنُب می گــــردد از حرفِ لقاح                    او طهارت می کنـــد بـــا اصطلاح
تعبیر جنب شدن و طهارت کردن با واژه ها به قدری زنده و جاندار است که می توان آن را مخلص رویکرد فلسفی به عالم دانست.
و ایضا مقایسه رویکرد خوف آمیز و تاجرانه با رویکرد عاشقانه و عارفانه:
دین زاهــــد در فشار قبـــرهاست                    دین عــارف روی سقف ابـرهاست
زاهدان غــــرقند زیــــر اَجـــرها                    عــــارفان ابــرند در والفجــــرها
زاهــــدان خشک انـــد در آوازها                     عارفان تـــر می شوند از ســازها
زاهــدان بـر راه ها سد می شونــد                    عـارفان بی نقشِ پـا، رد می شوند
بلوط کنایه از ریاضت زاهدانه و ریواس کنایه از عرفان ناتورالیستی است که در این بیت در نهایت ایجاز تصویر شده:
جسمِ زاهـد، می شود صرف بــلوط                    می کنـد عارف، به ریواسی هبوط
به نظر او مستقیم ترین و کوتاه ترین راه به خداوند این است که از خود رها شویم و خود را بشناسیم:
    مذهب ما بی نــیاز از صافـی است           غوطه ای در یاس خوردن کافی است
                              اصل مطلب چیست؟ از خود وا شدن        مثل برگ غنــچه در خود تـا شدن
او به خوبی می داند که شیطان می تواند از اشک و تضرّع ما هم به قول خودش "کرة گناه" بگیرد و دل به عبادات  صرفا فرمالیستی و بی محتوا خوش نکنیم:
                                گه نمازت از خدا دورت کند          گاه یک پیمانه منصورت کند
 
رویکرد فلسفی عزیزی:
احمد عزیزی به سیاق متالهینی چون ملاصدرا عقل و عشق و عرفان و فلسفه را مکمل هم می داند و این نیز مرزبندی دیگری است که با تصوف خانقاهی دارد:
"هرکس دم از عرفان می زند باید بازدم فلسفه هم داشته باشد.....مکاشفه، حالی بین خواب فلسفی و بیداری عرفانی است.....باید به نزاع جاودانة عارفان و فیلسوفان پایان داد و قرار داد ترک مخاصمة مذاهب را امضا کرد." (روایت شطح)
به نظر او:
"هرچیز که بر زبان ذهن بیاید و به خاطر عقل برسد، می تواند روزی وجود پیدا کند."
کانت وار در آسمان می نگرد و می گوید:
"اشیاء عالم همه دور یکدیگر می چرخند و قربان یکدیگر می روند ......تماشای منظرة کائنات سرگیجه آور است......چه کسی می تواند سیلاب ستارگان را بسراید؟" (همانجا)
 
اما در عین حال عزیزی به همة نحله های فلسفی نقد خود را دارد. این نقد متوجه اصالت وجود ملاصدرا هم می شود که پس از انقلاب، در میان مکاتب مختلف فلسفی، بیش از همه قدر می دید و بر صدر نشسته بود:
"یک فلسفه سالم در جهان نداریم همه یا مثل مشاییون قولنج اشراق دارند یا مثل اشراقیون به ورم استدلال مبتلا می شوند این فلاسفه جدید که طرح ژنریک افلاطون یا بودادة منطق  ارسطویی اند، اساساً داخل تاریخ فلسفه نیستند....بعضی از این آقایان فلاسفه که ادعای تبیین جهان را دارند حتی به شناخت کامل عیال خود هم نرسیده اند." (روایت شطح)
در نقد اصالت وجود  معتقد است که اولا عدم وجود دارد و ثانیا خداوند چیزی ورای عدم و وجود است نه به زعم اصالت وجودیان وجودمحض. وجود خدا نیست بلکه مخلوق اوست:
"من برخلاف همه فلاسفه ادعا می کنم که عدم، وجود دارد، اگر صحرای عدم وجود نداشته باشد وجود، اضافات اشراقیة خود را به کجا بریزد؟ ....عدم معدوم است. عدم در ذات خود، نیست. اما مگر کدامیک از موجودات به ذاتِ خود هستند که عدم را از قاعدة امکان استثنا کنیم .....تازه خود وجود هم ، همه حقیقت نیست خود وجود نیز تنها یکی از شئونات الهی است، اعتباری برای ذات است و ما وجود را تنها برای ذات، استعاره می کنیم....وجود جامه ای نیست که خداوند نتواند بی آن تحقق نداشته باشد. ....شیء، امکان ذاتی ندارد، عدم ذاتی دارد......ذات الهی بالاتر از وجود و عدم است.....جهان نه موجود است و نه معدوم؛ بلکه موجودی معدوم است." (روایت شطح)
نزد مولانا عدم و تحیر مقام سکوت و بالاترین مدارج عرفانی اند. عدم وادی حیرت و سکوت است:
عاشقان را کــار نبــــود با وجود                عاشـقان را هست بی سرمایه سود
عاشقان انـدر عدم خیـــمه زدند               چون عدم یک‌رنگ و نفس واحدند
عزیزی هم به سیاق مولانا تحققِ عینی را نوعی ضیق و قید می داند. لذا  از منظری عرفانی همانند مولانا عدم را بالاتر از وجود می نشاند:
"عدم بالاتر از وجود است، عدم، وجودی بی قید تحقق است.....عدم بالاتر از وجود است زیرا وجود از چهارطرف در محاصرة نیستی قرار دارد....عدم چیزی جز وجود نیست و محال است که عدم وجود نداشته باشد. اگر عدم نبود پس موجودات عالم کجا بودند. عدم جاودانگی است....وجود، محبس است. وجود قفل و زنجیر ماهیت است. وجود پابست امکان است. عظمت عدم، وجود را خاضع می کند. خداوند هستی بخش، نیستی آفرین نیز هست."
"من نمی دانم نیستی چیست و هستی کیست، من فقط می دانم من هستم تو هستی او هست و ممکن است فردا من نباشم. من یکی اگر دست خودم بود هرگز به وجود نمی آمدم و حالا هم حاضرم به شرط تسویه حساب با کائنات و صفر شدن کیلومتر ماهیت، دوباره پیش ننه نیستی و بابا عدم خودم برگردم و هرگز ریخت وجود خویش را در قیافة ماهیت نبینم......مگر می شود در حالیکه تمام هستی شما در گرو  نیستی ست....ادعای وجود کنید؟.......کجا هستند آنانی که ادعای وجود کردند؟ کو ملاصدرا؟ کو ابن سینا؟ کو بیا و بروهای شیخ اشراق در بارگاه وجود؟ کو آن منم منم های دکارت؟.....کو آن "یافتم یافتم" های ارشمیدس؟....بالاخره ما آثار ملاصدرا می توانیم بفهمیم که او روزی وجود داشته است. عزیز من! در بحث وجود ، داشتم داشتم شرط نیست، دارم دارم شرط است......وجود عاریه ای یعنی چه؟ مگر وجود دندان است که عاریه ای باشد؟" (همانجا)
"ما اینقدر به نیستی نزدیکیم که باید فاز وجود ما را با نول ماهیت به پریز پدیده ها وصل کنند.....بنابراین همه موجودات جهان در عدم شناورند یا بهتر است موجودات جهان را دوزیستانی بنامیم که در پاشویه ی وجود و عدم اند.....وجود، امکان بر نمی دارد. ممکن نیست وجود در قالب ماهیت گرفتار شود."(روایت شطح)
به سیاق افلاطون پدیده ها را سایة واقعیت می داند در حالی که واقعیت فراتر از اعیان است:
"هستی در محاصرة نیستی است.....هیچ چیز واقعیت ندارد . واقعیت گرایی ایده آلیسم است.....رنگ، در حقیقت استتار واقعیت پروانه ها و پوشش حقیقت طاووس هاست. اگر انسان ها واقعیت یک قطره آب را دریابند در اولین استکان سر راه خود غرق خواهند شد." (روایت شطح) 
"ریختن وجود به حساب ماهیات، منوط به رویت ورقة هویت با ارائه شناسنامة عکس دار صادره از حوزة اعیان ثابته است."
اعیان ثابته از اصطلاحات ابن عربی و متاثر از تئوری "مثل" افلاطونی است:
از سوی دیگر و از دیدگاهی شاعرانه،  قائل به تمایز بین مجاز و واقع نیست:
"هیچ چیز در این عالم مجاز نیست.....شما چگونه جرات می کنید این گل ها را مجازی بدانید." (روایت شطح)
"هنوز هم هیچ فلسفة مستحکمی در جهان پایه گذاری نشده است.....این ها که انسان را حیوان ضاحک می خوانند خود حیوان ضاحکی بیش نیستند، زیرا انگار در عمر خود خندة گل ها و قهقهه کبک ها را نشنیده اند." (همانجا)
در واقع عزیزی از منظری زیبایی شناسانه و منطقی عارفانه، کفایت استدلال عقلی را در بحث وجودشناسی رد می کند :
"با عینک فلسفه نمی توان تحقق آفتابگردان ها و خارجیت آوازها و شیئیت اندوه ها را اثبات کرد."(روایت شطح)
و در نقد منطق می نویسد:
"منطق قدیم، یک منطق خشک تهاجمی ست......با همه منطق های قدیم و جدید نمی توان سیب زنخدان هیچ شاهدی را اثبات کرد."(همانجا)
او نگاهی قدسی به طبیعت دارد و همانند سپهری شکاف بین طبیعت و ماوراءالطبیعه را پر می کند: 
"اشعه های بیرنگ بیشماری شبانه روز بر حیات ستاره ی ما فرو می بارد، این انوار تنها با چشم مسلح عرفانی، شکار می شوند و فقط با نگاه های مجهز به تلسکوپ تفکر به چشم می آیند......ماوراء طبیعت لزوماً در ورای طبیعت نیست.....همه چیز طبیعت ماوراء طبیعی است. نمی گویم که در ماوراء طبیعت چیزی وجود ندارد؛ ولی می گویم طبیعت از ماوراء آمده است و یکی از راه های اصلی رسیدن به ماوراء طبیعت است....لانة طبیعت را باید به جوجه هایی تشبیه کرد که از منقار مادران ماورائی خود غذا می خورند......فرکانس هدایت های غیب را به وضوح می توان در نگاه کبوتران دید. در ساعات خاصی از چمن طبیعت ، نماز جماعت پرندگان جهان برقرار می شود. و زمزمة تسبیح موجودات به گوش می رسد. بهار، تفسیر عینی قیامت و آزمایشگاه تجربی حشر پروانه ها و رستاخیز شقایق هاست."(روایت شطح). شباهت این نگاه به نگاه سپهری بی درنگ به ذهن متبادر می شود.
و با همان منطق شکاف و تمایز بین جسم و روح را هم پر می کند:
"مکانیسم معاد جسمانی موجودات در قیامت عیناً همان مکانیسمی است که سالانه به طور طبیعی در جهان اتفاق می افتد.....معاد جسمانی است زیرا اجسام قفسة ارواح اند و ارواح چاره ای جز تجسم در دنیا و تجسد در آخرت ندارند. جسم ، مقید به روح نیست این روح است که در قید جسم گرفتار است.. روح، صورت لطیف جسم در آیینة جهان است. اساساً روح و جسم دو روی یک سکه اند....محال است هیچ جسمی بی روح باشد.....روح، مجرد از جسم نیست. روح، متاهل با جسم است. بقاء جسم به روح است. بقاء روح هم به جسم بستگی دارد."(همانجا)
اصل علیت:
عزیزی به اصل علیت باور دارد و جهان را نه حاصل تصادف که دارای حساب و کتاب و نظم و ناظمی می داند:
"جهان، تصادفی نیست. اگر جهان تصادفی باشد، تا حالا جلوبندی آن را عوض کرده بودند." (روایت شطح)
و عالم را بی نهایت می داند:
"نه تنها دنیا بی نهایت است بلکه بی نهایت دنیاست." (روایت شطح)
مع الوصف با رویکردی غزالی گونه، علت العلل را برصدر همه علل می نشاند و از آن سو از منظری عرفانی ، به معلول هم به اندازة علت بها می دهد. ضمنا ویژگی های زبانی عزیزی در استفاده از مفاهیم روزمره برای القای مفاهیم بلند، در قطعة زیر جلوة خاصی به آن داده است:
"در شدیدترین تصادفات عالم هم شاسیِ علیت و اطاقِ، معلولیت دست نخورده باقی می ماند.....همة تصادف ها با هدایت علیت صورت می گیرد....واقعاً بعضی علت ها از بس نسبت به معلول خود بیرحم اند که باید از دست آن ها به علت العلل شکایت برد.....چرا باید به این نظام طبقاتی علی و معلولی تسلیم شد.....هر چه زودتر باید فلاسفة خیر اندیش جهان، فلسفه را از این استبداد هشت هزار سالة علیت بر معلولیت نجات بخشید و پدیده های جهان را به یک برابری عرفانی و مساوات توحیدی برسانند....باید به معلولین فهماند که اگر علیت علت، تحقق پیدا می کند تنها به واسطة معلولیت آن هاست و این معلولیت آن هاست که علت را مقام رفیع علیت می رساند . در صورت عدم حضور معلول در مناسبات علی و معلولی علیتِ علت به فعلیت نمی رسید.
همة علت ها نسبت به آثار معلولی خود تامّه اند....خیلی علت ها هستند که هیچ سنخیتی با معلول های خود ندارند مثلاً علت ماهتاب با معلول مدّ آب......پذیرفتن اصل سنخیت علت و معلول باعث این می شود که مورچگان عالم پندار ، خداوند را هم مثل خود دارای شاخک هایی مافوق طبیعی تصور کنند....سنخیت ساخته و پرداختة فلاسفه است."
و باز از منظری عرفانی به نقد برداشت فیزیکی و خطی از مفهوم "زمان" می نشیند:
نسبیت توضیح می دهد که چگونه در دل دایرة عمومی زمان ، میلیاردها زمان ناشناختة دیگر در حال وقوعند و ما ساده اندیشان زمان تنها خط کش افقی زمان را بر میز تقویم تاریخ قبول داریم.....نسبیت می گوید به تعداد همة موجودات جهان، زمان وجود دارد.....ساعت فلاسفه سنگین و ساعات عرفا آرام می گذرد....زمان، کمیت نیست... زمان، یک کیفیت باطنی ست که در اشیا ظهور می کند. زمان با گذر خود از اشیاء همه چیز را دگرگون می کند.....زمان به دنبال حرکت نمی آید، حرکت قطره ایست که از شیر زمان، در بادیة جهان می ریزد.....حرکت، ساعت زمان است. حرکت، مقدار زمان صرف شده در چرخ های تغییر است....حرکت، تنها مقدار نیست حرکت، یک جرم است. زمان یک جرم نورانی است.....امام زمان کسی ست که در قطب های جهان ایستاده است.....سکان سماوات دست امام زمان است....تمام پدیده های جهان سرباز امام زمان اند.....منتها امام زمان خود در انتظار زمان مناسب برای ظهور خود هستند." (روایت شطح)
عزیزی با مدرنیسم همدل است و با پست مدرنیسم نه. هرچند در زمان نوشته های او این مفاهیم به اندازة امروز واضح نبودند و خود بدین ابهام اذعان دارد:
"نمی دانم این پست مدرنیسم چیست که همة ادبا آن را حلوا حلوا می کنند؟"
"مدرنیسم هیچ منافاتی با عرفان ندارد. هیچ آدم واقعاً مدرنی نمی تواند مولانا و بیدل را زیر سبیلی رد کند. مدرنیسم به خودی خود یک حالت معنوی و یک وضعیت روحی خاص هنری است..... به نظر من عرفان حافظ و عشق مولانا و حیرت بیدل و شک خیام با هیچ سبکی منافات ندارند....مولانا خودش منبع مدرنیسم است بیدل خودش دریای سوررئالیسم است." (روایت شطح)
در مورد فلاسفه غربی هم اظهارات جالبی دارد:
"نیچه شاعری است که وافلسفه گویان خدا را می جوید."
"هایدگر یک مسافر جویای وجود و یک فیلسوف علاقمند به مشرق تجلی و یک عارف به تمام معنا لفظی بود. به نظر من یک عارف ایرانی معادل با ده نقاش چینی و صد ریاضت کش هندی و هزار فیلسوف یونانی است. به نظر من شک غزالی مقدم بر یقین دکارت است و حیرت خیّامی ، فوق تصورات فیترجرالد قرار دارد." (روایت شطح)
 
مقام و منزلت علم:
عزیزی نگاه همدلانه ای به علم دارد و آن را مکمل نگاه مذهبی و عارفانه تلقی می کند:
"علم نیازی به ادارة سیاسی - ایدئولوژیک ندارد . علم متواضعانه می گوید که در مقابل اقیانوس بیکران هستی جز قطره ای نمی دانمِ ناچیز بیش نیست.......اخلاق علمی یک اخلاق مقدس است......علم ابزار کشف است. دانش ها اسباب شهودند."
"پزشک حقیقی مثل یک کشاورز مومن، دائماً دست به دعاست.....پزشکان در اطاق عمل بارها معجزه علم الهی را با چشم خود می بینند."
"نجوم دانشگاهی است که در آن بیکرانگی تدریس می شود.....در فیزیک به خوبی ذرات نورانی تجربه می شود.
خلبانان جاده های آسمانی را بلدند......خلبان، دائم در کابین خشیت و در اطاقک خوف به سر می برد.....خلبان واقعی دائماً بن گوش پروردگارش می گوید: خداوندا مبادا چرخ های محبتت باز نشود و بالهای پرندة آهنین غضبت شیشه بخشایش را بشکند......خلبانان، خشیت ارتفاع، جلای آسمان، حقارت زمین، کبریای کوه، منظره ابدی جهان و غروب وحشتناک زمین را با چشم خود می ببینند.
زلزله شناسان کارشان در رینگ دانش، تنها محاسبة شدت ضربات حریف است.
ایمان دارم علم هیچ حزب و دسته ای جز حزب الهیون و دستة خداپرستان ندارد.
من می گویم اگر دین ندارید، لااقل فلسفه داشته باشید. اگر نمی توانید مطلبی را با چشم عرفان ببینید، لااقل آن را با گوش عقل تصدیق کنید." (روایت شطح)
در باب "رویا" می نویسد:
"شب ها که می خوابیم هر دسته از رویاهای قشنگ ما برای یک لحظه نمایش در ذهن، میلیون ها کیلووات تجلی الهی مصرف دارند که اینها همه از انفال آسمان و از محل بودجة عمومی کهکشان ها تامین می شود." (همانجا)
با این وجود گاه اضهارات نپخته ای در مسائل علمی دارد . مثلا راجع به داروینیسم می نویسد:
"به نظر من داروینیسم یک تناسخ علمی و یک عقیدة فلسفی است....اگر انسان فرزند میمون است، پس میمون فرزند کیست؟...آری داروین میمونی است که در جنگل تکامل جهان، به دنبال اجداد گم شده اش می گردد. آخر صرف شباهت ظاهری در پدیده ها چگونه می تواند پیوند ذات آن ها را نیز بازگو کند؟ مگر خرس ها در انسان بودن چه کم از میمون ها دارند؟....به نظر من میمون ها از نسل انسان ها هستند که بر اثر افراط در غرائز و تفریط در تفکر به تناسخ گرفتار آمدند."
حال آن که می دانیم مبنای تئوری داروین صرفا شباهت ظاهری پدیده ها نیست و متکی به تحقیقات ژنتیکی، باستان شناسی، زیست شناسی و از آن قبیل است و گرنه تا این حد قابلیت طرح شدن نداشت.
 
عرفان در شعر احمد عزیزی:
یکی از مرزبندی های احمد عزیزی با عرفان خانقاهی، نفی خوار داشتن جسم و ریاضت های افراطی است. در " روایت شطح" آورده است:
"ریاضت را باید به اندازه ای کشید که طناب نفس پاره نشود......باید طوری ریاضت کشید که هیچکس از سر و صدای آن بیدار نشود."
در مقابل بر عنصر عشق و تجلیات زیبایی شناسانه و طبیعی عرفان درنگ می کند:
"عرفان یک تجربة علمی است. همچنان که آب در صد درجه حرارت به جوش می آید، عشق هم در صد درجه آه به اشک تبدیل می شود و در صد درجة تب، دوست داشتن، وجود عاشق را تبخیر می کند." (همانجا)
و درتقابل با تصوف خانقاهی، عزیزی به مقتضای روزگار خود، به عرفان اجتماعی دل بسته است:
" الان عرفان مردمی شده است. هیچ عارفی اکنون برای سکونت قلب خود، غار خالی اجاره نمی کند." 
نخستین ویژگی دینداری عزیزی عرفان آن است و نخستین ویژگی این عرفان اجتماعی بودنش و دومین ویژگی آن ناتورالیستی بودنش است که هر دو ویژگی در تقابل با تصوف خانقاهی تعریف می شود:
او با چشمانی شسته از غبار عادت، جور دیگر می بیند:
خاطرات خوب من در عکس بود                   زندگی در چشم من برعکس بود...
رویکرد مستانه و سکرآمیز دارد:
روی خاکِ خلسه می‏رفتم به خواب     ‏         شــکر می‏کردم خدا را در شراب
رهن مــی‏دادم نگـــاهم را بــه آه‏              قرض می‏کردم شبی یک قرص ماه
 
اما جلوه های ناتورالیسم عارفانه بیشترین نمود را در شعر احمد دارد :
چیستم من؟راه بــی‏پــایـان زده‏          من کیم؟یک جنگل عــرفان‏زده
من خدا می‏سازم از این برگ گل ‏         من انا الحق می‏فروشم روی پل
من حلول عـــارفی در یک گلم            من تـــناسخ کردة یک بلــبلم
جای جای گل،  طنین بـال من‏            بشــنو از آیینه‏ها تمــثال من
ای شقایق پیشگان داغم کنــید            خـادم گل های این باغم کنید
 من صدایم را در این دم شسته‏ام‏           من،من خود را به شبنم شسته‏ام
ما پرستو را پرستش می کنیم              کاج ها را نیز کرنش می کنیم
 کار ما تدوین بغض بلبل است              کار ما حیرت شناسی در گل است
گرچه زانوی طبیعت خاکی است          گل شناسی دانشی افـلاکی است
 
                                 چیست ایمان؟ استوای جان ما          سرزمیــن پــر گل عــرفان ما
 
                                دوست دارم منقرض گردد تنم             روح بــاشد دکمــة پیــراهنم  
 
                                ای می ایهام، چشم چون شبت          گل، مراعـــات النظیری از لبت
برای عزیزی نسترن، نماد زیبایی و یاس نماد معنویت است ولی او این هر دو را با هم می خواهد:
می‌دمد دوشیزه ی محبوب من           در گلی مـابین یاس و نسترن
یاس: روحانی ترین عطـرآوران،           نسترن: این خون قلب دختران
من به بــرگ نسترن آغشته‌ام            یـاس را در خاطــراتم کِشته‌ام
مادرم در یاس تنهایم گذاشت             نسترن را در تماشایم گذاشت
من به زیر یاس نوشیـدم لبن              اولین لـبخند من شد نستـرن
با زبـان آب ها همـــدم شدن             آشنـا با لهجــه ی شبنم شدن
عطر روحانی یاس عزیزی را یاد حضرت زهرا (علیها السلام) می اندازد:
یاس بــوی مهربانی می دهد               عطر دوران جوانی می دهد
  یــاس ها یاد آور پروانــه اند                 یاس ها پیــغمبران خانه اند
  یاس ما را رو به پاکی می بــرد                رو به عشقی اشتراکی می برد
                                   یاس در هر جا نوید آشتی است             یاس دامان سپید آشتی است
     یاس یک شب را گل ایوان ماست         یاس تنها یک سحر مهمان ماست
حضرت زهرا دلش از یاس بود            دانه های اشکش از المـاس بود
و باز در باب انواع و اقسام گل ها:
آه ای نیلوفران محوم کنید                 سکرِ بودن را پر از صحوم کنید
 
خیز تا پرواز با بلبل کنیم                 تا جوان هستیم باید گل کنیم
 
عاشق پروانه، دشت و سار باش        عشق من ! زیبا و کولی وار باش
 
این ناتورالیسم عارفانه در شطحیاتش هم نمود تام دارد:
"راستی چرا سارها نیزارها را استثمار نمی کنند؟ چرا لک لک ها به یکدیگر لکه نمی چسبانند؟ چرا پروانه ها پس انداز گل سرخ ندارند؟من در حال وفورم. من دائماً به خـود تقسیم می شوم. من می خواهم خودم را ضــرب در شما کنم. می خواهم منهای ما کسی غمگین نباشد همه به اضافه ما خوشبخت باشند. آب ها آواز بخوانند. پرندگان موازی با اردیبهشت پرواز کنند. درختان مستمری آفتاب بگیرند. همه در اردوی زیبائی شرکت کنیم. همه دوش معرفت بگیرند. همه از خزانه خورشید یک سان بهره مند شوند. درآمد سرانه شبنم بالا برود. سود خالص ابریشم به حساب پروانه ها واریز شود....."
"خداوند گل وگیاه را آفرید تا خشونت خاک را رام کند." 
"طبیعت خیلی لطیف می شود تا ماه بتواند پایش را در آب چشمه بشوید. " (نافله ناز)                     
در "روایت شطح" هم آورده است:
"عرفان با طبیعت پیوند دارد. یکی از راه های وصل شدن به خداوند ، غرق شدن در دریاها و گم شدن در جنگل هاست.....همه چیز طبیعت، ماوراء طبیعی ست، آب ها از سرچشمه های غیبی فرو می چکند، کبوتران از حوض های روحانی آب می نوشند، یاکریم ها در آسمان فیروزه ای گنبدها و زیر شیروانی شمعدانی ها زندگی می کنند، درختان با اندک نسیمی چونان درویشانی سرخوش گیسوانشان را بر شانة بادها می افشانند.....باران می بارد تا انسان صدای تیک تاک خداوند را بر طاقچة جهان و در ناودان هستی حس کند......مذهب در طبیعت موج می زند.....نگاه کنید چه مراسم مقدسی است آب خوردن گنجشک ها و چه قیامت رنگیست رستاخیز پروانه ها. . . پرتقال ها مزة معرفت می دهند..."(روایت شطح)
احمد نه تنها در گل ها که در جانوران هم با چشمانی دیگر می نگرد:
"هر تخم مرغی در این مغازه حاصل زحمات شبانه روزی خروسی سالخورده و مرغی بازنشسته است در هر قالب پنیر، روح گوسفندی خفته است شما نمی دانید چقدر گاو در این سوسیس ها خوابیده."
"چه کسی توی قلب درناها رادار کار گذاشته است؟.......چه کسی قمری ها را خالکوبی کرده است؟ آبرنگ پر پروانه ها کار کیست؟....چه کسی مساحت کاسبرگ ها و محیط گل ها و مجذور گیاهان و شعاع درختان را حساب کرده است؟... طاووس یک چشمه از چمن تجلی ست، طاووس یک پردة کوچک از پردة دامن یار است."
"تلویزیون یک مکانیسم ساده تر از چشم مگس است. مگس ها می توانند تصویر ما را در آن واحد از طریق هزاران کانال مداربسته تماشا کنند...سیستم اسلوموشن مغز مگس ها پس از ترمیم شعاع ضربة مهاجم، با سرعتی معادل یک میلیاردم ثانیه، مسیر مطلوب پرواز را فرماندهی می کند....پشه ها طبیعت را هر لحظه می توانند اسلوموشن نگاه کنند....عسل، میوة شیرین تعاون است......یک قطره عسل معادل یک خرمن گل است. ضمناً زنبورها گردة دوست داشتن را از بین گیاهان می پراکنند." (روایت شطح)
در محیط زیست با چشمان تقدس و مدرن می نگرد:
"جهان در زیر یک لایة نازک ازن نفس می کشد. سازمان فرشتگان بی مرز، ناچار به احداث شیرخوارگاه های صحرایی برای ادامة نسل پلنگ ها شده اند."
مرحوم سلمان هراتی هم با چشمانی قدسی جهان را به نظاره نشسته بود و در یکی از ناب ترین و زیباترین اشعارش می گوید:
"جهان قرآن مصور است
وآیه ها در آن
به جای آنکه بنشینند ،ایستاده اند
درخت یک مفهوم است،
دریا یک مفهوم است،
جنگل و خاک و ابر،
خورشید و ماه و گیاه،
با چشم های عاشق بیا تا جهان را تلاوت کنیم. " 
احمد نیز مانند سلمان هراتی طبیعت را کتاب تکوین خدا می نگرد:
"باید سبک های مختلف خداوند را درآفرینش جهان مطالعه نمود، سبک کلاسیک کوهها، سبک سوررئالیستی دریاها، سبک امپرسیونیستی بیشه ها و نیزارها، سبک پیکاسوی کوهها، سبک مدرن درناها در شکار." (روایت شطح)
"اگر غریزه نباشد مرغان دریایی لانة خود را گم می کنند......غریزه برنامه ایست که خداوند به حافظة جانداران داده است..... غریزه، مراقبت خداوند در دل جانداران است.......غریزه فرکانس پیام های فوری خداوند به قلب موجودات جهان است." (همانجا)
 
از ابیات زیر پیداست که احمد با تجارب عارفانه و وحدت وجودی بیگانه نبوده:
در شبی این گونه صاف و یکسره                     نیســت فرقی بین ما با شب پره
صاف صافـــم مثل یک آواز ناب                     لکه شیـــطان نمی بینم در آب
خالیم من خالیـــم من از قرون                     بی زمانــم از درون و از بــرون
دوست دارم سایه باشم زیر بید                      تا بــریزم روی گل های ســپید
من چقدر امروز از شبـــنم پرم‏                     مثل قلب لالــه‏ها گَــرم و گُرَم 
گویی این جفت قشنـگ فاخته                     ‏ لانه را در سیـــنة مــن ساخته
می‏روم تا از حقیقت پــر شوم‏                       می‏روم تا محـــو نیلوفر شـوم
موج مرجان، روح ریحان با من است               مطلق آب و گلستان با من است
باز از تجارب عرفانی اش می گوید:
"حس کردم به من یک بی‌حس‌کننده زده‌اند، حس کردم که اصلاً حس نمی‌کنم، عجب تجربه خوبی بود: تجربه بی‌حس شدن، هیچ کس نمی‌تواند بی‌حس‌ شدن را تجربه کند و این گام بزرگی بود که من به‌‌رغم کفش های کوچکم برداشته بودم و خودم هم خبر نداشتم ..."
در یک شطح عارفانه هم وجه تمایز خود با عالم را از دست می دهد و به صیغة سوم شخص سخن می گوید:
"صدا مرا زد. من برخاست. او رفتم و ساحل از گام های من گذشت. هیچ کس می آمد. کوتاه تر از بلندی های مطلق بود." (نافله ناز)
که یاد آور شطحیات بایزید است که : « به صحرا شدم. عشق باریده بود و زمین تر شده. چنان که پای در گل فرو شود ،به عشق فرو می‌شد.»
و در دایرة این رویکرد دینی-عرفانی، عشق نقطة پرگار وجود و کلام اول و آخر است:
بنابراین اگر از احمد عزیزی بپرسی عشق چیست؟ جواب می دهد:
" هر جا از عاشقی بپرسید عشق چیست تنها به زخم های خود اشاره می کند. عشق ترجمه زخم است. عشق حاشیه انسان بر کتاب آفرینش است. عشق خلاصه جهان است. عشق چکیده ذرات و شیره کائنات است. عشق جواب خدا به شیطان است... عشق سرطان دوست داشتن است. عشق همه آغوش هائی است که انسان ها بر یک دیگر گشاده اند. عشـق لحظات شکوه -مندی است که کودکان بر تلفظ لفظ « بابا » پیروز می شوند.  عشق تبصره ای است که با آن می توان به کلاس بالاتر بهشت رفت. عشق قوی ترین استدلال وجود خداست. عشق آمپول ب کمپلکس معرفت است. عشق یک عمل جراحی حیرت انگیز است که خداوند روی قلب آدمی انجام داده است. عشق نردبانی است که ما را از خود بالا می کشد. عشق خروج اضطراری انسان از کریدور عادت است. عشق جناح رادیکال عرفان است. "
و از آن بهتر در "کفش های مکاشفه":
عشق ای تنهــا صـــدا تنهــا طنین!                 ای بت آخــر! تــــو مشکن در زمین
بی تو انسان بوی حیــوان می دهــد                آدمی در غــارها جــان می دهــــد
بوسه بی لب های تو از پــوزه ای است                بی تو انسان در طبیعت زوزه ای است
 
                        عشـــق بازی مستحب باشــد بهار                   از تـــرنّم پـر شود لیــــل و نــهار                                                                                                         
اما کدام عشق؟ عشق تر و اشک آمیز نه عشق منبعث از سیری:
عشق جامد چیست؟ عشق بی هراس                    عاشقی بــا جــره هـــای اسکناس
عشق تر، رنگ بهـــاری دیگــرست                    عشق اشک آمیز، یک عشق تر است
خاک حــافظ را به عشق تــر زدند                     شمس را در این هــوا خنجـر زدند
وای بـــر این روزگـار مقتصــــــد                     وای بـر این عشق هــای منجمـــد
وای بر دستی که در جیب حـــواس                    می نشیند در کمیـن اســــکناس
خوش به حال هر که چشمش نم کشید                خوش به حال هر که اشکش دم کشید
وای بر امساک آن چــشم خسـیس                     که نشد در زیـر یک اندوه خـــیس
 
به خلاف علم، عشق را نمی توان آموخت و تقلید کرد:
"عشق مثل تهمت به سراغ آدم می آید. هیچ کس نمی تواند در دوست داشتن مقلد باشد. حتماً باید در عشق بازی مجتهد شد."(نافله ناز)                                                                              
در مقایسة عشق و مهربانی می گوید:
مهربانی عشقِ کم رنگِ خوشی است                    مهــربانی مثل آهنگ خوشی است
عشق عـــادت کـرده آزارش کنند ،                    عشق می‌آیــد کـه بـر دارش کنند
تـا بگرید مهــربانــی بــر ســـرش،                   تـا بــروید گل ز جـای خنجــرش
که یادآور حادثة کربلا و ارتباط امام حسین و حضرت زینب علیهماالسلام است.
 
طبیعتا این روح لطیف، خشونت را بر نمی تابد:
کاش می افـــتاد در آئیـــنه ها                   عکـــس دل ها از میان سینه ها 
جلب می کردند هر زنجــیر را                      عکـــس های لختی شمشـیر را
هر که می شد سنگدل سل می گرفت            هر که گل می چید رودل می گرفت
هیچ باغی برگ لرزیدن نـداشت                    هیچ دستی جرات چـیدن نداشت
شمر یعنی هر که در فصل بهار                     خون کبــکی را بـــریزد با نــهار
از تـو بیـزارم، بد و آدم کش است                زندگی با "دوستت دارم" خوش است
و باز طبیعتا او اهل آشتی و آواز است:
من مرید بــــاغ بـــی دروازه ام                    من هــــوادار هــوای تازه ام
هر که بوی عشق و شبنم می دهد                  مــرغ آواز مـــرا رم می دهد 
هر که عطر آشـــتی دارد تنــش                   من وضو می گیرم از پیراهنش
و حتی جنگ تحمیلی را نوعی مقابله با خشونت مهاجمان تلقی می کند:
"در جبهه پهلوانانی هستند که با خود کشتی می گیرند.....خشاب هایمان را در سینة خشونت خالی کردیم و با نیروی دریایی اشک قله های قنوت را محاصره کردیم." (نافله ناز)
در مورد بمباران شیمیایی حلبچه می گوید:
"گنجشک ها دیگر از ترس بمباران شیمیایی جیک نمی زند......آدم با دیدن یک حشره کش یه یاد حلبچه می افتد......هر لحظه احتمال یک عطسة شیمیایی و یک سرفة اتمی می رود."(روایت شطح)
 
ویژگی مهم محبت و عشق نزد احمد عزیزی، دو چیز است. بوسه و لبخند:
مهربـــانی تــا به ما تعـــلیم شد                بوسه بر لب هـــای ما تقسیم شد
عشق مثل کشف یک رسوایی است              دختر لبخند مــــا هر جایی است
در این نگاه، تبسم و بوسه، عبادت اند:
"در جوانی درویشی را دیدم که با هفتاد سال سن، روزی سیصد رکعت تبسم به جای آورد ." (نافله ناز)
در نگاه عزیزی بوسه مقدس است:         
چون تــو قـرآن را تلاوت می‌کنی                       بوسه ی حــق را حلاوت می‌کنــی
هوش دار ای عطر قرآن در شبـت!                      بـــــر لب الله می مــــالی لبــت
و از آنجا آغاز می شود که کلام پایان می گیرد و زبان چیزی برای گفتن ندارد:
بوسه تشـــیع تمام واژه هاست             بوســه بعد از اختتام واژه هاست
 
بوسه بهترین وسیلة اتصال و ارتباط و وجه تمایز بشر با جانور است:
بوسه راه خــانه ی تــو تا مــن است                    بوســـه رقص روح در جشن تن است
بوســه استنساخ گل در نام مـــاست                    بوسه تنهــا غنچه ی انـــدام مـاست
هرچقدر از بوســه واگویم ،کم است                      بوسه فــرق جـــانور با آدم اســـت
بوسه گاهی از غــریو شــادی است                     بوسه گــاهی رقص یـک آزادی است
بوسه ی کودک، بهــار مــادر است                     بوسه ی مادر، گلــی خواب آور است
 
عزیزی به عرفان جهانی هم نظر خوشی دارد:
در مقایسه هندی ها و افغان ها می نویسد:
"هندی ها عارف مسلک ترین مردم جهان اند.....شور پرستش که در هند وجود دارد در هیچ کجای عالم نیست.....در هند کثرت ، مبنای وحدت و وحدت، معنای کثرت است....هندی ها در کفر خودشان امت واحده اند. اما افغانی ها در امت واحدة خود متفرق اند......عرفان، خلاصة عشق و چکیدة  کائنات است.....در مذهب عرفان، کوهپایه های کاستاندا و دانه های دالایی لاما پر از گل های معرفت است....هند یک بتکدة ملکوتی است که بر سر راه ریاضت کشان جهان قرار دارد.....هیچ کشوری در فقر الی الله به پای هند نمی رسد . هندی ها ذاتاً موحد و صفاتاً مشرکند."(روایت شطح)
بودیسم و ذن به خلاف هندوئیسم به تن خواری نمی دهند:
"ذن بودائی، یک نوع هماهنگی عرفانی با آوازهای طبیعت است. بودیسم، در طبیعت و در نیمه راه ماوراء طبیعت محو می شود. ادبیات بودایی تنها خضوع در برابر طبیعت را می آموزند، خضوعی که نتیجة طبیعی اطاعت از قوای ماوراء طبیعی جهان است.
بودا با یک دیدگاه اشرافی، جهان را نگاه می کند. او قصر لذت را ترک می کند و به کاخ زیبای رنج فرود می آید.....لذت در ترک طبیعت نیست....هندوئیسم نیز به همان بودائیسم گرفتار است.....هندوئیزم، فلسفه نیست یک عرفان بدوی و یک توحید شرک آمیز است که گلزار جهان را بهشت برین تصور می کند."(همانجا)
در مقابل به اعراب چندان نظر خوشی ندارد:
"اعراب ، هنوز در دورة "اشد کفراً و نفاقا" هستند....اتحادیة عرب ها بر علیه یکدیگر فراوان است.....اعراب یک ملت قطعه قطعه شده و یک امت واحده کثیرند.....عرب ها در زبان ، مشترک در مغز و بناگوش متفرق اند....اعراب از میان همة هنرها فقط زبان دارند. هیچ زبانی به زیبایی عربی نمی تواند برقصد. رقص عربی واژه ها در تالار تکلم زیباست. زنان زیبای عرب با حرف زدن خود می رقصند و می رقصانند. تکلم به زبان عربی احلی من العسل است." (روایت شطح)
 
اما موسیقی هم در شعر احمد عزیزی مقام بلندی دارد:
ای خوشا در فصل پستان بوی شیر              ســـفرة ذوقی پـــر از درک پنیر
ای خوشا در پردة کـــرد بیـــات              خوانــــدن یک گوشــه درد ایلیات
مانند کثیری از عرفا و فلاسفه معتقد است خداوند بالادست ترین موسیقی دان است و کائنات به عنوان  یک نغمة هارمونیک و کامل تالیف اوست. در روایت شطح آورده:
"خداوند جهان را در فواصل موسیقیایی خلق کرده است. به عبارت دیگر جهان یک  نغمة الهی است.....هیچکس نمی تواند خارج از کوک طبیعت پرواز کند.....خداوند ، ملودی جهان را بر پوست قوانین بر تنة سبز تکامل نوشته است....در طبیعت تنها در فرکانس های خاصی می توان آوازهای گوناگونِ فرستندة خلقت را شنید....اگر به دقت پدیده ها را بشنوید، قاعده ارتعاشی جهان را از صوت زنجره ها و سکوت مرداب ها در خواهید یافت....کلة صبح ، گاوها با موسیقی دوشیدن بیدار می شوند . آواز خروس، پیش در آمد سحر است....آنگاه کنسرت جادوئی گنجشک ها آغاز می شود."
در باب ویژگی های آلات موسیقی هم تاملات جالبی دارد:
"سه تار، بند قبای اندوه را باز می کند و عرق بر پیشانی شهود می نشاند.
خشت خانقاه ها از دف است. دف ساده ترین راه بازگو کردن پاره شدن دل و دریدن درون است.....دف آخرین مرحله جنون در موسیقی است.
کمانچه ، هم حریف بزم است و هم همپیاله نبرد.....مرحوم بهاری کمانچه را عین پاییز می زد.......پنجة این آدم را از حریر ساخته بودند. او دستش را روی تارهای صوتی دل آدم می کشید..... هابیل علی اف ثابت کرده است که کمانچه نه یک ساز که ارکستر است.
سنتور، دست عارف و عامی را رد نمی کند....و سعیش در خرابات و مناجات مشکور. مستان را صدا می زند و عارفان را حال دگرگون می کند.
ضرب کوک ندارد. با هر مجلسی کوک است.......اگر ضرب نباشد، سازها با یکدیگر قهر می کنند....سازها همگی در خانه ضرب دور هم جمع می شوند و رنگ تصنیف می گیرند."( همانجا) "گاهی تاریخ در پنجة هابیل علی اف ناله می کند. "
"تیپ ابی و شهرام نمی شود با تار و تنبور حرف زد. تار کلاس دارد.....سرنا، درنای سیاهپوش دامنه های اورامانات است. سرنا تعزیه خوانی قدر و سرچوپی به دستی ماهر و سوارکاری تفنگ به دست است. سرنا، یک ساز دست جمعی ست. با یک سرنا نمی شود خلوت کرد." (همانجا)
موسیقی را خادم شعر می داند:
"شجریان در این مملکت برای شناخت حافظ، کم از نسخة خلخالی کار نکرده است....آواز شعر را صیقل می دهد و شعر، آواز را درخشان می کند.....هر شاعری به میزان وقوف بر موسیقی می تواند در ادبیات گام بردارد. گام های موسیقی، گام های بلند شاعران در کوچة ادراک موسیقی اند. ." (همانجا)
و در مورد دستگاه های موسیقی:
"شور دستگاه شیرینی است. فرهاد در ماهور تیشه می زند.....شور، صحرای عاشقان و سر سودائیان است.....دشتی از مشتقات شبانی شود است.....کرد بیات کاسه رباعی و دستگاه شبانان است...آش کرد بیات ، آش محبوب ایلیات ایران است....بیات ترک دستگاه اذان موذن زاده است...وقتی موذن زاده پخش می شود ، انگار نماز جمتعت کبوتران حرم برپاست.
دست بر هر دستگاه ایرانی که می زنی دل سوخته ای به فغان می آید اما این بدان معنا نیست که موسیقی ایرانی قابلیت رنگ آمیزی شاد جهان را ندارد دستگاه های سه گاه و چهارگاه ، پنجره های شاد باغ موسیقی ایران اند.
غمگین ترین دستگاه های ایرانی را می شود به شادترین صورت ها عرضه کرد. کی گفته است که نمی شود در دشتی به کوه و صحرا رفت؟......بیات ترک، دستگاه مولانا و گوشة شمس است....." (همانجا)
 
حتی در مورد نحوة آوازخوانی هم ملاحظات متاملانه ای دارد:
"لازم نیست حتماً خواننده در بالاترین اکتاوها پرواز کند. گاهی یک بم خوانی درست و استوار می تواند هزار پرندة اوج را به زیر بیاورد.....خوانندة قوی آن است که بالا و پائینش یکی باشد.....آواز خوان باید آنقدر قَدَر باشد که سازها از او حساب ببرند. ساز نباید سوار بر خواننده باشد. ساز ، مَرکب آواز است."(همانجا)
 "همچنان که یک خواننده باید بتواند با صدای خود، غیبت سازها را موجه سازد و اساساً در حنجرة تربیت شدة خویش علاوه بر قفس جاودانة بلبلان و چوب ابدی قناری ها، جریان متعادلی از همة سازها را داشته باشد. همچنین یک ساز حلال زاده و یک ساز پدر و مادردار هم باید از بمِ بنان تا سیم سید علی اصغر را در بساط آواز خود داشته باشد.... خواننده نمره یک کسی است که هر چه بیشتر صدایش را به شکل سازها در بیاورد.....آنها که می گویند حنجرة انسان بالاتر از سازهاست راست می گویند....حنجرة انسان ، پرندگانی هستند که گاهی چند پرده بالاتر از بلبل و چندین اکتا ظریف تر از قناری آواز می خوانند." (همانجا)
 "بعضی پنجه ها به صورت خدایی آسمانی اند. بعضی ها قناری صفت اند. ....آدمی که از صبح کودکی تا شام پیری سر و کارش با سیره و قناری باشد، سرنوشتش بهتر از سید علی اصغر نمی شود." 
"گاهی شجریان می تواند یک دهن مجالس عهد حافظ را در ذهن ما ترسیم کند."
 
در باب ارتباط هنرها با هم می گوید:
"....وظیفة تمام نقاش ها هم همین است....یک تابلو خوب تابلوئیست که همواره موسیقی پخش کند، منظرة کوهستان و بزها باید جوری باشد که صدای زنگوله اش گوش بینندگان را بنوازد.....تابلوهای داوینچی انگار با ویلن کار شده اند.....هنرها با همدیگر ارتباط نزدیک دارند. نقاشان بزرگ نخست موسیقیدانان برجسته اند. آنان باید با رنگ ها آوازشان را بخوانند ." (همانجا)
 
زندگی و مرگ:
مرگ و زندگی از دیرباز عرصة تاملات فلسفی و عرفانی بشر بوده و عزیزی هم در این باب سخنان دلنشینی دارد:
 همانطور که گفتیم عزیزی در تقابل با تصوف زهد و تصوف خانقاهی، و در تلائم با تصوف جمال پرستانة حافظ و سعدی، به جنبه های زیبایی شناسانه و زمینی، توجه ویژه دارد. زندگی و عشق زمینی و لذت بردن از نعمت ها و زیبایی های طبیعی را پاس می دارد و با ریاضت میانه ای ندارد:
بی گمان تا انتهای فصـل مــرگ                  زنـدگی را خواند باید: برگ˚ بـرگ
زندگی یعنی: وزش در باغ بــرگ                  زندگی یعنی: زمینی پــــرتگرگ
هرکجا رودی بروید، زندگی است                  کبک هرجا پر بشوید، زندگی است
زادگـــاه بوم و رنگی، زنــدگی !                   دوســتت دارم ، قشنگی زندگی !
زنـــــدگی ای راز زیـــبای ریه                  زنـــدگی ای بوی خـــوب ادویه!
اما همانند خیام می داند که بقا و دوام این زندگی را اعتباری نیست:
 "زندگی هر شب، دم گوش مرگ چیزی پچ پچ می کند. زندگی بدون آن که ما بفهمیم دزدکی با اجل قرار ملاقات می گذارد. سرِ ما را به خوابیدن گرم می کند تا برای محل حادثه نامه بنویسد. "(نافله ناز)                                                                                            
و البته مرگ پایان کار نیست و حق است: 
"هر انسانی که بمیرد بلافاصله برایش از سجل احوال ملکوت المثنی صادر می کنند. انسان اگر تاریخ مصرف نداشته باشد فاسد می شود."(همانجا)                                                                  
انسان ها به اشکال و رنگ های مختلفی می میرند:
مرگ زاهدان پس از عمری طولانی:
مــــرگ های زرد در سن  صـدنــد                  غالباً این مـــرگ ها در معبـــدنــد
وقت، اینجــا فصل گل ریزست و بس                  مــوسم این مــرگ پائیزست و بس
مرگ عاشقان سبز و سرخ و در جوانی است:
سبـز مـــردن رسم ایل آب هــاست                  شیـــــوة نیلـوفــر مــرداب هاست
بــی تکان و بــی تلاطم می رونـــد                  مثل شبنــم بــاتبســم می رونـــد
هرچه مرگ سبز چون گلدوزی اسـت                  رسم ایل لالـه ها خـــودسوزی است
رسم ایشان نصب رگ بـر نشتر اسـت                  مرگشان در حین رقص خنجـر اسـت
مرگ سیاه، حاصل خوشباشی و زندگی گناه آلود است:
مرگ مشکی مــرگ زیر آیــه هـاست                  مرگ کم رنگی به رنگ سایـه هـاست
مرگ آبـــی گــرچه مرجانی تـر است                  مرگ در فیــروزه عـرفانــی تـر است
ســاکنــان دره ی مــــرگ سیــــاه                   لخت می میـــرند هنـــــگام گنــاه
چشمشان بـاز است بر روی  هــــراس                  دستشـان در دست های اســکنـاس
مـــرگ هــــای خسته در دالان دود                   مــرگ ایــنان نیست جز مرگ کبود
مرگ ما همـــواره رنـگ آه مــــاست‏                   مرگ ما چــون سایه‏ای،همراه ماست 
 
رویکرد مثبت عزیزی به نعمت های دنیوی در نگاهش به مسئلة زن هم تاثیر گذار بوده. او به زن احترامی زیبایی شناسانه دارد و از ستمی که به زن می رود شکایت دارد:
من زنی دیدم که مویش را فروخت          خالی شب های شویش را فروخت
یا:
دختران در قصر مردان ، برده اند                  دختران عصر ما، در پــــرده اند
مثـل حیوانی نجیب و خـــانگی                   عشق می ورزنــــد در بیگانـگی
 
همواره دو نگرش به مسئله زن وجود داشته که یکی او را بستر گناه و دیگری بستر کمال تلقی می‌کرده است. در قالب تفاسیر عارفانه، اتحاد مرد و زن را روزنه‌ای به سوی اتحاد کل وجود (که از آن با «وحدت وجود» تعبیر شده است) دانسته‌اند. در واقع خداوند به نوعی این جدایی و وصال بین دو جنس را به عنوان شمه‌ای و آیتی از آن جدایی و وصال ازلی و ابدی، قرار داده تا راه وصال- ولو به قدر یک روزن- یکسره بسته نباشد و انسان با ادراک لذت عشق زمینی و لذت اتحادِ دو موجود به لذت عشق عمومی و اتحاد کل وجود هم برسد یا در واقع در مشام جانش شمه‌ای از آن شمیم اصلی ریخته‌اند تا نشانه‌ای برای گم نکردن بوی اصلی ، با خود در این سیر و سلوک همراه خود داشته باشد و این نگاه است که به تقابل شکنی بین ماده و روح می‌رسد و انسان را در تمامیت مادی و روحی آن، کامل می‌داند و مــوجــودی را که جسم یا روح خـــود را تحقیر کند موجودی ناقص تلقی می کند. احمد عزیزی نیز به تقابل بین دنیا و آخرت یا جسم و روح باور ندارد:
منکــر تن گشتن از بی روحــی است              هر که کشتی بشکند، کی نوحی است
هین مکش دیــوار، بــر گـردِ بــدن               نه به روح خویش منکــر شو، نه تـن
خیـز و شیطان را، ز حیرت گیج کـن               روح خــود را، با تنت، تـــزویج کـن
عــارفا، ایـن بنــد را، گــردن ببنـد               عقــدِ عشقی، بین روح و تــن ببنـد
 او حتی نگاهی قدسی به زناشویی و ارتباط جنسی دارد:
گنبد است این سینه، پستانش مخــوان            معبد است این تن، به جز جانش مخوان
و:
کاش شهوت مثل شبنم پاک بود                     کاش انـسان، دختــرِ ادراک بـود
و زن مظهراسم لطیف خداوند و آئینه عرفان و هنر است:
هـین مبر بد، نام زن را، ای کثیف               کیست جز زن، مظهــرِ اسم لطیف
زن بشــر را اجتمــاعی می‌کنـــد              زن مــلائک را تــداعی می‌کنـــد
زن گــل و آواز شبنم بــا هم است              زن پر از سجــاده و ابــریشم است
دسترنجِ جسم مـا، جــانِ زن است              نیمی از آئینه عـــــرفان، زن است
زن فقط آویــــزة آغـــوش نیست             زن همین یک گوشوارِ گوش نیست
بلبـــــلان، آواز در گــل یــافتند              شاعــران، در زن، تکامـل یــافتند
زن به هـر آئینه تمثیـل گل است                غنچه اش لب ،گیسوانش سنبل است
میــــوه فصل جـوانی هاسـت زن              نـــوبهـــار مهــــــربانی هاست زن
شکوه خــود را شکیبائی که کــرد؟             زایمــان ســخت زیبائی که کـــرد؟
 
احمد عزیزی در « کفش های مکاشفه »، شهوت را نگاه بدون روح به جسم و به قول امروزی ها نگاه ابزاری به مسئله سکس می‌داند و سکس منهای روح را نفی می‌کند:
هرکه بی روحانه، تن را دیـــد زد                هر که بــر مهـر بــدن، تأیید زد
هر که تن را، زیـرِ باری پست برد                 هر که زن را، مثلِ کالا، دست برد
هر که نـامِ شهوتش را، زن نهــاد                 مستــراح لــذتش را، تن نهـــاد
هرکه روحی را ندید آن سویِ تن                 هر که له له زد، برای یک بدن ...
و:
دیــن مــا، یعنی نیــاز آبادِ نــاز                   دین ما یعنی زن و عطــر و نمــاز
زن که شب را، با لطافت سر کتیم                   عطـر ، تـا تجــرید را، بــاور کنیم
زن که نگذاریم، سر بر رویِ خشت                   عطــــر تــا وا نمــانیم از بهشت
عطـر تــا از گل نباشی معتــرض                    زن کـه زیبایی نگـردد، منقــرض
دیـن مــا یعنی؛ گناهـان حــلال                   دیـن مــا یعنی؛ هــوس‌های زلال
 
زبان احمد عزیزی:
احمد عزیزی آتشفشانی از کلمات است. روحی ناآرام و عطشناک است. "ویار تکلم" دارد. مولاناوار میزبان سیل مفاهیم و کلماتی می شود که ریشه در رودخانة رویاهایش دارند. کلماتی که از ملکوت تکلم بر او نازل می شوند. این گونه ویار کلمات را نزد بایزیدبسطامی می یابیم؛ اما با این ابعاد در ادبیات ما سابقه نداشته است و از این نظر او را باید مبدع و پایه گذار این سبک در روزگار جدید دانست.
 
شناخت مشخصات زبان احمد عزیزی ناگفته ها و جای کار بسیاری دارد و اگر بخواهیم به نحو مقتضی و مشبّع بدان بپردازیم، بی گزاف اگر نه هفتاد من، که هفت من کاغذ می خواهد. لذا به اشاراتی کلی و دلالت گر بسنده می کنیم. تعامل عزیزی با واژگان، مولانا گونه است. 
حسن استفادة حافظ گونه از واژگان و مفاهیم امروزی( اعم از علمی و عامیانه) برای بیان مفاهیم دینی و عرفانی یکی از توانایی های کم نظیر شاعر است. عزیزی مفاهیمی نظیر سود خالص و درآمد سرانه و نرخ و تورم و چتول را استادانه به کار می گیرد و رمز موفقیت او در ابلاغ معنای مورد نظر این است که ذهن خواننده با واژگان امروزی آشناست و این آشنایی پلی می شودبرای ابلاغ موثر معنا و این از ویژگی های مهم زبان شاعر است:
نهر، راه سبزه را گم کرده است               نرخ زیبــایی تورم کرده است
"از همان بچگی عادت داشتم حتما شبی یک چتول، مفاتیح الجنان بزنم."
"نماز مثل صحبت کردن با دوشیزگان زیباست. باید مواظب تکلم بود اگر زرنگ باشی و بتوانی شماره ی تلفنت را به یکی از حوری های بهشتی بدهی، آنها هم شب به آیینه ات زنگ می زنند و از تصویرهای ملکوتی برایت کارت پستال می فرستند ."
یا:
" من دلم می خواهد درختان مستمری آفتاب بگیرند. همه در اردوی زیبائی شرکت کنیم. همه دوش معرفت بگیرند. همه از خزانه خورشید یک سان بهره مند شوند. درآمد سرانه شبنم بالا برود. سود خالص ابریشم به حساب پروانه ها واریز شود."                                  
او جنب می گــــردد از حرف لقاح                    او طهارت می کنـــد بـــا اصطلاح
"من از تو اشتراکی ترم در توزیع خورشید در توزیع شبنم......صبح بیداری و نماز....صبح ضربه کاری تکبیر بر کمرگاه تکبر...ظهور اولین گنجشکی که بر نارون مبعوث شده است..."(روایت شطح)
 
استعاره و کنایه:
قدرت ترکیب سازی و بلاغت شکنی و نوآوری عزیزی در زمینه کنایه حیرت آور است:
عشق تر، خون گلوی عاشق است        عشق تر، در جستجوی عاشق است
عشق، تر نمی شود ولی توام بودنش با اشک این مجال را به عزیزی می دهد که از آمیختگی حواس خواننده در این مقوله حسن استفاده زیرکانه ای از آرایة حسامیزی بکند.  
همین طور در نسبت دادن رنگ ها به انواع مرگ از بار عاطفی رنگ ها در ذهن مخاطب استفاده می کند: 
مرگ سبز و مرگ سرخ و مرگ زرد                   مرگ هــــایی گاه گرم و گاه سرد
مرگ هـــای زرد در ســن صدند                     غالب ایـــن مر گ ها در معـبدند
سبز مردن رســـم ایل آب هاست                     شیوه نیـــلوفر مرداب هــــاست
مرگ آبی گــرچه مرجانی تراست                     مرگ فیـــروزه عــرفانی تر است
 
وای بر امساک آن چشم خسیس                       که نشد در زیر یک اندوه خیس
چشم خسیس نوعی ازاستعاره مکنیه و کنایه از چشم بی اشک است که بدان صنعت تشخیص هم می گویند.
  
تا بگردد در خیــــابان بلور           تا بینـــــدازد گناهی را به تور
گناهی را به تور انداختن: استعاره مکنیه است.  
 
بار الها ! ناودان ها مان، کرند             خوشه هامان، خسته و نابارورند
منظور ازکری ناودان ها، بی بارانی است. (تشخیص)
 
عزیزی استعداد غریبی در استخراج تعابیر نو از زندگی روزمره دارد:
عشق من ای کفتر بی پشت بام        عشق من ای خواب خوب ناتمام
 کفتر بی پشت بام، کنایه از عاشقی است که معشوق محلش نمی گذارد.
ای تب عرفان تنم را لمس کن         سایه ام را مضمحل در شمس کن
ضمن تلمیحی به شمس تبریزی، اضمحلال سایه کنایه از تمنای درآمیختن با محبوب است که در اوج بلاغت و رسایی بیان شده است.
 
لول لولم لاله ام را واکنید         چشمة خون مرا پیدا کنید
لولم یعنی مستم و مانند لاله داغدارم. هم حروفی و کاربرد دلنشین تعابیر عامیانه به بیت زیبایی خاصی داده است.
مثنوی می ریزد از پیوند من       صد نیستان خفته در هر بند من
با تلمیحی به نی نامه مولانا، خود را به نی ای تشبیه می کند که هر بند از آن آیینه وصال صد نیستان است.
 
وای بر آنان که در شخم خطاب      غافلند از بذر زیبای جواب
شخم لازمه رویش بذر است و رویش هم جواب بذر است به آن که با شخم زدن راه را برای رویشش هموار کرده. کنایه زیبا و عمیق و پر پیچ و خمی به فضیلت شکر و سپاسگذاری است.
 
عصر ما عصر سیاست پیشه هاست     عصر خشکِ طاسی اندیشه هاست
طاسی اندیشه ها، تعبیر جانداری است که کنایه از بی حاصلی و انسداد اندیشه ها خاصه از نوع سیاسی آن است.
 
کار من لاروبی احساس بود            حرفه ام سوداگری با یاس بود
لاروبی احساس کنایه از تشحیذ احساس از طریق دمخوری با زیبایی گل هاست. 
  
من کیم؟ یک زخم سرخ در به در          من کیم؟ یک قلب مفقود الاثر
قلب مفقود الاثر کنایه از عشق ناکام است که تلمیحی به شهدای مفقودالاثر جنگ هم دارد:
 
شقایق بغض دلتنگ تو پیداست     حسین آمیزی  رنگ تو پیداست
نسبت سرخی شقایق با خون امام حسین، تعبیر جاندار و بی نظیر حسین آمیزی را برساخته که کنایه از آمیزش شقایق به خون حسین است و ضمنا یادآور صنعت حس آمیزی. می بینیم که عزیزی مانند مولانا چه ذهن وقادی در حسن استفاده از تداعیات لفظی و معنوی و برساختن ترکیبات ناب و زنده دارد.
 
بال، استعارة مکنیه از زنبور است که شاعر خود را به او تشبیه کرده است:
جای جای گل،  طنین بال من‏         بشــنو از آیینه‏ها تمــثال من
 
شمشیر لخت کنایه از شمشیر آخته است. می گوید ای کاش:
جلب می کردند هر زنجیر را                عکس های لختی شمشیر را
 
"جیب حواس" کنایه مکنیه از دنیاپرستی است:
وای بر دستی که در جیب حـواس       می نشیند در کمیـن اســکناس
 
رفتی و در من گلی یخ بست و مرد      رفتی و آیــینه‏ام را گریـــه برد
آیینه استعاره از چشم است.
 
ترکیب سازی های مبتکرانه:
ترکیب بی سابقة پسوند "ستان" با کلمات:
ای مسافر روستای ماه کو ؟        لا الهســـتان الا الله کــو؟
کوچزاد دیگرستان ها منم        ساکن آنسوترستان ها منم
 
مرگ هایی خسته در دالان دود     مرگ اینان نیست جز مرگ کبود
در زبان ما، "خسته" صفت مرگ نمی شود. اما خستگی و ملالت توام با اعتیاد که بدان خماری می گویند، همنشین چنین مرگ هایی است و به همین سبب خروج عزیزی از زبان معیار نه تنها مشکلی در مفاهمه ایجاد نمی کند بلکه با تکیه به ذهنیت خواننده از پدیدة اعتیاد، مطلب را به نحو موجزتری ابلاغ می کند.
 
کاربرد مبدعانة "اولین گار" و "آخرین گار" و "پرورشگار" به جای پروردگار:
" اولین گارا به ما بیاموز که از هر سپیده دمی عروجی بسازیم و در هر نیمه شبی نقاب از رخسارة رمزی بگشائیم..."
 
تعابیر نو از واژه های نو و کهن:
"زایمان اشک" ترکیب بدیع و بی سابقه ای است:
یا ببینم در ویـــار یک نگاه          زایمان اشک چشمی پا به ماه
"حوضِ دف" و "پـاشویه ":
                                  ای خوشا از چنگ نالان مویه ای            در کنـار حوضِ دف پـاشویه ای
                                   لـولِ لـولِ لـول، شب با مـولوی              بازگردی  مست مستͦ  از مثنوی
                                   لـولِ لـولـم ، مثـنوی را بـاز کن              مــولـویـات مــرا آغــاز کـن
 
همین طور ترکیب "تدوین بغض": 
کار ما تدوین بغض بلبل است           کار ما حیرت شناسی در گل است
 
ترکیب "مراعات النظیر" در این بیت، نظیر ندارد:
ای می ایهام، چشم چون شبت      گل، مراعات النـّــظیری از لبت
 
استفاده از تعبیر مذموم "هرجایی" برای لبخند در بیت زیر در حکم کیمیاگری و تبدیل مس به طلاست:
عشق مثل کشف یک رسوایی است       دختر لبـــخند ما هر جایی است
 
تعبیر جنب شدن و طهارت کردن با واژه ها به قدری زنده و جاندار است که می توان آن را مَخلصِ رویکرد فلسفی به عالم دانست:
گـاریِ دیــنِ جنــابِ فیـلـــسوف                    می کشد دنبال خود، مشتی حروف
او جُنُب می گــــردد از حرفِ لقاح                    او طهارت می کنـــد بـــا اصطلاح
 
شهادت خمسی است که جوانان به امام حسین می دهند:
ما به خون خود ادا کردیم دین        می برد خمس جوانان ر ا حسین
 
نمونه حس‏آمیزی:
باز گرد و سایــه‏ام را گوش کن‏               این طنین را در دلم خاموش کن
کاش می‏شد آن ندا را رنگ زد               آن طنین را ثبت بر هر سنگ زد
مرگ مشکی مرگ زیر آیه‏هاست ‏            مرگ کمرنگی به رنگ سایه‏هاست
 
نمونه ایهام:
"سکونت" ایهام دارد. به معنی ساکن شدن و نیز تسکین یافتن:
" الان عرفان مردمی شده است. هیچ عارفی اکنون برای سکونت قلب خود، غار خالی اجاره نمی کند." 
"سالکان طریقة فناء فالفور به خانقاه خشخاش می رفتند. " که فور ایهام دارد.
 
کاربرد ضرب المثل و تکیه کلام های رایج:
بوسه را دیدم تن من آه شد           جسم، جن و بوسه بسم الله شد
 
هم حروفی و القای احساس از طریق آوای حروف:
"در جبهه پهلوانانی هستند که با خود کشتی می گیرند.....خشاب هایمان را در سینة خشونت خالی کردیم و با نیروی دریایی اشک قله های قنوت را محاصره کردیم."  
 
تلمیح لفظی یا ایهام تلمیح:
من ز ریحان زار تو بیرونی ام     در خمستان تو افلاطونی ام
که تلمیح به واژة ابوریحان بیرونی دارد ولی ربطی به شخص او و مسمای این واژه ندارد.
 
بازی با کلمات:
اما متاسفانه تبعیت عزیزی از تداعیات لفظی، گاه به افراط و بازی با کلمات می کشد. علی القاعده شطح محصول لحظات بی خویشی است در حالی که بازی با کلمات از نوعی تعمد و آگاهی حکایت می کند. عبارت پردازی هایی که به جای بیان مافی الضمیر تابع تداعیات صرفا لفظی می شود:
" هوس شنا کردن در شطحیات در حضور بایزید دل و جرئت شیر می خواهد که من با صبحانه نخورده بودم."
" برو فین کاشان دماغت را پاک کن."
" بین احمد غزالی و احمد عزیزی فاصلة چندانی نیست، هر دو ما جمال پرستیم. او مرید شیخ جام بود من مرید شیخ پیاله."
"سلام طول می کنم و درود عرض می کنم...زیاده عرضی نیست که دارای ارتفاع نباشد."( روایت شطح)
خودش از این شیوه بدین گونه دفاع می کند که:
"آیا اشتراکات لفظی، کد اشتراکات معنوی نیستند؟ چه اشکالی دارد ما از لفظ دایناسور به یاد "دائی ناصر" خودمان  بیفتیم و با دیدن هلیکوپتر کبری قیافة شیخ نجم الدین در خاطر ما مجسم شود؟.....کلمات قانون دارند،معانی با مکانیسم خاصی از ناخودآگاه شاعر به وسط معرض تخیل می پرند....باید روح شاعر بر کلمات و کلمات بر روح شاعر مسلط باشند...." (روایت شطح)
ضعف این استدلال در آنجاست که با توجه به تطورات بسیار متنوع زبان، اشتراکات لفظی لزوما کد اشتراکات معنوی نیستند و اگر هم رابطه ای بسیار دور بین آن ها باشد دیگر وافی به مقصود و بلیغ نیستند و ممکن است کار را به کلمه بازی های بارد  بکشانند.
 
 منابع:
کفش های مکاشفه
روایت شطح
نافلة ناز
کارکردهای هنری و بلاغی کنایه در کفشهای مکاشفه احمد عزیزی، منوچهر اکبری  و صدیقه غلامزاده
منبع کوثرنامه: بلوط:http://www.balout.ir/articles/1393_03/001473.php 
بازدید 763 بار

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

 

پرتال جامع فرهنگی کوثرنامه،درحوزه فرهنگ عمومی فعالیت میکند .هدف این پایگاه، تأمین نیازمندیهای فرهنگ عمومی خانواده ایرانی است.

اینستاگرام

آمـاربازدیـد

امروز88
دیروز809
ماه16649
مجموع1686343

افراد آنلاین

آنلاین

مجوزها

logo-samandehi
بالا